بهار با نگاه تو
در بهار با نگاه تو آشنا شدم
اینقدر دل خوش نباش این را بخود گفتم
باز دلم گفت همانست بانوی ترانه و شعرهایم
خواستم تندیس عشق را بتو هدیه کنم
"زود نیست ؟" بخود گفتم
بهار گذشت و بانوی ترانه من هم ...
دیدم در فصلی دیگر او را که با کسی آشنا شده ,
من خودم رادیدم
امروز حتی یاد و خاطره تو میدهد آزارام
آری ... بار دگر خطا رفتم
که بانوی من" فصل" نباید باشد که هر دم
به شکلی و حا لی شود و کنار دیگری گیرد آرام
مثل رنگ بازی آدم ها با هم
بهار با نگاه تو غریب و می گرید به سادگی و بیخبریم
آری دیگر به خطای خویش نیز نمی اندیشم
که آن اشتباه را تجربه دانستم ...
"سونات آبی ایرانی"