شعری برای قشنگی خزان
تابستون هم داره یواش یواش میره
کفگیرش انگار به ته دیگ رسیده
جاشو به خزان قشنگ میده رنگش قهوه ای یا زرده
خزان با برگای زرد و قهوه ای یکی یکی رو زمین می افته
زیر پاها له میشه اما... صدای فریادشو هیچ کی نمی شنوه
انگار خزون از زندگی حرفا تو دلشه میخواد بگه
نیمه سا ل چقده زود گذشته اما نه... این عمر ماست با عجله میگذره
حیفه تو عمر کوتاه باشه بدی ها این همه
هر کس میدونه مرگ آخر خطه باز چون بسراغشون هنوز نیومده
بدی هاشون تمومی نداره رنگش خیلی پر رنگ شده
حرفای قشنگ شنیده میشه اما... گوشی که آویزش بشه پیدا نمیشه
حتی فکر کنم اون که این حرفارو میگه بری تو زندگیش چشات میبینه
خودش شاید این حرفا وگفته هارو باور نداره !!!
اگه باور داشت پر نمیشد از بدی ها این زمونه
نمیگم مقصره یا قبول نداره اما خب این میون بعضی ها دیر باورشون میشه
کاش زندگی مثه قدیما میشد دوباره اما این فقط یه رویای طلائیه
شاید هیچ وقت صورت واقعی بخودش نگیره...
شاید کمی شکل بگیره نا امیدی بده خدا هم اصلا" دوستش نداره
"سونات آبی ایرانی"