صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 46

موضوع: کتاب سوگنامه کربلا (ترجمه لهوف)

  1. #1
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۳:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,584 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj

    Icon16 کتاب سوگنامه کربلا (ترجمه لهوف)




    مقدمه


    نام كتاب : سوگنامه كربلا (ترجمه لهوف)
    نويسنده : سيد بن طاوس
    مترجم : محمدطاهر دزفولى
    به كوشش : صادق حسن زاده

    على بن موسى بن جعفر معروف به ((ابن طاوس)) در سال 589 ه*ق در شهر دانشمند خيز و عالم پرور ((حله)) چشم به جهان گشود. ابن طاوس در آن شهر علم و اجتهاد رشد يافت و از محضر پدر بزرگوارش بهره كافى برد و همانطور كه خود مى گويد:
    پدر و نيز جد وى ((ورام)) بيشترين نفوذ را بر وى در سالهاى رشدش داشته اند و به او فضيلت ، تقوى و تواضع را ياد داده اند.
    علماى ديگرى كه ابن طاوس در نزد آنان درس خوانده عبارتند از: ابوالحسن على بن يحيى الخياط حلى ، حسين بن احمد السوراوى ، تاج الدين حسن بن على الدربى ، نجيب الدين محمد السوراوى ، صفى الدين بن معد بن على الموسوى ، شمس الدين فخار بن محمد بن فخار الموسوى و...

    ابن طاوس در نسلهاى بعدى به عنوان ((صاحب الكرامات)) معروف شد.
    او خود از حوادث معجزه آسايى كه برايش رخ داده مواردى را نقل مى كند. و نيز گزارش شده كه با امام زمان (عج) در تماس مستقيم بوده است . گفته مى شود كه علم به ((اسم اعظم)) به او اعطاء گرديد اما اجازه اينكه آن را به فرزندانش بياموزد، داده نشد.
    ابن طاوس به فرزندانش مى گويد كه ((اسم اعظم)) همچون مرواريدهاى درخشان در نوشته هاى وى پراكنده بوده و آنان با خواندن مكرر آنها، مى توانند آن را كشف كنند.
    تقواى ابن طاوس از بسيارى از عبارات تاءليف او مى درخشد... ابن طاوس * كفن خود را آماده كرده و به آن خيره مى شد و روز رستاخيز را در پيش * چشم خود مجسم مى كرد. دلمشغولى او به مرگ ، از عبارات مختلف ((كشف المحجه)) به دست مى آيد.(1)
    ابن طاوس خود اذعان داشته كه من به اول هر ماه آگاهى دارم بدون اينكه به هيچ يك از اسباب آگاهى بدان ، تمسك نمايم .
    علامه طباطبايى صاحب تفسير الميزان در منهج عرفانى هم به دو نفر از بزرگان اماميه بسيار اهميت مى دادند: يكى سيد على بن طاوس رضوان الله عليه و همچنين كتاب معروف ايشان موسوم به ((اقبال)) كه مشحون از اسرار اهل بيت عليهم السلام است ، اهميت فوق العاده مى دادند. ديگرى سيد بحرالعلوم ، كه هر دو به تواتر حكايات به محضر مبارك حضرت ولى عصر اءرواحنا له الفداء شرفياب گرديده اند...))(2)

    عارف فرزانه ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى از ((ابن طاوس)) تعبير به ((سيدالمراقبين)) فرموده است .(3) و در مورد ديگر مى فرمايد: ((... آن چنان كسى است كه شيخ من قدس سره مى گفت : مانند ابن طاوس در ((علم مراقبه)) در اين امت از طبقه رعيت نيامده است)).(4)
    آيت الله شيخ جعفر شوشترى (وفات : 1303 ه*.ق) درباره ابن طاوس ، مى فرمايد: ((... و بدان كه در نقل مراثى ، از آن جناب ، معتبرترى نداريم . در جلالت قدر، مثل ايشان كم است .))(5)
    اهميت كتاب لهوف
    كتاب ((لهوف)) ابن طاوس اختصار و اشتهار را با هم جمع كرده و در نزد علماى برجسته شيعه جايگاه مهمى براى خودش باز كرده است به طورى كه شهيد محراب آيت الله سيد محمد على قاضى تبريزى مى فرمايد: ((كتاب لهوف سيد ابن طاوس - رحمة الله عليه -، نقلياتش * بسيار مورد اعتماد است و در ميان كتب مقاتل كتاب مقتلى به اندازه اعتبار و اعتماد به آن نمى رسد و در اطمينان بر آن كتاب در رديف اول كتب معتبره مقاتل قرار گرفته است))(6)

    رهبر معظم انقلاب حضرت آيت الله ***** اى مد ظله العالى در خطبه هاى نماز جمعه تهران چندين مرتبه از روى همين كتاب مقتل ابن طاوس ، ذكر مصيبت خوانده است و در نماز جمعه مورخ 18/2/77 مصادف با يازدهم ماه محرم 1419 ه* ق ، چنين فرمودند: ((من امروز مى خواهم از روى مقتل ابن طاوس كه كتاب ((لهوف)) است چند جمله ذكر مصيبت كنم و چند صحنه از اين صحنه هاى عظيم را براى شما عزيزان بخوانم ، البته اين مقتل بسيار معتبرى است .
    ابن طاوس كه على بن طاوس باشد فقيه ، عارف ، بزرگ ، صدوق ، موثق ، مورد احترام همه و استاد فقهاى بسيار بزرگى است . خودش اديب و شاعر و شخصيت خيلى برجسته يى است . ايشان اولين مقتل بسيار معتبر و موجز را نوشتند. البته قبل از ايشان مقاتل زيادى است . استادشان ((ابن نما)) مقتل دارد، شيخ طوسى مقتل دارد، ديگران هم دارند، مقتلهاى زيادى قبل از ايشان نوشته اند؛ اما وقتى ((لهوف)) آمد، تقريبا همه مقاتل ، تحت الشعاع قرار گرفت . اين مقتل بسيار خوبى است ؛ چون عبارات ، بسيار خوب و دقيق و خلاصه انتخاب شده است .))(7)
    آقاى اتان گلبرك كه بهترين تحقيق را درباره آثار ابن طاوس به عمل آورده ، مى نويسد: ((به گفته آقا بزرگ عنوان ((لهوف)) معروفتر از ((ملهوف)) است . احتمالا همين تاءليف است كه شيخ حر عاملى در اجازه خود به محمد فاضل المشهدى ( ((بحار)) 110/117) در ميان آثار ابن طاوس ، كه اجازه روايت آنها را به وى داده به آن با عنوان ((مقتل الحسين)) ياد مى كند. لهوف درباره رخدادهايى است كه به حادثه كربلا منتهى شده ، همچنين اصل جنگ و رخدادهاى بعدى آن .

    بيشتر داستان را يك ((راوى ناشناخته)) نقل مى كند. هدف وى اين بود كه لهوف در عاشورا خوانده شود (نك : ((اقبال))). اگر كسى بدان دسترسى نداشته باشد، وى پيشنهاد مى كند همان مطالبى كه در اقبال (يعنى : ((اللطيف فى التصنيف))) آمده خوانده شود. ((لهوف)) يكى از معرفترين تاءليفات ابن طاوس در آمد. چند چاپ از آن وجود دارد و چند بار نيز به فارسى ترجمه شده است (نك : ((ذريعه)) 18/296 ش 188؛ 26/ 201 ش 17 1؛ مشار، مؤ لفين 4/ 416، فهرست 1307 1308؛ مق : ارجمند ص * 165)...))(8)
    سرانجام اين دانشمند متقى و زاهد و عارف و پرتلاش و كوشا، در روز دوشنبه پنجم ذى القعده سال 664 ه*. ق در بغداد رحلت كرد و به نوشته ((حوادث جامعه))، جنازه او را پيش از دفن به نجف اشرف نقل دادند. ناگفته نماند كه قبلا كفن خود را تهيه كرد، و در حج بيت الله ، لباس * احرام خود نمود، آن را در كعبه معظمه در روضات مطهره حضرت رسالت (صلى الله عليه و آله و سلم) و ائمه بقيع و عراق ، متبرك نموده و همه روزه نگاهش مى كرد و آن را وسيله شفاعت آن بزرگواران ، قرار داده بوده است .(9)

    ترجمه لهوف
    به خاطر اهميت كتاب لهوف كه از معتبرترين متون به شمار مى آيد، جمعى از بزرگان به ترجمه آن پرداخته اند كه ظاهرا اولين ترجمه به قلم شيواى ميرزا رضا قلى تبريزى به نام ((لجة الالم)) مى باشد و بعد از آن ((لهوف)) به قلم مترجم معروف عصر مشروطيت ، محمد طاهر بن محمدباقر موسوى دزفولى ، در سال 1321 ه*. ق انجام پذيرفته و اينك ترجمه ايشان با ويرايش و مقدارى پيرايش متن و سليس تر نمودن آن ، تقديم حضور عاشقان مكتب ولايت و شهادت ، مى گردد. دو سال بعد از اين ترجمه يعنى در سال 1323 ه*. ق . محدث نامى حاج شيخ عباس * قمى ((رحمه الله)لله) بخش دوم لهوف را كه درباره واقعه روز عاشورا است ، ترجمه نمودند اينجانب نسخه اى از لهوف را در دست دارد كه در حاشيه آن ، ترجمه محدث قمى آمده است .
    از درگاه خداوند متعال براى همه شيفتگان مكتب اباعبدالله (عليه السلام) بخصوص شهيدان انقلاب اسلامى كه عشق و محبت خود را به امام حسين (عليه السلام) عملا نشان دادند و جان در اين راه پرافتخار باختند و نظام اسلامى را با خون پاك خود تثبيت نمودند، اجر جزيل خواستاريم .
    حوزه علميه قم


    ---------------------------------------------------------
    1- رك : كتاب ارزنده ((كتابخانه ابن طاوس)) تاءليف آقاى اتان كلبرگ .
    2- آيت الله سيد عزالدين زنجانى : ((كيهان فرهنگى)) ش 8، سال 1368 ش ..
    3- المراقبات)) ص 69.
    4- همان ماءخذ، ص 124.
    5- ر. ك ((مواعظ شوشترى)).
    6- تحقيقى درباره اربعين)) ص 8، چاپ تبريز.
    7- روزنامه قدس)) مورخه 19/2/77، ص 6.
    8- ((كتابخانه ابن طاوس و احوال و آثار او)) ص 76.
    9- . ر.ك : ((ريحانة الادب)) 8/79.


    -------------------------------------------
    نويسنده : سيد بن طاوس
    مترجم : محمدطاهر دزفولى
    به كوشش : صادق حسن زاده
    ویرایش توسط nasim.h : جمعه ۱۷ آبان ۹۲ در ساعت ۰۸:۴۲


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  2. 2 کاربر از پست مفید nasim.h سپاس کرده اند .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲),ƝԈѪƩѤ (پنجشنبه ۱۶ آبان ۹۲)

  3. #21
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۳:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,584 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj

    Icon16 سوگنامه کربلا (لهوف)


    شهادت عبد الله بن حسن (عليه السلام)



    راوى گويد: امام (عليه السلام) از اهل حرم دستمالى را طلب فرمود و سر مبارك را با آن محكم بست و كلاهى طلبيد كه عرب آن را ((قلنسوه)) مى نامند و آن را هم بر فرق همايون نهاد و عمامه را بر روى آن پيچيد و ملبس به آن گرديد و بار ديگر عزم ميدان نمود پس لشكر اندكى درنگ نمود، باز آن بى دينان بى شرم رجوع كردند و حضرت امام را احاطه نمودند و عبد الله فرزند امام حسن (عليه السلام) كه طفلى نا بالغ بود از نزد زنان و از حرم امام انس و جان ، بيرون آمد و مى دويد تا در كنار عموى بزرگوار خود حسين مظلوم بايستاد. زينب خود را به او رسانيد و خواست كه او را به سوى حرم باز گرداند ولى آن طفل امتناع شديد نمود و گفت : به خدا قسم ! هرگز از عموى خويش جدايى اختيار نمى كنم و او را تنها نمى گذارم ! در اين هنگام ، ((بحربن كعب)) يا بنابر قول ديگر ((حرملة بن كاهل)) همين كه خواست شمشير بر امام (عليه السلام) فرود آورد، عبد الله خطاب به او گفت : واى بر تو! اى زنازاده بى حيا!
    فضربه بالسيف ، فاتقاها الغلام بيده ، فاءطنها الى الجلد، فاذا هى معلقة .
    فنادى الغلام : يا عماه !
    فاءخذه الحسين (عليه السلام) فضمه اليه و قال : ((يابن اءخى ، اصبر على ما نزل بك و احتسب فى ذلك الخير، فان الله يلحقك بآبائك الصالحين .))
    قال : فرماه حرملة بن الكاهل لعنه الله - بسهم ، فذبحه و هو فى حجر عمه الحسين (عليه السلام).
    ثم ان شمر بن ذى الجوشن لعنه الله - حمل على فسطاط الحسين (عليه السلام) فطعنه بالرمح ، ثم قال : على بالنار اءحرقه على من فيه .
    فقال له الحسين (عليه السلام): ((يابن ذى الجوشن ، اءنت الداعى بالنار لتحرق على اءهلى ، اءحرقك الله بالنار)).
    و جاء شبث فوبخه ، فاستحيى و انصرف .
    قال الراوى : و قال الحسين (عليه السلام): ايتونى بثوب لا يرغب فيه اءجعله تحت ثيابى ، لئلا اءجرد منه)).
    فاءتى بتبان ، فقال : ((لا، ذاك لباس من ضربت
    تو مى خواهى عمويم رابه قتل رسانى . ولى آن ولدالزنا بى حيا، از خدا و رسول پروا ننمود و شمشير را فرود آورد و آن كودك دستش را در پيش * شمشير سپر ساخت و دستش به پوست آويخت و فرياد وا اءماه بر آورد. حضرت امام او را گرفت و بر سينه خود چسانيد و فرمود: اى فرزند برادر! بر اين مصيبت شكيبايى نما و آن را در نزد خداى عزوجل به خير و ثواب احتساب دار كه خدا تو را به پدر گرامى ات ملحق خواهد فرمود: راوى گويد: در اين اثناء، حرمله كاهل حرام زاده تيرى به جانب آن امام زاده معصوم انداخت كه آن تير گلوى آن يتيم را كه در آغوش عموى بزرگوارش * بود، بريد و او جان بر جان آفرين تسليم نمود. پس از آن ، شمر پليد به خيمه هاى حرم مطهر حمله نمود نيزه خود را به خيمه ها فرو برد و گفت : آتش بياوريد تا خيمه ها را با هر كس كه در آن است به شعله آتش بسوزانم آن معدن غيرت الله ، حضرت امام فرمود: اى پسر ذى الجوشن ! آيا تو مى گويى آتش آورند كه خيمه ها را بر سر اهل بيت من بسوزانى ، خدا تو را به آتش دوزخ بسوزاند.
    در اين هنگام ((شبث)) پليد آمد و آن شمر عنيد را از اين كار سرزنش نمود كه آن سگ بى حيا اظهار شرم نموده بر گشت .
    راوى گويد: امام به اهل بيت خود فرمود: جامه كهنه اى براى من بياوريد كه كسى در آن رغبت نكند، مى خواهم آن جامه را در زير لباسهايم بپوشم تا اينكه دشمنان بدنم را برهنه نسازند.
    عليه الذلة)).
    فاءخذ ثوبا خلقا، فخرقه و جعله تحت ثيابه ، فلما قتل جردوه منه (عليه السلام).
    ثم استدعى (عليه السلام) بسراويل من حبرة ، ففرزها و لبسها، و انما فرزها لئلا يسلبها، فلما قتل سلبها بحر بن كعب لعنه الله - و ترك الحسين (عليه السلام) مجردا، فكانت يدا بحر بعد ذلك تيبسان فى الصيف كاءنهما عودان يابسان و تترطبان فى الشتاء فتنضحان قيحا و دما الى اءن اءهلكه الله تعالى .
    قال : و لما اءثخن الحسين (عليه السلام) بالجراح ، و بقى كالقنفذ، طعنه صالح بن وهب المزنى لعنه الله - على خاصرته طعنة ، فسقط الحسين (عليه السلام) عن فرسه الى الاءرض على خده الاءيمن .
    ثم قام صلوات الله عليه .
    قال الراوى :
    پس چنين جامه اى آوردند كه عرب آن را ((تبان)) مى گويند. امام حسين (عليه السلام) آن لباس را نپذيرفت و فرمود: نمى خواهم ، اين لباس كسى است كه داغ ذلت و خوارى به او زده شده باشد. سپس جامه كهنه اى آوردند امام (عليه السلام) آن را پاره نمود و در زير جامه هاى خود پوشيد و علت پاره كردن آن لباس ، اين بود تا آن را از بدن شريف آن جناب بيرون نياورند و چون به درجه شهادت رسيد، آن را از بدن شريفش بيرون آوردند. سپس آن حضرت لباسى كه نام آن در ميان عربها معروف به ((سراويل)) است و از جنس حبره بود، طلب داشت و آن را پاره نمود و بر تن خود پوشيد و علت پاره كردن آن لباس ، اين بود تا آن را از بدن آن جناب بيرون نياوردند ولى وقتى شهيد شد، ((بحربن كعب)) آن جامع را به غارت در ربود و امام (عليه السلام) را برهنه از آن لباس رها كرد و از اعجاز آن حضرت اين بود كه دستهاى نحس بحر بن كعب ولدالزنا در فصل تابستان مانند دو چوب ، خشك مى گرديد و در زمستان چنان تر مى بود كه خون و چرك از آنها جارى مى شد و به همين درد مبتلا بود تا اينكه جان به مالك دوزخ سپرد. راوى گويد:
    چون حضرت امام در اثر زخمها و جراحات بسيار كه در بدن مباركش * وارد گرديده بود، ضعف و سستى بر حضرتش مستولى شد و از اثر اصابت تيرهاى بسيار بر بدنش ، مانند خارپشت به نظر مى آمد. در اين موقع ، صالح بن و هب مرى (يا مزنى) بى دين با نيزه بر تهيگاه امام مبين زد كه آن مظلوم از بالاى اسب بر زمين افتاد و بر گونه راست
    و خرجت زينب من باب الفسطاط و هى تنادى :
    وااءخاه ، وا سيداه ، وا اءهل بيتاه ، ليت السماء اءطبقت على الاءرض ، و ليت الجبال تدكدكت على السهل .
    قال : وصاح شمر باءصحابه : ما تنتظرون بالرجل .
    قال : فحملوا عليه من كل جانب .
    فضربه زرعة بن شريك لعنه الله على كتفه اليسرى ، فضرب الحسين (عليه السلام) زرعة فصرعه .
    و ضربه آخر على عاتقه المقدس بالسيف ضربة كبا (عليه السلام) بها على وجهه ، و كان قد اءعيى ، فجعل ينوء و يكب .
    فطعنه سنان بن اءنس النخعى لعنه الله فى ترقوته .
    ثم انتزع الرمح فطعنه فى بوانى صدره . ثم رماه سنان اءيضا بسهم ، فوقع السهم فى نحره .
    صورت بر روى خاك كربلا قرار گرفت . درباره آن غيرت الله از روى خاك برخاست و جون كوه استوار بايستاد. رواى گويد: علياى مكرمه زينب خاتون (عليه السلام) در آن حال از خيمه هاى حرم بيرون دويد در حالتى كه ندا مى داد: اى واى برادرم ، واى سيد و سرورم ، واى اهل بيتم ! اى كاش ، آسمان بر زمين مى افتاد و كوهها بر روى سطح زمين ريزريز مى گرديد. رواى گويد: شمر پليد به آن گمراهان عنيد، صيحه كشيد كه در حق اين مرد چه انتظار داريد، چرا كارش را تمام نمى كنيد؟ در اين هنگام يك مرتبه گروه بى دين از هر طرف بر امام تشنه جگر، حمله ور گرديدند و او را محاصره نمودند. ((زرعه بن شريك)) مشرك ، ضربتى بر شانه مبارك امام (عليه السلام) زد و حضرت سيدالشهدا نيز ضربتى بر او زد و او را بر روى زمين انداخت و به جهنم و اصل گرداند. والدلزناى ديگر، ضربت شمشيرى بر دوش مقدس آن حضرت آشنا نمود كه از صدمه شمشير آن زبده سر، حضرت اباعبد الله (عليه السلام) آن آسمان وقار، به روى خود كه بر آينه انوار جمال پروردگار بود بر زمين افتاد و در چنين احوال آن مظهر جلال ايزد متعال ، از حال رفته و خسته و ضعيف گرديده بود و گاهى بر مى خاست و زمانى مى نشست ؛ در اين هنگام ، سنان بن انس بى دين ، نيزه بر چنبره گردن آن سر فراز ملك يقين ، شهسوار ميدان شهادت و نور چشم حضرت رسالت ، آشنا نمود به همين مقدار اكتفا ننمود، بار ديگر نيزه را بيرون كشيد و بر استخوان هاى سينه اش * كه
    فسقط (عليه السلام)، و جلس قاعدا.
    فنزع السهم من نحره ، و قرن كفيه جميعا.
    و كلما امتلاءتا من دمائه خضب بها راءسه و لحيته و هو يقول :
    ((هكذا اءلقى الله مخضبا بدمى مغصوبا على حقى)).
    فقال عمر بن سعد لعنه الله لرجل عن يمينه :
    انزل و يحك الى الحسين فاءرحه .
    فبدر اليه خولى بن اءنس النخعى - لعنه الله - فضربه بالسيف فى حلقه الشريف و هو يقول :
    و الله انى لاءجتز راءسك و اءعلم اءنك ابن رسول الله و خير الناس اءبا و اءما!!!
    ثم اجتز راءسه الشريف صلى الله عليه و آله .
    و فى ذلك يقول الشاعر:
    صندوق علوم لدنى بود فرو برد. سپس اشقى الاءولين و الآخرين ، سنان مشرك لعين ، آن نقطه دايره بلا را نشان تير جفا نمود و آن تير بلا بر گلوى آن زيب سينه و آغوش سيد دو سرا، وارد آمد و از صدمه آن ، گوشواره عرش رب الارباب بر فرش تراب قرار گفت . باز از غايت غيرت و مردانگى برخاست و بر روى زمين نشست و آن تير را از گلو بيرون كشيد و هر دو دستش را در زير گلوى مبارك مى گرفت و چون پر از خون مى گرديد بر سر و محاسن شريف مى ماليد و مى فرمود: كه به همين حال خدا را ملاقات مى نمايم كه به خون خود آغشته و حق مرا غصب نموده باشند. پس عمربن سعد نحس لعين به خبيثى كه در طرف يمين او بود، گفت : واى بر تو! از مركب فرود آى و حسين را راحت كن . راوى گويد: خولى بن يزيد اصبحى سرعت نمود كه سر مطهر امام (عليه السلام) را از بدن جدا نمايد ولى لرزه بر بدن نحس نجسش افتاد و از آن فعل قبيح اجتناب نمود. آنگاه سنان بن انس نخعى از اسب پياده شد و قصد قتل فرزند رسول و نور ديده زهراى بتول - سلام الله عليها - را نمود، شمشير ظلم و جفا بر حلق خامس آل عبا، فرود آورد و به زبان بريده همى گفت : به خدا سوگند كه سر از بدنت جدا مى كنم و حال آنكه مى دانم تويى فرزند رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و بهترين مردم از جهت پدر و مادر! پس * آن شقى نا اميد از رحمت عام يزدانى سر مقدس آن بنده خاص حضرت سبحانى را از بدن شريف جدا نمود.(1) خدا بر ((سنان)) لعنت كنان و آنا فآنا عذابش را مضاعف
    فاءى رزية عدلت حسينا غداة تبيره كفا سنان
    و روى اءبو طاهر مذحمد بن الحسين البرسى فى كتابه ((معالم الدين))، عن الصادق (عليه السلام) قال :
    ((لما كان من اءمر الحسين ما كان ، ضجت الملائكة الى الله بالبكاء و قالوا: يا رب هذا الحسين صفيك و ابن صفيك و ابن بنت نبيك .
    قال : فاءقام الله ظل القائم (عليه السلام) و قال : بهذا اءنتقم لهذا))
    و روى :
    اءن سنانا هذا اءخذه المختار فقطع اءنامله اءنملة اءنملة ، ثم قطع يديه و رجليه و اءغلى له قدرا فيها زيت و رماه فيها و هو يضطرب .
    قال الراوى :
    و ارتفعت فى السماء فى ذلك الوقت غبرة شديدة سوداء مظلمة فيها ريح حمراء لا يرى فيها عين و لا اءثر، حتى ظن القوم اءن العذاب قد جاءهم ،
    گرداناد. در مصيبت امام مظلومان و سرور شهيدان ، شاعر چنين گفته : ((فاءى رزية ...))؛ يعنى كدام مصيبت است كه با مصيبت امام حسين (عليه السلام) برابرى نمايد؛ مصيبت آن هنگام بود كه دست ظلم سنان بى دين سر از بدن مطهر آن حضرت ، جدا نمود. ابوطاهر محمدبن حسن برسى در كتاب ((معالم الدين)) ذكر نموده كه حضرت ابى عبد الله جعفر بن محمدالصادق (عليه السلام) فرموده آن هنگام كه مصيبت عظماى شهادت حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) واقع گرديد، ملائكه به درگاه بارى عزوجل به ضجه و فرياد آمدند و عرض نمودند: بارالها! اينك حسين صفى تو و پسر دختر نبى تو است كه در دست اشقياء، مقتول گرديده ! خداوند عزوجل سايه حضرت قائم - عجل الله فرجه - را اقامه نمود آن جناب را در حالتى كه ايستاده بود به فرشتگانش * نشان داد و فرمود:به اين شخص انتقام خواهم كشيد از براى اين مقتول ! و در خبر وارد است كه همين سنان لعين را مختار بگرفت و بندبند انگشتانش را بريد و دستها و پاهايش را قطع نمود و ديگى از روغن زيتون براى هلاكت جان آن ملعون ، بجوشانيد و آن پليد را در ميان روغن انداخت و آن شقى در ميان ديگ به اظطراب بود تا به عذاب الهى واصل گرديد. راوى گويد: در آن ساعت كه حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) به درجه رفيع شهادت نائل آمد، گرد و غبار شديدى كه سياه و تاريك بود به آسمان برخاست و در آن ميان ، باد سرخى وزيدن گرفت كه چشم هيچ كس نمى توانست جايى را ببيند. لشكر
    فلبثوا كذلك ساعة ، ثم انجلت عنهم .
    و روى هلال بن نافع قال :
    انى لواقف مع اءصحاب عمر بن سعد اذ صرخ صارخ :
    اءبشر اءيها الاءمير فهذا شمر قد قتل الحسين (عليه السلام).
    قال : فخرجت بين الصفين ، فوقفت عليه ، فانه ليجود بنفسه ، فو الله ما راءيت قتيلا مضمخا بدمه اءحسن منه و لا اءنور وجها، و لقد شغلنى نور وجهه و جمال هياءته عن الفكرة فى قتله .
    فاستسقى فى تلك الحال ماء، فسمعت رجلا يقول له :
    و الله لا تذوق الماء حتى ترد الحامية فتشرب من حميمها!!
    فقال له الحسين (عليه السلام):
    يا ويلك ! اءنا لا اءرد الحامية و لا اءشرب من حميمها، بل اءرد على جدى رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و اءسكن معه فى داره فى مقعد صدق عند مليك مقتدر، و اءشرب من ماء غير آسن ، و اءشكو اليه ما ارتكبتم منى و فعلتم بى .
    دشمن گمان كرد كه عذاب خدا بر آنان نازل گرديده و ساعتى بر اين حال بودند تا آنكه غبار فرو نشست و اوضاع به حال اول برگشت .
    هلال بن نافع روايت كرده كه مى گفت : من با لشكر عمر سعد نحس * ايستاده بودم كه شنيدم كسى را كه فرياد مى زند: اءيها الاءمير! تو را بشارت باد كه اينكه شمر بن ذى الجوشن ، حسين را به قتل رسانيد.
    هلال گفت : من در ميان دو صف لشكر آمدم و بر بالاى سر آن جناب ايستادم در حالتى كه آن مظلوم مشغول جان دادن بود؛ به خدا سوگند كه هرگز نديده بودم هيچ كشته به خون خويش آغشته را كه در خوشرويى و نورانيت وجه ، بهتر از حسين (عليه السلام) باشد و به تحقيق كه نور صورت و جمال هيئت او مرا از تفكر در كيفيت قتل آن جناب باز داشت و در آن حال خواهش جرعه آبى مى نمود، شنيدم كه كافرى بى دين به آن سبط سيدالمرسلين (عليه السلام) به زبان بريده اين گونه جسارت نمود كه به خدا آب نخواهى چشيد تا آنكه خود وارد دوزخ گردى و از آب گرم و سوزان جهنم بياشامى !؟ سپس من به گوش خود شنيدم كه حضرت امام (عليه السلام) در جواب او فرمود: واى بر تو باد! من وارد بر دوزخ نمى شوم و از حميم دوزخ نمى آشامم بلكه به خدمت جد بزرگوارم و رسول عالى مقام خواهم رسيد و در خانه بهشتى كه از احمد مختار است با آن بزرگوار در منزلگاه صدق در نزد مليك مقتدر ساكن خواهم بود و از آبهاى بهشت كه خداى عزوجل در كتاب مجيد خود وصف فرمود كه گنديده و ناگوار نمى شود، خواهم آشاميد و به خدمتش
    قال : فغضبوا باءجمعهم ، حتى كاءن الله لم يجعل فى قلب اءحد منهم من الرحمة شيئا، فاجتزوا راءسه و اءنه ليكلمهم ، فتعجبت من قلة رحمتهم وقلت : و الله لا اءجامعكم على اءمر اءبدا.
    قال :
    ثم اءقبلوا على سلب الحسين (عليه السلام)، فاءخذ قميصه اءسحاق بن حوبة (حيوه) الحضرمى ، لعنه الله فلبسه فصار اءبرص وامتعط شعره .
    و روى :
    اءنه وجد فى قميصه ماءة و بضع عشرة ما بين رمية و ضربة و طعنة .
    قال الصادق (عليه السلام):
    وجد بالحسين (عليه السلام) ثلاث و ثلاثون طعنة و اءربع و ثلاثون ضربة)).
    و اءخذ سراويله بحر بن كعب التيمى لعنه الله وروى :
    اءنه صار زمنا مقعدا من رجليه .
    شكايت مى كنم از آنكه دست خود را به خون من آلوديد و از كردار زشت كه به جا آورديد. هلال گفت : آن بدكيشان همگى آن چنان به خشم و طغيان آمدند كه گويا خداى عزوجل در قلب يكى از آن بى دينان رحم قرار نداده است ؛ پس سر مطهر نور ديده حيدر و پاره جگر پيغمبر را از بدن جدا نمودند در حالتى كه با ايشان به تكلم مشغول بود - لعنهم الله و خذلهم الله . پس من از بى رحمى آن گروه به شگفت آمدم و گفتم : به خدا سوگند كه من هرگز در هيچ امرى با شما اتفاق نخواهم نمود راوى گويد: پس از آنكه آن گروه لعين ، سبط سيدالمرسلين (عليه السلام) را به تيغ ظلم مقتول كردند و سر از بدن مطهر آن جناب جدا نمودند، لشكر شقاوت آثار و آن جماعت قساوت كردار روى آوردند براى غارت لباسها و السلحه امام مظلومان و سرور شهيدان ، پيراهن آن يوسف زندان محنت و ابتلاء را اسحاق بن حويه حضرمى پرجفا، ربود و آن را به قامت نارساى نحس خود پوشانيد و از اعجاز آن شهيد راه بى نياز، بدن نحس آن روسياه به مرض برص سفيد مبتلا شد، به قسمى كه جميع موهاى بدن آن بدبخت پليد فرو ريخت و در روايت است كه دو پيراهن آن عزيز مصر شهادت ، جاى زياده از يك صد و ده جراحت از زخم تير و نيزه و شمشير، يافتند. امام جعفر صادق (عليه السلام) فرمود: در جسد مطهر آن سرور جاى سى و سه طعنه نيزه و سى چهار ضربت شمشير يافتند.
    بحربن كعب تميمى بد نهاد، شلوار حضرت را به غارت برد و هم
    و اءخذ عمامته اءخنس بن مرثد بن علقمة الحضرمى لعنه الله فاعتم بها فصار معتوها.
    و اءخذ نعليه الاسود بن خالد.
    و اءخذ خاتمه بجدل بن سليم الكلبى ، لعنه الله فقطع اءصبعه (عليه السلام) مع الخاتم .
    و هذا اءخذه المختار فقطع يديه و رجليه و تركه يتشحط فى دمه حتى هلك .
    و اءخذ قطيفة له (عليه السلام) كانت من خز قيس بن الاءشعث لعنه الله .
    و اءخذ درعه البتراء، عمر بن سعد لعنه الله فلما قتل عمر بن سعد وهبها المختار لاءبى عمرة قاتله .
    و اءخذ سيفه جميع بن الخلق الاءودى .
    و قيل : رجل من بنى تميم يقال له الاءسود بن حنظلة لعنه الله .
    و فى رواية ابن سعد اءنه :
    اءخذ سيفه الفلافس النهشلى .
    در روايت است كه آن كافر شرير از معجزه فرزند بشير و نذير، پاهاى نحسش فلج شد و خود نيز زمين گير گرديد. عمامه آن سرور را كه رشك خورشيد انور بود ملعونى كه او را اخنس بن مرثد بن علقمه حضرمى ابتر مى گفتند از سر آن سرفراز منصب شهادت و فرزند ساقى كوثر برداشت و بعضى گفتند كه جابربن يزيد اودى ، عمامه امام را در بود و آن را بر سر خود پيچيد و از اثر ضياى آن عمامه مهر آسا، خفاش عقل و هوشش به ظلمتگاه عدم فرار نمود و آن ملعون ديوانه شد. نعلين بيضاى آن كليم طور سعادت را اسود بن خالد مردود بدتر از فرعون و نمرود، از پاى حضرت بربود. انگشتر سليمان ملك شهادت را بجدل بن سليم كلبى بيرون آورد و آن ظالم يهودى ، انگشت مبارك حضرت را - كه مدار عوالم امكان منوط به اشاره اراده حضرتش بود - با انگشتر قطع نمود! مختاربن ابى عبيده ، همين لعين را گرفته و دستها و پاهاى نحسش را بريد و آن سگ پليد در خون خود مى غلطيد تا روح جبينش تسليم مالك دوزخ شده هلاك گرديد. - لعنه الله -. قطيفه از خز كه با آن پرده دار حريم اسرار لدنى بود، قيس بن اشعث ظالم جحود ربود. زره آن شير بيشه شجاعت را كه موسوم به ((بتراء)) بود، عمر سعد ابتر ببرد و چون آن سگ بدكردار به انتقام خون فرزند احمد مختار مقتول مختار گرديد، همان زره را به ((ابى عمره)) قاتل آن لعين ، بخشيد. شمشير آن يكه تاز ميدان شفاعت را، ((جميع بن خلق اودى)) شقاوت انباز، باز نمود و بعضى گفته اند كه
    و زاد محمد بن زكريا: اءنه وقع بعد ذلك الى بنت حبيب بن بديل .
    و هذا السيف المنهوب ليس بذى الفقار، فان ذلك كان مذخورا و مصونا مع اءمثاله من ذخائر النبوة و الامامة ، و قد نقل الرواة تصديق ما قلناه و صورة ما حكيناه .
    قال الراوى : و جاءت جارية من ناحية خيم الحسين (عليه السلام).
    فقال لها رجل : يا اءمة الله ان سيدك قتل .
    قالت الجارية : فاءسرعت الى سيداتى و اءنا اءصيح ، فقمن فى وجهى و صحن .
    قال : و تسابق القوم على نهب بيوت آل الرسول و قرة عين الزهراء البتول ، حتى جعلوا ينتزعون ملحفة المراءة عن ظهرها، و خرج بنات رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و حريمه يتساعدن على البكاء و يندبن لفراق الحماة والاءحباء.
    فروى حميد بن مسلم قال : راءيت امراءة من بنى
    مردى از بنى تميم كه نام آن روسياه ((اسودبن حنظله)) دين تباه بود شمشير را از ميان فرزند صاحب ذوالفقار باز نمود و به روايت ابن بى سعد، شمشير را ((فلافس نهشلى)) برداشت و محمد بن زكريا گفته كه عاقبت آن شمشير به دختر حبيب بن بديل رسيد. البته شايان ذكر است كه آن شمشيرى كه از جناب سيدالشهداء - عليه آلاف التحية والثناء - در كربلا به غارت رفت سواى ذوالفقار حيدر كرار است ؛ زيرا ذوالفقار با ساير ذخاير و ودايع نبوت و امامت در خدمت امام زمان (عليه السلام) مصون و محفوظ است و تصديق اين مدعا و صورت ما حكيناه را راويان اخبار و آثار بيان نموده اند.
    راوى گويد: كنيزكى از ناحيه خيمه هاى حرم محترم امام حسين (عليه السلام) بيرون آمد. مردى به او رسيد گفت : يا امة الله ! اقايت كشته شد! آن كنيزك گفت : من صيحه زنان به سرعت نزد خانم خود رفتم و اين خبر وحشتناك را به ايشان دادم پس همه زنان برخاستند و در مقابل من آغاز ناله و فرياد بر آوردند.
    راوى گويد: لشكر اشقيا، مسارعت در غارت اموال آل رسول و قرت العين بتول نمودند و كار غارت به جايى رسيد كه از سر زنها، چادر مى ربودند. دختران آل رسول و حريم آن جناب به اتفاق هم به گريه و ناله مشغول شدند و گريه در فراق كسان و احبا و دوستان خود مى نمودند. حميد بن مسلم گويد: ديدم زنى از قبيله بكربن وائل كه با همسر خود در ميان اصحاب عمر سعد لعين بود، وقتى ديد كه
    بكر بن وائل كانت مع زوجها فى اءصحاب عمر بن سعد.
    فلما راءت القوم قد اقتحموا على نساء الحسين (عليه السلام) فى فسطاطهن و هم يسلبونهن ، اءخذت سيفا و اءقبلت نحو الفسطاط و قالت :
    يا آل بكر بن وائل اءتسلب بنات رسول الله ؟!
    لا حكم الا لله ، يا لثارات رسول الله ، فاءخذها زوجها فردها الى رحله .
    قال الراوى :
    ثم اءخرجوا النساء من الخيمة واءشعلوا فيها النار، فخرجن حواسر مسلبات حافيات باكيات يمشين سبايا فى اءسر الذلة .
    و قلن :
    بحق الله الا ما مررتم بنا على مصرع الحسين ، فلما نظر النسوة الى القتلى صحن و ضربن وجوههن .
    قال : فو الله لا اءنسى زينب ابنة على و هى تندب الحسين (عليه السلام) و تنادى بصوت حزين و قلب كئيب :
    لشكريان بر سر زنان و حرم حسين (عليه السلام) هجوم آورده اند و در خيمه ها داخل شده اند و به غارت اهل بيت مشغولند، شمشيرى برداشته و به جانب خيمه ها شتافت و فرياد استغاثه بر آورد كه اى آل بكربن وائل ! آيا سزاوار است كه دختران رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) را برهنه نمايند؟!! غيرت شما كجاست ؟! لا حكم الا الله ، يالثارات رسول الله !!
    شوهر اين زن او را گرفته و به خيمه اش برگردانيد.
    راوى گويد: پس از غارت خيمه ها طاهرات ، آن گروه شقاوت سمات ، زنان آل طاها را از خيمه ها بيرون نمودند و آتش ظلم و عدوان بر آن خيمه ها كه مهد امان و پناهگاه عالميان بود، بر افروختند و زنان با سر و پاى برهنه و غارت زده گريه كنان بيرون آمدند و در حالى كه با خوارى به اسارت گرفته شده بودند مى گفتند: شما را به خدا قسم مى دهيم كه ما را بر قتلگاه حسين (عليه السلام) بگذرانيد، دشمنان نيز اين تقاضا را قبول كردند و چون چشم زنان به آن شهيدان افتاد، فرياد صيحه بر آوردند و سيلى به صورت خود زدند راوى گويد: به خدا سوگند كه فراموش * نمى كنم كه عليا مكرمه زينب خاتون (عليها السلام) دختر على مرتضى را كه بر حسين (عليه السلام) ندبه مى نمود و به آواز حزين و قلبى غمگين صدا مى زد: اى خواجه كائنات كه پيوسته هديه ها و تحفه ها با درود نامحدود فرشتگان آسمان تقديم سده جلالت مى گردد، اينك اين حسين است كه به خون خود آغشته شده و اعضايش قطعه قطعه گرديده است و اينها دختران تو هستند كه اسير شده اند از اين ظلم
    وامحمداه ، صلى عليك ملائكة السماء. هذا حسين بالعراء، مرمل بالدماء، مقطع الاءعضاء، واثكلاه ، و بناتك سبايا، الى الله المشتكى و الى محمد المصطفى و الى على المرتضى و الى فاطمة الزهراء، و الى حمزة سيدالشهداء. وامحمداه ، و هذا حسين بالعراء، تسفى عليه ريح الصباء، قتيل اءولاد البغايا. واحزناه ، واكرباه عليك يا اءبا عبد الله ، اءليوم مات جدى رسول الله (عليه السلام).
    يا اءصحاب محمد، هؤ لاء ذرية المصطفى يساقون سوق السبايا. و فى بعض الروايات : وامحمداه ، بناتك سبايا، و ذريتك مقتلة تسفى عليهم ريح الصباء، و هذا حسين محزوز الراءس من القفا، مسلوب العمامة والرداء. باءبى من اءضحى عسكره فى يوم الاثنين نهبا. باءبى من فسطاطه مقطع العرى .
    باءبى من لا غائب فيرتجى ، و لا جريح فيداوى .
    باءبى من نفسى له الفداء.
    باءبى المهموم حتى قضى .
    باءبى العطشان حتى مضى .
    و ستم ها به خداوند و به خدمت محمد مصطفى و على مرتضى و فاطمه زهرا و حمزه سيدالشهداء (عليه السلام) شكايت مى برم . يا محمد! اين حسين است كه در گوشه بيابان افتاده و باد صبا بر او مى گذرد و او به دست زنازادگان كشته شده است . اى بسا حزن و اندوه من ! امروز احساس مى كنم كه جد بزرگوارم احمد مختار از دنيا رحلت نمود!
    كجاييد اى اصحاب محمد (صلى الله عليه و آله و سلم)!؟ اينك اين بى كسان ، ذريه مصطفى را به اسيرى مى برند و در روايت ديگر وارد شده است كه مى گفت : يا محمد!
    اينك دختران تو اسير و ذريه تو كشته شده اند و باد صبا بر اجساد ايشان مى وزد و اينك حسين سر از قفا جدا گرديده عمامه و ردايش را از سر دوشش كشيده اند.
    پدرم فداى آن حسين كه در روز دوشنبه لشكرش به تاراج رفت .
    شايد اين كلمه اشاره باشد به روز سقيفه بنى ساعده .
    پدرم به فداى آن حسين كه طناب خيمه هاى حرمش را بريدند.
    پدرم به فداى آن حسين كه به سفر نرفته تا اميد بازگشتش را داشته باشم و زخم بدنش طورى نيست كه مداوا توانم نمود. جانم به فدايش كه با بار غم و اندوه از دنيا رفت .
    پدرم به فداى او كه با لب تشنه از دار دنيا رفت . پدرم به فداى او كه جدش محمد مصطفى است .
    باءبى من شيبته تقطر بالدماء، باءبى من جده رسول اله السماء، باءبى من هو سبط نبى الهدى ، باءبى محمد المصطفى ، باءبى على المرتضى ، باءبى خديجة الكبرى ، باءبى فاطمة الزهراء سيدة النساء، باءبى من ردت عليه الشمس حتى صلى .
    قال الراوى : فاءبكت و الله كل عدو و صديق ! ثم اءن سكينة اعتنقت جسد الحسين (عليه السلام) فاجتمع عدة من الاءعراب حتى جروها عنه .
    قال الراوى : ثم نادى عمر بن سعد فى اءصحابه : من ينتدب للحسين فيوطى الخيل ظهره ؟ فانتدب منهم عشرة فوارس و هم : اسحاق بن حوبة الذى سلب الحسين (عليه السلام) قميصه ، واءخنس بن مرثد، و حكيم بن طفيل السنبسى ، و عمر بن صبيح الصيداوى ، و رجاء بن منقذ العبدى ، و سالم بن خثيمة الجعفى ، و صالح بن وهب الجعفى ، و واحظ بن ناعم ، و هانى بن شبث الحضرمى ، و اءسيد بن مالك لعنهم الله ، فداسوا الحسين (عليه السلام) بحوافر خيلهم حتى رضوا ظهره و صدره .
    پدرم به فداى او كه فرزند زاده رسول الله آسمانهاست .
    پدرم به فداى او كه سبط نبى هدى است . جانم به فداى محمد مصطفى و خديجه كبرى و على مرتضى و فاطمه زهراء سيده زنان . جانم به فداى آن كس كه آفتاب بر او از مغرب بازگشت و طلوع ديگر نمود تا او نماز گزارد.
    راوى گفت : به خدا سوگند! زينب كبرى (عليها السلام) با اين سخنان سوزناك دوست و دشمن را بگرياند. سپس سكينه خاتون ، جنازه پدر خود حسين (عليه السلام) را در آغوش كشيد، پس گروهى از اعراب جمع شدند و آن مظلومه را از روى نعش پدر جدا نمودند.
    راوى گويد: پس از شهادت امام مبين ، عمر سعد لعين در ميان اصحاب و ياران بى دين خود ندا در داد: كيست كه اجابت كند دعوت امير خود ابن زياد را درباره حسين به جا آورد و بر بدن او بتازد؟ پس ده نفر ولدالزنا اجابت آن لعين را نمودند و نامهاى نحس آن ملعونها عبارت است از: اسحاق بن حويه بى دين و او همان ملعون بود كه پيراهن از بدن شريف امام (عليه السلام)، بيرون آورد؛ اخنس بن مرثد بدآئين ؛ حكيم بن طفيل سنبسى لعين ؛ عمرو بن صبيح صيداوى كافر؛ رجاء بن منفذ عبدى ؛ سالم بن خثيمه جعفى پليد؛ واحظ بن ناعم شقى ، صالح بن وهب جعفى جفاگر، هانى بن شبث حضرمى عنيد و اسيد بن مالك هالك - لعنهم الله اجمعين - پس آن لعينان ، سينه و پشت فرزند رسول را به سم اسبها خود پايمال كردند و در هم شكستند.
    قال الراوى : و جاء هؤ لاء العشرة حتى وقفوا على ابن زياد لعنه الله فقال اءسيد بن مالك اءحد العشرة :
    نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بكل يعبوب شديد الاءسر
    فقال ابن زياد لعنه الله من اءنتم ؟
    قالوا: نحن الذين وطئنا بخيولنا ظهر الحسين حتى طحنا حناجر صدره .
    قال : فاءمر لهم بجائزة يسيرة .
    قال : اءبو عمر الزاهد: فنظرنا فى هؤ لاء العشرة ، فوجدناهم جميعا اءولاد زنا.
    و هؤ لاء اءخذهم المختار، فشد اءيديهم و اءرجلهم بسكك الحديد، و اءوطاء الخيل ظهورهم حتى هلكوا.
    و روى ابن رباح قال : لقيت رجلا مكفوفا قد شهد قتل الحسين (عليه السلام).
    فسئل عن ذهاب بصره ؟
    فقال : كنت شهدت قتله عاشر عشرة ، غير اءنى
    راوى گويد: ده نفرى كه جراءت نموده و اسب بر بدن مطهر نور چشم حيدر تاختند به نزد ابن زياد بدنهاد آمدند و در بارگاه آن لعين ايستادند يكى از آن روسياهان كه نام نحسش اسيد بن مالك بود اين بيت را بخواند: ((نحن رضضنا...))؛ يعنى ماييم آن ده نفر كه اول پشت حسين و سپس سينه اش را به وسيله اسبهاى تيزرو، بلند قامت و قوى هيكل ، در هم شكستيم و خرد ساختيم . ابن زياد پرسيد: شما چه كسانيد؟ گفتند: ماييم آن كسانى كه اسبها را بر بدن حسين تاختيم و او را پايمال مركبهاى خود نموديم به حدى كه استخوانهاى سينه اش را نرم و خرد كرديم . راوى گويد: عبيدالله بن زياد حكم نمود كه جايزه اى ناچيز به آنها دادند. از ابو عمرو زاهد مروى است كه گفت : آن ده نفر ملعون را چون نيك نظر نموديم همه آنها را حرام زاده يافتيم و وقتى مختار اين ده نفر را دستگير نمود، امر كرد تا دست و پاى آنها را با ميخهاى آهنين به زمين فروبستند و اسبها را بر پشت نحس آنها تاختند تا جان به مالك دوزخ سپردند.
    از ابن رباح روايت است كه گفت : مرد كورى را ديدم كه در روز شهادت حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) در لشكر ابن زياد حضور داشت ، از او سؤ ال مى كردند از سبب نابينا شدنش ، او در جواب گفت : من با نه نفر ديگر از لشكريان در روز عاشورا در كربلا حاضر بودم جز آنكه من ته شمشير زدم نه تير انداختم و چون آن حضرت به شهادت رسيد، من به سوى خانه خود برگشتم و نماز عشا را به جاى
    لم اءطعن و لم اءضرب و لم اءرم ، فلما قتل رجعت الى منزلى و صليت العشاء الآخرة و نمت .
    فاءتانى آت فى منامى ، فقال : اءجب رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم)!
    فقلت : ما لى وله ؟
    فاءخذ بتلابيبى و جرنى اليه ، فاءذا النبى (صلى الله عليه و آله و سلم) جالس فى صحراء، حاسر عن ذراعيه ، آخذ بحربة ، و ملك قائم بين يديه و فى يده سيف من نار فقتل اءصحابى التسعة ، فلما ضرب ضربة التهبت اءنفسهم نارا.
    فدنوت منه و جثوت بين يديه و قلت : اءلسلام عليك يا رسول الله ، فلم يرد على ، و مكث طويلا.
    ثم رفع راءسه و قال : يا عدو الله انتهكت حرمتى و قتلت عترتى و لم ترع حقى و فعلت ما فعلت .
    فقلت : يا رسول الله ، و الله ما ضربت بسيف ، و لا طعنت برمح و لا رميت بسهم .
    آوردم و به خواب رفتم پس در عالم رؤ يا شخصى به نزد من آمد و به من گفت :
    رسول خدا (عليه السلام) تو را طلب نموده ، به نزد پيامبر بيا.
    گفتم : مرا با رسول چه كار است !؟
    پس آن شخص گريبان مرا گرفت و كشان كشان تا به خدمت پيامبر آورد.
    پس آن جناب را ديدم در صحرايى نشسته و آستين هاى خود را تا مرفق بالا زده و حربه اى در دست دارد و فرشته اى در پيش روى آن حضرت (صلى الله عليه و آله و سلم) ايستاده و شمشيرى از آتش در دست دارد و آن نه نفر ديگر هم حاضر بودند.
    آن فرشته آن نه نفر را به اين كيفيت به قتل رسانيد كه هر يك را ضربتى كه مى زد شعله آتش او را فرو مى گرفت و به درك مى رفت .
    پس من نزديك خدمت شدم و در حضور آن جناب به دو زانو نشستم و گفتم : السلام عليك يا رسول الله !
    آن حضرتت جواب سلام مرا نفرمود.
    مدتى دراز سر مبارك را به زير افكند سپس سرش را بلا نمود و فرمود: اى دشمن خدا! حرمت مرا شكستى و عترت مرا به قتل رسانيدى و رعايت حق را ننمودى و كردى آنچه كردى ؟!!
    پس من گفتم : يا رسول الله ! به خدا سوگند كه من نه شمشير زدم و نه نيزه به كار بردم و نه تير انداختم .
    فقال : صدقت ، و لكن كثرت السواد، اءدن منى . فدنوت منه ، فاذا طشت مملو دما.
    فقال لى : هذا دم ولدى الحسين (عليه السلام)، فكحلنى من ذلك الدم ، فانتبهت حتى الساعة لا اءبصر شيئا.
    و روى عن الصادق (عليه السلام)، يرفعه ال ى النبى (صلى الله عليه و آله و سلم) اءنه قال :
    ((اذا كان يوم القيامة نصب لفاطمة (عليها السلام) قبة من نور، و يقبل الحسين (عليه السلام) و راءسه فى يده .
    فاذا راءته شهقت شهقة لا يبقى فى الجمع ملك مقرب و لا نبى مرسل الا بكى لها.
    فيمثله الله عزوجل لها فى احسن صورة (2) و هو يخاصم قتلته بلا راءس .
    فيجمع الله لى قتلته و المجهزين عليه و من شرك فى دمه ، فاءقتلهم حتى آتى على آخرهم
    ثم ينشرون فيقتلهم اءمير المؤ منين (عليه السلام).
    ثم ينشرون فيقتلهم الحسن (عليه السلام)
    رسول خدا فرمود: راست مى گويى و لكن سياهى لشكر بودى و بر تعداد آنها افزودى . آنگاه فرمود: به نزديك من بيا و چون نزديك شدم در خدمتش طشتى پر از خون ديدم ، پس حضرت فرمود: اين خون فرزندم حسين است و سپس از آن خون مانند سرمه در چشمانم كشيد و وقتى از خواب بيدار گشتم ، ديدم ديگر چشمم جايى را نمى بيند. از حضرت صادق (عليه السلام) مروى است كه مرفوعا از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) روايت نموده كه چون روز قيامت شود از براى فاطمه زهرا قبه اى از نور نصب مى نمايند و حسين (عليه السلام) به محشر مى آيد در حالتى كه سر خود را بر روى دست گرفته و سر بر بدن ندارد و چون فاطمه (عليها السلام) او را به اين شكل ببيند يك نعره مى زند كه هيچ فرشته مقرب و نه پيغمبر مرسل نمى ماند مگر آنكه همى به گريه مى افتند. سپس خداى عزوجل ، حسين (عليه السلام) را به بهترين صورتها از براى فاطمه زهرا (عليها السلام) ممثل مى نمايد و در آن حال ، حسين (عليه السلام) در حالى كه سر بر بدن ندارد به قاتلان خود مخاصمه مى كند. سپس خداوند، كشندگان او را و آنانكه سر از بدن اطهرش جدا نمودند و يا به نحوى در ريختن خون آن مظلوم شركت داشته اند در مكانى جمع مى كند و من همه آنان را به قتل مى رسانم .
    سپس خداى عزوجل آنان را زنده مى كند باز جناب امير مؤ منان (عليه السلام) همه ايشان را مقتول مى نمايد؛ باز زنده مى شوند و امام حسن (عليه السلام) آن اشقيا را به قتل مى رساند و باز خدا ايشان را زنده مى كند پس امام
    ثم ينشرون فيقتلهم الحسين (عليه السلام).
    ثم ينشرون فلا يبقى من ذريتنا اءحد الا قتلهم . فعند ذلك يكشف الغيظ وينسى الحزن)).
    ثم قال الصادق (عليه السلام):
    ((رحم الله شيعتنا، هم و الله المؤ منون و هم المشاركون لنا فى المصيبة بطول الحزن و الحسرة))
    و عن النبى (صلى الله عليه و آله و سلم) اءنه قال :
    ((اذا كان يوم القيامة تاءتى فاطمة (عليها السلام) فى لمة من نسائها.
    فيقال لها: اءدخلى الجنة .
    فتقول : لا اءدخل حتى اءعلم ما صنع بولدى من بعدى .
    فيقال : لها اءنظرى فى قلب القيامة ، فتنظر الى الحسين (عليه السلام) قائما ليس عليه راءس ، فتصرخ صرخة ، فاءصرخ لصراخها و تصرخ الملائكة لصراخها)).
    و فى رواية اءخرى : ((و تنادى وا ولداه ، واثمرة فؤ اداه .
    حسين (عليه السلام) آنان را به قتل مى آورد و باز زنده مى گردند. پس * احدى از ذريه ما باقى نمى ماند مگر آنكه هر كدام يك مرتبه آنها را به قتل مى رساند. در اين هنگام غيظ و خشم ما فرو مى نشيند و اندوه و مصيبت حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) از خاطرها رفته و به فراموشى سپرده مى شود(3).
    پس از آن ، امام جعفر (عليه السلام) فرمود: خدا رحمت كناد شيعيان ما را، به خدا سوگند كه ايشان مؤ منان بر حق اند. به خدا قسم ! آنها به واسطه درازى حزن و اندوه و حسرتشان ، در مصيبت با ما شريكند. و از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: چون قيامت شود فاطمه زهرا (عليها السلام) در حالى كه زنان اطرافش را گرفته اند، مى آيد، پس به او گفته مى شود داخل بهشت شو! فاطمه (عليها السلام) مى گويد: من داخل بهشت نمى شوم تا آنكه بدانم بعد از رحلت من از دنيا، با فرزندم حسين (عليه السلام) چگونه رفتار كرده اند.
    پس به او گفته مى شود: اءنظرى فى قلب القيامة ؛ يعنى به وسط صحراى محشر نظر نما! چون نظر نمايد حسين (عليه السلام) را مى بيند ايستاده و سر در بدن ندارد.
    در اين هنگام فرياد بر مى آورد و من نيز از فرياد او به فرياد مى آيم و فرشتگان هم به فرياد مى افتند.
    و در روايت ديگر چنين وارد شده كه فاطمه زهرا (عليها السلام) نداى واولداه ، واثمرة فؤ اداه بر مى آورد.
    قال : ((فيغضب الله عزوجل لها عند ذلك ، فياءمر نارا يقال لها هبهب قد اءوقد عليها اءلف عام حتى اسودت ، لا يدخلها روح اءبدا و لا يخرج منها غم اءبدا.
    فيقال لها: التقطى قتله الحسين (عليه السلام)، فتلتقطهم ، فاذا صاروا فى حوصلتها صهلت و صهلوا بها و شهقت و شهقوا بها و زفرت و زفروا بها.
    فينطقون باءلسنة ذلقة ناطقة : يا رب بم اءوجبت لنا النار قبل عبدة الاءوثان ؟
    فياءتيهم الجواب عن الله عزوجل : ليس من علم كمن لا يعلم)).
    روى هذه الحديثين ابن بابويه فى كتاب ((عقاب الاءعمال)).
    و راءيت فى المجلد الثلاثين من ((تذييل)) شيخ المحدثين ببغداد محمد بن النجار فى ترجمة فاطمة بنت اءبى العباس الاءزدى باسناده عن طلحة قال : سمعت رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) يقول : ان موسى بن عمران سئل ربه قال : يا رب ! ان اءخى هارون مات فاغفر له
    در آن هنگام خداى عزوجل از براى داد خواهى فاطمه (عليها السلام)، به غضب مى آيد، پس امر مى كند آتشى را كه نام او ((هب هب)) است و هزار سال افروخته شده تا آنكه به غايت سياه گرديده كه هرگز نسيم روحى در آن داخل نمى گردد و هيچ غم و اندوهى از درون آن خارج نمى شود. پس خطاب به آن آتش مى رسد كه به مانند دانه ، آن كسانى را كه حسين (عليه السلام) را كشتند، بر چين ؛ آتش آنان را از ميان مردم بر مى چيند و چون در ميان آتش هب هب جاى گرفتند، آن آتش * مانند اسب شيهه مى كشد و ايشان نيز به شيهه او، شيهه مى كشند و ((هب هب)) به نعره مى آيد و آنان هم به نعره او، نعره مى كشند و ((هب هب)) به شعله خويش به فرياد مى آيد و آنها نيز به فرياد او، فرياد مى كنند. پس ايشان به زبان گويا به سخن مى آيند كه پروردگارا، به چه علت ما را قبل از بت پرستان (4)، مستوجب آتش نمودى ؟
    از جانب رب العزة جواب به ايشان مى رسد كه آن كس كه مى داند مانند كسى كه نمى داند، نيست .
    سيد ابن طاوس - اءعلى الله مقامه - مى گويد: اين خبر را ابن بابويه در كتاب (( عقاب الاعمال)) ذكر نموده و فرموده كه آن را در مجلد سوم كتاب ((تذييل)) شيخ محدثين بغداد محمدبن نجار، كه در شرح حالات فاطمه بنت ابى العباس اءزدى است ، ديده ام . شيخ مزبور به اسناد خود از طلحه روايت نموده كه او گفت : شنيدم از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مى فرمود: موسى بن عمران - على نبينا و عليه السلام -
    فاءوحى الله اليه : يا موسى بن عمران ! لو سئلتنى فى الاءولين و الآخرين لاءجبتك ، ما خلا قاتل الحسين بن على بن اءبى طالب - صلوات الله و سلامه عليهما-.
    از پروردگار خود سؤ ال نمود كه پروردگارا، برادرم هارون از دنيا رفته او را بيامرز. پس خداى عزوجل وحى به سوى موسى فرستاد كه اى موسى بن عمران ! اگر از من درخاست نمايى كه اولين و آخرين مردم را بيامرزم ، مى آمرزم مگر كشندگان حسين بن على بن ابى طالب (عليه السلام).
    المسلك الثالث
    فى الاءمور المتاءخرة عن قتله (عليه السلام)
    و هى تمام ما اءشرنا اليه .
    قال : ثم ان عمر بن سعد - لعنه الله - بعث براءس الحسين - عليه الصلاه و السلام - فى ذلك اليوم - و هو يوم عاشوراء - مع خولى بن يزيد الاءصبحى و حميد بن مسلم الاءزدى الى عبيد الله بن زياد، و اءمر برؤ وس * الباقين من اءصحابه و اءهل بيته فنظفت و سرح بها شمر بن ذى الجوشن - لعنه الله - و قيس بن الاءشعث و عمرو بن الحجاج ، فاءقبلوا بها حتى قدموا الكوفة .
    و اءقام ابن سعد بقية يومه و اليوم الثانى الى زوال الشمس ، ثم رحل بمن تخلف من عيال الحسين ، و حمل نساءه على اءحلاس اءقتاب الجمال بغير وطاء


    -------------------------------------------------------------
    1- بنا به قولى كه معروف هم مى باشد اين كار به دست شمر لعين صورتت پذيرفته است .
    2- مترجم گويد: مرداد از عبارت بالا، خوب واضح نيست ؛ زيرا ممثل بودن به بهترين صورتها، با نداشتن سر منافات دارد؛ شايد مراد از ممثل شدن آن حضرت اين باشد كه صورت مثالى بر بدن شريف ملحق مى گردد و چون در توجيه خبر محتاج به شاهديست ، چيزى از اخبار در اين باب به نظر قاصر نرسيده است . لهذا زياده از اين توجيه نمى توان نمود. و الله العالم .
    3- مترجم گويد: ذكر اين قصه در اين مقام مشعر است بر آنكه اين ده نفر كه در انجا مذكور شده همان ده نفر ملعون باشند و شايد مناسبت ديگرى در نظر سيد مرحوم بوده است كه اين قصه را در اينجا ذكر فرموده .
    4- مترجم مى گويد: شايد غرض از اين مضمون آن است كه بت پرستان ممكن است كه كفر ايشان به مرتبه اى باشد كه با حد جحود نرسد و لكن شما بعد از آنكه حق را ديديد و داخل در اسلام شديد، سپس كفران نعمت وجود امام (عليه السلام) - كه حجت خدا بود نموديد و آن حضرت را به ظلم و ستم بى منتها شهيد كرديد پس ايشان جاحدند و البته جاحدين از كفار بدترند.


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  4. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

  5. #22
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۳:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,584 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj
    مسلك سوم


    اين بخش در بيان امورى است كه پس از شهادت خامس آل عبا حضرت سيد الشهداء عليه آلاف التحية و الثناء واقع گرديده و در اين قسمت مدعاى ما از اين كتاب و آنچه را كه در اول كتاب اشاره به آن نموديم به انجام خواهد رسيد.
    رواى گويد: عمر سعد لعين پس از قتل فرزندم خاتم النبيين ، سر مطهر امام شهيد را در همان روز عاشورا به همراه خولى بن يزيد اصبحى و حميد بن مسلم ازدى - لعنهما الله - به نزد عبيدالله بن زياد بد نهاد، روانه داشت و نيز حكم داد كه سرهاى انور ساير شهداء - رضوان الله عليهم اجمعين - چه از اصحاب و ياران و چه از اهل بيت و جان نثاران آن حضرت را پاك و پاكيزه نمودند و آنان را با شمر بن ذى الجوشن پليد و قيس بن اشعث عنيد و عمروبن حجاج لجوج ، روانه كوفه نمود؛ پس آن اشقيا با سرهاى مطهر به سوى كوفه رفتند و عمر سعد خود نيز روز عاشورا و روز يازدهم را تا هنگام زوال در زمين كربلا اقامت نمود و بعد از زوال ، آن اهل بيت غم آمال و آن كسانى را كه از طوفان ستم آن اشقيا در سرزمين محنت و بلا، باقى مانده بودند از عيالات حسين (عليه السلام)، را بر روى پلاسهاى
    و لا غطاء مكشفات الوجوه بين الاءءعداء، و هن ودائع خير الاءنبياء، و ساقوهن كما يساق سبى الترك و الروم فى اءشد المصائب و الهموم .
    و لله در قائله :
    يصلى على المبعوث من آل هاشم و يغزى بنوه ان ذا لعجيب
    و قال آخر:
    اءترجو اءمة قتلت حسينا شفاعة جده يوم الحساب
    و روى : اءن رؤ وس اءصحاب الحسين (عليه السلام) كانت ثمانية و سبعين راءسا، فاقتسمتها القبائل ، لتتقرب بذلك الى عبيد الله بن زياد و الى يزيد بن معاوية :
    فجاءت كندة بثلاثة عشر راءسا، و صاحبهم قيس بن الاءشعث .
    و جاءت هوازن باثنى عشر راءسا، و صاحبهم شمر بن ذى الجوشن .
    و جاءت تميم بسبعة عشر راءسا.
    بى هودج شتران ، سوار نمودند زنان آل عصمت و طهارت را كه امانتهاى انبياء بودند مانند اسيران ترك و روم با شدت مصيبت و كثرت غم و غصه ، به اسيرى مى بردند.
    شاعر عرب اين مصيبت عظمى را به رشته نظم در آورده :
    يصلى على المبعوث من ...؛ اين قضيه بسيار شگفت آور است كه مردم بر پيغمبر مبعوث كه از آل هاشم است ، تحيت و درود بر روح پاكش مى فرستند و از طرف ديگر، فرزندان و خاندان او را به قتل مى رسانند!!
    آيا آن امتى كه امام حسين (عليه السلام) را به ظلم و ستم به شهادت رساندند، مى توانند در روز قيامت از جد بزرگوارش اميد شفاعت داشته باشند!؟ روايت است كه سرهاى مطهر اصحاب امام حسين (عليه السلام)، هفتاد و هشت سر نورانى بودند قبيله هاى اعراب براى تقرب جستن به ابن زياد پست فطرت و يزيد حرام زاده بد طينت ، در ميان خود قسمت نمودند به اين نحو كه طايفه ((كنده)) سيزده سر مطهر را برداشتند و رئيس ايشان قيس بن اشعث پليد بود. قبيله ((هوازن)) دوازده سر مؤ من ممتحن را گرفتند به سركردگى شمر بن ذى الجوشن - لعنه الله - و گروه تميم هفده سر عنبر شميم را برداشتند و بنى اسد شانزده سر از آن بندگان خداى احد، را بردند و قبيله مذحج هفت سر و باقى مردم پرشر سيزده سر انور را قسمت نمودند و با خود به كوفه آوردند.
    و جاءت بنو اءسد بستة عشر راءسا.
    و جاءت مذحج بسبعة رؤ وس .
    و جاء سائرالناس بثلاثة عشر راءسا.
    قال الراوى : و لما انفصل ابن سعد عن كربلاء، خرج قوم من بنى اءسد، فصلوا على تلك الجثث الطواهر المرملة بالدماء، و دفنوها على ما هى الآن عليه . و سار ابن سعد بالسبى المشار اليه ، فلما قاربوا الكوفة اجتمع اءهلها للنظر اليهن .
    قال الراوى : فاءشرفت امراءة من الكوفيات ، فقالت : من اءى الاءسارى اءنتن ؟
    فقلن نحن اءسارى آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم).
    فنزلت من سطحها، فجمعت ملاء و اءزرا و مقانع ، فاءعطتهن ، فتغطين . قال الراوى : و كان مع النساء على بن الحسين (عليه السلام)، قد نهكته العلة ، والحسن بن الحسن المثنى ، و كان قد واسى عمه و امامه فى الصبر على ضرب السيوف و طعن الرماح ، و انما اءرتث و قد اءثخن بالجراح .


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  6. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

  7. #23
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۳:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,584 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj

    Icon16 سوگنامه کربلا (لهوف)

    به خاكسپارى شهداى گلگون كفن



    راوى گويد: چون ابن سعد لعين بيرون آمد از آن سرزمين ، رفت به سوى كوفه با دستهاى خونين ، جماعتى از طايفه بنى اسد از خانه هاى خود بيرون آمدند و بر آن اجساد طيبه و طاهره ، نماز گزاردند و آن شهدا را به خاك سپردند. در همان مكانى كه اينك قبرهاى آنهاست . ابن سعد لعين ، اسيران آل رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) را برداشت و به همراه خود به كوفه رسانيد و چون اهل بيت نزديك كوفه رسيدند، مردم براى تماشاى اسيران به اطراف شهر آمدند. در اين هنگام زنى از زنان كوفه بر پشت بام آمد و فرياد زد: من اءى الاءسارى اءنتن ؟، شما اسيران از كدام قبيله و خاندانيد؟ اسيران گفتند: نحن اءسارى آل محمد! ما اسيران از آل محمد هستيم !
    در اين موقع آن زن از پشت بام پائين آمد و چندين قطعه لباس و چارقد و مقنعه به خدمت آنها آورد و تقديمشان نمود. آنان آن لباس و پوشاكها را پذيرفتند و آنها را حجاب و پرده خويش نمودند.
    راوى گويد: امام سجاد (عليه السلام) هم همراه زنان اهل بيت ، اسير اشقياء لئام ، بود، در حال يكه مرض او را ضعيف و ناتوان ساخته بود و حسن مثنى فرزند امام حسن (عليه السلام) نيز با زنان اسير بود و او شرط مواسات در خدمت عموى بزگوار و امام عالى قدر خود به جاى آورده و صبر بسيار بر ضربت شمشير و زخم نيزه نموده بود و در اثر زخمهاى بسيار كه بر بدن شريفش رسيده بود، ضعيف و ناتوان گرديد.
    و روى مصنف كتاب ((المصابيح)):
    اءن الحسن بن الحسن المثنى قتل بين يدى عمه الحسين (عليه السلام) فى ذلك اليوم سبعة عشر نفسا و اءصابه ثمانية عشر جراحا، فاءخذه خاله اءسماء بن خارجة ، فحمله الى الكوفة و داواه حتى برء، و حمله الى المدينة .
    و كان معهم اءيضا زيد و عمرو ولدا الحسن السبط (عليه السلام).
    فجعل اءهل الكوفة ينوحون و يبكون .
    فقال على بن الحسين (عليه السلام):
    ((اءتنوحون و تبكون من اءجلنا؟!! فمن الذى قتلنا؟!!)).
    قال بشير بن الاءسدى و نظرت الى زينب ابنة على (عليه السلام) يومئذ، فلم اءر خفرة قط اءنطق منها، كاءنها تفرغ من لسان اءمير المؤ منين (عليه السلام)، و قد اءوماءت الى الناس اءن اسكتوا، فارتدت الاءنفاس و سكنت الاءجراس ، ثم قالت :
    اءلحمد لله ، و الصلاة على جدى محمد و آله الطيبين الاءخيار.
    اءما بعد: يا اءهل الكوفة ، يا اءهل الختل و الغدر،
    مصنف كتاب ((مصابيح)) روايت كرده كه حسن مثنى فرزند امام حسن (عليه السلام) در آن روز بلا، هفده نفر از گروه اشقيا را به جهنم فرستاد و هيجده زخم بر بدن شريفش وارد آمد و در آن حال ، دايى او اسماء بن خارجه او را از ميان معركه برداشت و به سوى كوفه آورد و زخمهاى بدنش را معالجه و مداوا نمود تا بهبود يافت و او را روانه مدينه ساخت . همچنين در ميان اسيران ، زيد و عمرو، فرزندان امام حسن (عليه السلام) بودند. هنگامى كه اهل كوفه اهل بيت را ديدند، شروع به گريه و زارى نمودند. امام زين العابدين (عليه السلام) فرمود: ((اءتنوحون و تبكون ...)) اى اهل كوفه ! در اينجا اجتماع نموده ايد و بر حال ما گريه مى كنيد؟ و چه كسى عزيزان ما را به قتل رسانيده ؟!


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  8. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

  9. #24
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۳:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,584 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj

    Icon16 سوگنامه کربلا (لهوف)

    سخنرانى زينب (سلام الله عليها) در كوفه


    بشير بن حذلم اسدى مى گويد: در آن روز به سوى زينب دختر امير المؤ منين (عليه السلام) متوجه شدم ، به خدا سوگند! در عين حال كه سخنورى توانا و بى نظيرى بود، حيا و متانت سراپاى او را فرا گرفته بود و گويا سخنان گهربار على (عليه السلام) از زبان رساى او فرو مى ريخت و او على وار سخن مى راند. به مردم اشاره نمود سكوت را مراعات نمايند. در اين هنگام نفسها در سينه ها حبس گشت و زنگهاى شتران از صدا افتاد. پس زينب كبرى (عليها السلام) شروع به سخنرانى نمود:
    ((الحمد لله ....)) اما بعد، اى مردم كوفه ! اى اهل خدعه و غدر! آيا براى گرفتارى ما گريه مى كنيد؛ پس اشك چشمانتان خشك مباد!
    اءتبكون ؟! فلا رقاءت الدمعة ، و لا هداءت الرنة ، انما مثلكم كمثل التى نقضت غزلها من بعد قوة اءنكاثا، تتخذون اءيمانكم دخلا بينكم .
    اءلا و هل فيكم الا الصلف و النطف ، والصدر الشنف ، و ملق الاماء، و غمز الاءعداء؟!
    اءو كمرعى على دمنة .
    اءو كفضة على ملحودة ، اءلا ساء ما قدمتم لاءنفسكم اءن سخط الله عليكم و فى العذاب اءنتم خالدون .
    اءتبكون و تنتحبون ؟!
    اى و الله فابكوا كثيرا، واضحكوا قليلا.
    فلقد ذهبتم بعارها و شنارها، و لن ترحضوها بغسل بعدها اءبدا.
    و اءنى ترحضون قتل سليل خاتم النبوة ، و معدن الرسالة ، و سيد شباب اءهل الجنة ، و ملاذ خيرتكم ، و مفزع نازلتكم ، و منار حجتكم ، و مدرة سنتكم .
    اءلا ساء ما تزرون ، و بعدا لكم و سحقا، فلقد
    و ناله هايتان فرو منشيناد! جز اين نيست كه مثل شما مردم مثل آن زن است كه رشته خود را بعد از آنكه محكم تابيده شده باشد تاب آن را بازگرداند. شما ايمان خود را مايه دغلى و مكر و خيانت در ميان خود مى گيريد؛ آيا در شما صفتى هست الا به خود بستن بى حقيقت و لاف و گزاف زدن و به جز آلايش به آنچه موجب عيب و عار است و مگر سينه ها مملو از كينه و زبان چاپلوسى مانند كنيزكان و چشمك زدن مانند كفار و دشمنان دين .(1)
    يا گياهى را مانيد كه در منجلابها مى رويد كه قابل خوردن نيست يا به نقره اى مانيد كه گور مرده را به آن آرايش دهند.
    ظاهرت چون گور كافر پر حلل باطنت قهر خدا عزوجل (2)
    آگاه باشيد كه بد كارى بوده آنچه را كه نفس هاى شما براى شما پيش * فرستاد كه موجب سخط الهى بود و شما در عذاب آخرت ، جاويدان و مخلد خواهيد بود.
    ايا گريه و ناله مى نماييد، بلى به خدا كه گريه بسيار و خنده كم بايد بكنيد؛ زيرا به حقيقت كه به ننگ و عار روزگار آلوده شديد كه اين پليدى را به هيچ آبى نتوان شست ؛ لوث گناه كشتن سليل خاتم نبوت و سيد شباب اهل جنت را چگونه توان شست ؟! كشتن همان كسى كه در اختيار نمودن امور، او پناه شما بود و در هنگام نزول بلا، فرياد رس شما و در مقام حجت با خصم ، رهنماى شما و در آموختن سنت رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) را، بزرگ شما بود.(3)
    خاب السعى ، و تبت الاءيدى ، و خسرت الصفقة ، و بؤ تم بغضب من الله ، و ضربت عليكم الذلة والمسكنة .
    ويلكم يا اءهل الكوفة ، اءتدرون اءى كبد لرسول الله فريتم ؟!
    و اءى كريمة له اءبرزتم ؟! و اءى دم له سفكتم ؟!
    و اءى حرمة له انتهكتم ؟! لقد جئتم بها صلعاء عنقاء سوداء فقماء.
    و فى بعضها: خرقاء شوهاء، كطلاع الاءرض و ملاء السماء.
    اءفعجبتم اءن مطرت السماء دما، و لعذاب الآخرة اءخزى و اءنتم لا تنصرون ، فلا يستخفنكم المهل ، فاءنه لا يحفزه البدار و لا يخاف فوت الثار، و ان ربكم لبالمرصاد.
    قال الراوى :
    فو الله لقد راءيت الناس يومئذ حيارى يبكون ، و قد وضعوا اءيديهم فى اءفواههم .
    آگاه باشيد كه بد گناهى بود كه به جا آورديد، هلاكت و دروى از رحمت الهى بر شما باد و به تحقيق كه به نوميدى كشيد كوشش شما و زيانكار شد دستهاى شما و خسارت و ضرر گرديد اين معامله شما؛ به غضب خداى عزوجل برگشتيد و زود شد بر شما داغ ذلت و مسكنت ؛ واى بر شما باد، اى اهل كوفه !
    آيا مى دانيد كدام جگر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را پاره پاره نموديد و چه بانوان محترمه ، معززه چو در گوهر را آشكار ساختيد، كدام خون رسول خدا را ريختيد و كدام حرم او را ضايع ساختيد؟ به تحقيق كه كارى قبيح و داهيه اى ناخوش به جا آورديد كه موجب سرزنش * است و ظلمى به اندازه و مقدار زمين و آسمان نموديد.
    آيا شما را شگفت مى آيد كه اگر آسمان خون بر سرتان باريده است و البته عذاب روز باز پسين خوار كننده تر است و در آن روز شما را ياورى نخواهد بود؛ پس به واسطه آنكه خدايتان مهلت داد سبك نشويد و از حد خويش خارج نگرديد؛ زيرا عجله در انتقام ، خداى را به شتاب نمى آورد و او با بى تاب نمى كند كه بر خلاف حكمت كارى كند و نمى ترسد كه خونخواهى كردن از دست او برود.
    به درستى كه پروردگار به انتظار بر سر راه است (تا داد مظلوم از ظالم ستاند).
    راوى گويد: به خدا سوگند! مردم كوفه را در آن روز ديدم همه حيران ، دستها بر دهان گرفته و گريه مى كردند.
    و راءيت شيخا واقفا الى جنبى يبكى حتى اخضلت لحيته و هو يقول :
    باءبى اءنتم و اءمى كهولكم خير الكهول ، و شبابكم خير الشباب و نساؤ كم خير النساء، و نسلكم خير نسل ، لا يخزى و لا يبزى .
    و روى زيد بن موسى قال :
    حدثنى اءبى ، عن جدى (عليهما السلام) قال :
    خطبت فاطمة الصغرى (عليها السلام) بعد اءن وردت من كربلاء، فقالت :
    اءلحمد لله عدد الرمل والحصى ، وزنة العرش الى الثرى ، اءحمده و اءومن به و اءتو كل عليه .
    و اءشهد اءن لا اله الا الله وحده لا شريك له ، و اءن محمدا عبده و رسوله ، و اءن ذريته ذبحوا بشط الفرات بغير ذحل و لا ترات .
    اللهم انى اءعوذ بك اءن اءفترى عليك الكذب ، و اءن اءقول عليك خلاف ما اءنزلت من اءخذ العهود لوصية على بن اءبى طالب (عليه السلام)، المسلوب حقه ، المقتول بغير
    پير مردى را ديدم در پهلويم ايستاده چنان گريه مى كرد كه ريشش از اشك چشمانش ، تر شده بود و همى گفت : پدر و مادرم به فداى شما باد؛ پيران شما از بهترين پيران عالمند و جوانان شما بهترين جوانان و زنانتان بهترين زنان و نسل شما بهترين نسلهاست و اين نسل خوار و مغلوب ناكسان نمى گردد.


    -------------------------------------------------------
    1- مترجم گويد: عليا مكرمه به ذكر اين صفات ، كفر باطنى اهل كوفه را اثبات نموده و بيان فرموده كه اسلام ايشان فقط به زبان است و حقيقتى ندارد بلكه از صفات انسانيت هم متخلع اند؛ زيرا ((صلف)) ابر پررعد و كم باران را گويند و در حديث است المؤ من لا عنف و لا صلف و در مثل است رب صلف تحت رعدة و غمز الاءعداء اشاره به آيه شريفه است و اذا مروا بهم يتغامرون سوره مطففين (83)، آيه 30؛ يعنى حال اهل كوفه مانند حال كفار است كه چون به اهل ايمان مى رسند به ايشان چشمك مى زنند.
    2- عبارت اولى مى توان اشاره باشد به آنكه اگر احيانا عمل خيرى از ايشان صادر گردد، چون ريشه ايمان ايشلان مستحكم نيست آن عمل نتيجه و ثمرى نخواهد بخشيد؛ زيرا سبززار بر روى منجلاب ثمر نمى بخشد.
    عبارت دومى : اشاره باشد كه آن عمل محض صورت است و چون روح ايمان ندارند و چشم دل كور است ، آن عمل خير را در غير محل خود واقع مى سازند.
    3- مترجم گويد: حاصل مضامين اين بيان آن است كه حضرت سيد الشهداء عدم امام مفترض الطاعه بوده ؛ زيرا اين مقامات كه عليا مكرمه ذكر فرموده منصب امامت است ؛ پس * در اين حال هم به ذكر صفات امامت ، هدايت خلق مى فرمود.


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  10. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

  11. #25
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۳:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,584 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj

    سخنرانى فاطمه صغرى سلام الله عليها



    زيد بن موسى بن جعفر (عليهما السلام) گفت : پدرم به من خبر داد كه از جدم روايت نموده بود كه چنين فرمود: فاطمه صغرى پس از آنكه از كربلا به شهر كوفه رسيد، خطبه اى به اين مضمون خواند: ((الحمد لله ....))؛ حمد و سپاس ذات مقدس خداوند را سزاست به شماره ريگها و سنگهاى بيابان و به اندازه سنگينى عرش خداوند مهربان ، تا سطح زمين و آسمان ! او را سپاس مى گويم و ايمان به خداونديش دارم و خويش را به او مى سپارم و شهادت مى دهم كه بجز او خدايى نيست و او يگانه و بى نياز و شريك ، است و گواهى مى دهم بر آن كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) بنده خاص و رسول مخصوص اوست و نيز شهادت مى دهم بر آنكه فرزندان پيامبر را در كنار آب فرات مانند گوسفندان سر از بدن جدا نمود، و بدون آنكه كسى را به قتل رسانده باشند و كسى خونى از آنها طلبكار باشد. پروردگارا، به تو پناه مى برم از اينكه بر تو دروغ بسته باشم يا آنكه سخنى گويم بر خلاف آنچه نازل فرمودى بر پيغمبر كه از امت ، عهد و پيمان گرفت از براى وصى خويش * على (عليه السلام)،
    ذنب - كما قتل ولده بالاءمس - فى بيت من بيوت الله ، فيه معشر مسلمة باءلسنتهم ، تعسا لرؤ وسهم ، ما دفعت عنه ضيما فى حياته و لا عند مماته ، حتى قبضته اليك محمود النقيبة ، طيب العريكة ، معروف المناقب ، مشهور المذاهب ، لم تاءخذه اللهم فيك لومة لائم و لا عذل عاذل .
    هديته يا رب للاسلام صغيرا، و حمدت مناقبة كبيرا، و لم يزل ناصحا لك ولرسولك صلواتك عليه و آله حتى قبضته اليك ، زاهدا فى الدنيا، غير حريص عليها، راغبا فى الآخرة مجاهدا لك فى سبيلك ، رضيته فاخترته و هديته الى صراط مستقيم .
    اءما بعد، يا اءهل الكوفة ، يا اءهل المكر و الغدر و الخيلاء.
    فانا اءهل بيت ابتلانا الله بكم ، و ابتلاكم بنا، فجعل بلاءنا حسنا، و جعل علمه عندنا و فهمه لدينا.
    فنحن عيبة علمه و وعاء فهمه و حكمته و حجته على اءهل الاءرض * فى بلاده لعباده .
    آن على كه مردم حق او را از دستش گرفتند و او را بى گناه مانند فرزندش * حسين (عليه السلام) كه در روز گذشته كشته اند، به قتل رسانيدند.
    (قتل على (عليه السلام)) در خانه اى از خانه هاى خدا (يعنى مسجد كوفه) واقع گرديد كه در آن مسجد جماعتى بودند كه به زبان اظهار اسلام مى نمودند كه هلاكت و دورى از رحمت الهى بر ايشان باد! زيرا تا در حيات بود ظلمى را از او دفع ننمودند و نه آن هنگام كه از اين دنياى فانى به سراى جاودانى رسيد و از اين دار فانى او را به سوى رحمت خويش * انتقال دادى در حالتى كه پسنديده نفس و پاكيزه طبيعت بود و مناقبش * معروف و راه سلوكش مشهور بود.
    خداوندا، او چنان بود كه هيچ گاه ملامت ملامت كنندگان او را در حق بندگى ات و رضايت مانع نمى آمد هنگام كودكى او را به سوى اسلام هدايت نمودى و در حال بزرگى مناقبش را پسنديدى و همواره نصيحت را براى رضاى تو و خشنودى پيغمبرت ، فرو نمى گذاشت تا آنكه روح پاكش را قبض نمودى .
    او لذائذ دنياى فانى را پشت پا زده و به آن مايل و حريص نبود بلكه رغبتش به سوى آخرت بود و همتش معروف در جهاد كردن در راه پسنديده تو بود.
    تو از او راضى شدى و اختيارش نمودى سپس به راه راست هدايتش * كردى . ((اءما بعد...))؛ اى جماعت كوفه ! اى اهل مكارى و خدعه و تكبر! ماييم اهل بيت عصمت و طهارت كه خداى عزوجل
    اءكرمنا الله بكرامته و فضلنا بنبيه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) على كثير ممن خلق تفضيلا بينا.
    فكذبتمونا، و كفرتمونا.
    و راءيتم قتالنا حلالا و اءموالنا نهبا.
    كاءننا اءولاد ترك اءو كابل كما قتلتم جدنا بالاءمس ، و سيوفكم تقطر من دمائنا اءهل البيت ، لحقد متقدم .
    قرت لذلك عيونكم ، و فرحت قلوبكم .
    افتراء على الله و مكرا مكرتم ، و الله خير الماكرين .
    فلا تدعونكم اءنفسكم الى الجذل بما اءصبتم من دمائنا و نالت اءيديكم من اءموالنا.
    فان ما اءصابنا من المصائب الجليلة و الرزايا العظيمة فى كتاب من قبل اءن نبراءها، ان ذلك على الله يسير.
    لكيلا تاءسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم ، و الله لا يحب كل مختال فخور.
    ما را (به تحمل و صبورى و ظلم هاى شما) مبتلا ساخت و شما را به وجود ما (كه جز حق گفتار و كردار نداريم) امتحان نمود و امتحان ما را نيكو مقرر فرمود و علم و فهم را در نزد ما قرار داد؛ پس ماييم صندوق علم الله و ظرف فهم و حكمت بارى تعالى و ماييم حجت حق بر روى زمين در بلاد او از براى بندگان . خدا ما را به كرامت خويش گرامى داشته و به واسطه محمد مصطفى (صل الله عليه و آله و سلم) بر بسيارى از مخلوقات فضيلت داد به فضيلت داد به فضيلتى ظاهر و هويدا؛ پس شما امت ما را به دروغ نسبت داديد و از دين ما را خارج دانستيد و چنين پنداشتيد كه كشتن ما حلال و اموال ما هدر و غنيمت است ، مصل آنكه ما از اسيران ترك و تاتاريم . همچنان كه در روز گذشته جد ما على (عليه السلام) راكشتيد و هنوز خونهاى ما اهل بيت ، از دم شمشيرهاى شما مى چكد به واسطه عدوات و كينه ديرينه كه از زمان جاهليت داشتيد و براى همين نيز چشمانتان و دلهايتان شاد گرديده از روى افتراء بر خداى عزوجل و از جهت مكرى كه انگيختيد و خدا بهترين مكر كنندگان است ؛ پس نشايد كه نفس شما دعوت كند شما را به سوى فرح و سرور به واسطه رسيدن به آرزوهايتان . اكنون خون ما را ريختيد و دست شما به اموال ما رسيد. به درستى كه اين مصيبت هاى بزرگ كه به ما رسيده است خداند متعال پيش از خلفت در كتاب لوح محفوظ آن را ثبت فرموده و در قرآن مى فرمايد: ما اءصاب من مصيبة ....؛ يعنى هيچ مصيبتى در زمين و نه در وجود شما روى نمى دهد مگر اينكه همه آنها قبل ازتبا لكم ، فانتظروا اللعنة والعذاب ، فكاءن قد حل بكم ، و تواترت من السماء نقمات ، فيسحتكم بعذاب و يذيق بعضكم باءس بعض ثم تخلدون فى العذاب الاءليم يوم القيامة بما ظلمتمونا، اءلا لعنة الله على الظالمين .
    ويلكم ، اءتدرون اءية يد طاعنتنا منكم ؟! و اءية نفس نزعت الى قتالنا؟! اءم باءية رجل مشيتم الينا تبغون محاربتنا؟!
    قست و الله قلوبكم ، و غلظت اءكبادكم ، و طبع على اءفئدتكم ، و ختم على اءسماعكم و اءبصاركم (سول لكم الشيطان و اءملى لكم و جعل على بصركم) غشاوة فاءنتم لا تهتدون .
    فتبا لكم يا اءهل الكوفة ، اءى ترات لرسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) قبلكم و ذحول له لديكم بما غدرتم باءخيه على بن اءبى طالب جدى و بنيه و عترة النبى الاءخيار صلوات الله و سلامه عليهم ، وافتخر بذلك مفتخركم فقال :
    آنكه زمين را بيافرينم در لوح محفوظ ثبت است و اين امر براى خدا آسان است . اين به خاطر آن است كه براى آنچه از دست داده ايد تاءسف نخوريد و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشيد و خداوند هيچ متكبر فخر فروشى را دوست ندارد! زيان و هلاكت بر شما باد! منتظر باشيد لعنت و عذاب الهى را چنان عذابى كه گويا الآن بر شما رسيده و نعمت هايى را كه گويا پى در پى از آسمان نازل مى شود؛ پس ريشه وجود شما را به تيشه هاى عذاب بيرون خواهد افكند و گروهى از شما خواهد كه مسلط شود بر گروهى ديگر (كه سختى عذاب را براى همديگر بچشانيد) از آن پس همگى در عذاب دردناك جاويدان خواهيد بود؛ زيرا بر ماستم كرديد و لعنت خدا مر ستمكاران راشت . واى بر شما باد! آيا مى دانيد كه چه دستى از شما و چه نفسى شايق گرديده كه با ما قتال كنيد و با كدام پا به جنگ ما آمديد؟ به خدا سوگند قلبهايتان سخت و جگرهايتان پر غيظ و كينه گشته و مهر ظلالت بر دلهايتان و بر گوشها و ديدگانتان زده شده و شيطان با وسوسه ها و آرزوها شما را در انداخته و پرده بر چشمانتان كشيده ؛ پس هرگز هدايت نخواهيد شد. اى اهل كوفه ! زيان و هلاكت بر شما باد! آيا مى دانيد چند خون از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و فرزندان و عترت پاك او را در دل داريد تا به حدى كه به كشتن ما اهل بيت ، فخر و مباهات مى كنيد!؟ و به اين مضمون گويا هستيد كه :
    نحن قتلنا عليا و بنى على بسيوف هندية و رماح
    و سبينا نساءهم سبى ترك و نطحناهم فاءى نطاح
    بفيك اءيها القائل الكثكث و الاءثلب ، افتخرت بقتل قوم زكاهم الله و اءذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا، فاكظم واقع كما اءقعى اءبوك ، فانما لكل امرء ما اكتسب و ما قدمت يداه .
    اءحسدتمونا - ويلا لكم - على ما فضلنا الله .
    شعر:
    فما ذنبنا ان جاش دهرا بحورنا و بحرك ساج لا يوارى الدعامصا
    ((ذلك فضل الله يؤ تيه من يشاء و الله ذوالفضل العظيم و من لم يجعل الله نورا فماله من نور.))
    قال : وارتفعت الاءصوات بالبكاء والنحيب ، و قالوا: حسبك يابنة الطيبين ، فقد اءحرقت قلوبنا (و اءنضحت نحورنا) و اءضرمت اءجوافنا، فسكتت .
    ((نحن قتلنا...))؛ يعنى ما كشتيم على و فرزندان على را با شمشيرهاى هندى و نيزه ها و زنان ايشان را اسير نموديم مانند اسيران ترك و ايشان را شكست داديم چه شكستى !
    اى گوينده چنين سخنان ، خاك بر دهانت باد! آيا فخر مى كنى به كشتن گروهى كه خداوند تعالى ايشان را پاك و پاكيزه گردانيده است و رجس و پليدى را از ايشان برداشته . اى شخص پليد! خشم خود را فرو بنشان و چون سگ بر دم خود بنشين چنانكه پدرت نشست . همانا براى هر كسى همان جزاى است كه كسب نموده و به دست خويش به سوى قيامت پيش فرستاده است . آيا بر ما حسد مى برديد؟ واى بر شما به واسطه آنچه كه خداى تعالى ما را فضيلت داده و اين شعر را ذكر فرمود: ((فما ذنبنا....))؛ يعنى ما را چه گناه است اگر چند روزى (به امر الهى) درياى شوكت و جلال و فضيلت ما به جوش آيد و درياى اقبال تو آرام باشد به قسمى كه كه كفچليز (دعموص)(1) در آن نتواند پنهان بماند. ((ذللك فضل ....))(2) ((و من لم ....))(3)؛ اين فضل خداوند است كه به هر كس بخواهد مى دهد و خداوند صاحب فضل عظيم است . و هر كسى كه خدا نورى براى او قرار نداده ، نورى براى او نيست . راوى گويد: چون آن مخدره مكرمه اين كلمات را ادا فرمود، صداها به گريه بلند شد و اهل كوفه عرضه داشتند: كافى است اين فرمايشات اى دختر طيبين ! به تحقيق كه دلهاى ما را كباب نمودى و گردنهاى ما را نرم كردى و آتش * اندوه به اندرون و باطن ما افروختى .
    قال : و خطبت اءم كلثوم ابنة على (عليه السلام) فى ذلك اليوم من وراء كلتها، رافعة صوتها بالبكاء، فقالت :
    يا اءهل الكوفة ، سوءا لكم ، ما لكم خذلتم حسينا و قتلتموه و انتهبتم اءمواله وورثتموه و سبيتم نساءه و نكبتموه ؟! فتبا لكم و سحقا.
    ويلكم ، اءتدرون اءى دواة دهتكم ؟ و اءى وزر على ظهوركم حملتم ؟ (و اءى دماء سفكتموها؟) قتلتم خير رجالات بعد النبى (صلى الله عليه و آله و سلم)، و نزعت الرحمة من قلوبكم ، اءلا ان حزب الله هم الغالبون و حزب الشيطان هم الخاسرون .
    ثم قالت :
    قتلتم اءخى صبرا فويل لاءمكم ستجزون نارا حرها يتوقد
    سفكتم دماء حرم الله سفكها و حرمها القرآن ثم محمد
    اءلا فابشروا بالنار انكم غدا لفى سقر حقا يقينا تخلدوا
    پس آن مخدره مكرمه خاموش گرديد.


    -------------------------------------------------------
    1- ((دعموص)) موجودى است در آب شبيه كرمهاى كوچك و باريك كه در آبهاى راكد و گنديده توليد مى شود و متصل بر روى آب ظاهر مى شود و فرود مى رود و آن را به فاسى ((كفچليز)) گويند و در آبهاى مواج و متلاطم از آنها وجود ندارد و آرامى دريا كنايه است از خمول حال ايشان . (مترجم)
    2- سوره حديد (57)، آيه 21.
    3- سوره نور (24)، آيه 40.


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  12. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

  13. #26
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۳:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,584 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj

    Icon16 سوگنامه کربلا (لهوف)


    سخنرانى امام سجاد (عليه السلام)



    سپس امام سجاد (عليه السلام) به اهل كوفه اشاره نمود كه ساكت باشيد. پس همه ساكت شدند. پس امام سجاد (عليه السلام) حمد و ثناى الهى به جا آورد و نام نامى رسول گرامى (صلى الله عليه و آله و سلم) بر زبان راند و درود نامحدود بر روان احمد محمود (صلى الله عليه و آله و سلم) فرستاد؛ سپس فرمود: اى مردم ! هر كس مرا مى شناسد كه مى شناسد و آنكه نمى شناسد حسب و نسب مرا، پس من خود را براى او معرفى مى كنم : منم على بن حسين بن على بن ابى طالب ! منم فرزند آن كسى كه او را در كنار نهر فرات سر از بدن جدا نمودند بدون آنكه گناهى مرتكب شده باشد يا آنكه سبب قتل كسى گرديده باشد؛ منم فرند كسى كه هتك حرمت او را نمودند
    اءنا ابن من انتهك حريمه و سلب نعيمه وانتهب ماله و سبى عياله .
    اءنا ابن من قتل صبرا و كفى بذلك فخرا.
    اءيها الناس ، ناشدتكم الله هل تعلمون اءنكم كتبتم الى اءبى و خدعتموه و اءعطيتموه من اءنفسكم العهد والميثاق والبيعة و قاتلتموه و خذلتموه ؟! فتبا لما قدمتم لاءنفسكم و سوءا لراءيكم باءية عين تنظرون الى رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) اذ يقول لكم : قتلتم عترتى وانتهكتم حرمتى فلستم من اءمتى ؟!
    قال الراوى : فارتفعت اءصوات من كل ناحية ، و يقول بعضهم لبعض : هلكتم و ما تعلمون .
    فقال : ((رحم الله امرءا قبل نصيحتى و حفظ وصيتى فى الله و فى رسوله و اءهل بيته ، فان لنا فى رسول الله اءسوة حسنة)).
    فقالوا باءجمعهم : نحن كلنا يابن رسول الله سامعون مطيعون حافظون لذمامك غير زاهدين فيك و لا راغبين عنك ، فمرنا باءمرك يرحمك الله ، فانا
    و حق نعمتش را ناسپاسى كردند و اموالش را به غارت بردند و عيالش را اسير نمودند؛ منم فرزند آن كسى كه به شكل ((صبر)) او را كشتند.
    اين قدر زخم بر بدنش زدند كه طاقت و توانائيش برفت و همين شهيد شدنش با ظلم و ستم در فخريه ما اهل بيت كفايت مى كند.
    اى مردم ! شما را به خدا سوگند كه آيا بر اين مدعا آگاه و معترفيد كه نامه ها به پدرم نوشتيد و با او غدر كرديد و مكر نموديد و عهد و ميثاق به او داديد (كه او را يارى كنيد و با دشمنانش جنگ نماييد) و در عوض ، با او قتال كرديد تا او را شهيد نموديد. پس بدى و زيان باد مر آنچه را كه از براى آخرت خود از پيش فرستايد. و قبيح باد راءى شما! به كدام ديده به سوى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نظر خواهيد نمود، كه در روز قيامت به شما خواهد گفت : شما عترت ما را كشتيد و هتك حرمت من نموديد؛ پس شما از امت من نيستيد.
    رواى گويد: از هر جايى صداى ناله بلند شد و گروهى از كوفيان به گروهى ديگر همى گفتند كه هلاك شديد و خود نمى دانيد.
    پس آن حضرت فرمود: خدا رحمت كند آن مرد را كه اندرز مرا بپذيرد و وصيتم را در راه رضاى خدا و رسولش و اهل بيتش قبول نمايد؛ زيرا ما را در تاءسى به رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) كردار نيكو است .
    مردم كوفه همگى گفتند: اى فرزند رسول ! ما همه ، گوش به فرمان توييم و حرمت تو را نگهبانيم و از خدمت رو بر نمى گردانيم ؛ آنچه امر است رجوع بفرما، خدايت رحمت كند؛ ما با دشمنانت
    حرب لحربك و سلم لسلمك ، لناءخذن يزيد و نبراء ممن ظلمك و ظلمنا.
    فقال (عليه السلام): ((هيهات هيهات ، اءيتها الغدرة المكرة ، حيل بينكم و بين شهوات اءنفسكم ، اءتريدون اءن تاءتوا الى كما اءتيتم الى اءبى من قبل ؟!
    كلا و رب الراقصات ، فان الجرح لما يندمل ، قتل اءبى صلوات الله عليه بالاءمس و اءهل بيته معه ، و لم ينس ثكل رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و ثكل اءبى و بنى اءبى ، و وجده بين لهاتى و مرارته بين حناجرى و حلقى ، و غصصه تجرى فى فراش صدرى .
    و مساءلتى اءن لا تكونوا لنا و لا علينا)).
    ثم قال :
    لا غرو ان قتل الحسين و شيخه قد كان خيرا من حسين و اءكرما
    فلا تفرحوا يا اءهل كوفان بالذى اءصاب حسينا كان ذلك اءعظما
    قتيل بشط النهر روحى فداؤ ه جزاء الذى اءرداه نار جهنما
    ثم قال (عليه السلام): رضينا منكم راءسا براءس ، فلا يوم لنا و لا علينا.
    دشمنيم و با دوستانت دوستيم . ما يزيد پليد را به فتراك بسته به خدمتت آورديم و از آن كسى كه بر تو و در حقيقت بر ما ستم روا داشت از او بيزارى مى جوييم . امام سجاد (عليه السلام) فرمود: ((هيهات هيهات ....))؟! يعنى هيهات هيهات ! اى مردم غدار مكار، آنچه نفس * شما به آن ميل نموده ، نخواهيد رسيد؛ تصميم داريد همانطور كه به پدرانم ستم نموديد بر من نيز همان سلوك روا داريد؟ كلا ورب الراقصات (1)؛ به پروردگار شتران هروله كننده سوگند! كه چنين امرى واقع نخواهد شد؛ زيرا هنوزم جراحت مصيبت پدر بهبودى نيافته . ديروز پدرم با يارانش به دست شما كشته شد. هنوز مصيبت شهادت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) و على (عليه السلام) و فرزندان پدرم فراموشم نگرديده و اين غم غصه ها هنوز در كام من باقى است و تلخى آن راه نفس و گلويم را گرفته و در سينه ام گره بسته . اكنون در خواستم آن است كه نه ياور من باشيد و نه دشمن ما. آنگاه امام سجاد (عليه السلام) اين ابيات را خواند: ((لا غرو ان ...))؛ يعنى عجب نيست اگر حسين (عليه السلام) را كشتند؛ زيرا پدر او على (عليه السلام) را نيز كه بهتر از او بود به شهادت رساندند. پس خشنود نباشيد اى كوفيان كه حسين (عليه السلام) شهيد شد؛ زيرا گناه اين خوشحالى و خشنودى ، بسيار بزرگ است . فرزند رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) در كنار نهر فرات به شهادت نائل آمد، جانم به فدايش باد! جزاى آن كس كه او را شهيد كرده ، آتش جهنم است . سپس امام سجاد (عليه السلام) فرمود: ((رضينا....))؛ ما خشنوديم از شما سر به سر، نه به يارى ما باشيد و نه به ضرر ما.
    قال الراوى :
    ثم اءن ابن زياد جلس فى القصر، و اءذن اذنا عاما، و جى ء براءس الحسين (عليه السلام) فوضع بين يديه ، و اءدخل نساء الحسين و صبيانه اليه .
    فجلست زينب ابنة على متنكرة ، فساءل عنها، فقيل : هذه زينب ابنة على .
    فاءقبل عليها و قال :
    اءلحمد الذى فضحكم و اءكذب اءحدوثتكم !!!
    فقالت :
    انما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر، و هو غيرنا.
    فقال ابن زياد: كيف راءيت صنع الله باءخيك و اءهل بيتك ؟
    فقالت : ما راءيت الا جميلا، هؤ لاء قوم كتب الله عليهم القتل ، فبرزوا الى مضاجعهم ، و سيجمع الله بينك و بينهم ، فتحاج و تخاصم ، فانظر لمن الفلج يومئذ، هبلتك اءمك يابن مرجانة .
    -------------------------------------------------------
    1- اين ضرب المثلى در بين عربها. (مترجم)


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  14. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

  15. #27
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۳:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,584 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj

    Icon16 سوگنامه کربلا (لهوف)

    اهل بيت (عليهم السلام) امام در مجلس ابو زياد


    راوى گويد: پس از ورود اهلى بيت (عليه السلام)، ابن زياد بد بنياد در قصردار الاماره نشست و صلاى عام در داد كه در آن مجلس عموم اهل كوفه حاضر گردند حكم نمود كه سر مطهر امام حسين (عليه السلام) را در پيش روى آن لعين نهادند و زنان و دختران اهل بيت حضرت امام (عليه السلام) و كودكان آن جناب در مجلس آن شقاوت مآب حاضر گرديدند؛ پس عليا مكرمه حضرت زينب خاتون (عليه السلام) به قسمى كه او را نشناسند و ملتفت حال او نگردند بنشست . ابن زياد شقى از حال آن مخدره سؤ ال كرد، به او گفتند: اين عليا مكرمه زينب خاتون دختر امير المؤ منين (عليه السلام) است . ابن زياد لعين متوجه آن جناب شد و به زبان بريده اين كلمات را بگفت : حمد خدا را كه شما را رسوا نمود و دروغ شما را ظاهر ساخت . خانم زينب در جواب ابن زياد نانجيب ، فرمود: رسوايى براى فاسقان است و دروغگويى در شاءن فاجران است و ما خاندان رسول خدا چنين نيستيم . باز ابن زياد گفت : ديدى خدا با برادرت و اهل بيت تو چه كرد! زينب كبرى فرمود: من بجز خوبى از پروردگارم نديدم ، شهداى كربلا گروهى بودند (از بندگان خاص خدا) خدا عزوجل شهادت را براى ايشان مقدر فرموده بود و آنها به سوى آرامگاه ابدى خود شتافتند و به زودى خداى تعالى بين تو و آنها جمع نمايد و به حسابرسى پردازد و آنان عليه تو حجت آورند و با تو دشمنى نمايند؛ پس نظر نما كه در روز رستاخيز رستگارى و پيروزى از آن كيست ؟ اى ابن مرجانه ! مادرت به عزايت بنشيند.
    قال الراوى : فغضب و كاءنه هم بها.
    فقال له عمرو بن حريث : اءيها الاءمير انها امراة ، والمراءة لا تؤ خذ بشى ء من منطقها.
    فقال : لها ابن زياد: لقد شفى الله قلبى من طاغيتك الحسين و العصاة المردة من اءهل بيتك !!!
    فقالت : لعمرى لقد قتلت كهلى ، و قطعت فرعى ، و اجتثثت اءصلى ، فان كان هذا شفاؤ ك فقد اشتفيت .
    فقال ابن زياد - لعنه الله - هذه سجاعة ، و لعمرى لقد كان اءبوك شاعرا.
    فقالت : يابن زياد ما للمراءة و السجاعة .
    ثم التفت ابن زياد - لعنه الله - الى على بن الحسين فقال : من هذا؟
    فقيل : على بن الحسين .
    فقال : اءليس قد قتل الله عليا بن الحسين ؟!
    فقال له على : ((قد كان لى اءخ يسمى على بن الحسين قتله الناس .
    راوى گويد: با شنيدن اين گفتار از دختر حيدركرار، ابن زياد بدركردار در خشم شد چون مار، چنانكه مى نمود كه تصميم به قتل آن مخدره دارد. پس عمرو بن حريث به آن ملعون ، گفت :
    اى ابن زياد! اين زن است و طائفه زنان را بر سخنانشان مؤ اخذه نمى كنند.
    باز ابن زياد شقى بى حيا، زبان بريده به اين سخنان گويا نمود كه به تحقيق كه خدا سينه مرا شفا داد با كشتن حسين و سركشان اهل بيتش .
    زينب كبرى (عليها السلام) فرمود: به جان خودم سوگند! تو سرور و مولاى مرا كشتى و شاخه هاى درخت خاندان مرا بريدى و ريشه زندگى مرا قطع كردى ، پس اگر اينها مايه شفاى درد تو است ، اكنون شفا يافته اى !؟
    ابن زياد پليد گفت : اين زن قافيه گواست ، به جان خود سوگند كه پدر او هم شاعر و قافيه ساز بود.
    زينب كبرى (عليها السلام) فرمود: اى ابن زياد! زنان را با قافيه سازى و شعرپردازى چه كار است !
    سپس ابن زياد متوجه به جانب امام زين العابدين (عليه السلام) گرديد و گفت : اين كيست ؟ گفتند: اين على بن الحسين است .
    ابن زياد گفت : مگر خدا على بن الحسين را نكشت ؟
    امام زين العابدين (عليه السلام) فرمود: مرا برادرى بود نامش على بن الحسين كه به دست مردم در كربلا كشته شد.
    فقال : بل الله قتله .
    فقال على (عليه السلام): اءلله يتوفى الاءنفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها.
    فقال ابن زياد: وبك جراءة على جوابى ، اذهبوا به فاضربوا عنقه .
    فسمعت به عمته زينب ، فقالت : يا ابن زياد انك لم تبق منا اءحدا، فان كنت عزمت على قتله فاقتلنى معه .
    فقال على لعمته : ((اءسكتى يا عمة حتى اءكلمه)). ثم اءقبل اليه فقال ((اءبا لقتل تهددنى يا ابن زياد، اءما علمت اءن القتل لنا عادة و كرامتتنا الشهادة)).
    ثم اءمر ابن زياد بعلى بن الحسين (عليه السلام) و اءهل بيته فحملوا الى بيت فى جنب المسجد الاءعظم .
    فقالت زينب ابنة على : لا يدخلن علينا عربية الا اءم ولد اءو مملوكة ، فانهن سبين كما سبينا. ثم اءمر ابن زياد براءس الحسين (عليه السلام)، فطيف به فى سكك الكوفة .
    ابن زياد گفت : چنين نيست بلكه به دست خدا كشته شد.
    آن حضرت اين آيه را تلاوت فرمود: ((الله يتوفى ...))؛ خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى كند و ارواحى را كه نمرده اند نيز به هنگام خواب مى گيرد.
    ابن زياد گفت : آيا تو را جراءت بر جواب من است ، اين مرد را ببريد و گردنش را بزنيد.
    زينب خاتون (عليه السلام) فرمود: اى پسر زياد! از ما احدى را زنده نگذاشتى ، اگر مى خواهى او را بكشى پس مرا هم به قتل برسان !
    حضرت سيد الساجدين (عليه السلام) به عمه مكرمه خود، فرمود: اى عمه ! لحظه اى آرام باش تا با اين لعين سخن گويم . سپس متوجه ابن زياد شد و فرمود: اى پسر زياد! همانا مرا به كشتن مى ترسانى ، آيا نمى دانى كشته شدن براى ما عادت است و كرامت ما در شهادت است ؟
    آنگاه ابن زياد بد بنياد حكم نمود كه سيد سجاد (عليه السلام) و ساير اهل بيت امام عباد را در خانه اى كه جنب مسجد اعظم كوفه بود، وارد نمودند. زينب خاتون (عليه السلام) فرمود: هيچ كس از زنان كوفه به نزد ما نمى آمد مگر ام ولد و كنيزكان ؛ زيرا ايشان هم مانند ما به بلاى اسيرى مبتلا شده بودند و به اين مرد لعين حكم نمود كه سر مطهر امام مبين و فرزند سيد المرسلين را در كوچه هاى شهر كوفه بگردانند و چه مناسب است كه اشعار يكى از دانشمندان را كه در مصيبت فرزند
    و يحق لى اءن اءتمثل هنا اءبياتا لبعض ذوى العقول ، يرثى بها قتيلا من آل الرسول (صلى الله عليه و آله و سلم) فقال :
    راءس ابن بنت محمد و وصيه للناظرين على قناة يرفع
    و المسلمون بمنظر و بمسمع لا منكر منهم و لا متفجع
    كحلت بمنظرك العيون عماية و اءصم رزؤ ك كل اءذن تسمع
    اءيقظت اءجفانا و كنت لها كرى و اءنمت عينا لم تكن بك تهجع
    ما روضة الا تمنت اءنها لك حفرة و لخظ قبرك مضجع
    قال الراوى :
    ثم اءن ابن زياد - لعنه الله - صعد المنبر فحمد الله و اءثنى عليه ، و قال فى بعض كلامه : اءلحمد الله الذى اءظهر الحق و اءهله و نصر اءمير المؤ منين و اءشياعه ، و قتل الكذاب بن الكذاب !!!
    رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) انشاء نموده در اينجا ذكر كنيم : ((راءس ابن ....))؛ يعنى بسيار شگفت است كه سر فرزند دختر پيامبر و نور ديده وصى پيامبر را بر بالاى نيزه نمايند تا مردم به آن نظاره كنند و در همان حال آنانكه خود را از اهل اسلام مى دانند اين داهيه عظمى را ببيند و به گوش خود بشنوند و مع ذلك نه در مقام انكار اين امر شنيع باشند و نه بر اين مصيبت عظمى گريه و ناله نمايند. اى نور چشم زهراء، ديدار رؤ يت چشمان كور را بينا و اندون ذكر مصيبت تو گوشهاى شنوا را كر نموده .
    تو با شهادتت چشمان دوستانت را كه از خيال تو راحت بودند، بيدار كردى و چشمان دوستانت را كه هرگز از ترس شوكت تو به خواب نمى رفت ، خوابانيدى . اى حسين ! هيچ بقعه اى در روى زمين نيست مگر آنكه تمنا مى كند كه كاش محل قبر و آرامگاه ابدى تو باشد.


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  16. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

  17. #28
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۳:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,584 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj

    Icon16 سوگنامه کربلا (لهوف)

    شهادت عبد الله عفيف ازدى

    راوى گويد: سپس ابن زياد بر بالاى منبر رفت و آن خناس ناسپاس در آغاز سخن ، سپاس و حمد الهى را از راه افسون بگفت و از جمله سخنان كه بر زبان بريده براند اين بود كه حمد خدا را كه حق و اهل حق را ظاهر نمود و امير المؤ منين يزيد و پيروانش را نصرت بخشيد و كذاب فرزند كذاب را بكشت .
    فما زاد على هذا الكلام شيئا، حتى قام اليه عبد الله بن عفيف الاءزدى - و كان من خيار الشيعة و زهادها، و كانت عينه اليسرى ذهبت فى يوم الجمل والاءخرى يوم صفين ، و كان يلازم المسجد الاءعظم فيصلى فيه الى الليل - فقال : يا بن مرجانة ، ان الكذاب ابن الكذاب اءنت و اءبوك ، و من استعملك و اءبوه ، يا عدوالله ، اءتقتلون اءولاد النبيين و تتكلمون بهذا الكلام على منابرالمؤ منين .
    قال الراوى : فغضب ابن زياد و قال : من هذا المتكلم ؟
    فقال : اءنا المتكلم يا عدو الله ، اءتقتل الذرية الطاهرة التى قد اءذهب الله عنها الرجس و تزعم اءنك على دين الاسلام .
    واغوثاه ، اءين اءولاد المهاجرين و الاءنصار ينتقمون من طاغيتك اللعين بن اللعين على لسان محمد رسول رب العالمين ؟
    قال الراوى : فازداد غضب ابن زياد - لعنه الله -،
    پس مجال زياده از اين سخنان بر ابن زياد نماند كه عبد الله بن عفيف اءزدى - رضوان الله عليه - از جاى برخاست - و او مردى بود از اءخيار شيعه شاه اولياء على مرتضى (عليه السلام) و از جمله زهاد بود و چشم چپ او در ركاب حضرت امير (عليه السلام) در جنگ جمل از دستش * رفته بود و ديده ديگرش را هم در جنگ صفين تقديم امير المؤ منين (عليه السلام) نموده بود و پيوسته ايام را در مسجد جامع كوفه تا شب به عبادت مشغول بود - و فرمود: اى ابن زياد! كذاب تويى و پدرت و آن كسى كه تو را امير كرده و پدر آن لعين .
    همانا اى دشمن خدا، اولاد انبيا را مقتول ساخته و بر بالاى منبر مؤ منان اين چنين سخنان مى رانيد؟
    راوى گويد: ابن زياد بدبنياد در غضب شد گفت : اين سخنگو كيست ؟ عبدالله فرمود: منم سخنگو اى دشمن خدا، آيا به قتل مى رسانى ذريه طاهره رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) را كه خداى عزوجل رجس و پليدى را از آنان برداشته و با اين همه گمان دارى كه بر دين اسلام هستى و مسلمانى ؟ آنگاه عبدالله فرياد و اغوثاه بر آورد كه كجايند فرزندان مهاجرين و انصار كه داد آل رسول را از جبار متكبر لعين يزيد بن معاويه بى دين ، بستانند. انتقام از آن ناستوده بى دين كه رسول رب العالمين او را لعنت كرده است ، بگيرند.
    راوى گويد: از سخنان آتشين عبدالله عفيف ، رگهاى گردن ابن زياد ملعون باد كرده و خشم و غضبش افزون گشت و گفت : اين مرد
    حتى انتفخت اءوداجه ، و قال : على به ، فتبادرت الجلاوزة من كل ناحية لياءخذوه ، فقامت الاءشراف من الاءزد من بنى عمه ، فخلصوه من اءيدى الجلاوزة و اءخرجوه من باب المسجد و انطلقوا به الى منزله .
    فقال ابن زياد : اذهبوا الى هذا الاءعمى - اءعمى الاءزد، اءعمى الله قلبه كما اءعمى عينه - فاءتونى به .
    قال : فانطلقوا اليه ، فلما بلغ ذلك الاءزد اجتمعوا و اجتمعت معهم قبائل اليمن ليمنعوا صاحبهم .
    قال : و بلغ ذلك ابن زياد، فجمع قبائل مضر و ضمهم الى محمد بن الاءشعث و اءمرهم بقتال القوم .
    قال الراوى : فاقتتلوا قتالا شديدا حتى قتل بينهم جماعة من العرب .
    قال : و وصل اءصحاب ابن زياد - لعنه الله - الى دار عبد الله بن عفيف فكسروا الباب واقتحموا عليه .
    فصاحت ابنته : اءتاك القوم من حيث تحذر.
    فقال لا عليك ناولينى سيفى ، فناولته اياه ،
    جسور را به نزد من بياوريد!
    در اين هنگام ماءموران ابن زياد از هر جانبى دويدند كه عبدالله را بگيرند و از سمت ديگر بزرگان و اشراف قبيله بنى اءزد كه عمو زادگان وى بودند به حمايت او برخاستند و عبد الله را از دست ايشان رهايى دادند و از در مسجد بيرونش بردند و به خانه اش رسانيدند.
    ابن زياد لعين گفت : برويد آن كور قبيله اءزد را به نزد من آورديد كه خداوند قلب او را نيز چون چشمانش كور كرده است .
    راوى گفت : ماءموران ابن زياد به سوى او رفتند تا دستگيرش نمايند اين خبر به طائفه اءزد رسيد و آنها جمع شدند و قبايل يمن نيز به آنها پيوستند تا عبدالله را از آن مهلكه ها برهانند.
    راوى گويد: چون ابن زياد از اين اجتماع و وحدت مطلع شد، قبايل ((مضر)) را جمع كرده و محمد بن اشعث را فرمانده آنها كرده و امر نمود كه با قبيله اءزد بجنگند.
    راوى گويد: جنگ عظيمى فيمابين ايشان در گرفت تا آنكه جمع كثيرى از قبايل عرب به قتل رسيد و لشكر ابن زياد تا درب خانه عبدالله پيشروى كرده و در را شكسته و داخل خانه شدند و بر سر عبدالله بن عفيف هجوم آوردند. دختر عبدالله فرياد بر آورد كه پدرجان ، مواظب باش لشكر دشمن از آنجايى كه بيم داشتى اينك وارد شدند.
    عبدالله گفت : اى دخترم نترس و شمشير مرا به من برسان . چون
    فجعل يذب عن نفسه و يقول :
    اءنا ابن ذى الفضل عفيف الطاهر عفيف شيخى و ابن اءم عامر
    كم دارع من جمعكم و حاسر و بطل جدلته مغاور
    قال : و جعلت ابنته تقول : يا اءبت ليتنى كنت رجلا اءخاصم بين يديك هؤ لاء القوم الفجرة ، قاتلى العترة البررة
    قال : و جعل القوم يدورون عليه من كل جهة ، و هو يذب عن نفسه و ليس * يقدر عليه اءحد، و كلما جاؤ وه من جهه قالت : يا ؤ بت جاؤ وك من جهه كذا، حتى تكاثروا عليه و اءحاطوا به .
    فقالت ابنته : واذلاه يحاط باءبى و ليس له ناصر يستعين به .
    فجعل يدير سيفه و يقول :
    اءقسم لو يفسح لى عن بصرى ضاق عليكم موردى و مصدرى
    شمشير را به دست گرفت ماءموران را از خود دور مى ساخت و اين ابيات را به رجز مى خواند: ((اءنا ابن ذى ....))؛ يعنى منم فرزند عفيف كه پاك از عيوب است و صاحب فضيلتهاست . پدرم ((عفيف)) و من فرزند ام عامرم (كه در نجابت و اصالت معروف است). چه بسيار اوقات در صفين و غيره با مردان شجاع و زره پوش شما جنگيدم (و ايشان را به خاك هلاكت انداختم).
    راوى گويد: دخترش در مقام افسوس به پدر همى گفت : اى كاش من نيز مرد بودم و امروز در حضور چون تو پدر غيور، با دشمنان بدتر از كافر، مى جنگيدم !
    راوى گويد: آن قوم بى حيا از هر جانب بر دور عبدالله حلقه زدند و او به تنهايى دشمن را از خود دفع مى نمود و آنها را قدرتى نبود كه بر او دست يابند و از هر طرف كه مى خواستند هجوم آوردند، دختر به پدر مى گفت : دشمن از فلان سمت به تو رسيد و او فورا آنها را دفع مى نمود تا اينكه همگى در يك آن بر سر او هجوم آوردند و او را مانند نگين در ميان گرفتند. دختر فرياد وا اءذلاه بر آورد كه پدرم را دشمن در ميان گرفته و ياورى ندارد كه به او كمك نمايد. عبدا پاك دين دفع آن جماعت بى دين از خويش مى نمود و شمشير را به هر سمت دوران مى داد و اين شعر را مى خواند: ((اقسم لو....))؛ يعنى به خدا سوگند كه اگر مرا بينايى بود البته كار را بر شما تنگ گرفته بودم ولى چه حاصل كه از نعمت بينايى محرومم .
    قال الراوى : فما زالوا به حتى اءخذوه ، ثم حمل فاءدخل على ابن زياد. فلما رآه قال : اءلحمد الذى اءخزاك . فقال له عبد الله بن عفيف : يا عدو الله ، بماذا اءخزانى الله .
    اءقسم لو فرج لى عن بصرى ضاق عليكم موردى و مصدرى
    فقال له ابن زياد: ماذا تقول يا عبد الله فى اءمير المؤ منين عثمان بن عفان ؟
    فقال : يا عبد بنى علاج ، يا ابن مرجانة - و شتمه - ما اءنت و عثمان بن عفان اءساء اءم اءحسن ، و اءصلح اءم اءفسد، و الله تعالى ولى خلقه يقضى بينهم و بين عثمان بالعدل و الحق ، و لكن سلنى عنك و عن اءبيك و عن يزيد و اءبيه .
    فقال ابن زياد: و الله لا ساءلتك عن شى ء اءو تذوق الموت غصة بعد غصة . فقال عبد الله بن عفيف : اءلحمد لله رب العالمين ، اءما اءنى قد كنت اءساءل الله ربى اءن يرزقنى الشهادة من قبل اءن تلدك اءمك ،
    رواى گويد: لشكر دست از احاطه او بر نداشتند تا آنكه آن مؤ من متقى را دستگير كردند و به نزد ابن زياد بردند. عبيدالله لعين چون چشمش به عبداافتاد گفت : حمد خدا را كه تو را خوار نمود!
    عبدالله گفت : اى دشمن خدا! از چه جهت خدا مرا خوار نمود؟
    والله ! اگر چشمان من بينا بود، راه را بر شما تنگ مى كردم و روزگار را بر شما سياه مى ساختم .
    ابن زياد گفت : اى دشمن خدا! اعتقاد تو درباره عثمان بن عفان چيست ؟ عبدالله گفت : اى پسر غلام قبيله بنى علاج واى پسر مرجانه و فحش * ديگر داده و گفت : تو را با عثمان چه كار است بدكار يا نيكوكردار باشد امر امت را به صلاح آورده باشد يا آنكه فاسد نموده و خداوند تبارك و تعالى والى و حاكم خلق خويش است او خود در ميان مردم و عثمان حكم به حق صادر خواهد كرد ولكن مرا از حال خود و پدرت و يزيد و پدرش * بپرس . ابن زياد گفت : به خدا سوگند كه بعد از اين هيچ چيز سؤ ال نخواهم نمود تا آنكه جرعه جرعه مرگ را بچشى .
    عبد الله گفت : اءلحمد لله رب العالمين ! من هميشه از درگاه بارى تعالى استدعا كرده ام كه شهادت را نصيبم سازد پيش از آنكه تو از مادر متولد شوى ؛ و همچنين از خدا درخواست كرده ام كه شهادت من به دست بدترين و لعين ترين خلق باشد. چون (در ميدان جنگ دو چشمم را از دست دادم و جانباز شدم) از رسيدن به فيض شهادت
    و ساءلت الله اءن يجعل ذلك على يدى اءلعن خلقه و اءبغضهم اليه ، فلما كف بصرى يئست من الشهادة ، و الآن فالحمد لله الذى رزقنيها بعد الياس * منها، و عرفنى الاجابه بمنه فى قديم دعائى .
    فقال ابن زياد: اضربوا عنقه ، فضربت عنقه و صلب فى السبخة . قال الروى : و كتب عبيد الله بن زياد الى يزيد بن معاوية يخبره بقتل الحسين و خبر اءهل بيته و كتب اءيضا الى عمرو بن سعيد بن العاص اءمير المدينة بمثل ذلك . فاءما عمرو، فحين و صله الخبر صعد المنبر و خطب الناس و اءعلمهم ذلك ، فعظمت و اعية بنى هاشم ، و اءقاموا سنن المصائب و المآتم ، و كانت زينب بنت عقيل بن اءبى طالب تندب الحسين (عليه السلام) و تقول :
    ماذا تقولون اذ قال النبى لكم ماذا فعلتم و اءنتم آخر الاءمم
    بعترتى و باءهلى مفتقدى منهم اءسارى و منهم ضرجوا بدم
    نوميد شدم و حمد خدا را كه الآن شهادت را نصيبم ساخته و مرا آگاه نموده بر آنكه دعايت را كه در زمان ديرين نمودى به اجابت مقرون فرمودم .
    ابن زياد حكم نمود كه گردنش را بزنيد. پس به حكم آن لعين ، آن مؤ من پاك اهل يقين را شربت شهادت چشانيدند و در موضعى كه آن را ((سبخه)) و زمين شوره زار گويند بردارش كشيدند.
    راوى گويد: عبيدالله بن زياد لعين يك نامه به جانب يزيد بن معاويه روانه داشت متشمل بر خبر قتل سيد شباب اهل جنت امام حسين (عليه السلام) و اسيرى اهل بيت آن حضرت ؛ و نامه ديگر متضمن همين خبر به سوى مدينه به عمروبن سعيد بن عاص - والى مدينه - فرستاد و چون اين خبر وحشت اثر به آن ملعون رسيد بر بالاى منبر رفت و خطبه در حضور مردم بخواند وايشان را به مصيبت سيدالشهداء (عليه السلام) آگاه گردانيد، با شنيدن اين خبر، فرياد ناله بنى هاشم عظيم و اندوهشان افزون گشت و به اقامه عزادارى و سوگوارى پرداختند.
    زينب دختر عقيل بن ابى طالب اهتمام خاص در ندبه و سوگوارى نمود و اين ابيات را در عزاى امام حسين (عليه السلام) همى خواند:
    ((ماذا تقولون ....))؛ يعنى اى گروه اشقياء كه مرتكب قتل حسين (عليه السلام) شده ايد در فرداى قيامت چه جوابى براى رسول خدا (صلى ا لله عليه و آله و سلم) داريد آن زمان كه شما را فرمايد: اى امت آخر الزمان ! پس از رحلت من ، با عترت و اهل بيت من اين چگونه رفتارى بود كه به جا آورديد، بعضى
    ما كان هذا جزائى اذ نصحت لكم اءن تخلفونى بسوء فى ذوى رحمى
    قال :
    فلما جاء الليل سمع اءهل المدينة هاتفا ينادى و يقول :
    اءيها القاتلون جهلا حسينا اءبشروا بالعذاب و التنكيل
    كل اءهل السماء يدعوا عليكم من نبى و مالك و قتيل
    و اءما يزيد بن معاوية ، فانه لما وصل اليه كتاب عبيد ابن زياد و وقف عليه ، اءعادالجواب اليه ياءمره فيه بحمل راءس الحسين (عليه السلام) وروؤ س من قتل معه ، و بحمل اءثقاله و نسائه و عياله .
    فاستدعى ابن زياد بمحفر بن ثعلبة العائذى ، فسلم اليه الرؤ وس و الاءسارى والنساء.
    فسار بهم محفر الى الشام كما يسار بسبايا الكفار، يتصفح وجوههن اءهل الاءقطار.
    را اسير و دستگير كرديد و برخى را به خونشان آغشته ساختيد؛ اين قسم رفتار پاداش نصيحت هاى من نبود كه شما را پند دادم به اينكه مبادا بعد از من با خويشان من رفتار بد و ناخوشايند نماييد! چون آن روز به شب رسيد، جميع اهل مدينه صداى هاتفى را شنيدند كه اين ابيات را به آواز بلند مى خواند: ((اءيها.....))؛ يعنى اى گروهى كه حسين بن على را كشتيد و به حق او جاهل بوديد، بشارت باد مر شما را به عذاب و شكنجه روز قيامت ؛ همه اهل آسمان از پيغمبران و مالك دوزخ و همه قبايل ملائكه براى شما نفرين مى كنند. شما لعنت كرده شديد بر زبان سليمان بن داود و موسى بن عمران و عيسى بن مريم .


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  18. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

  19. #29
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۳:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,584 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj

    فرستادن اسيران به شام



    اما يزيد بن معاويه - عليهما الهاوية -، چون نامه ابن زياد بدنها به دست آن سر كرده اهل عناد رسيد بر مضمون نام مطلع گشت در جواب ابن زياد، نوشت كه سر مطهر فرزند ساقى كوثر را با سرهاى جوانان و ياران آن جناب كه در ركاب آن حضرت شهيد شده بودند با كالاها و حشم و زنان اهل بيت و عيالات آن جناب ، روانه شام نمايد.
    ابن زياد پليد نيز به موجب طاعت امر يزيد، محفر بن ثعليه عائذى را طلب نمود و سرهاى مقدس و اسيران و زنان را به آن ملعون سپرد و روانه شام محنت انجام نمود. آن شقى ، اهل بيت عصمت طهارت را مانند اسيران كفار، ديار به ديار با ذلت و انكسار به قسمى كه مردم به تماشاى آنها مى آمدند، به شام خراب شده آورد.
    روى ابن لهيعة و غيره حديثا اءخذنا منه موضع الحاجة ، قال :
    كنت اءطوف بالبيت ، فاذا اءنا برجل يقول : اءللهم اغفر لى و ما اءراك فاعلا.
    فقلت له : يا عبد الله ! اتق الله و لا تقل هذا، فان ذنوبك لو كانت مثل قطر الاءمصار و ورق الاءشجار فاستغفرت الله غفرها لك ، انه غفور رحيم .
    قال : فقال لى :
    اءدن منى حتى اءخبرك بقصتى ، فاءتيته ، فقال : اعلم اءننا كنا خمسين نفرا ممن سار مع راءس الحسين الى الشام ، فكنا اذا اءمسينا وضعنا الراءس فى تابوت و شربنا الخمر حول التابوت ، فشرب اءصحابى ليلة حتى سكروا، و لم اءشرب معهم . فلما جن الليل سمعت رعدا و راءيت برقا، فاذا اءبواب السماء قد فتحت ، و نزل آدم و نوح و ابراهيم و اسحاق و اسماعيل و نبينا محمد صلى الله عليه و آله و عليهم اءجمعين ، و معهم جبرئيل و خلق من الملائكة .
    ((ابن لهيعه)) و غير او روايت كرده اند كه خلاصه و محل حاجت از آن خبر آن است كه مى گويد: در بيت الله الحرام طواف مى كردم ناگاه مردى را ديدم كه گفت : خداوندا! مرا بيامرز؛ اگر چه گمان ندارم كه بيامرزى ! من به او گفتم :
    اى بنده خدا! از خداى تعالى بپرهيز و چنين سخنان باطل نگو؛ زيرا اگر گناهانت به مثابه قطرات باران يا برگ درختان باشد و تو استغفار نمايى ، خداى عزوجل گناهانت را مى بخشد كه غفور و رحيم است .
    آن مرد گفت : به نزد من بيا تا قصه خويش را به تو حكايت نمايم .
    من به نزدش رفتم گفت :
    بدان كه من با چهل و نه نفر ديگر همراه سر نازنين حضرت امام (عليه السلام) به شام رفتيم و برنامه ما اين بود كه چون شب مى شد آن سر مبارك را در ميان تابوت مى گذارديم و بر دور آن تابوت جمع مى شديم و به شرابخوارى مى پرداختيم . پس شبى از شبها رفيقان من به عادت شبهاى پيش به شرب خمر مشغول شدند و مستت گشتند و من آن شب لب به شراب نزدم و چون شب كاملا تاريك شد، آواز رعدى به گوشم رسيد و برقى را مشاهده كردم و ناگهان ديدم درهاى آسمان باز گرديد، حضرت آدم و حضرتت نوح و حضرت ابراهيم و حضرت اسماعيل و حضرت اسحاق و پيغمبر ما حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از آسمان نازل شدند و جبرئيل با گروهى از ملائكه در خدمت ايشان بودند.
    فدنا جبرئيل من التابوت ، فاءخرج الراءس و ضمه الى نفسه و قبله ، ثم كذلك فعل الاءنبياء كلهم ، و بكى النبى (صلى الله عليه و آله و سلم) على راءس الحسين و عزاه الاءنبياء.
    و قال له جبرئيل : يا محمد، ان الله تعالى اءمرنى اءن اءطيعك فى اءمتك ، فان اءمرتنى زلزلت الاءرض بهم ، و جعلت عاليها سافلها كما فعلت بقوم لوط.
    فقال النبى : لا يا جبرئيل ، فان لهم معى موقفا بين يدى الله يوم القيامة .
    ثم جاء الملائكة نحونا ليقتلونا.
    فقلت : اءلاءمان ، اءلاءمان يا رسول الله .
    فقال : اذهب ، فلا غفر الله لك .
    و راءيت فى ((تذييل)) محمد بن النجار شيخ المحدثين ببغداد فى ترجمة على بن نصر الشبوكى باسناده زيادة فى هذا الحديث ما هذا لفظه :
    قال : لما قتل الحسين بن على و حملوا براءسه جلسوا يشربون و يجيى ء بعضهم بعضا بالراءس فخرجت يد و كتبت بقلم حديد على الحائط:
    جبرئيل به نزديك آن تابوت كه سر مطهر در آن بود رفته و آن را بيرون آورد و بر سينه خود چسبانيد و بوسيد. ساير انبياء (عليهم السلام) هم مانند جبرئيل ، آن سر مبارك را زيارت مى كردند و حضرت رسول به محض ديدن سر نازنين ، گريه مى نمود و انبياء (عليهم السلام) به او تعزيت مى گفتند.
    جبرئيل به خدمتش عرضه داشت : يا محمد! به درستى كه خداوند عزوجل مرا امر فرموده كه مطيع فرمانت باشم به آنچه كه در حق امت خود بفرمايى به جا آورم ؛ اگر مى فرمايى زمين را به زلزله در آورم تا سطح زمين از زير ايشان برگردانم چنانكه بر قوم لوط چنين كردم . رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: چنين منما؛ زيرا مرا با امت و عده گاهى است در روز قيامت در حضور پروردگار عالميان . پس ملائكه به سوى ما آمدند تا ما را به قتل رسانند، من فرياد الامان به سوى پيامبر عالميان ، بر آوردم . رسول الله (صلى ا لله عليه و آله و سلم) فرمودند: برو خدا تو را نيامرزد! در كتاب ((تذييل)) محمد بن نجار شيخ المحدثين بغداد ديدم كه در ذكر حالات على بن نصر شبوكى ، به اسناد خود همين روايت را ذكر نموده بود زيادتى اين الفاظ كه مذكور مى گردد كه گفت : چون حضرت امام حسين به درجه شهادت نائل آمد، سر مطهر آن جناب را به سوى شام خراب ، مى بردند و در هر منزلى كه فرود مى آمدند، حمل كنندگان آن سر مقدس ، مى نشستند و شراب زهر مار مى كردند و بعضى از ايشان آن سر انور را به نزد بعضى ديگر مى آورد، پس * در آن حين دستى از غيب بيرون آمد و با قلم آهنى اين شعر را بر ديوار نوشت :
    اءترجو اءمة قتلت حسينا شفاعة جده يوم الحساب
    قال فلما سمعوا بذلك تركوا الراءس و هزموا.
    قال الراوى : و سار القوم براءس الحسين (عليه السلام) و نسائه والاءسرى من رجاله ، فلما قربوا من دمشق دنت اءم كلثوم من الشمر - و كان من جملتهم - فقالت :
    لى اليك حاجة .
    فقال : و ما حاجتك ؟
    قالت : اذا دخلت بنا البلد فاحملنا فى درب قليل النظارة ، و تقدم اليهم اءن يخرجوا هذه الرؤ وس من بين المحامل و ينحونا عنها، فقد خزينا من كثرة النظرالينا و نحن فى هذه الحال .
    فاءمر فى جواب سؤ الها: اءن تجعل الرؤ وس على الرماح فى اءوساط المحامل - بغيا منه و كفرا - و سلك بهم النظارة على تلك الصفة ، حتى اءتى بهم الى باب دمشق ، فوقفوا على درج باب المسجد الجامع حيث يقام السبى .
    اءتر جو اءمة ....؛ يعنى آيا امتى كه حسين (عليه السلام) را كشتند چون در روز قيامت اميد شفاعت جد او را دارند؟!
    ماءموران ابن زياد چون اين صحنه را ديدند، همگى بگريختند.(1)
    راوى گويد: گماشتگان ابن زياد، اسيران و اهل بيت عصمت (عليهم السلام) و سر مبارك امام (عليه السلام) را به سمت شام شوم حركت دادند همين كه به نزديك دمشق رسيدند، ام كلثوم (عليها السلام) به شمر بن ذى الجوشن ، فرمود: مرا به تو حاجتى است .
    شمر گفت : حاجتت چيست ؟
    ام كلثوم فرمود: چون ما را داخل شهر مى نماييد از دروازه اى ببريد كه تماشاچيان و تردد كنندگان در آن كم باشند؛ و به لشكريان خود بسپار كه سرها را از ميان محمل ها و كجاوه ها بيرون آورند و اندكى از ما دور ببرند؛ تا خوارى و خفت ما مقدارى كم شود.
    آن نانجيب از راه بغى و عدوان و كفر و طغيان بر ضد خواهش آن مكرمه دوران ، امر نمود كه سرها را بر بالاى نيزه زدند و در وسط محمل ها نگاه داشتند و آل رسول را بر همين حال از راهى وارد دمشق نمودند كه ازدحام خلق در آن بسيار بود.
    سپس ايشان را بر در مسجد جامع نگاه داشتند، در آن مكانى كه اسيران كفار را نگاه مى داشتند!
    و روى اءن بعض التابعين لما شاهد راءس الحسين (عليه السلام) بالشام اءخفى نفسه شهرا من جميع اءصحابه ، فلما وجدوه بعد اذ فقدوه ساءلوه عن سبب ذلك ، فقال : اءلا ترون ما نزل بنا، ثم اءنشاء يقول :
    جاؤ ا براءسك يابن بنت محمد مترملا بدمائه ترميلا
    و كاءنما بك يابن بنت محمد قتلوا جهارا عامدين رسولا
    قتلوك عطشانا و لما يترقبوا فى قتلك التنزيل و التاءويلا
    و يكبرون باءن قتلت و اءنما قتلوا بك التكبير والتهليلا
    قال الراوى : جاء شيخ ، فدنا من نساء الحسين (عليه السلام) و عياله - و هم فى ذلك الموضع - و قال : اءلحمد لله الذى قتلكم و اءهلككم و اءراح البلاد من رجالكم و اءمكن اءمير المؤ منين منكم !!!
    فقال له على بن الحسين (عليه السلام): ((يا شيخ ! هل
    روايت شده است كه يكى از فضلاى تابعين اصحاب رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) چون سر مطهر حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) را در ميان آن جمع مشاهده كرد، مدت يك ماه از اهل و اولاد و اصحاب خود متوارى گشته و پنهان شد؛ چون او را يافتند و علت اختفايش را پرسيدند، گفت : آيا نمى بينيد كه چه خاك بر سر ما ريخته شد و چه مصيبت بزرگى بر ما نازل گرديد! بعد از آن اشعارى را انشاء نمود كه معنى اش چنين است : اى دختر زاده رسول خدا! مردم سر نازنين به خون آغشته ات را آوردند و اين عمل چنان است كه آشكارا و از روى عمد، رسول خدا را كشته باشند؛ تو را با لب تشنه شهيد نمودند كه نه ظاهر قرآن را در حق تو رعايت كردند و نه باطن آن را.(2)
    اينك مردم براى اظهار شادى در كشتن تو، الله اكبر مى گويند در حالى كه با كشتن تو، قول الله اكبر والا اله الا الله را كشته اند و اثرى از آن باقى نگذاشته اند.


    --------------------------------------------------------------
    1- مترجم مى گويد: از اين خبر معلوم مى شود كه خواننده از غيب اين شعر را خوانده و الا لفظ ((سمعوا)) مناسبت نخواهد داشت .
    2- مترجم مى گويد: آياتى كه به حسب طاهر، نص است بر فضائل حضرتت ابى عبدالله (عليه السلام)، قابل انكار نيست و بسيار است از جمله آيات ، آيه ((ذوى القربى))، آيه ((مباهله)) و تاويل هم در حق آن حضرت ، جميع قرآن است ؛ زيرا امام باطن و حقيقت قرآن است .


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  20. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

  21. #30
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۳:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,584 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj
    توبه و شهادت پير مرد شامى

    راوى گويد: در ان اثناء كه اهل بيت را نزديك درب مسجد نگاه داشته بودند، پير مردى به نزد زنان عصمت و طهارت آمد و اين سخنان را به زبان راند: حمد خدا را كه شما را بكشت و بلاد را از فتنه مردان شما خلاص نمود امير المؤ منين يزيد را بر شما مسلط ساخت حضرت .
    سيد الساجدين (عليه السلام) در جواب او، فرمود: اى شيخ ! آيا قرآن
    قراءت القرآن ؟)).
    قال : نعم .
    قال : ((فهل عرفت هذه الآية : (قل لا اءساءلكم عليه اءجرا الا المودة فى القربى))؟.
    قال الشيخ : قد قراءت ذلك .
    فقال له على (عليه السلام): ((نحن القربى يا شيخ ، فهل قراءت فى بنى اسرائيل : (و آت ذاالقربى حقه)؟.
    فقال الشيخ : قد قراءت ذلك .
    فقال : ((فنحن القربى يا شيخ ، فهل قراءت هذه الآية : (واعلموا اءنما غنمتم من شى ء فان لله خمسه و للرسول ولذى القربى).
    قال : نعم .
    فقال (عليه السلام): ((فنحن القربى يا شيخ ، و هل قراءت هذه الآية : (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اءهل البيت و يطهركم تطهيرا)؟.
    قال الشيخ : قد قراءت ذلك . فقال على (عليه السلام): ((نحن اءهل البيت الذين خصنا الله بآية الطهارة يا شيخ .
    خوانده اى ؟ گفت : بلى . حضرت فرمود: اين آيه را ديده اى كه خداوند متعال فرموده : (قل لا اسئلكم ...(1))؛ يعنى اى پيغمبر! به اين امت بگو كه من از شما براى ابلاغ رسالتم اجرى نمى خواهم مگر آنكه درباره اقرباء و خاندانم دوستى نماييد)).
    آن شيخ عرض كرد: بلى ، اين آيه شريفه را تلاوت نموده ام .
    امام سجاد (عليه السلام) فرموده : ماييم ((ذوى القربى)) كه خدا در قرآن فرموده است . سپس فرمود: اى شيخ ! آيا اين آيه را خوانده اى : (و آت ذالقربى حقه (2)؛) يعنى اى پيغمبر ما، حق اقرباء خود را به ايشان برسان . آن پير مرد گفت : بلى ، اين آيه را هم قرائت كرده ام .
    امام سجاد (عليه السلام) فرمود: ما خويشان پيامبر هستيم . امام (عليه السلام) ادامه داد كه اى شيخ اين آيه را خوانده اى :
    (واعلموا انما....(3))؛ يعنى بدانيد هر گونه غنيمتى به دست آورديد، خمس آن براى خدا و براى پيامبر و براى ذوى القربى است). پير مرد گفت : آرى ، اين آيه را نيز خوانده ام .
    امام سجاد (عليه السلام) فرمود: آن ((ذوى القربى)) ما هستيم .
    سپس امام فرمود: آيا آيه تطهير را خوانده اى كه خداوند متعال مى فرمايد: (انمايريد....(4))؛ يعنى خداوند مى خواهد كه از شما اهل بيت هر پليدى را بزدايد و شما را چنانكه بايد و شايد پاكيزه بدارد. پيرمرد گفت : اين آيه را نيز تلاوت كرده ام . امام فرمود: ماييم آن اهل بيت كه خدا تخصيص داد ما را به نزول آيه تطهير.
    قال الراوى : بقى الشيخ ساكتا نادما على ما تكلم به ، و قال : تالله انكم هم ؟!
    فقال على بن الحسين (عليه السلام): ((تالله انا لنحن هم من غير شك ، و حق جدنا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) انا لنحن هم)).
    قال : فبكى الشيخ و رمى عمامته ، ثم رفع راءسه الى السماء و قال : اءللهم انى اءبرء اليك من عدو آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) من الجن والانس .
    ثم قال : هل لى من توبة ؟
    فقال له : ((نعم ، ان تبت تاب الله عليك و اءنت معنا)).
    فقال : اءنا تائب .
    فبلغ يزيد بن معاوية حديث الشيخ ، فاءمر به فقتل .
    قال الراوى : ثم اءدخل ثقل الحسين (عليه السلام) و نساؤ ه و من تخلف من اءهله على يزيد، و هم مقرنون فى الحبال .
    راوى گويد: آن پيرمرد پس از استماع اين كلام از فرزند خير الانام زبان از گفتار فروبست و از گفته هاى خود پشيمان گشت و از روى شگفت و تحجب ، آن حضرت را سوگند داد كه آيا شما همان اهل بيت حضرت رسول هستيد؟!
    امام زين العابدين (عليه السلام) فرمود: به خدا سوگند كه ما همان اهل بيت پيامبريم . و در اين خصوص مجال هيچ شك و شبهه اى نيست و به حق جد ما رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) سوگند كه ماييم اهل بيت خاتم الانبياء.
    پيرمرد چون از حقيقت حال مطلع گشت اشك از چشمانش جارى گرديد و عمامه را از سر برداشت و بر زمين انداخت و سر را به سوى آسمان بلند نمود و گفت : خداوندا! من بيزارم از آن كسى كه دشمن آل محمد است چه از جن باشد و چه انس . سپس عرض نمود: آيا توبه من قبول مى شود؟
    امام (عليه السلام) فرمود: اگر تو به نمايى ، خدا توبه تو را مى پذيرد و تو در آخرت با ما خواهى بود آن پيرمرد عرض نمود: من از كردار خويش * توبه كردم و نادم شدم . چون اين خبر به يزيدبن معاويه - عليهما الهاوية - رسيد، حكم نمود آن پيرمرد را به قتل رساندند.


    --------------------------------------------------------------
    1- سوره شورى (42)، آيه 23.
    2- سوره اسراء (17)، آيه 26.
    3- سوره انفال (8)، آيه 41.
    4- سوره احزاب (33)، آيه 33.


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  22. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •