صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 46

موضوع: کتاب سوگنامه کربلا (ترجمه لهوف)

  1. #1
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    [ ]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,296
    امتیاز
    27,812
    سطح
    1
    Points: 27,812, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    132
    سپاس ها
    1,358
    سپاس شده 1,567 در 1,013 پست
    حالت من
    Khoshhal

    Icon16 کتاب سوگنامه کربلا (ترجمه لهوف)




    مقدمه


    نام كتاب : سوگنامه كربلا (ترجمه لهوف)
    نويسنده : سيد بن طاوس
    مترجم : محمدطاهر دزفولى
    به كوشش : صادق حسن زاده

    على بن موسى بن جعفر معروف به ((ابن طاوس)) در سال 589 ه*ق در شهر دانشمند خيز و عالم پرور ((حله)) چشم به جهان گشود. ابن طاوس در آن شهر علم و اجتهاد رشد يافت و از محضر پدر بزرگوارش بهره كافى برد و همانطور كه خود مى گويد:
    پدر و نيز جد وى ((ورام)) بيشترين نفوذ را بر وى در سالهاى رشدش داشته اند و به او فضيلت ، تقوى و تواضع را ياد داده اند.
    علماى ديگرى كه ابن طاوس در نزد آنان درس خوانده عبارتند از: ابوالحسن على بن يحيى الخياط حلى ، حسين بن احمد السوراوى ، تاج الدين حسن بن على الدربى ، نجيب الدين محمد السوراوى ، صفى الدين بن معد بن على الموسوى ، شمس الدين فخار بن محمد بن فخار الموسوى و...

    ابن طاوس در نسلهاى بعدى به عنوان ((صاحب الكرامات)) معروف شد.
    او خود از حوادث معجزه آسايى كه برايش رخ داده مواردى را نقل مى كند. و نيز گزارش شده كه با امام زمان (عج) در تماس مستقيم بوده است . گفته مى شود كه علم به ((اسم اعظم)) به او اعطاء گرديد اما اجازه اينكه آن را به فرزندانش بياموزد، داده نشد.
    ابن طاوس به فرزندانش مى گويد كه ((اسم اعظم)) همچون مرواريدهاى درخشان در نوشته هاى وى پراكنده بوده و آنان با خواندن مكرر آنها، مى توانند آن را كشف كنند.
    تقواى ابن طاوس از بسيارى از عبارات تاءليف او مى درخشد... ابن طاوس * كفن خود را آماده كرده و به آن خيره مى شد و روز رستاخيز را در پيش * چشم خود مجسم مى كرد. دلمشغولى او به مرگ ، از عبارات مختلف ((كشف المحجه)) به دست مى آيد.(1)
    ابن طاوس خود اذعان داشته كه من به اول هر ماه آگاهى دارم بدون اينكه به هيچ يك از اسباب آگاهى بدان ، تمسك نمايم .
    علامه طباطبايى صاحب تفسير الميزان در منهج عرفانى هم به دو نفر از بزرگان اماميه بسيار اهميت مى دادند: يكى سيد على بن طاوس رضوان الله عليه و همچنين كتاب معروف ايشان موسوم به ((اقبال)) كه مشحون از اسرار اهل بيت عليهم السلام است ، اهميت فوق العاده مى دادند. ديگرى سيد بحرالعلوم ، كه هر دو به تواتر حكايات به محضر مبارك حضرت ولى عصر اءرواحنا له الفداء شرفياب گرديده اند...))(2)

    عارف فرزانه ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى از ((ابن طاوس)) تعبير به ((سيدالمراقبين)) فرموده است .(3) و در مورد ديگر مى فرمايد: ((... آن چنان كسى است كه شيخ من قدس سره مى گفت : مانند ابن طاوس در ((علم مراقبه)) در اين امت از طبقه رعيت نيامده است)).(4)
    آيت الله شيخ جعفر شوشترى (وفات : 1303 ه*.ق) درباره ابن طاوس ، مى فرمايد: ((... و بدان كه در نقل مراثى ، از آن جناب ، معتبرترى نداريم . در جلالت قدر، مثل ايشان كم است .))(5)
    اهميت كتاب لهوف
    كتاب ((لهوف)) ابن طاوس اختصار و اشتهار را با هم جمع كرده و در نزد علماى برجسته شيعه جايگاه مهمى براى خودش باز كرده است به طورى كه شهيد محراب آيت الله سيد محمد على قاضى تبريزى مى فرمايد: ((كتاب لهوف سيد ابن طاوس - رحمة الله عليه -، نقلياتش * بسيار مورد اعتماد است و در ميان كتب مقاتل كتاب مقتلى به اندازه اعتبار و اعتماد به آن نمى رسد و در اطمينان بر آن كتاب در رديف اول كتب معتبره مقاتل قرار گرفته است))(6)

    رهبر معظم انقلاب حضرت آيت الله ***** اى مد ظله العالى در خطبه هاى نماز جمعه تهران چندين مرتبه از روى همين كتاب مقتل ابن طاوس ، ذكر مصيبت خوانده است و در نماز جمعه مورخ 18/2/77 مصادف با يازدهم ماه محرم 1419 ه* ق ، چنين فرمودند: ((من امروز مى خواهم از روى مقتل ابن طاوس كه كتاب ((لهوف)) است چند جمله ذكر مصيبت كنم و چند صحنه از اين صحنه هاى عظيم را براى شما عزيزان بخوانم ، البته اين مقتل بسيار معتبرى است .
    ابن طاوس كه على بن طاوس باشد فقيه ، عارف ، بزرگ ، صدوق ، موثق ، مورد احترام همه و استاد فقهاى بسيار بزرگى است . خودش اديب و شاعر و شخصيت خيلى برجسته يى است . ايشان اولين مقتل بسيار معتبر و موجز را نوشتند. البته قبل از ايشان مقاتل زيادى است . استادشان ((ابن نما)) مقتل دارد، شيخ طوسى مقتل دارد، ديگران هم دارند، مقتلهاى زيادى قبل از ايشان نوشته اند؛ اما وقتى ((لهوف)) آمد، تقريبا همه مقاتل ، تحت الشعاع قرار گرفت . اين مقتل بسيار خوبى است ؛ چون عبارات ، بسيار خوب و دقيق و خلاصه انتخاب شده است .))(7)
    آقاى اتان گلبرك كه بهترين تحقيق را درباره آثار ابن طاوس به عمل آورده ، مى نويسد: ((به گفته آقا بزرگ عنوان ((لهوف)) معروفتر از ((ملهوف)) است . احتمالا همين تاءليف است كه شيخ حر عاملى در اجازه خود به محمد فاضل المشهدى ( ((بحار)) 110/117) در ميان آثار ابن طاوس ، كه اجازه روايت آنها را به وى داده به آن با عنوان ((مقتل الحسين)) ياد مى كند. لهوف درباره رخدادهايى است كه به حادثه كربلا منتهى شده ، همچنين اصل جنگ و رخدادهاى بعدى آن .

    بيشتر داستان را يك ((راوى ناشناخته)) نقل مى كند. هدف وى اين بود كه لهوف در عاشورا خوانده شود (نك : ((اقبال))). اگر كسى بدان دسترسى نداشته باشد، وى پيشنهاد مى كند همان مطالبى كه در اقبال (يعنى : ((اللطيف فى التصنيف))) آمده خوانده شود. ((لهوف)) يكى از معرفترين تاءليفات ابن طاوس در آمد. چند چاپ از آن وجود دارد و چند بار نيز به فارسى ترجمه شده است (نك : ((ذريعه)) 18/296 ش 188؛ 26/ 201 ش 17 1؛ مشار، مؤ لفين 4/ 416، فهرست 1307 1308؛ مق : ارجمند ص * 165)...))(8)
    سرانجام اين دانشمند متقى و زاهد و عارف و پرتلاش و كوشا، در روز دوشنبه پنجم ذى القعده سال 664 ه*. ق در بغداد رحلت كرد و به نوشته ((حوادث جامعه))، جنازه او را پيش از دفن به نجف اشرف نقل دادند. ناگفته نماند كه قبلا كفن خود را تهيه كرد، و در حج بيت الله ، لباس * احرام خود نمود، آن را در كعبه معظمه در روضات مطهره حضرت رسالت (صلى الله عليه و آله و سلم) و ائمه بقيع و عراق ، متبرك نموده و همه روزه نگاهش مى كرد و آن را وسيله شفاعت آن بزرگواران ، قرار داده بوده است .(9)

    ترجمه لهوف
    به خاطر اهميت كتاب لهوف كه از معتبرترين متون به شمار مى آيد، جمعى از بزرگان به ترجمه آن پرداخته اند كه ظاهرا اولين ترجمه به قلم شيواى ميرزا رضا قلى تبريزى به نام ((لجة الالم)) مى باشد و بعد از آن ((لهوف)) به قلم مترجم معروف عصر مشروطيت ، محمد طاهر بن محمدباقر موسوى دزفولى ، در سال 1321 ه*. ق انجام پذيرفته و اينك ترجمه ايشان با ويرايش و مقدارى پيرايش متن و سليس تر نمودن آن ، تقديم حضور عاشقان مكتب ولايت و شهادت ، مى گردد. دو سال بعد از اين ترجمه يعنى در سال 1323 ه*. ق . محدث نامى حاج شيخ عباس * قمى ((رحمه الله)لله) بخش دوم لهوف را كه درباره واقعه روز عاشورا است ، ترجمه نمودند اينجانب نسخه اى از لهوف را در دست دارد كه در حاشيه آن ، ترجمه محدث قمى آمده است .
    از درگاه خداوند متعال براى همه شيفتگان مكتب اباعبدالله (عليه السلام) بخصوص شهيدان انقلاب اسلامى كه عشق و محبت خود را به امام حسين (عليه السلام) عملا نشان دادند و جان در اين راه پرافتخار باختند و نظام اسلامى را با خون پاك خود تثبيت نمودند، اجر جزيل خواستاريم .
    حوزه علميه قم


    ---------------------------------------------------------
    1- رك : كتاب ارزنده ((كتابخانه ابن طاوس)) تاءليف آقاى اتان كلبرگ .
    2- آيت الله سيد عزالدين زنجانى : ((كيهان فرهنگى)) ش 8، سال 1368 ش ..
    3- المراقبات)) ص 69.
    4- همان ماءخذ، ص 124.
    5- ر. ك ((مواعظ شوشترى)).
    6- تحقيقى درباره اربعين)) ص 8، چاپ تبريز.
    7- روزنامه قدس)) مورخه 19/2/77، ص 6.
    8- ((كتابخانه ابن طاوس و احوال و آثار او)) ص 76.
    9- . ر.ك : ((ريحانة الادب)) 8/79.


    -------------------------------------------
    نويسنده : سيد بن طاوس
    مترجم : محمدطاهر دزفولى
    به كوشش : صادق حسن زاده
    ویرایش توسط nasim.h : جمعه ۱۷ آبان ۹۲ در ساعت ۰۸:۴۲


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  2. 2 کاربر از پست مفید nasim.h سپاس کرده اند .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲),ƝԈѪƩѤ (پنجشنبه ۱۶ آبان ۹۲)

  3. #31
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    [ ]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,296
    امتیاز
    27,812
    سطح
    1
    Points: 27,812, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    132
    سپاس ها
    1,358
    سپاس شده 1,567 در 1,013 پست
    حالت من
    Khoshhal

    Icon16 سوگنامه کربلا (لهوف)

    سر نازنين امام حسين (عليه السلام) در مجلس يزيد


    راوى گويد: بعد از آن ، سر نازنين امام حسين (عليه السلام) را با زنان و كودكان آن امام مبين ، به مجلس يزيد بى دين بردند به هيئتى كه همه ايشان را به يك ريسمان بسته بودند و چون با آن حالت وارد مجلس
    فلما وقفوا بين يديه و هم على تلك الحال قال له على بن الحسين (عليه السلام): ((اءنشدك الله يا يزيد، ما ظنك برسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) لو رآنا على هذه الصفة))، فاءمر يزيد بالحبال فقطعت . ثم وضع راءس الحسين (عليه السلام) بين يديه ، و اءجلس النساء خلفه لئلا ينظرن اليه ، فرآه على بن الحسين (عليه السلام ) فلم ياءكل الرؤ وس بعد ذلك اءبدا.
    و اءما زينب ، فانها لما راءته اءهوت الى جيبها فشقته ، ثم نادت بصوت حزين يفزع القلوب : يا حسيناه ، يا حبيب رسول الله ، يابن مكة و منى ، يابن فاطمة الزهراء سيدة النساء، يابن بنت المصطفى .
    قال الراوى : فاءبكت و الله كل من كان حاضرا فى المجلس ، و يزيد ساكت .
    ثم جعلت امراءة من بنى هاشم كانت فى دار يزيد تندب الحسين (عليه السلام) و تنادى : يا حسيناه ، يا حبيباه ، يا سيداه ، يا سيد اءهل بيتاه ، يابن محمداه ، يا ربيع الاءرامل واليتامى ، يا قتيل اءولاد الاءدعياء.
    قال الراوى : فاءبكت كل من سمعها.
    يزيد شدند در مقابلش ايستادند و حضرت سجاد (عليه السلام) فرمود: اى يزيد! تو را به خدا سوگند مى دهم به گمان تو اگر پيامبر، ما را به اين هيئت ديدار نمايد چه مى كند؟
    يزيد حكم كرد ريسمانها را بريدند و آل طه و ياسين را از قيد طناب رها ساختند. سپس يزيد، سر مبارك امام (عليه السلام) را در پيش رو گذاشت و زنان را در پشت سر خود جاى داد تا چشم ايشان به سر انور امام حسين (عليه السلام) نيفتد و ليكن جناب سيدالساجدين (عليه السلام) چشمش * بر آن سر نازنين افتاد و بعد از آن صحنه دلخراش ، ديگر تا آخر عمرش * گوشت كله حلال گوشتى تناول نفرمود.
    و اما زينب خاتون (عليه السلام) چون سر مبارك برادر خود را بديد از شدت ناراحتى دست در گريبان برد چاك زد سپس به آواز غمناك فرياد واحسيناه .... برآورد به قسمى كه ناله اش دلها راخراشيد.
    راوى گويد: به خدا سوگند كه همه آن كسانى كه در مجلس يزيد حضور داشتند از ناله جانسوز او به گريه و افغان افتادند و در آن حال خود آن پليد لب از گفتار فرو بست و ساكت بود.
    پس يكى از زنان بنى هاشم كه در خانه يزيد بود بى اختيار براى امام حسين (عليه السلام) بگريست و به آواز بلند با ناله و فغان گفت : يا حبيباه ! يا سيد اءهل بيتاه يابن محمداه !
    راوى گفته كه هر كس از آن اهل مجلس صداى آن زن را مى شنيد بى اختيار گريه مى كرد.
    قال : ثم دعا يزيد بقضيب خيزران ، فجعل ينكث به ثنايا الحسين (عليه السلام).
    فاءقبل عليه اءبو برزة الاءسلمى و قال : ويحك يا يزيد، اءتنكت بقضيبك ثغرالحسين (عليه السلام) ابن فاطمة ؟
    اءشهد لقد راءيت النبى (صلى الله عليه و آله و سلم) يرشف ثناياه و ثنايا اءخيه الحسن و يقول : اءنتما سيدا شباب اءهل الجنة ، قتل الله قاتليكما و لعنه و اءعد له جهنم و ساءت مصيرا.
    قال الراوى : فغضب يزيد و اءمر باخراجه ، فاءخرج سحبا.
    قال : و جعل يزيد - لعنه الله - يتمثل باءبيات ابن الزبعرى و يقول :
    ليت اءشياخى ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الاءسل
    فاءهلوا وستهلوا فرحا ثم قالوا: يا يزيد لا تشل
    قد قتلنا القوم من ساداتهم و عدلناه ببدر فاعتدل
    در اين بين يزيد لعين چوب خيزران طلبيد مكرر با آن چوب به دندان مبارك فرزند رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) مى زد.
    در اين هنگام ابو برزه اسلمى خطاب به آن بدتر از ارمنى ، نمود و گفت : واى بر تو اى يزيد! به چه جراءت چنين جسارتى مى نمايى و با چوب ، به گوهر دندان حسين فرزند فاطمه اطهر مى زنى ؟ من گواهى مى دهم كه به چشم خود ديدم كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) دنداهاى ثناياى حسن و حسن را مى بوسيد و مى فرمود: ((انتما سيدا...)) شما دو نفر سيد و سرور جوانان اهل بهشت هستيد، خدا بكشد كشندگان شما را و لعنت كند آنها را و جايگاه ايشان جهنم باد كه بد جايگاهى است .
    رواى گويد: پس يزيد از اين سخنان به خشم آمد و حكم داد كه ((ابوبرزه)) را از مجلسش بيرون افكنند. در اين هنگام او را كشان كشان بيرون نمودند راوى گفت كه يزيد ملعون در مقام تمثيل به ابيات ابن زبعرى را كه در هنگام شكست مسلمانان در جنگ احد به عنوان فتح نامه براى كفار قريش و اصحاب ابو سفيان در مكه انشاء نموده بود، همى ترنم و زمزمه داشت : ((ليت اشياخى ببدر....))؛ يعنى اى كاش * بزرگان قوم از قريش كه در جنگ بدر كشته شدند (مانند عتبه ، شيبه ، وليد، ابوجهل و غيره) در اينجا حاضر بودند و مشاهده مى كردند چگونه طائفه خزرج كه ياور رسول الله بودند، از شمشيرهاى قريش به جزع و افغان آمده اند، تا از ديدن اين صحنه ، صداها به شادى بلند نمايند و صورتهايشان از شدت سرور و خرسندى ، درخشنده
    لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء و لا وحى نزل
    لست من خندف ان لم اءنتقم من بنى اءحمد ما كان فعل
    قال الراوى : فقامت زينب ابنة على و قالت :
    اءلحمد لله رب العالمين .
    و صلى الله على محمد و آله اءجمعين ، صدق الله كذلك يقول :
    (ثم كان عاقبة الذين اءساؤ ا السؤ ى اءن كذبوا بآيات الله و كانوا بها يستهزؤ ن).
    اءظننت يا يزيد - حيث اءخذت علينا اءقطار الاءرض و آفاق السماء فاءصبحنا نساق كما تساق الاءماء - اءن بنا على الله هوانا، و بك عليه كرامة !!
    و اءن ذلك لعظيم خطرك عنده !!
    فشمخت باءنفك و نظرت فى عطفك ، جذلان مسرورا، حين راءيت الدنيا لك مستوسقة ، والاءمور
    شود و بگويند: يزيد دستت شل مباد كه اين چنين عمل نمودى و انتقام از بنى هاشم گرفتى . (اين بيت از اشعار خود يزيد است).
    ما بزرگان خزرج را در جنگ احد كشتيم و اين معامله را با معامله بدر برابر داشتيم و جنگ بدر بر جنگ احد زيادتى ننمود.
    بنى هاشم به لعب ، هواى سلطنت داشتند و اسلام را بهانه كردند؛ نزول وحى را حقيقتى نبود (مراد آن كافر از بنى هاشم جسارت است نسبت به حضرت ختمى مرتبت (صلى الله عليه و آله و سلم)) از نسل خندف نبودمى اگر از اولاد احمد مختار انتقام خون كشتگان بدر را نمى كشيدم .(1)


    --------------------------------------------------------------
    1- مترجم گويد: بعضى از ابيات مذكور از خود يزيد است كه با اشعار ابن زبعرى تلفيق نموده و اين با تمثيل به قول او منافات ندارد و مقصود يزيد پليد اين بود كه چنانچه قريش * در احد از قببيله خزرج كه انصار رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) بودند انتقام كشيدند، او هم در عوض كشتن عثمان ، از فرزندان على (عليه السلام) انتقام گرفته ؛ زيرا بهانه طغيان معاويه در اول امر اين بود كه شاه اولياء را متهم نمود به شركت آن حضرت در كشتن عثمان - عليه النيران - و يزيد را نيز همين عقيده باطل بوده و از تمثيل آن لعين به ابيات ابن زبعرى ، اين مطلب هويداست كه بيت اول صريح در شماتت به واقعه بدر است و مع ذللك آن را تمثل و استشهاد گفته اند كه مستلزم اشاره است نه تصريح و اين مراد راستت نيايد الا كه كنايه به امر ديگر باشد و آن نشايد بود مگر واقعه قتل عثمان ؛ پس يزيد اول كينه خويش را به قتل عثمان اظهار مى دارد كه به اعتقاد فاسدش اين عذرى است واضح و هويدا در به شهادت رساندن سيدالشهداء (عليه السلام ) و پس از آن جراءت زياده مى نمايد و كينه قديمى خود را از قتل كفار و صناديد قريش ، نسبت به رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم)، اظهار مى دارد و كفر باطنى خود را ظاهر ساخته و آن اشعار كفرآميز را بر زبان مى راند.


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  4. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

  5. #32
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    [ ]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,296
    امتیاز
    27,812
    سطح
    1
    Points: 27,812, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    132
    سپاس ها
    1,358
    سپاس شده 1,567 در 1,013 پست
    حالت من
    Khoshhal
    سخنرانى زينب كبرى (سلام الله عليها) درمجلس يزيد


    راوى گويد: در آن هنگام زينب كبرى (عليه السلام) بر پا خاست و اين خطبه را كه دقايق نكاتش مؤ سس دقايق ايمان و لطايف بيانش مزين كاخ ايقان است ، ادا فرمود: ((الحمد لله ....))؛ سپاس بى قياس ذات مقدس الهى را سزاست كه ذرات ماسوى را به قبول اشه انوار وجود، پرورش داد و درود نامحدود بر احمد محمود رسول پروردگار و درود بر آل اطهار او باد. خداوند راست گفتار در كتاب معجز آثارش چنين تذكار فرمود: (ثم كان ...)(1)؛ سپس سرانجام كسانى كه اعمال بد مرتكب شدند به جايى رسيد كه آيات خدا را تكذيب كردند و آن را به مسخره گرفتند! اى يزيد! آيا چنين گمان بردى كه چون اقطار زمين و آفاق آسمان را بر ما سخت تنگ گرفتى و راه چاره را بر رويمان محكم بسته داشتى به نحوى كه سر انجام آن به اينجا رسيد كه مانند اسيران
    متسقة ، و حين صفا لك ملكنا و سلطاننا، فمهلا مهلا، اءنسيت قول الله عزوجل :
    (و لا يحسبن الذين كفروا اءنما نملى لهم خير لاءنفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين).
    اءمن العدل يابن الطلقاء تخديرك حرائرك و اماءك و سوقك بنات رسول الله سبايا؟! قد هتكت ستورهن ، و اءبديت وجوههن ، تحدو بهن الاءعداء من بلد الى بلد، و يستشرفهن اءهل المنازل و المناقل ، و يتصفح وجوههن القريب والبعيد، والدنى والشريف ، ليس معهن من رجالهن ولى ، و لا من حماتهن حمى .
    و كيف ترتجى مراقبة من لفظ فوه اءكباد الازكياء، و نبت لحمه بدماء الشهداء؟!
    و كيف لا يستبطاء فى بغضنا اءهل البيت من نظر الينا بالشنف والشنآن و الاحن و الاءضغان ؟!
    ثم تقول غير متاءثم و لا مستعظم :
    كفار ما را ديار به ديار كشاندى ، در نزد خدا موجب خوارى و مذلت ما و عزت و كرامت تو خواهد بود؟! بدين خيال باطل دماغ نخوت و تكبر را بالا كشيدى و به اظهار شادمانى پرداختى و مانند متكبران به دامانت نظر عجب و خود بينى افكندى كه اينك دست روزگار را به مراد خويش بسته و امور را منظم مى پندارى ، مگر نه اين است كه سلطنت حقه ما خانواده رسول است كه تو به ظلم و ستم آن را خالصه خود نمودى ؟! اينك آرام باش و به خود آى و فرمان واجب الاذعان حضرت سبحان را از خاطر نسيان منما كه فرموده (و لا يحسبن ....)(2)؛ آنها كه كافر شدند (و راه طغيان پيش گرفتند) تصور نكنند اگر به آنان مهلت مى دهيم ، به سودشان است ! ما به آنان مهلت مى دهيم فقط براى اينكه بر گناهان خود بيفزايند و براى آنها، عذاب خوار كننده اى (آماده شده) است . اى فرزند آزاد شدگان ! كه رسول مكرم بعد از اسيرى چو غلامان آزادشان نمود؛ اينك ادعاى تو عدالت و دادگسترى است كه زنان و كنيزكان خود را در پس پرده عزت محترم دارى و از نامحرمان مستور نمايى (ولى) دختران پيغمبر را در حالى كه پوشش مناسبب ندارند مانند اسيران در شهر بگردانى و در جلو ديدگان نامحرمان به تماشا بگذارى ؟! و مردم دور و نزديك و پست وشريف با چشمان اهانت آميزى به خاندان رسول خدا بنگرند در حالى كه از مردان آنان كسى را باقى نگذاشتى تايارو و حمايت آنها باشند چگونه مى توان اميد رعايت از گروهى داشت ك پاره هاى جگر پاكان
    لاءهلوا وستهلوا فرحا ثم قالوا: يا يزيد لا تشل
    منتحيا على ثنايا اءبى عبد الله سيد شباب اءهل الجنة تنكتها بمخصرتك .
    و كيف لا تقول ذلك ، و قد نكاءت القرحة ، و استاءصلت الشافة ، باراقتك دماء ذرية محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) و نجوم الاءرض من آل عبدالمطلب ؟! و تهتف باءشياخك ، زعمت اءنك تناديهم !
    فلتردن وشيكا موردهم ، و لتودن اءنك شللت و بكمت و لم تكن قلت ما قلت و فعلت ما فعلت .
    اءللهم خذ بحقنا، وانتقم ممن ظلمنا، و احلل غضبك بمن سفك دماءنا و قتل حماتنا.
    فوالله ما فريت الا جلدك ، و لا حززت الا لحمك .
    و لتردن على رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) بما تحملت من سفك دماء ذريته ، وانتهكت من حرمته فى عترته و لحمته ، و حيث يجمع الله شملهم ويلم شعثهم
    از دهان آنها فروريخته و گوشت تن هايشان از خون شهيدان روييده !
    و چگونه در بغض و عدوات ما اهل بيت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) كوتاهى تواند نمود آن كس كه هميشه به چشم دشمنى و به ديده حسد و كينه به سوى ما نگريسته و اينك تو با چوپ خود دندانهاى ثناياى ابى عبدالله سيد شباب اهل جنت را آزرده مى دارى و نه اين گناه را به چيزى شمرى و نه اين امر شنيع را عظيم مى پندارى ! اى يزيد! اينك تو به پدران خود مباهات دارى و همى گويى كه ((اگر بودند از روى شادى بگفتندى كه اى يزيد، دستت شل مباد كه چنين انتقام از بنى هاشم كشيدى !)) اينك هم با تكبر و غرور چوب بر دندانهاى مبارك سيد و سرور جوانان اهل بهشت مى زنى . چگونه چنين سخن نرانى در حالى كه خون ذرية رسول مختار بريختى و زخم دلها را تازه كردى و بيخ دودمان را بر كندى و زمين را از خون آل عبدالمطلب كه ستارگان روى زمين بودند، رنگين ساختى و به پدران كافر خود همى صدا بر مى آورى ، به گمانت كه ايشان را بر اين طلب دارى كه شتابان به آرامگاه ايشان (در جهنم) خواهى شتافت و در آنجا آرزو مى كنى كه كاش دست شل و زبانت لال بودى تا ناگفتنى را نگفته و ناكردنى را به جاى نياوردى بودى . خداوند! حق ما را از ستمكاران ما برگير و غضب را برايشان فرود آورد؛ زيرا خون ما را ريختند و ياران ما را بكشتند.
    اى يزيد! به خدا سوگند كه با اين جنايت عظيم ، پوست خود را دريدى و گوشت بدن خويش را پاره نمودى ! و در فرداى قيامت به
    و ياءخذ بحقهم :
    (و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله اءمواتا بل اءحياء عند ربهم يرزقون).
    و حسبك بالله حاكما، و بمحمد (صلى الله عليه و آله و سلم) خصيما، و بجبرئيل ظهيرا.
    و سيعلم من سول لك و مكنك من رقاب المسلمين .
    بئس للظالمين بدلا و اءيكم شر مكانا و اءضعف جندا.
    و لئن جرت على الدواهى مخاطبتك ، اءنى لاءستصغر قدرك ، و اءستعظم تقريعك ، و اءستكثر توبيخك ، لكن العيون عبرى ، والصدور حرى .
    اءلا فالعجب كل العجب لقتل حزب الله النجباء بحزب الشيطان الطلقاء.
    فهذه الاءيدى تنطف من دمائنا، و الاءفواه تتحلب من لحومنا.
    و تلك الجثث الطواهر الزواكى تنتابها العواسل
    نزد رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) بيايى در حالى كه بارگناه كشتن ذريه پيامبر را بر دوش كشيده وحرمت عترت او را شكسته و بر آنان كه پاره تن رسول بودند ستم نموده و بر آنان در آن مقام كه خدا عزوجل پراكنده ، آل رسول را جمع سازد و كار ايشان را به صلاح آورد و حق ايشان را از ستمكاران بگيرد كه خداوند متعال فرمود: ((ولا تحسبن ...(3)))؛ هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند.
    اى يزيد! براى تو همين مقدار بدبختى كافى است كه حاكمى چو خدا و دشمنى چو محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) دارى همانطور كه ما را پشتيبانى مانند جبرئيل ، كافى است .
    به زودى معاويه و ياران بى ايمانت كه تو را به خيال استحكام اساس * سلطنت انداختند و بر گردن مسلمانان سوار نمودند، خواهند فهميد كه ستمكاران را آتش دوزخ بد عوض و پاداشتى است و همچنين خواهند دانست كه شما ستمكاران يا ما ستم ديدگان ، كداميك جايگاهش بدتر و ياورانش ضعيف تر و كمتر خواهد بود.
    اگر چه مصيبت هاى وارده از چرخ دون كار مرا به جايى رسانيد كه با چو تو ناكسى سخن گويم ولى با اين همه من باى تو قدرى نگذارم
    و تعفرها اءمهات الفراعل .
    و لئن اتخذتنا مغنما لتجدنا و شيكا مغرما، حين لا تجد الا ما قدمت يداك ، وما ربك بظلام للعبيد.
    فالى الله المشتكى ، و عليه المعول .
    فكد كيدك ، واسع سعيك ، و ناصب جهدك ، فو الله لا تمحون ذكرنا، و لا تميت و حينا، و لا تدرك اءمدنا، و لا ترحض عنك عارها.
    و هل راءيك الا فندا، و اءيامك الا عددا، و جمعك الا بددا، يوم ينادى المناد:
    اءلا لعنة الله على الظالمين .
    فالحمدلله الذى ختم لاءولنا بالسعادة والمغفرة ، و لآخرنا بالشهادة و الرحمة .
    و نساءل الله اءن يكمل لهم الثواب ، و يوجب لهم المزيد، و يحسن علينا الخلافة ، انه رحيم ودود، و حسبنا الله و نعم الوكيل .
    فقال يزيد - لعنه الله -:
    و نكوهش و توبيخ تو را فراوان نمايم ؛ چه كنم كه ديده گريان و سينه از داغ مصيبت بريان است ؛ چه بسيار جاى شگفت است كه حزب خدا و مردمان نجيب به دست لشكر شيطان نانجيب كه از زمره طلقاء و آزاد شدگانند، شهيد شوند. اينك خون ما از دستان شما ريزان است و گوشت ما از بن دندانتان آويزان . اينك اجساد طاهره وپاك شهيدان و نو گلهاى سيد لولاك در بيابان افتاده كه زوار ايشان گرگان بيابان و درندگان صحراست . پس اگر امروز اسارت ما را غنيمت شمردى ، به زودى خواهى يافت كه بجز غرامت و خسران چيزى نبردى و آن در روز باز پسين است كه نبينى بجز جزاى عملى را كه خود پيش فرستاده اى و پروردگار بر بندگان خود ستمكار نيست و شكايت من به سوى خداى تعالى و تكيه و اعتماد من بر اوست .
    اى يزيد! تو مكر و حيه خويش را به پايان و كوشش خود را به انجام رسان وجهدت رابه كاربر اما به خدا سوگند كه نام ما را از از صفحه روزگار نتوانى برداشت و بر خاموشى نور وحى قدرت نيابى و به گرد همت عالى ما نخواهى رسيد و پليدى اين ننگ را از خود نخواهى فروشست . حاصل راءى وانديشه ات نيست الا سستى و خرافت و روزگار زندگانيت مگر اندك و جمع اثاث سلطنت نيست مگر پراكندگى ، آن روز كه منادى ندا كند كه لعنت خدا مر ستمكاران راست و حمد مر خدا متعال را كه اول كار ما را به سعادت و مغفرت و آخر آن را به شهادت و رحمت ختم نمود و از حضرت اله چنين
    يا صيحة تحمد من صوائح ما اءهون الموت على النوائح
    قال الراوى : ثم استشار اءهل الشام فيما يصنع بهم .
    فقالوا: لا تتخذ من كلب سوء جروا.
    فقال له النعمان بن بشير:
    اءنظر ما كان الرسول يصنع بهم فاصنعه بهم .
    و نظر رجل من اءهل الشام الى فاطمة ابنة الحسين (عليه السلام).
    فقال : يا اءميرالمؤ منين هب لى هذه الجارية .
    فقالت فاطمة لعمتها:
    يا عمتاه اءيتمت و اءستخدم ؟
    فقالت زينب :
    لا، و لا كرامة لهذا الفاسق .
    فقال الشامى :
    من هذه الجارية ؟
    فقال له يزيد - لعنه الله -:
    مسئلت دارم كه شهيدان دشت بلا را ثواب كامل و مزيد را اجر عطا فرمايد وبر باز ماندگان ايشان نيكو خليفه باشد؛ زيرا حضرتش رحيم و ذات اقدسش و دود و كريم است و (حسبنا الله ... (4))(5).
    خلاصه ، چون خطبه پاره تن حضرت زهرا (عليها السلام) به انجام رسيد، يزيد پليد سخن نتوانست گويد جز آنكه بر سبك اوباش اين شعر را بخواند: ((يا صيحة ...))؛ بسا ناله زنان داغدار كه به نزد كسان ، شايسته است و چه سهل و آسان است مردن بر زنانى كه از درد مصيبت مى نالند. راوى گويد: سپس يزيد عنيد با اهل شام مشورت در ميان آورد كه نسبت به اسيران چسان سلوك دارد و با ايشان چگونه رفتار نمايد؟ آن سگهاى ناسپاس سخن به زشتى گفتند و در مشورت خيانت كردند و اشاره به قتل اهل بيت نمودند به سخنى كه ذكر آن نشايد، ولى نعمان بن بشير به صدق سخن راند گفت : اى يزيد! انديشه كن كه اگر احمد مختار در اين روزگار مى بود چه قسم با ايشان رفتار مى نمود، اكنون تو همان رفتار را نما.
    --------------------------------------------------------------
    1- الروم (30)، آيه 10.
    2- سوره آل عمران (3)، آيه 178.
    3- سوره آل عمران (3)، آيه 169.
    4- سوره آل عمران (3)، آيه 173.
    5- مترجم گويد: اين خطبه شريفه مشتمل است براظهار سه كرامت از بضعه بتول و اين عجب نيست ؛
    اول : بيان آنكه نتايج راى و تدبير يزيد پليد جز سستى ويرانى اساس امورش ، نتيجه ديگر نخواهد داد كه فرمود: هل رايك الا فندا واين مطلب معين گرديده كه آن ملعون آنچه تدبير پس از واقعه كربلا مى نمود در انتظام امور خود، همه بر خلاف عقل بود ازقبيل آنكه حكام ظالم را بر شهرهايى همچو مكه معظمه مسلط ساخت كه در آنجا قتل عام و در مدينه فساد به نهايت خود رسيد و بازگشت همه اين فسادها به خود آن ملعون بود.
    دوم : خبر دادن زينب كبرى بر كوتاهى عمر آن شقى ، كه فرمود: ايامك الا عددا.
    سوم : خبر دادن از آنكه جمع اسباب استحكام سلطنت آن مردود، نتيجه عكس مراد داد كه زينب (عليها السلام) فرمود: جمعك الا بددا و آخر الامر سلطنت براو پريشان گرديد كه هر بلدى راكه مى خواست منتظم سازد از بلد ديگر مخالفان ظاهر مى شدند وبالاخره سلطنت از دست اولاد آن لعين خارج گرديد.


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  6. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

  7. #33
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    [ ]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,296
    امتیاز
    27,812
    سطح
    1
    Points: 27,812, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    132
    سپاس ها
    1,358
    سپاس شده 1,567 در 1,013 پست
    حالت من
    Khoshhal
    داستان مرد شامى در مجلس يزيد


    مردى از شاميان نظرش به فاطمه بنت حسين (عليه السلام) افتاد، در اين هنگام به يزيد گفت : اى امير مؤ منان ! اين كنيزك را به من ببخش .
    فاطمه مكرمه رو به زينب كبرى - آن پناه اسيران - آورد كه اى عمه ! يتيمى مرا بس نبود كه به خدمتگذارى در من طمع دارند! زينب كبرى به او تسلى داده فرمود: خاطر آسوده دار كه چنين امرى براى اين
    هذه فاطمة ابنة الحسين ، و تلك عمتها زينب ابنة على .
    فقال الشامى : اءلحسين بن فاطمة (عليه السلام) و على بن اءبى طالب ؟!
    قال : نعم .
    فقال الشامى : لعنك الله يا يزيد، اءتقتل عترة نبيك و تسبى ذريته ، و الله ما توهمت الا اءنهم سبى الروم .
    فقال يزيد: والله لالحقنك بهم ، ثم اءمر به فضرب عنقه .
    قال الراوى : و دعا يزيد - لعنه الله - بالخاطب ، و اءمره اءن يصعد المنبر فيذم الحسين و اءباه - صلوات الله عليهما -، فصعد، و بالغ فى ذم اءميرالمؤ منين على بن اءبى طالب و الحسين الشهيد، والمدح لمعاوية و يزيد.
    فصاح به على بن الحسين (عليه السلام): ((ويلك اءيها الخاطب ، اشتريت مرضاة المخلوق بسخط الخالق ، فتبواء مقعدك من النار.
    فاسق ميسر نيست .
    مرد شامى گفت : مگر اين كنيزك كيست ؟
    يزيد گفت : فاطمه دختر حسين است و آن يكى نيز زينب دختر على بن ابى طالب مى باشد.
    مرد شامى گفت : آن حسين كه پسر فاطمه و فرزند على بن ابى طالب است ؟!
    يزيد گفت : آرى ، چنين است !
    مرد شامى گفت : اى يزيد! لعنت حق بر تو باد؛ عترت پيغمبر را به قتل مى رسانى و آنان را اسير مى نمائى ؟! به خدا سوگند كه هيچ خيالى درباره اينان نكردم جز آنكه آنان را اسيران روم پنداشتم !
    يزيد گفت : تو را نيز به اينان ملحق سازم . آنگاه حكم نمود آن مرد شامى را گردن زدند.
    راوى گويد: يزيد حكم نمود كه خطبه خوان بر منبر رود تا حسين پدر بزرگوارش را به زشتى نام برد. سخنران به حكم آن ملعون ، بر منبر رفت و آنچه كه يزيد و معاويه لايقش بودند نسبت به شاه اولياء و فرزندش سيد الشهداء، در غايت مبالغه ذكر نمود و يزيد و پدرش معاويه پليد را مدح كرده و به نيكى نام برد. سپس امام سجاد (عليه السلام) با صداى بلند فرياد زد كه : ((ويلك ...))؟! يعنى اى خطيب ! واى بر تو، رضاى حق را در دادى و خشنودى مخلوق خريدى ! منزلگاه تو در قيامت پر از آتش * است .
    و لقد اءحسن ابن سنان الخفاجى فى وصف اءمير المؤ منين - صلوات الله و سلامه عليه - و اءولاده ، حيث يقول :
    اءعلى المنابر تعلنون بسبه و بسيفه نصبت لكم اءعوادها
    قال الراوى : و وعد يزيد - لعنه الله - عليا بن الحسين (عليه السلام) فى ذلك اليوم اءنه يقضى له ثلاث حاجات .
    ثم اءمر بهم الى منزل لا يكنهم من حر و لا برد، فاءقاموا فيه حتى تقشرت وجوههم ، و كانوا مدة مقامهم فى البلد المشار اليه ينوحون على الحسين (عليه السلام).
    قالت سكينة : فلما كان فى اليوم الرابع من مقامنا راءيت فى المنام ، و ذكرت مناما طويلا تقول فى آخره : و راءيت امراءة راكبة فى هودج و يدها موضوعة على راءسها، فساءلت عنها، فقيل لى : فاطمة ابنة محمد اءم اءبيك .
    حسن بن سنان خفاجى چه نيكو در مدح امير مؤ منان سروده است : ((اءعلى المنابر...))؛ (خطاب به بنى اميه و اتباع ايشان كرده مى گويد:) شما آشكار بر بالاى منبر ما به امام على (عليه السلام) ناسزا مى گوئيد و حال آنكه با شمشير او منبرها براى شما مهيا گرديده .
    راوى گويد: يزيد به امام زين العابدين (عليه السلام) در همان روز وعده بر آوردن سه حاجت نمود و حكم كرد كه آل رسول (عليهم السلام) را در منزلى جاى دادند كه نه از سرما و نه از گرما، آنان را حفظ نمى نمود و ايشان در آن منزل مقيم بودند چندان كه چهره هاى ايشان پوست انداخت و در همه آن مدت زمانى كه در شهر شام اقامت داشتند، كار ايشان گريه و نوحه بر شهيد كربلا بود.
    ویرایش توسط nasim.h : جمعه ۱۷ آبان ۹۲ در ساعت ۰۷:۲۲


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  8. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

  9. #34
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    [ ]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,296
    امتیاز
    27,812
    سطح
    1
    Points: 27,812, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    132
    سپاس ها
    1,358
    سپاس شده 1,567 در 1,013 پست
    حالت من
    Khoshhal

    Icon16 سوگنامه کربلا (لهوف)

    خواب ديدن سكينه سلام الله عليها در شهر شام

    سكينه خاتون فرموده كه چون روز چهارم از اقامت ما در شهر شام بگذشت ، خوابى ديدم و آن خواب طولانى را ذكر نمود، و در آخر آن فرمود:
    زنى را ديدم در هودجى نشسته و دست خود را بر سر گذاشته ، پرسيدم كه اين زن كيست ؟
    گفتند: فاطمه زهراء بنت محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) جده تو است .
    گفتم : به خدا سوگند كه به خدمتش شرفياب مى شوم و از ستمى كه بر ما وارد آمده او را خبر مى دهم .
    فقلت : والله لانطلقن اليها و لاءخبرنها ما صنع بنا. فسعيت مبادرة نحوها، حتى لحقت بها و وقفت بين يديها اءبكى و اءقول :
    يا اءمتاه جحدوا و الله حقنا، يا اءمتاه بددوا و الله شملنا، يا اءمتاه استباحوا والله حريمنا، يا اءمتاه قتلوا و الله الحسين اءبانا.
    فقالت لى : كفى صوتك يا سكينة ، فقد قطعت نياط قلبى ، و اءقرحت كبدى ، هذا قميص اءبيك الحسين لا يفارقنى حتى اءلقى الله به .
    و روى ابن لهيعة ، عن اءبى الاءسود محمد بن عبد الرحمن قال : لقينى راءس * الجالوت فقال : والله ، ان بينى و بين داود سبعين اءبا، و ان اليهود تلقانى فتعظمنى ، و اءنتم ليس بينكم و بين نبيكم الا اءب واحد قتلتم ولده !!
    و روى عن زين العابدين (عليه السلام) اءنه قال : ((ل ما اءتى براءس * الحسين (عليه السلام) الى يزيد - لعنه الله -، كان يتخذ مجالس الشرب ، و ياءتى براءس الحسين (عليه السلام) و يضعه بين
    آنگاه به سوى او شتافتم و در حضورش ايستادم و گريه كردم و گفتم : مادر جان ! به خدا سوگند كه مردم حق ما را انكار كردند؛ مادر جان ! به خدا سوگند كه جمعيت ما را پريشان نمودند؛ مادر جان به خدا سوگند كه حريم ما را به غارت بردند؛ اى مادر عزيزم ! به خدا قسم كه پدر ما حسين را كشتند؛ در اين هنگام به من فرمود:
    ((كفى ...)) سكينه جانم ! ديگر اين ماجرا را بازگو مكن و بس نما كه رگ قلبم را پاره كردى ، اينك پيراهن پدرت همراه من است كه آن را با خود نگاه مى دارم تا با همين پيراهن خدا را ملاقات كنم . ((ابن لهيعه)) از ابو الاسود محمد بن عبدالرحمان ، روايت كرده كه گفت : راءس الجالوت يهودى مرا ملاقات نمود و گفت : به خدا سوگند كه ميان من و داود پيغمبر، هفتاد پدر واسطه است و جماعت يهود چون مرا ملاقات مى نمايند، تعظيم مرا رعايت مى كنند و شما مسلمانان با اينكه در ميان فرزند پيغمبرتان و آن رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) بيش از يك نفر واسطه نيست او را به شهادت مى رسانيد!؟



    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  10. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

  11. #35
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    [ ]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,296
    امتیاز
    27,812
    سطح
    1
    Points: 27,812, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    132
    سپاس ها
    1,358
    سپاس شده 1,567 در 1,013 پست
    حالت من
    Khoshhal
    سخنان شگفت انگيز سفير روم


    از امام زين العابدين (عليه السلام) روايت است كه فرمود: چون سر مطهر امام حسين (عليه السلام) را به نزد يزيد آوردند، آن ملعون همواره مجلس شراب فراهم مى آورد و آن سر انور را در حضور خود مى نهاد و به شرابخوارى و شادمانى مى پرداخت . روزى سفير قيصر روم كه از جمله اشراف و بزرگان آن مرز و بوم بود در آن مجلس حاضر شد و به يزيد.
    يديه و يشرب عليه .
    فحضر ذات يوم فى مجلسه رسول ملك الروم ، و كان من اءشراف الروم و عظمائهم ، فقال : يا ملك العرب ، هذا راءس من ؟ فقال له يزيد: ما لك و لهذا الراءس ؟ فقال : انى اذا رجعت الى ملكنا يساءلنى عن كل شى ء راءيته ، فاءحببت اءن اءخبره بقصة هذا الراءس و صاحبه ، حتى يشاركك فى الفرح و السرور.
    فقال له يزيد - لعنه الله -: هذا راءس الحسين بن على بن اءبى طالب . فقال الرومى : و من اءمه ؟
    فقال : فاطمة ابنة رسول الله . فقال النصرانى : اءف لك ولدينك ، لى دين اءحسن من دينك ، ان اءبى من حوافد داود، و بينى و بينه آباء كثيرة ، والنصارى يعظموننى و ياءخذون من تراب اءقدامى تبركا بى باءنى من حوافد داود (عليه السلام)، و اءنتم تقتلون ابن بنت نبيكم ، و ليس بينه و بين نبيكم الا اءم واحدة ، فاءى دين دينكم ؟!! ثم قال ليزيد: هل سمعت حديث كنيسة الحافر؟
    گفت : اى پادشاه عرب ! اين سر كيست ؟
    يزيد گفت : تو را با او چه كار است ؟
    سفير گفت : سؤ ال من به اين خاطر است كه وقتى به نزد پادشاه خود بر مى گردم از همه امورى كه ديده ام از من پرسش خواهد كرد، چون ذكر حال اين سر را در خدمتش برم در فرح و سرور با تو شريك خواهد بود.
    يزيد لعين گفت : اين سر از آن حسين بن على بن ابى طالب است .
    رومى گفت : مادرش كيست ؟
    يزيد گفت : فاطمه دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است .
    نصرانى گفت : اف بر تو و دين تو باد!
    دين من از دين تو بهتر است ؛ زيرا پدر من از نبيره هاى حضرت داود (عليه السلام) بوده و ميان من و داود (عليه السلام) پدران بسيارى است و جماعت نصارى مرا بسيار تعظيم مى كنند و خاك قدم مرا به تبرك همى گيرند و شما مسلمانان پسر دختر پيغمبر خويش را مقتول مى سازيد و حال آنكه ميان او و پيغمبر شما بجز يك مادر فاصله نيست ؛ پس اين چه دينى است كه شما داريد؟!
    بعد از آن . مرد نصرانى گفت :
    آيا حكايت كنيسه حافر را شنيده اى ؟
    فقال له : قل حتى اءسمع .
    فقال : ان بين عمان والصين بحر مسيره سنة ، ليس فيها عمران الا بلدة واحدة فى وسط الماء، طولها ثمانون فرسخا فى ثمانين فرسخا، ما على وجه الاءرض بلدة اءكبر منها، و منها يحمل الكافور والياقوت ، اءشجارهم اععود و العنبر، و هى فى اءيدى النصارى ، لا ملك لاحد من الملوك فيها سواهم ، وفى تلك البلدة كنائس كثيرة ، اءعظمها كنيسة تسمى كنيسة الحافر، فى محرابها حقة ذهب معلقة ، فيها حافر يقولون : انه حافر حمار كان يركبه عيسى ، و قد زينوا حول الحقة بالذهب والديباج ، يقصدها فى كل عام عالم من النصارى ، و يطوفون حولها و يقبلونها و يرفعون حوائجهم الى الله تعالى عندها، هذا شاءنهم و داءبهم بحافر حمار يزعمون اءنه حافر حماركان يركبه عيسى نبيهم ، و اءنتم تقتلون ابن بنت نبيكم ، فلا بارك الله فيكم و لا فى دينكم .
    فقال يزيد: اءقتلوا هذا النصرانى لئلا يفضحنى
    يزيد گفت : بگو تا بشنوم .
    نصرانى گفت : بين عمان و چين ، دريايى است كه عبور از آن يك سال مسافت است و در وسط آن بجز شهرى كه طول و عرض آن هشتاد فرسنگ در هشتاد فرسنگ است ، هيچ آبادانى نيست و بزرگتر از آن شهر در روى زمين ، شهرى نيست و از آن شهر كافور و ياقوت به شهرهاى ديگرى حمل مى نمايند و تمام درختان آن عود و عنبر است و آن شهر كاملا در دست نصارى است و هيچ يك از پادشاهان روى زمين در آن تصرف و دخالتى ندارند. در آن شهر كليسا بسيار است و بزرگترين كليساى آن ، كنيسه حافر است كه در محراب آن حقه اى از طلا نصب گرديده و در آن معلق و آويزان است و جماعت نصارى را اعتقاد چنان است كه در آن حقه ، سم خرى است كه عيسى (عليه السلام) بر آن مى گشت و اطراف حقه را با طلا و نقره پارچه حرير زينت داده اند و در هر سالى ، جماعتى از طائفه نصارى همى آيند و بر دور آن طواف مى كنند و آن را ميبوسند و حاجتهاى خود را از خداى مى طلبند. اين روش و عادت آنهاست در حق سم الاغى كه به عقيده ايشان همان الاغ حضرت عيسى (عليه السلام)، بوده اما شما فرزند پيغمبرتان را مى كشيد و اين چنين بى حرمتى مى كنيد! خداوند خير و بركت را از ميان شما بردارد و دينتان را بر شما مبارك نگرداند!
    يزيد چون اين سخن بشنيد گفت : رشته عمر اين نصرانى را بايد بريد و او را زنده نگذاشت تا مبادا در مملكت خود مرا رسوا گرداند.
    فى بلاده .
    فلما اءحس النصرانى بذلك ، قال له : اءتريد اءن تقتلنى ؟
    قال : نعم .
    قال : اعلم اءنى راءيت البارحة نبيكم فى المنام يقول : يا نصرانى اءنت من اءهل الجنة ، فتعجبت من كلامه ، و اءنا اءشهد اءن لا اله الا الله و اءن محمدا رسول الله .
    ثم وثب الى راءس الحسين (عليه السلام)، و ضمه الى صدره و جعل يقبله و يبكى حتى قتل)).
    قال : و خرج زين العابدين (عليه السلام) يوما يمشى فى اءسواق دمشق ، فاستقبله المنهال بن عمرو، فقال : كيف اءمسيت يابن رسول الله ؟
    قال : ((اءمسينا كمثل بنى اسرائيل فى آل فرعون ، يذبحون اءبناءهم و يستحيون نساءهم .
    يا منهال اءمست العرب تفتخر على العجم باءن محمدا عربى ، و اءمست قريش تفتخر على سائر
    نصرانى گفت : اى يزيد! اينك مى خواهى مرا به قتل برسانى ؟ يزيد: گفت : آرى .
    نصرانى گفت : پس گوش كن تا خواب خود را در اين باب بر تو بازگو نمايم . شب گذشته حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) را در خواب ديدم ، به من فرمود: اى نصرانى ! تو از اهل بهشت هستى . من از فرمايش حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) در تعجب شدم و اينك شهادت مى دهم كه اءشهد ان لا اله الا الله و اءن محمدا رسول الله .
    سپس اين تازه مسلمان برخاست و سر مطهر امام شهيد را بر داشت و به سينه چسبانيد و پيوسته آن را مى بوسيد و گريه مى كرد تا اينكه به شهادت نائل آمد.


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  12. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

  13. #36
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    [ ]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,296
    امتیاز
    27,812
    سطح
    1
    Points: 27,812, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    132
    سپاس ها
    1,358
    سپاس شده 1,567 در 1,013 پست
    حالت من
    Khoshhal
    فرمايش امام سجاد (عليه السلام) به منهال بن عمرو


    راوى گويد: روزى امام زين العابدين (عليه السلام) در بازار شام راه مى رفت ، منهال بن عمرو به خدمتش رسيد و عرضه داشت :
    اى پسر رسول خدا! چگونه روز را به شب مى آورى ؟
    امام سجاد (عليه السلام) فرمود: اينك حال ما چون حال بنى اسرائيل است كه در دست فرعونيان گرفتار بودند، مردانشان را مى كشتند و زنانشان را براى خدمت نگاه مى داشتند.
    اى منهال ! عرب هميشه بر عجم فخر مى كرد براى اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از ميان عرب مبعوث گرديده بود و قريش * نيز بر جميع عرب فخر مى نمود به جهت اينكه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) قريشى بود و اكنون ما كه اهل
    العرب باءن محمدا منها، و اءمسينا معشر اءهل بيته و نحن مغصوبون مقتولون مشردون ، فانا و انا اليه راجعون مما اءمسينا فيه يا منهال)).
    و لله در مهيار حيث يقول :
    يعظمون له اءعواد منبره و تحت اءقدامهم اءولاده وضعوا
    باءى حكم بنوه يتبعونكم و فخركم اءنكم صحب له تبع
    و دعا يزيد يوما بعلى بن الحسين (عليه السلام) و عمرو بن الحسن ، و كان عمرو صغيرا يقال : ان عمره احدى عشرة سنة . فقال له : اءتصارع هذا، يعنى ابنه خالدا؟
    فقال له عمرو: لا، و لكن اءعطنى سكينا و اءعطه سكينا، ثم اءقاتله . فقال يزيد - لعنه الله -:
    شنشنة اءعرفها من اءخزم هل تلد الحية الا الحية
    و قال لعلى بن الحسين (عليه السلام): اءذكر حاجاتك الثلاث التى و عدتك بقضائهن ؟ فقال له :
    بيت آن پيامبريم ، ببين چگونه حق ما را غصب كرده و مردان ما را شهيد كرده و باقى ماندگان را پراكنده ساختند و آوراه نمودند، از اين حالى كه ما راست بايد گفت :
    انا لله و انا اليه راجعون .
    ابن طاوس گويد:
    خداى پاداش خير دهاد مهيار ديلمى را كه چه نيكو در اين مناسبت سروده است :
    ((يعظمون له ...))(1)
    يزيد پليد در بعضى از اين ايام كه اسيران در شام بودند، امام سجاد (عليه السلام) و عمرو بن حسن را به نزد خود طلبيد و در آن موقع عمرو طفل صغير بود، گويند يازده سال بيشتر نداشت ، يزيد به او گفت :
    با پسر من كشتى مى گيرى ؟
    عمرو يازده ساله گفت : نه ، ولكن حاضرم خنجرى به او بدهى و خنجرى به من ، تا با هم بجنگيم !
    يزيد ضرب المثل معروف عرب را گفت كه اين عادت و طبيعتى است كه از پدرشان باقى مانده و از مار جز مار متولد نشود.(2)


    ----------------------------------------------
    1- مترجم در ترجمه اين شعر گويد:
    شگفت از آنكه چوب منبرى را كه احمد كه به رويش پانهاده
    خلايق بين كه تعظيمش نمايند كه اين شاخ از همين گل بار داده
    نه اين عترت هم از نسل رسولند كه ما اءو صى به الا وداده
    همه پامال جور و ظلم و عدوان همه تن ها به خاك و خون فتاده
    2- مترجم گويد: نقل كرده اند ((ابى اخزم طائى)) يكى از اجداد حاتم طائى را فرزندى بود ((اخزم)) نام و آن فرزند مرد و چند پسر از او باقى بود. روزى فرزندان اخزم بر سر جد خود.
    ابى اخزم ريختند و بدنش را مجروح و خون آلود نمودند و اين مضرع را در اين باب بگفت .


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  14. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

  15. #37
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    [ ]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,296
    امتیاز
    27,812
    سطح
    1
    Points: 27,812, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    132
    سپاس ها
    1,358
    سپاس شده 1,567 در 1,013 پست
    حالت من
    Khoshhal

    Icon16 سوگنامه کربلا (لهوف)

    سه درخواست امام سجاد (عليه السلام) از يزيد


    راوى گويد: سپس يزيد به امام سجاد (عليه السلام) گفت : آن سه حاجت را كه وعده كرده ام بر آورده سازم بگو.
    اءلاولى : اءن ترينى وجه سيدى و مولاى و اءبى ، اءلحسين فاءتزود منه و اءنظراليه و اءودعه . و الثانية : اءن ترد علينا ما اءخذ منا. و الثالثة : ان كنت عزمت على قتلى اءن توجه مع هولاء النسوة من يردهن الى حرم جدهن)). فقال : اءما وجه اءبيك فلن تراه اءبدا، و اءما قتلك فقد عفوت عنك ، و اءما النساء فلا يردهن الى المدينة غيرك ، و اءما ما اءخذ منكم فانى اءعوضكم عنه اءضعاف قيمته . فقال (عليه السلام): ((اءما مالك فلا نريده ، و هو موفر عليك ، و انما طلبت ما اءخذ منا، لان فيه مغزل فاطمة بنت محمد و مقنعتها و قلادتها و قميصها)).
    فاءمر برد ذلك ، و زاد عليه ماءتى دينار، فاءخذها زين العابدين (عليه السلام) و فرقها على الفقراء والمساكين .
    ثم اءمر برد الاءسارى و سبايا البتول الى اءوطانهم بمدينة الرسول . و اءما راءس * الحسين (عليه السلام)، فروى اءنه اءعيد فدفن بكربلاء مع جسده الشريف صلوات الله عليه ، و كان عمل الطائفة على هذا المعنى المشار اليه . و رويت آثار كثيرة مختلفة غير ما ذكرناه تركنا وضعها كيلا ينفسخما شرطناه من اختصار الكتاب .
    حضرت (عليه السلام) فرمود: اول آنكه سر مبارك سيد و پدر و مولاى من حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) را به من نشان دهى تا از ديدارش * مستفيض شوم ؛ دوم آنكه هر چه اموال ما به غارت برده اند باز گردانى ؛ سوم اينكه اگر عزم كشتن مرا دارى شخص امينى را با اين زنان روانه دار تا آنان را به حرم جدشان رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) برساند.
    يزيد گفت : اما سر پدر را هرگز نخواهى ديد و اما كشتن تو، پس از خون تو درگذشتم و زنان را بجز تو، كسى ديگر به مدينه نخواهد رسانيد. و اما آنچه را كه از اموال شما برده اند، من چندين برابر قيمت آن را به تو مى دهم امام سجاد (عليه السلام) فرمود: مرا در مال تو طمع نيست و هيچ از مال تو نخواهم ؛ بلكه مطلب اين است كه در ميان آن اموال وسيله ريسندگى و گردنبند و مقنعه و جامه جده ام فاطمه (عليه السلام) وجود داشته كه به يغما برده اند.
    يزيد حكم نمود آن اموال را باز گرداندند و دو هزار دينار از خود به آن حضرت تقديم كرد كه امام سجاد (عليه السلام) آن را گرفت و در ميان فقرا قسمت نمود. سپس يزيد امر نمود كه اسيران اهل بيت حسين (عليه السلام) را به سوى مدينه برگردانند. اما سر مطهر حضرت امام ؛ در روايت چنين وارد شده كه آن سر انور به سوى كربلا رجوع داده شد و به جسد شريف ملحق گرديد و عمل علماى اماميه موافق اين قول است ، اگر چه روايات فراوان و مختلفى در اين باره وجود دارد كه از ذكر آنها خوددارى مى كنيم تا شرط اختصار در اين كتاب رعايت شود.
    قال الراوى : و لما رجع نساء الحسين (عليه السلام) و عياله من الشام و بلغوا الى العراق ، قالوا للدليل : مر بنا على طريق كربلاء.
    فوصلوا الى موضع المصرع ، فوجدوا جابرا بن عبد الله الاءنصارى (رحمه الله) و جماعة من بنى هاشم و رجالا من آل الرسول (صلى الله عليه و آله و سلم) قد وردوا لزيارة قبرالحسين (عليه السلام)، فوافوا فى وقت واحد، و تلاقوا بالبكاء و الحزن واللطم ، و اءقاموا المآتم المقرحة للاءكباد، واجتمعت اليهم نساء ذلك السواد، و اءقاموا على ذلك اءياما.
    فروى عن اءبى حباب الكلبى قال : حدثنى الجصاصون قالوا: كنا نخرج الى الجبانة فى الليل عند مقتل الحسين (عليه السلام)، فنسمع الجن ينوحون عليه فيقولون :
    مسح الرسول جبينه فله بريق فى الخدود
    اءبواه من عليا قريش جده خير الجدود



    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  16. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

  17. #38
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    [ ]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,296
    امتیاز
    27,812
    سطح
    1
    Points: 27,812, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    132
    سپاس ها
    1,358
    سپاس شده 1,567 در 1,013 پست
    حالت من
    Khoshhal
    ورود اهل بيت (عليهم السلام) به كربلا


    راوى گويد: چون زنان و اهل بيت و عيال امام حسين (عليه السلام) از شام محنت فر جام آهنگ سرزمين خود نمودند و به سرزمين عراق رسيدند، به راهنماى كاروان كه ملازم ركاب بود فرمودند: ما را از راه كربلا ببر. پس چون به جايگاه شهداء و ديار غريبان و قتلگاه شهيدان رسيدند، جابر بن عبدالله انصارى و جماعتى از بنى هاشم را ديدند كه با جمعى از آل رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) به زيارتت قبر امام حسين (عليه السلام) آمده اند و در يك زمان آن بى كسان با جابر و خويشان ، در آن رشك جنان ، ملاقات نمودند و به اتفاق هم به گريه و زارى و ناله و سوگوراى پرداختند؛ چنانكه زخم دلها را تازه نمودند و آتش دلهاى كباب را به اشك ديده هاى بى خواب ، سيراب كردند و سينه هاى تنگ را به ناخن و چنگ خراشيدند.
    در اين هنگام زنان اهل آن وادى بر گرد ايشان فراهم آمدند و چند روزى را در ماتم خانه ، عزادارى نمودند.
    از ابى حباب كلبى روايت شده كه گچكاران به من نقل كردند كه شبى به جانب صحرا مى رفتيم و از جلوى قتلگاه امام حسين (عليه السلام) عبور مى نموديم ، كه جنيان شعرى را مى خواندند كه معنى اش اين است ((خاتم انبياء در مصيبت شهيد كربلا خود را به خاك مى ماليد كه آثار فزع و حيرانى برگونه نازنين حضرتش ظاهر است پدر و مادر حسين (عليه السلام) بزرگان قريش اند و جد او نيز از بهترين اجداد است .))
    قال الراوى : ثم انفصلوا من كربلاء طالبين المدينة .
    قال بشير بن حذلم : فلما قربنا منها نزل على بن الحسين (عليه السلام)، فحط رحله و ضرب فسطاطه و اءنزل نساءه .
    و قال : ((يا بشير، رحم الله اءباك لقد كان شاعرا، فهل تقدر على شى ء منه ؟)).
    قلت : بلى يابن رسول الله انى لشاعر.
    قال : ((فادخل المدينة وانع اءبا عبد الله)).
    قال بشير، فركبت فرسى و ركضت حتى دخلت المدينة ، فلما بلغت مسجدالنبى (صلى الله عليه و آله و سلم) رفعت صوتى بالبكاء، و اءنشاءت اءقول :
    يا اءهل يثرب لا مقام لكم بها قتل الحسين فاءدمعى مدرار
    اءلجسم منه بكربلاء مضرج و الراءس منه على القناة يدار
    قال : ثم قلت : هذا على بن الحسين مع عماته
    راوى گويد: آل رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) بعد از اداى وظايف ماتمدارى و سوگوارى ، از زمين كربلا با هزاران حسرت و ابتلاء به سوى مدينه خاتم انبياء، رو آوردند. بشيربن حذلم گويد: چون به حوالى مدينه رسيدم ، امام سجاد (عليه السلام) از مركب فرود آمد و امر فرمود كه بارها را از شتران به زير انداختند و خيمه هاى حرم را بر پا نمودند و زنان آل عصمت و طهارت را از محمل ما فرود آوردند، آنگاه فرمود: اى بشير! خدا پدرت را رحمت كند كه مردى شاعر بود، آيا تو هم بر گفتن شعر توانا هستى ؟ بشير عرضه داشت : من نيز طبع شعرى ام گوياست .
    امام سجاد (عليه السلام) فرمود: به سوى مدينه رو و به اهل مدينه خبر شهادت ابى عبدالله الحسين (عليه السلام) را بازگو نما.
    بشير گويد: من بر اسب خودم سوار شدم و به سوى مدينه شتافتم و چون به نزديك مسجد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) رسيدم فرياد گريه و ناله من بلند شد و اين ابيات را انشاء نمودم : ((يااهل ....))؛ يعنى اى اهل يثرب شما را مجال اقامت در مدينه نمانده ؛ زيرا امام حسين (عليه السلام) را كشتند و اينكه سيلاب اشك از ديدگان روان دارد. چگونه توانيد در مدينه آسوده باشيد درحالى كه جسم نازنين فرزند رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) بر خاك كربلا افتاده و سر مطهرش بر بالاى نيزه رفته است و دشمنان ، شهر به شهر آن سر انور را مى گردانند)). بعد از آنكه خبر مصيبت جانگداز شهداى كربلا را به اهل مدينه بازگو كردم گفتم : اينك على بن الحسين (عليه السلام) رحل
    و اءخواته قد حلوا بساحتكم و نزلوا بفنائكم ، و اءنا رسوله اليكم اءعرفكم مكانه . قال : فما بقيت فى المدينة مخدرة و لا محجبة الا برزن من خدورهن ، مكشوفة شعورهن مخمشة وجوههن ، ضاربات خدودهن ، يدعون بالويل والثبور، فلم اءر باكيا و لا باكية اءكثر من ذلك اليوم ، و لا يوما اءمر على المسلمين منه بعد وفاة رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم). و سمعت جارية تنوح على الحسين (عليه السلام) و تقول :
    نعى سيدى ناع نعاه فاءوجعا فاءمرضنى ناع نعاه فاءفجعا
    و عينى جودا بالدموع و اسكبا وجودا بدمع بعد دمعكما معا
    على من دهى عرش الجليل فزعزعا و اءصبح اءنف الدين والمجد اءجدعا
    على ابن نبى الله و ابن وصيه و ان كان عنا شاحط الدار اءشسعا
    ثم قالت : اءيها الناعى جددت حزننا
    اقامت به ساحت شما انداخته و به حوالى شهرتان منزل ساخته و منم فرستاده آن حضرت به سوى شما كه محل اقامت آن حضرت را به شما نشان دهم ، اينك به خدمتش بشتابيد! بشير گفت : وقتى مردم مدينه اين خبر جانگداز را شنيدند، كسى از زنان پرده نشين و مخدره اهل يثرب نماند مگر آنكه ، كه همه باموى پريشان و صورت خراشان از درون پرده و حجاب بيرون مى خراميدند و در آن حالى سيلى بر صورت خود مى زدند و فرياد افغان و واويلا و ناله و اثبورا به چرخ اطلس مى رسانيدند و هيچ گريه و ناله و سوگوارى را مانند آن روز را در عالم سراغ ندارم و همچنين نديدم روزى را بر جماعت مسلمانان از آن تلخ *تر باشد و در آن حال شنيدم كه بانويى اظهار افسوس و ناله مى نمود و اين ابيات را مى سرود: نعى سيدى ناع نعاه فاءوجعا؛ يعنى خبر دهنده ، خبر مرگ سيد و مولاى مرا به من داد و آن خبر مرا به درد و رنجورى افكند؛ اى دو چشم من ، از ريختن اشك چشم بخل منماييد و بخشش كنيد به اشك روان همواره اشك را جارى سازيد؛ بر آن كس گريه نماييد كه مصيبتش به عرش عظيم اثر نمود و عرش را به تزلزل آورد و از صدمه اين مصيبت كه بر دين رسيده چنان است كه پاره اى اعضاى دين قطع شده باشد؛ گريه نما بر فرزند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و نور ديده على مرتضى (عليه السلام) كه از شهر و ديار ما به دور افتاده است .
    سپس آن بانو خطاب بر آورد كه اى خبر مرگ آورنده ! غم ما را بر امام حسين (عليه السلام) تازه نمودى و زخم دل ما را خراشيدى ، آن جراحتى
    باءبى عبد الله (عليه السلام)، و خدشت منا قروحا لما تندمل ، فمن اءنت يرحمك الله ؟
    قلت : اءنا بشير بن حذلم وجهنى مولاى على بن الحسين ، و هو نازل فى موضع كذا و كذا مع عيال اءبى عبد الله الحسين (عليه السلام) و نسائه .
    قال : فتركونى مكانى و بادروا، فضربت فرسى حتى رجعت اليهم ، فوجدت الناس قد اءخذوا الطرق و المواضع ، فنزلت عن فرسى و تخطيت رقاب الناس ، حتى قربت من باب الفسطاط، و كان على بن الحسين (عليه السلام) داخلا فخرج و معه خرقة يمسح بها دموعه ، و خلفه خادم معه كرسى ، فوضعه له و جلس عليه و هو لا يتمالك من العبرة ، فارتفعت اءصوات الناس بالبكاء و حنين الجوارى و النساء، و الناس من كل ناحية يعزونه ، فضجت تلك البقعة ضجة شديدة .
    فاءوماء بيده اءن اسكتوا، فسكنت فورتهم .
    فقال (عليه السلام): ((اءلحمد لله رب العالمين ، الرحمن الرحيم ، مالك يوم الدين ، بارى ء الخلائق اءجمعين ،
    كه بهبوديش نبود؛ تو كيستى ، خدا بر تو رحمت كناد؟ گفتم : من بشير حذلم هستم كه مولاى من زين العابدين فرستاد و اينك در فلان مكان ، خود و اهل حرم ابى عبدالله (عليه السلام) و زنان ، فرود آمده اند.
    بشير گويد: اهل مدينه مرا تنها گذاردند و به سرعت تمام به خدمت امام سجاد (عليه السلام) شتافتند؛ من نيز تازيانه به اسبم زدم تا به خدمت آن جناب مراجعت نمايم ، وقتى به آنجا رسيدم ديدم ازدحام مردم همه راهها و مكانها را پر نموده ؛ لذا مجبور گشتم از اسب پياده شدم و پا بر گردنهاى مردم گذاردم تا اينكه به نزديك در خيمه ها رسيدم و آن حضرت در سرا پرده جلال تشريف داشت ، در اين هنگام امام سجاد (عليه السلام) از خيمه بيرون آمد در حالى كه دستمالى در دست داشت كه اشك خود را با آن پاك مى كرد و خادم از عقب سر آن جناب كرسى در دست بيامد و آن كرسى را بر روى زمين نهاد و امام سجاد بر بالاى آن قرار گرفت و از شدت گريه ، اشك خود را نتوانست نگاه دارد و صداى مرد و زن به گريه و ناله بلند گرديد و مردم از هر جانب آن جناب را تعزيت و تسليت مى گفتند و قسمى بود كه تمام آن سرزمين يك پارچه صيحه و فرياد گرديد!


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  18. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

  19. #39
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    [ ]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,296
    امتیاز
    27,812
    سطح
    1
    Points: 27,812, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    132
    سپاس ها
    1,358
    سپاس شده 1,567 در 1,013 پست
    حالت من
    Khoshhal
    سخنرانى امام سجاد (عليه السلام) در نزديك مدينه


    امام سجاد (عليه السلام) با دست مباركش اشاره فرمود تا مردم سكوت نمايند و چون آن خلق عظيم ساكت شدند.
    امام (عليه السلام) فرمود: ((الحمد لله ...)) سپس فرمود: حمد مى نمايم
    الذى بعد فارتفع فى السموات العلى ، و قرب فشهد النجوى ، نحمده على عظائم الاءمور، و فجائع الدهور، و اءلم الفواجع ، و مضاضة اللواذع ، و جليل الرزء، و عظيم المصائب الفاظعة الكاظة الفادحة الجائحة .
    اءيها القوم ، ان الله و له الحمد ابتلانا بمصائب جليلة ، و ثلمة فى الاسلام عظيمة : قتل اءبو عبد الله (عليه السلام) و عترته ، و سبى نساؤ ه و صبيته ، و داروا براءسه فى البلدان من فوق عامل السنان ، و هذه الرزية التى لا مثلها رزية .
    اءيها الناس ، فاءى رجالات منكم يسرون بعد قتله ؟! اءم اءى فؤ اد لا يحزن من اءجله اءم اءية عين منكم تحبس دمعها و تضن عن انهمالها؟!
    فلقد بكت السبع الشداد لقتله ، و بكت البحار باءمواجها، و السموات باءركانها، و الاءرض باءرجائها، و الاءشجار باءغصانها، والحيتان فى لجج البحار، و الملائكة المقربون و اءهل السموات اءجمعون .
    اءيها الناس ، اءى قلب لا ينصدع لقتله ؟!
    خداوند را بر امور بزرگ و دشوار و مصيبت هاى روزگار غدار و درد و سوزش داغهاى اندوه آور و واقعه عظيم و مصيبت جسيم كه اندوهش * بيكران و بار محنتش گران و دشواريش از بيخ بر آورنده صبر داغ ديدگان است .
    اى گروه مردم ! به درستى آن خدايى كه سپاسش بر من واجب است ، آزمايش نمايد ما را به مصيبت هاى بزرگ و رخنه هاى عظيم كه در اسلام واقع شد. جناب ابى عبدالله الحسين (عليه السلام) با عترت طاهره اش * كشته شدند و زنان حريمش و دختران كريمش اسير گرديدند و سر انورش * را در بالاى نيزه در شهرها گردانيد و چنين مصيبتى را را ديده روزگار هرگز نديده است .
    اى مردم ! چگونه پس از شهادت او، شاد توانيد بود و كدام دل از داغ اين درد صبورى تواند نمود؛ چه ديده اى مى تواند از ريختن اشك خوددارى كند.
    و در صورتى كه آسمانهاى هفتگانه كه داراى بنايى محكم است ، در شهادت او تاب نياورده گريستند و درياها با امواج خود و آسمانها با اركانشان و زمين با اعماق و اطراف خود و درختان با شاخه هايشان و ماهى ها در دريا و فرشتگان مقرب الهى و همه اهل آسمانها، در اين مصيبت عزادار بودند و اشك ريختند!
    اى مردم ! كدام قلب از صدمه كشته امام حسين (عليه السلام) از هم نشكافت ؟
    اءم اءى فؤ اد لا يحن اليه ؟! اءم اءى سمع يسمع هذه الثلمة التى ثلمت فى الاسلام و لا يصم ؟!
    اءيها الناس ، اءصبحنا مطرودين مشردين مذودين شاسعين عن الاءمصار، كاءننا اءولاد ترك اءو كابل ، من غير جرم اجترمناه ، و لا مكروه ارتكبناه ، و لا ثلمة فى الاسلام ثلمناها، ما سمعنا بهذا فى آبائنا الاءولين ، ان هذا الا اختلاق .
    و الله ، لو اءن النبى (صلى الله عليه و آله و سلم) تقدم اليهم فى قتالنا كما تقدم اليهم فى الوصاية بنا لما زادوا على ما فعلوا بنا، فانا لله و انا اليه راجعون ، من مصيبة ما اءعظمها و اءوجعها و اءفجعها و اءكظها و اءفظعها و اءفدحها، فعند الله نحتسب فيما اءصابنا و اءبلغ بنا، انه عزيز ذو انتقام)).
    قال الراوى : فقام صوحان بن صعصعة بن صوحان - و كان زمنا - فاعتذر اليه صلوات الله عليه بما عنده من زمانه رجليه ، فاءجابه بقبول معذرته و حسن الظن به و شكر له و ترحم على اءبيه .
    كدام دلى است كه فرياد و ناله را فرو گذاشت ؟ كدام گوش خبر وحشت اثر اين رخنه كه بر اسلام وارد گرديد، بشنيد و گريه نكرد؟
    اى مردم ! صبح طالع ما بدان تيرگى رسيد كه مطرود و بى اعتبار و دور از بلاد و انصار، شهره هر ديار گرديديم ، گويا ما از اهالى تركستان و كابل هستيم ، (كه چنين بر خوردى با ما مى كنند) بودن آنكه جرمى كرده و يا كار ناپسندى به جا آورده يا آنكه رخنه در دين نموده باشيم .
    همانا چنين رفتار اهانت آميزى را در گذشتگان سراغ نداريم بلكه اين بدعت و جسارت جديدى است . به خداى يگانه سوگند كه چنانچه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به جاى وصيت در رعايت حق ما، فرمان جنگ با ما را مى داد، زياده از آنچه به جا آوردند، نمى توانستند ظلمى نمايند؛ ((فانه لله ...)) آن مصيبتى كه عظيم و دردناك و اندوهش گرانبار است و خارج از اندازه و مقدار و تلخ و ناگوار بوده . سپس * در آنچه به ما رسيد، از مصيبت ها نزد حضرت داور احتساب اجر مى دارم و ذخيره آخرت مى شمارم ؛ ((فانه ...)).
    راوى گويد: سپس صوحان بن صعصعه بن صوحان كه مبتلا به مرض و زمينگير بود، زبان معذرت گشود و اظهار افسوس بر عدم قدرت بر يارى و نصرتش نمود كه از پاها زمينگير و از تقاعد ناگزير بوده . امام سجاد (عليه السلام) به حسن جواب عذر او را پذيرفت و به حسن عقيدت خود درباره اش ملاطفت گفت و خدمت ناكرده اش را قبول كرده و بر والدش رحمت نمود.
    قال على بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاوس جامع هذا الكتاب :
    ثم انه صلوات الله عليه رحل الى المدينة باءهله و عياله ، و نظر الى منازل قومه و رجاله ، فوجد تلك المنازل تنوح بلسان اءحوالها، و تبوح باعلان الدموع و ارسالها، لفقد حماتها و رجالها، و تندب عليهم ندب الثواكل ، و تساءل عنهم اءهل المناهل ، و تهيج اءحزانه على مصارع قتلاه ، و تنادى لاءجلهم : وا ثكلاه ، و تقول :
    يا قوم ، اءعذرونى على النياحة و العويل ، و ساعدونى على المصاب الجليل .
    فان القوم الذين اءندب لفراقهم و اءحن الى كرم اءخلاقهم .
    كانوا سمار ليلى و نهارى ، و اءنوار ظلمى و اءسحارى ، و اءطناب شرفى و افتخارى ، و اءسباب قوتى و انتصارى ، والخلف من شموسى و اءقمارى .


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  20. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

  21. #40
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    [ ]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,296
    امتیاز
    27,812
    سطح
    1
    Points: 27,812, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    132
    سپاس ها
    1,358
    سپاس شده 1,567 در 1,013 پست
    حالت من
    Khoshhal

    Icon16 سوگنامه کربلا (لهوف)

    ورد قافله به مدينه


    مؤ لف كتاب لهوف ، على بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاوس - عليهم الرحمة من الرب الرؤ ف - چنين گويد:
    امام سجاد (عليه السلام) با اهل و عيال از آن منزل كوچ فرمود تا به شهر مدينه رسيد و در آن حال به منزلهاى بى صاحب مردان عشيره خويش * نظر نمود، ديد كه همه آن خانه هاى خالى به زبال حال ، نوحه و ناله بر ساكنان سابق خويش دارند و بر فقدان حمايتگران و مردان خود، سيلاب اشك از ديدگان مى بارند و بر مصيبت صاحبان خود همچون زنان داغدار گريان و سوگوارند و حال آنان را از مسافران سراغ مى گيرند. و آتش حزن و اندوه آن مظلوم را بر مصرع كشتگان خود به هيجان مى آوردند و آواز واثكلاه بلند مى نمودند.


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  22. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    makan64 (شنبه ۱۸ آبان ۹۲)

صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

Search Engine Optimization by vBSEO