پسری که چند سال هرشب کابوس واقعی آزار خواهرش را توسط پدرش می*دید پس از سال*ها درد و رنج توانست به راز پایان دادن به کابوس*هایش پی ببرد.
به گزارش [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید | عضویت]، دقیقا 44 سال پیش همین موقع و همین ساعت زمان به دنیا آمدن من در یک خانه*ی قدیمی بود، خانواده*ای که فقط اسم خانواده را یدک می*کشید البته یک خواهر و یک برادر من زودتر از من به دنیا آمده بودند...

همین که فهمیدم دست چپ و راست کدام است، پدرم ما را رها کرد و رفت نمی*دانم کجا ولی رفت و دیگر بازنگشت...

خرج و مخارج زندگی بسیار سخت، خودمانی بگویم کمر مادرم را شکست، مادرم هم مجبور شد با مردی ازدواج کند یک کودک داشت و همسرش در یک حادثه رانندگی جان باخته بود...

مرد ایده*آلی بود؛ شغل و درآمد خوبی داشت ولی تنها ایرادش این بود که دائم مشروب می*خورد و تنها زمانی که سرکارش بود هوش و حواسش جمع بود؛ البته همین بعدا شد کابوس بی*پایان زندگیمان...

خواهرم بزرگتر شده بود حدودا 18 سال را تمام کرده بودند و من سیزدهمین زمستان زندگیم را تجربه می*کردم...

ناپدری*ام "اسمیت" نام داشت به خاطر مصرف بیش از حد جنون گرفته بود به خاطر همین از سرکار اخراج شد ولی به دلیل ثروتش زمین نخورد و به همین روال به زندگی ادامه داد...

ناپدری*ام دیگر کسی را نمی*شناخت، شب*ها که می*خوابیدیم صدای جیغ و شیون از اتاق*های زیرزمین خانمان به گوش می رسید.. آنقدر این دعواها هولناک بود که اصلا جرأت نداشتم از زیر پتو بیرون بیایم، حتی زیر پتو هم آنقدر می لرزیدم و بی*صدا اشک می*ریختم که شب*های بعد فکر می*کردم این صداها یک نوع کابوسی است که من فکر می*کنم در بیداری می*بینم...

روزها به خاطر ترس از شب احوال ناخوشایندی داشتم به خاطر رفتارهای عجیب و غریب در مدرسه هیچ دوستی نداشتم و همه از من فراری بودند...؛ نمی*دانم واقعا چرا این کابوس ادامه داشت اگر یک شب این صداها به گوشم نمی*رسید فکر می*کردم آن شب فرشتگان به زمین آمده*اند...

حدود دو سال از این کابوس می*گذشت و من همچنان زیر پتو می*لرزیدم؛ واقعا وحشتناک وقتی انسان تجسم می*کند که شیطان در کنارش رخت پهن کرده است..

روزها دیوار خانه پر از سکوتی شده بود که تحملش دردناک بود؛ یک شب تمام جرأتم را جمع کردم و از تخت بیرون آمدم تا به منبع کابوس برسم که از یکی از اتاق*های زیرزمین به گوش می*رسید...، نزدیک و نزدیکتر شدم زانوهایم سست شده بود، آب دهانم را به زور فرو می*دادم، چشمانم هر لحظه منتظر شیطان بود، شیطانی بزرگ با چشمانی آتشین و دستانی پر از زخم**های بزرگ و پاهایی که از آن حیوان*های موذی می*ریزند و به این طرف و آن طرف می**روند...

هر قدم که نزدیکتر می*شدم چشمانم بیشتر باز می*شد و از لای در نگاه کردم، چشمانم بسته شد از درد به خود پیچیدم و از آن شب به بعد دیگر نخوابیدم...

باورکردنی نبود پدرم خواهر را مورد آزار و اذیت قرار می*داد، بعضی اوقات تنها گاهی اوقات با دوستانش پدرم شب*ها مست می*کرد و تعادل رفتار نداشت، واقعا بزرگترین شیطان زندگی من ناپدریم بود...

سال*ها گذشت و در دانشگاه این کابوس مرا رها نکرد هنوز چهره*ی خواهر بیست ساله*ام که با حالتی عاجزانه از پدرم درخواست می*کرد تا کمی آرام آن را شکنجه کند جلوی چشمانم بود، خواهرم چندین بار خواست خودکشی کند ولی پدرم او را نجات داد تا شب*ها وسیله*ی سرگرمی و لذت خود را داشته باشد، مادر هم برای اینکه از پدرم پول بگیرد و پدرم او را از خانه بیرون نکند حرفی نمی*زند...

در میان این ظلمات نوری در اعماق وجودم بیدار شد این نور اسمش الیزابت بود، همکلاسی و بهترین دوست لحظات تنهایی*ام...

چند وقت بیشتر نبود که با آن آشنا شده بودم و سپس در این مدت کوتاه آنقدر به این فرشته نزدیک شده بودم که از او درخواست ازدواج کرده بودم ... آن هم در حالیکه تمام غم و اندوه مرا می*دانست با پیشنهاد من موافقت و این سرآغاز بهار زندگیم بود پس از 25 سال زندگی همراه با کابوس...

ظهر در کلیسا ازدواج کردیم و همان روز به سینمایی برای تماشای یک فیلم زیبا و جذاب رفتیم شاید برای اولین بار بود که احساس خوشبختی می*کردم و از اعماق وجودم می*خندیدم...

در سینما وقتی کنار همسرم نشسته بودم زندگی را انگار رنگ*آمیزی کرده بودند و آنقدر شاد بودم که متوجه شلیک گلوله نشدم... مردمک چشمم ناخودآگاه به سمت الیزابت بازگشت و تنها چیزی که جلوی چشمم را گرفت خون بود که از بدن فرشته*ام بیرون می*زد...

آری الیزابت و چند تن دیگر، قربانی حمله مسلحانه افراد شرور به سینما شده بودند، امروز چند هفته از آن حادثه دلخراش گذشت و من تنها کسی بودم که در دادگاه چند روز پیش قاتل همسرم را بخشیدم...

همه از این کار من شگفت*زده شده بودند ولی من تنها حواسم در جمله*ای بود که فرشته*ام برای من روی کاغذ نوشت و من را زا تاریکی نجات داد.

ببخش تا رها شوی...

آری منم بخشیدم خودم، پدرم، خواهرم و مادرم را و در نهایت قاتل فرشته*ام و فهمیدم برای زندگی بخشش لازم تا رها شوی از کابوس*های شیطانی...