کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: گزیده ای از اشعار خواجه حافظ شیرازی

  1. #1
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۹۴ [ ۲۰:۱۰]
    نوشته ها
    3,967
    امتیاز
    113,580
    سطح
    1
    Points: 113,580, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryThree FriendsYour first GroupCreated Album picturesTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    168
    سپاس ها
    32
    سپاس شده 342 در 299 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    گزیده ای از اشعار خواجه حافظ شیرازی


    گزیده ای از اشعار خواجه حافظ شیرازی

    گنجینه بهترین اشعار
    ساقی به نور باده برافروز جام ما

    مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

    ما در پیاله عکس رخ یار دیده*ایم

    ای بی*خبر ز لذت شرب مدام ما

    هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

    ثبت است بر جریده عالم دوام ما

    چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان

    کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

    ای باد اگر به گلشن احباب بگذری

    زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

    گو نام ما ز یاد به عمدا چه می*بری

    خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

    مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است

    زان رو سپرده*اند به مستی زمام ما

    ترسم که صرفه*ای نبرد روز بازخواست

    نان حلال شیخ ز آب حرام ما

    حافظ ز دیده دانه اشکی همی*فشان

    باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

    دریای اخضر فلک و کشتی هلال

    هستند غرق نعمت حاجی قوام ما
    باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است / خواجه حافظ شیرازی
    redirect.php?a=redirect.php?a=redirect.php?a=redirect.php?a=
    باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است

    شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

    ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته*ای

    کت خون ما حلالتر از شیر مادر است

    چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه

    تشخیص کرده*ایم و مداوا مقرر است

    از آستان پیر مغان سر چرا کشیم

    دولت در آن سرا و گشایش در آن در است

    یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

    کز هر زبان که می*شنوم نامکرر است

    دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت

    امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است

    شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم

    عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است

    فرق است از آب خضر که ظلمات جای او است

    تا آب ما که منبعش الله اکبر است

    ما آبروی فقر و قناعت نمی*بریم

    با پادشه بگوی که روزی مقدر است

    حافظ چه طرفه شاخ نباتیست کلک تو

    کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است

    redirect.php?a=redirect.php?a=redirect.php?a=*******
    بیار باده که بنیاد عمر بر بادست / خواجه حافظ شیرازی

    بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

    بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

    غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

    ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست

    چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

    سروش عالم غیبم چه مژده*ها دادست

    که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین

    نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

    تو را ز کنگره عرش می*زنند صفیر

    ندانمت که در این دامگه چه افتادست

    نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر

    که این حدیث ز پیر طریقتم یادست

    غم جهان مخور و پند من مبر از یاد

    که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست

    رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

    که بر من و تو در اختیار نگشادست

    مجو درستی عهد از جهان سست نهاد

    که این عجوز عروس هزاردامادست

    نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل

    بنال بلبل بی دل که جای فریادست

    حسد چه می*بری ای سست نظم بر حافظ

    قبول خاطر و لطف سخن خدادادست
    redirect.php?a=redirect.php?a=redirect.php?a=*****
    در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع / خواجه حافظ شیرازی

    در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

    شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

    روز و شب خوابم نمی*آید به چشم غم پرست

    بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

    رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

    همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

    گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو

    کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

    در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست

    این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

    در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست

    ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

    بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است

    با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

    کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

    تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

    همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو

    چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

    سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

    تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

    آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
    آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
    redirect.php?a=redirect.php?a=redirect.php?a=
    خواجه حافظ شیرازی / درد عشقي كشيده*ام كه مپرس
    درد عشقي كشيده*ام كه مپرس
    زهر هجري چشيده*ام كه مپرس
    گشته*ام در جهان و آخر كار
    دلبري برگزيده*ام كه مپرس
    آنچنان در هواي خاك درش
    مي*رود آب ديده*ام كه مپرس
    من بگوش خود از دهانش دوش
    سخناني شنيده*ام كه مپرس
    سوي من لب چه مي*گزي كه مگوي
    لب لعلي گزيده*ام كه مپرس
    بي تو در كلبه گدايي خويش
    رنجهايي كشيده*ام كه مپرس
    همچو حافظ غريب در ره عشق
    به مقامي رسيده*ام كه مپرس
    redirect.php?a=redirect.php?a=******
    ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم / خواجه حافظ شیرازی

    به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

    که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

    ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم

    مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

    مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت

    ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا

    دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی

    تو از این چه سود داری که نمی*کنی مدارا

    همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

    به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

    چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی

    دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را

    به خدا که جرعه*ای ده تو به حافظ سحرخیز

    که دعای صبحگاهی اثری کند شما را
    redirect.php?a=redirect.php?a=*******
    گر از این منزل ویران به سوی خانه روم / حافظ

    گر از این منزل ویران به سوی خانه روم

    دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم

    زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم

    نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

    تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک

    به در صومعه با بربط و پیمانه روم

    آشنایان ره عشق گرم خون بخورند

    ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم

    بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار

    چند و چند از پی کام دل دیوانه روم

    گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز

    سجده شکر کنم و از پی شکرانه روم

    خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر

    سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم
    redirect.php?a=redirect.php?a=redirect.php?a=
    گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن / خواجه حافظ شیرازی

    بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

    و اندر آن برگ و نوا خوش ناله*های زار داشت

    گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست

    گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

    یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

    پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

    در نمی*گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست

    خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

    خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

    کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

    گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن

    شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

    وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر

    ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

    چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

    شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت
    redirect.php?a=redirect.php?a=redirect.php?a=***
    چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من / خواجه حافظ شیرازی

    چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من

    ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من

    روی رنگین را به هر کس می*نماید همچو گل

    ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من

    چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین

    گفت می*خواهی مگر تا جوی خون راند ز من

    او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود

    کام بستانم از او یا داد بستاند ز من

    گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست

    بس حکایت*های شیرین باز می*ماند ز من

    گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود

    ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من

    دوستان جان داده*ام بهر دهانش بنگرید

    کو به چیزی مختصر چون باز می*ماند ز من

    صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم

    عشق در هر گوشه*ای افسانه*ای خواند ز من
    redirect.php?a=redirect.php?a=*******
    سحرم دولت بیدار به بالین آمد / خواجه حافظ شیرازی


    سحرم دولت بیدار به بالین آمد

    گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

    قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

    تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

    مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای

    که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد

    گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد

    ناله فریادرس عاشق مسکین آمد

    مرغ دل باز هوادار کمان ابرویست

    ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

    ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست

    که به کام دل ما آن بشد و این آمد

    رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار

    گریه*اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

    چون صبا گفته ی حافظ بشنید از بلبل

    عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد
    redirect.php?a=redirect.php?a=redirect.php?a=*
    زنده به عشق / خواجه حافظ شیرازی

    معاشران گره از زلف یار باز کنید

    شبی خوش است بدین قصه*اش دراز کنید

    حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

    و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

    رباب و چنگ به بانگ بلند می*گویند

    که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

    به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

    گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

    میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

    چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

    نخست موعظه پیر صحبت این حرف است

    که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

    هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

    بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

    وگر طلب کند انعامی از شما حافظ

    حوالتش به لب یار دلنواز کنید
    redirect.php?a=redirect.php?a=*****
    درخت دوستی / خواجه حافظ شیرازی

    درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

    نهال دشمنی برکن که رنج بی*شمار آرد

    چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان

    که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

    شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

    بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

    عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است

    خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد

    بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال

    چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد

    خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت

    بفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آرد

    در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ

    نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد
    redirect.php?a=redirect.php?a=*****
    ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی / خواجه حافظ شیرازی

    سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

    آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

    تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

    جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

    سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

    دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

    آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

    چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

    خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

    خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

    چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

    همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

    ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

    خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

    ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

    که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
    ماه مبارک رمضان از نظر خواجه ی شیراز لسان الغیب حافظ
    redirect.php?a=redirect.php?a=redirect.php?a=redirect.php?a=*******
    زان می عشق کز او پخته شود هر خامی

    گر چه ماه رمضان است بیاور جامی

    روزها رفت که دست من مسکین نگرفت

    زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی

    روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل

    صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

    مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد

    که نهاده*ست به هر مجلس وعظی دامی

    گله از زاهد بدخو نکنم رسم این است

    که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی

    یار من چون بخرامد به تماشای چمن

    برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی

    آن حریفی که شب و روز می صاف کشد

    بود آیا که کند یاد ز دردآشامی

    حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد

    کام دشوار به دست آوری از خودکامی
    redirect.php?a=redirect.php?a=redirect.php?a=redirect.php?a=

    سونات
    دانوب آبی

  2. کاربر روبرو از پست مفید sonat سپاس کرده است .

    Dorhato (چهارشنبه ۱۹ تیر ۹۸)

  3. #2
    کاربر سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۲۶ مرداد ۹۸ [ ۱۷:۴۵]
    نوشته ها
    116
    امتیاز
    457
    سطح
    1
    Points: 457, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    250 Experience Points31 days registered
    سپاس ها
    173
    سپاس شده 0 در 0 پست

    چند بیت از حافظ

    ای پادشه خــــوبان داد از غــم تنهایی....دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی....دایـــم گـــل این بستان شـــاداب نمــــی مــاند....دریـــــــاب ضعیـفـــان را در وقــــت تــــوانـایــــی…

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •