خیلی حیفه ...

زمینو ما واسه مهربونی آماده میکنیم

اما حیف که با هم مهربون دیگه نیستیم

باغچه رو واسه گلها ترو تازه می کنیم

اما حیف اومدن و رفتنمونو مثه خار و علف ها جارو میکنیم
خیلی حیفه غنچه خنده رو روی لبا جا نمی زاریم
شبا رو با ستاره و مهاب روشن می کنیم
اما فانوس نگاهمونو به سردی زودی براهم خاموش میکنیم
تو باغچه و خونه گل کاشته اما حیف که خودمون "گل" نمی شیم
اگه یکی از ما "گل" کنه اونو پرپر می کنیم
گفتیم وقتشه ستاره دست چین بکنیم
آسمون ستاره بارون اما افسوس با بی اعتنائیم
ستاره ها رو سوت و کور می کنیم دریا رو میگیم خیلی دوست داریم
کنارش بایستیم و خوب نگاهش بکنیم
رو موجاش سواری یا بازی کنیم
یا صدفها ی لب ساحلشو جمع بکنیم اما حیف دریا رو هم گل آلود میکنیم
چشمه رو زلال میخواهیم مثه آئنه شفافش کنیم

اما آئینه دلمون نه زلالی و نه شفافی داره
با کینه و بخل و آزار و نیش زبون بهم دیگه ... تیره و تارش می کنیم

حیف این همه زبائی رو که میگیم دوست داریم
طالبشیم بدست خودمون زیرو روشون کنیم و مشتی داغ حسرت تو دلامون بزاریم
تو رگامون فقط خون جاری که نیس !!! نه ز غیرت و همدمی نمیخواهیم
این همه آماده باش واسه دنیای خوب و زیبا داشتن با یه عالم
محبت و صفا پس چی شد ؟ کجا رفت؟ فراموش کردیم ؟
آره انگار ردپائی که مونده بود پاک شده و یه رویا بود این همه که شد تموم !!!


" سونات آبی ایرانی"