فردی در خواب دید که در ساحل دریا مشغول قدم *زدن با خداست. دست او در دست خداست وصحنه *ای الهی و ایمانی برایش اتفاق افتاده است. صحنه *ای به

ماندنی و فراموش *نشدنی. او متوجه شد که دو ردپا روی شن* های ساحل دیده می*شود. ردپای خدا و ردپای خودش.

همه*جا این دو ردپا همدیگر را همراهی یاد می*کردند.

او متوجه شد در حالت* ها و موقعیت *های عادی دو ردپا دیده می*شود ولی وقتی به یک گودال یا چاله، یک منجلاب یا یک باتلاق می* رسند،

فقط یک ردپا به چشم می*خورد. او واقعا از این صحنه رنجید و از خدا سوال کرد که خدایا تو به من گفتی که همیشه همراه من خواهی بود،

همیشه دستت در دست من است، همیشه یار و یاور بندگانت هستی.

ولی من می*بینم که در بدترین شرایط زندگی، مرا تنها گذاشته *ای و فقط یک ردپا وجود دارد. خدا پاسخ داد: بنده*ی خوبم من هرگز تو را تنها نگذاشته*ام.

گاهی شما بندگان به چاله *های زندگی می*رسید، به منجلاب می*رسید، به باتلاق می*رسید و من برای اینکه شما را از این خطر نجات دهم،


[B][COLOR=#ff00ff]شما را روی دوش خود می*گذارم،[/COLOR] [COLOR=#0000ff]شما را بغل می*کنم[/COLOR][/B] و[B][COLOR=#800080][COLOR=#ff6600] از مشکلات می*گذرانم[/COLOR][/COLOR][/B].

بنده*ی من آن ردپا که روی شن*ها می*بینی،

[B][COLOR=#008000]ردپای من است[/COLOR][/B]

نه ردپای تو!