کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 11

موضوع: فروغ فرخزاد

  1. #1
    کاربر ویژه

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۷ بهمن ۹۳ [ ۱۰:۳۵]
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    767
    امتیاز
    3,924
    سطح
    1
    Points: 3,924, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryCreated Album pictures1000 Experience Points1 year registered
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    32
    سپاس شده 263 در 113 پست
    حالت من
    Khonsard

    فروغ فرخزاد

    او شراب بوسه مي خواهد ز من

    من چه گويم قلب پر اميد را
    او بفكر لذت و غافل كه من
    طالبم آن لذت جاويد را

    من صفاي عشق مي خواهم از او
    تا فدا سازم وجود خويش را
    او تني مي خواهد از من آتشين
    تا بسوزاند در او تشويش را

    او بمن مي گويد اي آغوش گرم
    مست نازم كن، كه من ديوانه ام
    من باو مي گويم اي ناآشنا
    بگذر از من، من ترا بيگانه ام
    ...



    بزرگتر از آنم كه تحقير شوم
    كوچكتر از آنم كه توصيف شوم

  2. 4 کاربر از پست مفید Mahshad سپاس کرده اند .

    Eastern girl (سه شنبه ۰۴ مهر ۹۱),mahdi (پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۱),nasim.h (دوشنبه ۰۹ مرداد ۹۱),دنیای خاموش من (دوشنبه ۰۹ مرداد ۹۱)

  3. #2
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست
    مهمان

    امشب آن حسرت دیرینه ی من
    در بر دوست به سر می آید
    در فرو بند و بگو خانه تهی ست
    زین پس هرکه به در می آید

    شانه کو، تا که سر و زلفم را
    درهم و وحشی و زیبا سازم
    باید از تازگی و نرمی و لطف
    گونه را چون گل رویا سازم

    سرمه کو، تا که چو بر دیده کشم
    راز و نازی به نگاهم بخشد
    باید این شوق که در دل دارم
    جلوه بر چشم سیاهم بخشد

    چه بپوشم که چو از راه آید
    عطشش مفرط و افزون گردد
    چه بگویم که ز سِحر سخنم
    دل به من بازد و افسون گردد

    آه، ای دخترک خدمتکار
    گل بزن یر سر سینه ی من
    تا که حیران شود از جلوه ی گل
    امشب آن عاشق دیرینه ی من

    چو ز در آمد و بنشست خموش
    زخمه بر جان و دلِ چنگ زنم
    با لب تشنه دو صد بوسه ی شوق
    بر لب باده ی گلرنگ زنم

    ماه اگر خواست که از پنجره ها
    بیندم در بر او مست و پریش
    آنچنان جلوه کنم کاو ز حسد
    پرده ای ابر کشد بر رخ خویش

    تا چو رویا شود این صحنه ی عشق
    کُندر و عود در آتش ریزم
    ز آن سپس همچو یکی کولیِ مست
    نرم و پیچیده ز جا برخیزم

    همه شب شعله صفت رقص کنم
    تا زپا افتم و مدهوش شوم
    چو مرا تنگ در آغوش کشد
    مست آن گرمی آغوش شوم

    آه، گویی ز پسِ پنجره ها
    بانگ آهسته ی پا می آید
    ای خدا ،اوست که آرام و خموش
    به سوی خانه ی ما می آید

  4. #3
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست
    سرود زیبایی

    شانه های تو
    همچو صخره های سخت و پرغرور
    موج گیسوان من در این نشیب
    سینه میکشد چو آبشار نور

    شانه های تو
    چون حصارهای قلعه ای عظیم
    رقص رشته های گیسوان من بر آن
    همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم

    شانه های تو
    برج های آهنین
    جلوه ی شگرف خون و زندگی
    رنگ آن به رنگ مجمری مسین

    در سکوت معبد هوس
    خفته ام کنار پیکر تو بیقرار
    جای بوسه های من به روی شانه هات
    همچو جای نیش آتشین مار

    شانه های تو
    در خروش آفتاب داغ پرشکوه
    زیر دانه های گرم و روشن عرق
    برق میزند چو قله های کوه

    شانه های تو
    قبله گاه دیدگان پُرنیاز من
    شانه های تو
    مُهرِ سنگی نماز من!!!

  5. #4
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست
    جنون

    دل گمراه من چه خواهد کرد
    با بهاری که می رسد از راه؟
    ِیا نيازی که رنگ می گيرد
    در تن شاخه های خشک و سياه

    دل گمراه من چه خواهد کرد؟
    با نسيمی که می تراود از آن
    بوی عشق کبوتر وحشی
    نفس عطرهای سرگردان

    لب من از ترانه می سوزد
    سينه ام عاشقانه می سوزد
    پوستم می شکافد از هيجان
    پيکرم از جوانه می سوزد

    هر زمان موج می زنم در خويش
    می روم، می روم به جائی دور
    بوتهء گر گرفتهء خورشيد
    سر راهم نشسته در تب نور

    من ز شرم شکوفه لبريزم
    يار من کيست ، ای بهار سپيد؟
    گر نبوسد در اين بهار مرا
    يار من نيست، ای بهار سپيد

    دشت بی تاب شبنم آلوده
    چه کسی را بخويش می خواند؟
    سبزه ها، لحظه ای خموش، خموش
    آنکه يار منست می داند!

    آسمان می دود ز خويش برون
    ديگر او در جهان نمی گنجد
    آه، گوئی که اینهمه «آبی»
    در دل آسمان نمی گنجد

    در بهار او ز ياد خواهد برد
    سردی و ظلمت زمستان را
    می نهد روی گيسوانم باز
    تاج گلپونه های سوزان را

    ای بهار، ای بهار افسونگر
    من سراپا خيال او شده ام
    در جنون تو رفته ام از خويش
    شعر و فرياد و آرزو شده ام

    می خزم همچو مار تبداری
    بر علفهای خيس تازهء سرد
    آه با اين خروش و اين طغيان
    دل گمراه من چه خواهد کرد؟

  6. #5
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست

    فروغ فرخزاد

    مرگ من

    مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
    در بهاري روشن از امواج نور
    در زمستاني غبار آلود و دور
    يا خزاني خالي از فرياد و شور
    مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
    روزي از اين تلخ و شيرين روزها
    روز پوچي همچو روزان دگر
    سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
    ديدگانم همچو دالانهاي تار
    گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
    ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
    من تهي خواهم شد از فرياد درد
    مي خزند آرام روي دفترم
    دستهايم فارغ از افسون شعر
    ياد مي آرم كه در دستان من
    روزگاري شعله ميزد خون شعر
    خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
    مي رسند از ره كه در خاكم نهند
    آه شايد عاشقانم نيمه شب

    گل به روي گور غمناكم نهند
    بعد من ناگه به يكسو مي روند
    پرده هاي تيره دنياي من
    چشمهاي ناشناسي مي خزند
    روي كاغذها و دفترهاي من
    در اتاق كوچكم پا مي نهد
    بعد من با ياد من بيگانه اي
    در بر آينه مي ماند به جاي
    تار مويي نقش دستي شانه اي
    مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
    هر چه بر جا مانده ويران مي شود
    روح من چون بادبان قايقي
    در افقها دور و پنهان ميشود
    مي شتابند از پي هم بي شكيب
    روزها و هفته ها و ماهها
    چشم تو در انتظار نامه اي
    خيره ميماند به چشم راهها
    ليك ديگر پيكر سرد مرا
    مي فشارد خاك دامنگير خاك
    بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
    قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
    بعد ها نام مرا باران و باد
    نرم ميشويند از رخسار سنگ
    گور من گمنام مي ماند به راه
    فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

  7. #6
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست
    شب و هوس

    در انتظار خوابم و صد افسوس

    خوابم به چشم باز نميآيد

    اندوهگين و غمزده مي گويم

    شايد ز روی ناز نمي آيد

    چون سايه گشته خواب و نمي افتد

    در دامهای روشن چشمانم

    می خواند آن نهفته نامعلوم

    در ضربه هاي نبض پريشانم

    مغروق اين جوانی معصوم

    مغروق لحظه های فراموشی

    مغروق اين سلام نوازشبار

    در بوسه و نگاه و همآغوشی

    مي خواهمش در اين شب تنهايی

    با ديدگان گمشده در ديدار

    با درد ‚ درد ساكت زيبايی

    سرشار ‚ از تمامی خود سرشار

    مي خواهمش كه بفشردم بر خويش

    بر خويش بفشرد من شيدا را

    بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت

    آن بازوان گرم و توانا را

    در لا بلای گردن و موهايم

    گردش كند نسيم نفسهايش

    نوشد بنوشد كه بپيوندم

    با رود تلخ خويش به دريايش

    وحشي و داغ و پر عطش و لرزان

    چون شعله هاي سركش بازيگر

    در گيردم ‚ به همهمه ی در گيرد

    خاكسترم بماند در بستر

    در آسمان روشن چشمانش

    بينم ستاره های تمنا را

    در بوسه های پر شررش جويم

    لذات آتشين هوسها را

    می خواهمش دريغا ‚ می خواهم

    می خواهمش به تيره به تنهايی

    می خوانمش به گريه به بی تابی

    می خوانمش به صبر ‚ شكيبايی

    لب تشنه می دود نگهم هر دم

    در حفره های شب ‚ شب بی پايان

    او آن پرنده شايد می گريد

    بر بام يك ستاره سرگردان

  8. #7
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست

    فروغ فرخزاد

    راز من

    هيچ جز حسرت نباشد كار من
    بخت بد بيگانه اي شد يار من
    بي گنه زنجير بر پايم زدند
    واي از اين زندان محنت بار من
    واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
    روز و شب در چشم من راز مرا
    گوش بر در مينهد تا بشنود
    شايد آن گمگشته آواز مرا
    گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست
    فكرت آخر از چه رو آشفته است
    بي سبب پنهان مكن اين راز را
    درد گنگي در نگاهت خفته است
    گاه مي نالد به نزد ديگران
    كو دگر آن دختر ديروز نيست
    آه آن خندان لب شاداب من
    اين زن افسرده مرموز نيست
    گاه ميكوشد كه با جادوي عشق
    ره به قلبم برده افسونم كند
    گاه مي خواهد كه با فرياد خشم
    زين حصار راز بيرونم كند
    گاه ميگويد كه : كو ‚ آخر چه شد
    آن نگاه مست و افسونكار تو ؟
    ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم
    نيست پيدا بر لب تبدار تو
    من پريشان ديده مي دوزم بر او
    بي صدا نالم كه : اينست آنچه هست
    خود نميدانم كه اندوهم ز چيست
    زير لب گويم : چه خوش رفتم ز دست
    همزباني نيست تا برگويمش
    راز اين اندوه وحشتبار خويش
    بيگمان هرگز كسي چون من نكرد
    خويشتن را مايه آزار خويش
    از منست اين غم كه بر جان منست
    ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
    پاي در زنجير مي نالم كه هيچ
    الفتم با حلقه زنجير نيست
    آه اينست آنچه مي جستي به شوق
    راز من راز ني ديوانه خو
    راز موجودي كه در فكرش نبود
    ذره اي سوداي نام و آبرو
    راز موجودي كه ديگر هيچ نيست
    جز وجودي نفرت آور بهر تو
    آه نيست آنچه رنجم ميدهد
    ورنه كي ترسم ز خشم و قهر تو

  9. #8
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست
    در برابر خدا

    از تنگناي محبس تاريكي
    از منجلاب تيره اين دنيا
    بانگ پر از نياز مرا بشنو
    آه اي خدا ي قادر بي همتا
    يكدم ز گرد پيكر من بشكاف
    بشكاف اين حجاب سياهي را
    شايد درون سينه من بيني
    اين مايه گناه و تباهي را
    دل نيست اين دلي كه به من دادي
    در خون تپيده آه رهايش كن
    يا خالي از هوي و هوس دارش
    يا پاي بند مهر و وفايش كن
    تنها تو آگهي و تو مي داني
    اسرار آن خطاي نخستين را
    تنها تو قادري كه ببخشايي
    بر روح من صفاي نخستين را
    آه اي خدا چگونه ترا گويم
    كز جسم خويش خسته و بيزارم
    هر شب بر آستان جلال تو
    گويي اميد جسم دگر دارم
    از ديدگان روشن من بستان
    شوق به سوي غير دويدن را
    لطفي كن اي خدا و بياموزش
    از برق چشم غير رميدن را
    عشقي به من بده كه مرا سازد
    همچون فرشتگان بهشت تو
    ياري به من بده كه در او بينم
    يك گوشه از صفاي سرشت تو
    يك شب ز لوح خاطر من بزداي
    تصوير عشق و نقش فريبش را
    خواهم به انتقام جفاكاري
    در عشقش تازه فتح رقيبش را
    آه اي خدا كه دست توانايت
    بنيان نهاده عالم هستي را
    بنماي روي و از دل من بستان
    شوق گناه و نقش پرستي را
    راضي مشو كه بنده ناچيزي
    عاصي شود بغير تو روي آرد
    راضي مشو كه سيل سرشكش را
    در پاي جام باده فرو بارد
    از تنگناي محبس تاريكي
    از منجلاب تيره اين دنيا
    بانگ پر از نياز مرابشنو
    آه اي خداي قادر بي همتا

  10. #9
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست

    فروغ فرخزاد

    نقش پنهان


    آه اي مردي كه لبهاي مرا
    از شرار بوسه ها سوزانده اي
    هيچ در عمق دو چشم خامشم
    راز اين ديوانگي را خوانده اي
    هيچ مي داني كه من در قلب خويش
    نقشي از عشق تو پنهان داشتم
    هيچ مي داني كز اي عشق نهان
    آتشي سوزنده بر جان داشتم
    گفته اند آن زن زني ديوانه است
    كز لبانش بوسه آسان مي دهد
    آري اما بوسه از لبهاي تو
    بر لبان مرده ام جان ميدهد
    هرگزم در سر نباشد فكر نام
    اين منم كاينسان ترا جويم بكام
    خلوتي مي خواهم و آغوش تو
    خلوتي مي خواهم و لبهاي جام
    فرصتي تا بر تو دور از چشم غير
    ساغري از باده ي هستي دهم
    بستري مي خواهم از گلهاي سرخ
    تا در آن يك شب ترا مستي دهم
    آه اي مردي كه لبهاي مرا
    از شراربوسه ها سوزانده اي
    اين كتابي بي سرانجامست و تو
    صفحه كوتاهي از آن خوانده اي

  11. #10
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست

    آيينه شكسته


    ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز
    بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
    در آينه بر صورت خود خيره شدم باز
    بند از سر گيسويم آهسته گشودم
    عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم
    چشمانم را ناز كنان سرمه كشاندم
    افشان كردم زلفم را بر سر شانه
    در كنج لبم خالي آهسته نشاندم
    گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه او نيست
    تا مات شود زين همه افسونگري و ناز
    چون پيرهن سبز ببيند به تن من
    با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز
    او نيست كه در مردمك چشم سياهم
    تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند
    اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب
    كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند
    او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد
    ديوانه صفت عطر دلآويز تنم را
    اي آينه مردم من از حسرت و افسوس
    او نيز كه بر سينه فشارد بدنم را
    من خيره به آينه و او گوش به من داشت
    گفتم كه چه سان حل كني اين مشكل ما را
    بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش
    اي زن چه بگويم كه شكستي دل ما را

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •