نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: تشرف به محضر خورشید(تشرّف مشهدى محمّد على نسّاج دزفولى )

  1. #1
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۳:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,584 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj

    تشرف به محضر خورشید(تشرّف مشهدى محمّد على نسّاج دزفولى )

    تشرّف مشهدى محمّد على نسّاج دزفولى

    صاحب كتاب عبقرىّ الحسان گويد : اين قضيّه را جناب مستطاب ثقة المسلمين و الاسلام آقاى ميرزا محمّد باقر اصفهانى براى من نوشت تا در اين كتاب بنويسم ، ( و خود او نيز از بعضى از بزرگان و موثّقين اين حكايت را نقل كرده كه يكى از تجّار مورد اعتماد به نام خواجه طاهر شوشترى از قول تاجر ديگرى به نام حاج محمّد على نقل كرده كه ) :
    من روزى در بين بازار اصفهان راه مى‏رفتم كه تاجرى به نام محمّد حسين با من روبرو شد و از من سؤال كرد اهل كجائى؟ من گفتم : اهل دزفول مى‏باشم ، وقتى فهميد من از اهالى دزفول هستم شروع كرد با من روبوسى كردن ، و بسيار به من اظهار محبّت نمود ، و گفت : امشب براى شام به منزل ما بياييد ، من مقدارى ترسيدم و با خود گفتم من بدون سابقه آشنائى با اين شخص چگونه به منزل او بروم ، وقتى ديد من تأمّل كردم از حال من دريافت كه نگران هستم ، گفت : اگر خوف داريد كسى را هم همراه خود بياوريد ، من به او وعده دادم و او نشانى خانه را به من داد و شب به خانه او رفتم ، ديدم تشريفات و تدارك فراوان به جاى آورده ، و پس از سلام و احوالپرسى به من گفت : علّت اظهار محبّت من به شما براى اين است كه من از شهر شما دزفول فيض عظيمى برده‏ام ، و چون شنيدم شما اهل دزفول هستيد خواستم قدرى تلافى آن فيض را به شما كرده باشم .
    و آن فيض اين است كه من تاجر ثروتمندى مى‏باشم، امّا فرزند نداشتم و به اين سبب بسيار محزون و غمگين بودم ، تا اينكه مشرّف شدم به كربلا و نجف‏اشرف ، و از اهل علم در آنجا سؤال كردم براى حاجت مهمّ چه توسّلى در اينجا مؤثّر است؟ گفتند : شب چهارشنبه به مسجد سهله برو و اعمال آن مكان مقدّس را به جاى آور تا انشاء اللّه از طرف امام عصر « صلوات اللّه عليه » به تو توجّهى شود ، من در مدّتى كه آنجا بودم شبهاى چهارشنبه به مسجد سهله مى‏رفتم ، و اعمال آن مسجد مقدّس را به جاى مى‏آوردم ، تا اينكه شبى در خواب كسى به من فرمود : حاجت تو به دست مشهدى محمّد على نسّاج در شهر دزفول بر آورده مى‏شود ، و من تا آن شب اسم دزفول را نشنيده بودم ، از چند نفر سؤال كردم دزفول كجاست؟ گفتند : يكى از شهرهاى ايران است ، پس من به طرف دزفول حركت كردم، و چون به آن شهر رسيدم به نوكر خود گفتم : من در اين شهر به دنبال كسى هستم و بايد او را پيدا كنم ، تو در منزل بمان و اگر هم من دير كردم از منزل بيرون ميا تا من خودم برگردم ، و سپس در جستجوى مشهدى محمّد على نسّاج از خانه بيرون آمدم و تا عصر به دنبال او بودم ولى كسى او را نمى‏شناخت ، تا اينكه بالاخره به كوچه‏اى رسيدم و از شخصى سراغ او را گرفتم ، او گفت : سر همين كوچه مغازه او است ، چون به مغازه رسيدم ديدم دكّان بسيار كوچكى بود و او داخل مغازه نشسته بود ، وقتى مرا ديد قبل از آنكه من سخنى بگويم گفت : حاج محمّد حسين سلامٌ عليك! خداوند چند اولاد پسر به تو مرحمت مى‏فرمايد ( و حتّى تعداد آنها را نيز به من گفت و من به همان تعدادى كه گفته بود فرزند پيدا كردم ) من تعجّب كردم كه با اينكه او قبلاً هيچ شناختى از من نداشت چگونه اسم مرا گفت و حتّى از حاجت من نيز خبر داد ، پس من نشستم درب دكّان او و چون فهميد كه من غذا نخورده‏ام يك سينى چوبى با كاسه چوبى آورد كه در آن مقدارى ماست و دو گرده نان جو بود ، بعد از صرف غذا نماز خواندم و گفتم : اگر ممكن است من امشب مهمان شما باشم ، گفت : حاجى! منزل من همين دكّان است و هيچ رو اندازى ندارم ، گفتم : من به همين عباى خودم اكتفا مى‏كنم ، او به من اجازه داد و من شب را نزد او ماندم ، چون مغرب شد ديدم اذان گفت و نماز مغرب و عشاء را خواند و سپس همان سينى چوبى و كاسه را آورد با ماست و چهار گرده نان جو ، و بعد از صرف غذا خوابيد ، من هم خوابيدم، اوّل اذان صبح برخاست و اذان گفت و نماز خواند ، و سپس نشست سر كار خود ، من سؤال كردم : شما مرا از كجا شناختيد و چگونه از حاجت من مطّلع شديد؟ گفت : حاجى تو به مقصد خود رسيدى ديگر چه كار به اين كارها دارى؟ من اصرار كردم ،
    گفت : اين خانه بسيار عالى را مى‏بينى؟ ( نگاه كردم ديدم از دور منزلى بسيار زيبا نمايان است )، گفتم : آرى آن را ديدم ، گفت : اين منزل يكى از لُرهاى ثروتمند مى‏باشد ، هرسال پنج شش ماه مى‏آيد اينجا و چند سرباز نيز براى حفاظت از او با او هستند ، در يكى از سالهائى كه آمدند بين آن سربازان يك سربازى لاغر اندام بود ، او روزى نزد من آمد و گفت : تو براى تهيّه نانت چه مى‏كنى؟ گفتم : اوّل هر سال به اندازه روزى چهار دانه نان جو كه لازم دارم جو مى‏خرم و آنها را آرد مى‏كنم و روزى چهار عدد از آنها را مى‏دهم برايم طبخ كنند ، گفت آيا ممكن است من هم به تو پول بدهم تا همانقدر هم براى من تهيّه كنى؟ من قبول كردم ، او هر روز مى‏آمد چهار دانه نان جو از من مى‏گرفت و مى‏رفت ، تا اينكه يك روز ظهر شد ديدم نيامد ، رفتم از رفقاى او سراغش را گرفتم گفتند : امروز كسالت پيدا كرده و در مسجد خوابيده ، من به مسجد رفتم و او را ديدم ، چون از حالش پرسيدم گفت : من امروز فلان ساعت از دنيا مى‏روم ، و سپس گفت : كَفَن من در فلان مكان است ، تو در دكّان خود بمان و مواظب باش هركس شب هنگام آمد و تو را طلبيد از او اطاعت كن ، و هرچه جو از من نزد تو مانده براى خودت بردار ، من آمدم در دكّان نشستم ، چند ساعتى كه از شب گذشت شخصى آمد و مرا صدا زد ، من برخاستم و با او آمدم تا داخل مسجد شديم ، ديدم آن سرباز از دنيا رفته ، آن شخصى كه به دنبال من آمده بود به من امر كرد تا با كمك يكديگر او را برداشتيم و آورديم بيرون شهر نزد چشمه آبى ، سپس با آن مرد مشغول غسل و كفن و دفن سرباز شديم ، و چون فارغ شديم بدون اينكه من از او سؤالى كنم آن مرد رفت و من نيز آمدم به طرف مغازه‏ام ،
    تقريباً يك ماهى از اين قضيّه گذشته بود ، يك شب كسى آمد درب مغازه و مرا صدا زد ، وقتى درب را گشودم آن شخص به من گفت : تو را طلبيده‏اند ، من برخاستم و همراه آن مرد از شهر خارج شديم ، تا اينكه به صحرايى رسيديم ، ديدم جمعيّت زيادى از آقايان دور يكديگر نشسته‏اند ، و به قدرى آن صحرا در آن موقع شب روشن و با صفا بود كه نمى‏توان آن را توصيف نمود ،
    يكى از آن آقايان از همه محترم‏تر و با عظمت‏تر بود ، ايشان به من توجّه فرموده و گفتند : مى‏خواهم تو را به جاى آن سرباز منصوب كنم ، به خاطر آن خدمتى كه به او كردى در امر تهيّه نانش ، من چون ملتفت حقيقت مطلب نبودم عرض كردم : من چگونه از عهده سربازى برآيم؟ و اين چه كارى است ، خيلى انسان در اين امر ( سربازى ) ترقّى كند منصب سلطانى پيدا مى‏كند ، فرمود : مطلب چنان نيست كه تو گمان مى‏كنى ، ( چون صحبت به اينجا رسيد همان شخصى كه به دنبال من آمده بود گفت : )
    اين بزرگوار حضرت صاحب الامر« صلوات اللّه عليه » مى‏باشند ، پس من عرض كردم : سمعاً و طاعتاً ، فرمودند : تو را به جاى او گماشتم تا اينكه هر موقع فرمانى به تو داديم انجام دهى .
    سپس مشهدى محمّد على نسّاج به من گفت : يكى از آن فرمانهايى كه از طرف امام زمان‏عليه السلام به من رسيد اين پيغامى بود كه در مورد فرزند دار شدن تو به تو دادم .(10)


    مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى‏آيد
    كه زِ انفاس خوشش بوى كسى مى‏آيد
    از غم و درد مكن ناله و فرياد كه دوش‏
    زده‏ام فالى و فرياد رسى مى‏آيد
    زاتش وادى ايمن نه منم خرّم و بس‏
    موسى اينجا به اميد قبسى مى‏آيد
    هيچكس نيست كه در كوى توأش كارى نيست‏
    هركس اينجا به اميد هوسى مى‏آيد
    كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست‏
    اينقدر هست كه بانگ جرسى مى‏آيد
    جرعه‏اى ده كه به ميخانه ارباب كرم‏
    هر حريفى زِ پِىِ ملتمسى مى‏آيد
    خبر بلبل اين باغ مپرسيد كه من‏
    ناله‏اى مى‏شنوم كَز قفسى مى‏آيد
    دوست را گر سر پرسيدن بيمار غم است‏
    گو بيا خوش كه هنوزش نفسى مى‏آيد
    يار دارد سر صيد دل «حافظ» ياران‏
    شاهبازى به شكار مگسى مى‏آيد


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  2. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    mahdi (پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۱)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •