طلوع واژه های سبز
واژه های سبز در دلها می میرد
در دفتر خاطرات برگ ها همه مانده سپید
کسی جز غم به سراغم نمیآ د
دستهای لرزانم ستاره ها را اندازه میگیرد
در چشم های تو میخواند
هر پرنده یپام دل خوشی و سرودی شاد
دیده گانم آسمان را مینگرد
وای... با من چقدر فاصله دارد....
من به اندازه شادی خورشید
غمگینم و با مهتاب , سرد
اگر بین منوتو فاصله زیاد باشد...
نقش تو در سایه باد
شکل تازه ای بخود میگیرد
نقش برجسته تو در ذهن من میماند
یادم با تو در این ترسیم و نقش , مجسم می شود
مهربانی و عاطفه در تو تمام شدنی نیست
که باز هم باتو می آید...
واژه های سبز را به "مرگ "... آری نباید
وگر چنین شود
برای من تمامی واژه های سبز را در باغچه یا گلدان میکارم آیا می رویند؟
من به طلوع واژه های سبز خویش ایمان دارم که خدارا در بر دارند
تا زندگی برای همه ما سبز تازه و شادمان شکل گیرد
شکلی وسیعی به دیدگانمان در عالم در همه ابعا د...
"سونات آبی ایرانی"