گله های پائیز از ما
نسیمی میرقصد و سیب ها یکی یکی بر زمین می افتد
کسی آنها را در سبد می گذارد
برگهای زرد پادیز را زیر پا له می کننند
کسی صدای ناله آنها را نمی شنود
خیابانها از سردی پائیز بی رهگذرند
آدم ها سریع دست در جیب هاشان به سوی خانه میدوند
گوئی کسی تنهائی باغچه را نمی بیند
دلم برایشان می سوزد
این سوزش را در قلبم جا داده تا فراموشم نشود
که شیرینی شهد گلها را دیگر زنبوران نمی خواهند
گوئی با پائیز همه خوبیها رفته اند
آری گله های پائیز از ما پرمفهوم و صدا اما با نخ سکوت در بندند
مگر پائیز زیبا نیست ؟ همیشه گرمای خورشید ... ؟
به خودم میگویم سردی زمستان هم زیباست و باید باشد
کسی حرف هایم را احساس نمی کند
در خلوت شبهای پائیز یا زمستان که بزودی میآید دلم برای
همه این لطائف میلرزد ... می سوزد
پائیز گله دارد و با غم خویش تنها و کسی نمی بیند اما
با تمام این گله ها نگاه کن پائیز چون خدا عجب !!!چه صبری دارد....
"سونات آبی ایرانی"