صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 16 , از مجموع 16

موضوع: گیلاس زمستانی

  1. #1
    مدیر بازنشسته

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۹ مرداد ۹۳ [ ۱۷:۱۲]
    محل سکونت
    Faye Alsmavat and earth
    نوشته ها
    2,263
    امتیاز
    65,951
    سطح
    1
    Points: 65,951, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryTagger First ClassYour first GroupThree FriendsCreated Album pictures
    نوشته های وبلاگ
    1086
    سپاس ها
    491
    سپاس شده 2,918 در 1,272 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Icon2007 گیلاس زمستانی

    فصل اول

    همه می گن خجالتی ام اما من می گم محافظه کارم .همه می گن کم رو ام اما من می گم موقعیت شناسم .همه می گن مغرورم اما نمی تونم بگم که از درون شکسته ام
    عاشق زمستونم چون تو این فصل چشمام وباز کردم .اما دوست نداشتم مثل این فصل سرد وبی روح باشم ولی هستم یه بار روی تخته کلاس یه نفر نوشته بود هیچوقت به ان چیزهایی که دوستشان دارید نمی رسید
    هنوزم تو فکر این جمله ام .نازیلا می گه منظور این جمله اینه که به اون چیزی که واقعا از تمام وجود دوستش داریم نمی رسیم . اما باز نمی تونم درک کنم .
    - مهسیما پاشو از جلو کامپیوتریکم درس بخون
    -مامان بذار یکم دیگه بنویسم
    -اصلا اشتباه کردم برات لپ تاپ خریدم
    -مامااااااااان
    -راس می گم دیگه
    -خوب این بار می رم تو اتاقم تا شما منو نبینی
    -تو سرت بره روبه روی این پنجره می شینی
    مهسیما لبخندی کوتاه زدو از جایش بلند شد
    -امشب غذا چی داریم؟
    -تو درست کن
    -وای نه
    -اگه درس می خونی برو ولی اگه می خوای همینجور دور خودت بچرخی بیا تنبلی نکن
    -میرم درس بخونم
    وبا شیطنت به سمت اتاقش رفت .کتابش را برداشتو روی تختش دراز کشیدو با صدای بلند مشغول خواندن شد
    بعد از یک ساعت خسته تر از هر لحظه کتاب را روی عسلی کنار تختش گذاشتو چشمانش را بست
    * لعنتی این قدر نگاه می کنه تا دیوونه ام کنه .اما نه من دیوونه بشو نیستم .من مهسیمام .
    صدای در اتاقش بلند شد.بلندتر از صدای در گفت: کیه ؟
    -اجی بیام تو؟
    -مگه رو در اتاق نخوندی ورود صدرا ممنوع
    -کارت دارم
    -خوب بیا
    -سلام
    -استپ . رمز ورود بده
    -اه اذیتم نکن به مامان می گما
    -پس بیرون
    -نه خوب می گم 2
    -اه .اینم شد رمز
    -خوب من کوچیکم
    -9 سالته کوچیکی؟؟
    -8/5سالمه
    -خوب بابا .رمز زورو بود .کارت چیه
    -املا بگو
    -نچ
    -مامان کار داره
    -منم حوصله ندارم
    مهسیما دست از شوخی برداشت وکتاب صدرا راگرفت



    *******






    -نازیلا بهم میاد
    -اوه چادری شدی
    -دیگه دیگه . نه بابا هوسی پوشیدم
    -باید بگی سرت کردی .خیلی بهت میاد.می گفتی منم باهات ست می شدم
    -یادم رفت
    -امروز فرودی کلاستونو دیدی چه تیپی زده ؟
    -اه اصلا حرفشو نزن .یه امروز وبی خیال این پسره
    -اگه رشته هامون یکی بود
    -اینقدر با اه نگو .دلم می گیره
    -پسرای کلاستون عصبی نگات می کنن
    -به درک . اینا اینقدر با غیرتن چرا خودشون تو سالن واستادن
    -بازم پسرای ما . همه تو ان .برو تو کلاستون بعد از کلاس می بینمت

    مهسیما به اهستگی وارد کلاسش شدو از پشتش چند پسر همکلاسی اش امدند
    -می گم چادری شدی؟
    مهسیما با نگاهی مهربان به پشت برگشتو رو به اذربا خوشحالی گفت: بهم میاد؟
    -همه موهات بیرونه.کوله تم که از رو چادر دو دوشه انداختی
    از حرفهای اذر ناراحت شد به روی خود نیاورد وگفت :خوب چادرم عربیه
    اذر جوابی ندادو به جایش عارفه گفت :تو اصلا به دانشجو ها نمی خوری .تو و اون دوستت کلا شبیه دختر بچه های ابتدایی هستین
    -مهسیما ناراحت شدو درست سر جایش نشست .هنگامه کنار دستی اش گفت :ناراحت نشو چون تو سالن می دویدو بلند بلند راجع به کارتونای تماشا خونه حرف می زنید اینجوری می گن

    نمی دانسست چرا نمی توانست جوابی به انها بدهد .در حقیقت همیشه همه چیز را در خودش می ریخت
    در کلاس خلع سلاح بود .ارام وسر به زیر .اما وقتی با نازیلا بود مثل بمب می ترکید
    نگاه های خیره و همیشگی بهزاد لحظه ای او را تنها نمی گذاشت .اصلا می دانست که علت بد بودن دختران کلاس با او همین بهزاد است
    کلاس که تمام شد اولین نفر قبل از استاد از در خارج شد .کلاس نازیلا در کنار کلاسشان بود .انقدر منتظر ماند تا همه بچه های کلاسشان رفتند .بعد از چند دقیقه نازیلا با اهی بلند نزدیک مهسیما رسید وگفت :مردم .خدا ین استاد منو نفله می کنه اخرش
    -تو هم منو
    -خسته ام .بریم سلف ؟
    -بریم
    طبق عادت همیشگی تمام اتفاقات کلاسهایشان را برای هم بازگو کردند .بعد از حرفهای مهسیما نازیلا در حال انفجار بود .اما طبق عادتشان هیچ یک ناسزایی نگفتند

    فصل دوم

    بلایی که نباید سرش می امد بلاخره امد .نمی دانست عادت است یا عشق . اصلا نمی دانست عشق چیست ؟
    اما گرفتار شده بود .به بهزاد عادت کرده بود .اگر روزی نبود کلاس برایش بی رنگ و بو بود .می دانست که بهزاد ایده الش نیست اما نمی دانست چرا به او علاقمند شده است .اصلا باز از خود پرسید ایا این عشق است؟
    نزدیک امتحان های ترم بود ..بی قرار بود می دانست که بعد از امتحانات مدتی او را نمی بیند. مغرور بود نمی توانست علاقه اش را بروز دهد .ترم اولی بود وپر از بی تجربه گی .حتی نمی توانست احساسش را به نازیلا بگوید چون از چشمان او نیز می خواند که او هم مانند دختران دیگر به بهزاد علاقه مند است

    سلام نوشته های گلم . اخیش بلاخره مامان از خونه رفت تا من بنویسم . این روزا همش تو اینترنت سرچ می کنم عشق چیه ؟همش رمانای عاشقونه می خونم .نمی دونم اون چیزا تو اون رمانا عشقه یا هوس .اما اعتقاد دارم عشق تو رمانا هم 99درصد هوسه . اه چه سوال سختیه .از اون سخت تر درسامه .تقصیر بهزاد از بس نگام می کنه نمی تونم رو درس متمرکز شم .دیوونه شدما .
    ♥ مخاطب ♥. . . !

    نوشته هایم را که می خوانی . . .

    نه لبخند بزن . . .

    نه اشک بریز . . .

    نه سخنی بگو . . .

    هیـــــــــچ . . .

    تنها
    سکــــــــــــــوت کن . . .سکوت !

    و بیاندیش در لابلای هر واژه

    چــه دردی نهفته است !!!
    -------------------------------------
    همیــشه تو دلــت میگفــتی:
    این مــگه باچــند نــفر دوســته که همیــــشه آنلایــنه؟
    یه جمــله همــیشه یادت باشــه:

    همیــشه آنلایــن تــرین ها تنــــهاترینــــند








  2. کاربر روبرو از پست مفید DayaN سپاس کرده است .

    Maks4 (پنجشنبه ۱۷ مرداد ۹۲)

  3. #11
    مدیر بازنشسته

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۹ مرداد ۹۳ [ ۱۷:۱۲]
    محل سکونت
    Faye Alsmavat and earth
    نوشته ها
    2,263
    امتیاز
    65,951
    سطح
    1
    Points: 65,951, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryTagger First ClassYour first GroupThree FriendsCreated Album pictures
    نوشته های وبلاگ
    1086
    سپاس ها
    491
    سپاس شده 2,918 در 1,272 پست
    حالت من
    Sepasgozar

    Icon2007

    -مامانت چیزی بهش گفته؟
    -نه بابا تو خونه خوب بود

    -اووه پس باید سر در بیارم
    -بگیر بشین کجا می ری ؟
    -می رم پیشه داداش جونت
    مهرناز در حالی که به سمت سیاوش می رفت روبه مهسیما گفت: مهسی تو هم بیا
    -نه ممنون
    -اره بهتره نری دوتاشون دیوونه ان
    -راستکی بهشون می گی دیوونه
    -نه بابا
    -اخه خیلی جدی می گی
    -خوب گاهی جدی می گم مهری که با اون اخلاقش اصلا با من چپه .اونم از سیاوش که زیاد حرف نمی زنه من این وسط گلم
    -اهان
    مهرناز – مهسیما بیا
    مهسیما با ترس به سمت مهرناز وسیاوش را نگاه کرد
    -چرا اینجوری نگاه می کنی بیا دیگه
    -خوب من برم پیش اونا
    -خداا به دادت برسه
    مهسیما به زور لبخندی زد ودر حالی که قلبش مانند گنجشک می زد به سمت انها رفت
    -سیاوش می دونستی مهسی هم دانشگاه ماست
    -اره
    -چرا اینقدر اروم حرف می زنی . البته مهسی هم تو رو تو دانشگاه دیده
    سیاوش مستقیم به چشمان مهسیما نگاه کرد وبا نگاه گرمش مهسیمارا سوزاند .مهسیما به تندی سرش را پایین انداخت واحساس کرد تمام وجودش اتش گرفته است
    -سیاوش فیزیک هسته ای می خونه
    -
    چرا هیچ کدوم حرف نمی زنید مهسی تو یه چیزی بگو
    -خوب من چی بگم
    بهناز – بستنی اومد وبا حالت رقص بستنی ها را تعارف می کرد
    مهرناز- می گم تو اشپزخونه چه خبر بود اینقدر شارژ شدی
    -فضولیش به تو نیومده
    وتمام جمع در حالی که بستنی می خوردند به خنده افتادند
    -می تونم اینجا بشینمعزیزم
    باز هم مهدیه خانوم بود مهسیما لبخندی زد وگفت :خواهش می کنم
    -از این بستنی ها دوس نداری؟
    -چرا دوس دارم
    -پس چرا نمی خوری
    و به سیاوش که او را پنهانی نگاه می کرد نگاه کرد: می خورم
    خاله مهیا_ خوب من امشب می خوام خواهرزاده مو غافلگیر کنم
    همهمه در فضای سالن پر شد هرکسی چیزی می گفت مهرناز که سمت دیگرمهسیما نشسته بود زیر گوش او گفت:گمونم زنعمو مهدیه می خواد تو رو واسه سیاوش بگیره که اینقدر هواتو داره
    مهسیما سرخ شد احساس می کرد نفسش بالا نمی اید .
    اقاناصح پدر سیاوش گفت: مهیا خانوم خبرتونو بگید دیگه
    اقا ناصر: داداش از کجا می دونی خبره
    اقا ناصح :خوب حدس زدم
    خاله مهیا لبخندی زدوگفت:فردا صبح خواهرم وخانواده اش از المان برمی گردند
    مهسیما نمی دانست باید از خوشحالی چکار کند اگرتنها بود حتما از خوشحالی راه می رفت ومی خندید ویا اینکه این خبر را به همه فامیل اطلاع می داد
    -خوش حال نشدی عزیزم
    -هم خوشحال وهم غافلگیر
    بعد از اینکه صحبت ها ی در مورد صدرا تمام شد مهرناز اهی کشید وگفت: تو تا الان تو زندگیت شکست خوردی
    -چی؟
    -مثلا شکست عشقی خوردی
    -چی ؟نه
    نمی دانست باید نام حسی را که به سیاوش داشت عشق می گذاشت یا نه .
    -اما من همین دیروز شکست خوردم
    مهسیما با تعجب به مهرناز نگاه کرد وگفت :چرا ؟
    -چون اونی رو که دوسش دارم با یه دختره دیدم
    -شاید اون دختر اونی نبوده که تو فکرشو می کنی
    -خدا کنه من که دارم دیوونه می شم
    -می تونم بدونم اون پسره کی هست
    -اره پسره همسایمونه . اینجا نمی شه گفت بریم اتاق؟
    -بریم


    -----
    -خوب بگو
    -می دونی از همون بچگی دوسش داشتم همیشه با هم بودیم می اومد خونمون با هم بازی می کردیم اما وقتی بزرگتر شدیم دیگه اجازه نداشتیم مثل قبل با هم باشیم .بخاطر همین دوتامون می رفتیم پشتبوم واون به سختی میومد سمت پشتبوم ما .و با هم خوش بودیم
    -پس با این حرفا اون قیدتو نمی زنه
    -وای مهسی دارم دیوونه می شم .من اونو می خوام .
    -می فهممت
    -مگه تو هم کسی رو دوس داری
    -شک دارم اگه جدی شد بهت می گم
    -می دونی نرسیدنمون یه درده برام .یعنی کلا می میرم .از اون بدتر اینکه ما خیلی بوسه با هم رد وبدل کردیم البته به جاهای باریک نرسیده ها اگه باهاش ازدواج کنم در اینده احساس گناه نمی کنم .
    -مثل من . منم فکر می کنم اگه خودمو در اختیار کسی قرار بدم وباهاش ازدواج نکنم از بهشت رونده می شم
    -وای خیلی بده مهسی جونم
    -اگه بتونم کمکت می کنم
    -شماره گوشیتو بده

    بعد از اینکه شماره هایشان را رد وبدل کردند مهرناز نفس عمیقی کشید وگفت:اگه شکست بخورم دیگه هیچ وقت عاشق نمی شم
    -اسم پسره چیه ؟
    -امین
    -شمارشو داری ؟
    -اره اما باهاش قهر کردم وبعد تماس های امین را به مهسیما نشان داد
    -هیچ کدومو جواب ندادم .تو مسیجاشم می نویسه به خدا اون دختر فامیلمونه نامزد داره
    -شاید راست بگه
    -نمی دونم


    وقتی مهمانان رفتند مهسیما صورت خاله اش را بوسید وبه اقا نادر وخاله اش شب بخیر گفت .تا صبح خوابش نمی برد انقدر این پهلو ان پهلو شده بود که احساس می کرد دیگر هیچوقت در زندگی نمی تواند بخوابد .


    ******


    ++

    -عزیزم چرا لباساتو نمی پوشی ؟
    -نمی دونم باید چی بپوشم
    -الان مهمونا میانا زود باش
    -مامان حداقل کمکم نمی کنی هولم نکن
    -تازه لباس صدرا رم تو باید براش انتخاب کنی
    -خیلی سخته
    -دختر من دو دست لباس از المان برات خریدم یکی شو انتخاب کن
    -نه اونا خیلی باز و تن نماست
    -من دیگه نمی دونم
    -مامان می شه اسپرت بپوشم
    -وای نه .
    -مامان رسمی اونجوری که نیست مهمونی برای سلامتی صدراست دیگه
    زیبا خانوم اهی کشید وگفت : باشه بپوش
    -وای بذار ببوسمت مامانی گلم
    -خودتو لوس نکن برو که الان خونه پر از مهمون می شه

    وقتی مادرش رفت به سمت کمدش رفت وشلوار جین یخی رنگش را که مدلی زیبا وتک داشت را انتخاب کرد .بلوزی مشکی رنگ ومدل دار که یقه اش بسته بود واستینهایش تا ارنجش می رسید انتخاب کرد .روسری یخی رنگی هم انتخاب کرد وگره اش را از پشت بست .
    وقتی کاملا اماده شد از صداهایی که می امد متوجه شد که بیشتر مهمانان امده اند
    به ارامی از پله ها پایین امد کسی متوجه او نبود سنگینی نگاهی را حس کرد وبه همان سمت نگاه کرد .قلبش شروع به تپیدن کرد .سیاوش هم انجا بود .اب دهانش را قورت داد وبعد از اینکه با مهمانانی که در سر راهش بودند احوال پرسی وخوش امد گویی کرد به سمت مهرناز که دور از سیاوش ایستاده بود رفت
    -سلام مهری جون خوش اومدی چرا تنها نشستی
    -سلام .به همون دلیل غمگینم .... چقدر سنگین لباس پوشیدی
    -اره اینجوری بیشتر دوست دارم
    -می شه بگی چرا؟ چون مامانتم که لباس راحتی پوشیده
    -شاید جوابم مسخره باشه هم از نظر مذهبی ها وهم غیر ...اما من دوست دارم حتی بازومو فقط اونی که دوسش دارم ببینه
    مهرناز سوتی کشیدوگفت: بابا ایول .اون پسره پس یهو میخکوب می کنه ........ خوش به حالش تو همینجوری هم که خوشگل هستی دیگه اونجوری چی میشی
    -مرسی اینقدر تعریفی نیستم
    -نه پس منم که چشم پسرا همه سمت ماست ودارن تو رو دید می زنن
    -خیلی دیوونه ای
    -تو هم شدی ارش
    -کی اسم منو گفت ؟
    -سلام ارش خوبی
    -سلام مهسی جون شما خوبی ؟ تیپ پسرونه زدی........حجاب گرفتی....
    -به تو چه پررو حالا خوبه سنی هم نداره ها .
    -کی با تو بود مهری دیوونه
    -می زنمتها
    ارش خندیدو به سمت پسران هم سن وسالش رفت
    -تو با دخترای فامیلتون جور نیستی مهسی جون
    -چرا ولی نه اونقدر چون همیشه با علی بودم
    -بغض نکن بحث عوض ...پس حالا دختر عموی علی که منم جای علی با تو ام
    مهسیما با لبخند گفت : اره
    -می خوای چیزی بگی؟
    -اره باید به سیاوش وامید خوش امد گویی کنم روم نمی شه
    -بیا باهم بریم .........اتفاقا اینجوری بهتره ........اونا هم نمی گن مهسیما به ما بی محلی کرد

    ♥ مخاطب ♥. . . !

    نوشته هایم را که می خوانی . . .

    نه لبخند بزن . . .

    نه اشک بریز . . .

    نه سخنی بگو . . .

    هیـــــــــچ . . .

    تنها
    سکــــــــــــــوت کن . . .سکوت !

    و بیاندیش در لابلای هر واژه

    چــه دردی نهفته است !!!
    -------------------------------------
    همیــشه تو دلــت میگفــتی:
    این مــگه باچــند نــفر دوســته که همیــــشه آنلایــنه؟
    یه جمــله همــیشه یادت باشــه:

    همیــشه آنلایــن تــرین ها تنــــهاترینــــند








  4. کاربر روبرو از پست مفید DayaN سپاس کرده است .

    Maks4 (پنجشنبه ۱۷ مرداد ۹۲)

  5. #12
    مدیر بازنشسته

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۹ مرداد ۹۳ [ ۱۷:۱۲]
    محل سکونت
    Faye Alsmavat and earth
    نوشته ها
    2,263
    امتیاز
    65,951
    سطح
    1
    Points: 65,951, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryTagger First ClassYour first GroupThree FriendsCreated Album pictures
    نوشته های وبلاگ
    1086
    سپاس ها
    491
    سپاس شده 2,918 در 1,272 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    مهسیما به ارامی از جایش بلند شد وبه همراه مهرناز ان دو رفتند
    -به سلام پسرا خوش می گذره ......اق امید بهی جونت کجاست

    -به شما که خیلی خوش می گذره .جیگر منم پیش مامانه
    -هوق
    مهسیما خنده اش گرفته بود وروبه امید گفت: خیلی خوش اومدید اقا امید
    -مرسی ممنون. من اخر برادرشمارو ندیدم
    -صدر وبا سر به اطراف نگاه کرد اهان اهان اونجاست پیش بهناز
    -وای پس من رفتم اونجا
    مهرناز –ندید بدید وایسا منم بیام
    مهسیما تپش قلبش افزایش یافت ورو به سیاوش گفت: خیلی خوش اومدید
    سیاوش با صدایی گرفته گفت: ممنون
    مهسیما به خود جرات داد وگفت : شما که چیزی هم نخوردید .بفرمایید دیگه
    -مهسیما خانوم
    این اولین بار بود که سیاوش او را به نام می خواند برای همین دچار احساسات شد
    -بله
    -شرمنده من سرم درد می کنه .می تونم جایی استراحت کنم
    -بله بله حتما .......بفرمایید من شما رو هدایت می کنم
    واز پله ها بالا رفتند وبه طرف یکی از اتاق های مهمان رفتند .مهسیما در را باز کرد وگفت: بفرمایید
    -خیلی ممنون
    -قرص سردرد می خواید براتون بیارم
    -زحمت تون میشه
    -نه چه زحمتی ...الان میارم
    -خیلی ممنون
    مهسیما به سمت اشپزخانه رفت چند بار صورتش را اب زد تا گرمای درونی اش را خنثی کند اما دست خودش نبود نمی شد کاری کرد
    صورتش را خشک کرد وبه سمت یخچال رفت .بسته ی قرص را برداشت وبه همراه لیوانی به سمت همان اتاق زد
    به ارامی در زد وچون جوابی نشنید کمی صبر کرد .دوباره در زد اما باز هم جوابی نشنید .اینبار کمی به خود جرات داد ودر اتاق را باز کرد
    -چی شده اقا سیاوش
    -چیزیم نیست
    -شما دارید گریه می کنید
    -نه نه چیزیم نیست
    به سمت سیاوش رفت ولیوان اب وقرص را روی عسلی کنار تخت گذاشت
    -قرصتونو بخورید ......اگه سردرد بهتون فشار اورده می خواید به یکی از بچه ها بگم ببردتون دکتر
    -نه نه مرسی
    -باشه کمی استراحت کنید
    -مهسیما خانوم؟
    -بله
    -شما منو بخشیدید؟
    مهسیما قالب تهی کرد نمیدانست باید چه بگوید اصلا انتظار نداشت که سیاوش به روی خود بیاورد
    -نمی خواید جوابمو بدید؟
    -خوب مگه شما چی کردید که من باید ببخشمتون
    سیاوش اهی کشید واشکهایش را پاک کرد :ما با نگاهمون با هم حرف می زدیم یادتون نمی یاد
    -
    -نمی خواید جوابمو بدید؟نکنه احساسم بهم دروغ می گفت
    -من منظور شما رو نمی فهمم
    -چرا ؟ یعنی اینقدر ازم رنجیدی
    -نه من اصلا ناراحت نشدم
    -اما
    -اما وجود نداره من وقتی شمارو با بهناز دیدم همه چی برام تموم شد
    -اما بهناز دختر عموم بود
    -می دونم یعنی تازه فهمیدم اما من اون موقع فقط به خودم لعنت فرستادم که چرا فکر کردم شما.........
    -شما چی؟
    -دیگه مهم نیست ......از اون مهم تر اینه که شما با ایدا هستیدوبازم برای من اهمیت نداره
    -یعنی اون همه نگاه همه پر زد؟ اصلا شما ایدارو از کجا می شناسید ؟ رابطه ام همون جور که به اصراراون ایجاد شد با اصرار من در عرض چند روز تموم شد
    -برام مهم نیست .منم با ایدا الان دوستم
    - یه لحظه وایسید مهسیما خانوم .....من از شما خوشم می اد
    -چرا؟
    -نمی دونم
    -برای چی؟ عشق ؟ هوس؟ دوستی؟
    -نمی دونم
    مهسیما لبخند تلخی زدوبا تکان دادن سرش از اتاق بیرون رفت

    دیگر تا انتهای مهمانی با سیاوش هم کلام نشد برایش جالب بود که چه طور رابطه خانواده هایشان با یکدیگر تا این اندازه خوب است .پدرش ادمی نبود که با هرکسی به راحتی اخت شود اما با اقا ناصح به نوعی برخورد می کرد که گویی سالهاست او را می شناسد
    بعد از مهمانی تمام غم های دنیا در دلش خانه کرد .به حمام رفت وانقدر زیر دوش اب ایستاد که تمام بغض هایش را از دست داد وقتی بیرون امد سبک سبک بود .با همان حوله روی تختش دراز کشید وبه سقف اتاقش که پر از ستاره بود خیره شد .


    +++=
    -دخترم خودتو اماده کن که یه مسافرت دیگه بریم
    -چه عجب بابا خان......امسال فقط تابستون یه مشهد من ومسافرت بردی
    -خوب خودت که از همه چی اطلاع داری بازم بگم؟
    -نه نه نمی خواد بگی ....حالا کجا می ریم؟
    -شمال
    -نمی شه جای دیگه؟
    -اخه می خوایم با اقای نادری وبرادرش بریم
    مهسیما اب دهانش را قورت داد وگفت: کدوم برادرش؟
    -اقا ناصح
    -وای بابا اونا دختر ندارن برای من سخته
    -زشته دخترم اونا که پسراش خوبن .......تازه اون هفته که رفتیم خونشونو تو نیومدی فهمیدیم سیاوش خطاطی بلده قراره بهت یاد بده
    -بابا من نمیام
    -حرف باباتو زمین ننداز دخترم
    -اخه
    -اخه بی اخه
    مهسیما لبهایش را جمع کرد وبا ناراحتی به حیاط رفت از حرصش مشتی به درخت انجیر زدوانجیری روی سرش افتاد .هم خنده اش گرفته بود هم دستش درد گرفته بود .در حالی که انجیر را با اب می شست با به یاد اوردن سیاوش انجیر را در اب استخر انداخت وبه سمت پله ها رفت

    =========
    دوماشین پشت سر هم حرکت می کرد .خانوم ها در یک ماشین نشسته بودند واقایون هم در ماشین دیگر
    مهسیما خوابش می امد اما به حدی سر وصدای مادر وخاله ومهدیه خانوم زیاد بود که نمی توانست چشم روی هم بگذارد .هر چند دقیقه یک باری که ماشین ها از هم سبقت می گرفتند سیاوش را میدید که سرش را به شیشه چسبانده وخوابیده است .دلش می خواست جای او باشد وبتواند راحت بخوابد اما مگر می شد .
    سرش درد گرفته بود چشمهایش را به زور باز نگه داشته بود انقدر زجر کشید تا ماشین کنار رستوران بین راهی توقف کرد .همه سرحال وخندان بودند جز او .
    اقا نادر_ مهسیما جان چاییتو بخور سرت بهتر می شه
    -نمی تونم تمام انرژیم تحلیل رفته
    پدر- از بس این خانوم ها ارومن
    سیاوش – من قرص دارما برم بیارم
    خاله مهیا –چرا معطلی عزیزم برو بیار
    اقا ناصح –این ارش ما هم خیلی شلوغ می کنه
    -پدر –خوب ارش جان با خانوما بیاد مهسیما با ما
    مهسیما اه از نهادش برخاست .سیاوش که تازه رسیده بود .قرص را به دست زیبا خانوم داد تا به مهسیما بدهد
    پدرش رانندگی می کرد واقاناصح هم کنارش نشست .اقانادر پشت سر پدرش نشست وسپس سیاوش نشست مجبور بود کنار سیاوش بنشیند .در دلش می گفت :واقعا که به جای اینکه اقا ناصح بیاد عقب بشینه من برم جلو یا بابا بیاد کنارم سیاوش بره جلو یا اقا نادر کنارم بشینه سرش را تکان داد تا دیگر با این محاسباتی که کرده بود وهیچ کدام هم نشده بود ذهنش را خسته تر نکند
    بوی ادکلن سیاوش را ناخود اگاه می بلعید کم کم چشمهایش سنگین شد ووقتی بیدار شد احساس کرد سرش بر روی چیزی است .چشمانش را نیمه باز کرد ومتوجه شد سرش روی پای سیاوش است .تمام بدنش گر گرفت
    یعنی تا ان اندازه پدرش بی فکر بود البته می دانست که پدرش نسبت به این مسائل حساسیت دارد ولی چرا اکنون حساسیت نداشت.دوباره چشمهایش را بست .رویش نمی شد بلند شود وچشم در چشم سیاوش شود .سیاوش هم برای محافظه کاری یکی از دستهایش را روی شانه ی اقا نادر ودست دیگرش را پشت سرش حلقه کرده بود .
    مهسیما دوباره به خوابی عمیق فرو رفت .برعکس خواب قبلی اش که هیچ حسی نداشت این خواب برایش شیرین بود







    ♥ مخاطب ♥. . . !

    نوشته هایم را که می خوانی . . .

    نه لبخند بزن . . .

    نه اشک بریز . . .

    نه سخنی بگو . . .

    هیـــــــــچ . . .

    تنها
    سکــــــــــــــوت کن . . .سکوت !

    و بیاندیش در لابلای هر واژه

    چــه دردی نهفته است !!!
    -------------------------------------
    همیــشه تو دلــت میگفــتی:
    این مــگه باچــند نــفر دوســته که همیــــشه آنلایــنه؟
    یه جمــله همــیشه یادت باشــه:

    همیــشه آنلایــن تــرین ها تنــــهاترینــــند








  6. کاربر روبرو از پست مفید DayaN سپاس کرده است .

    Maks4 (پنجشنبه ۱۷ مرداد ۹۲)

  7. #13
    مدیر بازنشسته

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۹ مرداد ۹۳ [ ۱۷:۱۲]
    محل سکونت
    Faye Alsmavat and earth
    نوشته ها
    2,263
    امتیاز
    65,951
    سطح
    1
    Points: 65,951, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryTagger First ClassYour first GroupThree FriendsCreated Album pictures
    نوشته های وبلاگ
    1086
    سپاس ها
    491
    سپاس شده 2,918 در 1,272 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    -دخترم پاشوخیلی وقته رسیدیم
    مهسیما به ارامی چشمانش را باز کرد .زیر سرش بالشت کوچک ماشین را گذاشته بودند

    در حالی که چشمانش را می مالید گفت: کی رسیدیم
    -یه ربعی می شه سیاوش دلش نیومد
    -بابا ادامه حرفتو بگو دلش نیومد منو بلند کنه شما برای اینکه من ناراحت نشم که رو پای اون خوابیدم بهم ترفند زدید
    -ای کلک فهمیده بودی؟
    -باباااا .من خجالت می کشیدم بلند شم
    -خوب حالا اون فکر می کنه تو نمی دونی خودتو به اون راه بزن
    مهسیما در حالی که در ماشین را می بست دستش را از عصبانیت چند بار بالا اورد که چیزی بگوید اما نتوانست
    چند قدم به رفته بود وکه ناگاه مبهوت باغ وخانه ای پلکانی شکل شد .باغ پر از درختان میوه بود ولابه لای درختان میوه در مرکز باغ صندلی های چوبی دیده می شد .
    -دخترم حالا وقت هست تا ببینی بیا بریم خونه
    -بابا معمار اینجا کی بوده
    -نمی دونم دخترم
    -من خیلی از این سبک خونه ها خوشم میاد
    -مال خودمونم که قشنگه
    -ولی به پای این نمی رسه
    -حالا بریم تو که منم کمی استراحت کنم

    مهدیه خانوم -اومدی مهسیما جون .اتاقت همونیه که درش صورتی .باهات بیام ؟
    -نه مرسی خودم می رم
    از راه پله های مارپیچ بالا رفت ودر صورتی را خیلی زود یافت .

    ______


    خاله مهیا: مهسی جونم کجا می ری
    -می رم لب دریا
    -صبر کن شب باهم بریم
    -می خوام غروب رو ببینم
    اقا ناصح : لذتی که تو دیدن طلوع تو دیدن غروب نیست
    پدر :صد البته جناب نادری بزرگ
    مهسیما که دید بحث همه در این باره گل کرد رو به همه گفت :پس من رفتم

    **
    روی ماسه ها دراز کشیده بود وصدای دریا را همراه با موسیقی Love story گوش می کرد.چشمهیش را بست وزیر لب گفت: پر من باز ولی رفته ز یادم پرواز
    -می تونم کنارتون بشینم
    مهسیما فورا سرجایش نشست وگفت: خواهش می کنم
    سیاوش بلوزی سفید با شلواری به همان رنگ پوشیده بود .دکمه های بالای بلوزش باز بود وزنجیر Sشکلش را نمایش می داد .موهای خوش حالتش را باد به بازی گرفته بود .هر دوبه هم خیره شده بودند .مهسیما نفس عمیقی کشید وسرش را پایین انداخت .
    -شما خطاطی دوست دارید
    -بله
    -قراره تو این چند روز بهتون کمی اموزش بدم
    -مرسی
    -می اید کمی قدم بزنیم
    مهسیما سرش را بالا اورد وبه چشمان خوش حالت سیاوش نگاه کرد .
    از جایش بلند شد وهمراه با او سیاوش هم بلند شد
    -بریم سمت جنگل؟
    -بریم اتفاقا منم می خواستم جنگل وببینم
    -جنگل ودوست دارید یا دریا؟
    -اسمون
    -شما چی ؟
    -حالا که فکر می کنم اسمون
    هر دو با هم به خنده افتادند
    -این درخت چیه؟
    -نمی دونم
    -ای وای غروب وندیدم
    -من مزاحم شدم
    -نه
    -مهسیما خانوم از دست من دلگیری؟
    -اگه دلگیر بودم الان باهاتون نبودم
    سیاوش خندید وچیزی نگفت
    -شما خسته نشدید اقا سیاوش؟
    -می خواید کمی بشینیم
    -اگه مایل باشید
    -چرا که نه
    وبه سمت تخته سنگی رفتند .
    -اقا سیاوش شما کی درستون تموم می شه ؟
    -سال بعد
    -ادامه تحصیل می دید ؟
    -مسلمه
    سکوت بینشان ایجاد شد هیچ یک چیزی نمی گفتند ودر دنیای خویش سیر می کردند
    صدای رعد وبرق سکوت بینشان را شکست
    مهسیما جیغی کشید ودستانش را بالای سرش گذاشت .سیاوش ناگاه دستانش را دوربدن مهسیما کشید ودر کمتر از چند ثانیه تمام وحشت مهسیما از رعد وبرق برایش تبدیل به حس امنیت شد
    قطره های باران از لابه لای برگهای درختان روی ان دو می ریخت وان دو فارغ از هرگونه دلهره ای در کنار هم وزیر باران به تماشا نشسته بودند
    باران همان گونه که خیلی ناگهانی بارید خیلی زود هم قطع شد
    -وای من خیلی بوی خاک ودوس دارم
    -بوی خاک ادمو یاد خاطره هاش می ندازه
    -اره راس می گید .
    -مهسیما خانوم ؟
    -بله
    -من راستش شما رو دوست دارم
    مهسیما سرخ شد واز جایش بلند شد
    سیاوش به دنبالش امد وادامه داد: من مطمئنم که دوستت دارم
    مهسیما می دانست که اکنون چند روزی است که عاشق سیاوش شده است اما نمی دانست ایا درست است که اعتراف کند یا نه
    -مهسی خواهش می کنم جوابمو بده
    مهسیما سر جایش ایستاد وسیاوش روبه رویش قرار گرفت: دوستم داری
    مهسیما نتوانست مکنونات قلبی اش را به زبان بیاورد وبه همین علت فقط به او نگریست
    سیاوش لبخند محبت امیزی زد ومهسیما را محکم در اغوش کشید
    -وای نمی دونی چقدر می خوامت از همون اول با همون خندیدن اولمون ...ودر حالی که حرف می زد مهسیما را به خود محکم می فشرد .
    مهسیما گلگون شده بود وچیزی نمی گفت .تنها چیزی که توانست بعد از چند دقیقه بگوید این بود که
    -شب شده بیا زودتر بریم
    -بریم عزیزم ..مهسیما می دونستی تو خیلی خیلی جذابی؟
    -نه تو اینجوری فکر می کنی
    -همه اینجوری فکر می کنن پس تو جذابی
    -مهسیما خواست بگوید نه که سیاوش با دستش لب او را لمس کرد
    داغ شده بود نمی دانست کارش درست بوده یا نه .اما می دانست از ان موقع که سیاوش را در خانه ی خاله مهیا دیده نسبت به او حساس شده ودوست دارد تنها توجه سیاوش نسبت به خودش باشد

    **
    چند روزی از ان ماجرا می گذشت و دیگر با همدیگر تنها نشده بودند تا اینکه یک روز سیاوش ومهسیما به همراه همدیگر داخل باغ رفتند تا خطاطی کنند .همه به خرید رفته بودند وتنها ان دو بودند که تصمیم داشتند خطاطی کنند
    -سیاوش می تونم نمونه کارهاتو ببینم
    -الان که نیاوردم اما وقتی اومدی خونمون بهت نشون می دم
    -من دوست دارم با یه جمله ای یا شعری شروع کنم چون حروف رو بلدم
    -خوب یه چیزی بگو بنویسم تا تو هم از روش بنویسی اگه مشکل داشتی بپرسی
    -اووووووم خوب راستش این جمله خوبه
    قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
    -برات سخت نیست؟
    -حالا تو بنویس من خودم یه کاریش می کنم
    -چشم عسلم
    مهسیما خندید وکنار سیاوش نشست تا کمی یاد بگیرد

    چند ساعتی بود که مشغول بودند وهیچ خبری از مادر وپدرانشان نبود
    سیاوش لبخندی زد وگفت: اصلا یادشون نیست دو تا بچه اینجا منتظرن
    -اونا از ما سر حالترن
    سیاوش در حالی که دستانش را می کشید تا خستگی اش در رود روی چمن ها دراز کشید
    -اقاهه ادم جلو یه خانوم دراز می کشه
    سیاوش دست مهسیما را گرفت واورا به سمت خود کشید سر مهسیما را روی سینه اش گذاشت مهسیما خواست بلند شود که او را محکم گرفت وگفت: پیش یه خانوم نه اما پیش همسر اینده اره
    -یعنی ما با هم ازدواج می کنیم ؟
    -منو تو برای هم ساخته شدیم .
    -تو می دونی منو چرا دوست داری؟
    -خوب معلومه
    -خوب بگو
    -بزرگترین دلیلش اینه که تو ایده المی بعدیشو بعدا می گم
    -الان بگو
    -نه . گیرم نده .باشه؟
    -باشه
    -الهی قربونت برم .
    -مهسیما چشمانش رابست وبه صدای قلب سیاوش گوش سپرد .دوست داشت بوسه ای بر ان بزند اما می دانست که کار درستی نیست ونباید اولین بوسه را او دهد
    مهسی؟
    -جونم
    -می شه دراز بکشی تا من صدای قلبتو بشنوم؟
    -چی؟
    -خواهش می کنم
    سیاوش هم حق داشت تا صدای ضربان قلب عاشق مهسیما را بشنود به همین علت مهسیما زیر لب از خدا عذر خواهی کرد و سرش را روی سبزه ها گذاشت
    سیاوش با استرس سرش را روی سینه ی مهسیما گذاشت ودر حالی که چشمانش خیس از اشک شده بود به صدای ضربان قلب مهسیما گوش می داد
    چند دقیقه بعد از جایش بلند شد وبدون اینکه چیزی به مهسیما بگوید به سمت ویلا رفت
    مهسیما با تعجب از جایش بلند شد ورفتن سیاوش را نظاره می کرد .وسایل خطاطی را جمع کرد وبه سمت ویلا رفت
    -چت شده سیاوش ؟تو گریه کردی
    سیاوش کنترل خود را از دست داد ودر حالی که گریه اش شدت گرفت بود مهسیما را محکم در اغوش کشید چشمانش را بست
    -من خیلی دوست دارم مهسی اندازه ی یه دنیا
    مهسیما گیج شده بود و نمی دانست باید چه بگوید


    من چه خوبم که امروز اینقد مرتبه تو پیچک پست دادم
    ♥ مخاطب ♥. . . !

    نوشته هایم را که می خوانی . . .

    نه لبخند بزن . . .

    نه اشک بریز . . .

    نه سخنی بگو . . .

    هیـــــــــچ . . .

    تنها
    سکــــــــــــــوت کن . . .سکوت !

    و بیاندیش در لابلای هر واژه

    چــه دردی نهفته است !!!
    -------------------------------------
    همیــشه تو دلــت میگفــتی:
    این مــگه باچــند نــفر دوســته که همیــــشه آنلایــنه؟
    یه جمــله همــیشه یادت باشــه:

    همیــشه آنلایــن تــرین ها تنــــهاترینــــند








  8. کاربر روبرو از پست مفید DayaN سپاس کرده است .

    Maks4 (پنجشنبه ۱۷ مرداد ۹۲)

  9. #14
    مدیر بازنشسته

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۹ مرداد ۹۳ [ ۱۷:۱۲]
    محل سکونت
    Faye Alsmavat and earth
    نوشته ها
    2,263
    امتیاز
    65,951
    سطح
    1
    Points: 65,951, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryTagger First ClassYour first GroupThree FriendsCreated Album pictures
    نوشته های وبلاگ
    1086
    سپاس ها
    491
    سپاس شده 2,918 در 1,272 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    دستانش را دور کمر سیاوش حلقه کرد واجازه داد که او در اغوشش گریه کند
    صدای ماشین ها نوید امدن اهالی خانه را می داد به سرعت از هم جدا شدند وسیاوش به سمت اتاقش رفت .

    مهسیما به سمت دستشویی رفت واشکهایی که هپا به پایه سیاوش ریخته بود را شست


    ++
    خوابش نمی برد .خانه در تاریکی فرو رفته بود .گوشی اش را برداشت تا کمی با ان بازی کند .گریه های سیاوش برای او قابل هضم نبود .افسوس می خورد که چرا لپ تاپش را نیاورده تا حرفهای دلش را بازگو کند
    کمی در جایش غلت خورد که صدای در اتاقش بلند شد .وحشت تمام وجودش را فرا گرفت اما لحظه ای بعد اندیشید که شاید مادرش طبق عادت همیشگی امده تا او را در خواب ببوسد
    -بفرمایید
    -مهسی مزاحم نیستم؟
    صدای سیاوش بود
    کمی مکث کرد نمی دانست باید چکار کند اما دلش نمی امد او را رد کند به همین دلیل گفت: صبر کن لباس مناسب بپوشم
    -چشم
    وبلوز وشلوارش را پوشید وشالش را روی سرش انداخت .خدا خدا می کرد که اهالی خانه در خواب باشند
    در را باز کرد وارام گفت: بیا تو
    -مزاحمت شدم؟
    -نه خوابم نمی برد
    -منم خوابم نمی برد
    سکوت بینشان به وجود امد هیچ یک نمی دانست باید چه بگوید
    بلاخره مهسیما گفت: برای چی گریه می کردی؟
    -همین جوری برای دلم
    -اخه این همه گریه
    -خوب اره دیگه ....مهسی می ذاری صدای قلبتو دوباره بشنوم
    -نه
    -خواهش می کنم
    -سیاوش اصرار نکن زشته
    -به جون مامانم با هوس نیست
    -نه بازم نه
    -به خاطر صدرا
    -سیاوش
    -باشه ؟
    -مهسیما روی تخت دراز کشید وسیاوش با لبخندی محزون گوشش را روی قلب مهسیما گذاشت وکنار او دراز کشید .بلوز مهسیما در کمتر از چند لحظه خیس اشک شد نمی دانست باید چه کند .دستش را روی سر سیاوش کشید ومشغول نوازش کردن سیاوش شد


    +
    با صدای ارش که می گفت چایم رو بریز تا من صورتمو بشورم از خواب پریدند .باورشان نمی شد تمام شب را باهم ودر کنار هم همانگونه خوابیده بودند .
    مهسیما اب دهانش را قورت داد وسرش را تکان داد
    سیاوش انگشتانش را از لای موهایش رد کرد وگفت : تو برو زودتر اگه همه پایین بودند بیا به من بگوتا من از اتاقت بیام بیرون
    مهسیما سرش را به علامت رضایت تکان داد وگفت : یعنی متوجه نشدن
    -فکر نکنم چون اگه متوجه می شدن ما هم بیدار می شدیم .حالا زودتر برو

    بعد از چند لحظه مهسیما امد وارام گفت
    : همه پایین تو اشپزخونه ان می تونی بیای بیرون
    -مرسی

    **
    ♥ مخاطب ♥. . . !

    نوشته هایم را که می خوانی . . .

    نه لبخند بزن . . .

    نه اشک بریز . . .

    نه سخنی بگو . . .

    هیـــــــــچ . . .

    تنها
    سکــــــــــــــوت کن . . .سکوت !

    و بیاندیش در لابلای هر واژه

    چــه دردی نهفته است !!!
    -------------------------------------
    همیــشه تو دلــت میگفــتی:
    این مــگه باچــند نــفر دوســته که همیــــشه آنلایــنه؟
    یه جمــله همــیشه یادت باشــه:

    همیــشه آنلایــن تــرین ها تنــــهاترینــــند








  10. #15
    مدیر بازنشسته

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۹ مرداد ۹۳ [ ۱۷:۱۲]
    محل سکونت
    Faye Alsmavat and earth
    نوشته ها
    2,263
    امتیاز
    65,951
    سطح
    1
    Points: 65,951, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryTagger First ClassYour first GroupThree FriendsCreated Album pictures
    نوشته های وبلاگ
    1086
    سپاس ها
    491
    سپاس شده 2,918 در 1,272 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    ---------------------------------
    -به من نزدیک نشو برو گمشو تو یه دروغ گویی

    -مهسی تو داری اشتباه می کنی
    -دیگه اسم منو به زبون نیار حالم ازت به هم می خوره
    -به خدا من دوست دارم
    -اما من دیگه دوست ندارم تو با من واحساسم بازی کردی
    -تو داری اشتباه می کنی
    -نه فکر کردی چون قیافه م بچه گونه س بچه ام .اشتباه نکن تو اون قلب رودوس داری
    -من هم تو رو هم اون قلب ودوست دارم
    -نمی خوام دوست داشتنتو نمی خوام
    -وایسا مهسیما اینقدر نرو جلوتر گم می شیما
    مهسیما سر جایش ایستاد وگفت: جنگل ادمو ببلعه بهتره تا حرفای تو رو باور کنم
    -مامان اینا الان نگران تو ان
    -به خاطر قلب تو سینه م نگران منن؟ .مطمئن باش خونواده تو به فکر اون قلبن
    -برای اونا غیر قابل تصوره که تو چرا اینجوری کردی
    مهسیما نیشخندی زد وگفت :اخه اونا نمی دونن تو به من پیشنهاد ازدواج دادی
    -خوب اینکه بهتره .چرا ناراحتی
    مهسیما با فریاد گفت : چون تو منو دوس نداری .تو قلب داداش دوقولوت که به خاطر تو تصادف کردو الان تو سینه ی منه رو دوست داری
    -مهسی خواهش می کنم
    -بذار حرفمو بزنم .ارش مرد قلبش تو سینه ی منه .منه ساده رو بگو که فکر می کردم اون ارش که مامانت می گفت علی رو دوس داشت .این ارش .نمی دونستم بعد از اون اسم اینو ارش گذاشتن
    -ادامه نده
    -چرا از همه مهمتر می دونی چیه؟ بذار بهت بگم که از همه مهمتر اینه که تو از اولش منو نمی خواستی وگرنه تو اون یه مدتی که تو رو با بهناز هم ندیده بودم می اومدی جلو وبهم پیشنهاد می دادی اما فورا بعد بهنازرفتی وبا ایدا دوست شدی وبی اهمیت از کنارم رد شدی .و با گریه ادامه داد .من از اون به بعد بادیدنت تو همون روز اول با بهناز عشقتو کشتم نفسی تازه کرد وبا بغض ادامه داد: به خودم دروغ می گفتم دوست ندارم .تو وب سایتم احساساتمو تحریف می کردم دائما به خودم می گفتم نمی دونم این حس چیه اما خیلی زود فهمیدم که چیه .تو منو تو اولین تجربه ی عاشق شدن شکستی ووقتی برگشتی که فهمیدی قلب ارش تو سینه ی منه .احساس گناه می کردی نسبت به ارش برای همین گفتی به قلبش لطف کنی ..
    -مهسیما
    -گفتم ساکت ....تو اومدی دوباره تکه های قلبمو به هم چسبوندی .اما یادت رفت یه تیکه رو گم کرده بودی یو نچسبوندی .حالا اون تیکه رو پیدا کردی اما باید بدونی اون تیکه دیگه هیچوقت نمی چسبه می فهمی مثل گیلاس زمستونی می مونه
    -مهسیما خواهش می کنم صبر کن تو داری اشتباه می کنی .بذار منم حرفمو بزنم

    ♥ مخاطب ♥. . . !

    نوشته هایم را که می خوانی . . .

    نه لبخند بزن . . .

    نه اشک بریز . . .

    نه سخنی بگو . . .

    هیـــــــــچ . . .

    تنها
    سکــــــــــــــوت کن . . .سکوت !

    و بیاندیش در لابلای هر واژه

    چــه دردی نهفته است !!!
    -------------------------------------
    همیــشه تو دلــت میگفــتی:
    این مــگه باچــند نــفر دوســته که همیــــشه آنلایــنه؟
    یه جمــله همــیشه یادت باشــه:

    همیــشه آنلایــن تــرین ها تنــــهاترینــــند








  11. کاربر روبرو از پست مفید DayaN سپاس کرده است .

    Maks4 (یکشنبه ۲۰ مرداد ۹۲)

  12. #16
    مدیر بازنشسته

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۹ مرداد ۹۳ [ ۱۷:۱۲]
    محل سکونت
    Faye Alsmavat and earth
    نوشته ها
    2,263
    امتیاز
    65,951
    سطح
    1
    Points: 65,951, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryTagger First ClassYour first GroupThree FriendsCreated Album pictures
    نوشته های وبلاگ
    1086
    سپاس ها
    491
    سپاس شده 2,918 در 1,272 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    قسمت اخر
    همان روز به اصرار های مکرر مهسیما پدر ومادرش مجبور شدند که برگردند وخاله مهیا واقای نادری را هم با خود برگرداند .

    پاییز از راه رسید واین قلب زخمی مهسیما بود که نسبت به تمام اتفاقاتی که در اطرافش می افتاد با شک نگاه می کرد .رفتن دانشگاه برایش مثل کابوس می مانست اما او مجبور بود که برود .از اینکه بخواهد با سیاوش روبه رو شود واهمه داشت .می دانست که هنوز هم او را دوست دارد اما نمی توانست تحمل کند که عشق او به خاطر خود سیاوش باشد وعشق سیاوش به خاطر قلب او
    زیر درخت گیلاس نشسته بود ونمی دانست باید با این قلب که روزی به خاطر عشق و کمک به برادردوقولوی سر به هوایش خودش را سپر او کرده و زیر ماشین رفته است وحالا سبب شده که او عاشق همان برادر شود چه کند .نفس عمیقی کشید وسبزه هارا از حرصش می کند .
    صدای گوشی اش او را به خود اورد واز دینیای افکارش خارج شد
    -بله بفرمایید
    -سلام چطوری؟
    -شما؟
    -مهرنازم دیگه
    -خوبی مهرناز جون نشناختمت
    -شمارتو از خاله ت گرفتم .ببخشیدا مثلا می خواستی کمکم کنی
    -ای وای یادم رفت
    -دیگه نیازی نیست .حق با تو بود .اون یکی از فامیلای عشق من بود وهیچ رابطه ای باهم ندارن
    -پس خوش به حالت شد
    -اره چه جورم .کله قند تو دلم داره اب می شه
    -خوش باشی همیشه
    -مرسی .فکر کنم بازم همدیگه رو ببینیم
    -چطور؟
    -اخه قرار برای سیاوش مراسم نامزدی بگیرن
    مهسیما سرش را به تنه ی درخت چسباند وهرچه سعی کرد به خود مسلط باشد نتوانست .با صدای گرفته ای گفت: اون کیه ؟
    -نمی دونم فکر کنم از بچه های دانشگاشونه
    اشک در چشمان مهسیما پر شده بود وصدایش می لرزید
    -کاری نداری مهری من برم
    -نه نه خداحافظ اما تو هم بیایا منتظرم
    مهسیما گوشی را قطع کرد وبلند بلند گریست .نمی دانست چه کار کند .عشقش تمام زندگیش داشت ازدواج می کرد .

    3 روز دیگر دانشگاه شروع می شد واو رمقی برای رفتن نداشت .فردا جشن عشقش بود .جشن نامزدی تمام وجودش

    نمی توانست لحظه ای ارام بگیرد .هیچ کس از اعضای خانواده اش با وی کاری نداشتند واو را به حال خود گذاشته بودند

    با کابوسی که می دید از خواب بیدار شد وتا صبح می لرزید .تب کرده بود .به زور خودش را به دستشویی رساند وصورتش را با اب شست

    بلاخره صبح از راه رسید هوا مثل دل مهسیما ابری بود .صدای در اتاقش باعث شد که او به خود بیاید وبا صدای گرفته ای گفت:
    -کیه
    -حاضر شو مامان جان می خوایم بریم جشن نامزدی سیاوش
    -من نمی ام .حالم خویب نیست
    -زشته عزیزم پاشو بیا
    صدای پدر از بیرون در اتاقم شنیده می شد که می گفت: ولش کن بچه مو بذار نیاد

    همه رفتند ومهسیما تنها در خانه ماند بغضش دوباره شکست وبلند بلند شروع به گریستن کرد .میلی برای صبحانه خوردن ان هم در ساعت 11 صبح نداشت .
    روی کاناپه دراز کشید وچشمانش را بست .صدای باز شدن در را شنید اندیشید که شاید مادر وپدرش چیزی جا گذاشته باشند به همین دلیل حرکتی نکرد وچشمانش را بست تا مجبور نباشد چیزی بگوید وچشمان سرخش هویدا نشود .
    با دستی که روی سرش کشیده شد قلبش فرو ریخت .حتما پدرش می فهمید که او تب دارد .در حالی که سعی می کرد برخود مسلط باشد وچشمانش را باز نکند . گرمای عجیبی تمام وجودش را گرفت وچشمانش را کمی باز کرد
    سیاوش لبهای او را می بوسید وگریه می کرد .با دیدن این صحنه گریه اش گرفت وسیاوش خود را کنار کشید
    -مه مهسی منو ببخش نتونستم جلو خودمو بگیرم
    -
    -یه حرفی بزن عزیزم به خدا دوست دارم
    مهسیما گریه اش شدت گرفت وگفت : حالا که همه چی تموم شده
    -چیزی تموم نشده قصه ما تازه داره شروع می شه
    -اما تو
    سیاوش نگذاشت مهسیما حرفش را ادامه دهدو گفت: پاشو لباسی رو که برات اوردم بپوش که مهمونا منتظرن
    -چی؟
    -ارایشگاهم نمی خواد جیگر من خودش خوشگله
    مهسیما نگاهی به چشمان سیاوش انداخت وگفت: تو راستکی دوستم داری
    -چه جوری اثبات کنم
    -خوب ؟
    -من اماده شنیدنم
    -تا اخر عمر پیشم بمون
    -اگه نمی گفتی هم می موندم تو عمر منی .من عاشقتم و با فریاد ادامه داد : دوست دارم دیوونه می فهمی

    زندگی طعم های مختلفی دارد مهم اینست که بدانیم بعد از هر سختی اسانی است .




    وای بچه ها شرمنده اگه بد بود ..........چشماتون درد گرفت ..........امیدوارم راضی باشید
    پایان
    با سپاس Dr.DayaN's
    ویرایش توسط DayaN : یکشنبه ۲۰ مرداد ۹۲ در ساعت ۱۳:۱۵
    ♥ مخاطب ♥. . . !

    نوشته هایم را که می خوانی . . .

    نه لبخند بزن . . .

    نه اشک بریز . . .

    نه سخنی بگو . . .

    هیـــــــــچ . . .

    تنها
    سکــــــــــــــوت کن . . .سکوت !

    و بیاندیش در لابلای هر واژه

    چــه دردی نهفته است !!!
    -------------------------------------
    همیــشه تو دلــت میگفــتی:
    این مــگه باچــند نــفر دوســته که همیــــشه آنلایــنه؟
    یه جمــله همــیشه یادت باشــه:

    همیــشه آنلایــن تــرین ها تنــــهاترینــــند








صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

Search Engine Optimization by vBSEO