صبورانه
من با بهار آمده , بهاران را خواهانم
توفانیست گویی باز هوای چشمان خیسم
من دل بی دلهره و بی هوسی می خواهم
دنبال ستاره های خندان و خورشید گرم
آبی ابر و آسمان پاک و رویا نه کابوس می گردم
من آن صبح صادق را طلب دارم از آشنائی هردم
با صداقت خواهان کلام "سلام " یا "دوستت دارم "
ترانه های من دیگر نیستند در جاده حزن وغم
صبورانه با سکوت باغچه خواندن با گلهای مهربان زیر بارانم
این من معصوم ز سلاخ خانه تو دل بسته... آزاد گشتم
با صدای بی رمقت مبر نامم
دیگر حسرتی به جا نمانده در زوایای این قلب و نه بغضی در صدایم
تو نه مجنونی نه میدانی" دوست داشتن" عاشق بودن" چگونه خدا نهاده بهر آدم
برایت هردو در هوس خلاصه میشود و بی مفهوم
می بینمت در کوچه ها آواره و در خانه ات ... مغموم
دیگر نوای تو نمی سازد غوغائی در دلم
همان باش که بوده ای ترا خوب شناختم
تو نبودی مرد بامعرفت این راه حتی یک آدم ...
تو دیوی پرز وسوسه وراء نقابی بر چهره می زنی هر دم ...
مرا با تو دوزخی کاری نیست مرا سوی آسمان یا فردوس خدایم
گذشتن از تو مثل شکست شیطان صبورانه بهر آدم
یا مثل گذر از پل صراط بهتر ین اینست... شکر رها گشتم
"سونات آبی ایرانی"