روزها میگذره و هر روز مثل دیروزه. به دنیا میایم، پیر میشیم و به دنیا میایم و ... نگفتم میمیریم چون فکر نمیکنم کسی بمیره، فقط تغییر شکل میدیم... از طرفی همیشه هممون دنبال لذت هستیم. از هوای پاک، آب تگری، غذا خوشمزه، حمایت پدر و مادر و حتی چیزای مسخره ای مثل سیگار و ورزش و ... کیه که تجربه لذت بردن از اینا رو نداشته باشه... ولی خوشبختی دیگران هم همیشه جلوی چشممون هست. در عوض همیشه خوشحال کردن دیگران ما رو بیشتر خوشحال میکنه. این کینه و حسادت و دشمنی نیست که ما رو شاد میکنه. امیدوار کردن یک نا امید، یا راهنمایی یه درمونده... مطمئن هستم حتی موفق ترین افراد هم در مجموع درمونده ها و سرگشته هایی بیش نیستن... پس دلیلی برای دشمنی و دشمن تراشی باقی نمیمونه... واقعا لذت همینه نه چیز دیگه. لذتی که تویه تنهایی ببری دوزار به درد نمیخوره... به قول اپیکور غذا خوردن بدون دوست چیزی نیست جز زندگی گرگ و شیر! فکر میکنم دنیای ما فارغ از خرافات و حرفای بدون پایه واساس، تنها چیزی که اینروزا نیاز داره کمی محبت و همدلی هست... سعی کردم چند تا از گفته های بزرگای تاریخ رو در این مورد بذارم:


بگذار انسان بر خشم با محبت پیروز شود و بر بدی با خوبی؛ بگذار انسان در مقابل طمع کار، گشاده دست، و در برابر دروغگو، راستگو باشد. بودا

احساس وظیفه در کار نیکو و در روابط آزاردهنده است. انسان ها تشنه محبت اند نه مراقبت. برتراند راسل

اگر مرا عطای سخن گفتن به تمام زبان های مردمان و فرشتگان باشد، اما مرا محبت انسان ها نباشد، طبلی توخالی و سِنجی پر سروصدا بیش نیستم. اگر عطای نبوت داشته باشم و از تمام رازها آگاه باشم، و آنچنان ایمان و دانشی داشته باشم که با آن کوه ها را حرکت دهم، ولی انسان ها را دوست نداشته باشم، هیچ نیستم. عهد جدید، رساله اول پولس رسول به قرنتیان (اینو برای دوستای خداشناس گذاشتم، گرچه من خدا شناس نیستم ولی این حرف پولوس و کتاب مقدس رو قبول دارم...)

تمام تعقلات و اندیشه های یک مرد به یک محبت زن نمی ارزد! فرانسوآ ولتر

در جهان یگانه مایه نیک بختی انسان محبت است. افلاطون

محبت کودکان، گربه ها و پرندگان را فاش کنید میان آنانکه میفهمند عشق را! ژان ژیرودو

سرنوشت عجیبی روی این کره خاکی داریم! هریک از ما برای اقامتی کوتاه ، بدون دعوت در اینجا حاضریم، بدون آنکه بدانیم چرا و به چه دلیل! در زندگی روزمره این احساس در ما نهفته است که بخاطر دیگران در اینجا هستیم، کسانی که دوستشان داریم و کسان دیگری که سرنوشتشان با سرنوشت خودمان پیوند خورده است. این فکر که زندگی من به میزان بسیار زیادی بر مبنای کار دیگر انسان هاست اغلب مرا درگیر خود میکند و من نسبت به آنها احساس دین بسیاری میکنم. من به آزادی اراده معتقد نیستم. به قول شوپنهاور انسان میتواند هر آنچه را که میخواهد انجام دهد ولی نمیتواند در آنچه خواسته اوست اختیاری داشته باشد! و این در همه حال قرین من بوده و مرا با اعمال دیگران آشتی داده است، حتی اگر آن اعمال برایم دردناک بوده باشند. این آگاهی از بی اختیاری باعث شده نه آنقدر خود را جدی بگیرم که نتوانم بر عصبانیت خود مسلط شوم و نه همنوعان دیگر را آنقدر تعیین کننده تلقی کنم که از ایشان متنفر شوم. آلبرت آینشتین، انجمن آلمانی حقوق بشر، برلن، 1932