کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: برادر...

  1. #1
    کاربر سایت

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۰۳ فروردین ۹۳ [ ۲۳:۴۸]
    محل سکونت
    تهروون
    نوشته ها
    9
    امتیاز
    166
    سطح
    1
    Points: 166, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    7 days registered100 Experience Points
    سپاس ها
    3
    سپاس شده 23 در 9 پست
    حالت من
    Ashegh

    Unhappy برادر...





    دارم دیوانه می شوم . تصویر آن آخرین لبخندش تا عمر دارم
    فراموشم نمی شود ...

    در روزهای آخر حیات خاکی اش دوستانش عکسی از او گرفتند و گفتند :


    آقا حجت چهره ات خیلی نورانی شده . شبیه شهدا شدی ...





    چه می فهمیم شهادت چیست مردم

    شهید وهم نشینش کیست مردم

    تمام جستجومان حاصلش بود

    شهادت اتفاقی نیست مردم



    در مرز جنون ایستاده ام ...

    ازروز پنج شنبه تا به امروز، تا بدین لحظه ، نمی دانم خوابم یا که نه تازه از خواب

    بیدار شدم ...

    این اردو، این سفر راهیان ...

    چقدر عجیب بود ...

    چرا میان آن همه کاروان باید ما ،

    ما کاروان دانشگاه لرستان در سالروز شهادت حاج محمدابراهیم همت در طلاییهباشیم .

    در طلاییه که فاصله اندکی تا جزیره مجنون ؛ محل عروج حاج ابراهیم ، دارد ...

    چرا باید ما شهید بدهیم ...

    چرا باید ما شهید ببینیم ...

    ما شهید ندیده ها ...

    چرا میان آن همه اتوبوس باید اتوبوسی که آن روز صبح منی که برای اولین بار به

    آنجا رفتم
    تا به عنوان راوی در آن اتوبوس باشم ...

    باید آن اتوبوس با شهید حجت رحیمی برخورد کند ...

    چرا باید میان آن همه دختر ؛ من باید خانم ها را آرام می کردم و تسلی شان می دادم .

    چرا من ؟؟؟؟؟

    چرا باید درست چند ثانیه قبل از تصادف ، من او را از پشت شیشه ی اتوبوس ببینم و

    بعد از دیدن آن لبخند و چهره نورانی و نگاهی که معلوم نبود به کجا
    خیره شده و چه

    را دارد
    می بیند ، باخودم بگویم :

    خدایا چقدر چهره بعضی ها نورانی است و شبیه به شهدایند ...

    - دارم دیوانه می شوم ....

    درست چند ثانیه بعد از این فکر من ... صدای ترمز ماشین و بعد دنده عقب و جیغ بچه ها ....


    وای ...

    وای ...

    وای برمن ...

    اتوبوس ما به شهید حجت برخورد کرد وبعد هم لاستیک های ماشین از روی بدن ضعیف

    و
    ظریف او رد شد ...


    ماتم برده بود ... تا به امروز سابقه دیدن اینچنین صحنه ای را نداشتم .

    بهتر بگویم نداشتیم ....

    همه گریه می کردند اما من فقط ماتم برده بود .

    منتظر بودم هر آن شهید رحیمی از روی زمین بلند شود اما وقتی دیدم که چطور

    خون از زیر بدنش بیرون می زند وبر روی آسفالت خیابان می ریزد فهمیدم که


    چه بر سرمان آمده ...

    داشتم خانم ها را آرام می کردم ناگهان از زبانم این جمله خارج شد :

    " بچه ها ! آرام باشید و فقط به آن لحظه فکر کنید که حضرت زینب در تل زینبیه

    دید که چه در گودال قتلگاه می گذرد و برادرش چگونه بر زمین افتاده وفریاد رسی

    ندارد . "

    ودرست همان لحظه بغض تلخم شکست وصدای هق هق من و دیگر خانم ها


    به آسمان بلند شد ...

    من دیدم ... دیدم که وقتی او به زمین افتاد حتی یک ماشین هم نگه نداشت که او را

    به بیمارستان برساند .


    دیدم که دوستانش ؛ همه آقایان کاروان ما .


    همه ی 9اتوبوس ما آمدند و دور و بر او را گرفتند وهرکس می خواست کاری و


    کمکی کند اما نمی شد که به او دست زد ...


    برادرش نبودند اما عین برادر برایش بیقراری می کردند و در حد جنون بودند ...


    او امام حسین نبود اما یادم آمد زمانی که آقا در گودی قتلگاه بر روی زمین افتاد


    آشنایی به سراغش نیامد .


    یکی آمد انگشتر ببرد و وقتی دید که انگشتر بیرون نمی آید انگشتر را با انگشت
    برد .


    و یکی آمد خنجر را روی حنجر بگذارد و سر را ببرد و پاداش بیشتری بگیرد و


    خبری از عباس و حر و علی اکبر نبود ....


    من حضرت زینب نبودم اما باید زیر بغل بچه ها را می گرفتم .


    آن روز ما بودیم وآنها را آرام می کردیم اما در کربلا هیچ کس نبود خانم را آرام


    کند و برعکس او باید رباب و سکینه و باقی را آرام می کرد ...


    راننده ما یزیدی نبود اما نمی دانم چگونه شد که با آن لاستیک های مهیب وسنگین


    از روی پیکر او رد شد ... همانطوری که سم اسب از روی پیکر ارباب و شنی تانک

    های عراقی در هویزه از روی بدن شهید علم الهدی و دوستانش
    رد شدند ...

    من مجبور بودم بچه ها را آرام کنم و بعد هم خودم از کنار خون برادرم رد شوم .


    همانطور که بی بی زینب از کنار گودال گذشت . مجبور بود .


    مجبورش کردند که بگذرد تا به سوی شام و کوفه او را به اسارت ببرند ...


    و ای امان .
    و ای امان .
    و ای امان از دل زینب ...


    من دیدم پیکر برادر شهیدم را .


    وقتی می خواستند او را بر روی برانکارد بگذارند .


    من دیدم شکم پاره پاره شده اش را ....


    آن صحنه های سهمگین یادم نرفته ....

    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود ...

    خدا رحم کند به دل مادر وخواهر و نوعروس آقا حجت ....


    من . ما . خواهرش نبودیم اما ...


    به یکی از مسئولین خانم که در آنجا خادم بود گفتم .


    گفتم اگر روزی بر حسب تقدیر شما خواهر شهید رحیمی را دیدید به او بگویید :


    خانم رحیمی شما نبودید که ببینید وچه خوب هم که نبودید و ندیدید ؛


    اما دختران کاروان دانشگاه لرستان برای برادرتان خواهری کردند وعین برادر


    از دست داده ها برای برادرتان زجه می زدند واشک می ریختند .


    چقدر از دخترانمان که غش نکردند و بی حال بر زمین نیافتادند ...


    پسرانمان که هنوز مبهوتند ...


    دوستانش می گفتند . می گفتند که در طلاییه عین انسان های تشنه و سرگردان


    مدام از این سو به آن سو می رفت .


    این را همه کاروان ماهم دیده بودند .

    به آنها گفته بود : من دیگر با شما نخواهم بود و به زودی از شما جدا می شوم .

    شب شهادتش با اینکه به شدت دندان درد داشت اما گفت :
    باید بیدار بمانم وصوت مربوط به شلمچه را برای زائران

    آماده کنم . به بچه ها بگویید شلمچه یاد من هم باشند ...

    ما رفتیم شلمچه اما آقا حجت با ما نبود .

    نه . بود . او با ما بود ... با ما هست ...

    به بچه های کاروانمان می گفتم که شهید حجت رحیمی ، حجت را بر ما تمام کرد .


    تا به امروز جاهل قاصر بودیم . نفهمیدم .


    نمی دانستیم . اصلا شهید ندیده بودیم اما از پنجشنبه صبح . ساعت ۸ دیدیم آنچه


    را که باید می دیدیم ؛


    دیگر از از این تاریخ به بعد هرچه کنیم جاهل مقصریم و باید جواب پس دهیم .


    دیگر جای هیچ عذر و بهانه ای نیست . عذری نداریم که بگوییم ...


    از الان به بعد همه دختران ما خواهر شهیدند و پسرانمان برادر شهید ...

    دارم دیوانه می شوم . تصویر آن آخرین لبخندش تا عمر دارم فراموشم نمی شود ...


    در روزهای آخر حیات خاکی اش دوستانش عکسی از او گرفتند و گفتند اقا حجت


    چهره ات خیلی نورانی شده.شبیه شهدا شده ای ...

    عکس را گرفتند و خودش رفت بالای آن نوشت : شهید حجت رحیمی ...

    - شهدا ! می گویند اگر به بازار رفتی و دیدی که دو گدا کنار هم نشسته اند یا به


    هیچ کدامشان کمک نکن یا به هر دویشان یاری برسان .


    چون اویی که کشکول و کاسه گدایی اش پر نشده . دلش می شکند .


    دلش می شکند که چرا به من نگاهی و کمکی نکرد . حتما" من گدای خوبی نبودم ...

    شهدا ! چرا فقط شهید رحیمی . چرا ما . چرا من نه ؟


    مگر ما آدم نیستیم . مگر ما دل نداریم وتشنه نیستیم ؟


    چرا خریداری برای ما پیدا نمی شود ...


    چرا درست روز پنچشنبه . روزی که در شبش همه شهدا در کربلا مهمان ارباب


    هستند باید او ، در دقایق آخر هفته خودش را به آن مهمانی عظیم برساند ...


    چرا من نمی رسم . شهدا مگر بدها دل ندارند ؟؟؟


    تصویر افتادن و به خاک و خون کشیدنش یک لحظه از جلوی چشمانم دور نمی شود .


    یک چشمم خون است وچشم دیگرم اشک ... من نشنیده ها را دیدم .


    ازآن روز به بعد روضه حضرت زینب را بهتر وبیشتر می فهمم .

    وای چقدر مسئولیتم سنگین شده . باید راوی برادر شهیدم باشم .


    نباید که بر روی خون او پا گذارم .


    ننگم باد اگر بخواهم فراموش کنم او را ، هدفش ، مقصدش را ...

    قسمت مباد به فتوای نام ونان

    مشغول آب و دانه بگردد کبوترم

    ای آسمانیان که زمین جایتان نبود

    مانده است خاطرات شما لای دفترم

    باشد حرام شیر حلالی که خورده ام

    روزی اگر ز خون شما ساده بگذرم ...





    شهید حجت رحیمی
    !

    شهیدی که تنها یکسال از من بزرگتر بودی واما حالا هزار سال جلوتر افتادی .

    این بار با تو می گویم . شهید همسفر نیمه راهمان ...

    دستی ، دعایی ، نگاهی ، صدایی ، این بار تو ثابت کن که سواره از حال پیاده

    خبر دارد .

    یعنی می شود روزی من از خادم الشهدایی به مقام شهیدان برسم ....


    تو همان خادم الشهدایی که شهید شدی .


    هل من ناصر ینصرنی ...



    هدیه به روح پاکش صلوات


    آن مرغ خوش آواز چه زیباست به پرواز

    مبهوت منم ،خیره دراو ، چشم ودهن باز

    بر خاک منم دلبسته و در بند حصاری

    در حسرت پرواز و سراپا هوس و آز

    گر آلت پرواز به من نیست عجب نیست

    مرغ قفسم ، نیست مرا عادت پرواز
    /

    خوشحال میشم به وبلاگم یه سر بزنی
    Hidden Content


    redirect.php?a=rahrovaneshohadaal.blogfa.com/

  2. کاربر روبرو از پست مفید rahroshohada سپاس کرده است .

    armia (جمعه ۰۵ مهر ۹۲)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •