در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: راه بهشت از پائولو کوئیلو

  1. #1
    کاربر ویژه

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۷ بهمن ۹۳ [ ۱۱:۳۵]
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    767
    امتیاز
    3,924
    سطح
    1
    Points: 3,924, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryCreated Album pictures1000 Experience Points1 year registered
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    32
    سپاس شده 263 در 113 پست
    حالت من
    Khonsard

    Smile راه بهشت از پائولو کوئیلو

    مردی با اسب و سگش در جاده*ای راه می*رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه*ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت*ها طول می*کشد تامرده*ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!
    پیاده *روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می* ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می*شد و در وسط آن چشمه*ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه *بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"
    دروازه*بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
    - "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه*ایم."
    دروازه *بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می*توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می*خواهد بنوشید."
    - اسب و سگم هم تشنه*اند.
    نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
    مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه*ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه*ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می*شد. مردی در زیر سایه درخت*ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
    مسافر گفت: " روز بخیر!"
    مرد با سرش جواب داد.
    - ما خیلی تشنه*ایم . من، اسبم و سگم.
    مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ*ها چشمه*ای است. هرقدر که می*خواهید بنوشید.
    مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی*شان را فرو نشاندند.
    مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می*توانید برگردید.
    مسافر پرسید: فقط می*خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
    - بهشت!
    - بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
    - آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
    مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می*شود! "
    - کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می*کنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می*مانند...

  2. 4 کاربر از پست مفید Mahshad سپاس کرده اند .

    mahdi (پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۱),shamoin (پنجشنبه ۱۲ تیر ۹۳),وکیل (شنبه ۲۴ تیر ۹۱),دنیای خاموش من (شنبه ۲۴ تیر ۹۱)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •