کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: داستان دیوار

  1. #1
    کاربر سایت

    آخرین بازدید
    پنجشنبه ۱۹ دی ۹۲ [ ۱۵:۲۹]
    نوشته ها
    3
    امتیاز
    22
    سطح
    1
    Points: 22, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    سپاس ها
    1
    سپاس شده 2 در 2 پست

    داستان دیوار

    دیوارهر شب صدای پیانو رو از پشت دیوار اتاقم می شنیدم و مثل لالائی با او به خواب میرفتم اگر یکشب نود اونوقت خوابم نمی برد وقتی به خونه رسیدم با دیدن وانتی که پشت اون یک پیانو بود شوکه شدم همینطوری خیره مونده بودم که یه لحظه با دیدن دو تا چشم نرم و مخملی که اونم به من خیره شده بود به خودم اومدم خیلی خجا لت کشیدم رنگ صورتم قرمز بود چون صد درجه حرارت داشت میخواستم از این مخصمه فرار کنم که اون با صدای ظریفش کفت ببخشید شما به موسیقی علاقه دارید با دستپاچگی کفتم نه فقط من با صدای این پیانو شبا میخوابیدم ولی از امشب باید به فکر دیگه ای باشم بعد م با عجله خداحافظی کردم پله ها رو شش تا یکی بالا میرفتم در همون حال فکر میکردم چرا تا حالا سعی نکردم نوازنده رو بشناسم نزدیک به نیمه شب بود هرچه تقلا میکردم خوابم نمیبرد که با صدای زنگ از جا پریدم زیر لب ناسزائی نثار خودم و مزاحم آخر شبی کردم لباس مناسبی تن کردم وقتی در رو بازکردم با دیدن اون خانم از تعجب شاخ درآوردم او را به داخل دعوت کردم خیلی راحت قبول کرد دیگه قاطی کرده بودم نیمه شب یک دختر جوان با یک تعارف به خونه من اومده بود نشستیم کمی میوه تو خونه داشتم برای پذیرایی آوردم ولی او گفت فقط برای آشنایی با من اومده خیالم راحت شد که اینجا موندنی است بعد خودش رو معرفی کرد اسمش بیتا بود در همون حال فکر میکردم با اون انگشتای سحر آمیز چه اسم برازنده ای داره و او ادامه داد دانشجوی سال سوم موسیقی دانشگاه تهرانه و تو آپارتمان بغلی تنها زندگی میکنه چون خونوادش فرانسه زندگی میکنند و بخاطر درس و مشغله با هیچکس ارتباطی نداره نیم ساعتی او حرف میزد و من گوش میدادم من محو اون بودم صداش مثل لالایی بود احساس خواب آلودگی میکردم متوجه شد با عذرخواهی زیاد رفت و من با انعکاس صداش تو ذهنم خوابیدم و خیلی زود خوابم برد چند شبی این مسئله تکرار شد و من علیرغم میلی باطنی به اون عادت کرده بودم از صبح تصمیم گرفتم وقتی اومد باهاش خیلی جدی حرف بزنم و مثل هر روز مسائل جدید و دلپسندی برای گفتن داشت وقتی حرفاش تموم شد منم درباره مشکلم بهش گفتم و اون به من اطمینان داد تا زمانی که من بهش نیاز داشته باشم تنهام نزاره هر روز روابط ما نزدیکتر میشد دو ماه بعد ازش خواستم که روابطمون رسمی کنیم خوشحال شد و قرار شد اونو با خونواده ام آشنا کنم عکسی ازش گرفتم تا برای آماده کردن پدر و مادرم به مشهد برم وقتی به مادرم گفتم خیلی عصبانی شد و گفت دختری که تنها تو تهران زندگی میکنه به درد خونواده ما نمیخوره ولی با اصرار من قبول کردن اونو ببینند هفته بعد با بیتا به مشهد رفتیم اون خیلی ساده و خودمونی بود و خیلی زود جای خودش رو تو دل خونواده من بازکرد در مراسمی ساده همونجا نامزد کردیم دیگه وقتی برگشتیم خیلی راحت بودیم و بعد از تموم شدن درس بیتا ازدواج کردیم واقعا خوشبخت بودیم یک روز وقتی از شرکت برگشتم نامه ای تو صندوق پستمون بود وقتی با دقت نگاه کردم از فرانسه بود بهت زده به خونه رسیدم با دیدن بیتا با اون چهره مهربون و لبخند ملیح نامه رو مخفی کردم وقتی از من درباره نامه پرسید بهش دروغ گفتم وقتی نامه رو باز کردم خوشحال شدم که به اون چیزی نگفتم چون براش دعوتنامه فرستاده بودند که به فرانسه بره چند روز بعد وقتی به خونه اومدم بیتا خیلی غمگین بود وقتی دلیلش رو ازش پرسیدم گفت که موقع تمیز کردن خونه نامه رو پیدا کرده و خیلی بهش برخورده بود که من دروغ گفتم ازش عذرخواهی کردم ولی گفت مطمئن باش اگه اونجا بهشت باشه ولی اون هیچوقت و هرگز از من جدا نمیشه همونروز نامه ای به همراه عکس خودمون برای خونواده اش فرستاد و موضوع ازدواجمون بهشون گفت چند هفته بعد پدرش تماس گرفت وقتی از بیتا خواست که با من تلفنی حرف بزنه خیلی ترسیدم ولی وقتی منو تهدید کرد که من از تنهایی دخترش سوءاستفاده کردم و گولش زدم و باید تو اولین فرصت تلاقش بدم خیلی عصبانی شدم و قطع کردم وقتی موضوع رو به بیتا گفتم مثل ابر بهار گریه میکرد و مدام میگفت تو پدر منو نمیشناسی اون هر چی بگه همون کار رو میکنه آخه اون به من گفت اگه تا یک هفته دیگه دخترش رو طلاق ندم دست به اقدام خطرناکی میزنه من بیتارو آروم کردم و گفتم مملکت که بی قانون نیست ولی اون حرف خودش رو میزد اول وحشت اون منو هم ترسونده بود ولی بعد به او اطمینان دادم که پدرش هیچکاری نمیتونه بکنه بعد از ظهر از شرکت بر می گشتم یک موتوری دنبالم بود فکر کردم با من کار داره کناری پارک کردم تا بپرسم مشکلی داره همینکه سرم رو از شیشه ماشین بیرون بردم یک لحظه سوختم و دیگه هیج جا رو ندیدم صدای بیتارو می شنیدم ولی هیچ جا رو نمی دیدم وقتی ازش خواستم برام توضیح بده فقط گریه میکرد نمیدونم ولی فکر میکردم کور شدم وقتی دکتر به من گفت که اسید بصورتم پاشیدند میدونستم چه حالتی پیدا کردم فهمیدم کار پدر بیتاست اونم با گریه میگفت گفتم اون وحشی ترین حیوون دنیاس حالا دیگه زندگی برام مفهوم نداشت باید از همین حالا بیتا رو از خودم دور میکردم چون اون جوون بود و نباید عمرش رو به پای من هدر میداد سعی میکردم با رفتار بی تفاوت و گاهی عصبی اونو به ستوه بیارم و تو این کار مادر و خواهرم هم بخاطر تنفر از اون به من کمک میکردند و اونو بیش از حد آزار می دادن و منم چون صورتش رو نمی دیدم نمیدونستم چقدر زجر میکشه بعد از یک ماه زخمام خوب شد و دو ماه بعد اولین جراحی رو چشمم انجام شد بالاخره بعد یکسال و چندین عمل جراحی روی چشم و صورتم و بعد هم عمل ترمیمی همه چیز طبیعی شد ولی وقتی تو آینه نگاه میکردم خودم رو نمی شناختم برای همین کینه شدیدی از پدر بیتا به دل داشتم کاش میتونستم خبری از بیتا بگیرم بالاخره فهمیدم اون به فرانسه رفته با اینکه از زندگی خودم ناراحت بودم و خوشحال بودم که اون نجات پیدا کرده بعد از چند ماه با دختر خاله ام ازدواج کردم تا اینکه یکروز از طرف شرکت برای ماموریت باید به فرانسه میرفتم نمیدونم شاید حس میکردم ممکنه بیتارو اونجا ببینم که اینقدر از این سفر خوشحال بودم ولی من از اون آدرسی نداشتم همه چا چشمم دنبالش بود وقتی خسته به هتل برگشتم لحظه ای تو لابی هتل نشستم دستم رو دراز کردم و روزنامه ای که روی میز بود برداشتم همینطور که نگاه میکردم تو یکی از صحفه هاش عکس بیتارو بزرگ چاپ کرده بودند اون به جرم کشتن پدرش تو زندون بود با تهران تماس گرفتم و تقاضای ده روز مرخصی کردم بالاخره زندانی که اون حبس بود پیدا کردم با گفتن حقیقت و نشون دادن شناسنامه تونستم وقت ملاقات بگیرم وقتی اومد نمی شناختمش لاغر و افسرده بود اون چشمای شاد و مهربون دیگه رمقی نداشت اونم منو نشناخت با تعجب نگاهم میکرد وقتی شناسنامه رو چلوش گذاشتم با بی تفاوتی برداشت وقتی سرش رو بلند کرد چشماش از اشک خیس بود منهم گریه میکردم نمیدونستم چی بگم هر روز با التماس و بدبختی به دیدنش میرفتم وکیل خوبی براش گرفتم دوباره دادگاه تجدید نظر تشکیل شد و با ارائه مدارک من اونو بعلت بیماری جنون بترئه کردند ولی بعلت بیماری باید سه ماه تو بیمارستان روانی بستری میشد وقتی کاراش تموم شد بهش قول دادم سر سه ماه برای بردنش میام به ایران برگشتم وقتی راجع به موضوع با همسرم حرف زدم خیلی خوشحال شد تعجب کردم سه ماه گذشت باید برای بردن بیتا به فرانسه میرفتم وقتی به اونجا رسیدم هر دو از خوشحالی روی پامون بند نبودیم به خونه برگشتیم وقتی اومدم همسرم نبود فقط یک نامه گذاشته بود که از من خواسته بود فراموشش کنم چون اون همیشه آرزو داشته منو و بیتا دوباره با هم زندگی کنیم ما خوشبخت بودیم بیتا هر شب برام پیانو میزد و من صدای اونو از پشت دیوار می شنیدم دیواری که پدرش بین ما کشیده بود باید تا خراب شدن این دیوار صبر می کردیم هر چند ممکن بود سالها طول بکشه .


    اگر سفر نکنی اگر کتابی نخوانی اگر به اصوات زندگی گوش ندهی اگر از خود قدردانی نکنی ** به آرامی آغاز به مردن می کنی **

  2. کاربر روبرو از پست مفید maryamjan سپاس کرده است .

    hasti1371 (چهارشنبه ۱۸ دی ۹۲)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •