من هم با رييس زندان و يكي از كاركنان آنجا كه آن روزها مثل برادر كنار من بود صحبت كردم تا اينكه اجازه دادند در يكي از اتاق*هاي زندان صدايم ضبط شود. انتخابم نيز همان غزل با همان حس و حال آن روزها بود. آواز را خواندم و از طريق آن دوست خانوادگي مان براي بنياد فرستادم.

با قامتي نه چندان بلند و صورتي كه تازه رد جواني در آن پيدا مي*شد به آرامي مقابلم ايستاد و به نشانه احترام و احوالپرسي سري تكان داد. از همان نگاه اول مي*شد حدس زد كه جواني است كاملا خجالتي. بعد از صحبت*هاي اوليه*مان به آرامي شانه صندلي را گرفت و به سمت خود كشيد و روي آن نشست. با آن قد و قامت ريز و آن خجالت و شرمي كه در صدايش موج مي*زد فكر مي*كردم تمام آنچه كه شنيده*ام اشتباه است.

هر كس ديگري هم جاي من بود، ممكن بود حس كند كه همه*چيز يك شوخي ساده است و همه ماجراهايي كه درباره*اش شنيده مي*شد اصلا امكان نداشت رخ داده باشد. هر چند لحن آرام صحبت*ها و پختگي*اش در استفاده از كلمات مرا با جواني رو به رو مي*كرد كه فكر مي*كردم خيلي زود پا به ايام پيري گذاشته است. جوان شيرازي داستان ما، امروز 21 سال بيشتر ندارد اما خوانندگي و آموزش رديف را از 5 سالگي با خانواده آغازكرده و خودش معتقد است صداي خوب ميراث خانوادگي*شان است. ميراثي كه در سال*هاي جواني او را از مرگ حتمي نجات داد. محسن در سال 88 زماني كه 17 سال بيشتر نداشت در يك درگيري ساده مرتكب قتل مردي 30 ساله شد.

قتلي ناخواسته كه بعد از آن چهره زندگي*اش را به كلي دگرگون كرد. حالا ديگر نوجوان 17 ساله ما متهم به قتلي بود كه عمدي نبود و حكم خطايش قصاص نفس؛ اما سرانجام اعجاز همين ميراث خانوادگي (صداي خوش) سرنوشت او را طور ديگري رقم زد...

بهتر است بدون هيچ مقدمه*يي برويم سر اصل مطلب؛ از روز حادثه و اتفاقاتي كه در آن روز افتاد برايمان بگوييد...

همه*چيز از يك اتفاق ساده شروع شد. مقتول در نزديكي منزل ما با شخص ديگري درگير بود و فحش و ناسزا مي*گفت. من با دخالت كردن در اين دعوا و گلاويز شدن با او باعث زخمي شدن اين مرد شدم و بلافاصله او را به بيمارستان رساندم كه متاسفانه بعد از چند ساعتي كه در بيمارستان بود به علت خونريزي فوت كرد.

بعد هم دستگيرتان كردند؟

خير خودم، خودم را معرفي كردم چون چيز خاصي نبود.

يعني اصلا باورم نمي*شد كه اين اتفاق براي من افتاده باشد. اصلا نمي*توانستم در خيالم يك چنين روزي را تصور كنم. شايد بگويم كه هنوز هم وقتي به آن روز فكر مي*كنم انگار كه يك كابوس بود؛كابوسي سخت و غير قابل باور!

بعد از دستگيري و محاكمه تان به اعدام محكوم شديد اما چون سن قانوني نداشتيد به كانون اصلاح و تربيت منتقل شديد. از روزهايي كه در كانون اصلاح و تربيت داشتيد برايمان بگوييد و اينكه آن روزها واقعيت را چطور مي*ديديد؟
در كانون اصلاح و تربيت وقتي به خودم آمدم با دنياي تيره و تاري رو به رو بودم كه هيچ شباهت و سنخيتي با زندگي من نداشت.

اصلا نمي*دانستم كه چرا اين اتفاق براي من افتاده بود و چراهايي ديگر كه هيچ پاسخي برايشان نداشتم. آن روزها و سال*ها، لحظه*هاي آموزش و كار موسيقي من بود. من برنامه*هاي زيادي براي آينده*ام داشتم كه با اين اتفاق همه آن برنامه*ها و رويا*پردازي*ها دود شدند و به هوا رفتند. قطعا هر كس ديگري هم جاي من بود همين احساس را داشت. من ديگر همه*چيز را تمام شده مي*ديدم. چون اتفاقي بزرگ و تلخ براي نوجواني مثل من افتاده بود.

من كه از همان كودكي روحياتم با هم*سن و سال*هايم فرق مي*كرد و خيلي نمي*توانستم با آنها ارتباط برقرار كنم. به نوعي كارهايي كه مي*كردند در فلسفه و عقيده ذهني من جايگاهي نداشت. من آنقدر احساساتي بودم كه نمي*توانستم به كوچك*ترين موجودي آزار برسانم.

به همين خاطر است كه هنوز باور اين اتفاق برايم دشوار است. وقتي اين حادثه رخ داد، روزهاي نوجواني و اوج شكوفايي ذهن من در راه موسيقي بود. روزهايي كه با انگيزه زياد تمام وقت و پتانسيلم را روي يادگيري آواز گذاشته بودم و از صبح تا شب و شب تا صبح تمرين مي*كردم.

حتي وقتي مي*خوابيدم خواب تمرين و اجراي موسيقي را مي*ديدم.

در چنين شرايطي آن اتفاق رخ داد! وقتي به كانون منتقل شدم امكانات محدودي در اختيار ما بود كه از آن ميان شنيدن موسيقي براي من از جمله بهترين امكانات كانون به شمار مي*رفت. هر چند آن اتفاق براي من بزرگ و آن فضا عذاب*آور بود و گاهي به كل نا اميد مي*شدم اما هميشه در عين نا اميدي حضور خدا را احساس مي*كردم و به محض اينكه كم مي*آوردم انرژي ناشناخته*يي مرا به تحمل بيشتر دعوت مي*كرد.

در تمام آن روزها و شب*هاي نااميدي تنها چيزي كه با تمام وجود از خدا مي*خواستم، مژده*يي درباره موسيقي بود! به قول حافظ: *اي صبا نكهتي از خاك ره يار بيار/ ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار...

مژده*يي آمد؟
بله. عصر فرداي آن روز كه در همين تفكرات بودم، يكي از نزديكان ما با من تماس گرفت و گفت جشنواره*يي با عنوان ايرج بسطامي براي جوانان شهرستاني برگزار مي*شود كه در آن جوانان بين 18 تا 30 سال مي*توانند با هم رقابت كنند و هنر موسيقي خود را محك بزنند. من هميشه آرزوي چنين برنامه*يي را داشتم. برنامه*يي كه در سطحي عالي برگزار شود و در آن جوانان با هم به رقابت پبردازند.

وقتي آن دوست مان به من گفت كه براي اين كار فراخوان داده*اند، من كه تازه چند روزي بود پا به 18 سالگي گذاشته بودم، بسيار خوشحال شدم.

شايد اين حرف كمي بي*رحمانه به نظر برسد اما كمي تعجب برانگيز است كه شما از اين خبر خوشحال شديد چون به هر حال اگر در آزمون هم شركت مي*كرديد و رتبه*يي مي*گرفتيد باز هم محكوم به اعدام بوديد. به هر حال نگاه به اين قضيه كمي امكان دارد انگيزه آدم را بگيرد...

درست است. در واقع هم هيچ روزنه*يي نبود. يادم هست آن روزها اشعار مولانا را زياد مي*خواندم و به واقع نفس*هاي خدا را پشت گوشم احساس مي*كردم.

در همان شرايط هم مي*گفتم كه من هميشه آرزو داشتم كه مجالي دست دهد تا بتوانم در مسابقه*يي كه مربوط به آواز باشد، شركت كنم اما متاسفانه فرصتش پيش نيامده بود. براي همين مدام مي*گفتم چه اشكالي دارد كه الان در اين شرايط شركت كنم؟ به نوعي مي*خواستم خودم را در آن شرايط محك بزنم و ببينم چه مي*شود. هر چند فكر مي*كردم با شرايطي كه دارم هرگز نمي*توانم به مراحل بالاتر برسم اما باز هم آن خبر برايم مژده بود؛ مژده رهايي. به هر حال يادم هست كه آن ايام روز و شب من، به فكر و خيال و شيش و بش كردن اين موضوع مي*گذشت كه اصلا بايد اين كار را انجام دهم يا نه.

در همين احوالات بحراني و شرايط بد روحي بودم كه يك شب تفالي به حافظ زدم و اين غزل آمد: « خرم آن روز كزين منزل ويران بروم/ راحت جان طلبم و از پي جانان بروم/ گرچه دانم كه به جايي نبرد راه غريب/ من به كوي سر آن زلف پريشان بروم/ دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت/ رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم/ نذر كردم گر از اين غم به درآيم روزي/ تا در ميكده شادان و غزل خوان بروم» اين غزل زندگي مرا زير و رو كرد و به من جرات شركت در مسابقه بنياد بسطامي را داد. قرار بود آثار را ضبط كنيم و براي بررسي اوليه به بنياد بفرستيم.

من هم با رييس زندان و يكي از كاركنان آنجا كه آن روزها مثل برادر كنار من بود صحبت كردم تا اينكه اجازه دادند در يكي از اتاق*هاي زندان صدايم ضبط شود. انتخابم نيز همان غزل با همان حس و حال آن روزها بود. آواز را خواندم و از طريق آن دوست خانوادگي مان براي بنياد فرستادم.

يادتان هست كه اين غزل را در چه دستگاهي خوانديد؟
در مايه دشتي خواندم و براي بنياد ارسال كردم. نخستين اثري را كه فرستاديم تصويري بود و داوران بنياد قبول نكردند.

دومي را كه خواستيم بفرستيم، همان دوست خانوادگي مان با بنياد تماس گرفتند و براي خانم بسطامي شرايط مرا توضيح دادند. خلاصه ما آثار را ضبط كرديم و براي مسابقه آواز بنياد بسطامي فرستاديم تا مرحله به مرحله پيش رفت و به بخش نهايي رسيد. وقتي به مرحله نهايي رسيدم اصلا باورم نمي*شد كه تا اين حد پيش رفته باشم اما مشكل اينجا بود كه براي شركت در مرحله نهايي بايد حتما به تهران مي*آمدم چون برنامه نهايي در تالار وحدت اجرا مي*شد.

اما من با مشكل بزرگي مواجه بودم و آن بيرون آمدن از زندان بود. در قانون اساسي كشور ما كسي كه با جرم قتل به زندان مي*رود و تحت*الحفظ است، به هيچ عنوان نمي*تواند از زندان بيرون بيايد. حتي اگر از طرف خانواده شاكي هم رضايت داشته باشد تنها بعد از كشيدن حبس قانوني مي*تواند بيرون بيايد.

من فقط ده ماه بود كه در كانون بودم و غير ممكن بود كه به من اجازه خروج دهند.

از طرف ديگر هم شوق شركت در مرحله نهايي بسيار زياد بود و مي*خواستيد كه حضور داشته باشيد... اين ناتواني از حضور در مرحله نهايي باعث نا اميدي بيشترتان نمي*شد؟
از يك طرف موج بزرگي از شادي بود و از طرف ديگر ديواري كه رويش سيم خاردار كشيده بودند و پشتش صدها درخت كاج كه رد شدن از آن غير مكن به نظر مي*رسيد.

دلم خيلي گرفته بود. دم دماي غروب مدام به اين فكر مي*كردم كه چه مي*شود؟ برايم مثل روز روشن بود كه نمي*توانم در مرحله نهايي شركت كنم. در نهايت يك نامه براي بنياد نوشتم و در آن شرايطم را توضيح دادم و گفتم كه خيلي دلم مي*خواست بيرون از زندان باشم و اين روزها را ببينم، در انتها هم نوشتم سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي... آن روزها را خوب به ياد دارم.

مدام گريه مي*كردم و افسوس مي*خوردم كه نمي*توانم به آرزوي هميشگي*ام دست پيدا كنم. همه*چيز غير ممكن و نشدني بود.

به هر حال مادرم و آقاي رضوي (يكي از كارمندان زندان) تصميم گرفتند به هر طريقي شده اجازه بگيرند كه من در مرحله نهايي شركت كنم. من هاج و واج مانده بودم كه چرا مادرم و آقاي رضوي دارند اين كار را مي*كنند.

به نوعي دلم براي آنها مي*سوخت كه در اين شرايط هم ول*كن ماجرا نبودند و اميد داشتند. البته كمي هم خوشحال بودم اما نا اميدي و دلسردي و اينكه مي*دانستم در نهايت اعدام مي*شوم همه*چيز را بر سرم آوار مي*كرد، حتي خوشحالي و اميد را.

از طرف ديگر خدا را شكر مي*كردم كه قبل از اينكه همه*چيز تمام شود يك بار در مسابقه*يي كه آرزويش را داشتم شركت كردم و به مرحله نهايي هم رسيدم. به هر حال مادرم و آقاي رضوي دنبال اين كار بودند اما در نهايت اين رسالت بزرگ را خانم فاطمه بسطامي به دوش كشيدند. پرونده من زير دست يكي از سر سخت*ترين قاضي*هاي استان فارس بود. قاضي*اي كه همه مي*گفتند در موارد مشابه همان جلسه اول دادگاه حكم اعدام را صادر مي*كرد. خانم بسطامي وقتي از ماجراي من باخبر شد براي قاضي پرونده نامه*يي نوشت و از طرف بنياد فرهنگي هنري اين استاد در خواست كرد كه به مدت يك هفته مرا آزاد كنند تا به تهران بيايم. يك روز ظهر آقاي رضوي با يك پاكت به سراغ من آمد و گفت: «محسن به معجزه اعتقاد داري؟» گفتم: «آره» گفت: «مي*دوني توي اين پاكت چيه؟» حتي يك درصد هم احتمال نمي*دادم كه نامه رهايي من براي شركت در مسابقه آواز باشد.

انگار همه*چيز يك خواب بود. همه*چيز به صورت معجزه وار پيش رفت و من حالا ديگر مي*توانستم قبل از اينكه اعدام شوم يك بار ديگر دنياي بيرون از زندان را ببينم و از همه مهم*تر در مسابقه*يي شركت كنم كه هميشه آرزويش را داشتم. قاضي با ديدن آن نامه دستور آزادي يك هفته*يي مرا صادر كرده بود!

تا آنجايي كه من مي*دانم خانم فاطمه بسطامي به عنوان مدير اين بنياد پيش از آزادي شما فعاليت زيادي هم براي جلب رضايت خانواده مقتول كرده بودند. حتي پيش از اينكه شما به تهران بياييد و در مراسم نهايي شركت كنيد...
خانم بسطامي با تمام محدوديت*هايي كه يك زن مي*تواند در جامعه ايران داشته باشد و در شرايطي كه حتي خانواده خودم هم نمي*توانستند با خانواده شاكي رو به رو شوند، 48 ساعت قبل از اينكه مادرم از شيراز راه بيفتند به سمت مشهد (منزل خانواده مقتول)، ايشان آنجا بودند. يعني در بدترين شرايط اين مسير را طي مي*كردند.

مسيري كه ممكن بود هر اتفاقي را به همراه داشته باشد. خودشان امروز مي*گويند براي اين كار مامور شده بودند اما من احساس مي*كنم همه اينها معجزه بود. به هر حال در كمال ناباوري نامه آزادي به دستم رسيد و توانستم در مرحله نهايي جشنواره شركت كنم.

روزي كه درهاي زندان باز شد و پايم را بيرون گذاشتم، همه قدم*هايي كه برمي*داشتم و همه آن نگاه*هايي كه به اطراف و به ديگران داشتم، برايم تازگي داشت. اصلا باورم نمي*شد. حتي اطرافيان هم برايم تازگي داشتند. ماشين*ها و حركت آدم*ها برايم خاص بودند.

وقتي چشمم به نخستين درخت خيابان افتاد بي*اختيار آن را بو مي*كردم و از صميم قلب خوشحال بودم كه يك بار ديگر فرصت تجربه همه آن لحظه*ها به من داده شده بود.

پس به هر ترتيبي بود شما به تهران آمديد. در اين سفر چه كسي همراه شما بود؟

من و آقاي رضوي با هم آمديم و مي*خواستيم بعد از همه آن روزهاي تلخ اين روزهاي خوش را نيز تجربه كنيم. ما معمولا در خلوت*هايمان بسيار با هم صحبت مي*كرديم و من هميشه از آرزوهايم براي او مي*گفتم؛ آرزوهايي كه در نهايت پاسخ*شان خنده تلخ آقاي رضوي بود و وقتي به خودم مي*آمدم، مي*گفتم كه من كجا هستم و اصلا با چه اميدي اين حرف*ها را مي*زنم؟

اين*بار اما ديگر از آن نگاه و لبخند تلخ خبري نبود و وقتي به صورت آقاي رضوي نگاه مي*كردم مي*ديدم خنده*اش سراسر شادي است. به هرحال در مراسم اختتاميه شركت كرديم. تالار وحدت پر از جمعيت بود و همه آمده بودند و من اصلا باورم نمي*شد. حتي تصورش هم سخت بود كه از جهنمي كه به لحاظ فكري و روحي داشتم پا به بهشت بريني گذاشته بودم كه قبله آمالم بود. اصلا باورم نمي*شد. با تعجب به دور و برم نگاه مي*كردم و فكر مي*كردم همه*اش خواب است. چشم*هايم را مي*بستم و دوباره باز مي*كردم كه مطمئن شوم خواب نيست. داوران شروع كردند به خواندن اسامي نفرات برتر و از نفر دوازدهم (آخر) شروع كردند.

با خودم مي*گفتم حتما من نفر دوازدهم هستم آن هم با شرايط بد روحي*اي كه داشتم و صدايي كه به نظر خودم اصلا مطلوب نبود. نفر دوازدهم نبودم. گفتم يازدهمي حتما منم.

خواندند بازهم من نبودم. همين جور يكي*يكي مي*گفتم من هستم، من هستم، من هستم. تا اينكه به نفر پنجم و چهارم رسيد. استرس تمام وجودم را گرفته بود و احساس مي*كردم قلبم را در مشتم فشار مي*دهم. تا اينكه گفتند سه نفر برگزيده و اسم مرا به عنوان نفر سوم برگزيده جايزه سال زنده*ياد استاد بسطامي اعلام كردند. در كمال ناباوري من روي سن بودم. اصلا نمي*فهميدم كجا هستم. واقعا هيجان زده شده بودم. من متولد 17 ارديبهشت 71 هستم ولي اين تاريخ شناسنامه*يي من است، درست*تر اين است كه بگويم من در سال 1389 بار ديگر متولد شدم.

بعد از اين ماجرا دوباره به كانون برگشتيد و باز هم همه*چيز از اول شروع شد. روحيه*ات در آن روزها چطور بود؟ تصور اينكه به چنين جايي رسيده بودي و باز هم نقطه سر خط و همه*چيز از اول شروع شده بود، برايت سخت نبود؟

البته كه اميدواري*ام بيشتر شده بود خصوصا اينكه بعد از اين جريان خانم بسطامي پيگير كارهاي من شد و از خانواده شاكي براي آزادي من رضايت گرفت. بخشي از پول ديه را هم ايشان با اعتمادي كه افراد خير به ايشان و نام بسطامي داشتند جمع*آوري و پرداخت كرد و من در نيمه اول سال 90 از زندان آزاد شدم.

و مسير آواز و زندگي هنري*ات را از سر گرفتي...
انسان وقتي چيزي را دارد اصلا متوجه*اش نيست و وقتي آن را از دست مي*دهد تازه ارزش واقعي*اش را مي*فهمد. براي من، آزادي درست چنين بود و وقتي دوباره به من داده شد با تمام انرژي و عشقي كه داشتم راه موسيقي را پيش گرفتم. من از 7 سالگي آموختن آواز را با اساتيد مرودشت در شيراز آغاز كرده بودم و با آقاي روزگار و بعد هم استاد رضوي سروستاني كارم را ادامه دادم اما بعد از آزادي با استاد شاه زيدي در اصفهان مسير آموزشم را دوباره آغاز كردم.

خوشبختانه از آن زمان تا به امروز هم با حمايت*هاي بنياد بسطامي كار خودم را ادامه داده*ام و بايد بگويم همه آنچه رخ داد جز تجلي فروغ حقيقت هنر نبود يعني اگر من بخواهم رسالت هنري را بازگو كنم، بايد بگويم هنر يعني عشق و تولد دوباره يك انسان. چيزي كه در زندگي من رخ داده و من با پوست و خونم آن را لمس كرده*ام.

مرجع: اعتماد