*توجهی*ها گلایه داشت. نزدیک به 50سال ریزعلی خواجوی بزرگ*ترین قهرمان کتاب*های درسی دبستانی*ها بود. اما جهان به*سرعت تغییر می*کرد و این دامن قهرمان*ها را هم گرفت. گروهی از دور خارج و گروه دیگری وارد گود شدند. حتما خیلی*ها یادشان هست که اردیبهشت سال گذشته، رفتگر" /> تنها آرزوی رفتگر یک میلیارد تومانی چیست؟
کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: تنها آرزوی رفتگر یک میلیارد تومانی چیست؟

  1. #1
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    شنبه ۲۲ دی ۹۷ [ ۰۸:۵۱]
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,238
    امتیاز
    40,993
    سطح
    1
    Points: 40,993, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Three FriendsOverdriveCreated Blog entryTagger First Class25000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    51
    سپاس ها
    919
    سپاس شده 3,977 در 1,818 پست
    حالت من
    Khejalati

    تنها آرزوی رفتگر یک میلیارد تومانی چیست؟




    شرق: دهقان فداکار که روی صفحه تلویزیون ظاهر شد، حکم کسی را داشت که از تخیلات سردرآورده. درست مثل پهلوانی که از شاهنامه بیرون آمده. حضور جسمانی*اش غریب بود. الگوی فداکاری کودکی ما، در هیبت پیرمرد، جلو دوربین چهارزانو نشسته بود و از کم*توجهی*ها گلایه داشت.

    نزدیک به 50سال ریزعلی خواجوی بزرگ*ترین قهرمان کتاب*های درسی دبستانی*ها بود. اما جهان به*سرعت تغییر می*کرد و این دامن قهرمان*ها را هم گرفت. گروهی از دور خارج و گروه دیگری وارد گود شدند.

    حتما خیلی*ها یادشان هست که اردیبهشت سال گذشته، رفتگر بجنوردی کیف پولی یک*میلیاردتومانی پیدا کرد و به صاحبش رساند؛ رقم اغواکننده*ای که شوق ثروتمند*شدن را در وجود همه آدم*ها تحریک می*کند. او جهانی شد؛ در همان روزها رادیو بین*المللی چین در مقدمه مصاحبه*ای او را نماد درستکاری و امانتداری ایرانیان خواند. حتی او را سوار لیموزین اجاره*ای کرایلر هم کردند.


    حالا احمد ربانی، نارنجی*پوش امانتدار، قهرمان کتاب*های درسی شده است و ماجرایش نقلِ دبستانی*ها. خودش تازگی*ها خبردار شده. معلم پایه ششم دبستان یکی از مدرسه*های بجنورد با خبرش کرد. می*گوید: «چه بگویم والله؟». صدایش گلایه*آمیز است. «چه بگویم والله؟». با لهجه شمال خراسان حرف می*زند و جوری «چه بگویم والله» می*گوید که انگار از اینکه ماجرایش توی کتاب*هاست، چندان خوشش نیامده یا لااقل انتظار داشته قبل از بقیه خودش خبردار می*شده. اما وقتی یادش می*آید که دخترش هفت*سال دارد و پنج*سال دیگر، ماجرای کار نیک پدر را در حضور دیگر بچه*های کلاس در کتاب درسی خواهد خواند، به خودش افتخار می*کند و می*گوید: «خیلی خوشحالم.» شاید همانقدر خوشحال که دهقان فداکار از حذف داستانش از کتاب*های درسی دل*چرکین.

    در بخشی از کتاب «کار، تفکر و پژوهش» که از کتب درسی جدید بچه*های ششم دبستان است، فصلی به نارنجی*پوش امانتدار تعلق گرفته. معلم سر کلاس برای بچه*ها می*خواند: «رفتگر بجنوردی کیف 10میلیاردریالی را به صاحبش بازگرداند. احمد ربانی، رفتگر شهرداری بجنورد، کیف مفقودی به ارزش ده*میلیاردریال را که محتوای طلا، اسناد مالکیت، چک و کارت*های اعتباری بود به صاحبش بازگرداند.» خبر بی*هیچ حاشیه*ای برای دانش*آموزان نقل می*شود و حتی تاریخ دقیق رخداد هم از سوی معلم گفته می*شود.

    حال دانش*آموزان بعد از طرح خبر با قراردادن خود در دو موقعیت متفاوت، درباره احساسات و تصمیمات خود و دلایل آن با دیگران گفت*وگو می*کنند. در خلال این گفت*وگو است که دانش*آموزان افکار و ایده*ها و استدلال*هایشان را بیان و تقویت می*کنند.» این بخشی از اهدافی است که معلم باید در جریان این خبر آن را دنبال کند. دانش*آموزان باید احساس خود را به*عنوان کسی که کیفش را گم کرده و همینطور جای رفتگر پیدا*کننده کیف قرار دهند و در این خصوص تصمیماتی اتخاذ کنند.

    سر کلاس درس مدرسه*ای پسرانه در غرب تهران، عده*ای دایما به اغواهایشان جان می*دهند. یکی می*گوید: «با این یک میلیارد، یک لامبورگینی می*خرم.» آن یکی در آرزوی یک سینمای هفت*بعدی خانگی است... آن دیگری یک اتاق چیپس می*خواهد. کسی دیگر می*خواهد بسازد و بفروشد... به پولی که روزی در زباله*های جایی در 700کیلومتری شهر خودشان پیدا شده، جان می*دهند و آن را به وسایل و امکانات خارق*العاده تبدیل می*کنند. اما در پایان، همگی*شان با حزن یک مالباخته کیف را دودستی تقدیم صاحبش می*کنند. شاید توی کلاس درس چاره*ای جز این نباشد.

    آدم*ها عوض می*شوند. حالا اگر احمد ربانی خودش را جای خودش بگذارد، چه خواهد کرد؟ او می*گوید: «من یه بنده خدام. روزی*ام را از خدا می*خواهم. صدبار دیگر هم این کیف پول را پیدا کنم، به صاحبش پس می*دهم.» جوابش هرچه که بود، چه شعار و چه کلیشه، عملش کاری بود که از عهده هرکس بر نمی*آمد. همین است که این رفتگر سابق و نگهبان فعلی را از خیلی از آدم*های دیگر متمایز می*کند. می*گوید: «کاری ندارم کسی که پولی را گم می*کند، آن را از چه راهی به دست آورده... این مال اوست. من خودم که چیزی را گم می*کنم، نگران می*شوم چراکه با زحمت به دستش می*آورم. حالا اگر آدم خوبی آن را پیدا کند، پس می*دهد و اگر نه...» و حرفش را می*خورد و می*گوید: «آدمی*ست دیگه... نمی*شه گفت اونی هم که برمی*داره آدم بدیه...». حکم نمی*دهد. با همه سادگی*اش مختصات دنیای جدید را خوب می*فهمد.

    بازگشت کیف پول همان قدر که صاحبش را دوباره زنده کرد، برای احمد ربانی هم نقطه آغازی بود تا محکوم به نادیدن، نشود. رفتگر معروف، حالا لباس نگهبانی به تن دارد و در پارک جنگلی «دو برار» بجنورد در قالب مامور حراست کار می*کند. 40سال دارد و تا دوره راهنمایی بیشتر درس نخوانده. از آن دوران، دهقان فداکار یادش هست و چوپان دروغگو؛ خیر و شرهای کتاب*های درسی. و البته قرآن و دینی، که از لحنش پیداست بهتر در خاطرش مانده*اند. از کودکی کار کرده و کار... از نقاشی ساختمان گرفته تا کارگری و هزار جور دیگر... خانه*اش در روستای «ینگه قلعه» در اطراف بجنورد است. پدرش کشاورز بوده و در یک خانواده هشت*نفری بزرگ شده است. دو دختر دارد. یکی چهارساله و دیگری هفت*ساله. امیدوار است که لااقل اوضاع آنها در آینده از وضعیت خودش بهتر شود.

    می*گوید: «در سال 86 مدتی در فضای سبز، بخش عمرانی و بعد خدمات شهری مشغول به کار شدم و سابقه بیمه*ام، به همین شش، هفت سال برمی*گردد. البته پیش از این هم در فضای سبز کار می*کردم، اما قراردادی با ما بسته نمی*شد.»

    بعد از ماجرای پیدا کردن کیف یک*میلیاردی و بازگرداندن آن به صاحبش، ربانی مورد توجه خیلی از رسانه*ها قرار گرفت. تهرانی*ها حتی بیشتر از همشهری*هایش برای چنین حرکتی احترام قایل شدند؛ احمد مسجد جامعی، عضو شورای شهر همان موقع پیشنهاد داده بود که باید این کار در کتاب*های درسی بچه*ها وارد شود.

    بعد از اردیبهشت 91، چند باری به تهران دعوت شد و میهمان اعضای شورای شهر و شهرداری تهران بود. خاطره خوبی هم از داریوش مهرجویی، کارگردان فیلم سینمایی نارنجی*پوش دارد. گرچه این نارنجی*پوش شریف، خودش هنوز فیلم نارنجی*پوش را ندیده است.

    این شهرت، سبب شد تا ربانی لباس نارنجی*اش را در بیاورد و مدتی در آبدارخانه شهرداری فعالیت کند. اما تب*وتاب اخبار که فروکش می*کند، ربانی دوباره برمی*گردد سر پست اولش که رفتگری بود. می*گوید: «نمی*دانم چرا دوباره مرا به بخش خدمات شهری منتقل کردند. اما به اصرار اطرافیان، دوباره درخواست کردم تا به اداره بروم. تا اینکه از سوی حراست در پارک «دو برار» به صورت شیفتی نگهبانی می*دهم.»

    می*گوید: «از شغلم راضیم. من هیچی نمی*خواستم؛ هیچی. فقط می*خواستم که استخدام رسمی شهرداری شوم؛ تا هر سال نگران تمدید قراردادها نباشیم؛ که گفتند نمی*شود.» ربانی یک آرزوی دیگر هم دارد و آن، این است که بتواند به مکه برود. می*گوید: «قول مکه هم به ما داده بودند که هرچه حج و زیارت رفت*وآمد کردم، گفتند که سهمیه*ای در این مورد وجود ندارد. البته یک*بار با خانواده به کربلا مشرف شدم، آن هم از لطف یکی از همشهری*هایم در شورایاری تهران این امکان فراهم شد.»
    هـــی فــلانـــی!!!
    از مـن کــــه گذشــــت!!!!
    امــا بــدان تــو تــا آخـــر عــمــر درگیـــر مــن خــواهــی بـــود
    و تــظاهــر میکنــی نیستـــی.
    مقایســـه تـــو را از پـــا در خواهـــد آورد،
    مـــن مـــیدانــم بـــه کجـــای قلبـــت شلــیک کـــرده ام...

  2. کاربر روبرو از پست مفید SENJELI سپاس کرده است .

    mina22 (یکشنبه ۱۰ فروردین ۹۳)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •