خدای نا مه
پریشان و سرگشته در دهلیز وحشت و هراس ذهن بدنبا ل تو می گشتم
عکس ترا بنوعی بهر خویش در آبی دریا می کشیدم
دریا چه زیباتر شده بود می نگریست مرا و نقش کشیده ام
از امید واری سیراب بودم
دگر هر در بسته را گشوده بر خود می دیدم
دست های بی رمقم گرفت فرشته عشق تا من رمز "بودن "را بیاموزم
هستی را که بیهوده نیست فرا گیرم
به نجوا با خدایم سخن گویم آرام
آرامش قلبها است .. آن را بر هم نزنم
جشن با شکوه و تجلی خواسته ها و رویاها در خدای نامه ام
پیش رو داشتم ... در آندم بخدا گفتم چقدر بتو عشق می ورزم
بود و نبودم از تو ...به هر جا نگاهم رود ترا بینم
در هر فضا پا نهم عطر مستی آور ترا با تمام وجود حس می کنم
ای عاشقانه های ساده من ... بی وزن و قافیه... همه را از تو دارم
تا نامت بر زبانم جاری ,گر پذیرفتی, تو شاه بیت هر سرود و شعری برایم
دل بتو بستم زین عشق نگاه کن چه ... دل خوش و سرمست و سربلند م
وین همه را در خدای نامه قلب خویش بر گلبرگ سپید دفتری نوشتم...
"سونات آبی ایرانی"