امروز خودم رفتم شركت منتظر شهاب نموندم شهاب برادر بزرگ تر من بود ديشب باهاش حرفم شد.ميخواد شركت نرم ميخواد جلو چشم خودش كار كنم از اين شك هاي برادر خواهريه دركش مي كنم نگران منه اما مي خواستم مستقل باشم كاش اونم درك مي كرد جلوي در شركت بودم كرايه ي راننده تاكسي رو دادم وپياده شدم من حسابدار شركت ... بودم . واردشدم سوار اسانسورشدم و كليد طبقه ي سوم و زدم تا در اسانسور بسته شد موبايلم زنگ زد از كيفم درش اوردم شهاب بود خواستم جواب ندم دلم نيومد
-الو؟
شهاب-الو شيما كجايي؟
-شركت
شهاب- چرا منتظر نموندي؟دلم هزار راه رفت
- ببخشيد
شهاب- چرا؟
- مگه نمي خواستي همينو بشنوي؟
شهاب- ببين من و تو يه مشكلي باهم داريم درست
اما دليل نميشه نگرانت نشم
(به طبقه ي سوم رسيدم از اسانسور بيرون اومدم و وارد شدم)
- مي دونم قبوله من اشتباه كردم
شهاب-امروز خودم ميام دنبالت منتظر باش
- باشه خداحافظ
شهاب-خداحافظ
(تلفن و قطع كردم و وارد شركت شدم تا وارد شدم شراره برام دست تكون داد شراره صميمي ترين دوست من بود كه ازدوران دبيرستان باهم بوديم اونم مثل من حسابدار بود و مجرد!)
شراره-سلام خوبي؟
- ممنون همون مشكلات هميشگي با شهاب
-خدا از كسايي كه دارن بگيره بده به كسايي كه ندارن
- خفه نشي تو شراره
- بيا اينارو تو چك كن
- اقاي احمدي اورد؟
- اره سراغ تو روهم گرفت گفتم هنوز نيومدي اعصابم و ريخته بهم موردشور برده
- چرا؟
- اخه زبون بسته صداش درنمياد نمي دونم چرا رو نمي كنه
- چي رو؟
- اينكه دوستم داره ديگه
- ازكجا فهميدي؟
- پريا گفت
- پريا؟
- اره
- بيا به كارمون برسيم بابا پريا ازاين چرت و پرتا زياد ميگه مگه نميگفت ساماني من و مي خواد؟
- خب اره
- هفته ي پيش با رويا عقد كرد
- احمدي فرق داره
- باشه بيا كارت و بكن
- راستي پريا هم داره ازدواج ميكنه
- با كي؟
- پسرخالش. دكتره
- خداكنه خوشبخت بشن
- راستي اگر مي خواي كارت و عوض كني من يه كار خوب واست سراغ دارم
(سرم و بلند كردم و نگاهش كردم كه گفت:
توي بيمارستان...قسمت امورمالي يه حسابدار ليسا نسه مي خوان اگه مي خواي جورش كنم؟
- بزار اول با شهاب مشورت كنم
- فقط زود كه خيليا تو صفن
- باشه
(ساعت 5كارا تموم شد باز منتظر شهاب نشدم تاكسي گرفتم و رفتم خونه در و باز كردم و رفتم تو حياط
و درو پشت سرم بستم و رفتم تو خونه شهاب رو يه مبل نشسته بود ك پشتش بهم بود فكر كردم من و نديده حوصله ي جر و بحث و نداشتم خواستم اروم برم تو اتاقم كه مچم و گرفت)
سلام
(ازجاش بلند شد همونطور كه داشت به طرفم ميومد گفت
-يادم مياد قبلنا اون قبل قبلا كه از در ميومدي تو سلام مي كردي توهم يادته؟
(بهش نگاه كردم و داشتم ازكنارش رد مي شدم كه ارنج دستم و گرفت و گفت
-جواب خواستم
(سرم و انداختم پايين و هيچي نگفتم كه دوباره گفت
-تو چت شده شيما از وقتي بابااينا رفتن فرق كردي

-شايدم تو فرق كردي؟
(سرم پايين بود و اروم حرف ميزدم)
-چي؟
-ازوقتي از ليا جدا شدي همش باهام دعوا مي كني
بهم خنديد و گفت
-چه ربطي داره؟
- پس چرا همش من و زير نظر داري؟من خطايي كردم؟
(سرم و بلند كردم و با چشماي پر از اشكم نگاهش كردم منتظر جواب بودم مادروپدرم 2سال بود به خاطر كارشون رفته بودن المان تو اين مدت شهاب و نامزدش ليا كه واقعا عاشق هم بودن ازهم جدا شده بودن و من 27ساله شده بودم هيچوقت علت جداييشونوبهم نگفتن ) بعدازچند دقيقه گفت
- من نگران تو ام
(سرم و چند بار سريع چپ و راست كردم و گفتم
- منم همينطور
- پس بيا تو شركتم كاركن پيش خودم
- حوصله ي جر و بحث ندارم
(تو چشماش برق شادي درخشيد نمي دونستم انقدر خوشحال ميشه با خنده گفت پس قبوله؟
خنديدم و گفتم
اره
-پس امشب شام مهمون من
-باشه قبول
(هنوز قضيه ي بيمارستان رو به شهاب نگفته بودم اي كاش يه راهي بود كه نه اون ناراحت بشه نه من اي كاش يه كم دركم مي كرد نمي دونستم چطوري بهش بگم خيلي دلم مي خواست ديگه توي يه شركت نباشم و برم جاهاي ديگه رو تجربه كنم وضع مالي ما عالي بود همه مي دونستن من فقط واسه سرگرمي كارمي كنم شايدبايد خودم باهاش صحبت كنم اون شب شام با شهاب رفتيم رستوران وقتي برگشتيم دوتا چايي ريختم و بردم تو سالن هدف صحبت با شهاب بود اومد نشست روي مبل و نگاهم كرد بعد از چند دقيقه شروع كردم
- چه خبر؟
شهاب- كارت و بگو تقريبا فهميدم چي ميخواي بگي
(يكم جا خوردم شايد داشت بلوف مي زد)
- خب راستش يعني چه جوري بگم..... من نمي تونم بيام شركتت... شراره....... جوركرده محيط كاريم ..........عوض بشه
شهاب- كجا هست؟
(انتظار داشتم دعوا راه بندازه!)
- خب تو بيمارستان .....
شهاب- فردا بريم ببينيم چطوريه
(درحالي كه خيلي خوشحال شده بودم گفتم
- واقعا؟
شهاب- واقعا! برو بخواب فردا بريم ببينيم
- ممنون شب بخير
( فردا با شراره تماس گرفتم قرار شد بريم دنبالش باهم بريم من و شهاب صبح راه افتاديم ساعت 9 رسيديم من پياده شدم و زنگ در خونشون و زدم شراره جواب دادو اول تعارف كرد برم تو كه گفتم دير ميشه قرار شد برم تو حياط منتظر بمونم به شهاب گفتم ورفتم تو حياطشون و منتظر موندم خانواده ي شراره وضعشون از نظر مالي خيلي عالي بود يه خونه ي خيلي قشنگ داشتن يه باغ بزرگ بعد از حياطشون بود كه ته اون باغ خونشون قرار داشت بيرون خونشون شكل كلبه هاي قديمي بود ولي داخلش خيلي مدرن بود دو بلكس بود توي باغشون همه جور ميوه بود و تو حياطشون همه جور گل و سبزي و گياه هاي دارويي شايد بيشتراز سي تا باغچه بود كه دورتا دورش سبزي و گياه بود و وسطش سه رنگ گل توي هر باغچه رنگاي مختلف و بيش از هزارنوع گل براي هر باغچه هم يه اسم انتخاب شده بود و با گلبرگاي گل روي تابلوها نوشته شده بود اسم يكيشون شيما بود شراره انتخاب كرده بود وقتي پيش دانشگاهي مي رفتيم بعد از يك ربع شراره اومد سلام كردم كه جوابم و داد بهش گفتم
-تو خجالت نمي كشي؟
- ا..چرا؟
- من يه ساعته منتظرم
- خالي نبند بابا داشتم از پنجره نگاهت مي كردم يك ربعه
- تو حاضر بودي؟
- خب اره
-ااااا.... من و سركار گذاشتي؟
- نه دارم ميام بزارمت سركار
- شراره؟
- بله؟
(همينطور كه داشتيم به طرف در مي رفتيم گفتم
- دختر تو كي مي خواي بزرگ شي؟
- 898سال ديگه اگه خدا بخواد
- آبرو برام نذاشتي با اين شوخي هات هنوز جريان مهندس شيرزاد و فراموش نكردم آ !
- اووووووووه! بي خيال بابا
- بيچاره ديگه شركت نيومد
- تو نگران خودت باش اونم ميخواست پرروبازي در نياره تقصير خودش بود كه من.........
- واي ديگه راجع بهش حرف نزنيم
- باشه عزيزم بيا راجب دكتراي خوش تيپ بيمارستان برات بگم
- شراره!!
(بعد دستاش و به نشونه ي تسليم برد بالا و گفت
- تسليم
(بعد دستش و كرد تو جيب مانتوش و همونطور كه لبخند مي زد گفت:
-شوخي كردم
- كي تو بيمارستان آشناته؟
- پسرعموم
- اي كلك تا حالا نگفته بودي پسرعموي دكترداري
- ديگه ديگه
(به درخونشون رسيديم شراره يه نگاهي به ته حياط انداخت و گفت: بريم