مشاهده RSS Feed

دسته بندی نشده

مطالب بدون دسته بندی

  1. داستان لبخند

    در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود.
    هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد.
    او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.
    شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد
    و از او وحشت داشتند ...
    برچسب ها: داستان لبخند ویرایش برچسب ها
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  2. داستان کسب درآمد با اخلاق خوب!

    وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است. اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید.
    اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید ...
  3. داستان زیبای شاخه گل خشکیده

    پیشنهاد می شود این داستان را بخوانید هرچند به کوتاهی داستانهای دیگر نیست اما از همه زیبا تر است
    حتما چند دقیقه وقت خودتان را به خواندن این داستان قشنگ بگذارید و لذت ببرید:
    قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …
    این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای ...
  4. قضاوت

    مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
    پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
    سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

    پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
    ...
    برچسب ها: قضاوت ویرایش برچسب ها
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  5. رستوران مبتکر


    یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:
    شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.
    راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.
    بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید….

    که خدمتگزار با صورتحسابی بلند
    ...
    برچسب ها: رستوران مبتکر ویرایش برچسب ها
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  6. داستان مانع ذهن

    پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
    تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
    پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح ...
    برچسب ها: داستان مانع ذهن ویرایش برچسب ها
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  7. داستان عبرت انگیز لحظاتی تا مرگ


    حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
    گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
    گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
    گفت: دارم میمیرم
    گفتم: یعنی چی؟
    گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
    گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
    گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری ...
    برچسب ها: لحظاتی تا مرگ ویرایش برچسب ها
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
  8. داستان عبرت انگیز کنار گذاشتن مشکلات

    داستان عبرت انگیز کنار گذاشتن مشکلات



    استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟
    شاگردان جواب دادند ۵۰ گرم ، استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من
    ...
    دسته بندی ها
    دسته بندی نشده
صفحه 9 از 10 نخستنخست ... 345678910 آخرینآخرین