کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 14

موضوع: ** خاطرات و درس هایی از شهدا **

  1. #1
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۷:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,503 در 1,241 پست
    حالت من
    Khejalati

    ** خاطرات و درس هایی از شهدا **

    دليل محكم (شهيد غلامعلي پيچك)

    پيچك هميشه برايم الگو خواهد بود.
    زخمي بود و خون زيادي از او رفته بود. موقعيت طوري بود كه مي*بايست در اولين فرصت خود را به پادگان سر پل ذهاب مي*رسانديم.


    غلامعلي با تن خسته و مجروح به صورت نشسته نمازش را خواند.


    شايد مي*دانست قبل از رسيدن به پادگان به لقاءالله خواهد پيوست.
    همين كار او دليل محكمي براي من بود كه نماز را هميشه سر وقت بخوانم.

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید | عضویت]



    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  2. 2 کاربر از پست مفید دنیای خاموش من سپاس کرده اند .

    ‏Mahboob (یکشنبه ۱۱ فروردین ۹۲),nasim.h (دوشنبه ۲۸ اسفند ۹۱)

  3. #2
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۷:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,503 در 1,241 پست
    حالت من
    Khejalati
    شهید سید محمدعلی جهان آرا

    در زمان دفاع از شهر خرمشهر خطاب به معدود رزمندگان غریب گفت:

    بچه ها اگر شهر هم سقوط کرد و دست دشمن افتاد نگران نباشید آن را دوباره فتح می کنیم. مواظب باشید که ایمانتان سقوط نکند.



    دلمان با یادشان شاد...



    جهت تعجیل در فرج:

    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  4. کاربر روبرو از پست مفید دنیای خاموش من سپاس کرده است .

    ‏Mahboob (یکشنبه ۱۱ فروردین ۹۲)

  5. #3
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۷:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,503 در 1,241 پست
    حالت من
    Khejalati
    مبادا شهدا فراموشمان شوند...

    من هرگز اجازه نمیدهم که صدای حاج همت در درونم گم شود.این سردار خیبر قلعه قلب مرا نیز فتح کرده است.



    شهید سید مرتضی آوینی


    ترس از مرگ



    سید شهیدان اهل قلم شهید سید مرتضی آوینی :








    آنان را که از مرگ می ترسند از کربلا می رانند.




    جهت تعجیل در فرج:


    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم






    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  6. #4
    مدیر انجمن

    آخرین بازدید
    پنجشنبه ۰۸ تیر ۹۶ [ ۲۲:۳۵]
    محل سکونت
    زیر بارون بدون چتر
    نوشته ها
    490
    امتیاز
    21,296
    سطح
    1
    Points: 21,296, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryThree FriendsYour first GroupCreated Album pictures10000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    313
    سپاس ها
    1,267
    سپاس شده 1,365 در 535 پست
    حالت من
    Khonsard
    کاش از ما نپرسند!ای کاش از ما نپرسند که بعد از شهدا چه کردهایم !؟؟؟؟؟؟؟؟
    از این سوال سخت شرم دارم از اینکه اینقدر رفاه زده ام از صدای خواب آلود شرم دارم
    اصلا مگر صدای خواب آلود من به گوش کسی خواهد رسید



    برای شادی روح شهدا صلوات
    وقتی به دنیا آمدم آنقدر جا خوردم که تا دو سال قدرت حرف زدن نداشتم!

  7. کاربر روبرو از پست مفید ‏Mahboob سپاس کرده است .

    دنیای خاموش من (یکشنبه ۱۸ فروردین ۹۲)

  8. #5
    مدیر انجمن

    آخرین بازدید
    پنجشنبه ۰۸ تیر ۹۶ [ ۲۲:۳۵]
    محل سکونت
    زیر بارون بدون چتر
    نوشته ها
    490
    امتیاز
    21,296
    سطح
    1
    Points: 21,296, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryThree FriendsYour first GroupCreated Album pictures10000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    313
    سپاس ها
    1,267
    سپاس شده 1,365 در 535 پست
    حالت من
    Khonsard
    ادب(شهید علی اصغر ارسنجانی )
    راوی:سید ابوالفضل کاظمی ودوستلن شهید
    برف شدیدی باریده بود وقتی قطار دو کوهه وارد ایستگاه تهران شد ساعت دو نیمه شب بود با چند نفر از رفقا حرکت کردیم علی اصغر را جلوی خانه شان در خیابان طیب پیاده کردیم پای او هنوز مجروح بود
    فردا رفتم به علی اصغر سر بزنم وقتی وارد خانه شدیم مادر علی اصغر جلوآمد بی مقدمه گفت:آقا سید شما یه چیزی بگو! ؟
    بعد ادامه داد :دیشب دو ساعت با پای مجروح پشت در خانه تو برف نشسته اما راضی نشده در بزنه وما رو صدا کنه صبح که پدرش می خواسته بره مسجد اصغر رو دیده!
    از علی اصغر این کارها بعید نبود احترام عجیبی به پدرش ومادرش می گذاشت ادب بالاترین شاخصه او بود این روحیه را در جبهه هم از او دیده بودم بچه ها عاشق او بودند فراموش نمی کنم پیک گردان لباس ها ی کثیف خودش را برای شستن آماده کرد بعد جایی رفت وبرگشت وقتی آمد لباس هایش شسته شده روی بند بود!خیلی پرس وجو کرد بعدها فهمید این کار توسط فرمانده او علی اصغر ارسنجانی انجام شده !در مجالس اهل بیت سنگ تمام می گذاشت با بدن مجروح خودش ساعت ها بر سر وسینه می زد در دو کوهه به او وچند نفر دیگر بکائون (کسانی که زیاد در خوف خدا اشک می ریزند) می گفتند
    از مطرح شدن فراری بود تلاش می کرد کسی او را نشناسد از جایی عبور می کردیم پاچه شلوارش توی جوراب بود برای یک فرمانده صحنه جالبی نبود اشاره کردم که درستش کند اما او از قصد درست نکرد! بعدا از او سوال کردم گفت :بگذار فکر کنند ما چیزی حالیمون نیست !اینطوری کسی رو ما حساب نمی کنه !کمتر مطرح می شیم !
    حاج همت اهمیت این فرمانده لایق را فهمیده بود برای فرماندهی گردان او را انتخاب کرد شهید سعید مهتدی هم جانشین او بود مدتی با حاج همت برای شناسایی به منطقه بمو رفتند همانجا به سختی مجروح شد این مجروحیت دو سال او را از میادین رزم دور کرد در بیمارستان همه از روحیه وصبر او تعجب می کردند سخت ترین عمل های جراحی بر روی او انجام می شد اما در اوج درد لبخند می زد
    سال 65 دوباره فرماندهی گردان میثم را بر عهده گرفت یکی از گردان ها ی خوب لشگر را با یک کارد قوی به راه انداخت همه کارهای برای رضای خدا بود اصطلاحات جالبی داشت می گفت :این فرماندهی گردان ما رو باد می کنه !اگر خودمان سوزن نزنیم ،دنیا به ما سوزن می زنه !
    گردان او در چندین منطقه پدافندی حضور داشت در عملیات های کربلای پنج وکربلای هشت حماسه آفرید
    در کربلای هشت در کنار کانال ماهی در شلمچه مستقر بودیم منطقه نسبتا آرام بود چند نفری از دوستان صمیمی ما واز بچه های گردان شهید شده بودند
    اصغر حال وروز عجیبی داشت حر ف های عجیبی می زد انگار فهمیده بود زمان سفر رسیده ،یکدفعه دیدم اصغر پلاک خودش را از گردنش خارج کرد وانداخت داخل آب !
    با تعجب گفتم :داش اصغر چیکار کردی !؟کمی مکث کرد وگفت:بگذار از ما چیزی نمونه !دوست ندارم وقتی خبر ما تو محل پخش میشه همه بگن سردار ...فرمانده ...دوست دارم هم پیکرم هم پیدا شد کسی نشناسه !
    ساعتی بعد پاتک سنگین عراق شروع شد تا آنجا که میشد مقاومت کردیم من رفتم وتعدادی از نیروهای گردان کمیل را به خط آوردم وقتی رسیدم بچه ه یک خط عقب آمده بودند خیلی ناراحت اصغر بودم یاد آخرین صحبت های او با مادرش افتادم می گفت :مادر من دوست دارم به عشق حضرت زهرا (س)فانی فی الله شوم
    اصغر با یک تیر بار عراقی ها را معلل کرده بود تا نیروهای گردانش به عقب بروند بعد هم تنها وغریب به سوی خدا رفت جسم خاکی او بر خاک شلمچه افتاد دیگراز علی اصغر خبری نشد
    تا بعد از شهادت اصغر هیچکس در محله آنها حتی خانواده اش نمی دانستند او سال ها فرمانده بوده بعد ها دو برادر دیگر اصغر هم به کاروان شهدا پیوستند
    جانشین گردا می گفت :وقتی مقام معظم رهبری به منزل شهیدان ارسنجانی تشریف فرما شدند به مادر اصغر اشاره کردند وفرمودند :این نور است واین مادر نور علی نور .

    برای شادی روح شهدا صلوات
    وقتی به دنیا آمدم آنقدر جا خوردم که تا دو سال قدرت حرف زدن نداشتم!

  9. کاربر روبرو از پست مفید ‏Mahboob سپاس کرده است .

    دنیای خاموش من (یکشنبه ۱۸ فروردین ۹۲)

  10. #6
    مدیر انجمن

    آخرین بازدید
    پنجشنبه ۰۸ تیر ۹۶ [ ۲۲:۳۵]
    محل سکونت
    زیر بارون بدون چتر
    نوشته ها
    490
    امتیاز
    21,296
    سطح
    1
    Points: 21,296, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryThree FriendsYour first GroupCreated Album pictures10000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    313
    سپاس ها
    1,267
    سپاس شده 1,365 در 535 پست
    حالت من
    Khonsard
    مجید
    راوی:بچه های تفحص
    نام شهید مجید پازوکی برای بچه های تفحص نام آشنایی است او یکی از بسیجیان غریب وگمنام هشت سال دفاع مقدس بود بعد از پایان جنگ نیز راهی مناطق عملیاتی شد وتا پای جان به دنبال پیکرمطهر شهدا بود
    مجید هم مزد زحماتش را گرفت ودر منطقه فکه در حالی که مسـئول تفحص لشگر 27حضرت رسول (ص)بود با پیکری خونین به قافله شهدا پیوست
    تازه در برون مرزی شلمچه در خاک عراق مشغول کار شده بودیم هر روز یک تیم از بچه ها به سرپرستی مجید پازوکی داخل خاک عراق میرفتند برای اینکه عراقی ها حساسیت نداشته باشند قرار بود نگوییم از بچه های جنگ هستیم دست مجید از زمان جنگ توسط عراقی ها مجروح شده بود برای همین وقتی آنها سوال کردند به آنها گفت :دستم را سگ گاز گرفته!!همیشه هم بساط خنده ما به راه بود عراقی ها هم منظور او را نمیفهمیدند من
    را هم اینطور معرفی کرد حاج قاسم دارای مدرک دکترا وفارغ التحصیل از آمریکاست !همیشه خداخدا
    میکردم کسی مریض نشود !!
    افسرمسئول عراقی ها خیلی دوست داشت از آمریکا بیشتر بداند خیلی دوست داشت به من نزدیک شود من هم تنها سفربرون مرزی ام داخل خاک عراق بود آن هم زمان با جنگ .برای همین جوابش را نمی دادم یک روز از من پرسید :میتوانی انگلیسی صحبت کنی؟من هم برای جلوگیری از آبروریزی گفتم :اجازه ندارم!اما عاقبت بلایی که فکرش را میکردم برسرم نازل شد! یک روز افسر عراقی آمد وگفت :همسرم مریض شده پایش ورم کرده !داروی خوب میخواهم من هم کمی فکر کردم وگفتم :فردا برایت دارو میاورم شب کمیسیون پزشکی در مقر برپا شد!من ومجید وآشپز وراننده لودر اعضای جلسه بودیم !قرار شد بی خطرترین راه را انتخاب کنیم
    توی مقر مقداری خمیر دندان تاریخ گذشته داشتیم آن را با رب گوجه مخلوط کردم وتوی ظرفی قرار دادم!
    صبح فردا وارد خاک عراق شدیم افسر بعثی بلافاصله سراغ من آمد داروی اختراعی را به او دادم وگفتم :این خیلی کمیاب است روی محل ورم بمال وخوب گرم نگه دار !
    هفته بعد دوباره این افسر بعثی پیداش شد خیلی ترسیدم میخواستم برگردم اما زودتر جلو آمد مرا بغل کرد وگفت :حاج قاسم ممنون ،تو طبیب حاذقی هستی!!همسرم خوب شده !!

    redirect.php?a=redirect.php?a=redirect.php?a=** redirect.php?a=****
    هروقت از جستجو برمیگشتیم قمقمه من خالی بود اما قمقمه مجید پر بود لب به آب نمی زد انگار دنبال یک جای خاص بود ننن
    نزدیک ظهر روی یک تپه کوچک توی فکه نشسته بودیم حالت مجید خیلی عجیب بود با تعجب به اطراف نگاه میکرد
    یک دفعه بلند شد وگفت:پیدا کردم این همون بلدوزره !
    بعد سریع به آن سمت رفت در کنار بلدوزر یک خاکریز کوچک بود کمی آن طرف تر یک سیم خاردار قرار داشت مجید به آ
    آن سمت رفت انگار اینجا را کاملا میشناخت
    خاک ها را کمی کنار زد پیکر دو شهید گمنام در کنار سیم خاردار نمایان شد مجید قمقمه آب را برداشت وروی صورت
    شهدا می ریخت آبها را می ریخت وگریه میکرد
    می گفت :بچه ها ببخشید اون شب بهتون آب ندادم به خدا نداشتم ....مجید روضه خوان شده بوده و...



    برای شادی روح شهدا صلوات
    وقتی به دنیا آمدم آنقدر جا خوردم که تا دو سال قدرت حرف زدن نداشتم!

  11. 2 کاربر از پست مفید ‏Mahboob سپاس کرده اند .

    nasim.h (جمعه ۲۳ فروردین ۹۲),دنیای خاموش من (یکشنبه ۱۸ فروردین ۹۲)

  12. #7
    مدیر انجمن

    آخرین بازدید
    پنجشنبه ۰۸ تیر ۹۶ [ ۲۲:۳۵]
    محل سکونت
    زیر بارون بدون چتر
    نوشته ها
    490
    امتیاز
    21,296
    سطح
    1
    Points: 21,296, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryThree FriendsYour first GroupCreated Album pictures10000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    313
    سپاس ها
    1,267
    سپاس شده 1,365 در 535 پست
    حالت من
    Khonsard
    حر انقلاب / شهید شاهرخ ضرغام
    قهرمان کشتی فرنگی بود. وزن فوق سنگین.در اردوی تیم ملی هم حضور داشت.
    اما رفقایش انسانهای خوبی نبودند. هر روز بعد از باشگاه به دنبال کاباره و خلاف و ... بودند.
    کم کم به این کار عادت کرد. کشتی را رها کرد . شاهرخ زندگیش را در کارهای خلاف سپری می کرد. به طوری که شهروز جهود(یهودی صاحب چندین کاباره و.. در تهران) از او دعوت به همکاری کرد.
    شاهرخ هر روز به دنبال کاباره شهروز می رفت.
    مواظب بود کسی آنجا را به هم نریزد! قد بلند و قیافه خشن و .. باعث شد که حتی ماموران کلانتری هم از او حساب می بردند!
    از کاسبها باج می گرفت. هیچ کس هم جرات نداشت در مقابل او قد علم کند. شبهایی که پول نداشت به میدان شوش می رفت. از راننده کامیونها باج می گرفت!
    برای خودش دار و دسته ای داشت.گنده لاتهای تهران از او حساب می بردند.اصغر ننه لیلا، حسین فرزین،ناصر کاسه بشقابی و...از رفقای او بودند که بعد از انقلاب به دستور دادگاه اعدام شدند.
    برای شاهرخ هم حکم اعدام آمده بود
    اما!
    شاهرخ همه پلهای پشت سر را خراب نکرده بود.او با همه فساد و.... اما در محرم و ماه رمضان انسان دیگری می شد.اعضای هیئت جوادالائمه(ع) این را بخوبی تایید می کنند.
    محرم 57 روحانی هیئت ساعتها با شاهرخ صحبت کرد. از عاشورای آن سال شاهرخ انسان دیگری شد.شاهرخ حری شده بود برای نهضت عاشورایی انقلاب امام.
    البته در تغییر مسیر او، دعاهای مادرش بی تاثیر نبود.
    شاهرخ یتیم بزرگ شده بود. اما مادر پیری داشت که از کارهای او خیلی ناراحت می شد.او کاری نمی توانست بکند الا دعا!
    در ایام انقلاب همپای مردم در راهپیمایی ها شرکت می کرد. با پیروزی انقلاب وارد کمیته شد.عاشق امام بود.
    روی سینه اش خالکوبی کرده بود: فدات بشم خمینی.

    در همه عملیاتها و ماموریتها جلوتر از بقیه بود.در درگیری های گنبد، کردستان، خوزستان و ... قبل از بقیه حضور داشت.
    با شروع جنگ خود را به خوزستان رساند.او به واحد جنگهای نامنظم فدائیان اسلام پیوست.
    شاهرخ ضرغام همیشه از خدا می خواست گذشته اش را ببخشد.
    می خواست چیزی از او نماند.نه نام نه نشان، نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر!
    خدا هم دعای او را مستجاب کرد. او به جرگه سرداران گمنام و بی نشان دفاع مقدس پیوست.سردارانی که هیچ نشانی از آنها باقی نمانده.
    ـــــــــــــــــــــــــ ــــــ
    راوی:دوستان شهید شاهرخ ضرغام



    وقتی به دنیا آمدم آنقدر جا خوردم که تا دو سال قدرت حرف زدن نداشتم!

  13. کاربر روبرو از پست مفید ‏Mahboob سپاس کرده است .

    دنیای خاموش من (دوشنبه ۲۶ فروردین ۹۲)

  14. #8
    مدیر انجمن

    آخرین بازدید
    پنجشنبه ۰۸ تیر ۹۶ [ ۲۲:۳۵]
    محل سکونت
    زیر بارون بدون چتر
    نوشته ها
    490
    امتیاز
    21,296
    سطح
    1
    Points: 21,296, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryThree FriendsYour first GroupCreated Album pictures10000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    313
    سپاس ها
    1,267
    سپاس شده 1,365 در 535 پست
    حالت من
    Khonsard
    چهار ساله بود ، مریضی سختی گرفت . پزشکان جوابش کردند . گفتند : این بچه زنده نمی ماند ! پدرش او را نذر آقا اباالفضل (ع) کرد . به نیت آقا به فقرا غذا می داد . تا اینکه به طرز معجزه آسایی این فرزند شفا یافت !هر چه بزرگتر میشد ارادت قلبی این پسر به قمر بنی هاشم بیشتر میشد . تاریخ تولد شناسنامه را تغییر داد و به جبهه رفت !در جبهه انقدر شجاعت از خود نشان داد که مسئول دسته گروهان اباالفضل (ع) از لشگر امام حسین (ع) شد . خوشحال بود که به عاشقان اربابش خدمت می کند .علیرضا کریمی شانزده سال بیشتر نداشت .آخرین باری که به جبهه می رفت گفت : راه کربــــــــــــــلا که باز شد برمیـــــگردم !شانزده سال بعد پیکرش بازگشت . همان روزی که اولین کاروان به طور رســــمی به سوی کربـــــــــــــــلا می رفت !!!آمده بود به خواب مسئول تفحص ، گفته بود : زمانش رسیده که من برگـــردم !!! مــــــحل حضورپیکرش را گفته بود !! عجیب بود .

    پیکرش به شهردیگری منتقل شد . مدتی بعد او را آوردند ، روزی که تشییع شد روز تاســوعابود . روز اباالـــفضل(ع) در پایان آخرین نامه اش برای من و شما نوشته بود : به امید دیدار در کربلا_ برادر شما علیرضا .حالا هرکس مشکلی برای سفر کربلا داره به سراغ علیرضا میره ...
    راوی : مادر شهید
    redirect.php?a=redirect.php?a=redirect.php?a=** redirect.php?a=*****


    علیرضا در 16 سالگی و 3 ماه قبل از شهادت وصیتنامه خود را نوشت . فرازهایی از وصیتنامه شهید علیرضا کریمی : " هرگز آنان که در راه خدا کشته می شوند مرده نپندارید ، بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگار خویش روزی می خورند " به نام خدا و با سلام بر حضرت مهدی (عج) و نائب برحقش امام خمینی و تمامی کسانی که در راه اسلام خدمت میکنند . شکر خدا را مینمایم که قدری مهلتم داد تا اسلام واقعی را بشناسم و در تاریکی جهل از دنیا نروم . انقلاب اسلامی باعث شد که سر از گریبان خود بیرون آوریم و دور و بر خود را بنگریم و به زندگی از دید دیگری نگاه کنیم . آری امام کاری بس عظیم کرد . باعث شد دنیا از خواب بیدار شود و انسانیت را دوباره یادآوری نمود . من خوشحالم که جانم را نثار اسلام و مکتب رسول الله (ص) و علی (ع) میکنم و افتخار میکنم که مرام و مکتب من اسلام است . اسلام به من فهماند که چگونه بیندیش و چگونه راه را انتخاب کن . من با قلبی روشن خون خود را برای اسلام می ریزم و پیام می رسانم که با جاری شدن خونمان است که حکومت ما نورانی تر و به حکومت عدل صاحب الزمان (عج) متصل می شود . امیدوارم که حکومت ما زمینه ساز انقلاب امام مهدی (ع) باشد . اما مادر جان بعد از شنیدن خبر شهادتم اشک نریز ، زیرا امام بزرگوار ما نیز در سوگ فرزندش اشک نریخت ، چون می دانست رضای خدا در این امر است . و شما پدر بزرگوارم وصیتم به شما این است که راه مرا در کمک به فقرا و نیازمندان ادامه دهید . شما خواهرانم ؛ شما هم زینب زمان باشید و پسرانتان را حسین وار تربیت کنید و در راه خدا مبارزه کنید . خدایا تو میدانی که من هر چه کرده ام برای رضای تو بوده ، پس ما را یاری کن که در راه تو قدم برداریم . خدایا اسلام را پیروز کن و اگر در من لیاقت می بینی شربت گوارای شهادت را به من بنوشان . و شما ای منافقین فراری از خلق که بعد از پیروزی انقلاب ، فقط اسم و نام سازمانتان را به دنبال می کشید ، به عنوان یک برادر دلم برای شما می سوزد ، یک مشت جوان پاک که رهبرشان آنها را منحرف کرده اند . کمی فکر کنید ! به خود بیایید ! خدایا این پیر جماران ، این بت شکن تاریخ ، این درهم کوبنده ستمگران را در پرتو خود نگهدار . خدایا مرا به خودم وا مگذار . پدر و مادرم را نیز ببخش و آمرزشت را نصیبمان فرما . آمین یا رب العالمین برگرفته از کتاب مسافر کربلا - از آثار گروه شهید ابراهیم هادی

    وقتی به دنیا آمدم آنقدر جا خوردم که تا دو سال قدرت حرف زدن نداشتم!

  15. کاربر روبرو از پست مفید ‏Mahboob سپاس کرده است .

    دنیای خاموش من (دوشنبه ۰۲ اردیبهشت ۹۲)

  16. #9
    مدیر انجمن

    آخرین بازدید
    پنجشنبه ۰۸ تیر ۹۶ [ ۲۲:۳۵]
    محل سکونت
    زیر بارون بدون چتر
    نوشته ها
    490
    امتیاز
    21,296
    سطح
    1
    Points: 21,296, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryThree FriendsYour first GroupCreated Album pictures10000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    313
    سپاس ها
    1,267
    سپاس شده 1,365 در 535 پست
    حالت من
    Khonsard
    شهیدی که محل مزار و مدفن خود را نشان داد... ( هر روز با آقام حرف میزدم)

    شهید عارف عبدالمطلب اکبری

    غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست و بعد با زبون کر و لالی خودش با ما حرف می*زد، ما هم گفتیم: چی می*گی بابا؟! هرچی سروصدا کرد هیچ کس محلش نگذاشت. وقتی دید ما نمی*فهمیم، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید و رویش نوشت: شهید عبدالمطلب اکبری.

    خاطره*ای که خواهید خواند به شهیدی مربوط می*شود که از توانایی گفتن و شنیدن بی*بهره بود. شهید عبدالمطلب اکبری کسی بود که قبل از شهادتش قبرش را نشان هم‎رزمانش می*دهد. این شهید بزرگوار چندین وصیت‎نامه نوشته است که یکی از آنها را ما در ذیل این مطلب قرار داده*ایم. شهید عبدالمطلب اکبری سرانجام در تاریخ 4/12/1365 به شهادت رسید؛



    پنچ دقیقه قبل از اینکه برم یک نفر اومد کنارم نشست و گفت: آقا یه خاطره برات تعریف کنم؟
    گفتم: بفرمائید!


    عکسی به من نشون داد، یه پسر نوزده، بیست ساله ای بود.گفت:
    اسمش عبدالمطلب اکبری هست، این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود، در ضمن ناشنوا هم بود.یک پسر عموش هم به نام غلامرضا اکبری شهید شده،* غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست، بعد با زبون کرولالی خودش، با ما حرف می زد ، ما هم گفتیم : چی می گی بابا؟! محلش نذاشتیم، هرچی سروصدا کرد هیچ کس محلش نذاشت.

    دید ما نمی فهمیم، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید...
    روش نوشت:
    شهید عبدالمطلب اکبری، بعد به ما نگاه کرد گفت: *نگاه کنید!... خندید، ما هم خندیدیم.
    گفتیم شوخیش گرفته، دید همه ما داریم می خندیم، طفلک هیچی نگفت؛ سرش رو انداخت پائین یه نگاهی به سنگ قبر کرد با دست پاکش کرد، سرش رو پائین انداخت و آروم رفت...
    فرداش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازه¬اش رو آوردند دقیقاً توی همین جایی که با انگشت کشیده بود خاکش کردند.


    وصیت نامه اش خیلی کوتاه بود، اینجوری نوشته بود:

    « بسم ا... الرحمن الرحیم ، یک عمر هرچی گفتم به من می خندیدند ، یک عمر هرچی میخواستم به مردم محبت کنم ، فکر کردند من آدم نیستم ، مسخره ام کردند ، یک عمر هرچی جدی گفتم ، شوخی گرفتند ، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خیلی تنها بودم.
    اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام حرف می زدم ، و آقا بهم گفت: تو شهید می شی . جای قبرم رو هم بهم نشون داد ، این رو هم گفتم اما باور نکردید! »

    به نقل از: حجت الاسلام انجوی نژاد


    وقتی به دنیا آمدم آنقدر جا خوردم که تا دو سال قدرت حرف زدن نداشتم!

  17. #10
    مدیر انجمن

    آخرین بازدید
    پنجشنبه ۰۸ تیر ۹۶ [ ۲۲:۳۵]
    محل سکونت
    زیر بارون بدون چتر
    نوشته ها
    490
    امتیاز
    21,296
    سطح
    1
    Points: 21,296, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryThree FriendsYour first GroupCreated Album pictures10000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    313
    سپاس ها
    1,267
    سپاس شده 1,365 در 535 پست
    حالت من
    Khonsard
    باشنيدن صداي سوت همه به حالت سينه خيز در آمدند، خدا مي دانست كجا نشست اينبار ؛كربلايي در راه بود و بچه ها در سنگرها با خدا و مولاي خودشون خلوت كرده بودند.
    بي سيم چي پريشان به سمت رسول آمد، حاج رسول ، حاج رسول...
    چي شده؟
    حاجي بي سيم زده كه توي خط به آر پي چي زن هاتون شديدا" نياز دارن،
    حاجي گفت بهتون بگم چند تا آر پي چي زن بردارين و برين پيشش
    رسول آر پي چي زن هاي خودشو صدا زد و باهاشون اتمام حجت كرد، و گفت هر كدومتون بنابر هر دليلي نمي خواد بياد مانعي نداره و ميتونه اينجا باشه
    چند تا از بچه ها موندن و بقيّه با رسول از كانال هاي كنده شده راهي خط شدن و خودشون رو به پشت خاكريز حاج اصغر رسوندن
    حاج اصغر آر پي چي زن هاشو يكي يكي ميفرستاد و با دوربينش نگاه ميكرد و بعد از اندكي يكي ديگه رو ميفرستاد...
    ارپی جی زن ها يكي پس از ديگري از خاكريز پايين مي رفتند و وقتي تو موقعيت شليك قرار ميگرفتند به زور به سمت تانك ها شليك ميكردن و در جا شهيد مي شدند تاارپی جی زن بعدي جاي اون قبلی رو ميگرفت و اين چرخه رو ادامه ميداند تا از تعداد تانك ها كم مي شد حاج اصغر بازم فرياد ميزد : آر پي چي زن برو...
    بعضي ها هم تا پا ميشند از خاكريز برن پايين درجا با گلوله ي دشمن، به خود و خون پاكشون مي غلتيدند؛رسول كه وضعيت رو ديد رو كرد به حاج اصغر و گفت: حاجي اگه اجازه بدي من و چند نفر بريم پشت كانال و از نزديك بزنيمشون!
    اشك و گره دل كندن بر ابروي حاج اصغر افتاد و گفت : رسول من به مادرت قول دادم، ماه ديگه مراسم عقدته!!
    حاجي ، بر ميگردم ؛
    بي سيم چي و چند تا از بچه ها همراه رسول زير آتش سنگين بعثي ها خودشونو به پشت آخرين خاكريز دشمن رسوندند و رسول با دوربينش داشت موقعيت تانك ها رو بررسي ميكرد كه فهميد ديگه چيزي از خرچنگ هاي عراقي ها باقي نمونده و ميتونن از همينجا تانك ها رو هدف بگيرن
    موقعيت خوبي بود، يكي يكي آر پي چي زن ها رو توجیه كرد كه فلان جور برو از اون جا بزن و اونا هم ميرفتند و يكي ميتونست ، يكي نميتونست، يكي تا بلند ميشد ميافتاد ،
    يكي تا دل خرچنگ ها ميرفت و چند ثانيه بعد خونش رو تقديم كربلايي ها مي كرد
    ديگه موقعيت آر پي چي زن ها لو رفته بود و تا ميخواستند سرشون رو از خاكريز بيارن بيرون رگبار ميشدند
    از صداي چرخ تانك ها مي شد حدس زد كه چند تايي بيشتر نموندن و دارن به كجا مي رن
    رسول دنبال موقعيت همراه بي سيم چي آشفته به اين طرف و آن طرف مي پريد
    نگران شرمنده شدن پيش حاج اصغر بود كه بيسيم صدا كرد
    رسول داري چيكار ميكني؟! 2 تا از تانك ها شون خط ما رو شكستند و دارن ميرن طرف بچه هاي حمزه
    تا اين رو شنيد آر پي چي زن ها رو صدا كرد و به سرعت از خاكريز ها رد شد و از پشت به تانك ها رسيد
    آر پي چي زن ؛ برو ..... بزن!
    حاجي...
    چي شده؟ چرا معطلي ..... برو علي يارت ....
    من نمي تونم حاجي ، دستام ميلرزن؛
    آر پي چي از دست ارپی جی زن افتاد و رسول نگاهي تو دار به اون انداخت و بهش لبخند زد...
    از خاكريز بالا رفت و روي زانوش نشست ، هدف گرفت و لوله ي تانك به طرفش چرخيد ، نفس شو حبس كرد و با يك يا حسين شليك كرد، همزمان با شليك رسول صداي تيربار تانك ديگري به گوشش رسيد و مثل يل كربلا كه با مشك از اسب افتاد، با سلاحش از بالاي خاكريز نقش بر خاك بست
    به یاد شهید رسول ارمغانی...رفیق ... نکنه توی موقعیت های حساس ...دست و دلت بلرزه ...
    وقتی به دنیا آمدم آنقدر جا خوردم که تا دو سال قدرت حرف زدن نداشتم!

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •