کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8

موضوع: نقش رستم

  1. #1
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۸:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,544 در 1,268 پست
    حالت من
    Khejalati

    Gadid نقش رستم

    آرامگاه های پادشاهان

    آرامگاه خشایارشا
    خشایارشا پسر داریوش بزرگ و دخترزاده ی کورش _بنیاد گذار شاهنشاهی ایران_ بود. وی در حدود 520 ق .م تولد شد و در جوانی کارهای مملکت داری را از پدر آموخت و ورزیدگی یافت، و مدتی فرمانروای بابل شد. با آنکه پسر بزرگ داریوش نبود، به احترام خون کورش و نیز شخصیت والای خودش ولیعهد پدر شد. و در 486 ق.م جانشین او گشت.
    بگفته ی هرودتوس (کتاب هفتم، بند) خشایارشا خوش اندامترین مرد آسیا بود. و از خلال روایات یونیان که دشمن خونینش بودند، به خوبی می توان پی برد که هنردوست و بزرگوار و مشورت پذیر و دانش پرور و خوش ذوق و دلیر بوده است. اما خودکامه و در امور دینی متعصب و در امور دنیوی هوس باز بوده. وقتی که به تخت نشست، سپاهی کار دیده با سپهبدانی رزمجوی آماده ی رفتن به یونان شده بودند تا انتقام شکستی را که در ماراتن خورده بودند، بکشند. خشایارشا که جنگ طلب نبود، و هنرها را بیشتر از ستیزه گری می ستود. شش سال جنگ را پس انداخت، ولی چون کنایه اش زدند که قدر تاج و تخت داریوش و کورش را نمی داند، و اولین شاهی خواهد بود که ایران را پیشرفت نداده است، به لشکر کشی به یونان تن در داد و در دو سه مورد شکست خورد و به ایران بازگشت و پانزده سال دیگر بزیست. وی در این مدت سرگرم تمام کردن بناهایی بود که پدرش آغاز کرده بود، و خودش نیز تالارها و کاخهای بلند و باشکوه ساخت، و هنر سنگ تراشی هخامنشی در دوره ی او به اوج کمال خود رسید. در 465 ق.م شبی دو تن از یارانش او را کشتند و پس از ماجراهایی پسرش اردشیر را به تخت بنشاندند(ولی وی کین پدر را از آنان گرفت). کالبد خشایارشا را به نقش رستم آورده، در آرامگاهی که به فرمان وی در 100 متری شرق و شمال شرقی آرامگاه داریوش بزرگ برایش آماده شده بود، دفن کردند. جبهه ی این آرامگاه بطور کلی همان خصوصیات جبهه ی آرامگاه داریوش دارد، از این جهت، بتفصیل شرحش نمی دهیم و فقط پاره ای از جزئیات را ذکر می کنیم.
    جبهه ی آرامگاه خشایارشا هم چهار صلیب مساوی دارد در بالا «فرکیانی» و ماه (هلال گوی دار) و آتش شاهی بر فراز آتشدان پایه دار و نقش خشایارشا در حال نیایش را کنده اند، ولی از کتیبه هیچ خبری نیست. تاج خشایارشا خراب شده و بهمین دلیل خوب مشخص نمی شود و ظاهراً کنگره دار بوده است، اما جزئیات دیگر بهتر از آرامگاه داریوش مانده است. بر جوانب شاخه ی بالایی صلیب این افراد نقش شده اند: یک نیزه دار، یک کمان کش و یک نیزه دار دیگر (یکی بالای سر دیگری) بر قاب دست چپ، و سه «پارسی» بر قاب دست راست و قرینه ی آنان، سه ردیف دوتائی نیره دار «پارسی» بر دیوار سمت چپ، و سه «پارسی» بر دیوار سمت راست. نقش اورنگ بران و کاخ همه مثل آنست که در مورد آرامگاه داریوش دیدیم، ولی دهلیز آرامگاه خشایارشا کوچک است (3 متردر 60/6 متر) و تنها یک اطاقک دارد که درست روبروی درگاه است و در آن سه قبر کنده اند. قبرها کمی بزرگتر از قبور آرامگاه داریوش اند اما سرپوش مقعر دارند. سقف اطاقک و دهلیز بحالت طاق منحنی است و ارتفاع دهلیز به اندازه ی بلندی دهلیز آرامگاه داریوش یعنی 70/3 متر می باشد.
    علل انتساب این آرامگاه به خشایارشا اینهاست:
    1_ بیش از هر آرامگاه دیگری در خصوصیات سنگ تراشی و کارهای هنری، دوره ی داریوش و خشایارشا را بیاد می آورد.
    2_ در سمت راست آرامگاه داریوش واقع شده و از لحاظ نقوش بدان شباهت فراوان دارد.
    3_ این آرامگاه را در سینه ی صخره ای عمودی کنده اند که وقت چندانی برای تراشیدنش لازم نمی بوده است، در حالیکه آرامگاه طرف چپ آرامگاه داریوش را در صخره های شیب دار و برجسته تراشیده اند که وقت بیشتری می خواسته، و معلوم است که آنگه جای بهتر را برگزیده، لابد زودتر دست به کار شده است.
    4_ محور طولی دهلیز آن درست موازی با جبهه ی بیرونی آرامگاه است، و این خصیصه را دیگر فقط در آرامگاه داریوش می توان یافت و آرامگاه های دیگر چنین دقت و موازنه ای ندارند.
    تاریخ آرامگاه خشایارشا را میان 480 و 466 ق.م تخمین می توان زد. هیچ مشخص نیست که چه کسانی با وی دفن شده اند. مادرش که لابد در آرامگاه داریوش دفن شده، و شاه بانویش، امیستریس، نیز که چهل سال پس از وی بزیست و گمان نمی رود که در آنجا دفن باشد. شاید دو تن از برادران و یا فرزندانش با وی شریک شده اند.

    آرامگاه داريوش بزرگ (داريوش يكم)
    آرامگاه داریوش بزرگ (داريوش يكم)
    کارهای داریوش بزرگ
    آرامگاه در سنگ کنده شده داریوش بزرگ از مهمترین و والا مقامترين يادگارهاي تاريخي ايران است. داريوش از خاندان هخامنشي و از تيره پاسارگاردي و از قوم پارسي و از نژاد آريائي بود. پدران وي از ديرباز بر پارس پادشاهي داشتند، و پسر عموي پدرش، كورش بزرگ و پسر او كمبوجيه، پهناورترين شاهنشاهي تاريخ را بوجود آوردند كه از رود دانوب در اروپا تا درياي آرال در آسياي مركزي و از اقيانوس هند و رود سند تا حبشه و ليبي گسترش داشت. در 522 ق.م.، وقتي كمبوجيه در مصر بود، مغي گئوماته نام با گروهي همدست شد و شاهي را از خاندان هخامنشي ربود، نيايشگاههاي بزرگ را ويران كرد، خدمت نظام را برانداخت و نزديك بود قوم ايراني را به بردگي و نشيب رهبري كند كه شاهزاده داريوش برخاست و با شش آزاده پارسي گئوماته و يارانش را از ميان برد. وي آنگاه ايالات ياغي را سركوبي كرد؛ شيوه ماليات بندي دقيق و عادلانه*اي بنياد ريخت، سپاه منظم و توانايي درست كرد،
    قوانين و سنتهاي مردمان زيردست را گرامي داشت و فرمود جمع آوردند، گماردگان امين و شايسته به ايالات فرستاد تا اجراي قوانين را نظارت و تضمين كنند؛ كشاورزي را رواج داد؛ راهها و تنگه*ها و پل*ها ساخت، كاخها و كوشكهاي بلند و باشكوه برآورد، بازرگاني را تسهيل و تشويق كرد، و در ايران نخستين شكه زر و سيم را آورد، بريد (پست) درست كرد و ادبيات و تاريخ*نويسي را ارج نهاد (خود وي نخستين مورخ ايران بشمار ميرود) و دستگاه الفبايي خط ميخي فارس باستان را فرمود اختراع كردند و در اسناد و فرمانهاي دولتي بكار گرفتند، و كارهاي درخشان ديگر بر دست وي رفت كه مجال شرحشان اينجا نيست. اهميت داريوش در هنر سازمان*دهي درست و در انديشه بلند و خلاقش و طبع ظريف ولي مردانه*اش، كه باعث شد شاهنشاهي هخامنشي نجات يابد و نيرو گيرد و به اوج رسد. كارهاي شگرف داريوش و افكار متينش بر چنان شالوده ستبر و دور انديشانه*اي استوار بود كه با وجود جانشيناني ناكار ديده و خودكامه، سازمانهايش تا دويست سال پاي برجا ماند و آنگاه هم كه فرو افتاد، در سازمانهاي بعدي خودي و بيگانه تاثير فراوان كرد.

    آماده كردن آرامگاه
    اين شاهنشاه دلاور و خردمند و وفادوست و هنر پرور در 36 سال فرمانروايي كرد و در شصت و چهار سالگي در نوامبر 489 ق.م. رخت از جهان بربست و كالبدش را به آرامگاهي سنگي كه در «كوه نقش*رستم» برايش كنده شده بود، آوردند، و در يكي از نه قبري كه درون آرامگاه تعبيه شده، بدست ابديت سپرند. اين آرامگاه را به دستور خود او آماده كرده بودند. كتزياس، مورخ يوناني كه مدت چهارده سال پزشك درباري اردشير دوم (358-404 ق.م.) بود، در اين باره مينويسد:
    «داريوش فرمان داد تا در «كوه دو تيغ» {= سه گنبدان = نقش رستم كنوني} آرامگاهي درآوردند. اين كار چنانكه خواسته وي بود، انجام شد. آنگاه بيارانش گفت كه سر ديدن آرامگاه را دارد، و نزديكترين كسانش وادارش كردند از انجام اين آرزو چشم پوشد، و پيمان كردند كه خودشان به جاي وي رفته، آن را بازديد كنند. آنان را مغاني كه بر فراز صخره سنگي جاي گرفته بودند با ريسمان به بالا كشيدند. اما ماراني چند بر بالاي صخره خزيدن گرفتند و مغان با ديدنشان چنان ترسيدند كه بندها را رها كرده گريختند، و ان بخت برگشتگان، نگونسار بر زمين افتادند و جان باختند. داريوش به سوك و اندوهي گران فرو رفت و بفرمود تا مغان تبهكار را به دژخيم سپرند.»
    گروهي از محققان، اصطلاح فوق را نه «نزديكترين كسان» بلكه «پدر و مادر» ترجمه كرده*اند، و گفته*اند كه پدر و مادر داريوش، كه ويشتاسپه و رودگونه نام داشتند، در بازديد از آرامگاه وي كشته شده*اند. چون آرامگاه داريوش داراي نه (9) قبر است كه هر سه قبري را درون اطاقكي كنده*اند، شايد بتوان گفت كه در آغاز تنها يك قبر براي شخص داريوش آماده شده بوده است ولي با فرو افتادن و مردن دو تن از نزديكترين كسان داريوش (پدر و مادرش ؟) وي دستور داده كه دو قبر ديگر هم كنار قبر اولي درآوردند، و بعدها با از جهان رفتن فرزنداني، و يا بخاطر پيش*بيني مرگ آنها، دستور داده شش قبر ديگر هم بدان اضافه كنند. اين استنتاج را شكل و موقعيت سه قبر اولي كه كاملاً مستطيلي*اند و درست روبروي در آرامگاه كنده شده*اند ـ تأييد مي*كند، چون قبور ديگر شكل تحول يافته*تري (تقريباً ذوزنقه*اي) دارند و دورتر از در آرامگاه (يعني در سمت چپ) واقعند و معلوم است كه بعد از سه قبر نخستين تراشيده شده*اند. اما از سه قبر اولي كه در اطاقك روبروي در آرامگاه در آورده*اند، دو تاي نخستين داراي سرپوش صاف و مستطيلي هستند در حاليكه سومي سرپوش محدب دارد و ظريفتر مي*نمايد. از اين جهت ما با اشميت هم*عقيده*ايم كه داخلي*ترين قبر اطاقك روبروي در آرامگاه، قبر داريوش بزرگ بوده است. هشت قبر ديگر آرامگاه نيز لابد مدفن نزديكترين خويشان داريوش بوده است.

    علت كندن اين*گونه آرامگاه*هاي سنگي
    در دين ايرانيان باستاني، آب و آتش و خاك، سه آفريده مقدس اهورمزدا بوده و مقام بلندي داشته*اند، از اين جهت آنان را به پليدي آلودن روا نمي*دانستند. وقتي كه جان را از تن بدر مي رود.كالبد سر شده و اهريمني بر آن نفوذ يافته، پليدش مي كند.نمي توانسته اند مرده را بسوزانند، يا در آب افكنند. و يا در خاك پنهاان سازند. پس ناچار راههاي ديگري يافته بودند. يكي «خورشيد نگرشن» ياد (دخمه نشيني) بوده كالبد را بر بلندي و يا در جايي پرت و دور افتاده (اين مكانها بعدا به دخمه شهرت يافت) مي گذرادند تا حيوانات و پرندگانن گوشتخوار به زودي گوشتش را پا كنند (يعني همانكاري كه مار و مور و كرمها در مدت زيادي با مرده بخاك سپرده مي كنند)،سپس استخوانها را مي گذرادند آفتاب بخورد و پاك شود، آنگاه جمعشان كرده، در استخوان دان(= استودان،ستودان) مي گذردند از اين استودنها در گوشه و كنار تخت جمشيد (مثلا در دامنه كوه در شمال شرقي صفه) فراوان يافت مي شود.
    اما راه ديگري اين بود كه كالبد را شكافته، قسمتهاي نرم را بيرون آوردند، و با موم ويا انگبين و مشك بيالايند و به اصطلاح «موميايي» كنند، و در درون صندوقهايي از سنگ بگذارند(كه نه آب، نه آتش و نه خاك، سر پا «مي ساختند»مثل آرامگاه كورش در پاسارگاد،اما بعد داريوش و جانشينانش آرامگاههاي در سنگ كنده شده تهيه ديدند و همه اين ها را به يك وضع ساختند كه مبين اعتقادات ديني آنان بود. اين رسم در دوره هاي بعدي كمابيش و به صورتهاي مختلف رواج داشت و تا زمان آل بويه (سده دهم ميلادي) ادامه يافت. چنانكه قبور پادشاهان آل بويه در كوه*هاي ري نزديك تهران هم از زمره آرامگاههاي در سنگ در آورده شده بوده است.

    توصيف كلي آرامگاه
    الف: كليات
    آرامگاه داريوش بشكل صليبي با چهار شاخه مساوري در دل صخره*اي كه 60 متر ار تفاع دارد كنده شده است، ولي چون صليب هيچگونه نقشي در علائم و مظاهر دوره هخامنشي ندارد، به يقين مي توانيم گفت كه شكل آرامگاه داراي هيچ معني رمزي خاصي نيست. شيوه تراشيدن جبهه آرامگاه بدين ترتيب بوده است كه از بالاي صخرهرو به پايين سنگهاي برجسته را تا اندازه*اي هموار كرده اند و سپس از خطي 26 متر پائين تر از قله صخره، سينه كوه را در جبهه اي به وسعت 10./90 متر تراشيده و 8.50 متر پائين رفته اند تا شاخه بالايي صليب تمام شده، آنگاه وسعت جبهه را دو برابر كرده، دو شاخه مياني را با ارتفاع 7.63 متر كنده اند و سپس به تراشيدن شاخه پائيني پراخته اند و 6.80 متر ديگر پائين رفته اند ولي پيش از اينكه شاخه پاييني تمام شود، كار تراشيدن بكلي متوقف گرديده است و به همين دليل هنوز دندانه*هاي نتراشيده و نيمه تمام در پائين جبهه ديده مي شود. بدين ترتيب ارتفاع كلي جبهه آرامگاه 22.93 متر مي باشد. شاخه بالايي آرامگاه يك آيين ديني و يا شاهي را نمايش ميدهد.: شاهنشاه هخامنشي در جامه پارسي و با كمان(اسلحه ملي ايرانيان) بر روي سكويي سه پله اي ايستاده، آتش شاهي خويش را، كه بر آتشداني سه پله اي روبروي او مي سوزد نيايش مي كد. بر فراز سر شاهنشاه، انسان بالداري كه مظهر ((فر كياني)) اوست، حلقه فرمانروايي را براي داريوش مي آورد و از گوشه راست صحنه، هلالي با گوي بسيار نازك سر برآورده است. سكوهاي زير پاي پادشاه و زير آتشدان، خود بر روي تختي بزرگ- كه اورنگ شاهنشاهي است- جاي دارند، و سي تن از نژادگان قبايل شاهنشاهي هخامنشي اين اورنگ را بر سر دست گرفته، به سوي خانه ابدي داريوش مي برند. در دو سوي داريوش ياران و نزديكان وي ايستاده اند. بر دو شاخه مياني، نماي كاخي با يك در نقش است كه به يقين مظهري از خانه ابدي و آن جهاني شاهنشاه هخامنشي مي باشد، و در اندازه و معماري بسيار شبيه است به كاخ اختصاصي داريوش(مشهور به تچر) در تخت جمشيد. د يكتاي اين كاخ به دهليزي باز ميشود كه موازي با جبهه دو شاخه مياني صليب، بدرون كوه پيش ميرود و سه اطاقك دارد كه هر كدام داراي سه قبر صندوق مانند مي باشند. اين نه قبر براي داريوش و ((نزديك ترين كسان)) وي آماده شده بوده است. جبهه شاخه پاييني صليب بي نقش است و دندانه هاي زمخت پاييني آن نشان ميدهد كه كار تراشيدنش ناتمام گذاشته شده است.

    ب- نقوش شاخه بالايي
    1- پيكر داريوش

    چشمگيرترين قسمت نقش جبهه بالايي آرامگاه، پيكر تراشيده داريوش بزرگ است كه 70/2 متر بلندي دارد و در سمت چپ مجلس، به حالت نيم رخ و رو به رو است، بر روي سكويي سه پله اي ايستاده است. وي تاجي كنگرهدار بر سر نهاده است و ردايي بلند و گشاد آستين و پرچين و شكن بتن كرده كه در اصل با رنگهاي درخشان تزيين شده بوده است، كفشش ساده و نيم تنه و دامنش را كمربندي استوار ميدارد؛ ريشش را بلند و حلقه حلقه ساخته و مويش را پيچ در پيچ در پشت سر انبوه كرده و آراسته است، و حلقه اي از گوش (راست) آويخته و دستبندهايي منقش بر مچ دارد. وي با دست چپ يك سر كماني پارسي را گرفته است و آن را عمودي به گونه اي حمل مي كند كه سر ديگرش بر پشت پاي چپش جاي دارد. دست راست شاهنشاه نيايشگرانه جلو آمده و با كف و انگشتان باز به سوي آتش شاهي و فر شاهي دراز گشته است. كمان اسلحه ملي ايرانيان بوده و شاهنشاه هخامنشي به عنوان مدافع ايرانيان به كمان وري خود مي باليده است. در زمره چيزهاي گرانبهايي كه در آرامگاه كورش بزرگ گذارده بودند، كمان سكايي او بود؛ روي سنگ تراشي بيستون و بر نخستين سكه هخامنشي نيز داريوش كمان به دست نقش شده است، و در كتيبه خودش بر روي همين ارامگاه نيز، به هنر كمانگيري خود مي تازد.

    2- آتشدان

    روبروي پادشاه، ((آتش شاهي)) وي بر فراز آتشداني فروزان است، هر يك از پادشاهان هخامنشي ( و به تبعيت از آنان، پادشاهان بعدي ايران كهن) ((آتش شاهي)) داشتند كه بر فراز آتشداني (از سيم) در جنگها و در مواقع مهم در پيشاپيش آنها برده ميشد . اين « آتش شاهي » يقيناً بهنگام تاجگذاري يك شاهنشاه هخامنشي افروخته مي شد و تنها در موقع مرگش خاموش مي گشت و اين نشانه خاموش شدن چراغ عمر وي بود . پس از بر تخت نشستن شاه نو ، آتش ويژه وي مي افروختند . اين « آتش » شاهي استكه درميان پادشاهان پارس بعنوان ميراث هخامنشيان نگهداري مي شده است . و بر روي سكه هايشان نقش مي گشته ، و همين آتش شاهي است كه بعدها ساسانيان زنده كردند و هر كدام به نيايش آن بيشتر كوشيدند . آتشدان شاهي ساقه اي تقريباً مكعب مستطيلي دارد كه در آن طاقچه اي كنده اند ، و زيرش سكويي با سه پايه مكعبي يكي كوچكتر از ديگري ـ* نهاده اند . اين آتشدان با تفاوتهايي جزيي در همه نقوش جبهه آرامگاههاي هخامنشي تكر شده است و روي مهرهاي آندروه نيز ديده مي شود .
    3- « فركياني »*
    بالاي صحنه ، نيم تنه شاهنشاه را ـ با همان محاسن و جامه ـ نموده اند كه حالت نيمرخ ( اما رو به سمت چپ ، مقابل نقش شاهنشاه كه بر پاي ايستاده ) دارد و از دو حلقه متحدالمركز بيرون آمده است و دست راست را به نشانه بركت ، كمي بالا آورده و با كف و انگشتان باز به جلو دراز كرده است و با دست ديگر حلقه پادشاهي را گرفته است. به آن دو حلقه متحدالمركز ، تنه عقابي با دو بال بزرگ گشاده كه شاهپرها و پرهاي موازي دارد ، و با دم بزرگ و پاهاي آويزان ، وصل است كه با نيم تنه شاهنشاه مجموعا يك « انسان بالدار » تشكيل مي دهد . حلقه بالدار اصلا از مصر آمده ، و بسياري از ملل آسياي غربي آن را پذيرفته اند . در مصر اين علامت ، نشانه هوروس ـ خداي آفتاب ـ بوده است بنابر تازه ترين بررسيها ، اين عالمت د رهنر آشوري ، مظهر « قدرت شاهي »*و «* شخص شاه » بشمار ميرفته است و اينكه ميگويند نمودار «*آشور »*خداي جنگ و پشتيبان ممكلت آشور بوده ،*عقيده ايست ـ*بسيار رايج اما مبتني بر حدس و فرضيات ، و دليل استواري ندارد . بر عكس ، چون انسان بالداري كه گاهي بصورت يك كماندار از وسط حلقه بالا آمده است ، بر فراز سر پادشاه در حالت جنگ يا كشار يا حركت و يا بزم و غيره در پرواز است ، حالت و شكل و جامه خود پادشاه آشور را در بر دارد ، ميتوان يقين كرد كه آن «*مظهر شاهي »*شاه آشوري بوده است . غربيان از صد سال پيش عادت كرده اند كه انسان بالدار و يا حلقه بالادار نموده شده در هنر هخامنشي را «مظهر اهورمزدا»* بخوانند ، و پارسيان مزدا پرست در برابر اين فرضيه ناباب ، به فرضيه اي ديگر توسل جسته ، آن را «*فُروهَرْ» خوانده اند . ليكن هر دو فرضيه اساسي ندارد. هرودتوس و ديگر نويسندگان كهن به ما ميگويند ه ايرانيان آغاز دوره هخامنشي نقوش و مجسمه خدايانشان را نمي ساختند ، و يونانيان را مسخره مي كردند كه خدايان خود را « مي سازند » . از سوي ديگر ، هر حا كه اهورمزدا در هنر ايراني نموده شده ( مثلاً بر روي سنگ تراشيهاي نمرود داغ ، در نقش رستم و نقش رجب و غيره ) ، وي همواره بصورت يك پيشواي دين مزدايي است يعني شاخه هاي مقدس بَرْسَم به دست دار ولي اينجا از شاخه بَرْسَم خبري نيست بلاوه ، حلقه بالدار معمولاً بهمراه نقش جانواران و يا افراد عادي آمده است در حاليكه « انسان بالدار» معمولاً با شخص شاه رابطه دارد ، و گاهي اوقات دو سرباز هخامنشي را مي بينيم كه خودشان زير سايه « حلقه بالدار »*جاي دارند، اما يك «*انسان بالدار»* را در ميان گرفته ، پاسباني مي كنند . بدين جهات ، اين دو علامت نمي توانند مظهر اهورامزدا باشند . اما دلايل آنان كه ميگويند اينها فروهر – يك نوع همزاد و اصلا" روان در گذشتگان – پادشاهان را مي رسانند ، نيز پايه اي ندارد . اولا" خود كلمه فروهر مونث است و اگر مي بايستي فروهري را نشان دهند لابد بصورت ماده مي بايست باشد بعلاوه اگر قرار است فروهر كسي يا چيزي همزاد و همانند او باشد ، بايستي فروهر سرباز ، را بصورت سرباز ، فروهر شير و گاو را بصورت شير و گاو و فروهر درخت را درخت بنمايانند ، در حاليكه هيچگاه چنين نيست ، و همواره حلقه بالدار و يا انسان بالدار با نقوش گوناگون مي آيند و اينها نيز فروهر همه موجودات نمي توانند بود . پس حلقه و انسان بالدار مظهر ديگري بوده است . در ايران باستان به نيروي ايزدي به نام فر ( اوستاي خورنه اعتقاد داشتند كه اصلا" چيز نيك و خواسته خوب و دلپذير ) معني مي داده است و بتدريج مفهوم بخت نيك خداداده و تائيد الهي گرفته است . نياكان ما دو دو نوع فر مي شناخته اند : يكي فر كياني = فر شاهي كه ويژه شاهان راست كردار و نيك پندار و نژاده ايراني بوده است و در اوستا بارها ستوده شده و ديگري فر ايراني كه ويژه ايرانيان بطور كلي بوده است . در دوره هخامنشي فر كياني همواره با بال رابطه داشته و بصورت شاهي بالدار تصور مي شده است ، و نشان شهرياري هخامنشيان عقاب زرين گشاده بالي بوده است كه بر درفش شاهنشاهي ايران دوخته بودند و همين درفش عقاب است كه شاهان پارس بعنوان وارثان هخامنشيها علامت شاهي خود ساخته و بر روي سكه هايشان نقش كرده اند . در اوستا نيز فر كياني بصورت مرغي از خانواده شاهين توصيف گشته است و در شاهنامه فردوسي بشكل باز مجسم شده . با آمدن اسكندر به ايران (تي كي ) فرشته نيكبختي افراد و شهرها در آيين يوناني با فر يكسان دانسته شد ( همچنانكه زئوس را با اهورامزدا و آپولو را با ميترا يكسان شمردند) و بر روي يك سكه اسكندر وي را مي بينيم كه كلاه شاهان ايراني تياران افراشته بر سر دارد ، و يك تي كي كه درست جاي انسان بالدار هخامنشي نشسته است . برفراز سرش پرواز مي كند و حلقه شاهي را برايش مي آورد . بر روي سكه هاي اشكانيان نيز فر كياني را مي بينيم كه بصورت تي كي نمودار گشته است و در سنگ تراشيهاي ساساني نيز همين فرشته نيكبختي است كه حلقه شاهي را براي ساسانيان مي آورد . با اين قراين شكي نمي ماند كه انسان بالدار نقوش هخامنشي همسان تي كي دوره هاي بعد فر كياني است و براي همين است كه همواره با پادشاهان سر و كار دارد و وقتي كه دو سرباز آن را نگهباني مي كنند در حقسقت شاهي ايراني را پاسباني مي كنند . از سوي ديگر چون حلقه بالدار معمولا" با ايرانيان و يا اموال ايرانيان رابطه دارد مي توان پذيرفت كه آن فر كياني را نشان مي دهد و نه چيز ديگري را . بنابراين ما در اين كتاب همه جا انسان بالدار را فر كياني مي خوانيم و حلقه بالدار را فر ايراني .
    4- ماه
    در گوشه بالايي سمت راست صحنه و هم سطح با «فركياني» داريوش، ماهي را نموده*اند كه هلالي درشت و آويخته دارد و درون شكم و بالاي آن را قرصي نازك پوشانيده است. اين علامت، همانند ماه در هنر آشور است كه علامت سين، خداي ماه، مي*بوده، و هلال آن ثابت ميكند كه برخلاف عقيده عامه، علامت خورشيد نمي*باشد. بعلاوه اين هلال روبه پايين و قرص*دار در آسمان ايران نمودار شبهاي بيستم تا بيست و دوم ماه مي*باشد، و ممكن است به رمز، زوال عمر داريوش را بنماياند. اما برابر بودن آن با «فركياني» مبين اهميت خاص آن است. چنين مي*نمايد كه ايرانيان باستان گاهي ماه را علامت نيروي كشور خود و به عبارت ديگر «فر ايراني» مي*دانسته*اند، و اين موضوع از داستاني كه هردوتوس آورده است، بخوبي بر ميايد: بگفته وي بهنگام لشكركشي خشايارشا به يونان يك خورشيدگيري روي داد كه مايه ترس او و لشكريانش شد. موبدان اين روي داد را چنين تعبير كردند كه روزگار يونانين تباه خواهد شد، چونكه خورشيد علامت شهرهاي آنان است در حاليكه ماه علامت ايرانيان مي*باشد و براي اينان پيروزي مي*آورد. بدين قرار، شايد بتوان گفت كه ماه را در اينجا روبه*زوال نموده*اند تا به اشاره بفهمانند كه با فروماندن چراغ عمر داريوش «بخت» ايران نيز روزي چند روي مي*پوشاند و با جلوس شاه*نو (خشايارشا)، باز طلوع مي*كند. بهر حال ماه با پادشاهان ايران رابطه ويژه*اي داشته و در دوره ساساني، شاهنشاه خود را گاهي « برادر ماه و خورشيد» مي خوانده است.

    5- سنگ نوشته الف
    در سمت چپ مجلس، پشت سر داريوش، دو سنگنبشته ميخي كنده*اند. آنكه درست پشت سر پادشاه است، به زبان و خط فارسي باستان مي*باشد و 60 سطر دارد و آنكه در كنار صحنه است كوتاه*تر شده و به زبان و خط عيلامي مي*باشد؛ اما مضمون هر دو متن كما بيش يكسان است و هر دو مشهورند به سنگ نوشته داريوش در نقش*رستم بنشان الف (=DNa). همچنانكه خواهيم ديد، حروف اين سنگ نبشته*ها به رنگ آبي مزين شده بود، پيداست كه بر زمينه سفيد خاكستري نام سنگ كوه جلوه خاصي مي*داشته است. داريوش در اين سنگ نوشته*ها نخست اهورمزدا را نيايش ميكند كه آفريدگار موجودات است و به اراده اوست كه شهرياري بدست داريوش افتاده، سپس خود و تبار خويش را مي*شناساند و قبايلي را كه فرمانبردارش بودند؛ و اشاره مي*كند كه وي از آن جهت پادشاه شده كه همه كارها را بتأييد و با توكل به خداي بزرگ اهورمزدا انجام داده است، و زنهار مي*دهد: مباد كسي كه فرمان اهورمزدا و راه درستي را رها كند و راه دروغ و كژي در پيش گيرد. اين كتيبه را همواره بعنوان شرحي بر تصوير منقوش بر جبهه آرامگاه ـ يعني شاه بزرگ و اورنگ برانش ـ انگاشته*اند و در آن اين اشاره آمده است:
    «اينك اگر تو بيانديشي كه: «چندند كشورهايي كه داريوش شاه دارد؟» پيكرهايي كه اورنگ (شاهي) را مي*برند، بنگر»
    با اين سخن مي*خواسته*اند كه نقش مزبور نه تنها در مورد شماره پيكرها، بلكه در باب تمايز نژادي يك*يك آنان نيز مستند باشد.

    6- اورنگ بران
    اورنگ شاهي (به فارسي باستان گاث، در شاهنامه فردوسي گاه)، تخت بسيار بزرگ و شكوهمندي بوده است كه صفحه*اي مستطيلي داشته، و پايه*هايش بصورت ساق و مچ و كف شير مي*بوده كه برگويهاي خراطي شده و مضاعف استوار مي*باشد و سر پايه*ها بشكل نيم تنه شيري غران و شاخدار بوده است؛ لبه*هاي تخت برآمده و ستبر و مزين به نقوش گلبرگهاي عمودي و موازي بوده است و كلاف تخت نقش حلقه*هاي مضاعف و رشته*هاي پيچ در پيچ داشته، دو رده از «اورنگ بران» تخت شاهي را بر سر دستها گرفته*اند. همه آنان مسلح*اند، و همه آنان با دقتي كه ميتوان گفت علمي است، از يكديگر متمايز شده*اند و بعلاوه با پهلو نبشته*هائي مانند «اينست پارسي»، «اينست مادي» و غيره ... معرفي گشته*اند. سر همه از نيمرخ نمايانست، ولي بازو تا كمرشان از روبرو، و پايين تنه*شان بوضعي كه هر دو حالت ديد را در خور ادغام كرده است، و پايهشان دوباره موكدانه از نيمرخ نموده شده. چنين مي*برميايد كه اورنگ بران حالت ايستاده دارند نه حالت حركت. نمودن انها در دو رده بالا و پايين براي اينست كه مي*خواسته*اند دو صف از اورنگ بران را كه دو لبه تخت را بر سر دستها داشته*اند، بنمايانند، ولي چون هنوز به علم مناظر و مزايا (پرسپكتيو) در پيكرنگاري و پيكر تراشي آشنائي نداشته*اند، آنا را در دو صف بالاي همديگر نشان داده*اند. دو نفر ديگر، يكي در سمت راست و يكي در سمت چپ منقوشند و عموماً تصور ميرود كه اينها را پس از آنكه طرح و پرداخت كلي نقش جبهه آرامگاه تمام شده بود، تراشيده*اند، اما اين احتمال را هم ميتوان داد كه مي*خواسته*اند اورنگ بران را در گروه مركب از عدد هفت يعني 14 (7*2) نشان دهند، زيرا عدد هفت در ميان باستانيان و منجمله هخامنشيان تقدس خاصي داشته است، از اين جهت شايد بيرون گذاشتن دو تن از «اورنگ بران»بي*تعمدي نبوده باشد.
    نماياندن تصاويري كه مظهر ملتهايند بصورت برندگان اورنگ شاه بزرگ راهي است كه هخامنشيان براي تجسم يك عقيده ويژه و يك سنت دولتي جديد پيدا كرده بودند و آن اينست كه دولت هخامنشي، قبيله*هاي بسياري را شامل مي*شد، و شاهنشاه ايران «شاه همه قبائل» بشمار ميرفت، در اين شاهنشاهي هر كس به فراخور حالش و قابليتش مسئوليت مي*پيرفت و پاداش مي*گرفت و «دولت» به همه آنان تعلق داشت و بر بازوي همه آنان متكي بود. اين نقوش، مظهر گويايي از دولت پر قبيله هخامنشي است و نمايندگان اقوام شاهنشاهي را مي*نماياند كه پهلوي هم ايستاده*اند و خداوندگار را كشور را بر سر دست حمل مي*كنند، و هيچ قومي را بر ديگري امتياز و ارجحيتي نيست و همه درخور اعتمادند. نميدانيم كه آيا اين صحنه، واقعيتي را نشان مي*دهد يا نه؟ همچنانكه اشميت دريافته است، خصوصيات و اندازه*هاي كاخي كه در زير تخت منقوش است، با ويژگي*هاي كاخ اختصاصي داريوش (تچر) بسيار نزديك است و از اين روي احتمال مي*رود كه همان كاخ را بر جبهه آرامگاه نقش كرده باشند. ولي هيچگاه نميتوان پذيرفت كه تخت شاهي را بر روي سقف كاخ مي*برده*اند و ناچار نقش مزبور به رمز تخت ويژه*اي را كه درون يكي از كاخ*ها بوده است، مي*نموده. اشميت استدلال مي*كند كه مناسبترين جاي اورنگ بدان بزرگي، كاخ بار داريوش، يعني آپادانا مي*بوده است و اعتقاد دارد كه اين اورنگ، ثابت بوده و آن را به اين بر و آن بر نمي*كشيده*اند.
    بررسي در وضع اورنگ بران روي آرامگاه داريوش به كمك نقوش ديگر آرامگاه*ها ميسر است، چون آرامگاه ديگر شاهنشاهان هخامنشي، همان الگوي داريوش را كما بيش بطور دقيق رعايت كرده*اند. بنابراين در بيشتر جايهايي كه خرابي سنگ، وضع حقيقي پيكرهاي منقوش را ضايع نموده، توصيف قسمتهاي ضايع شده را از قرينه*هاي آنها در آرامگاهاي ديگر بدست مي*تواند داد. پس آنچه خواهد آمد، توصيفي كلي است براي اورنگ بران آرامگاه*هاي هخامنشي و هويت اورنگ بران توسط لوحه*هاي كوچكي كه در آرامگاه داريوش و يك دخمه ديگر در تخت*جمشيد به خط ميخي و به سه زبان بالاي سر هر يك از افراد كنده*اند، دقيقاً معين است و خود به روشن ساختن هويت اورنگ بران منقوش بر درگاه*هاي كاخهاي تخت*جمشيد ـ كه بي كتيبه*اند ـ كمك فراوان مي*كند. نقوش اورنگ بران و مقايسه هر يك بر روي قبور چندگانه نخست توسط هرتسفلد در 1910 توصيف شده است و در آن موقع وي جزئياتي ديده است كه امروز شوربختانه گزند ديدگي سنگ از بينشان برده است و اين خود ميرساند. كه اين آثار تا چه اندازه در معرض خطر دائمي قرار دارند. والزرنير در 1964 توصيف دقيق و عالمانه*اي از آنها در جلد سوم كتاب تخت*جمشيد اثر اشميت منتشر گشته است. آنچه در پي مي*آيد مأخوذ است از بررسي دانشمندان.
    اورنگ بران در جامه، اسلحه و آرايش مو به شرح زير با هم فرق دارند. در شمارش آنان از رديف بالايي، نفر دست چپ آغاز مي*كنند و روبه*راست پيش مي*روند بنحوي كه در صورت زير نشان داده*ايم:
    رديف بالايي از چپ به راست مشتمل است بر:
    1- پارسي، جامه چين دار پارسي كه تا قوزك پا ميرسد و كلاه افراشته پارسي پوشيده است خنجر كج به كمر زده و ريش را گرد تراشيده.
    2- مادي، مجهز است به: لباس سواري مادي مشتمل بر قباي تنگ چسبان كه تا بلاي زانو مي*رسد، شلوار سواري با مهميز پاي چسبان و تيغ كوتاه (اكي نكيز) كه در سوي راست از كمربند آويزانست و به وسيله تسمه*اي به پاي راست بسته شده، كلاه نمدي نيم بيضوي به دنباله نوار شكل آويخته و ريش چهار گوش كه در انتها كمي باريكتر مي*شود.
    3-خوزي، كه درست بمانند پارسي شماره يك جامه و تجهيزات دارد.
    4-پارثوي (خراساني)، با جامه مادي شماره 2 ولي ظاهراً بدون كلاه مادي ميآيد. يا گرد موي سرش موي بند بسته است و يا تنها يك كلاه كوچك و چسبان (ميترا) پوشيده است، اكي نكيز هم دارد.
    5- هراتي، جامه سواري همانند لباس مادي و پارثوي دارد، ليكن شلوارش گشاد است و تا زير زانو ميرسد. وزيرش چكمه*اي بلند كه نوك كمي برجسته دارد، پوشيده است، كلاه ندارد ولي اكي نكيز بكمر آويخته.
    6- بلخي، لباس سواري مانند مادي و پارثوي پوشيده، شلواري كه گشادتر برش داده شده است و در قوزك پا گتر گشته. بي كلاه است اما اكي نكيز دارد.
    7-سغدي، جامه سواري دارد اما بجاي قباي صاف مادي، جامه*اي ردادار كه در پيش سينه گرد است و حاشيه (حاشيه پوستي) دارد، پوشيده كلاهش با شليق است و اكي نكيز و ريش نوك تيز دارد.
    8-خوارزمي، با لباس در ست مانند سغدي شماره 7.
    9- زرنكي (سيستاني)، جامه*اي همانند هراتي شماره 5 دارد اما چكمه*اش كمي بلندتر است.
    10- رخجي ـ لباسش همچون سيستاني شماره 9 مي*باشد و كلاه چسبان كوتاه دارد.
    11- ثته گوشي، بالاتنه*اش لخت است و لنگي پوشيده كه تا بالاي زانو مي*رسد. ساق و پاي برهنه و ريش تيز مشابه نفرات 9 و 10 دارد. بي كلاه است اما شمشير كجي حمايل كرده.
    12- گندارائي، جامه*اش مانند لباس ثته گوشي است و ريشش مانند پارسي شماره يك؛ موي بند تابداري بسر بسته است و تيغي بكمر آويخته.
    13- هندو، لباسش همچون پوشاك ثته گوشي و گندارايي است. دو قسمت آخر لنگش بهم گره خورده (اين يا يك برجستگي را مي*پوشاند و يا كمربند است) موي بند و ريشي تيزتر از ريش گندارايي و شمشير حمايل كرده دارد.
    14- سكايي هوم ورگ، همان جامه سغدي و خوارزمي را پوشيده است با شليقي نوك پهن، اكي نكيز و محاسني چون پارسي (شماره 1) دارد.
    دو ـ رديف پائيني از چپ به راست مشتمل است بر:
    15- سكائي تيز خورد، همان جامه سكائي هوم ورگ را پوشيده است ولي كلاهي نوك تيز كه به پشت تاب برداشته، بسر نهاده است و گردن پوش اين كلاه لبه*اي به بالا برگشته دارد.
    16- بابلي، قبائلي كمردار كه تا بالاي زانو يا (در بعضي از نقوش) تا پائين آن مي*رسد، پوشيده است و روي آن روپوش چين*دار بلندتري به تن كرده و كلاهي زنگوله*دار با منگوله به پشت آويخته بر سر هشته است، ريش چانه را گرد تراشيده است و اسلحه ندارد.
    17- آشوري، همان قباي بابلي را دارد اما بدون عبا مي*باشد، شمشير كوتاه كج به كمر زده است، و موي بند ندارد.
    18- عرب، پيراهن تنگ و كوتاهي بتن كرده است و رويش عبائي دراز كه قسمتي از آن يكبري چين خورده پوشيده است. شمشير درواز آويخته دارد و بي كلاه است (در روي آرامگاه دوم و سوم و چهارم پيراهن بلند بتن كرده).
    19- مصري، جبه بلند قباواري كه تا قوزك پا ميرسد، پوشيده است و شمشيري به كمر آويخته، بي*كلاه است و موي مجعدي دارد.
    20- ارمني، لباس مادي به مانند شماره 2 پوشيده و كلاهي كه بالاي پيشاني قبه*دار مي*شود (يعني با شليق باز كرده است)، ريش پارسي دارد.
    21- كاپادوكيه*اي، لباسي درست مانند جامه ارمني شماره 20 دارد.
    22- لوديه*اي، قبائي كوتاه و بر آن ردائي بهمان اندازه پوشيده است. كلاه بر سر نگذاشته و شمشير بلند آويزان دارد.
    23- ايونيه*اي، همان جامعه لوديه*اي شماره 22 را دارد، سرش برهنه است و يا (در نقوش بعضي از قبور) با پتاسوس پوشيده شده است. شمشير آويزان دارد.
    24- سكائي آنور دريا، جامه*اي مانند سكاهاي شماره 14 و 15 پوشيده است و كلاهي همچون شماره 15.
    25- اسكودرائي، لباس سكائي، مانند شماره*هاي 14،15 و 24، دارد و كلاه پتاسوس و آريا كلاه تيز پوشيده است. به اكي نكيز و دو زوبين است.
    26- يوناني پتاسوس پوش، همان لباس و تجهيزات ايونيه*اي شماره 23 را دارد.
    27- پوتايائي(= اهل ليبي)، قباس دراز پيراهن واري مانند مصري شماره 19، پوشيده است و روي آن جبه*اي ريشه دار كه از روي دوش به پايين متمايل مي شود، بر تن افكنده. دو نيزه دارد و سر بر هنه است.
    28- كوشيائي،(=حبشي) پيراهن كوتاه كمرداري پوشيده است و روي آن شالي بلند كه پهلويش چاك خورده، افكنده است. تيغ آويزان و موي مجعد دارد و بي كلاه است.
    سه ـ دست چپ پايه اورنگ
    29- مك (= مكراني)، پيراهن كوتاه كمردار پوشيده است شمشير آويزان دارد و كلاه بر سر نگذاشته.
    چهارـ دست راست پايه اورنگ
    30- كركه اي (= كاريه اي)، زير پوش كوتاه ببر كرده است و رويش شنلي بهمان بلندي انداخته، درست م انند جامه ايونيه اي شماره 23: بي كلاه است، شمشير آويزان دارد.

    7- مهان
    ديوارهاي دو جانب شاخه بالائي صليب نيز منقوشند. ديوار سمت چپ چهار قسمت دارد: در قسمت بالائي، موازي با آغاز كتيبه مذكور در بالا(Dna) ، روايت آكدي همان كتيبه را نقر كرده*اند. سپس سه مجلس حجاري مي بينيم: بالائي دو سرباز نيزه دار را نشان مي دهد كه در لباس پارسي اند و مجلس هاي مياني و زيرين نيز هر كدام يك سرباز نيزه ور «پارسي» را؛ روبروي اينها بر ديوار مقابل، سه نفر در جامه پارسي اما بي اسلحه نقش شده اند كه هر سه دست چپ را به سمت صورت بالا آورده اند، و آستين بلند و گشاد خود را بالا كشيده، گويا به نقش شاهنشاه درود مي فرستند. همه اين افراد بزرگتر از «اورنگ بران» اما كوچكتر از شاهنشاه نشان داده شده*اند، و اين وضع مبين مقام م والاي آنان مي باشد.
    دو جانب شاخه بالائي صليب به قابي منقوش مزين است قاب سمت چپ سه سرباز را نشان مي دهد. بالائي در جامه پارسي است و كماني بر دوش انداخته، و نيزه*اي بلند بدست دارد كه ته گوش مانندش را بر نوك پا نهاده. كلاه وي كوتاه و استوانه*اي و حلقه مانند است و كفشش سه بندي مي باشد. بالاي سرش سنگ نبشته*ايست ميخي به سه زبان (فارسي باستان، عيلامي و آكدي) كه مي گويد:
    «گئوبروي پتيشخواري، نيزه دار داريوش شاه»
    «پتيشخوار» نام يكي از قبيله*هاي كوچك پارسي بوده است. اين گئوبر و به احتمال قوي همان است كه بعنوان يكي از هم پيمانان داريوش در بر انداختن گئوماته مغ ياد شده و پدر زن داريوش بزرگ بوده است.
    نفر مياني جامه مادي دارد(كلاه نيم بيضوي نمدي،كت چسبان كمردار – شلوار چسبان و نيم چكمه) و در دست راست تبري جنگي و دو دمه دارد و با دست چپ تسمه يك كمان دان و تركش مركب را گرفته است. بالاي سر وي، سنگ نبشته ايست به سه زبان كه مي گويد:
    «اسپه كانه كمان دار كه تبر زين داريوش شاه را حمل مي كند».
    اسپه كانه (يوناني: اسپه ثينس) پسر پركس اسپه از بزرگترين آزادگان ايراني دوره داريوش بزرگ بوده است و در تخت جمشيد مدتي گنجور شاهي بوده. مقام وي چنان بلند بوده كه هرودتوس (و يا منبع خبر وي) باشتباه او را يكي از آزادگان شش گانه پارسي دانسته كه داريوش را در برانداختن گئومائه مغ ياري كردند. نفر زيريت در جامه پارسي است اما مشخص نشده است.
    بر قاب سمت راست جبهه بالائي و قرينه سه سرباز موصوف، نيز سه نفر ديگر در جامه پارسي نقش شده اند كه بي اسلحه اند و با دست چپ پارچه لباس را بالا آورده، حالت درودگوئي دارند. اين افراد را نيز بزرگتر از اورنگ بران براي نشان داده اند و اين مبين مقام والايشان مي*باشند.
    بدين ترتيب دو گروه نظامي و غير نظامي از آزادگان پارسي بر روي آرامگاه داريوش ( و ديگر قبور) نشان داده شده اند:
    بر ديوارهاي دروني جبهه،سه غير نظامي در سمت راست و چهار نظامي در سمت چپ مي بينيم، كه مجموعا هفت نفر مي شوند. بر قسمت بيروني، سه غير نظامي بر قاب سمت راست و سه نظامي (منجمله گئوبرو و اسپه كانه) بر قاب سمت راست، كه با خود داريوش مجموعا، هفت نفر مي شوند. پس در اين دو مورد هم ترتيبي مبتني بر عدد هفت داريم.
    در باب هويت اين افراد و موقعيت آنها چندان چيزي نمي دانيم. گئوبرو و داريوش، دو تن از «هفت آزاده پارسي» بودند كه گئوماته مغ را برانداختند و شاهي هخامنشي را نجات بخشيدند. اسپه كانه نيز در دوره داريوش چنان مقام والائي يافت كه مأخذي معتبر و مورد قبول هرودتوس او را يكي از همان « آزادگان هفت*گانه» بشمار آورد. بنابراين مي توان يقين كرد كه نفر سوم منقوش بر قاب سمت چپ و سه نفر ديگر منقوش بر قباب سمت راست هم از « آزادگان هفت گانه پارسي» بوده اند استنتاج براي دريافت اعتقادات داريوش بسيار مهم است، چون موقعيت وي در اين نقش در ميان شش يار كهن و پشتيبان روزهاي خطر، درست همان وضعيتي را دارد كه اهورامزدا در ميان شش ياورش مشهور به امشاسپندان (جاويدان مقدس)، و چون نقش روي آرامگاه يك شخص معمولا با افكار و عقايد ديني وي رابطه دارد، مي توان پذيرفت كه نشان دادن اين ياران شش*گانه بر روي آرامگاه داريوش به ترتيبي كه تقليد كامل از دستگان آسماني اهورامزدا و ياران شش گانه اش باشد،خالي از تعمد نبوده و رابطه اي با مزداپرستي و زرتشتي بودن وي داشته است.
    در مورد هفت نفر ديگر (منقوش بر ديوارهاي دروني جبهه) هيچ مطلبي روشن نيست همين قدر مي توان پذيرفت كه مقام آنان در شاهنشاهي هخامنشي بسيار بلند بوده است. شايد اينها را بتوان سركردگان هفت قبيله پارسي دانست كه البته يكي از آنها قبيله شاهي پاسارگادي قبيله خود داريوش بوده است و شايد وي يكي از بردارنش را به وكالت خود سركرده قبيله خويش كرده بوده. شايد اينها همه «هفت شاهزاده پارس و ماد» و يا «هفت اندرز بد» شاه بوده اند كه در تورات از ايشان ياد شده است و مي گويند شاه را در كارها اندرز مي دادند و در مواقع مهم و جشنها كنار دستش جاي مي گرفتند. به هر حال، در نقوش آرامگاههاي بعدي، «شاه و شش ياورش» همواره تكرار شده اند، اما عده افراد منقوش بر ديوارهاي دروني تفاوت پيدا مي*كند، مثلا تعداد آنها در قبور ديگر نه نفر (شش نفر در سمت چپ و سه نفر در سمت راست) شده است.

    ج: نقوش جبهه مركزي
    1- كاخ منقوش (= تچراي داريوش)
    همچنانكه اشميت توجه كرده است، كاخ منقوش بر جبهه آرامگاه در بيشتر خصوصيات همانند كاخ تچر است و همان را هم پادشاهان ديگر تقليد كرده اند. اين همانندي در خصوصيات كلي زير مشخص است:
    ويژگيهاي
    كاخ تچرا
    كاخ مصور بر آرامگاه
    درازي جبهه
    60/18متر
    1857 متر
    زير ستونها
    مكعب دو پله اي
    مكعب دو پله اي
    بلندي جرزهاي جانبين
    63/7 متر
    53/7 متر
    فاصله ميان مركز ستونها
    15/3 متر
    15/3 متر
    پهناي درگاه
    385/1 متر
    40/1 متر
    اين هماننديها در همه خصوصيات كامل نيست. مثلا دريچه*هاي كاخ را بر روي آرامگاه ننموده اند ظاهرا بخاطر اينكه مناسبتي نداشته اند. همچنين براي ستونهاي استوانه اي و كامل كاخ تچرا روي آرامگاه نيم ستون يا ستون چسبيده به ديوار تراشيده اند و اين هم براي كاستن از كار تراش سنگ كوه بوده است و هم براي استوارتر و محفوظ تر نگهداشتن ستونها، چون نيم ستون از باد و باران كمتر گزند مي بيند و ديرتر مي شكند. تفاوت ديگر اينست كه بلندي در كاخ و قاب آن بيشتر از در ورودي آرامگاه مي باشد. بهر حال، از روي كاخ مقوش بر جبهه آرامگاه، مي توان خصوصيات گم شده كاخ تچر را بازسازي كرد. ساقه ستونها صاف است. و احتمالا ستونها چوبي را مي رسا نيده كه روي آنها را با گچ اندود كرده و مزين و رنگين ساخته بودند. سر ستونها شكل گاو دو سر داشته اند و به رنگ آبي ( و احتمالا رنگهاي ديگر) مزين بوده اند ارتفاع كل ستونها آرامگاه به 22/6 متر مي رسد ولي ارتفاع ستونهاي كاخ اندكي كمتر (93/5 متر) بوده است. بر روي سر ستونها، شاه تيرهاي ستبر چوبي ( از چوب سدر يا سرو كشيده بودند و بر فراز اينها هم تيرهاي ديگري نهاده بودند تا استواري مضاعف داشته باشند. تيرهاي كوچكتر را بر روي شاه تيرها قرارداده بودند و پيشاني و رخ بام با دندانه*هائي كه نشانه سر تيرهاي عمودي مي باشند آراسته اند. درگاه ورودي ميان دو ستون مركزي كنده شده است و سر دري مكعب مستطيلي و تاجي با شيارهاي عمومي دارد. و قاب آن بشكل مضرس سه پله اي مي باشد. اين درگاه دو لنگه در داشته، در دو جانب كف درگاه رو به داخل دهليز آرامگاه دو شيار بزرگ شيب دار كنده بودند تا بتوان درها را در آنها بحركت در آورد و به جلو راند و باز كرد. فقط دو تكه بالائي درها بجاي مانده است و قسمتهاي پائيني از ميان رفته اند پشت اينگونه درها سنگهائي اندازه و جفت شيارهاي شيب دار مي ساخته و مي نها دند تا چون در را ببندند، در درون شيارها افتاده، گوديشان را پر كند و هموار سازد.
    2- سنگ نوشته ب
    بر ديوار كاخ منقوش بر آرامگاه، در فاصله ميان ستونها، كتيبه*هائي نقر كرده اند فقط غربي ترين قسمت خالي مانده است. بر قسمت پهلو دستي آن (سمت غرب درگاه) متن فارسي باستان «نبشته داريوش در نقش رستم به نشانه ب (Dna) در 60 سطر منقور است كه ترجمه آن را پائين تر خواهيم آورد. بر سمت شرقي درگاه متن عيلامي همان نبشته كنده شده و بر شرقي ترين قسمت متن آكدي را كنده اند. در زير متن عيلامي، نبشته ايست به خط آرامي از دوره بعد از هخامنشي، كه هرتسفلد در 1924 متوجه، ولي اين كتيبه چنان گزند يافته است كه چيزي از آن مفهوم نمي شود و ما بعد در بابش سخن خواهيم راند.

    د- قسمت ناتمام پائيني
    شاخه پائين صليب آرامگاه كاملا از نقش تهي است، و حتي پائين آن را نتوانسته اند درست تمام كنند، چون قدري از سنگها را نكنده گذارانده و به همين سبب اين قسمت دندانه دندانه شده است. اما همين تكه ناتمام نحوه تراشيدن آرامگاهها را برايمان توجيه مي كند، و معلوم مي دارد كه اول تكه اي رگه دار را مي يا فتند و رگه اش را بزرگ كرده، تكه اي چوب ( = گاوه) خشك در آن مي نهادند و برروي چوب آب ريختند تا منبسط شود و تكه سنگ رگه دار را بتركاند و پائين اندازند، و اين شيوه را ادامه داده، پائين مي رفته اند تا بانجام رسد. اينكه خشيارشا و جانشينش اين قسمت را ناتمام رها كرده اند مي رساند كه پس از مرگ شاهنشاه هخامنشي ديگر دست زدن به آرامگاه ممنوع بوده زيرا كه حالت تقدس داشته اسست.

    هـ ـ درون آرامگاه
    در جلو آرامگاه ايواني دراز و كم عرض تراشيده اند كه از ميانش درگاه ورودي توصيف شده در بالا بدرون دهليزي بلندي و باريك هدايت مي كند. محور طولي اين دهليز موازي با جبهه بيروني آرامگاه است. 72/18 متر درازي و 13/2 متر پهنا و 70/3 متر بلندي دارد و سقفش كاملا مسطح مي باشد. درست روبروي درگاه ورودي و عمود بر محور طولي دهليز، اطاقكي مستطيلي در كوه كنده اند كه 80/2 متر پهنا و 75/4 متر درازا دارد، سقفش صاف و همسطح سقف دهليز است. فقط در ثلث درونيش بامي شيرواني شكلي مي يابد. كف اطاقك 05/1 متر از كف دهليز بالاتر است. بنابراين اطاقك در حقيقت شكل طاقچه اي بسيار بزرگ را پيدا مي كند. در كف اين اطاقك، سه حفره مستطيل شكل صندوق مانند كنده اند كه 10/2 متر طول و 05/1 از كف دهليز بالاتر است.بنابراين كف آنها درست همسطح كف دهليز مي باشد عرض هر حفره در بالا 05/1 متر است اما لبه اي به ضخامت 5/17 سانتيمتر برايشان درست شده كه كار قاب سر پوش را كنند وسر پوش را كه تخته سنگي نيك تراشيده دو شيبه بود، دقيق و بيمنفذ بر روي حفره اندازد. از اين روي، پهناي اصلي حفره فقط 98 سانتي متر مي باشد. اين سه حفره را براي جاي دادن مرگان ساخته شده بوده، و ظاهراً حفره دروني – كه سقف تراشيده و دو شيبه بود، دقيق و بي منفذ بر روي حفره اندازد. از اين روي،پهناي اصلي حفره فقط 98 سانتي متر مي باشد. اين سه حفره براي جاي دادن مردگان ساخته شده بود و ظاهرا حفره دروني كه سقف شيرواني دارد مدفون داريوش بزرگ بوده است و دو حفره كناريش قبور پدر و مادر وي. براي اينكه بخار و چكه آب ناشي از نم و يا نفوذ باران و برف، درون صندوقهاي سنگي را تر نكند، آبراهه*هاي بسيار باريكي در سه طرف اطاقك كنده اند تا آب را بدرون جوي باريكي در كف دهليز و كنار ديوار هدايت كند.
    اول مي خواسته اند دو اطاقك قرينه در دو جانب اطاقك نخستين بكنند، اما چون چند متري بسوي دست راست پيش رفتند، به رگه و عيب بزرگي در سنگ و كوه برخوردند و ناچار شدند آن سوي را راها كرده، به دست چپ بروند و درازي دهليز را در آن طرف دو برابر كنند و دو اطاقك طرح ريخته را در آن قسمت بكنند.اين دو اطاقك هم همين اندازه و شكل اطاقك نخستين را دارند اما سقفشان شيرواني است و طاق گوشه اي مي خورد و دهنه وروديشان نيز بازتر است و براي هر كدام از قبرهايشان آبراهه جداگانه آماده كرده اند كه همه يكي شده، به جوي باريك كف دهليز مي رسد ، و اين جوي در حفره اي كه در گوشه راست دهليز كنده اند،*فرو مي رود و به بيرون راه مي يابد.

    انتساب قبور
    هيچ نشانه و مدركي براي انتشاب اين نه قبر به افراد مشخصي نداريم. اما همچنانكه اشميتتوجه داده است، در همه آرامگاه*هاي هخامنشي، اول از همه قبر يا قبور روبروي درگاه ورودي را مي كنده اند و بنابراين قبر پادشاه هخامنشي هميشه در يكي از حفره*هاي روبروي درگاه ورودي بوده است. اما چون در آرامگاه داريوش اطاقك روبروي درگاه سه قبر دارد، دقيقا معلوم نيست كدام يكي براي شخص خودش كنده شده بوده است. اگر داستان فرو افتادن و مردن پدر و مادرش درست باشد، و اگر آنان را درون آرامگاه داريوش دفن كرده باشند، مي توان پذيرفت كه دو قبر نخستين اطاقك روبروي درگاه از آن پدر و مادر داريوش بوده است، و قبر آخري آن اطاقك متعلق به خود داريوش. اما در مورد شش قبر ديگر، مبناي كار بررسي ها و استنتاجات است كه دقت كمتري دارند. دو مسئله بايد مورد توجه باشد:يكي اينكه آيا هر قبري فقط براي يك نفر بوده، يا اينكه«استخوان*دان» بوده است و بازمانده چند مرده در آن دفن مي شده است. دوم اينكه چه كساني امتياز تدفين در آرمگاه شاهي مي يافته اند. در مورد سئوال اول اشميت و ديگران بر آنند كه هر قبر فقط براي يك نفر بوده است. با اين همه آرامگاههاي در سنگ كنده شده اي از دوره هخامنشي مي شناسيم كه فقط يكي دو قبر داشته اند «خانواده» باني آرامگاه از ْآن استفاده مي كرده اند. در باب سوال دوم اشميت پس از بررسي هاي دقيق و استادانه بدين نتيجه رسيده است كه برخي از نزديكترين كسان داريوش در قبور ديگران مدفون بوده اند معهذا، شايد اين فرضيه را هم بتوان پيش كشيد كه شش قبر ديگر براي «شش ياور» داريوش آماده شده بوده است. همانها كه كمكش كردند تا به پادشاهي رسد و تاج و تخت هخامنشي را از گئوماته مغ و هوادارانش پس گيرد، زير كه وي همواره نسبت بدانان احترام و محبت فراوان مي نمود و ظاهراً روي خود آرامگاهش نيز نقششان كرد.
    اشميت براي دريافتن اينكه چه كساني در آرامگاه داريوش مدفون بودند، نزديكترين كساني را برمي شمارد و نتيجه مي گيرد كه شايد شاهبانوهئوتسا _ مادر خشايارشا – و ملكه آرتيستونه (زن سوگلي داريوش) كه هر دو دختران كورش برزگ بودند و شاهزاده ويشتاسپه ( پسر آتوسا) و شاهزادگان گئوبرو (گبرياس) و ارشامه (پسران ارتيستونه) در آرامگاه شاهنشاه بزرگ دفن شده باشند و به احتمال ضعيف ارتبان (برادر شاهنشاه ـ كه اندرز بد وي و خشيارشا و زماني نائب السطلنه ايران بود) و ابروكوماس و هي پرانتس 0 دو پسر داريوش كه در نبرد ترموپيل كشته شدند) را نيز جزو كساني مي داند كه در دخمه داريوش جاي گرفتند.

    شيوه دفن
    اما اينكه داريوش و يارانش را چگونه درون صندوقهاي سنگي گذارنده اند بطور دقيق روشن نيست. قرائني در دست است كه كالبد افراد و خاندان شاهي را موميائي مي كردند، و با وسائل مهمي از زندگيشان بدرون قبر مي گذاردند چنين مي نمايد كه كالبد را درون صندوقي از فلز يا چوب (احتمالا چوب سدر، همچنانكه در مصر معمول بود) مي هشتند و آن صندوق را بار نگها و گوهرهاي بسيار مي آراستند( به همين جهت بعدها صندوقها را شكسته به تارج برده اند). تنها در مورد آرامگاه كورش و محتويات آن اطلاعات كافي در دست است و چون اينجا هم با نزديكان و ياراي وي سرو كار داريم، آنچه را در باب وي مي دانيم، بعنوان الگوئي براي قبور ديگر شاهنشاهان هخامنشي توصيف مي توانيم كرد. هنگاميكه اسكندر مقدوني بر ايران دست يافت، خواست كه آرامگاه كورش بزرگ را ببندد، زير «معتقد بود كه پر از زر و سيم است»پس دستور است آن را باز كردند و درون آنرا ديد. از ميان همراهان وي آريستوبولوس نامي بود كه بعدها تاريخ اسكندر را نوشت و كتاب وي را آريانوس و ديودوروس سيسيلي در دست داشته ، و از آن نقل كرده اند. آريانوس نوشته است:«آريستوبولوس» آرمگاه كورش در «بوستان شاهي« در پاسارگاد بودن و گردش باغي از درختان گوناگون درست كرده بودند،و جويبارها از ميان آن مي گذشت، و چمنزارها داشت كه از چمن و علفهاي خرمي پوشيده بود. خود آرامگاه شالوده اي مكعبي داشت كه از سنگهاي نيك تراشيده مكعب شكل بر آورده بودند. بالاي اين شالوده اطاقي بود با سقف سنگي، و دري داشت كه مردي، آنهم كوچك اندام، از آن به اطاق مي توانست در آيد.درون اطاق،تابوتي زرين بود كه كالبد كورش در آن دفن شده بود. بعلاوه تختي نهاده بودند كه پايه هايش از زرناب بود و فرش رويش از قاليچه*هاي بابلي و فرش زيرش از قاليچه*ها (يا رداهاي) ارغواني؛ روي تخت قبائي و نيم تنه*هائي كار هنرمندان بابل افكنده بودند. از اينها گذشته، همچنانكه وي (يعني آريستوبولوس) گويد: رداها و شلوارهاي مادي آسمان گون آنجا گذارده بودند، و جامه*هاي ديگر (برخي ارغواني و برخي به رنگهاي ديگر) و نيز طوق و تيغ گوشوارهاي زرين گوهر نگار [و سپري شاهانه و دو كمان سكائي] آنجا بود، و ميزي هم در اطاق گذارده بودند [و رويش پياله*ها بود]، و در ميانه* تخت تابوت را نهاده بودند كه كالبد كورش را نگهداي مي كرد. و در نزديكي اين آرامگاه،بنائي كوچك بر آورده بودند و مسكن مغاني بود كه متوليان آرامگاه بشمار مي رفتند و توليت آن از زمان كمبوجيه [530 ق.م] پشت در پشت تاكنون [يعني 330 ق.م]در خاندان آنان مانده بود. دربار شاهي براي اينان هر روز يكي گوسفند، مقدار معيني آرد و خوراكهاي ديگر و شراب و جيوه مي پرداخت، و هر ماه اسبي بدانان مي داد تا براي [روان] كورش قرباني كنند.»
    هنگاميكه اسكندر در شرق ايران و هند سرگرم تاخت و تاز بود، در آرامگاه كورش را شكستند و محتوياتش را به تاراج بردند، حتي تخت و تابوت را هم پاره و ناقص كردند تا ببرند اما چون سنگين و بزرگ بود نتوانستند، و كالبد كورش گزند فراوان ديد و از هم پاشيد. اسكندر در بازگشت از اين باب خشمگين شد، و شاهزاده اي پارسي را باتهام اين دزدي گرفته با شكنجه كشت اگر چه مي دانستند كه كار كار وي نبوده است، و پلوتارخوس مي گويد كه اين جنايت بر دست يكي از بزرگزادگان مقدوني به نام پليماخوس پلائي انجام شده بود.
    به هر حال اين چنين بود وضع آرمگاه كورش بزرگ، كه اسكندر ادعا مي كرد احترامش مي گذارد، و روانش را مي ستايد. سرنوشت آرامگاه ديگر پادشاهان و بزرگان ايراني نيز قطعا به همين منوال بوده است. حتي در دوره قاجارها، اين آرامگاه*ها را كنده اند تا آنچه را بپايند بربايند. بنابراين، همه آنان تهي و غمبار و تنها مانده اند. روان خداوندانشان بما چشم دوخته اند كه نگهبانيشان كنيم و ارجشان نهيم.

    سنگ نوشته هاي آرامگاه داريوش
    بجر سنگ نوشته*هاي كه گئوبرو و اسپه كانه را معرفي مي كنند و «پهلو نبشته» كه معرف اورنگ برانست و نبشته آرامي كه متعلق به دوره بعد از هخامنشي است، دو نبشته بزرگ هر يك به سه زبان (فارسي باستان، عيلامي، بابلي و آ*كدي) بر آرامگاه كنده اند. نخستين بر جبهه بالائي است و به نام « سنگ نوشته داريوش در نقش رستم بنشان الف (DNA=) مشهور است و دومي بر كنار درگاه ورودي آرامگاه و به نام «سنگنوشته داريوش در نقش رستم به نشان ب (DNA=) معروف مي باشد – هر دو متن جنبه شاعرانه دارند، و تجلي موثري از شخصيت و نبوغ داريوش اند، و خصوصيات آن ركن بزرگ تاريخ ايران را به نيكي روشن مي سازند؛ هر دو سخنان خود شاهند، و از اين روي تازگي و ظرافت و در عين حال شكوه و صلابت خاصي دارند. ترجمه آنها را معمولا بصورت نثر آزاد بدست مي دهند. اما براي اينكه تأثير بخشي و مفهوم پيغام آنها و زيبائي و دلنشين كلامشان تا حد ممكن نگهداشته شود، ما در در اينجا مي كوشيم . خصوصيات اصلي شان را با ترجمه اي مبتني بر جمله بندي خود داريوش منعكس سازيم. ترجمه حاضر بر اساس گزارش رنالد ج. كنت مي باشد.
    سنگ نوشته الف (بالائي):
    خداي بزرگ اهورامزدا است
    كه اين بوم را آفريد
    كه آن آسمان را آفريد
    كه مردم را آفريد
    كه شادي مردمان را آفريد
    كه داريوش را شاه كرد
    يگانه شاهي از بسياري
    يگانه سالاري از بسياري
    من داريوش شاه بزرگ
    شاه بزرگ
    شاه بومهاي گونه گون زبان
    شاه شاه اين جهان دور و فراخ
    پور ويشتاسب – نوه ارشام
    هخامنشي تبار
    پارسي، پسر پارسي
    ايراني، آرياني نژاد
    گويد داريوش شاه:
    اينهاست كشورهائي
    كه من بخواست اهورامزدا
    بيرون از پارس گرفتم.
    برايشان فرمان راندم
    مر ا باژ آورند
    آنچشان از من گفته شدي
    همام انجام دادندي
    قانوني كز آن منست
    پايدارشان نگهداشت:
    ماد، عيلام، خراسان
    هرات، بلخ، سغد و خوارزم
    زرنج و رخج بوم صد گاو
    گندارا، هندوستان
    خاك سكاههاي هوم پرست
    بوم سكاهاي تيزخود
    بابل زمين، آسورستان
    كشور تازيان، مصر و ارمن
    كاپادكيا، مرز لوديان
    ولايت يونانيان آسيا
    بوم سكاهاي آنور دريا
    كشور تراكيان و مقدونيان
    ليبي و حبشه، ولايت مكران
    (و آن بوم كه) كاريا (خوانند).
    گويد داريوش شاه:
    چون اهورامزدا جهان را
    دستخوش آشوب ديد،
    آن را به من سپرد،
    شهرياري مرا بخشيد،
    اينست كه من شاهم.
    اين بوم را ، بخواست اهورامزدا
    ز آشوب ، من رها كردم
    و بر جاش پايدار بنشاندم
    هر آنچه گفتم به مردم اين مرز
    بكام من همان كردند .
    هان مرد : هر آينه بيانديشي :
    چند است شمار آن بومها
    كه داريوش شاه زير فرمان داشت ؟
    پس چشم بر آن نقشها دوز
    كه اورنگ را بر دوش دارند
    آنگاه خواهي دانست .
    آنگاه بروشني خواهي ديد :
    كه نيزه پارسي مردي
    تا چه مرزهاي دور فرا رفته .
    آنگاه بروشني دريابي
    كه پارسي مردي بدور از پارس
    بسي رزم جسته ، نبرد آورده .
    گويد داريوش شاه :
    اينها كه انجام پذيرفتست ،
    همه را بخواست مزدا كرده ام :
    اهورامزدا ياري كرد
    تا اينهمه بانجام رسيد .
    چنان باد كه اهورامزدا مرا
    و اين خاندان شاهي و ميهنم را
    از گزند ها دور دارد .
    از اهورامزدا چنين مي خواهم
    بادا اهورامزداي بزرگ
    مرا اين بويه ها برآرد
    هان مرد آنچه اهورامزدا فرمود
    تو را نا خوش مياياد .
    ره راستي فرو مگذار
    و آشوب برمخيزان .
    سنگنوشته ب ( پائيني)
    خداي بزرگ اهورامزداست
    كه اين شگرفت دستگاه دلپسند
    – كه پديدار است – بيافريد ،
    كه شادي مردمان را بيافريد ،
    كه داريوش شاه را خرد
    بخشيد و تخشائي .
    گويد داريوش شاه :
    چنانم ، بخواست اهورامزدا ،
    كه راستي را دوست دارم
    و بدي را دشمن :
    پسندم نيست كه توانائي بينوائي را ستم كند ،
    يا بزرگي از زير دستي زور بشنود .
    هر آنچه داد باشد آن پسند من افتد .

    دروغ زنان را دوست ني ام .
    در دل خويش تخم كين نمي كارم .
    به تنديهايم با خرد ، نيك چيره ام .

    كسي كه همراهي همدستي كند .
    در خور كوشش وي پاداشش دهم :
    آنكو گزند رساند و ستم كند ،
    بايسته و باندازه گوشمالش دهم
    نمي خواهم كسي زيان رساند و سزا نبيند .
    «چه كسي ببدخواهي ديگري گويد
    مرا پذيرفته نمي آيد
    جز آنكه بر راه قانون نيك ،
    گواه راست آرد داوري بيند .

    ز آنچه كسي فرا خور حال خويش
    از بهر من كند يا بمن فراآرد
    آن به كام من شيرين آيد ،
    و خوشنوديم بي كرانه باشد .

    ادراك و اراده ام چنين است
    هر آينه تو زآنچه بر دست من رفته
    – چه در زادگاهم ، چه در آوردگاه –
    (اثري) بيني ، يا چيزي بشنوي
    (بداني)كه ايدونست تخشائيم
    فراتر و تيزتر از انديشه و دانستن .

    اينست تخشائيم ، خدايم گواست :
    - تا جائي كه توش و توان دارم –
    در جنگجوئي نبردهاي خوبم .
    آنگاه كه در ميدان رزم باشيم
    چون كسي را زدور بينيم
    به نيروي ادراك و خرد
    دانم دژ انديش باشد
    يا كه بهجوي و نيكخواه :
    با ادراك و اراده خويش
    نخستين كسي هستم
    كه تصميم ميگيرم كار شايسته را
    چون دشمني را بينم و چون دوست داري را
    ورزيده مردي ام ، هم بدست ، هم به پا
    بهنگام سواري ، سوار كاري نيكم ،
    بگاه كمان كشي ، تيره افكني چيره دست .
    – خواه از فراز باره ، يا كه بي ستور –
    در نيزه وري ، نيزهوري خوبم
    – خواه از روي اسپ ، خواه از روي خاك –
    هنرهائي كه اهورامزدا بمن بخشيده
    – و توانسته ام به كارشان گيرم –
    بر اينگونه اند .
    هر آنچه بر دست من رفته است
    همه را با هنرهاي خويش
    – كه اهورامزدا عطا فرمودست –
    بانجام رسانيده ام .
    اي بشر درياب به نيكي كه من
    چسانم و هنرهام چه اندازه
    و برتريم چگونه و تاكجا :
    مگذار آنچه در اين باب شنوده اي
    بر تو نادرست نمايد .
    آنچه اينجا (نبشته اند ) بنگر
    روا مدار كه قانون شكن باشي
    يا كه قانون بر كسي نهان ماند .
    يك كتيبه ديگر (به زبان آرامي ) بر آرامگاه داريوش نقر شده است كه ثابت گشته از دوره بعد از هخامنشي است (شماره 18 ) و در باب آن بعدا سخن خواهيم گفت .

    رنگ آميزي نقوش
    نقوش روي جبهه آرامگاه داريوش روز اول از رنگ مي درخشيده است و چنان تاثير بخش بوده كه گفتني زنده است . اشميت آثار رنگ آبي بر روي سر ستون چند تا از نيم ستونهاي آرامگاه تشخيص داده است و ميگويد كه برخي از حروف عيلامي و فارسي باستان كتيبه بالائي اثر رنگ آبي را نگهداشته اند ، و مي افزايد كه دليلي نيست در رنگين بودن حروف همه كتيبه ها شك كنيم .
    بگفته اشميت ، آثار رنگهاي آبي ، قرمز و قهوه اي و سبز بر لبه طاقچه مانندي كه اورنگ بران رديف پائيني رويش ايستاده اند مي رساند كه اين پيكره ها را دقيقا وجداگانه رنگ كرده بوده اند و در حقيقت ميتوان پذيرفت كه همه نقوش رنگ آميزي شده بوده اند و از اين قراين استنتاج بايد كرد كه نقوش بالائي(شاه وفرشاهي وآتشدان )هم برنگهاي مناسبي ملون بوده اند و سنگ سفيد شيري رنگ بهنگام نوتراش بودن خود زمينه بسيار تاثير بخشي براي نقوش رنگين بوجود مي آورده است.
    آرامگاه داريوش بزرگ سرمشق ديگر آرامگاه ها و اساس دانسته هاي ما در باب آنها مي باشد به همين دليل آنرا بتفصيل توصيف كرديم.در مورد سه آرامگاه ديگر لزومي به شرح نمي بينيم و در سخن از آنها تنها نكات مهم و تا مورد اختلاف را باز خواهيم نمود.اينجا رواست دوباره ياد آور شويم كه از چهار آرامگاه نقش رستم تنها آرامگاه داريوش بزرگ است كه انتسابش كاملا قطعي است زيرا كتيبه دارد و انتساب بقيه مبتني بر مقايسه و استنتاج مي باشد.


    منبع persepolis.ir



    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  2. #2
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۸:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,544 در 1,268 پست
    حالت من
    Khejalati
    آرامگاه اردشیر یکم
    آرامگاه اردشير يكم هخامنشي
    شاهنشاهي اردشير يكم در 465 ق.م. با توطئه*ها و جنگ*هاي داخلي آغاز شد، و پس از اندك زد و خوردهائي با يونانيان و مصريان، آرامشي برقرار گشت كه به اردشير فرصت داد در دربار خود كامرانه و پر تجمل بسر برد. در اواخر كارش جنگهاي پلوينزوس ميان يونانيان فرصت و فراغت بيشتري برايش پيش آورد. اردشير يكم توانست كاخ*هاي باشكوه در تخت*جمشيد و شوش برپا كند، و آنچه را كه پدرش ناتمام نهاده بود، بپايان برساند.
    اتمام تالار صدستون و كاخ مركزي در تخت*جمشيد كار وي بود و يك كاخ بزرگ ديگر با پلكاني منقوش به سي هيئت هديه*آور در گوشه جنوب غربي تخت*جمشيد ساخته بود كه تقريباً بكلي از هم پاشيده و تا اندازه*اي نابود شده است. اردشير يكم سخت زير نفوذ مادرش ملكه اميستريس بود، و در 423 ق.م.، وقتي كه نزديك 60 سال داشت از جهان رفت؛ كالبد او را به نقش*رستم آورده، به دخمه*اي كه در 37 متري سمت چپ آرامگاه داريوش بزرگ كنده بودند، گذاردند.
    جبهه آرامگاه اردشير يكم اساساً مثل دخمه داريوش است ولي بسيار گزند ديده و كهنه شده. از تفاوتهاي مختصر اين دو، يكي آنست كه در آرامگاه اردشير پايه «آتشدان» كوتاهتر است و «فر كياني» فقط يك حلقه، آنهم صاف و بي*مهره، بيشتر ندارد. كلاه « آزادگان شش*گانه» همه مويشان را مي*پوشاند و حالت حلقه ندارد. درون آرامگاه به تقليد از آرامگاه داريوش كنده شده و سه اطاقك دارد، اما تفاوتهاي عمده*اي آشكار است. بي*دقتي و عدم مهارت سنگتراشان چنان بوده كه دهليز به صورت مكعب مستطيلي بي*قواره و كم ارتفاع درآمده است ( بلندي از كف تا سقف 40/2 متر، عرض از 90/1 تا 20/2 متر و طول 65/10 متر)، و به هيچ وجه موازي با جبهه آرامگاه نيست، بلكه گوشه جنوب شرقيش تنها چند سانتيمتر با ديوار جبهه فاصله دارد در حاليكه گوشه شمال غربيش بسيار در كوه پيش*رفته است. اطاقكها را هم بدون دقت و كمي كج و كوله ساخته*اند، و در هر كدام فقط يك قبر كنده*اند. كه از اينها، لابد آنكه روبروي در است و وضعيت آراسته*تري دارد. براي خود اردشير آماده شده بود، و دو تاي ديگر دو تن از نزديكترين كسانش (شايد شاهبانو داماسپيا و شاهزاده خشايارشاي دوم كه اندكي پس از اردشير جان سپرد). علت انتساب اين آرامگاه به ارشير يكم آنست كه ريزه*كاري و خصائص دوره خشايارشا و داريوش را ندارد، و بايد پس از دخمه خشايارشا باشد، اما چون دست چپ دخمه داريوش بزرگ كنده شده، جايش بلافاصله بعد از خشايارشا مي*افتد. تاريخ تراشيدن آرامگاه اردشير يكم را بين 450 و 430 تخمين مي*توان زد.


    آرامگاه داریوش دوم
    غربي*ترين آرامگاه نقش*رستم كه حدود 33 متري سمت جنوب غربي آرامگاه اردشير يكم كنده شده، منتسب است به داريوش دوم، كه پس از جنگ*هائي خاگي به جانشيني اردشير يكم رسيد و از 423 تا 404 فرمانروائي كرد. وي اصلاً پادشاهي آرامش جوي و راحت*طلب و ضعيف*النفس بود، و بيشتر در بابل و شوش و در ميان درباريان و خواجگان بسر مي*برد، و سخت زير نفوذ زنش شاهبانو پروشاتي (پرشاد ـ به يوناني پريساتيس) دختر خشايارشا بود. دوره وي بخاطر اينكه سه سردار نامي ايران ( چيسه فرنه، فرنه بازو و كورش جوان) در كار سياست و سرنوشت يونان دخالت كردند، اهميت سياسي فراوان يافت، و بخاطر تبهكاريهائي كه بر اثر نفوذ يا فرمان مستقيم پروشاتي سرزد، شهرت نابابي پيدا كرد.
    دليل انتساب اين آرامگاه به داريوش دوم اين است كه كنار دست (سمت غربي) آرامگاه داريوش يكم قرار دارد و خصوصيات آن را تقليد كرده است پس از لحاظ تاريخي «در پي» آن آمده بوده است. از سوي ديگر شير شاخداري كه بر گوشه*هاي اورنگ شاهي نقش است، پرهاي فلس مانندي پشت گردن و جلو سينه دارند كه همانندشان را روي آرامگاه اردشير دوم و سوم در تخت*جمشيد مي*بينيم؛ بنابراين اين آرامگاه اندكي بيشتر از آنها تراشيده شده است. جبهه آرامگاه درست روبروي «بن خانه (كعبه زرتشت)» است كه 45 متر دورتر از آن برپاي مي*باشد، ولي اين موقعيت از روي عمد انتخاب نشده بوده است زيرا فاصله ميان آرامگاه داريوش بزرگ و اردشير 37 متر است و همين فاصله تقريباً در انتخاب آرامگاه بعدي رعايت شده است در نتيجه،* « بن خانه (كعبه زرتشت)» كه در فاصله 70 متري جنوبغربي آرامگاه داريوش بزرگ آورده شده بود. درست روبروي آرامگاه داريوش دوم افتاده است.
    جبهه آرامگاه داريوش دوم هم همان صحنه*ها را كه ديديم نشان مي*دهد: در بالاي شاهنشاه در برابر آتشدان و زير سايه « فركياني » و هلال گوي*دار ماه ايستاده و در دو سوي او مهان و بزرگان درباري جاي دارند، و اورنگ بران سي*گانه اورنگ شاهنشاهي را مي*برند. در بسياري از جايها نقوش گزند فراوان ديده*اند و دقيقاً مشخص نيستند. درون آرامگاه تقريباً شبيه آرامگاه اردشير يكم است: دهليز بدون دقت و با محور كج (ناموازي با جبهه آرامگاه) كنده شده و تقريباً حالت مثلثي دارد كه قاعده*اش 80/10 متر طول دارد و پهنايش در مركز 50/2 و در گوشه راست 370/1 متر و در گوشه چپ 40/1 متر مي*باشد؛ ارتفاع دهليز به 80/2 متر مي*رسد. سه اطاقك آرامگاه را با دقت بيشتري و بصورت مستطيل شكل درآورده*اند و لابد آنكه روبروي در وروديست تعلق به داريوش دوم داشته است و يكي از قبرهاي جانبي را احتمالاً براي پروشياتي آماده كرده بودند. انتساب قبر سومي در حال حاضر ميسر نيست. تاريخ تراشيدن اين آرامگاه را ميان 420 و 404 ق.م. تخمين مي*توان زد.


    • منبع persepolis.ir







    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  3. #3
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۸:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,544 در 1,268 پست
    حالت من
    Khejalati
    نقوش برجسته

    نقش نبشته دار کرتیر





    در پشت سر شاپور، تکه ای از کوه را تراشیده اند و با نقش نیم تنه کرتیرف موبدان موبد دوره بهرام دوم، آراسته اند. کرتیر بی ریش و رو به راست نموده شده، و کلاه بلند نیم استوانه ایش دارای علامتی مانند قیچی است که از نقوش دیگر وی(در نقش رجب، در نقش بهرام و درباریانش، و در نقش بهرام سرمشهد و غیره) شناخته است. وی انگشت سبابه دست راست را به نشانه ستایش به سوی شاهنشاه شاپور دراز کرده است و حالت احترام به خود گرفته. گردنش با گردنبندی حلقه حلقه ای اراسته شده، و نیم تنه پوشیده است و دو سر ردایش با سگکی حلقه دار در جلو سینه به هم وصل می باشد.

    در پایین تنه کرتیر، کتیبه ای به فارسی میانه کنده اند که بسیار گزند دیده است، اما گویا در آغاز آن، از اردشیر نام رفته( و به همین جهت می پندارند که کار وی در دربار از زمان اردشیر اغاز گشته است). این نوشته 48 سطر دارد، و مضمون آن تقریباً همان است که در 16 سطر اول کتیبه منقور بر دیوار((بن خانه(کعبه زرتشت)،)) یافت می شود.
    تاریخ کندن این نقش و نبشته به تعهده بهرام دوم می افتد، و به حدود 280 میلادی تخمین زده
    می شود.

    نبشته کرتیر بر دیوار ((بن خانه(کعبه زرتشت) ))

    کرتیر، موبدان موبدان ایران در زمان بهرام دوم، کسی است که مانی را به سوی مرگ روانه کرد، و پیش از چهل سال، حاکم معنوی ایرانشهر بود. در زمان اردشیر وی یکی از درباریان کوچک مقام به شمار می رفت، و در زمان شاهپور یکم((موبد)) شد، و کارهای دینی بسیار بر عهده گرفت و در لشکرکشیهای شاپور وی را همراهی کرد و در هر جایی که ایرانیان گشودند، بتخانه ها را بر انداخت و آتشها بر نشاند و آتشکده ها برآورد. در زمان هرمز فرزند شاپور، پایه کرتیر بلندتر شد و به دریافت نشانهای تاج و کمر سرفراز گردید، و ((موبدان موبد)) ایران لقب گرفت. چون بهرام یکم به پادشاهی رسید، بر مقام و قدرت کرتیر افزود و او را ((موبدان موبد اهومزدا)) لقب دادسپس بهرام دوم به تخت نشست و مقام کرتیر روز به روز فزونی گرفت، و چنان شد که به وی لقب(( موبدان موبد اهورامزدا و نجات دهنده روح بهرام )) بخشیدند. کرتیر را بنیانگذار و سازمان دهنده دین رسمی مزدایی ساسانی دانسته اند، و در باب وی بسیار نوشته اند. جای تعجب است که وی در نوشته های دینی و ملی ایران ساسانی( که توسط مترجمان اوایل اسلام به ما رسیده) یاد نشده است. به هر حال وی دستور داد کتیبه ای در 19 سطر در زیر متن پهلوی اشکانی کتیبه شاپور بر دیوار شرقی((بن خانه (کعبه زرتشت) )) بنگارند، و شرح حال خود را درآن بازگفت. تاریخ نبشتن این کتیبه به اوایل پادشاهی بهرام دوم یعنی حدود 280 میلادی، می افتد.

    نقش برجسته اردشیر بابکان




    گماردن اهورامزدا اردشير را به شاهي
    در گوشه شرقي محوطه مقدس نقش رستم، بر سينه صخره اي كه درست مشرف بر پيچ راه شولستان و قريه حسين آباد است، مجلسي از تاجگذاري اردشير پاپكان تراشيده شده است كه در شمار زيباترين و سالمترين نقوش ساساني است و بارها توصيف و تعبير گرديده است. علت اينكه اين نقش و يك حجاري ذيگر (يعني بهرام و درباريانش= شماره 4) را بيرون از محوطه بارودار نقش رستم تراشيده اند، روشن نيست، ولي احتمالاً چشمه اي در اينجا روان بوده است و بعلت تقدس و انتسابش به اردوي سورآناهيتا- كه اردشير و نياكانش متولي آتش وي بوده اند- اين نقوش را كنده اند. همين وضع درمورد نقوش فيروزآباد هم ديده مي شود.در آنجا در كنار رودخانه و سر راه، بر سينه كوه "گماردن اهورامزدا اردشير را به شاهي" و "نبرد هرمزدگان و پيروزي اردشير بر اردوان پنجم" نقش شده است.

    نقش "گماردن اهورامزدا اردشير را به شاهي" در " نقش رجب" هم ديده مي شود، و آنجا نيز كنار راه بوده، و احتمالاً داراي چشمه اي مقدس بوده است، چنانكه حتي احتمال داده اند كه آن قسمتي از معبد "آتش آناهيتا" بشمار مي رفته است.
    مجلس "گماردن اهورامزدا اردشير را به شاهي" در نقش رستم 2 متري از زمين فلصله دارد، و پهنايش 30/6 تا 65/6 متري مي باشد، و بلنديش به 40/2 متر مي رسد. در اينجا، شاهنشاه اردشير در سمت چپ مجلس نموده شده است. وي بر اسب سوار است، و از نيمرخ نموده گشته، و اهورامزدا را –كه او نيز سوار بر اسب و رو به راست و از نيمرخ تصوير شده- مي نگرد و ديهيم شهرياري را از وي مي شتاند. پشت سر شاهنشاه جواني مگس پراني بدست دارد، و زير پاي اسب اردشير پيكر بي جان اردوان، آخرين پادشاه اشكاني، بر خاك لفتاده، و قرينه آن، پيكر اهريمن زير پاي لهورامزدا له شده است. هم اردشير و هم اهورامزدا توسط كتيبه هائي سه زباني معرفي شده اند.
    اردشير با نيمرخ راست نموده شده است. بر سرش تاجي است بصورت يك كلاه گرد گنبدوار با آويزه هايي براي پوشاندن گوش و پشت گردن، و نواري كه گويا ديهيم باشد، بدور آن بست شده است. بر كلاه سه عقاب نقش كرده اند و بالاي آن گوي بزرگي است كه اصلاً از پارچه ابريشمي گوهر نگار و مرواريد نشان بوده است و قسمتي از زلف را جمع كرده، در آن مي پيچيده اند، و اين گوي افسر شاهي است كه در همه نقوش ساساني ديده ميشود.
    نوارهاي پهن و چين خورده اي كه به كلاه بسته شده چنان بلند است كه دنباله آنها به پشت سر شاهنشاه افتاده است، گفتي كه به دست باد سپرده شده. گيسوان اردشير بلند و منظم است و حلقه حلقه بر دوشش افتاده؛ ريشش نيز بلند و حلقه حلقه است اما انتهاي ْن را پيچيده، از حلقه اي گذرانيده اند. اين حلقه بعد از اين در نقوش ساساني رايج گرديده است. جامه اردشير عبارت است از لباده اي بلند و پر چين كه تاروي رانها قرار مي گيرد، كتي آستين دار كه تنگ به تن چسبيده و توسط كمربندي استوار شده است؛ شلواري كه گشاد و پر چين است و روي پاي را مي پوشاند و كفشي كه نهان شده، اما بند آن نوار بلند داشته است.نوارهاي شاهي از كمربند نيز آويخته است، و بر چين و شكن لباس افزوده.اردشير گردنبندي حلقه حلقه آويخته است كه درون هر حلقه سر شيري غران را نقش كرده اند. دست راست شاهنشاه بسوي جلو دراز شده تا ديهيم شهرياري را بستاند، دست ديگرش نيم افراشته است و انگشت سبابه را به نشانه احترام و اطاعت به طرف جلو باز كرده است. اين علامت بارها در نقوش ساساني آمده، و همچنان كه گيرشمن نشان داده است از ايران به اروپا رفته و در هنر قرون ميانه آن سامان بسيار مشهور است. شكل اردشير و تاج وي را عيناً بر روي برخي سكه هايش نقش كرده اند.
    اهورامزدا رو به چپ نموده شده، و تاجي كنگره دار بر سر دارد كه زلف مجعدش از بالاي سر و ميان تاج پيدا مي باشد، دنباله زلف پر چين و شكن بر شانه اش افتاده و نواري بلند و مواج از پشت سرش ديده مي شود؛ و ريش بلند و حلقه حلقه اش، حالتي تقريباً مستطيلي دارد و شبيه به ريش اردشير در برخي سكه هاي او مي باشد. بر دوش وي ردائي است كه با چين و شكن به پشت افتاده و دو لبه آن در جلو توسط سگكي به هم وصلست. كت و كمر و شلوارش همانند جامه شاهنشاه است ولي نوك پايش با نوارهاي آويخته آن بخوبي پيدا مي باشد. اهورامزدا دست راست را دراز كرده؛ ديهيم شهرياري را به اردشير اهدا مي كند، و دو نوار پهن و مواج ديهيم به سوي اهورامزدا افشان است. دست چپ وي نيم افراشته است و شيئي بلند و چوبدست مانند را رو به بالا اما اندكي كج گرفته است. اين شيئي را برخي عصاي شاهي دانسته اند ولي عصاي شاهي به هيچ روي چنين ضخامتي نداشته است و چنين كوتاه نبوده، و معمولاً رو به پايين نگهداشته مي شده است. بنابراين عقيده آن دسته از دانشمنداني كه آنرا "شاخه هاي برسم" مي دانند، درست است، بويژه كه شاخه هاي برسم را به همين وضع و با همين شكل در دست موبدان زرتشتي منقوش بر دست ساخته هاي دوره هخامنشي (مثلاً صفحات زرين گنجينه سيحون) و نقش اهورامزدا ساخته آنتيوخوس كماژني مي بينيم، و جاي شگفتي هم ندارد كه اهورامزدا، شاه موبدان، را با نشان مخصوص آنان- شاخه هاي برسم- نقش كرده باشند. اسبان اردشير و اهورامزدا اندام بسيار كوچك دارند چنانكه پايهاي سواران به زمين مي رسد؛ و هر دو حيوان زين لگام آراسته دارند و پيشاني را بهم داده، پايي را خم كرده بر سر پيكرهاي بر خاك افتاده مي گذارند. از زين و برگ آنها رشته هايي آويخته كه به منگوله هاي بزرگ و مخروطي ختم مي شود. اين تزئينات از زمان كهن در ميان سواركاران رسم بود، و هنوز نمونه هاي تحول يافته و ك.چكتر در گوشه و كنار ايران ديده مي شود. تسمه سينه بند اسب شاهنشاه حلقه حلقه ايست و هر حلقه مزين به سر شيري غران است، اما سينه بند اسب اهورامزدا حلقه هايي محاط به قاب مربعي دارد و مزين به نقش گل است. كاكل و يال هر دو اسب به دقت آراسته شده است. بر روي سينه اسب شاهنشاه كتيبه اي به سه زبان يوناني (در چهار سطر) و پهلوي اشكاني و پهلوي ساساني (هر يك در سه سطر) نوشته شده است كه بدين گونه ترجمه مي شود:
    متن يوناني:
    1- اين است پيكر مزداپرست،
    2- خداوندگار اردشير، شاه شاهان
    3- ايران، كه نژاد از ايزدان دارد، پسر
    4- خداوندگار پاپك، شاه.
    دو متن ايراني:
    1- اين (است) پيكر مزداپرست، خداوندگار اردشير،
    2- شاه شاهان ايران، زاده
    3- خداوندگاران، پسر پاپك، شاه.
    بر روي اسب اهورامزدا هم متني سه زباني كنده اند. يوناني آن اين است: اين است پيكر خداوند زئوس؛
    و متون ايراني:
    اين پيكر خداوند اهورمزد است.
    پشت سر شاه يكي از "همراهان" وي با نيمرخ راست ايستاده است. كلاه او كروي شكل و گوش پوش دار است و بر آن علامت خانوادگيش را دوخته اند كه شكل دو برگ بهم چسبيده را دارد كه بطور عمودي از بندي افقي برآمده باشند. گيسوي پرشكن وي افشان بر پشتش افتاده وصورتش بي ريش مي نمايدۀ تنها نيمي از بالا تنه اش پيداست وبقيه پشت سر اسپ شاهنشاه نهان شده است و معلوم نيست مي خواسته اند او را پياده بنمايند يا سواره. از جامه اش لباده اي بلند و استين دار و كت و كمري بيشتر پيدا نيست. دست چپش هم نهان است، اما قطعاً بالا آمده بوده و با انگشت سبابه به اهورمزدا درود مي فرستاده است؛ دست راستش بالا آمده، مگس پراني را بر سر شاهنشاه گرفته است. چون اين شخص حامل مگس پران ريش ندارد، زاره و برخي ديگر پنداشته اند كه وي نيز مانند مگس پران كش شاهان هخامنشي، از ((خواجه سرايان)) مي باش، اما هر تسفلد و هينتس اين استدلال را رد كرده اند، و براستي موقعيت و هم اندازه وي با شاپور (وليعهد اردشير) در نقوش ديگري مي رساند كه وي از درباريان رتبه اول و از خواندان هاي برجسته اشكاني و ساساني بوده است چون همين شخص پشت سر شاپور وليعد اردشير در نبرد هرمزدگان مي جنگيده و يكي از بزرگان اشكاني را از پاي در آورده است و به همين صورت در مجلس بزرگ حجاري فيروزآباد، نقش شده است. بعد ها هم كسي كه با هر مزد دوم (302 تا 309)جنگيده و كشته شده است،همين نقش را بر كلاهش دارد و معلوم است كه از خاندان او بوده است با اين قرائن، شكي نيست كه اين شخص مگس پران كش، جواني است درحدود 17 ساله، كه در نبرد هرمزگان اردشير را ياري كرده است.
    هويت اين جوان معلوم نيست. ولادمير لوكونين قرائني بدست آورده است كه مي رساند آن شخص كه در نبرد با هرمزد دوم بخاك افتاده و همين نشانه را بر كلاه خودش دارد، يك نفر از دودمان كارن (قارن) يعني يكي از هفت دودمان بزرگ اشكاني مي باشد (پايين تر در اين باب سخن خواهيم راند) و از اين جهت، وي جوان پشت سر اردشير (در نقوش فيروزآباد، نقش رستم و نقش رجب) را هم از خاندان قارن مي داند.ما اين توجيه را محتمل مي دانيم زيرا در ميان بزرگترين سالاران دربار اردشير، يكي بنام پيروز از خاندان كارن ياد شده است، و تواند بود كه وي همين جوان منقوش در پشت سر اردشير باشد.
    در زير پاي اسب اردشير پيكر اردوان پنجم افتاده است. اين پهلوان خاندان اشكاني، كه در روز نبرد مردانه جان باخت، با همان جامه شاهانه نموده شده است. كلاهش بلند و تقريباً استوانه ايست و حاشيه مليله دوزي و گوش پوش و گردن پوش دارد و از روي سكه ها و يك نقش برجسته مكشوف از شوش (به تاريخ 215 ميلادي) شناخته است. در وسط آن، نقش خاندان وي، كه به اين صورت دوخته شده، و اين نقش را بر جامه و برگ اسپ وي در نقش آوردگاه هرمزدگان هم مي بينيم و از سكه هاي اشكاني نيز مي شناسيم. بهمين دليل فرضيه هرتسفلد كه او را ارتاوزد، پسر اردوان مي داند، پذيرفتني نيست. چهره او را مردانه و با ريش بلند و دو شاخ مصور كرده اند. گردنبندي حلقه حلقه اي از گردنش آويخته، و نواري مواج و بلند به كلاهش بسته و دنباله اش بر شانه اش افتاده است.
    در زير پاي اسپ اهورامزدا و قرينه اردوان اشكاني، پيكر اهريمن را نقش كرده اند. چهره وي همانند مردي ميانه سال با ريشي مواج و شانه نخورده است اما سرش برهنه مي باشد و ماري گران بر پيشاني وي حلقه زده (بجاي ديهيم) و مار ديگري كنار آن چنبره خورده، و حلقه هاي مويش نيز به صورت مارهائي نموده شده اند. زلفش به عقب جمع است ولي جامه اش درست پيدا نيست. نقش اهريمن بصورت مار و يا مزين به مار در هنر و داستانهاي بسياري از ملل سابقه دارد، و در ايران، دشمنان بيگانه را گاهي "زادگان ديو خشم با موهاي آشفته" مي خواندند تا تفاوتشان با سرداران ايراني- كه زلف و موي آراسته و شانه خورده داشتند- كاملاً مشخص باشد.
    در اين نقوش، آرايش موي و وضعيت جامه سواران و كوچك بودن اسپان و حالت سر و گردنشان و بويژه مگس پران و حامل آن، همه ما را بياد هنر هخامنشي مي اندازد، و شيران غراني كه رديف در درون حلقه هاي گردنبند شاهنشاه و سينه بند اسپش نقش كرده اند نيز ياد آور خصائص هنر هخامنشي و شاخه هايي از آن (مخصوصاً بر روي بافته هاي پازيريك) مي باشد.اما اينكه برخي "تاجبخشي" منقوش در اينجا را تقليدي از صحنه منقوش بر درگاهها و آرامگاههاي هخامنشي مي دانند، به هيچ وجه درست نيست. چه در هنر هخامنشي، ديهيم شاهي در دست"فر كياني" است كه بر فراز سر شاهنشاه پرواز مي كند، و جاي او را در هنر ساساني تيكي (فرشته نيكبختي) بصورت بچه اي بالدار با حلقه و گاهي با شيپور پيروزي و بركت گرفته است (مثلاً در نقوش بيشاپور).معهذا صحنه هاي "تاج بخشي" از دوره هاي قبل از ساساني نمونه دارد. يك نمونه خوب آن بر روي جامي شاخ مانند از نقره منقور است و آن دو فرمانروا را نشان مي دهد كه روبروي هم بر روي اسب نشسته اند، و يكي نيزه و يا چوبدستي بچنگ دارد و ديگري شيئي كوچكتر، و با آنكه ميانه هر دو سوار و اسپ خراب شده و جزئيات معلوم نيست، ولي نقش دو كالبد بي*جان را كه زير دست و پاي اسپان آن دو فرمانروا بر خاك افتاده اند بخوبي ديده مي شود، و اين شباهت كاملي با نقش اردشير دارد. جام مزبور كار هنرمندان يوناني- سكائي است و متعلق به سده چهارم يا سوم ق.م. مي باشد و در روسيه جنوبي يافت شده و امروز در موزه ارميتاژ لنينگراد نگهداري مي شود.تاريخ اين نقش را دقيقاً معين نمي توان كرد، اما چون پيشرفت فراواني در هنر سنگ تراشي در آن ديده مي شود، و بويژه برجستگي زياد نقوش (پا و ران اسپان تقريباً مجسمه وار نموده شده اند)، مسلم است كه آن را به نخستين سالهاي شاهنشاهي اردشير نسبت نمي توان داد. از سوي ديگر، اردشير در سالهاي آخر شاهپور را همه جا همراه داشت، نبودن وليعهد و قائم مقام وي در مجلس حجاري، نشان مي دهد كه آن به سالهاي آخر شاهنشاهي اردشير نيز بستگي ندارد. با اين توجيهات، تاريخ اين سنگ تراشي را به حدود 235 ميلادي تخمين مي توان زد.


    منبع persepolis.ir



    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  4. #4
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۸:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,544 در 1,268 پست
    حالت من
    Khejalati
    نقش برجسته شاپور اول




    پيروزي شاپور بر امپراتوران روم
    يك- شاپور و امپراتوران روم
    شاپور يكم در حدود 200 ميلادي زاده شد، و در مكتب پدر خود اردشير، آيين رزم و بزم و كشورداري و سالاري آموخت. در نبرد هرمزدگان در 28 آوريل 224 ميلادي، داذبنداد سپهبد اشكاني را از اسپ بخاك انداخت و پس از آن سپهسالار پدر شد و در جنگها او را ياري كرد. سپس در اواخر دوره اردشير قائم مقام وي گشت و مدتي هم تاج گنبدي شكل پدر را بر سر داشت و با همين تاج در سه جا منقوش است: روي نقش سلماس در آذربايجان، روي "نقش رستم" در داربگرد فارس و روي يك گل سينه گوهر كه اكنون در گنجينه نشانهاي كتابخانه ملي فرانسه مي باشد.
    در 238، وقتي كه هنوز پدرش زنده و در معبد "آتش آناهيتا" در استخر معتكف بود، وي شاه ايران شد و روميان را كه به ايران تاخته بودند در هم شكست و يك دژ محكم ميان ايران و روم را بگشود، و سپاه گرديانوس سوم، امپراتور جوان روم را چنان تار و مار كرد كه خود امپراتور كشته شد، و كمي بعد اردشير هم درگذشت و شاپور "شاهنشاه ايران" گرديد و جنگ با روم را ادامه داد. فيليپ عرب امپراتور روم بستوه آمد، و از شاپور پوزش خواست و براي خريد صلح پانصد هزار دينار غرامت پرداخت.

    سپس شاپور با جنگهاي فراوان، ارمنستان، ميشان، گيلان و نواحي درياي مازندران، سكستان و توران و هند تا كرانه هاي دريا، و ديگر استانهاي شرقي امپراتوري قديم هخامنشي را بچنگ آورده، لقب "شاهنشاه ايرانيان و غير ايرانيان(=انيران)" بخود گرفت. پس از اين به همراهي پسرانش، بويژه هرمزد شاپور، با زد و خوردهاي پراكنده با روم ادامه داد تا اينكه در 260 ميلادي، امپراتور والرين با هفتاد هزارتن از سپاهيان رزم ديده اش و بسياري از سناتوران و شهرداران رومي در الرها بدام شاپور افتاده، گرفتار گشتند و به پارس و خوزستان و آسورستان و ديگر نواحي ايران فرستاده شدند تا زندگي تازه اي را آغاز كنند. شاپور مي گويد "بدست خود، امپراتور را گرفتيم" و اين جمله بي شك مي رساند كه شاپور خود در نبرد شركت داشته و امپراتور را گرفتار كرده است. شاپور ياد اين پيروزيها را بر نقوش برجسته*اي جاويدان ساخت و داستان كارهاي درخشانش را در سنگنبشته كعبه زرتشت كه پيش از اين آورده*ايم، باز گفت.
    در دارابگرد نقش برجسته*اي بنام "نقش رستم" داريم كه در آن شاپور سوار بر اسپ است و تاج اردشير را بر سر دارد و گرديانوس زير پاي اسپش بخاك افتاده، و بزرگان ايراني پشت سر شاپور صف كشيده*اند، و فيليپ به درخواست صلح آمده، در پيشگاه شاپور زانو زده، و ديگر رومیان با نگرانی به شاه می نگرند. تاریخ این نقش حدود 245 میلادی است. اما در بیشاپور نقوشی داریم که شاهنشاه را در میان صفوفی از بزرگان مملکتی نشان می دهد که رومیان را گرفتار کرده*اند. سه امپراطور رومی در نقوش تصویر شده اند. گردیانوس که زیر اسب شاپور به خاک افتاده، والرین که به پوزش و آشتی جوئی آمده و جلو شاپور زانو زده است، و والرین که کنار اسب شاپور ایستاده، و شاهنشاه مچ دست وی را گرفته تا نشان دهد که وی را اسیر کرده است. علاوه بر این، گل سینه عقیق مضبوط در گنجینه نشانهای کتابخانه ملی فرانسه هم شاپور رانشان می*دهد( با همه علائم شاهنشاهی) که با والرین می جنگد. شاهنشاه اسب را تاخته، سینه به سینه اسب والرین آورده، و دست راست را دراز کرده مچ دست والرین را چنان گرفته، که انگشتان امپراطور((چون خیار تر)) راست گشته است. امپراطور شمشیر کشیده که به شاپور زند، اما شاپور حتی تیغ خود را از نیام بیرون نیاورده است، و معلوم است که هدف سازنده این نقش این بوده که نبرد تن به تن این دو فرمانروا را تصویر کند و مرحله اسارت امپراطور روم را بنماید، زیرا همانطور که مک در مونت متوجه شده است در هنر قدیم، گرفتن مچ کسی، علامت اسارت او محسوب می شده است. علت اینکه شاپور پیروزیش بر رومیان را با اینهمه آب و تاب نقش کرد و بنوشت، عکس العملی بود که ایرانیان در مقابل امپراطوران روم نشان می دادند، زیرا چند نفر از اینها، مثل تراژان و کربلو، در نبرد اشکانیان را شکست داده، و خود را ((خداوندگار پارت)) خوانده بودند، و حتی تراژان سکه هائی به افتخار پیروزیش بر پادشاهان و فرمانروایان اشکانی زده بود که در آنها خودش را به عنوان امپراطور بزرگ شکست ناپذیر بر اورنگ فرمانفرمائی نموده بودند و یک پادشاه ایرانی را در جلو وی به زانو درآمده نشان داده بودند. این خودنمائی های رومیان در یاد ایرانیان مانده بود و زمانی که توانستند، تلافی کردند.



    دو- حجاری نقش رستم


    حجاری شاپور در نقش رستم را در چند متری زمین و ده متری شرق آرامگاه داریوش بزرگ کنده اند؛ طول آن نزدیک متر و عرضش متر می باشد. شاهنشاه شاپور را از روی سکه هایش و مجسمه اش در غار شاپور کازرون و نقشش بر جامی نقره ای می شناسیم و می دانیم تاجی کنگره دار بر سر می گذارده است. در اینجا وی را با همان تاج و گوی بزرگ شاهنشاهی می بینیم که به صورت بسیار برجسته حجاری شده است. شاهنشاه رو به چپ می نگرد، و چهره مردانه و متین و گیسوی افشان و پشت سر ریخته و ریش مجعد از حلقه گذرانده دارد؛ گردنبندی حلقه حلقه ای بر گردن افکنده، و گوشواری از گوش آویخته است. جامه وی عبارتست از نیم تنه ای تنگ و پرچین و کمردار، شلواری که بر روی ساق چین خورده، و ردائی که در جلو سینه با دو حلقه به هم وصلست و در پشت افشان به دست باد سپرده شد. دیهیم روی تاج نوارهای بلند و پرچین دارد که به پشت افتاده و افشان شده است.
    نوارهای شاهی از کفش های شاپور آویخته و چین و شکن لباسش بسیار دلپذیر نموده شده است. شمشیر راست و بلند شاپور در نیام است و وی دست چپ را بر دسته آن نهاده، و دست راست را دراز کرده، مچ در آستین نهفته یک رومی بر پای ایستاده را گرفته است. اسب شاپور زین و برگ آراسته دارد، و دمش گره خورده، نوار بلند و پرچین و شکنی از آن آویخته است. کفل بند و سینه بند اسب دارای حلقه ارایشی گل مانند بسیار بزرگی می باشد و یال آن نیز آراسته است. گمپوله بزرگی از زین به میان پاهای آن آویخته است که چین و شکن آن به خوبی پیدا می باشد. شاهنشاه راست و مردانه روی زین نشسته و وقار شاهانه اش به خوبی مجسم است. اسب نیز اندازه ای تقریباً طبیعی دارد، و دست راست را خم کرده، و حالت درنگ به خود گرفته است. پیش روی اسب مردی در جامه رومی زانوی چپ را بر زمین نهاده است و زانوی راست را خم ساخته و دستها را به حالت التماس به جانب شاهنشاه دراز کرده است به طوریکه دست چپش زانوی راست اسب شاهنشاه را لمس می کند این شخص میانه سال است ریش کوتاه و مجعدی دارد، و جامه اش ردای امپراطوری رومی(توگا) می باشد و بر سرش تاجی از برگ درخت غار، که امپراطوران بر سر می نهادند، و به مشابه دیهیم امپراطوری می باشد، دیده می شود. ردایش در پشت سر افشان گشته روی شانه با سگگ گرد بسته شده است. کت وی آستین دار است و تا زانوان می رسد و بر آن کمری بسته شده. بر پایش دو حلقه دیده می شود که خیال کرده اند بخو یا پای بند می باشد، ولی ظاهراً لبه نیم چکمه اوست چونکه در نقش روی سنگ عقیق مذکور بالا هم این حلقه به خوبی می توان دید. وی شمشیر نیام شده ای به کمر آویخته که دسته اش حالت صلیب دارد.
    کنار این رومی زانو زده، یک نفر دیگر ایستاده است که رو به شاهنشاه دارد. وی را بی ریش نموده اند. اما دیهیمی از برگ غار بر سر دارد و نوار کوچکی پشت سرش افشان شده است، و جامه اش مانند رومی زانوزده است، و شمشیر از کمر آویخته است، و دستش در آستین سردوخته مخفی گردیده و مچ چپش را شاپور گرفته است. هر دوی این افراد، رومی هستند و از ردای امپراطوری و تاج برگ غار آنها پیداست که امپراطور می باشد. ولی در مورد هویت آنها بحث بسیار شده است. تا سال 1954 همه می*گفتند آنکه زانو زده، والرین است که از شاه امان می خواهد، و آنکه ایستاده کردیاس نامی ازاهل سوریه است که گفته اند شاپور او را به امپراطوری برنشانید. اما در آن سال مک درمونت این فرضیه را رد کرد و گیرشمن و برخی از استادان دیگر نیز با وی هم آواز شدند. مکدرمونت متوجه شد که ((کردیاس)) اصلاً در تاریخ جنگهای شاپور که خودش بر ((بن خانه(کعبه زرتشت) نقر کرده است نیامده، و هیچ سکه ای از او در دست نیست و چنین شخصی در تاریخ روم به امپراطوری شناخته نمی باشد. از سوی دیگر، شاپور در شرح جنگهایش از سه امپراطور رومی نام می برد: گردیانوس جوان که کشته شد؛ فیلیپ که به درخواست صلح آمده و پانصد هزار سکه زرین باز داد و والرین که گرفتار شده و در نقوش شاپور هم سه امپراطور را نموده اند؛ امپراطوری جوان که زیر پای اسب شاپور به خاک افتاده( در دارابگرد و بیشاپور) و بنابراین گردیانوس است؛ امپراطوری که مچ دستش را شاپور گرفته، و بنا بر قانون کهن- که گرفتن مچ دست علامت اسیر کردن بوده- همان والرین می باشد. چیزی که استدلال مک درمونت را تایید می کرد این بود که سکه های والرین او را بی ریش نشان می دهد، و فرد ایستاده که شاپور مچش را گرفته (یعنی اسیرش کرده) نیز بی ریش است، در حالیکه سکه های فیلیپ عرب او را با ریش کوتاه و مجعدی می نمایند، و آنکه در پیش شاپور زانو زده نیز درست همین نوع ریش را دارد. به علاوه گردن والرین روی سکه ها بسیار ستبر است و فرد ایستاده از کنار اسب شاه نیز گردن ستبر دارد.
    عقیده مک درمونت را هینتس و اشمیت نپذیرفته اند و می گویند که رومی زانو زده می بایست همان والرین اسیر شده باشد. اما دو دلیل عمده بر تایید استدلال مک درمونت بوسیله استاد رمان گیرشمن پیش کشیده شده است: یکی اینکه بنا بر روایتی ایرانی، شاپور والرین را با دست خود در نبردی تن به تن گرفتار کرد و این همان وصفی است که بر روی سنگ عقیق مذکور در بالا نموده شده و حالت گرفتن مچ در این مورد نیز نمایشگر اسارت است. دیگر اینکه دست رومی ایستاده در کنار اسب شاپور در آستین سردوخته مخفی می باشد و می دانیم که نزدیکان و همراهان شاهنشاه می بایست در حضور وی دست خود را در آستین سردوخته نهان سازند بنابراین فرد ایستاده از درباریان و همراهان شاپور بوده سات و در اینصورت فقط والرین می توانسته باشد که دیری در دربار شاپور زیست نه فیلیپ که غرامتی پرداخت و به در رفت. بر ما مسلم است که مک درمونت و گیرشمن حق دارند امپراطور زانو زده را فیلیپ عرب بخوانند و امپراطور ایستاده را والرین.
    این نقش از زیباترین نقوش دوره ساسانی است و در باب آن گفته اند که ((اشخاص این تصویر از فرط زیبایی و جاذبیت گوئی زنده هستند)). وجود والرین در این نقش مسلم می کند که تاریخ تراشیدن آن حدود 262 میلادی بوده است. شاپور با آن همه فتوحات حق داشته است خود را زا ((شاهنشاه ایرانیان و غیر ایرانیان)) بخواند و یاد پیروزیهایش را بر سنگ خارا جاویدان سازد.
    منبع persepolis.ir



    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  5. #5
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۸:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,544 در 1,268 پست
    حالت من
    Khejalati
    نقش برجسته بهرام دوم




    بهرام دوم در نبردگاه
    درست در زیر ارامگاه داریوش، دو سنگتراشی بزرگ از دوره ساسانی داریم که هر دو نبرد شهریارانی اسب سوار را نشان می دهد که دشمنان خود را نگون سار کرده اند. نقش پایین احتمالاً و نقش بالایی به قطعیت به بهرام دوم منسوب شده است.
    نقش بالایی 7 متر درازا و سه متر ارتفاع دارد و در آن نبرد پیروزمندانه بهرام دوم با دشمنی که هویتش معلوم نیست، به ترتیب زیر نموده شده است. شاهنشاه را از دو بال عقابی که از تاجش گشوده شده، می توان شناخت، گوی و دیهیم نواردار وی نیز به خوبی مشخص است و از شانه هایش گوی های شاهانه بر آمده .
    بازوبند و کفش و کمرش نیز نوارهای شاهانه دارد. کت تنگ کمردار و شلوار گشاد پرچین و شکن مانند جامه دیگر شاهان ساسانی است؛ ترکش بلند بر ران آویخته و با نیزه ای بزرگ و بلند سینه دشمن را می شکافد. اسب وی چهار نعل می تازد و زین و یراق و دم و کاکل اراسته دارد. جوانی با کلاه خود و زره زیر دست و پای اسب افتاده است و معلوم است که کشته شده. پشت سر شاهنشاه، درفش داری درفشی می کشد که به چوبی افقی بر سرنیزه ای می ماند و دو گمپوله از چوب آویخته اند و سه گوی بزرگ بر فراز آن نصب کرده اند. مشخصات درفش دار روشن نیست.

    دشمن نگون سار شاهنشاه نیز سواره و نیزه ور بوده است. نیزه بلند وی در دستش مانده، ولی خودش هنوز نگون سار نشده است و اسبش هم از جای کنده نشده؛ با این همه، شدت حمله و ضرب نیزه شاهی مرگبار بوده است. زین و یراق اسب وی آراسته است و خودش شمشیری راست و بلند دارد، و نوارهای بلند شهریاری از پشت سرش آویخته، و نشان می دهد که وی شاه یا شاهزاده( احتمالاً ایرانی) بوده است، و این استنتاج به ویژه از زین و یراق اراسته و دم گره خورده و نواردار و کاکل گوی دار اصل وی پیداست و مسلم می کند که وی مقام مهمی را دارا بوده است. هویت این شخص مشخص نیست، بیشتر نویسندگان در این باره ساکت مانده اند. اما شاید بتوان او را(( شاهزاده هرمزد)) برادر بهرام دوم دانست که در خراسان فرمانروایی داشت و در زمانیکه رومیان به مرزهای غربی ایران حمله کرده بودند و بهرام دوم سرگرم دفاع از مرزهای مزبور بود، سپاهی از سکاها و کوشانیان و گیلانیها گرد اورده، سر به شورش برداشت و ادعای شهریاری ایران را کرد. بهرام دوم با شتاب زیاد جنگ با روم را سر و سامانی داد و به نبرد برادر شورشی خود رفت، و او را در هم شکست و مملکت او را (یعنی سیستان را) به شاهزاده بهرام ، (که بعدها بهرام سوم شد و چند ماهی بیشتر فرمان نراند) سپرد. در این صورت شاید بتوان گفت که پیروزی بهرام بر دو دشمن (یکی کشته و زیر پای اسبش افتاده و دیگر درحال مرگ)، پیروزی او را در دو جبهه می رساند. تاریخ این سنگ تراشی را به حدود 285 میلادی تخمین می توان زد.

    بهرام سوم(؟) در نبردگاه

    در بالای نقش ((پیروزی بهرام دوم)) و متصل بدان نقشی به طول 70/6 و عرض 35/2 متر تراشیده اند که از هر لحاظ با نقش پایینش ارتباط دارد، و به همین جهت آن را به بهرام انتساب داده اند. در این نقش فرمانروایی سواره، که احتمالاً جوانی بی ریشه است، زره پوشیده، با نیزه ای بلند دشمنی را از پای در می آورد. این فرمانروا تاج ندارد و کلاهش درست مشخص نیست اما چنان می نماید که قسمت جلوی آن به صورت کله حیوانی نموده شده. این وضع، در مورد شاهزادگان درجه یک ساسانی صادق بوده است. به علاوه نوارهای بلند شهریاری از پشت سرش آویخته، و کفش وی نیز نواردار است. ترکش بلند و جامعش همانند شاهان ساسانی است. بنابراین او را یک شاهزاده ساسانی دانسته اند، و اشمیت احتمال داده که وی شاهزاده بهرام است که بعد از پدر در 293 چهار ماه به عنوان بهرام سوم بر تخت نشست. اسب شاهزاده زین و یراق آراسته دارد، و جوانی در کلاه خود و زره زیر دست و پای آن افتاده است. دشمن شاهزاده نیز سوار بر اسبی آراسته است، ولی صورتش خراب شده و کلاهش مشخص نیست، تنها می توان دید که خود گوی دار پوشیده بود و تیغ و زره و کمر و رانین داشته است و با دست چپ افسار دست را گرفته و با دست راست نیزه ای بلند را به سوی شاهزاده گرفته بوده اما از ضرب نیزه او، نیزه خودش به بالا متوجه شده است. هیچ نواری از کلاه و کفش وی آویخته نیست. بنابراین احتمالاً شاه و شاهزاده نبوده است. تاریخ تراشیدن این نقش درست معلوم نیست. شاید که با جنگ دو جبهه ای بهرام دوم مناسبت داشته باشد، و آنرا به حدود 285 میلادی تخمین بتوان زد.

    نقش برجسته نرسی




    گماردن آناهيتا نرسي را به شهرياري
    نرسي فرزند شاپور يكم بود كه اول « شاه » مشرق ايران شد و پس از چندي در زمان برادر و برادرزاده*اش (بهرام اول و بهرام دوم) فرمانرواي ارمنستان گشت، و در آنجا گروهي از بزرگان ايران بدور وي جمع شدند، و وي را به گرفتن تاج و تخت ترغيب كردند. خود نرسي در كتيبه*اي كه بر برج پايكوبي در عراق كنده است، ادعا دارد كه « شاپور وصيت كرد كه او { يعني نرسي} شهريار ايرانشهر باشد». در اين ميان بهرام دوم در 293 مرد و برخي از بزرگان، منجمله كريتر و سپهبد و هونم، پسر او بهرام را به تخت نشاندند و وي بهرام سوم لقب گرفت. اما نرسي با لشكري از ارمنستان بسوي تيسفون شتافت و در كردستان، در شمال قصر شيرين، در جايي بنام پايكوبي، بسياري از سپهبدان ايران ماند نرسي فرزند ساسان، ارگبد شاپور، بيدخش پاپك، اردشير هزاربد، اردشير سورن و پارسيان و اشكانيان به ديدار او شتافته، او را شاهنشاه خواندند
    ، و وي اين موضوع را بفال نيك گرفت و به گفته خود بنام اهورمزدا و همه ايزدان و الهه آناهيتا روانه {پايتخت} ايرانشهر شد و در آنجا تاجگذاري كرد. از سرنوشت بهرام سوم هيچ اطلاعي در دست نيست.

    نرسي كيفيت تاجگذاري خود را بر نقش*رستم نزديك آرامگاه داريوش حجاري كرد. در اينجا آناهيتا حلقه شهرياري را به نرسي مي*سپارد، و پشت سر پادشا، مردي با كلاه بلند نجبا كه قسمت قدامي آن بصورت اسپ است ايستاده و دست را به حالت احترام بلند كرده است (بعقيده لوكونين كلاه اين مرد مي*رساند كه وي بايد وليعهد باشد يعني هرمزد، كه بعدها هرمزد دوم شد). پشت سر وي طرح يك نفر ديگر را كشيده*اند اما موفق به نقش وي نشدند.
    نرسي تاجي بسيار شكيل بر سر دارد كه همان كلاه شياردار بسيار قديمي پارسي هخامنشي است كه آن همه در نقش*هاي تخت*جمشيد و نقش*رستم ديده مي*شود و روي آن گوي بسيار بزرگي نهاده*اند؛ ديهيم باريكي به پائين تاج بسته شده كه دنباله*اش بسيار پرچين و شكن بر روي پشت مي*افتد. گردن*بند شاهنشاه حلقه حلقه*ايست و ريش بلندش از حلقه گذشته و زلف بلندش افشان به پشت افتاده است. جامه شاهنشاه نيم*تنه تنگ ساساني است با كمر و شلوار بلند و پرچين و رداي بلندي كه در پيش سينه با سگك بسته شده است. شاهنشاه دست چپ را دراز كرده است ديهيم شهرياري را از اناهيتامي ستاند و دست راست را بر روي قبضه شمشير دارد. اناهيتا تاج كنگره*دار سرگشاده بر سر نهاده و زلفان بلند و پر چين و شكنش در بالا و روي شانه*ها بافته شده است. نوارهاي شاهانه از تاج بر روي دوشها افتاده و قباي او توسط دكمه شمسه*داري در زير گردن*بند مرواريد بر روي سينه اتصال يافته و كمربندي بر روي آن بسته شده است. چين*هاي لباس، حالتي بسيار باوقار به الله مي*دهد. دست راست الله حلقه شهرياري را بسوي شاهنشاه دراز كرده است و دست چپ را در آستين بلند سر دوخته نهان دارد. ميان شاهنشاه و الهه، جوانكي ايستاده كه نوارهاي بلند شاهانه كلاهش معلئم است وليعهد و يا نوه نرسي مي*باشد.
    از ناتمام ماندن اين نقش شايد بتوان حدس زد كه تاريخ آن، حدود 300 ميلادي مي*باشد چون دو سال بعد نرسي درگذشت و جايش را به پسر خود، هرمز دوم داد.


    نفش برجسته عیامی




    نقش عيلامي
    پيش از آمدن آريائيان به پارس، اين ناحيه زير نفوذ بوميان خوزستان بوده و از اينان آثاري در گوشه و كنار فارس و بويژه جلگه مرودشت (مثلاً) در تپه سبز در داخل شهر مرودشت، در تپه ماليان يا انشان قديم در كناره غربي جلگه مرودشت)بدست آمده است كه مي رساند مردمي با فرهنگ و در فنون و زندگي شهري پيشرفته بوده*اند. يكي از آثار آنان نقش برجسته*اي بوده كه بر سينه كوه نقش رستم تراشيده بوده اند و بعدها بهرام دوم ساساني آنرا حك كرده و نقش خود و درباريانش را جايگزين ساخته است. اما از نقش عيلامي مختصري مانده است ومي*شود آنرا با توجه به يك سنگ تراشي عيلامي ديگري كه در گورانگون ممسني بيادگار مانده، تا اندازه*اي باز شناخت.

    حجاري عيلامي نقش رستم در مجلسي مستطيلي شكل به درازاي 7 متر و بلندي 2.5 متر تراشيده شده بود، و اصلا يك خدا و خداي بانو (الهه) عيلامي را نشان مي داده است كه به حالت نيم رخ رو به سوي چپ بر تختي مزين به نقوش مار نشسته بوده اند و گروهي برايشان نياز مي آورده اند ويا نيايششان مي كرده اند.
    هنوز نقش مارها را به خوبي مي توان ديد و قسمتي از پيكرهاي دو ارونگ نشين نيز قابل تشخيص است. در دست راست مجلس و پشت سر تخت، خدايي عيلامي، مردي با ريش و موي انبوه و بلند و دستها به سينه گذارنده به حالت احترام ايستاده، رو به موجود الهي دارد. كلاه وي گرداست و با بندي بسته شده و قسمت پيشين آن جلو آمده، و چون نقابي بالاي پيشاني سايه اندخته است، ردايش بلند است و تا پاشنه پا مي رسد و گويا حاشيه مزين داشته است. قرائني در دست است كه مي رساند وي يك پادشاه عيلامي بوده است كه به پرستش خدائي و الهه اي عيلامي ايستاده بود. كمي دورتر، در سوي چپ تخت دومي، اثري از يك شخص ديگر ديده مي شود كه دامن زنگوله مانند پوشيده است و احتمالا يكي از پرستندگان بوده است. بقيه نقش محو شده، تنها در سمت چپ مجلس، سر و نيم تنه يك نفر ديگر مشخص است. وي تاجي كنگره دار بر سر نهاده و رو به طرف راست يعني مقابل اورنگ نشينان و مرد بلند ريش دارد. و با مطالعه اندازه نقش*ها مي توان فهميد كه اين تاجدار، روي تختي نشسته بود. هويت وي معلوم نيست. اما چون بي ريش است و رخساره*اي ظريف دارد او را يك ملكه مي دانند كه روبروي همانند و شوهر خود نقش شده است.
    در مورد تاريخ اين نقش عقايد مختلف است هرتسفلد و گروهي به پيروي از وي قدمت آن را به 4000 سال پيش مي رسانند ليكن تاج كنگره دار ملكه و كلاه نوك تيز و جلو آمده پادشاه عيلامي را از نقوشي مي شناسيم كه تاريخشان حدود 800 تا 600 ق. م. مي باشد. از سوي ديگر، دو اورنگ نشين و بويژه تخت ماردار آنان همانند نقوش گورانگون مي باشد كه به تازگي به حدود 1200 ق.م تخمين زده شده اند. بنابراين گمان مي رود كه حجاري عيلامي نقش رستم در دو دوره كنده شده: يكي در اواخر هزاره دوم پيش از ميلاد (دو ارونگ نشيني كه در ميان نقش اند). و ديگري در حدود 700 ق. م. (شاه و ملكه اي كه در دو سوي نقش اند).
    علت كندن اين نقش بر سينه كوه نقش رستم مشخص نيست. چون در اينجا منبع و جوي آبي بوده است و راهي از پاي كوه مي*گذشته، مي توان پذيرفت آن پادشاه عيلامي كه اين نقش را به يادگار گذاشته، مي خواسته رهگذاران آيندگان مقام و دين داريش را نيك بدانند. به هر حال وجود اين نقش و جوي آب و راه كاروان رو مطمئناً در جلب هخامنشيان براي كندن و ساختن آثار خود در اينجا بي تأثير نبوده است.

    منبع persepolis.ir



    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  6. #6
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۸:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,544 در 1,268 پست
    حالت من
    Khejalati
    آتشدانهای سنگی دوگانه




    کوه نقش رستم شیب تندی به سوی جنوب غربی دارد، و از چند متری نقش اردشیر پایکان به صورت پوزه ای درمی آید که رو به شمال می پیچد و به ناحیه شولستان می رود. در 150 متری پوزه بر سمت راست جاده دو قربانگاه از سنگ کوه تراشیده اند که شکل هرم ناقص تو گود را دارند، و یکی از دیگری اندکی بزرگتر است اما مشخصات و تزئینات هر دو یکیست، و فاصله ی آن دو از هم تنها 80 سانتیمتر است.

    حالت هر دو قربانگاه به چهار طاقی می ماند که رأسش کوچکتر از قاعده اش باشد. مذبح جنوبی قاعده ای تقریباً مستطیلی (70/1* 50/1 متر) دارد و ارتفاعش 75/1 متر است، اما مذبح شمالی قاعده ای تقریباً مربعی دارد (30/1 * 35/1 متر) و بلندیش 55/1 متر می باشد. کنار پای این دو مذبح را چون سکویی درآورده اند که در قسمت جنوبی سه پله می خورد. جزرهای چهارگانه ی قربانگاهها به ستون هایی استوانه ای و ستبر و کوتاه می ماند که بر پای چهارگوش نهاده باشند، و طاقها نسبتاً هلالی اند، و از زیر بندستونها برخاسته، به هم وصلشان می کنند، پیشانی بام دو بند برجسته ی تزئینی دارد، و پنج دانه ی مخروطی بر لبه ی بام تراشیده اند. در بام هر یک از مذبح ها حفره ای تقریباً مربعی (40 * 40 سانتی متر) درآورده اند که برای جای دادن پیاله ها و با مجمره هایی بوده است که در مراکز دینی اهمیت اصلی را داشته است.
    موارد استعمال و تاریخ گذاری
    تقریباً همه دانشمندان برآنند که این مذبح های دوگانه ی سنگی، آتشگاه بوده اند. دلایلی که این استنتاخ را پیش آورده است، بسیارند، اما از همه مهمتر آن است که در چند جای دیگر (مثلا پاسارگاد، قلعه ی سنگ سیرجان، کوه شهرک استخر) مذبح های دوگانه ای داریم که در آتشگاه بودن آنها شکی نیست، و در همه ی موارد هم یکی کوچکتر از دیگری است. آتشگاههای پاسارگاد (و احتمالاً سیرجان[1]) از دوره ی هخامنشی می نمایند، اما در باب تاریخ آتشگاه های نقش رستم، عقاید دانشمندان مختلف است. کرزن و گدار آن را قبل از هخامنشی دانسته اند، گالینگ و اشمیت آن را هخامنشی می شمارند (اشمیت با کمی تردید آن را از دوره ی داریوش بزرگ می داند)، و اردمان و گیرشمن آن را به دوره ی ساسانی می بندند. اردمان در مقاله ی مفسر در باب این آتشگاه ها، توجه داد که شکل آنها بسیار شبیه است به «چهار طاق» های دوره ی ساسانی، که بسیاری از آنها (مثلاً در فیروزآباد، کازرون ....و غیره) شناخته اند و در آتشگاه بودنشان تردیدی نیست، و از این جهت، آتشگاه های نقش رستم را هم از دوره ی ساسانی باید دانست.
    به عقیده ما این استدلال کاملاً بجاست. اولاً شکل آتشگاه های دوره ی هخامنشی به کلی ناشناخته است، و از آن دوره فقط «آتشدان» می شناسیم، که روی آرامگاه ها نقش شان را می بینیم. قسمت بالایی دو تخته سنگ بزرگ پاسارگاد شبیه سکوهای سه پله ایست که بر آرامگاه های هخامنشی نقش شده اند؛ و یکی از آن «سکوی» آتشدان بوده است (و این پله نداشته، و آتشدان را بر فرازش می گذارده اند) و دیگری سکویی بوده که شاهنشاه بر فراز آن به نیایش ایستاده (و از این جهت پله دار بوده است). اما در مورد آتشگاه های دوگانه نقش رستم چنین چیزی مصداق ندارد، و قطعاً هر دو برای یک منظور مورد استفاده بوده اند. حال ببینیم که آن منظور چه بوده؟ در دوره هخامنشی، آتش را در هوای باز نیایش می کردند، و آتشدان، مجمری بود که بر پایه ای مکعب مستطیلی استوار و بر سکویی _ که گاهی پله دار بود_ جای داشت. بلندی مذبح آتش، گاهی 5/1 متر بود و گاهی بیشتر، و در مواردی به دو متر هم می رسید (چنانکه در مورد آتشگاه منقوش بر تکه سنگی از ارگیلی یا داسکی لین، پایتخت ولایت کنار دریای اژه ی دولت هخامنشی می یابیم).
    در بعضی موارد کنار دست مذبح آتش، مذبح مشابه اما کوچکتری هم می بینیم که برای انجام مراسم هئوم مقدس تعبیه کرده اند، چون موبدی در پیش آن ایستاده، و روی مذبح نیز هاونی برای کوبیدن شیره ی مقدس گذارده اند، نمونه ی خوب این موارد بر روی مهرواره های گلین دوره ی داریوش و خشایارشا و اردشیر اول، که در تخت جمشید یافته اند، نقش شده است. از اواخر دوره هخامنشی و شاید هم اوایل دوره ی اشکانی، یک آتشدانی سراغ داریم (که در قیصریه، پایتخت کاپادوکیه یافته اند) که بر چهار سوی آن موبدی با پیاله و برسم و بر جامه ی مادی منقوش است. این آتشدان به اطاقی می ماند که سقفش بر چهار ستون استوار باشد و هیچ سویش دیوار نداشته باشد. به عبارت دیگر، بسیار شبیه است به یک «چهارطاق»؛ اما به جای طاق، سقف مسطح دارد. اگرچه بلندی آتشدان فقط 55 سانتی متر است، لیکن نقش موبد در زیر سقف می رساند که ارتفاع اطاق مذبح آن به 160 تا 180 سانتی متر می رسیده است، یعنی درست همان مشخصات را داشته که مذبح های دوگانه نقش رستم دارند. از سوی دیگر، مذبح های آتش منقوش بر سکه های پادشاهان پارس در عهد سلوکی و اشکانی نیز چنین وضعی دارند: وجود موبدی شاهانه در کنار آنها می رساند که ارتفاعشان از 2 متر متجاوز نبوده است، و آتش مقدس در آتشدان هایی، (سه عدد) که همانند برخی از آتشدان های دوره ی هخامنشی بوده است، بر بام آنها گذارده بوده اند (لابد برای هر کدام یک گودی وجود داشته). در سوی دیگر مذبح شاهان پارس، درفشی بر نیزه ای افراشته اند که درونش ستاره ایست چهار پر (که بعدها به ستاره ی شاهان یا اختر کاویان تعبیر شده بوده است)، و احتمال می رود که عین همین درفش را کنار یکی از مذبح های نقش رستم نیز برمی افراشته اند. در حقیقت، یک گودی به قطر 7 سانتی متر و به عمق 6 سانتی متر در نزدیک گوشه جنوب غربی صخره و سکوی مذبح های مورد بحث کنده اند که به احتمال جای افراشتن درفش می بوده است. از این مباحث چند استنتاج بدست می آید:
    1_ سکه های شاهان پارس مذبحی اطاق مانند به ارتفاع دو متری را نشان می دهند که بر فرازشان سه آتشدان گذارده شده و آن هیچ رابطه ای با «بن خانه (کعبه ی زرتشت)» نداشته است.
    همانند این مذبح، اما با یک آتشدان، در سنگ تراشی داسکی لین و مذبح کوچک قیصریه یافت می شود.
    2_ مذبح های دوگانه نقش رستم، به اینگونه مذبح های اطاقک وار تعلق دارد، اما نوع تحول یافته ایست، و در نتیجه متعلق به آخر دوره ی اشکانی و اوایل دوره ی ساسانی است.
    3_ مذبح کوچک نقش رستم (با ارتفاع 55/1 متر) ویژه ی انجام مراسم نئارهوم و یا چیزی غیر از آتش بوده است، و بر روی آن هاونی و یا چیز دیگری می گذارده اند، اما مذبح بزرگتر، مخصوص آتش بوده، و بر فرازش آتشدانی قرار می داده اند.
    حالا اگر به سکه های شاهنشاهان ساسانی بنگریم، به دو نوع کلی از مذبح آتش برمی خوریم که هر دو با شکل مذبح های دوگانه نقش رستم تفاوت دارند. بر پشت سکه های اردشیر آتشدان مجمری است که بر روی تختی مستطیلی نهاده اند و پایه های این تخت عیناً از اورنگ شاهنشاهی منقوش بر آرامگاه ها اقتباس شده است. اما در زیر تخت، مذبحی که پایه و سرش چون سکویی سه پله ای می باشد، گذارده اند، که عیناً همان «مذبح آتش» روی آرامگاه ها است. نقش اردشیر روی سکه کنده شده، و همان وضع نیمرخ و مقامی دارد که نقش شاه هخامنشی بر روی آرامگاه ها. به عبارت دیگر، روی و پشت سکه ی اردشیر پایکان به عمد نقش جبهه بالایی آرامگاه های هخامنشی را تقلید و تعبیر می کند، و این نیست مگر دلیل واضح و آشکاری بر ادعای جانشینی هخامنشیان را داشتن، و اظهار«تجدید عظمت و شاهی پارسیان» از سوی اردشیر. اما همینکه اردشیر خود خاندانی شاهنشاهی پی ریخت، دیگر برای جانشینانش لزومی به عقب رفتن نبود و تنها به بنیاد گذاری چون وی بالیدن بسنده می نمود بنابراین شکل تخت هخامنشی از مذبح های آتش آنان افتاد، و فقط سکوی سه پله ای آتش باقی ماند. چون هر دوی این نوع مذبح ها، شکل تحول یافته و دیرتر مذبح های آتش نوع قیصریه ای و نقش رستمی می باشند، لابد دو مذبح نوع اخیر کمی زودتر از سکه ها تراشیده شده بود، و نقوش ساسانی نزدیک بدان می رساند که آن دو با خاندان ساسانی رابطه داشته اند. بنابراين ما آن را به دوره پاپك متعلق مي دانيم و تاريخش را به حدود 210 ميلادي تخمين مي زنيم. اما در اينجا بايد آشكارا بگوئيم كه به گمان ما هيچ رابطه اي ميان اين دو مذبح و معبد "آتش آناهيتا" نبوده است، زيرا كه اين يكي در شهر استخر و در آغاز معبدي هلنيستي و داراي مجسمه هايي از ايزدان بوده است، و بعداً در دوره اردشير مجسمه ها را كنده و آن معبد را به "آتشكده آناهيتا" تبديل كرده اند، و چون همان بنا در دوره اسلامي به "مسجد سليمان" بدل گشته است، و اين مسجد را مسعودي و استخري به صورت بنائي بزرگ و ستون دار با سر ستون گاو و جانوران ديگر، مشخص كرده اند، شكي نداريم كه معبد قديمي و آتشكده آناهيتا را در ويرانه فعلي استخر بايد جست نه در نقش رستم، احتمالاً مذبح هاي نقش رستم، جايگاه تاجيابي شاهزاده شاپور و اردشير به دست پدشان پاپك بوده است، و علت برگزيدن اين نقطه، آن بود، كه از روح "نياكان تاجدار" خود- يعني هخامنشيان- الهام گيرند و از جائي "آغاز" كنند كه آنان به "پايان" رسيده بودند.
    در اينجا بايد بعنوان زنهار به كساني كه زود داوري مي كرده اند يا مي كنند، و پدران ما را و برادران زرتشتي ما را "آتش پرست" مي خوانده يا مي خوانند، بيافزائيم كه ستايش و ارجمند داشتن آفريده اهورامزدا، با "پرستيدن" و عبوديت به آن فرق مي كند، و احترام آتش در بسياري از دينها كمتر از آن نيست كه در دين زرتشتي.همانطوريكه مسيحيان به صليب احترام مي گذارند، يا مسلمانان به محراب و يا سنگ حجرالاسود، و هيچ كس آنها را به "صليب پرستي" و "سنگ پرستي" متهم نمي تواند كرد- چونكه توسط اينها به عبادت پروردگار مي پردازند- همانگونه هم زرتشتيان- و در حقيقت بسياري از مسلمانان هم- كه به نور و چراغ و اجاق و آتش احترام مي گذارده و مي گذارند، "آتش پرست" نتوانند بود.
    بگفته فردوسي:
    نيا را همي بود آئين و كيش پرستيدن ايزدي بود پيش
    مگوئي كه آتش پرستان بدند پرستنده پاك پزدان بدند
    در آنگه بدي آتش خوبرنگ چو مر تازيان راست محراب سنگ


    [1]_ در مورد آتشگاه های سیرجان که احتمالاً از دوره ی هخامنشی است و بعد منبر شده اند، ن.ک. به تحقیق استادانه ی دکتر پ. ورجاوند در مجله ی بررسی های تاریخی، سال هفتم، شماره ی 3، ص 103 و بعد.


    کعبه زرتشت-بن خانک


    در محوطه نقش رستم، روبروي كوه بناي سنگي چهار گوش و پله داريست كه اصطلاحاً «كعبه زرتشت » نام گرفته است. اين وجه تسميه بسيار جديد و غير علمي است و از صدو پنجاه سال بيشتر عمر ندارد. پيش از آن نام محلي «كرناي خانه»يا «نقاره خانه» بود، و از آغاز سده نوزدهم اروپائيان آن را ديده اند و بخاطر اينكه درونش از دود سياه شده بود، آنرا بناي ويژه پرستش آتش شمره اند،
    و چون زرتشتيان را به اشتباه آتش پرست مي خواندند بنا را هم بدانان نسبت داده (آتشگاه زرتشتيان) دانستند. ايرانيان كه تازه به شناخت و آثار تاريخي خود آغاز كرده بودند اين تعبير فرهنگي را هم از اروپائيان پذيرفتند.

    و از سوي ديگر چون شكل بنا مكعبي بود (در آن موقع هنوز پاي بنا حفاري نشده بود و بلنديش بسيار كمتر بود) و سنگهاي سياهي كه در زمينه سفيد ديوارهاي آن نشانده شده، يادآور «سنگ سياه»كعبه مسلمانان بود. آن را «كعبه زرتشت» خواندند. اكنون دانسته شد كه در دوره ساساني؛ نام بنا ظاهراً بن خانك(خانه اصلي –خانه بنيادي بوده است و اين اصطلاح در سنگ نبشته كرتير (موبدان موبد ايران در حدود 280 ميلادي) منقور بر ديوارهاي بنا آمده است، از اسم آن در دوره هاي پيش پيشتر هيچ آگاهي نداريم. با آنكه مي دانيم «كعبه زرتشت» نامي بي منطق و گمراه كننده است بخاطر رواج عامي كه دارد ناچاريم آن را بكار بريم، ولي براي اينكه قدم اول در رد آنرا برداشته باشيم همه جا نام بن خانه را آورده و در دو كمان كعبه زرتشت را اضافه مي كنيم.
    ب- توصيف
    برج «بن خانه (كعبه زرتشت») از سنگ آهك سفيد مرمر نماي ساخته شده كه در ديوارهاي آن طاقچه*هاي مصرسي از سنگ سياه نشان د اده اند. سنگ آهك خاكستري را از همان نزديكي، احتمالاً از كنار «آتشدانهاي ساساني» آوردده اند، و امروزه بر اثر باد و باران و آفتاب، در برخي جاها كهنه شده رنگ خاكستري و يا قهوه*اي باز يافته است.قطعات سنگها را برزگ و بيشتر مستطيلي تراشيده اند و بدون ملاط بر هم نهاده اند و در برخي از جايها –مثلاً در بام –سنگها را با بستهاي دم چلچله اي بهم دوخته اند. اندازه سنگها از 48*10/2*90/2 متر تا 56*08/10*10/1 متر فرق مي كنند اما در ديوار غربي تخته سنگي كار گذارده اند كه 404 متر بزرگي دارد. چهار پارچه سنگي مستطيلي بزرگ با محور شرقي –غربي سقف را مي پوشاند؛ هر كدام از ا ين*ها 30/7 متر طول دارند و با بستهاي دم چلچله اي بهم پيوسته اند. در بر هم نهادن سنگهاي بنا شيوه «قاب نما كردن» بكار برده اند يعني حاشيه هاي دو سطحي را كه مي خواسته اند روي هم بگذارند همواره ساخته اند و ميانشان را زبره تراش باقي گذارده اند تا خوب رويهم جفت شوند اما رويه همه سنگها را بدقت تراشيده و پاك كرده اند. در رده بندي سنگها نظم دقيقي مراعات نشده، و در پاره*اي از جايها 20 رده و در برخي از قسمتهاي ديگر 22 رده سنگ بر روي هم نهاده اند تا به سقف رسيده اند. به همين ترتيب است كه سنگهاي اين بنا را بايد «گونه گون» توصيف كرد نه «منظم و يكنواخت» هر جا كه در سنگ اصلي خطا و عيبي بوده آن قسمت را برداشته اند و با وصله ظريف پر كرده اند، كه برخي از آنها هنوز سرجا مانده اند. براي اينكه يكنواختي و يك رنگي بنا زياد مشخص نشود، دو تنوع معماري در آن داده اند. دوم اينكه در قسمت بالا و مياني ديوارها، گوديهاي مستطيلي كوچكي كنده اند كه ظرافت خاصي به چهره بنا مي دهند. سنگهاي سياه را احتمالاً از «كوه مهر» تخت جمشيد (= كوه رحمت)آورده اند، و در سه رديف بترتيب زير در ديوارها قرا داده اند:
    در بالا زير سقف، در جبهه شمالي يك طاقچه كوچك مستطيلي، و دو طاقچه مثل آن در هر يك از جبهه هاي ديگر؛
    در سه متري زير سقف، دو طاقچه بزرگ مربعي در سه جبهه و يك طاقچه كوچك مسطيلي در جبهه شمالي؛
    در 6 متري زير سقف، دو طاقچه مستطيلي متوسط در سه جبهه و يك در بزرگ مستطيلي در جبهه شمالي.
    يك پلكان سي پله اي ( هر پله بدرازاي 2 تا 12/2 متر؛ پهناي حدود 26 سانتي متر و ارتفاع 26 سانتي متر)در سينه ديوار شمالي تعبيه كرده اند كه به آستانه درگاه ورودي مي رسد بدين ترتيب، بخوبي مشخص است كه مي خواسته اند به بنا صورت يك برج سه طبقه را بدهند كه هر طبقه هفت در و دريچه داشته باشد، اما فقط يك در را حقيقي درست كرده اند و بقيه را بصورت «پنجره*هاي كور» بي منفذ نگه داشته اند.
    زير بنا يك سكوي سه پله ايست.پله نخستين 27 سانتي متر بالاتر از كف اصلي زمين مي*رسد و ارتفاع خود برج كه از پله سومي آغاز مي شود، 77/12 متر مي باشد ولي با احتساب پله*هاي سه گانه سكو، اين ارتفاع به 12/14 متر مي رسد. قاعده خود برخ به شكل مربعي است كه هر ضعلش 30/7 متر درازي دارد. سقف بنا رو به درون صاف و هموار مي*رسد اما از بيرون شيب دو جانبي مختصري دارد كه از خانه ميانه بام شروع مي شود.
    هر سمت بنا رخ بامي نشان مي دهد كه هفده سر تير بصورت دندانه دندانه از آن بيرون زده است. در گاه ورودي اصلا 75/1 متر بلندي و 87 سانتي متر پهنا داشته است و بالاي آن سر دري با لبه برجسته نيم كروي و دوجانب انحنادار گذارنده بوده اند و روي اين، تاجي با دو گوشه بالا آمده، كه بدان شكل تشتي كم ژرفا را مي داد. در دو لنگه *اي و بسيار سنگين بوده است و جاي پاشنه*هاي پائيني و بالايي هر لنگه در سنگ كنده شده و بخوبي معلوم است.برخي پنداشته اند كه جنس دراز چوب بوده است اما يك قطعه از در سنگي بناي معروف به «زندان سليمان» در پاسارگاد،كه درست «بن*خانه (كعبه زرتشت)» مي بوده است- پيدا شده، و معلوم مي دارد كه در اين يكي هم از سنگ بوده است. اين در منفرد به ا طاقي هدايت مي كرده كه چهار گوش است (74/3*72/3 متر)و بلنديش به 5/5 متر مي رسد و قطر ديوارهايش بين 54/1 و 62/1 متر مي باشد.

    منبع persepolis.ir



    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  7. #7
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۸:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,544 در 1,268 پست
    حالت من
    Khejalati
    ج:تاريخ
    در اينكه «بن*خانه (كعبه زرتشت)» از دوره هخامنشي است هيچ ترديدي نمي توان كرد، وهمه قرائن گواهي مي دهد كه در آغاز عهد هخامنشي ساخته شده است: بكار بردن سنگهاي سياه در زمينه سفيد، از مشخصات معماري پاسارگاد پايتخت كورش بزرگ است. بستهاي دم چلچه*اي بيشتر به دوره داريوش و خشيارشا تعلق دارند، و شيوه «قاب نما كردن» سنگها از اوايل دوره تخت جمشيدي شناخته اند. در و درگاه ورودي بنا همانند در و درگاه ورودي آرامگاه هخامنشي مي باشد كه بهترينشان را در آرامگاه درايوش داريم. (بنگريد به صفحه همين كتاب). طرز چيدن سنگها –بدون نظم و بدون ملاط*–نيز نخستين قسمتهاي سكوي تخت*جمشيد را كه در زمان داريوش ساخته شده، بياد مي*آورد بويژه سنگ بزرگي كه در ديوار جنوبي تخت جمشيد كار گذاشته*اند و بر روي آن چهار كتيبه از داريوش بزرگ منقور است، تقريباً درست به اندازه سنگهائي است كه بر سقف «بن خانه (كعبه زرشت)»مي شناسيم كه در پاسارگاد است و به «زندان سليمان» مشهور مي باشد. اكنون از اين بناي اخير فقط ديوار غربي و قسمتي از ديوارهاي سه جانب ديگر باقي مانده. «زندان سليمان» را هم از آغاز دوره هخامنشي ميدانند و معمولا معتقدند كه «بن*خانه (كعبه زرتشت)در شهر پارسه توسط داريوش ساخته شد تا جانشين «زندان سليمان» در پاسارگاد كه كورش ساخته بود،شود
    د- مورد استعمال
    اشميت لب مطلب را درمورد اهميت «بن خانه (كعبه زرتشت)» با اين سخن ادا كرده است:
    «برج واقع در نقش رستم، حتي در وضع نابسامان و پريشان كنونيش، يك بناي شكوهمند عظيم است، ظاهر پر جلال و صلابت معماريش، كه حتي از كاخهاي هخامنشي هم سراست، آن را بعنوان يك بنائي مشخص مي*كند كه توسط پادشاهي ساخته شده باشد. كوشش فوق*العاده اي كه براي آوردن اين شاهكار معماري لازم بوده انجام شود،تنها براي ساختن يك اطاقك تاريك و منفردي بكار رفته است كه بر شالوده اي پر وگران و سنگي بالا آورده اند. ازاين گذشته، اين واقعيت كه مدخل يكتا اطاق اين بنا را با دري سنگين و دولنگه مي بستند يا مي توانستند بست، مبين آن است كه محتويان آن را مي*بايست از دستبرد و آلودگي نگهدار باشند».
    با اين مقدمه فهميدن اينكه چرا مورد استعمال اين بنا مورد بحث بوده، آسان است.

    يك- آتشگاه
    ظاهرا انگلبرت كمپفر نخستين كسي است كه سي صد سال گذشته اين بنا را «آتشگاه» خوانده است و پس از وي جيمس موريه و رابرت كرپرتر در اوائل سده نوزدهم اين عقيده را تقويت كرده اند. چنان مي نمايد كه اينها پس از رفتن بدرون اطاقك بنا، ديده اند كه قسمتهايي از ان بويژه گوشه جنوب غربي، از دود سياه شده است، و پنداشتند كه در آنجا آتش مقدس روشن بوده، در حاليكه همه مي دانند كه اين بنا بارها مأمن چوپانان و راهگذاران شده است و در نتيجه آتش آنان سياه گشته. بعدها يوستي، جكسن، گيرشمن، و اردمان و اين اواخر اشميت و شيپمان فرضيه «آتشگاه بودن» «بن خانه كعبه زرتشت)» را توقيت كرده اند و استدلالاتي پيش كشيده اند كه اهمشان چنين اند.
    1-داريوش بزرگ در كتيبه بيستون(ستون يكم، سطر63،63) مي فرمايد: «آيه*دنه هايي را كه گئوماته مغ خراب كرده بود، من باز مانند پيش آباد كردم» و چون آيه دنه معني پرستشگاه مي دهد و در متن بابلي همان كتيبه بجاي آن «خانه خدايان» نوشته اند، پس در زمان كورش و كمبوجيه «معابدي»بوده است كه گئوماته مغ ويران كرده و داريوش مثل همان را باز ساخته است، و چون «زندان سليمان» در پاسارگاد متعلق بدوره اول هخامنشي است ويران شده و درست مثل آن را در عهد داريوش در نقش رستم هم ساخته اند، پس بايد نتيجه گرفت كه آن هر دو بنا «معبد» و يا آيه دنه مذكور در كتيبه بيستون مي باشد، و از آنجا كه «معبد» در ايران زمان داريوش، جز براي آتش مقدس، براي چيزي ديگر نمي توانست باشد، پس اينها همه آتشگاه بوده*اند.< ;/span>
    2- «بن*خانه (كعبه زرتشت)» پس از بر افتادن هخامنشيان بخوبي حفظ مي شده است وگرداگرد آن را پاك نگه داشته اند بطوريكه خاك و سنگ كناره آنرا پر نكرده بود و در آغاز دوره ساساني،شاپور يكم بر روي آن مهمترين سند تاريخ ساساني را نقر كرد و كرتير (موبدان موبد ايران) هم بر آن سندي مذهبي از خود بيادگار گذارد. اينها نشان مي دهد كه اين بنا از نظر ديني براي مزدا پرستان ايران اهميت داشته است. از سوي ديگر، روي سكه*هاي برخي از پادشاهان فارس –كه نياكان ساسانيان بودند و ادعاي جانشيني هخامنشي را داشتند و لقبشان «نگهبانان آتش»بود –بنائري را نقش كرده اند كه يقيناً آتشگاه بوده، و آتش شاهي را بر فراز آن يا در درون آن نگهداري مي*كرده اند و چون اين بنا سكويي دو پله دارد، و دو در آن شبيه و همانند «بن*خانه (كعبه زرتشت)» است و چون آتشگاه شاهي پادشاه پارس بوده، و اينان در استخر مركز داشته*اند، پس همان «بن*خانه (كعبه زرتشت)» است كه بر سكه*هايشان نموده شده، و بر روي سقف همين بنا ست كه سه آتشدان گذارده اند و پادشاه پارس جلو آن ايستاده عبادت مي كنند، و آن سويش شهرياري ايرانيان بر افراشته مي باشد.
    3- هر دو بناي «بن*خانه (كعبه زرتشت)»و «زندان سليمان» داراي سي پله بوده اند كه معلوم مي دارد، هدف ازساختن اطاقكشان آن بوده كه مرتب بازديد شود، و اين وضع با «آتشگاه» بودن آنها مناسبت مي افتد، اما اگر اينها آتشگاه نباشد، آنوقت مشكل مي*توان باور كرد بناهايي چنان صلب و محكم و تك اطاقه را براي هدفي ديگر غير از تدفين شاهان در آنها ساخته بوده باشند، و چون وجود پلكان براي آرامگاه*ها –كه مخصوصاً مي خواستند دور از دسترس مردم باشد –مناسبتي ندارد، نمي توان آنها را آرامگاه دانست و ناچار بايد به «آتشگاه» تعبيرشان كرد.
    اما اين استدلالات پذيرفتني نيستند، بدليل زير:
    هرودتوس (كتاب يكم، بند 131) و ديگر مي گويند كه ايرانيان «معبد»نداشتند و ايزدانشان را در هواي آزاد پرستش مي كردند. از اين گذشته سخن داريوش نيز بهيچ روي وجود معبد و آتشگاه را ثابت نمي كند.
    آيته دنه تنها به معناي «جاي پرستش» است و اين جاي پرستش لزومي ندارد كه معبد باشد. هر كس اصطلاح اسلامي «بيت الله» = بيت خدا را كه براي مسجد بكار مي رود، به زباني ديگر ترجمه كند مفهوم اصلي آن گم مي*شود و مسلمانان به داشتن معبد متهم خواهند شد. هر كس در ايران كنوني با اين موضوع آشنا است كه در خانه ما يك اطاق تمييزي را معمولا براي عبادت و مواقع مهم محفوظ داشته، بدان نمازخانه مي گويند كه اگر ترجمه اش كنند «محل عبادت = معبد معني خواهد داد و اصالتش از ميان خواهد رفت. بهمين ترتيب وقتي ما در زبان فارسي كنوني مجسمه خدائي را «بت» مي خوانيم وخانه بتي «بت خانه»، عموما از اين نكته غافليم كه «بت»شكل تحول يفته «بودا»مي باشدو «بتخانه» به معناي «خانه بودا».و وقتي مي گوئيم «بتخانه زئوس در آتن»، مقصومان اين نيست كه بگوئيم «خانه بودائي زئوس در آتن»؛ به همين منوال، وقتيكه مي گوئيم مترجم بابلي كتيبه بيستون واژه فارسي باستان آيه دنه را –كه به زبان داريوش تنها «جاي پرستش»معني مي داد –به زبان خودش به «خانه خدايان ترجمه مي كرد براي اين بود كه در تصور او، انجام پرستش بدون رفتن بخانه اي كه پدرانش براي خدايان تجسم يافته خود ساخته بودند ميسر نمي شد. پس لازم نيست سخن داريوش را مدرك وجود «خانه خدايان = خانه آتش = آتشگاه»معبد مانند انگاريم،بلكه «اجاق خانه كسي را كندن» «و نماز خانه» كسي را ويران ساختن نشانه كندن دار و ندار و بارو باغ و خانه او مي باشد و گئوماته كه بر ضد بزرگان هخامنشي كار مي كرد ناچار دار و ندار و خانه و زندگي ايشان را به ويراني و نابودي مي كشاند و اجاق خانوادگيشان را پر مي كند.
    از سوي ديگر، در پاسارگاد و روي آرامگاه*ها و مهرها مي بينيم كه آتشدانهاي حامل آتش شاهي در فضاي آزاد نهاده مي شدند، و از منابع تاريخي مي دانيم كه آتش شاهي را در آتشداني قابل حمل پيشاپيش پادشاه مي بردند، و هيچگاه نديده و نخوانده ايم كه هخامنشيان نخستين آتش شاهي خود را در اطاقي تاريك و بي روزنه نگه داشته باشند كه بي باز گذاردن درش، آتش را روشن نگه نمي داشتتند و چون بخاطر مي آوريم كه پادشاهان همواره در پيش آتشداني نموئه شده اند كه آتش مقدس را در آن شعله ور است، نمي توانيم بپذيريم –همچنانكه كرزن و هرتسفلد و سامي و بويس متذكر شده اند كه آنهمه هزينه و زحمت براي آن بخرج رفته باشد كه اطاقكي بسازند كه در آن آتش را فروزان نگه نمي توانستند داشت.
    بناي روي سكه*هاي پادشاهان فارس، ارتفاعي بيش از دو متر نداشته (كمي از مرد نيايشگر كنار آن بلند تر است)، و سكويش دوپله بوده و پلكاني در پائين درگاه آن ديده نمي شود و درش نسبت به بنا بسيار بزرگتر از در «بن*خانه (كعبه زرتشت)» است، و بالايش بي شيب بوده چنانكه مي توانستند سه شي آتشدان مانند برفرازش بگذارند ، و فاصله اي ميان درگاه آن با سقفش نيست و تاج و سر در ندارد ،و دندانه هاي نماينده سر تيرهايش 6 عدد بيشتر نيست .اين خصايص بكلي با ويژگيهاي ((بن خانه (كعبه زرتشت) )) مغاير است ،و آن دو اثر رايكي نميتوان دانست . بعلاوه ، پادشاهان پارس لقب (( آتش بانان )) نداشته اند ، و اين لقب ترجمه كلمه ايست آرامي كه بر سكه هاي آنان منقور است و آن را هرتسفلد فرته دارخوانده و از فرته (آتش ) و دار(پاينده ) خواند و ((آـش بانان )) ترجمه كرد . اما اين قرائت و ترجمه اش نادرست ، و اصل كلمه پ ر ت ر ك ا مي باشد كه آندرآس ، ايلرس و ديگران خواندهاند و در كاغذ هاي حصيري الفانيتن از عهد اردشير يكم و داريوش دوم هم بهمان صورت پ ر ت ر ك ا آمده و در آنجا معني ((فرماندار،حاكم )) ميدهد .بنا براين اين توجيهات ،اصطلاح پ ر ت ر ك ذي ال ه ي ا (=پرتركازي الهيا )كه روي سكه هاي برخي از پادشاهان فارس مذكور است ((حاكم مويد به تاييد ايزدان )) معني مي دهد و رابطه اي با آتش ندارد و در نتيجه ، كاري با (( بن خانه (كعبه زرتشت ))) نمي تواند داشت.
    3- پلكان براي قبرها و هر بناي ديگر هم لازم است ، و سكوي شش پله اي آرامگاه كورش در اين مورد نمونه خوبي است كه اگر چه پله هاي بلند دارد ، ولي به هر حال با اندكي دشواري ميشود ، از آن بالا رفت . قبور بي پله را از زمان داريوش به بعد ساخته اند، و يك قبر ديگر هخامنشي كه احتمالا آرامگاه كورش چوان است . در ناحيه سر مشهد فارس مي شناسيم كه در آن از رويه زمين كمتر از يك متر فاصله دارد . برخي آرامگاههاي ايراني –ليسيه اي هم پله دار درست شده اند.
    منبع persepolis.ir



    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  8. #8
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۸:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,544 در 1,268 پست
    حالت من
    Khejalati
    دو- آرامگاه
    كساني كه دلائل هواداران ((آتشگاه)) بودن اين دو بنا را نمي پذيرند بيشتر بر آنند كه اينها ((آرامگاه )) بوده اند چون از نظر ريخت ، صلابت معماري و داشتن يك اطاق كوچك با دري بسيار سنگين ، به آرامگاه كورش و برخي از آرامگاههاي ليسيه و كاريه شبيه است ، و آريستوبولوس (از همراهان اسكندر ) بهنگام توصيف پاسارگاد ( به نقل آريان و استرابو از وي ) از آرامگاه برج مانند كورش در ان جا سخن ميراند ، كه در آرامگاه كورش را معلوم شده بدانيم ، ناچار بايد برج ديگر يعني (زندان سليمان ) را هم آرامگاه شاه ديگري مثلا كمبوجيه انگاريم ، و چون اين يكي همانند ((بن خانه (كعبه زرتشت) )) برج مانند است ، ناچاريم بناي اخير را هم منتسب به يكي از همعصران كورش و داريوش بدانيم . از اينها گذشته ((بن خانه (كعبه زرتشت) )) در پنجاه قدمي آرامگاه هايي است كه همان قدمت آن را دارا هستند و بعدها هم همه را توسط زنجيري از استحكامات از بقيه قسمتهاي نقش رستم جدا ميكرده اند و اين مي رساند كه در اصل همه آنها از يك نوع بوده اند و مورد استعمال مشابهي داشته اند ، بعبارت ديگر ، همه منجمله همين ((بن خانه (كعبه زرتشت) )) مدفن بزرگان هخامنشي بوده اند .
    چند دليل ديگر براي آرامگاه بودن ((بن خانه (كعبه زرتشت) )) و مالا (( زندان سليمان )) ميتوان آورد . يكي وجود واحدهايي سه تايي و هفت تايي است كه در آرامگاههاي هخامنشي مي يابيم :مثلا اطاقكهاي سه قبري آرامگاه ها آنها را با ((سه طبقه )) نمودن ((بن خانه (كعبه زرتشت) )) و سه پله اي بودن سكوي آن ارتباط مي دهد . و هفت دريچه هر طبقه هر بنا يادآور ((هفت آزاده پارسي )) روي آرامگاهها و ((هفت طبقه )) بودن آرامگاه كورش مي باشد . سوم اينكه اشميت متوجه شده است كه در دوره اسكندر و يا كمي بعد از وي ، دزدان به طمع دستيابي بر گنج ، نقبي در ديوار حافظ ((بن خانه (كعبه زرتشت) )) زده اند ، و بعدها هم دزداني ديگر آن را ناقص كرده اند تا آنچه را درونش باشد بدزدند . اين كار مناسبت فراوان دارد با شكستن آرامگاهها و دزدي ازآنها كه در زمان اسكندر باب شده بود و اگر كنج و مالي در ((بن خانه (كعبه زرتشت) )) سراغ نمي رفت دزدان به شكستن آن تحريك نمي شدند .


    سه- گنج خانه
    شايد گنج بنا عده اي را بر آن دارد كه آن را به نوعي (( گنج خانه )) تعبير كنند . اين موضوع در سال 1871 توسط جرج راولينسن مطرح شده است .، وي پس از رد قبر بودن ((بن خانه (كعبه زرتشت) )) و (( زندان سليمان )) و با توجه به گفته آريانوس (آناباسيس ،كتاب ششم ،بند 29 ،پاره 4 و پس از آن ) در باب گنج كورش در پاسارگاد ميگويد شايد اين دو بنا ((كنج خانه )) بوده اند و مي افزايد :خصوصيات معماري دقيق و محكم و صلب آنها و اندازهشان و سنگين و مستحكم بودن در منفردشان و اينكه رسيدن به اطاقكشان دشوار بوده ، همه با قبول فرضيه ((گنج خانه )) بودن آن به آساني تعبير مي شود . نظر راولينسن چندان هواداري نيافت ، اما چندي پيش استاد هنينگ هم اين فرضيه را با دلائلي تازه عنوان كرد . وي توجه داد كه:
    بر روي ديوارهاي ((بن خانه (كعبه زرتشت) )) سنگ نبوشته بزرگي از شاپور يكم منقور است كه درآن شرح دلاوريهاي خود و پنهاوري شاهنشاهيش را ميدهد و از كساني ياد مي كند كه به نيايش و پدرش و خودش خدمت كردند ، و براي عده اي از آنها (( آتش )) مقدس نشانده بودند و اعمال فديه و نياز انجام داده . در پايين اين كتيبه ، نبشته ايست از كرتير ، مبدان موبد زمان شاپور و بهرام اول و بهرام دوم ، كه در سطر دوم و سوم آن آمده است .
    «و این آشتهای چند گانه و انجام فرایضی که در سنگنوشته ( یعنی سنگگهداری منشورها و اسناد دینی بکار میرفته که در میانشان نه تنها فرمانهای گوناگون –که کریتر آنچهنان به ذکرشان شوق دارد-وجود داشته،بلکه احتمالاً شامل نسخه اصلی اوستا هم میشده است.بجاست یاداو رشویم که "کوه نقش"وازه بن خانه ناچار بر بنائی که سنگنوشته را بر ان کنده اند، یعنی بنای منشور به "کعبه زرتشت" اطلاق شده است. می توان گمان برد که "بن خانه" برای نگهداری منشورها و اسناد دینی به کار میرفته که در میانشان نه تنها فرمانهای گوناگون –که کریتر آنچنان به ذکرشان شوق دارد-وجود داشته،بلکه احتمالا شامل نسخه اصلی اوستا هم میشده است.بجاست که یادآور شویم که "کوه نقش رستم"در پارینه "کوه نبشث"یعنی کوه نبشته ها(ی مقدس)نام داشت زیرا در /انجا اوستا را نگه می داشتند(فارس نامهء ابن بلخی،ص 49 و بعد) و ممکن است اصطلاح پهلوی "دژ نپشت"(دژ نبشته ها(ی مقدس)) در مورد همین "کعبه زرتشت" بکار میرفته است.جمله بالا چنانکه باید در کتیبه دیگر کریتر در نقش رستم که روبروی "کعبه"است،مذکور افتاده( سطر 6 و7)،ولی همانگونه که انتظار باید داشت ، در کتیبه مشابهء وی بر صخرهء دور دست سر مشهد نیامده است"
    در اینکه "بن خانه(کعبه زرتشت)"در زمان ساسانیان اهمیت دولتی و ملی و دینی بسیار داشته است، جای انکار نیست چون وجود سنگ نبشته های منقور بر آن را جز با قبول این اصل تعبیر نمی توان کرد.حتی بسیار محتمل می نماید که مقصود ا ر"دژ پشث "(در فارس نامه دز نفشت) واقعاً همین بنا بوده استزیرا اشمیت ثابت کرده که گرد محوطه مقدس نقش رستم باروئی از کنار آرامگاه خشایارشاه تا گوشه خارجی نقش اردشیر یکمکشیده بودند که از قرائن معماریش آ ن را باید دژی ساسانی دانستکه " بن خانه(کعبه زرتشت)" را هم محفوظ میداشته است.از این گذشته اشمیت متوجه شده که در تمام دوره سلوکی و اشکانی و ساسانی ، کنار " بن خانه(کعبه زرتشت)"را تمیز و بی آلایش نگه می داشته اند و ناچار چیز بسیار گرانبهایی دران بوده است ه آن را بدانسان "دست نخوردنی"می شمرده اند، و چه چیزی ارجمندتر تر از اوستا؟معهذا می توان پذیرفت که ساسانیان نام و مورد استعمال اصلی این نبا را فاراموش کرده بودند و فقط چون انرا به پادشاهان ایرانی پیشین –که ادعای جانشینی شان را داشتند- نسبت می داندبعنوان گهواره نیاکان و خانه بنیادی پدران خویش نگاهش داشته،مقدسش می شمردند همچنانکه پارسه تخت جشید را هم محترم می شمردند و در انجا بابک و اردشیر و برادرش شاهپور را بر دیوار حرم خشایارشاه مصور کردهان ولی حتی اسم تچر را که بر دیوار ان کاخمنقور است نمی دانستند (این کلمه هنوز به صورت تزر و طرز در فارسی مانده است) و نام " پارسه (تخت جمشید)" را هم فراموش کرده بودند و وقتی که در زمان شاهپور دوم، شاهزاده ای ساسانی به تچر امد، در آنجا بزمی بنهاد و کتیبه ای فرمود بر دیوار آن بکنند و حتی برای روان سازندگان آن دعا کرد، ولی تخت جمشید را "صد ستون" خواند نه بنام اصیلش ، که آن را نمی دانست. " بن خانه(کعبه زرتشت)"ممکن است به واقع" دژ نپشت" ساسانی باشد،اما قدمت این مورد استعمال را بآسانی نمی توان بالاتر از عهد ساسانی برد،چه ظاهراً اوستای مدون در آن زمان وجود نداشت و سرودهای مقدس را با کمال دقت سینه به سینه نقل میکردند و اگر در دوره اشکانی این سرودها را جمع آورده باشند، چون اشکانیان در فارس نفوذ چندانی نداشتند، مطمئناً مجموعه مدون مقدس را در دل استخر پارس نمی نهادند.
    پس اگر اسناد دینی در این بنا گذارده بوده باشند، کار نخستین ساسانیان بوده است.
    با این قرائن چاره ای نیست جز اینکه " بن خانه(کعبه زرتشت)"را یک آرامگاه هخامشی بدانیم که در دوره ساسانی از آن بعنوان مکانی همانند"گنج خانهء اسناد دینی"استفاده کرده اند.اما چون آرامگاه داریوش و کورش معلوم است، باید دنبال کسی بگردیم که در زمان آن دو نفر زیسته باشند(چون تاریخ"بن خانه(کعبه زرتشت)"به عهده داریوش می افتد)،و به اندازه ای هم مهم بوده باشد که چنین بنای باشکوهی برای وی ساخته باشند.
    از سخن آریستو بولوس (به نقل آریان از وی)در مورد آرامگاه برج مانند کورش در پاسارگاد،احتمال می توان داد که برج معروف به "زندان سلیمان"آرامگاه کمبوجیه ،گشاینده مصر، می بوده است. از سوی دیگر قراینی داریم که می رساند پدر و مادر داریوش بهمراه وی در دل کوه مدفونند، پس تنها یک نفر از هخامنشیان برازنده چنین آرامگاهی می ماند ، و آن شاهزاده بردیا پسر کوچک کورش استکه کمبوجیه پنهانی او را کشت و گئوماتهء مغ به نام وی تاج و تخت هخامنشی را ربود، اما داریوش، بعنوان "کین آور" بردیا گئوماته و یارانش را برانداخت و پادشاهی را به دودمان هخامنشی بازگرداند.
    نباید فاموش کنیم که یک خواهر بردیه به نام هئوتسا( در یونانی آتسا)شاهبانوی داریوش و مار خشایارشا بود، و یک خواهر دیگرشارتیستونه زن سوگلی داریوش بشمار میرفت، و تنها فرزند بردیه،شاهدخت پارمیس، همسر داریوش بود و فرزندی بنام آریه برده داشت که از سپهداران خشایارشا بود-درست است که بردیه پنهانی کشته شده بود،اما می توانستند به یادش آرامگاهی بسازند(یونانیان هم به یاد قهرمانانی که در جایهای دور مرده بودند، در زادگاهشان و یا در جاهایی دیگر قبر می ساختند)و یا بازمانده اش را به پارسه آورده در" بن خانه(کعبه زرتشت)"بخاک بسپارند.
    بنابراین استنتاج ما این است که" بن خانه(کعبه زرتشت)"آرامگاه بردیه بوده است و به فرمان داریوش بزرگ در حدود 515ق.م. ساخته شده، و بعدها ساسانیان آن را بصورت "گنج خانه اسناد" در آورده اند و در حمله عربها ناقص و شکسته شده است.
    منبع persepolis.ir



    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •