حکایت دیدار (علی بن مهزیار)


سال*های آغاز غیبت حضرت ولی*عصر(علیه السلام) برای محبان و دوستداران آن حضرت بسیار سخت و مشکل می*گذشت؛ آنها نمی*توانستند باور کنند که امامشان زنده باشند ولی غائب و دور از دسترس مردم. اما هر چه زمان بیشتر گذشت، مؤمنانِ به وجود مقدس آن حضرت، کم کم به دوری و غیبت امام عادت کردند، به گونه*ای که گویا غیبت ظاهری آن حضرت از بین مردم باعث شده که آن حضرت از فکر مردم غائب شوند و کمتر کسی به یاد آن حضرت باشد.

همچون مادری که فرزند عزیزش مفقود شده، تا مدتی بی*تابی می*کند، باورش نمی*شود و مرتب به مکان*های مختلفی که احتمال می*دهد می*رود، تا وقتی که کم کم به دوری فرزندش عادت کرده، و از پیدا کردن مأیوس او می*شود، آرامش پیدا می*کند، و اندک اندک به حدّی می*رسد که گویا او را فراموش کرده است. در زمانی که امام زمان(علیه السلام) غائب شدند، گرچه شیعیان در همه مسائل زندگی موظف به رجوع به مجتهد جامع*الشرائط بودند، لکن بعضی در پی دیدار با آن حضرت تلاش و جدیت فراوان داشتند و برخی هم موفق به دیدار می*شدند. از جمله این افراد، علی بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی است که قبر شریفش در اهواز زیارتگاه عموم مردم است، و دارای بقعه و بارگاه می*باشد.

داستان تشرف او را شیخ طوسی در کتاب الغیبة و شیخ صدوق در کتاب کمال الدین و تمام النعمة ـ باب 43 ـ و مرحوم محدث کبیر علامه سید هاشم بحرانی در کتاب تبصرة الولیّ فی من رأی القائم المهدی(علیه السلام) در سه موضع از کتاب (دیدار 35 و 38 و 46) و نیز دلبری در کتاب دلائل الامامة (ص 298) با سندهای اسناد مختلف ذکر کرده*اند. بنده سعی می*کنم با رعایت اختصار، از بین مطالب گفته شده، آنچه را بیشتر برای ما مفید است نقل کنم. و ظاهراً نقل*های متعدد همه حاکی از یک ملاقات است که یار ادیان به گونه*های مختلف نقل کرده*اند و یا خود علی بن مهزیار برای افراد مختلف، گوشه*هایی از این ملاقات* و کیفیت دیدار را گفته است.

علی بن مهزیار نقل می*کند: من بیست مرتبه به حج بیت*الله الحرام مشرف شدم و در تمام این سفرها قصدم دیدن مولایم امام زمان(علیه السلام) بود، ولی در این سفرها هرچه بیشتر تفحص کردم کمتر موفق به اثریابی از آن حضرت گردیدم. بالاخره مأیوس شدم و تصمیم گرفتم که دیگر به مکه نروم. وقتی که دوستان عازم مکه بودند، به من گفتند مگر امسال به مکه مشرف نمی*شوی؟ گفتم: نه، امسال گرفتاری*هایی دارم و قصد رفتن به مکه را ندارم.
شبی در عالم خواب شنیدم کسی می*گوید: ای علی بن ابراهیم، خداوند به تو فرمان داده که امسال را نیز حج کنی.

آن شب را هر طور بود به صبح آوردم، و با امیدی مهیای سفر شدم، وقتی رفقا مرا دیدند تعجب کردند، ولی به آنها از علت تغییر عقیده*ام چیزی نگفتم. شب و روز مراقب موسم حج بودم تا آنکه موسم حج فرارسید و کارم را آماده کرده، با دوستان به آهنگ حج، رهسپار مدینه شدم. چون به سرزمین مدینه رسیدم از بازماندگان امام حسن عسکری(علیه السلام) جویا شدم، اثری از آنها نیافتم و خبری نگرفتم. در آنجا نیز پیوسته در این باره فکر می*کردم تا آنکه به قصد مکه از مدینه خارج شدم.
پس به سرزمین حجفه رسیدم و یک روز در آنجا ماندم. در مسجد جحفه نماز گزاردم، سپس صورت به خاک نهاده و برای تشرف خدمت اولاد امام یازدهم(علیه السلام) به درگاه خداوند متعال دعا و تضرع فراوان کردم.

آنگاه به سمت عسفان و از آنجا به مکه رفتم و چند روزی در آنجا ماندم و به طواف خانة خدا و اعتکاف در مسجدالحرام پرداختم. پس از اعمال حج، دائماً در گوشة مسجدالحرام تنها می*نشستم و فکر می*کردم. گاهی با خودم می*گفتم، آیا خوابم راست بوده یا خیالاتی بوده است که در خواب دیده*ام.
شبی در مطاف، جوان زیبا و خوش بویی را دیدم که به آرامی راه می*رود و در اطراف خانه خدا طواف می*کند. دلم متوجه او شد. برخاستم و به جانب او رفتم. تا متوجه من *شد، پرسید از مردم کجایی؟ گفتم: از اهل عراقم. پرسید: کدام عراق؟ گفتم: اهواز. پرسید: خصیب (ابن خصیب) را می*شناسی؟ گفتم: خدا او را رحمت کند از دنیا رفت. گفت: خدا او را رحمت فرماید که شب*ها را بیدار بود و بسیار به درگاه خداوند می*نالید و اشکش پیوسته جاری بود.

آنگاه پرسید: علی بن ابراهیم مهزیار را می*شناسی؟ گفتم: بله خودم هستم. گفت: ای ابوالحسن! خدا تو را حفظ کند. علامتی را که میان تو و امام حسن عسکری(علیه السلام) بود چه کردی؟ گفتم: اینک نزد من است. گفت آن را بیرون آور. پس دست در جیب کردم و آنرا در آوردم. موقعی که آنرا دید نتوانست خودداری کند و دیدگانش پر از اشک شد و زار زار گریست، به طوری*که لباس*هایش از سیلاب اشک تر شد.
آنگاه فرمود: ای پسر مهزیار خداوند به تو اذن می*دهد، خداوند به تو اذن می*دهد. به محل اقامت خود برگرد، و با رفقایت خداحافظی کن، و چون شب فرا رسید، به جانب شعب بنی عامر بیا که مرا در آنجا خواهی دید.

من با خوشحالی فوق العاده*ای به منزل رفتم، و وسائل سفر را جمع کردم و با رفقا خداحافظی نمودم و گفتم برایم کاری پیش آمده. که باید چند روزی به جایی بروم. پس چون شب شد، شتر خود را پیش کشیدم و جهاز آن را محکم بستم و لوازم خود را بار کردم و سوار شدم و به سرعت راندم تا به شعب بنی عامر رسیدم. دیدم همان جوان ایستاده و مرا صدا می*زند: ای ابوالحسن! نزد من بیا. وقتی نزدیک وی رسیدم، به من گفت پیاده شو تا نماز شب بخوانیم. پس از نماز شب، امر فرمود سجده کنم و تعقیب بخوانم. سپس سوار شدیم و راه افتادیم تا طلوع فجر دمید، پیاده شدیم و نماز صبح را خواندیم. وقتی که نمازش را تمام کرد سوار شد و به من هم دستور داد سوار شوم. من هم سوار شدم و با وی حرکت نمودم تا آنکه قلّة کوه طائف پیدا شد. هوا قدری روشن شده بود.

پرسید آیا چیزی می*بینی؟ گفتم: آری تل* ریگی می*بینم که خیمه*ای بر بالای آن است و نور داخل آن تمام صحرا را روشن کرده است! گفت: بله درست است، منزل مقصود همان جاست، جایگاه مولا و محبوب ما، در همان جا قرار دارد.
سپس گفت: بیا برویم. وقتی مسافتی از راه را رفتیم، گفت پیاده شود که در اینجا سرکشان ذلیل و جباران خاضع می*گردند. گفتم شترها را چه بکنیم؟ گفت: اینجا حرم قائم آل محمد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است. کسی جز افراد با ایمان بدین*جا راه نمی*یابد، و هیچ کس جز مؤمن از اینجا بیرون نمی*رود. پس مهار شتر را رها کردم، و به من دستور داد تا در بیرون چادر توقف کنم. وقتی برگشت، گفت: داخل شو که در اینجا جز سلامتی چیزی نیست. بشارت باد به تو، اذن دخول صادر شد.

وقتی وارد شده چشمم به جمال آقا افتاد، سلام کرده با شتاب به سویش رفته و خود را به دست و پای ایشان انداختم و صورت و دست و پای آن حضرت را بوسیدم. دیدم حضرت(علیه السلام) بر جایی نشسته*اند، قدشان مانند چوبة درخت بان بود و پارچه*ای بر روی لباس پوشیده که قسمتی از آن را روی دوش مبارک انداخته*اند. اندامشان در لطافت مانند گل بابوبه و رنگ مبارکشان گندمگون و در سرخی همچون گل ارغوانی است، ولی در عین حال چندان سرخ نبود. قطراتی از عرق مثل شبنم بر آن نشسته بود، پاکیزه و پاک سرشت و نه بسیار بلندقد و نه چندان کوتاه بود. بلکه متوسط القامة، سر مبارکشان گرد، پیشانی گشاده، ابروانش بلند و کمانی، بینی کشیده و میان برآمده، صورت کم گوشت، و بر گونه راستشان خالی مانند پاره مشکی بر روی عنبر کوبیده شده بود. وقتی سلام کردم، جوابی از سلام خود بهتر شنیدم.

فرمودند: ای ابوالحسن، ما شب و روز منتظر ورودت بودیم، چرا این قدر دیر نزد ما آمدی؟
عرض کردم: آقای من! تاکنون کسی را نیافته بودم که دلیل و راهنمای من به سوی شما باشد.
فرمودند: آیا کسی را نیافتی که تو را دلالت کند؟!! بعد انگشت مبارک را به روی زمین کشیده، سپس فرمودند: نه لکن شماها اموالتان را فزونی بخشیدید، و بر بینوانان از مؤمنین سخت گرفته، آنان را سرگردان و بیچاره کردید، و رابطة خویشاوندی را در بین خود بریدید (صله رحم انجام ندادید) دیگر شما چه عذری دارید؟
گفتم: توبه، توبه، عذر می*خواهم. ببخشید، نادیده بگیرید.

سپس فرمودند: ای پسر مهزیار، اگر نبود که بعضی از شما برای بعضی دیگر استغفار می*کنید، تمام کسانی که بر روی زمین هستند، نابود می*شدند به جز خواص شیعه؛ همان*هایی که گفتارشان با رفتارشان یکی است.
سپس مرا مخاطب ساختند و احوال مردم عراق را پرسیدند. عرض کردم: آقا چرا شما از ما دور و آمدنتان به طول انجامیده است؟

فرمودند: پسر مهزیار، پدرم ـ ابومحمد(علیه السلام) ـ از من پیمان گرفته... و به من امر فرموده که جز در کوه*های سخت و بیابان*های هموار نمانم. به خدا قسم، مولای شما امام حسن عسکری(علیه السلام) خود رسم تقیه پیش گرفت و مرا نیز امر به تقیه فرمود. و اکنون من در تقیه به سر می*برم تا روزی که خداوند به من اجازه دهد و قیام کنم.
عرض کردم: آقا چه وقت قیام می*فرمایید؟ فرمودند: موقعی که راه حج را بر روی شما بستند و خورشید و ماه در یک جا جمع شدند و نجوم و ستارگان در اطراف آن به گردش درآمدند.

عرض کردم: یابن رسول*الله این کجا خواهد بود؟
فرمودند: در فلان سال، دابةالارض، در بین صفا و مروه قیام کند در حالی*که عصای موسی و انگشتر سلیمان با او باشد و مردم را به سوی شرّ سوق دهد... به سوی کوفه می*آیم و مسجد آن را ویران می*کنم و طبق ساختمان اول، آن را بنا می*کنم و ساختمان*هایی را که ستمگران ساخته*اند خراب می*نمایم. و به همراه مردم حجّ اسلامی را انجام می*دهم و به مدینه می*روم، حجره (اطاق خاص حضرت رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)) را خراب کرده، آن دو تن را که در آنجا مدفون هستند، بیرون می*آورم و دستور می*دهم آنها را با بدن*های تازه به کنار بقیع بیاورند.
به دو شاخة خشکیده امر می*کنم آنها را به دار بیاویزند و مردم به وسیلة آن دو آزمایش می*شوند، امّا سخت*تر از آزمایش اول. منادی از آسمان صدا می*زند! ای آسمان! نابود کن. و ای زمین! بگیر. در آن روز بر روی زمین کسی باقی نمی*ماند جز مؤمنی که قلبش خالص به ایمان باشد.
عرض کردم: مولای من! بعد از آن چه می*شود؟ فرمود: بازگشت، بازگشت، بعد این آیه را تلاوت فرمود:


ثمّ رددنا لکم الکرّة علیهم و أمددناکم بأموالٍ و بنینٍ و جعلناکم أکثر نفیراً

پس (از چندی) دوباره شما را بر آنان چیره نمودیم و شما را با اموال و پسران یاری دادیم و (تعداد) نفرات شما را بیشتر کردیم.
علی بن مهزیار گوید: چند روزی میهمان آن حضرت در آن خیمه بودم، و استفاده از انوار و علومش می*کردم! تا آنکه خواستم به وطن برگردم. مبلغ پنجاه هزار درهم داشتم، خواستم به عنوان وجوهات تقدیم حضورش کنم.
امام(علیه السلام) فرمودند: از قبول نکردنش ناراحت نشوی، این به علت آن است که تو راه دوری در پیش داری و این پول مورد احتیاج تو خواهد بود. پس خداحافظی کردم و به طرف اهواز به راه افتادم، و همیشه به یاد آن حضرت و محبت*های ایشان هستم و آرزو دارم باز هم آن حضرت را ببینم.

پیام*ها و برداشت*ها


1. یکی از برکات زیاد به جا آوردن حج برای کسانی که توانایی دارند، آن است که امکان تشرف خدمت مولای انس و جان، حضرت صاحب*الزمان(علیه السلام) در آن مکان شریف و زمان مقدس بهتر فراهم است.
اسحاق بن عمار به امام صادق(علیه السلام) عرض کرد: من هر سال خودم را مهیا برای به جا آوردن حج می*کنم، تا این حدّ که خودم یا مردی از اهل خانة خود را با مال خودم بفرستم تا حج به جا آورد. امام(علیه السلام) فرمودند: «بر نیّتت پایدار هستی؟» عرض کردم: بلی. فرمودند: «پس اگر انجام دادی یقین به کثرت مال داشته باش؛ یا فرمودند: بشارت باد بر تو به کثرت مال و فرزندان».


2. لازم است انسان همیشه با امیدواری به استجابت دعا، اطمینان به گرفتن جواب، با نشاط دعا و درخواست خود را تکرار نماید و از به تأخیر افتادن جواب ـ بنا به مصلحت*هایی ـ خسته و نگران نشود، زیرا پروردگار الحاح*ملحیّن را در دعا نمودن دوست می*دارد.
حضرت امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
همانا خدای عزّوجلّ خوش ندارد که مردم در انجام حاجت به همدیگر اصرار کنند، ولی آن را برای خودش دوست دارد. خدای عز و جل دوست دارد که از او درخواست شود و از آنچه نزد اوست طلب کرده شود.

3. ازحالات خوبی که انسان می*تواند امیدوار به استجابت دعا باشد، حالت سجده است که شخص به خداوند متعالی خیلی نزدیک است. امام رضا(علیه السلام) حدیثی فرمودند:
نزدیک*ترین حالت انسان به خداوند عزّوجلّ، حالتی است که به سجده رفته باشد، و این معنی گفتار خدای تبارک و تعالی است که فرموده «
سجده کن و تقرّب جوی».

4. از اعمال عبادی مؤثر در انقطاع انسان از دنیا، که زمینه*ساز اتصال به آخرت و خداوند متعال است، اعتکاف می*باشد. شخص معتکف در عمل اعتکاف همچون روزه، حج و جهاد، تمرین انقطاع اختیاری و تقرب به کمال خویش را می*چشد. رسول اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، دهة آخر ماه مبارک رمضان را در مسجد معتکف می*شدند، و می*فرمودند: «اعتکاف یک دهه در ماه مبارک رمضان معادل دو حج و دو عمره است».

5. مجالست و همنشینی با انسان*های پاک، خالص، متقی و مؤمن، تأثیر بسزایی در تقویت ارادة انسان و بیداری فکر جهت تحصیل آن خصوصیات دارد. حضرت رسول اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)* می*فرمایند:
از علما سؤال کنید، با حکما همسخن شوید و با فقرا مجالست کنید.


6. بیداری شب و داشتن ناله و اشک جاری در مناجات با خداوند متعال، از بهترین حالات برای تقرب به پروردگار و اتصال به اوست. امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
هرگاه بدنت لرزید و چشمت گریان شد، پس مواظب خودت باش، مواظب خودت باش (غنیمت بشمار و آنچه را می*خواهی، از خدای سبحان بگیر) که مقصود تو مورد قصد و ارادة حق*تعالی قرار گرفته است.
و امام باقر(علیه السلام) می*فرماید:
هیچ قطره*ای نزد خدا محبوب*تر از آن قطره اشکی نیست که در تاریکی شب از ترس خدا بریزد و جز خدا چیز دیگری به آن منظور نباشد.

7. یکی از ویژگی*های ارتباط یافتگان با حضرت ولی*عصر(علیه السلام)، خضوع و خشوع فراوان و اشک زیاد است؛ به گونه*ای که وقتی آن جوان چشمش به انگشتر امام عسکری(علیه السلام) افتاد آن*چنان گریه کرد و به یاد امام(علیه السلام) اشک ریخت که به صورت و لباس*هایش می*ریخت.
آری «مؤمنان واقعی کسانی هستند که هر گاه نام خدا برده شود، دل*هایشان ترسان می*گردد».
در واقع این خضوع و ترس در دل، موجب انقیاد بیشتر در مقابل فرمان الهی و در نتیجه دسترسی به تقوای کامل می*گردد. قرآن کریم نیز می*فرماید:
بشارت بده متواضعان و تسلیم شوندگان را، همانان که چون نام خدا برده می*شود، دل*هایشان پر از خوف (پروردگار) می*گردد.


8. هر عمل نیکی که انسان انجام می*دهد، ثوابی در قرآن برای او ذکر شده است مگر نماز شب که به خاطر بزرگ بودن جایگاه آن نزد پروردگار، ثوابی برای آن گفته نشده و فرموده است:
پهلوهایشان در دل شب از بسترها دور می*شود (به پا می*خیزند و رو به درگاه خدا می*آورند) و پروردگار خود را با ترس و امید می*خوانند. هیچ کس نمی*داند چه پاداش*های مهمی که مایة روشنی چشم*هاست برای آنها نهفته شده است. این پاداش کارهایی است که انجام می*دهند.
همان*گونه که خورشید پشت ابر نمی*رود، بلکه این ابر است که جلو او را می*گیرد. در«دعای ابوحمزه ثمالی» هم در مورد خداوند متعال این*گونه می*خوانیم:
من معتقدم که تو از مخلوقات خودت در حجاب نیستی و تنها اعمال بندگان است که ایشان را از تو محجوب نموده است، نه تو.