انتظار 21 ساله این عروس و داماد برای رسیدن به هم



به گفته ی تکناز عشق هایی هم هنوز در این دنیا هست که می توان صادقانه به پایش ماند و صبر کرد:فرهاد تراش را دیده*اید؟ جایی است در بیستون! می*گویند این کوه به دست فرهاد کنده شده... واقعا عشق، چه معجزه*ها می*کند. عشق شیرین، فرهاد را به کندن کوه وامی*دارد؛ می*گویند: بیستون را عشق کند و شهرتش، فرهاد برد!به نوشته مردم سالاری، اما عشق هم عشق*های قدیم. این روزها هیچ کجا فرهاد تیشه به دستی پیدا نمی*کنی که از عشق شیرین، کمر کوه را بشکند و یا مجنونی که از عشق لیلی سر به بیابان بگذارد. روزگاری است غریب... پر از حیله و فریب. عشق، هنوز هم هست، نه که نباشد اما آدم*ها عاشق جان*ها نمی*شوند. عاشق مال*ها می*شوند. هر که دارایی*اش از مال و زیبایی بیشتر باشد، بیشتر در معرض عشق دیگران قرار می*گیرد. هر که پولدارتر و زیباتر، دلبرتر!ماشین مدل بالا و خانه بالای شهر. ویلا، حساب بانکی، عاشقان سینه*چاک، زیاد دارند. هر که پشت ماشین مدل*بالا نشست خاطرخواه پیدا می*کند. خانه هرکس گران*تر بود عاشقانش بیشتر می*شوند. عاشقانی که یک روز عاشقند و روز بعد فارغ!

این روزها، یک دل جای یک عشق نیست. دل*ها بزرگ نشده اند که آدم*های زیادی در آنها جا بگیرد، حقیر شده*اند. دل*ها، حیثیت عشق را به بازی گرفته*اند. گرگ*ها که به گله می*زنند، همه را خفه می*کنند بی*آنکه قدرت خوردن همه گله را داشته باشند. گرگ*ها فقط حریصند، همین!این روزها دل*ها گرگ شده*اند. حریص و کریه! آنقدر که خیانت، واژه رایج بازار عاشقی شده. بازاری که دیگر داغ نیست.بی*اعتمادی بیداد می*کند، چون هرکس، خودش را در وجود دیگری می*بیند. آدمی که بی*وفایی کرده، در وجود دیگران بی*وفایی را می*جوید و مفتخرانه می*گوید: هیچکس قابل اعتماد نیست. غافل از اینکه فراموش کرده از هر دست بدهی، از همان دست پس می*گیری.

این روزها تاهل، تعهد نمی*آورد و آدم*ها خیلی زود یادشان می*رود که سر سفره*ای که همه چیزش سفید است با هم پیمان وفاداری بسته بودند.وفا، در تاریکی*های پس*کوچه*های هوس و خیانت، گم شده و دل بستن، وحشت*انگیزترین واژه این تاریک*خانه است. شاید به همین دلیل است که... آدم*ها مانده*اند بی*دوست!بی*دوست مانده*اند چون خدا را فراموش کرده*اند. یادشان رفته تا روزی که زنده هستند نسبت به کسی که به خودشان وابسته کردند، مسوولند. عشق، باران باطراوتی است که خداوند آن را به کویر خشکیده دل*های آدمیان هدیه کرد، یادمان باشد آلوده*اش نکنیم.یادمان باشد خداوند در قرآن به وفاداری تاکید کرده و فرموده«یا ایهاالذین آمنو، اوفوا بالعقود» «ای کسانی که ایمان آوردید به عهدهای خود وفا کنید» به قول حافظ شیراز:وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش*باشیم که در طریقت ما کافری است رنجیدن

این روزها «وفا» حلقه گم شده زنجیره عاشقی است. آدم*ها خیلی زود از یاد می*برند عهد و پیمان*هایشان را و دل*هایشان را تبدیل به کاروانسرایی کرده*اند که هرکس اجازه ورود به آن را پیدا می*کند. قدیم*ها اما این طور نبود، عشق*های قدیم هنوز هم شهره خاص و عام هستند. آن روزها آدم*ها شاید سواد خواندن و نوشتن نداشتند اما سواد زندگی کردن داشتند. آنها خوب می*دانستند که «عشق» قداست دارد. پس قداست عشق را با وفاداری حفظ می*کردند و خوب می*دانستند که از پس عشق زمینی، می*توان به عشق آسمانی رسید و عشق یگانه عاشق هستی، خدای یگانه را درک کرد. همین جاست که کار، سخت می*شود.که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل*ها!خیلی*ها آسانی اولش را می*طلبند و مرد مشکل*هایش نیستند. دشواری*های عشق که از راه می*رسد جا می*زنند.انتظار، بی*طاقت می*کند، عاشق را یک ثانیه، یک سال می*گذرد و یک سال یک قرن!

چشم*انتظاری پیرت می*کند اگر عاشق باشی. اما وعده خداوند این است... «ان*الله مع*الصابرین» «خداوند با صابران است» صبور که باشی، یک روزی، یک جایی، یک جوری جواب صبرت را می*گیری. صبور که باشی خدا را در لحظه لحظه روزهای سخت انتظار حس می*کنی. او هست. همیشه با توست. در کنار تو. نزدیک*تر از رگ گردن. به وفاداریت که عمل کنی او هم به وعده*اش عمل خواهد کرد. خودش گفته«اوفوا بعهدی اوف بعهدکم» «به عهد و پیمان من وفا کنید تا من نیز به پیمان شما وفا کنم» (بقره 40) و خداوند هیچگاه، هیچگاه خلف وعده نمی*کند. او همیشه سر قولش می*ماند، ما یادمان باشد سر قول*هایمان بمانیم.آنچه می*خوانید حاصل گفت*وگوی «مردم*سالاری»با تازه*عروس و دامادی است که مزد صبرشان را از خدا گرفتند...

وصال تو ز عمر جاودان به، خداوندا مرا آن ده که آن به

کمی آن سوتر: بر می*گردیم به 21 سال پیش؛ به روزی که داماد قصه ما امیرحسین، 20 ساله است. سربازی*اش تمام نشده اما هم بازی روزهای کودکی*اش، افسانه که حالا پا به روزگار نوجوانی گذاشته به همراه خانواده*اش از محله آنها نقل مکان کرده و به جای دیگری رفته است. افسانه که می*رود دنیای امیرحسین تیره می*شود...آنچنان که اگر شاعر بود یقینا می*گفت «ولله که شهر، بی* تو مرا حبس می*شود» امیرحسین 20 ساله مدتها بود که صدای قلبش را شنیده بود... صدای لطیف عاشق شدنش را.

اما حالا هم بازی روزهای کودکی*اش رفته و او را به یک دنیا دل*تنگی تنها گذاشته. حیا، مانع می*شود که خودش سراغی از افسانه بگیرد. پس مادر را به خواستگاری می*فرستد. دو همسایه قدیمی دیداری تازه می*کنند و پس از مدتی مادر امیرحسین موضوع خواستگاری را مطرح می کند. افسانه 14 ساله که تازه وارد مقطع دبیرستان شده زمزمه*های جدیدی را می*شنود.در عنفوان نوجوانی، ذهنش از شنیدن این کلمه به هم می*ریزد و... ازدواج!احساسات یک دختر 14 ساله آنقدر لطیف و شکننده است که به تلنگری دژ احساسش فرو می*ریزد و دست دلش برای همه رو می*شود. قلب افسانه هم شروع به تپیدن می*کند. اما مادر افسانه معتقد است که سن دخترش به هیچ وجه مناسب ازدواج نیست و به هیچ عنوان رضایتی برای ازدواج افسانه در این سن ندارد.

این اولین جلسه خواستگاری امیرحسین از افسانه است که به جواب منفی ختم می*شود. اما عشق امیرحسین، ریشه*دارتر از این حرف*هاست که با یک «نه» شنیدن قانع شود. او تصمیم می*گیرد برای رسیدن به افسانه، کفش آهنین بپوشد و دست از تلاش برندارد. روزها سپری می*شوند امیرحسین بزرگتر می*شود، افسانه هم! ماجرای خواستگاری امیرحسین از افسانه اما تمامی ندارد. هرسال که می*گذرد امیرحسین بار دیگر خانواده*اش را به خواستگاری افسانه می*فرستد اما بازهم جواب مادر افسانه همان است... هنوز زود است. سال*ها می*آیند و می*روند، 2 سال 3 سال... 8 سال... 10 سال... 15سال... و امیرحسین هر سال به خواستگاری افسانه می*رود و هر بار جواب یکی است «نه»! تعداد دفعات خواستگاری به بیش از 15 بار می*رسد... هرسال یکبار حالا 15 سال گذشته و خانواده امیرحسین دیگر زیر بار نمی*روند و به پسرشان می*گویند: بیشتر از این خودت را سنگ روی یخ نکن! او اما عاشق است. روزگار کودکی*اش را کنار افسانه جا گذاشته و حالا که روزهای جوانی*اش به سرعت در گذر است با همان معصومیت دوران کودکی صدای تپش*های قلب عاشقش را می*شنود. حالا دیگر خانواده خودش هم با او همراهی نمی*کنند. حق هم دارند غرورشان جریحه دار شده.امیرحسین قصه ما اما حرفش یکی است... یا افسانه یا هیچ*کس!پای حرفش هم می*ایستد. بهای سنگینی برای حرفش می*دهد... بهایی به نام جوانی! گاهی نمی*شود که نمی*شود... گاهی هزار دوره دعا بی*اجابت است... گاهی نگفته قرعه به نام تو می*شود...و اینبار قرعه به نام او شد. پس از 21 سال. دقیقا یک ماه پیش یعنی شب نیمه شعبان این دو عاشق وفادار پس از 21 سال انتظار، به هم رسیدند. شنیدن قصه این عشق، از زبان خودشان جذاب*تر است که در ادامه می*خوانید...

یک آشنایی کودکانه

گام1: عروس افسانه*ای قصه ما تازه یک ماه است که به جمع عروس خانم*ها پیوسته، او سرانجام پس از 21سال انتظار، نیمه شعبان امسال به آقا داماد عاشق و وفادار جواب «بله» را داد و شد عروس قصه! البته قهرمان قصه آقای امیرحسین خان غفاری است که نشان عشق و وفاداری را در سینه*اش حک کرده. پای صحبت افسانه حجتی که نشستیم ما را به روزهای کودکی*اش برد. به روزگاری که یک دختر بچه 5 ساله بود...خودش می*گوید: درست وقتی 5 ساله بودم به یک خانه جدید نقل مکان کردیم. صاحب خانه آن خانه جدید پدر امیرحسین بود و ما شدیم مستاجر منزل پدر امیر آقا، آن روزها بحبوحه جنگ و موشک باران بود. زمان ما بچه*ها عصرها در کوچه بازی می*کردند و مثل بچه*های آپارتمان**نشین امروز نبودند. من هم مثل همه بچه*های هم سن* و سالم برای بازی به کوچه می*رفتم و خیلی زود با محله جدید و بچه محل*ها انس گرفتم. روزگار خوش کودکی بود و ما فارغ از دغدغه*ها و مشکلات بزرگتر*ها، فقط مشغول بازی و شیطنت*های کودکانه بودیم. قایم موشک و لی*لی و دوچرخه سواری و گرگم به هوا... فکر می*کنم همه بچه*های هم نسل ما از این بازی*ها خاطره*های شیرین دارند. افسانه حجتی در ادامه گفت: در اوج روزگار پاک کودکی، امیرحسین هم بازی من بود. آن روزها هر کدام از بچه*های محل یک دوچرخه کوچک داشتند و عصرها، کوچه پر از دوچرخه*های رنگی می*شد. من صاحب یکی از دوچرخه*ها بودم... امیرحسین هم! روزها می*گذشت و ما دوران کودکی را سپری می**کردیم. کم*کم وارد مدرسه شدم و بعد مقطع ابتدایی را پشت سر گذاشتم و وارد مقطع راهنمایی شدم. 10 سالی گذشت و ما هنوز مستاجر منزل پدر امیرآقا در شهرری بودیم. تا اینکه من مقطع راهنمایی را تمام کردم و وارد دبیرستان شدم. آن سال ما از آنجا نقل مکان کردیم و به محله ستارخان رفتیم. حالا من یک دختر 14 ساله بودم و امیر سرباز بود. تا آن روز ما حتی با هم حرف هم نزده بودیم. تنها چیزی که بین ما رد و بدل می*شد، نگاه بود. فقط همین.وقتی ما از آن محل رفتیم، یک روز خانواده امیرحسین برای خواستگاری به منزل ما آمدند، من یک دختر 14 ساله بودم و در اوج احساس و عاطفه!

روزی که خانواده امیرحسین به خواستگاری من آمدند با تمام وجود برای این ازدواج رضایت داشتم اما... افسانه در ادامه گفت: من یک دختر 14 ساله بودم، با یک دنیا رویای کودکانه، عشق من یک عشق پاک کودکانه بود... اولین و آخرین تجربه عاشقی*ام! اما مادرم معتقد بود که یک دختر کم سن و سال و بی*تجربه مثل من آمادگی اداره یک زندگی را ندارد و نمی*تواند از پس مشکلات زندگی بر آید. بنابراین به صراحت اعلام کرد که با امیرحسین هیچ مشکلی ندارد اما جوابش برای این ازدواج منفی است. او افزود: وقتی خانواده امیرآقا از منزل ما رفتند، من ماندم و یک دنیا دلتنگی. اما حجب و حیا مانع می*شد که اعتراض کنم و یا نظرم را به خانواده*ام بگویم. بنابراین فقط سکوت کردم و غصه*هایم را در خودم فرو بردم.

روزها همینطور می**گذشت و من هر روز به امیرحسین علاقمندتر می*شدم. حالا دیگر هیچ راهی برای دیدار او نداشتم چون از محله آنها نقل مکان کرده بودیم. تنها شانسی که داشتم این بود که منزل مادربزرگم در شهرری بود و نزدیک خانه پدر امیرحسین. ما گاهی اوقات به دیدن مادربزرگم می*رفتیم و من تمام راه را دعا می*کردم که امیر را در کوچه ببینم... حتی برای چند ثانیه.گاهی اوقات دعایم اجابت می*شد و می*دیدمش... گاهی هم نه!خلاصه روزهای سختی بود. من به شدت افت تحصیلی پیدا کرده بودم و لحظاتم به سختی می*گذشت. طی این سال*ها امیرآقا چندین بار خانواده*اش را به خواستگاری من فرستاد و هر بار یک جواب از سوی خانواده من شنید...«نه».

افسانه می*گوید: البته این جواب من نبود. همه می*دانستند که جواب من مثبت است. بی*آن که حرفی از علاقه*ام به امیر آقا زده* باشم همه اطرافیانم از نگاهم می*خواندند که چقدر شدت این علاقه زیاد است. سال*ها گذشت و انگار عادی شده بود که آنها هر سال به خواستگاری بیایند و پاسخ منفی بشنوند. البته هر بار که می*آمدند و می*رفتند برای من یک شکنجه روحی بود. خلاصه دوران دبیرستان به پایان رسید و زمانی که من سال* آخر دبیرستان بودم یک روز مادرم گفت که امیرحسین نامزد کرده! شنیدن این حرف برای من حکم یک صاعقه را داشت. صاعقه*ای که تمام وجودم را خشک کرد. البته بعدها فهمیدم که این حرف صحت نداشته و مادرم برای اینکه فکر امیرحسین را از سر من بیرون کند آن را به من گفته.

روزهای تلخ انتظار

گام 2: افسانه و امیرحسین متعلق به عهد عتیق نیستند. آنها فقط یک دهه جلوتر بودند یعنی دهه 50. افسانه متولد سال 58 است و امیرحسین سال 51. با این حال در اوج عاشقی، روابط پنهانی نداشتند و به قول افسانه نه تلفنی با هم حرف می*زدند و نه نامه*ای بین آنها رد و بدل می*شد. تمام عشق این دو جوان از طریق نگاه بود. که آن هم به دلیل نقل مکان افسانه به منزل جدید دیگر برایشان امکانپذیر نبوده. با این حال این عشق پابرجا مانده. در حالی که عشق*های امروزی با این همه وسایل ارتباطی به قهقرا می*روند و به سختی می*توان، عشق واقعی را در بین جوانان امروزی دید.افسانه حجتی در ادامه صحبت*هایش می*گوید: وقتی مادرم به من گفت که امیرحسین نامزد کرده، فشار زیادی بر من وارد شد به طوری که مریض شدم. اما خیلی زود متوجه شدم که این مساله صحت ندارد و فقط می*خواستند که حال و هوای امیرحسین را از سر من بیرون کنند. همسایگی خانواده امیر با مادربزرگ من کمک زیادی به من می*کرد که خبرهای درست را کشف کنم.با این وجود هیچ وقت روی حرف مادرم حرف نمی*زدم و در کمال احترام با او رفتار می*کردم.

امیر آقا هم در تمام این مدت وقار و شخصیت خود را حفظ کرد و حتی یکبار هم سر راه مدرسه من نیامد و فقط و فقط برای ابراز علاقه*اش، خانواده*اش را چندین و چند بار به خواستگاری من فرستاد.خانواده آنها که می*آمدند همه چیز در کمال احترام بود، فقط جواب منفی بود، هیچ اساعه ادب و بی*احترامی صورت نمی*گرفت و دو خانواده که همسایه*های قدیمی بودند در نهایت احترام با هم رفتار می*کردند. وقتی خانواده غفاری به خواستگاری می*آمدند، امیرحسین بیرون منزل داخل ماشین می*نشست و منتظر می*شد تا پدر و مادرش نتیجه خواستگاری را به او بگویند. خلاصه این مساله هر سال تکرار می*شد و هر سال ما یک سال بزرگتر می*شدیم اما همچنان مادرم معتقد بود که ازدواج در سن پایین کار درستی نیست. این جریان ادامه داشت تا اینکه من 7-26 ساله شدم. تا آن روز حدود 16-15 بار به خواستگاری من آمده بودند.

او افزود: از آن به بعد اما، خانواده غفاری دیگر زیر بار نرفتند که به خواستگاری من بیایند. حق هم داشتند. آنها هر سال به خواسته و اصرار پسرشان به خانه ما می*آمدند و جواب رد می*شنیدند. کم نیست که یک خانواده 16-15 سال متوالی به خواستگاری یک دختر بروند و هر بار با یک کلمه مواجه شوند....«نه».این شد که دیگر تنها راه ارتباطی ما که خواستگاری سالانه بود هم قطع شد. آن روزها به من خیلی سخت می*گذشت و فشار روانی زیادی بر من وارد می*شد اما هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که روی حرف خانواده*ام حرف بزنم.

خلاصه وارد دانشگاه شدم و به دلیل شرایط روحی که داشتم خیلی دیر به دانشگاه رفتم. آن زمان هم فکرم پیش امیر آقا بود و هیچ فردی نمی*توانست جای او را در دلم بگیرد.افسانه می*گوید: البته باید اعتراف کنم که امیر آقا از من وفادارتر بود چون پس از آن که آنها دیگر پا پس کشیدند و به خواستگاری نیامدند، چندین خواستگار به خانه ما آمد و من که دیگر از ازدواج با امیرحسین ناامید شده بودم، به تعدادی از آن خواستگارها جواب مثبت دادم.وی افزود: اما نمی*دانم چرا هیچ کدام از خواستگاری*ها به سرانجام نمی*رسید و هر کدام به نحوی به هم می*خورد. تا جایی که یکبار به مادرم گفتم فکر کنم آه امیر مرا گرفته که هیچ کدام از مراسم*های خواستگاری من به ثمر نمی*رسد.

آن روزها نمی*دانستم که چه در انتظار من است و از بر هم خوردن خواستگاری گله می*کردم اما بعدها فهمیدم که حکمت بر هم خوردن آن چه بوده و مصلحت خداوند بر چه قرار گرفته بود.اما امیرحسین در طول آن سال*ها به خواستگاری هیچ دختری نرفته بود و با قاطعیت اعلام کرده بود که یا افسانه یا هیچ کس!بنابراین در این ماجرا او از من وفادارتر بود و روی حرفش ماند و غیر از من در جلسه خواستگاری با هیچ دختری حاضر نشد. اما من نتوانستم مانند او باشم و از این بابت او از من خیلی جلوتر است.روزها گذشت و سالها در پی هم آمدند تا اینکه سال 93 از راه رسید. گویا زمان سرآمدن انتظار ما امسال بود و حالا می*فهمم که هر چیزی در زمان خود و به درستی انجام می*شود اگر توکلت را به خدا از دست ندهی.

یک وصل شیرین

گام سوم: می*گویند اگر چیزی یا کسی روزی تو باشد، زمین به آسمان برود، آسمان به زمین بیاید، تو به آن خواهی رسید.حکایت افسانه و امیرحسین هم همین است. پس از 21 سال و بعد از بالا و پایین شدن*های فراوان سرانجام نیمه شعبان امسال، خانواده غفاری برای بار آخر به خواستگاری افسانه رفتند و جواب «بله» را از عروس خانم گرفتند. افسانه حجتی، عروس پر ما جرای این قصه، ما وقع را اینطور تعریف می*کند: از آخرین مراسم خواستگاری ما فقط یک ماه می*گذرد و من هنوز باور ندارم که کابوس انتظار به سر رسیده. فکر می*کنم خواب هستم و تمام این ماجراها را در خواب دیده*ام.

به قول حافظ«باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز قصه غصه که دردولت یار آخر شد»او در ادامه می*گوید: شب نیمه شعبان که خانواده امیر آقا به خانه ما آمدند خودش هم همراه آنها آمد. تا قبل از آن هیچ وقت وارد خانه نمی*شد و همیشه دم در داخل ماشین پدرش می*نشست. آمد داخل منزل ما اما هیچ حرفی نمی*زد. انگار او هم مانند من باورش نمی*شد که روزهای سخت انتظار در حال پایان است. نوبت رسید به بحث اصلی مراسم خواستگاری یعنی مهریه! مادر من از قبل مهریه را در نظر گرفته بود تا شب خواستگاری به خانواده داماد اعلام کند. اما مادر امیر آقا یک جمله*ای گفت که جای هیچ بحثی برای کسی باقی نمانده مادر همسرم شب خواستگاری به خانواده من گفت: مهریه افسانه، جوانی بچه من بود که رفت!

آن شب همه چیز با خوبی و خوشی و در کمال آرامش سپری شد و بالاخره ما به هم رسیدیم. عروس قصه ما در ادامه گفت: حالا که فکرش را می*کنم می*بینم این مدت زمانی که ما به خاطر عشقمان صبر کردیم، هر دوی ما بزرگ شدیم. آنقدر که مشکلات برایمان قابل تحمل*تر است. روزی که برای اولین*بار خانواده غفاری به خواستگاری من آمدند، فقط 14 سال داشتم. اگر مادرم آن زمان به این وصلت رضایت می*داد و من عروس خانواده غفاری می*شدم حتما عشقمان دچار آسیب می*شد. چون آن موقع من یک عشق کودکانه را در سر می*پروراندم با یک دنیا رویا و خواسته غیرواقعی که حالا مطمئنم امیرحسین از پس آن بر نمی*آمد.

اما حالا آنقدر سردی و گرمی روزگار را چشیده*ام و آنقدر به خاطر این عشق، صبوری کرده*ام که حاضر نیستم با خواسته*های خودم حتی اگر بجا و منطقی باشد چهره عشقم را مکدر کنم. حالا از مادرم تشکر می*کنم که مقاومت کرد و نگذاشت من در سن نوجوانی و خامی ازدواج کنم. من حالا پخته*تر شده*ام و آمادگی پذیرش مشکلات زندگی مشترک را دارم در حالی که قبلا اصلا چنین درکی از زندگی نداشتم و خواسته*هایم آنقدر زیاد بود که اگر وارد زندگی می*شدم و همسرم نمی*توانست از پس خواسته*های من بر*آید ممکن بود مشکلات زیادی در زندگیمان ایجاد شود. اما حالا می*دانم که باید قدر مرد وفاداری را که 21 سال حاضر نشد نام هیچ دختر دیگری را بر زبان بیاورد بدانم.می*دانم که او به خاطر من خیلی آزار دید و صبوری کرد و دلم می*خواهد تاجایی که در حد توانم است در زندگی از خواسته*هایم کوتاه بیایم، تا شاید جبران یکی از روزهایی که به خاطر وفاداری به عشق من سختی کشید باشد. فقط یکی از آن روزهای سخت او افزود: روز جشن نامزدیمان خیلی از اقوام همسرم، مشتاق بودند که من را زودتر ببینند تا بدانند که امیرحسین به خاطر چه کسی 21 سال صبر کرده.

هر دو ما صبر کردیم و در راه عشقمان سختی کشیدیم اما حالا من خوب می*فهمم معنی «الله مع الصابرین» چیست؟ من به کسانی که شرایطی مشابه شرایط من دارند، توصیه می*کنم در عین وفاداری، صبر را پیشه خود کنند و نتیجه را به خدا واگذار کنند. صبوری که نباشد، حتی کارهای خوب هم به نتیجه نمی*رسد. او گفت: من طی این سالها لحظه*به*لحظه خدا را کنار خودم احساس می*کردم. فقط او بودکه از حال دل من خبر داشت و می*دانست که چه روزهای سختی را می*گذرانم اما هیچ وقت حاضر نشدم روی حرف پدر و مادرم حرف بزنم و رفتار ناشایستی از خودم نشان دهم. ازدواج ما در اوج ناباوری اتفاق افتاد. درست زمانی که من کاملا نا امید شده بودم و فکر می*کردم همه چیز تمام شده. وقتی همه چیز را رها کردم و همه چیز را با تمام وجود به خدا سپردم به طور معجزه آسایی همه چیز درست شد و در کمال ناباوری من و امیرآقا کنار هم قرار گرفتیم.

ساقیا لطف نمودی، قدحت پر می* باد

گام 4: و اما قهرمان قصه ما، اسطوره وفاداری و عشق، امیرحسین غفاری... او متولد سال 1351 است و از وقتی 20 ساله بوده قصد ازدواج داشته. اما بازی روزگار آنقدر او را امتحان کرده که تعداد روزهای چشم*انتظاریش به ماه تبدیل شده و ماه*ها به سال! یک سال، دو سال، 5 سال، 7 سال، 10 سال، 12 سال، 17 سال، 20 سال و 21 سال...حتی شمردنش هم خسته*کننده است. تصورش را بکنید ثانیه*های یک عاشق چطور سپری می*شده. پای حرف*هایش که نشستیم، آرامش خاصی داشت انگار صبوری این سال*ها به جانش نشسته. وقتی از عشقش حرف می*زند به سال*ها پیش می*رود. به سال*هایی که خانواده*اش را به خواستگاری افسانه می*فرستاد و خودش بیرون خانه آنها داخل ماشین به انتظار جواب می*نشست. خودش می*گوید: وقتی داخل ماشین منتظر می*ماندم که پدر و مادرم از خانه افسانه برگردند، ثانیه*ها برایم به سختی می*گذشت. آن لحظه*ها استرس و فشار زیادی را تحمل می*کردم اما انگار یک چیزی ته دلم می*گفت... این بار هم جوابشان منفی است. وقتی پدر و مادرم از خواستگاری برمی*گشتند و داخل ماشین می*نشستند، نگفته از چهره*هایشان می*فهمیدم که جواب منفی گرفته*اند. هیچ حرفی بین ما رد و بدل نمی*شد. فقط با اشاره سر می*پرسیدم نه؟ آنها هم اشاره می*کردند«نه»!او در ادامه گفت: طی این سال*ها خیلی از خانواده افسانه جواب «نه شنیدم و هرکس می*گفت دلیل این همه پافشاری تو چیست فقط یک جواب داشتم... دوست داشتن به دل است نه به دلیل!به همه گفته بودم که اگر حوری بهشتی را هم برای من بیاورید من نمی*خواهم. من فقط و فقط افسانه را می*خواهم.

امیرحسین غفاری ادامه داد: آن سال*ها که هنوز خانواده افسانه از محله ما نرفته بودند تمام دلخوشی من این بود که صبح*ها وقتی افسانه به مدرسه می*رود خودم را سر کوچه برسانم و از دور او را ببینم. این کار هر روز من بود. مثل کارمندی که باید هر روز سر ساعت مشخص کارت حضور بزند.من هر روز می*رفتم و از دور افسانه را می*دیدم و آنقدر شرم و حیا بین ما بود که حتی به هم سلام هم نمی*کردیم. بعد که افسانه به مدرسه می*رفت، من با کلی انرژی که از دیدار افسانه گرفته بودم دنبال کارم می*رفتم. چند ساعتی به کارهایم می*رسیدم تا اینکه زمان بازگشت افسانه از مدرسه فرا می*رسید. باز هم هر کاری داشتم کنار می*گذاشتم و خودم را با عجله سر کوچه می*رساندم. تا اینکه افسانه بیاید و رد شود. وقتی او به خانه می*رفت من هم خیالم راحت می*شد و دنبال کارم می*رفتم.

همان دیدار کوتاه و خالی از ارتباط کلامی تا روز بعد مرا شارژ می*کرد، انگار که روحم تازه می*شد. همین منوال ادامه داشت تا اینکه خانواده افسانه از محل ما نقل مکان کردند. وقتی افسانه از محله رفت در و دیوار محل برایم زندان شد... روز سختی بود. آنقدر سخت و دردناک که از یادم نمی*رود. خوب یادم هست که آن روز من گریه کردم. بعد پیش مادرم رفتم و گفتم که می*خواهم بروم شهرستان، نمی*توانم محل را تحمل کنم. آنقدر بی*تاب بودم که کسی حریف من نمی*شد. تا اینکه مادرم قبول کرد به خواستگاری افسانه برود. خواستگاری*های مکرر ما همانا و جواب منفی شنیدن همان! مادرم بارها و بارها برای اینکه فکر افسانه را از سر من بیرون کند به من گفت: این همه دختر زیبا و خوب اطرافمان هست بیا یکی از آنها را انتخاب کن تا برایت به خواستگاری بروم. اما حرف من همان بود... یا افسانه یا هیچکس.

او در ادامه گفت: با خودم عهد کرده بودم که اگر افسانه ازدواج کرد تا آخر عمر مجرد بمانم و اگر چنین اتفاقی افتاد، هیچ وقت ازدواج نمی*کردم. اما در تمام این سال*ها حتی لحظه*ای امیدم را از دست ندادم و مطمئن بودم که خداوند مرا به افسانه خواهد رساند حتی اگر یک روز از عمرم باقی مانده باشد.کار ما به جایی رسید که دیگر خانواده من زیر بار خواستگاری رفتن نمی*رفتند و در تمام آن سال*ها هم من امیدم را از دست ندادم و با خودم عهد کرده بودم که آنقدر به پای افسانه صبر می*کنم تا عاقبت یک روزی او خانم خانه*ام شود. سرانجام لطف خداوند شامل حال ما شد و حالا ما محرم هستیم و آرزوی بزرگ قلبی من که وصال افسانه بود برآورد شده. فقط می*توانم خدای بزرگ را به خاطر صبری که به من عطا کرد شکر کنم و از اینکه دعاهایم را اجابت کرد یک عمر شاکر باشم و بگویم: ساقیا لطف نمودی، قدحت پر می باد حال که کل این داستان را خواندید نظر شما در این باره چیست؟به چه چنین عشقی چه می توان گفت.