تاحالا شده از همه چیز خسته بشین ؟ اون لحظه چیکار میکنید ؟

موضوع: تاحالا شده از همه چیز خسته بشین ؟ اون لحظه چیکار میکنید ؟

برچسب ها: هیچ یک
  1. وکیل گفت:

    تاحالا شده از همه چیز خسته بشین ؟ اون لحظه چیکار میکنید ؟

    تاحالا شده از همه چیز خسته بشید ؟
    همه چیز براتون تکراری و کسل کننده بشه ؟
    از همه چیز ، از زندگی ، از خودتون بدتون بیاد ؟
    اون لحظه چیکار میکنید ؟
    صداقت ، نخستین فصل دفتر دانایی است.

  2. دنیای خاموش من گفت:
    خیلی وقت ها ...:-hesab

    گریه میکنم :-gerye2با خدا حرف میزنم :-ghamgin

    اما خیلی زود با توکل به خدا ...

    میگم راضی ام به رضای تو :-104و آروم میشم.

    [IMG]********uptemplate.pichak.net/1-2/1378642771.gif[/IMG]
    ویرایش توسط دنیای خاموش من : شنبه ۲۸ مرداد ۹۱ در ساعت ۰۲:۳۷



    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد


  3. وکیل گفت:
    من یک بار دلم خیلی گرفته بود
    از همه چیز خسته شده بودم
    از خودم ، از زندگی
    رفتم توی اتاقم ، پشت پنجره ای که رو به خیابان هست ایستادم و به خیابان و آدمها و ماشین هایی که میگذشتند نگاه میکردم
    همینطور خسته از همه چیز و همه کس
    نگاهی به آسمون کردم
    یه لحظه یاد زندانی هایی که از زندان آزاد میشن افتادم
    تو خیلی از فیلم ها دیدیم وقتی زندانی ها از زندان آزاد میشن اول یه نگاهی به آسمون میندازن
    با لذت ، با عشق به آسمون نگاه میکنند و از دیدنش ابراز خوشحالی میکنند
    چرا من این لحظه از دیدن آسمون لذت نمیبردم ؟
    سعی کردم با لذت به آسمون نگاه کنم ، بهش خیره شدم ، وقتی با دقت به آسمان آبی نگاه میکنی خیلی قشنگه
    با اینکه هوای تهران همیشه غبار آلوده و جلوه ی آسمون کمتر پیداست ، اما باز هم زیباست
    بعد اومدم جلوی آینه ، خودمو نگاه کردم ، سالم و سلامت ، فکر کردم شاید همین لحظه خیلی ها از درد در بیمارستان ها دارن به خودشون میپیچند
    آرزوشونه مثل من سلامت باشن و اگه فقط سلامت بشن حسابی خوشحال هستند
    چرا من که سلامت هستم ولی اینقدر ناراحت و اخمو !
    آهی کشیدم و خدا رو شکر کردم ، از اینکه آزادم ، از اینکه سلامت هستم و مشکلی ندارم
    سعی کردم آروم باشم ، به توانایی هام فکر کردم ، به اینکه چه کارهایی ازم بر میاد و چه کارهایی تاحالا انجام دادم و موفق بودم
    به گذشته و آینده
    برنامه های آینده ام رو مرور کردم ، رویاهایی که قصد دارم بهش جامه عمل بپوشونم رو مرور کردم
    بعد از تقریبا یک ساعت ، دیگه از اون حس نا امیدی و خستگی خبری نبود ، احساس خوشبختی کردم
    فهمیدم گاهی باید زندگی رو از نگاه کسانی دید که آرزوشونه جای ما باشند ، آرزوشونه
    این یه داستان نبود و از جایی کپی نشده بود ، یه جورایی حرف دل بود
    برای همگی آرزوی موفقیت و بهترین ها رو دارم
    راستی ، شما تاحالا شده از همه چیز خسته بشید ؟
    همه چیز براتون تکراری و کسل کننده بشه ؟
    از همه چیز ، از زندگی ، از خودتون بدتون بیاد ؟
    اون لحظه چیکار میکنید ؟
    لطفا راحت و بی پروا حرف دلتون رو بزنید...
    ویرایش توسط وکیل : شنبه ۲۸ مرداد ۹۱ در ساعت ۰۲:۴۰
    صداقت ، نخستین فصل دفتر دانایی است.

  4. blue glee گفت:
    [COLOR=#3399ff][B]شده که با حرف یکی از دوستاتون خیلی ناراحت بشین...
    فکر بکنید که این دنیا چقده بی وفائه ا...
    فکر کنید اگه نباشین بهتره ا...
    اشکتون میخواد در بیاد ولی در نمیاد...
    2 ساعت مونده به سحر...
    به این فکر کنین که خدا چه دوست خوبی میتونه برا ادم باشه...
    لااقل میشه حرف دلتو بهش بزنی...چقد خوبه نه؟؟؟؟؟!

    [/B][/COLOR]
  5. دنیای خاموش من گفت:
    [QUOTE=مجید;4963]من یک بار دلم خیلی گرفته بود
    از همه چیز خسته شده بودم
    از خودم ، از زندگی
    رفتم توی اتاقم ، پشت پنجره ای که رو به خیابان هست ایستادم و به خیابان و آدمها و ماشین هایی که میگذشتند نگاه میکردم
    همینطور خسته از همه چیز و همه کس
    نگاهی به آسمون کردم
    یه لحظه یاد زندانی هایی که از زندان آزاد میشن افتادم
    تو خیلی از فیلم ها دیدیم وقتی زندانی ها از زندان آزاد میشن اول یه نگاهی به آسمون میندازن
    با لذت ، با عشق به آسمون نگاه میکنند و از دیدنش ابراز خوشحالی میکنند
    چرا من این لحظه از دیدن آسمون لذت نمیبردم ؟
    سعی کردم با لذت به آسمون نگاه کنم ، بهش خیره شدم ، وقتی با دقت به آسمان آبی نگاه میکنی خیلی قشنگه
    با اینکه هوای تهران همیشه غبار آلوده و جلوه ی آسمون کمتر پیداست ، اما باز هم زیباست
    بعد اومدم جلوی آینه ، خودمو نگاه کردم ، سالم و سلامت ، فکر کردم شاید همین لحظه خیلی ها از درد در بیمارستان ها دارن به خودشون میپیچند
    آرزوشونه مثل من سلامت باشن و اگه فقط سلامت بشن حسابی خوشحال هستند
    چرا من که سلامت هستم ولی اینقدر ناراحت و اخمو !
    آهی کشیدم و خدا رو شکر کردم ، از اینکه آزادم ، از اینکه سلامت هستم و مشکلی ندارم
    سعی کردم آروم باشم ، به توانایی هام فکر کردم ، به اینکه چه کارهایی ازم بر میاد و چه کارهایی تاحالا انجام دادم و موفق بودم
    به گذشته و آینده
    برنامه های آینده ام رو مرور کردم ، رویاهایی که قصد دارم بهش جامه عمل بپوشونم رو مرور کردم
    بعد از تقریبا یک ساعت ، دیگه از اون حس نا امیدی و خستگی خبری نبود ، احساس خوشبختی کردم
    فهمیدم گاهی باید زندگی رو از نگاه کسانی دید که آرزوشونه جای ما باشند ، آرزوشونه
    این یه داستان نبود و از جایی کپی نشده بود ، یه جورایی حرف دل بود
    برای همگی آرزوی موفقیت و بهترین ها رو دارم
    راستی ، شما تاحالا شده از همه چیز خسته بشید ؟
    همه چیز براتون تکراری و کسل کننده بشه ؟
    از همه چیز ، از زندگی ، از خودتون بدتون بیاد ؟
    اون لحظه چیکار میکنید ؟
    لطفا راحت و بی پروا حرف دلتون رو بزنید...[/QUOTE]

    آره حس خوبی به آدم دست میده وقتی به آسمون خیره میشی و فکر میکنی

    بعضی وقت ها منم با فکر کردن به چیزهایی که دارم خودمو آروم میکنم.

    امشب دوستم ناراحت بود گفت برامون دعا کن بهش گفتم ناراحت نباش همیشه به پایین تر از خودت نگاه کن اگر قابل باشم همیشه دعاگوت هستم .

    ممنون خیلی قشنگ حستون رو گفتین .



    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد


  6. دنیای خاموش من گفت:
    [QUOTE=blue glee;4964][COLOR=#3399ff][B]شده که با حرف یکی از دوستاتون خیلی ناراحت بشین...
    فکر بکنید که این دنیا چقده بی وفائه ا...
    فکر کنید اگه نباشین بهتره ا...
    اشکتون میخواد در بیاد ولی در نمیاد...
    2 ساعت مونده به سحر...
    به این فکر کنین که خدا چه دوست خوبی میتونه برا ادم باشه...
    لااقل میشه حرف دلتو بهش بزنی...چقد خوبه نه؟؟؟؟؟!

    [/B][/COLOR][/QUOTE]
    بله این اتفاق هم برای همه پیش میاد.
    آره خیلی خوبه...
    میدونید بهتر از خدا هیشکی واسه ی درد و دل کردن نیست هم زود آروم میشی هم این که خدا همیشه برای گوش دادن به حرفات هست...همیشه.



    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد


  7. عسل گفت:
    منم هر وقت ناراحت میشم با خداحرف میزنم
    دقیقا وقتی میخوام گریه کنم حالم خوب میشه
    میبینی؟؟؟:-badkonak
  8. zahra گفت:
    تو اون لحظه یه کاغذ برمی دارم هر چیزی که تو ذهنم داره اذیتم می کنه و ناراحتم می کنه می نویسم از خودم از ادمای دور و برم انقدر می نویسم که دیگه حرفی برا گفتن نداشته باشم بعد نوشته هامو به دقت می خونم روش فکر می کنم باور کنید بعضی وقتا بعد خوندنش خنده ام می گیره بعد اون نامه روکه پر از افکار نا امید کننده منه پاره می کنم و یه ارامشی می گیرم که نگو بعد حسابی خدا رو شکر می کنم

    عازم یک سفــــــــــــــرم
    سفری دور به جایی نزدیـــــــــــــک

    سفری از خود من به خــــــــــــــــــــــــ ــــودم

    مدتی است نگاهم به تماشای خداســـــــــــــــــــــ ت

    و
    امیـــــــــــــــــدم به خداوندی اوســــــــــــــــــــــ ــــــت…!!





  9. **4hoo** گفت:
    [COLOR=#66cc00][SIZE=5][FONT=arial][B]وااااااااای
    زهـــــــرا منم دقیقا مثل توام
    تنها چیزی ک آروممم میکنه نوشتنه...
    اما با این تفاوت ک من یا کاغذ و خودکار میگیرم دفعه اول با اشک ریختن مینویسم... دفعه ی دوم با خندیدن میخونم....:-87[/B][/FONT][/SIZE][/COLOR]
    Khandeye Talkhe Man Az Gerye GhamAngiZ tAr aStTtTtT
  10. silish!!! گفت:

    سکوت

    یه نخ سیگار روشن میکنم بعد سوار ماشین میشم میزنم جاده اونم فقط جاده چالوس

    کودکی که میداند دستان پینه بسته ی پدرش، ادامه تحصیل نکردن خواهرش و گریه ی مادرش از بی پولی است، در مدرسه چطور بنویسد علم از ثروت بهتر است؟!!