کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8

موضوع: فریدون مشیری

  1. #1
    کاربر ویژه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه ۰۲ خرداد ۹۲ [ ۱۳:۵۶]
    نوشته ها
    104
    امتیاز
    9,605
    سطح
    1
    Points: 9,605, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryYour first GroupThree FriendsCreated Album picturesTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    265
    سپاس ها
    89
    سپاس شده 261 در 141 پست
    حالت من
    Bitafavot

    فریدون مشیری




    بهار را باور کن
    ديگر زمين تهي ست ...

    خوابم نمي ربود
    نقش هزارگونه خيال از حيات و مرگ ،
    در پيش چشم بود .
    شب ، در فضاي تار خود آرام مي گذشت
    از راه دور ، بوسه سرد ستاره ها
    مثل هميشه ، بدرقه مي كرد خواب را .
    در آسمان صاف ،
    من در پي ستاره خود مي شتافتم .

    چشمان من به وسوسه خواب گرم شد ...
    ناگاه ، بندهاي زمين در فضا گسيخت !
    در لحظه اي شگرف ، زمين از زمان گريخت !
    در زير بسترم ،
    چاهي دهان گشود ،
    چون سنگ ، در غبار وسياهي رها شدم .
    مي رفتم آنچنان كه ز هم مي شكافتم !

    دردي گران به جان زمين اوفتاده بود
    نبضش به تنگاي دل خاك مي تپيد
    در خويش مي گداخت
    از خويش مي گريخت

    مي ريخت ، مي گسست ...
    مي كوفت ، مي شكافت ...
    وزهر شكاف ، بوي نسيم غريب مرگ
    در خانه مي شتافت !

    انگار ، خانه ها و گذرهاي شهر را
    چندين هزار دست
    غربال مي كنند !
    مردان و كودكان و زنان مي گريختند
    گفتي كه اين گروه ز وحشت رميده را
    با تيغ هاي آخته دنبال مي كنند !

    آن شب زمين پير
    اين بندي گريخته از سرنوشت خويش
    چندين هزار كودك در خواب ناز را ،
    كوبيد و خاك كرد !
    چندين هزار مادر محنت كشيده را ،
    در دم هلاك كرد !
    مردان رنگ سوخته ار رنج كار را ،
    در موج خون كشيد .
    وز گونه شان ، تبسم شوق و اميد را ،
    با ضربه هاي سنگ و گل و خاك ، پاك كرد !

    در آن خرابه ها
    ديدم كه مادري به عزاي عزيز خويش
    در خون نشسته بود
    در زير خشت و خاك
    بيچاره بند بند وجودش شكسته بود
    ديگر لبي كه با تو بگويد سخن نداشت
    دستي كه در عزا بدرد پيرهن نداشت !

    زين پيش ، جاي جان كسي در زمين نبود ،
    زيرا كه جان ، به عالم جان بال مي گشود !
    اما دراين بلا ،
    جان نيز فرصتي كه برآيد ز تن نداشت !

    شب ها كه آن دقايق جانكاه مي رسد ،
    در من نهيب زلزله بيدار مي شود
    در زير سقف مضطرب خوابگاه خويش ،
    با هر نفس ، تشنج خونين مرگ را
    احساس مي كنم .
    آوار بغض و غصه و اندوه ، بي امان
    ريزد به جان من
    جز روح كودكان فرو مرده در غبار
    تا بانگ صبح نيست كسي همزبان من .

    آن دست هاي كوچك و آن گونه هاي پاك
    از گونه سپيده دمان پاك تر ، كجاست ؟
    آن چشم هاي روشن و آن خنده هاي مهر
    از خنده ”بهار“ طربناك تر ، كجاست ؟
    آوخ ! زمين به ديده من بيگناه بود !
    آنجا هميشه زلزله ظلم بوده است .
    آنها هميشه زلزله از ظلم ديده اند !
    در زير تازيانه جور ستمگران
    روزي هزار مرتبه در خون تپيده اند
    آوار جهل و سيلي فقر است و خانه نيست
    اين خشت هاي خام كه بر خاك چيده اند !

    ديگر زمين تهي ست ...
    ديگر به روي دشت ،
    آن كودكان ناز
    آن دختران شوخ
    آن باغ هاي سبز
    آن لاله هاي سرخ
    آن بره هاي مست
    آن چهره هاي سوخته از آفتاب نيست
    تنها در آن ديار ،
    ناقوس ناله هاست ، كه در مرگ زندگي ست !

    ویرایش توسط silish!!! : پنجشنبه ۱۹ مرداد ۹۱ در ساعت ۱۶:۲۵

    کودکی که میداند دستان پینه بسته ی پدرش، ادامه تحصیل نکردن خواهرش و گریه ی مادرش از بی پولی است، در مدرسه چطور بنویسد علم از ثروت بهتر است؟!!

  2. 2 کاربر از پست مفید silish!!! سپاس کرده اند .

    nasim.h (پنجشنبه ۱۹ مرداد ۹۱),دنیای خاموش من (شنبه ۲۱ مرداد ۹۱)

  3. #2
    کاربر ویژه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه ۰۲ خرداد ۹۲ [ ۱۳:۵۶]
    نوشته ها
    104
    امتیاز
    9,605
    سطح
    1
    Points: 9,605, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryYour first GroupThree FriendsCreated Album picturesTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    265
    سپاس ها
    89
    سپاس شده 261 در 141 پست
    حالت من
    Bitafavot
    سرود گل

    با همين ديدگان اشك آلود ،
    از همين روزن گشوده به دود ،
    به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !

    به شكوفه ، به صبحدم ، به نسيم ،
    به بهاري كه مي رسد از راه ،
    چند روز دگر به ساز و سرود .

    ما كه دل هاي مان زمستان است ،
    ما كه خورشيدمان نمي خندد،
    ما كه باغ و بهارمان پژمرد ،
    ما كه پاي اميدمان فرسود ،
    ما كه در پيش چشم مان رقصيد ،
    اين همه دود زير چرخ كبود ،

    سر راه شكوفه هاي بهار
    گريه سر مي دهيم با دل شاد
    گريه شوق ، با تمام وجود !

    سال ها مي رود كه از اين دشت
    بوي گل يا پرنده اي نگذشت

    ماه، ديگر دريچه اي نگشود
    مهر ، ديگر تبسمي ننمود .

    اهرمن مي گذشت و هر قدمش ،
    ضربه هول و مرگ و وحشت بود !
    بانگ مهميزهاي آتش ريز
    رقص شمشيرهاي خون آلود !

    اژدها مي گذشت و نعره زنان
    خشم و قهر و عتاب مي فرمود .
    وز نفس هاي تند زهرآگين ،
    باد ، همرنگ شعله بر مي خاست،
    دود بر روي دود مي افزود .

    هرگز از ياد دشت بان نرود
    آنچه را اژدها فكند و ربود

    اشك در چشم برگ ها نگذاشت
    مرگ نيلوفران ساحل رود .

    دشمني ، كرد با جهان پيوند
    دوستي ، گفت با زمين بدرود ...

    شايد اي خستگان وحشت دشت !
    شايد اي ماندگان ظلمت شب !

    در بهاري كه مي رسد از راه ،
    گل خورشيد آرزوهامان ،
    سر زد از لاي ابرهاي حسود .

    شايد اكنون كبوتران اميد ،
    بال در بال آمدند فرود ...

    پيش پاي سحر بيفشان گل
    سر راه صبا بسوزان عود

    به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !


    کودکی که میداند دستان پینه بسته ی پدرش، ادامه تحصیل نکردن خواهرش و گریه ی مادرش از بی پولی است، در مدرسه چطور بنویسد علم از ثروت بهتر است؟!!

  4. کاربر روبرو از پست مفید silish!!! سپاس کرده است .

    Eastern girl (سه شنبه ۰۴ مهر ۹۱)

  5. #3
    کاربر ویژه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه ۰۲ خرداد ۹۲ [ ۱۳:۵۶]
    نوشته ها
    104
    امتیاز
    9,605
    سطح
    1
    Points: 9,605, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryYour first GroupThree FriendsCreated Album picturesTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    265
    سپاس ها
    89
    سپاس شده 261 در 141 پست
    حالت من
    Bitafavot

    اي هميشه خوب

    اي هميشه خوب



    ماهي هميشه تشنه ام
    در زلال لطف بيكران تو .
    مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
    موج ديدگان مهربان تو

    زير بال مرغكان خنده هات
    زير آفتاب داغ بوسه هات
    - اي زلال پاك ! -
    جرعه جرعه جرعه مي كشم تو را به كام خويش
    تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !

    اي هميشه خوب !
    اي هميشه آشنا !
    هر طرف كه مي كنم نگاه ،
    تا همه كرانه هاي دور ،
    عطر و خنده و ترانه مي كند شنا
    در ميان بازوان تو !

    ماهي هميشه تشنه ام
    اي زلال تابناك !
    يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
    ماهي تو جان سپرده روي خاك !

    کودکی که میداند دستان پینه بسته ی پدرش، ادامه تحصیل نکردن خواهرش و گریه ی مادرش از بی پولی است، در مدرسه چطور بنویسد علم از ثروت بهتر است؟!!

  6. 3 کاربر از پست مفید silish!!! سپاس کرده اند .

    Eastern girl (سه شنبه ۰۴ مهر ۹۱),nasim.h (پنجشنبه ۱۹ مرداد ۹۱),دنیای خاموش من (شنبه ۲۱ مرداد ۹۱)

  7. #4
    کاربر ویژه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه ۰۲ خرداد ۹۲ [ ۱۳:۵۶]
    نوشته ها
    104
    امتیاز
    9,605
    سطح
    1
    Points: 9,605, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryYour first GroupThree FriendsCreated Album picturesTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    265
    سپاس ها
    89
    سپاس شده 261 در 141 پست
    حالت من
    Bitafavot

    كوچ

    بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد !
    به كوه خواهد زد !
    به غار خواهد رفت !

    تو كودكانت را ، بر سينه مي فشاري گرم
    و همسرت را ، چون كوليان خانه به دوش
    ميان آتش و خون مي كشاني از دنبال
    و پيش پاي تو ، از انفجارهاي مهيب
    دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
    و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت
    و آشيان ها بر روي خاك خواهد ريخت
    و آرزوها در زير خاك خواهد مرد !

    خيال نيست عزيزم ! ...
    صداي تير بلند است و ناله ها پيگير
    و برق اسلحه ، خورشيد را خجل كرده ست !
    چگونه اين همه بيداد را نمي بيني ؟
    چگونه اين همه فرياد را نمي شنوي ؟
    صداي ضجه خونين كودك عدني ست ،
    و بانگ مرتعش مادر ويتنامي ،
    كه در عزاي عزيزان خويش مي گريند ،
    و چند روز دگر نيز نوبت من و توست ،
    كه يا به ماتم فرزند خويش بنشينيم !
    و يا به كشتن فرزند خلق برخيزيم !
    و يا به كوه ، به جنگل ، به غار ، بگريزيم !

    - پدر ! چگونه به نزد طبيب خواهي رفت ؟
    كه ديدگان تو تاريك و راه باريك است
    تو يك قدم نتواني به اختيار گذاشت .
    تو يك وجب نتواني به اختيار گذاشت !
    كه سيل آهن در راه ها خروشان است !

    تو ، اي نخفته شب و روز ، روي شانه اسب ،
    - به روزگار جواني - به كوه و دره و دشت ،
    تو اي بريده ره از لاي خار و خارا سنگ
    كنون كنار خيابان ، در انتظار بسوز !
    درون آتش بغضي كه در گلو داري ،
    كزين طرف نتواني به آن طرف رفتن !
    حريم موي سپيد تو را كه دارد پاس ؟
    كسي كه دست تورا يك قدم بگيرد ، نيست
    و من - كه مي دوم اندر پي تو - خوشحالم
    كه ديدگان تو در شهر بي ترحم ما
    به روي مردم نامهربان نمي افتد !

    پدر ، به خانه بيا ، با ملال خويش بساز !
    اگر كه چشم تو بر روي زندگي بسته ست
    چه غم كه گوش تو، و پيچ راديو باز است :

    - ” ... هزار و ششصدو هفتادو يك نفر امروز
    به زير آتش خمپاره ها هلاك شدند !
    و چند دهكده دوست را هواپيما ،
    به جاي خانه دشمن گلوله باران كرد ! ...“

    گلوي خشك مرا بغض مي فشارد تنگ
    و كودكان مرا لقمه در گلو مانده ست
    كه چشم آنها ، با اشك مرد ، بيگانه ست .

    چه جاي گريه ، كه كشتار بي دريغ حريف
    براي خاطر صلح است و حفظ آزادي !
    و هر گلوله كه بر سينه اي شرار افشاند
    غنيمتي است كه : دنيا بهشت !! خواهد شد .

    پدر ، غم تو مرا رنج مي دهد ، اما
    غم بزرگ تري مي كند هلاك مرا :

    بيا به خاك بلا ديده اي بينديشيم
    كه ناله مي چكد از برق تازيانه در او

    به خانه هاي خراب
    به كومه هاي خموش
    به دشت هاي به آتش كشيده متروك
    كه سوخت ، يك جا ، برگ و گل و جوانه در او !

    به خاك مزرعه هايي كه جاي گندم زرد
    لهيب شعله سرخ
    به چار سوي افق مي كشد زبانه در اور
    به چشم هاي گرسنه
    به دست هاي دراز
    به نعش كودك دهقان ميان شاليزار
    به زندگي ، كه فرومرده جاودانه در او !

    بيا ، به حال بشر ، هاي هاي گريه كنيم
    كه با برادر خود هم نمي تواند زيست
    چنين خجسته وجودي كجا تواند ماند ؟ !
    چنين گسسته عناني كجا تواند رفت ؟

    صداي غرش تيري دهد جواب مرا :
    به كوه خواهد زد !
    به غار خواهد رفت !
    بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد !


    کودکی که میداند دستان پینه بسته ی پدرش، ادامه تحصیل نکردن خواهرش و گریه ی مادرش از بی پولی است، در مدرسه چطور بنویسد علم از ثروت بهتر است؟!!

  8. 2 کاربر از پست مفید silish!!! سپاس کرده اند .

    Eastern girl (سه شنبه ۰۴ مهر ۹۱),دنیای خاموش من (شنبه ۲۱ مرداد ۹۱)

  9. #5
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست
    بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
    شاخه های شسته، باران خورده، پاک
    آسمان آبی و ابر سپيد
    برگهای سبز بيد
    عطر نرگس، رقص باد
    نغمه و بانگ پرستوهای شاد
    خلوت گرم کبوترهای مست
    نرم نرمک ميرسد اينک بهار
    خوش بحال روزگار …
    خوش بحال چشمه ها و دشتها
    خوش بحال دانه ها و سبزه ها
    خوش بحال غنچه های نيمه باز
    خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
    خوش بحال جان لبريز از شراب
    خوش بحال آفتاب …
    ای دل من، گرچه در اين روزگار
    جامهء رنگين نمیپوشی به كام
    بادهء رنگين نمینوشی ز جام
    نقل و سبزه در ميان سفره نيست
    جامت از آن می كه میبايد تهی است
    ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
    ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
    ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار

    گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
    هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ …


  10. #6
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست
    گناه دریا
    چه صدف ها که به دریای وجود
    سینه هاشان ز گهر خالی بود
    ننگ نشناخته از بی هنری
    شرم ناکرده ازین بی گهری
    سوی هر درگهشان روی نیاز
    همه جا سینه گشایند به ناز
    زندگی دشمن دیرینه ی من
    چنگ انداخته در سینه ی من
    روز و شب، با من دارد سر جنگ
    هر نفس از صدف سینه ی تنگ
    دامن افشان، گهر آورده به چنگ
    وان گهرها، همه کوبیده به سنگ!



  11. #7
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست
    دیدار
    عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
    دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت
    اين درد جانگداز زمن روی برنتافت
    وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت

    تنها و نامراد در اين سال های سخت
    من بودم و نوای دل بينوای من
    دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق
    دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من

    از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان
    تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
    با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه
    كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

    امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها
    در چشم رنجديده من می كني نگاه
    چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان
    نشناختم صفای تورا “ – آه ازين گناه !

    امروز اين منم كه پريشان و دردمند
    مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم
    فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
    نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .

    گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
    بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .
    تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين
    ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .

    گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان
    گفتی : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !
    ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور
    صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟

  12. #8
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست
    کوچه
    بي تو ، مهتاب شبي ، باز از آن كوچه گذشتم
    همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
    شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
    شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
    در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
    عطر صد خاطره پيچيد
    باغ صد خاطره خنديد
    يادم آمد كه شبي با هم از ان كوچه گذشتيم
    پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
    ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
    تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
    من همه محو تماشاي نگاهت
    آسمان صاف و شب ارام
    بخت خندان و زمان رام
    خوشه ماه فرو ريخته در آب
    شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
    شب و صحرا و گل و سنگ
    همه دل داده به آواز شباهنگ
    يادم آمد
    تو به من مي گفتي از اين عشق حذر كن
    لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
    آب شيرين آئينه عشق گذران است
    تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
    باش فردا كه دلت با دگران است
    تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
    با تو گفتم
    حذر از عشق ندانم
    سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
    روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
    چون كبوتر لب بام تو نشستم
    تو به من سنگ زدي نه رسيدم نه گسستم
    باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
    تا به بام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
    حذر از عشق ندانم نتوانم
    اشكي از شاخه فرو ريخت
    مرغ شب ، ناله تلخي زد و بگريخت...
    يادم آمد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
    پاي در دامن اندوه كشيدم
    بگسستم ، نرميدم
    رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر
    نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
    نكني دگر از آن كوچه گذر هم

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •