نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: ای گل تازه که بویی

  1. #1
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۷ تیر ۹۲ [ ۱۸:۰۴]
    محل سکونت
    انجمنـ پیچکـ نتـ
    نوشته ها
    3,945
    امتیاز
    9,319
    سطح
    1
    Points: 9,319, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 56.0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdriveYour first Group
    نوشته های وبلاگ
    1045
    سپاس ها
    1,280
    سپاس شده 4,614 در 2,291 پست
    حالت من
    Mehrabon

    ای گل تازه که بویی

    ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را

    خبر از سرزنش خار جـــفا نیست تو را



    رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را

    التفاطــی به اسیـــران بلا نیست تو را



    ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را

    با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را



    فارغ از عـــــــاشق غمناک نمی باید بود

    جان من این همه بی باک نمی باید بود



    همچو گل چند به روی همه خندان باشی

    هم ره غـــــیر به گلگشته گلستان باشی





    هر زمان با دگری دست به گریبان باشی

    زان بیاندیش که از کـرده پشیمان باشی



    جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

    یاد حــیرانی ما آری و حــیران باشی



    ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

    به جفا سازد و صد جــور برای تو کشد




    شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود

    غـــــیر را شمع تار نمی باید بود



    همه جا با همه کس یار نمی باید بود

    یار اغیار دل آزار نمی باید بود



    تشنه ی خــون من زار نمی باید بود

    تا بدین مرتبه خونخوار نمی باید بود



    من اگـــــر کشته شوم باعث بدنامی توست

    موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست



    دیگری جــز تو مرا این همه آزار نکرد

    جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد



    آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

    هیچ سنگـین دل بـــیدادگر این کار نکرد

    این ستم ها دگری با من بیمار نکرد

    هـیچ کس این همه آزار من زار نکرد



    گر ز آزردن من هست غرض مردن من

    مردم و آزار مکــــش از پـی آزردن من



    جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است

    بر ســــر راه تو چون خــاک فـتادن غـلط است



    چشم امید به روی تو گشادن غلط است

    روی پــر گـــرد به راه تو نهادن غلط است



    رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است

    جان شــیرین به تمنای تو دادن غلط است



    تو نه آنی که غــم عاشق زارت باشم

    چون شود خاک بر آن خاک زارت باشم




    مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

    عاشق بی سـر سامانم و تدبیری نیست



    از غمت ســر به گریبانم تدبیری نیست

    خون دل رفته ز دامانم و تدبیری نیست



    از جفای تو بدین سانم و تدبیری نیست

    چه توان کـرد پشیمانم و تدبیری نیست



    شــــرح درمانــدگی خود به که تقریر کنم

    عاجزم چاره ی من چیست چه تدبیر کنم



    نخل نـو خـــیز گلسـتان جهان بسیار است

    گل این باغ بسی سر به روان بسیار است



    جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

    تــرک زریـن کــمر مــوی مـیان بسیار است



    با لـب هـمچو شـــکر تنـگ دهــان بسیار است

    نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است



    دیگری این همه بیداد به عاشق نکند

    قصد آزردن یاران موافق نکند

    مدتی شد که در آزارم و می دانی تو

    به کـمند تو گــــرفتارم و می دانی تو



    از غم عشق تــــــو بیمارم و می دانی تو

    داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو



    خون دل از مژه می بارم و می دانی تو

    از برای تــــــو چنین زارم و می دانی تو



    از زبان تــــــــــو حدیثی نشنودم هرگز

    از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز



    مکن آن نــــو که آزرده شوم از خوی ات

    دست بر دل نهم و پا بکشم از کوی ات



    گوشه ایی گیرم و من برنیایم سوی ات

    نکنم بار دگـــــــــــر یاد قـــد دلـجوی ات



    دیده پوشـــــــم ز تماشای رخ نیکوی ات

    سخنی گویم و شرمنده شوم از روی ات



    بشنو پند و مکـــــن قصد دل آزرده ی خویش

    ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش







    چند صبح آیم و از خاک درت شام روم

    از سر کوی تــــو خودکام به ناکام روم





    صد دعـا گویم و آزرده به دشنام روم

    از پی ات آیم و با من نشوی رام روم



    دور دور از تو من تیره سر انجام روم

    نبود زهره که همراه تو یک گام روم



    کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد

    جان من این روشــــی نیست که نیکو باشد





    از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی

    یار شــــــو با من بیمار چه می پرهیزی



    چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی

    بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی

    حرف زن ای بت خون خوار چه می پرهیزی

    نه حـــــــدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی



    که تو را گفت که به ارباب وفا حرف مزن

    چین بـــر افروزن و یکبار به ما حرف مزن





    درد من کشته شمشیر بلا می داند

    سوز مــن سوخته داغ جفا می داند



    مسکن ام ســـاکن صحرای فنا می داند

    همه کس حال من بی سر و پا می داند



    پاکبازم همه کس طوق مـــــرا می داند

    عاشق ات همچون من نیست خدا داند



    چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم

    سر خود گیرم و از کــــوی تو آواره شوم



    از سر کوی تـو با دیده ی تر خواهم رفت

    چهره آلوده به خون آبه جگر خواهم رفت




    تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت

    گر نرفتم ز درت شام ســحر خواهم رفت



    نه که این بار تو هر بار دگر خواهم رفت

    گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت



    نه که این بار تو هر بار دگر خواهم رفت

    نیست باز آمدنم باز اگــــر خواهم رفت






    چند در کوی تو با خاک برابر باشم


    چند آمال جــفای تو ستمگر باشم



    چند پیش تـو بقدر از همه کمتر باشم

    از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم



    مــــیروم تا به ســجود بت دیـگر باشم

    باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم








    خود بگون از تو کشم ناز و تغابن تا کی

    طاقتم نیست از این پیش تحمل تا کی

    سبزه ی دامن نسیرین تو را بنده شوم

    ابتدای خــط مشکین تــــو را بنده شوم



    چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم

    گـــره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم



    حرف ناگفتن و تمکین تو را بنده شوم

    طـرز محجوبی و آیین تو را بنده شوم



    اله اله ز که این قاعــده اندوخته ای

    کیست استاد تو اینها ز که آموختی



    این همه جور که من از پی هم می بینم

    زود خود را به سر کــــوی عدم می بینم



    دیگران راحت و من این همه غم می بینم

    همه کس خــرم و من درد و الم می بینم



    لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم

    هستم آزرده و بسیار ستم می بینم



    خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

    حـــرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر



    آنچان باش که من از تو شکایت نکنم

    از تو قطع طمع و لطف و عنایت نکنم



    پیش مردم ز جـــــــفای تو حکایت نکنم

    زیــــــن قصه درد تو، هر جا روایت نکنم



    دیگـــــر این قصه بی حد و نهایت نکنم

    خویش را شهره هر شهر و ولایت نکنم


    تلــــــــــــخ تـــــرين قسمت زندگی اونجاست که آدم به خودش میگه :

    چی فکر میکردیم وچـــــي شــــــــد...!!


  2. 2 کاربر از پست مفید saman سپاس کرده اند .

    وکیل (شنبه ۲۱ مرداد ۹۱),دنیای خاموش من (دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۱)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

Search Engine Optimization by vBSEO