شهر ... به آبادی بر میگردم ...
از این شهر شلوغ دل تنگ دیگه جاذبه هاش تموم شده برام
از ظاهر قشنگ ولی مصنوعیش دلگیر از بهترین بهارا تو آبادی گذشتم
برای دیدن اونچه تو شهر میگفتن ... اومدم
از آبادی و کوچه های کاه گلی ام دل کندم
دیگه خسته ام از خودم و هر چه گذشت بر سرم
روزای اول چه رویای دل فریبی بود ازش تو چشام
اما مثه همه چیزای یه بار مصرف حالا تموم شده برام
پشت سر واسه این رویا از چه خوبی ها دل برید م
از سادگی و پاکی و بوی خوش علف زارای مزرعه و همسایه های با وفام
فانوس روشنائی راهمو هم جا گذاشتم
دلم گرفته میسوزه واسه دیدن آبادی هه از همه این خوبی ها چه آسون گذشتم!!
حالا هیچی اینجا برام خوشحالی نداره الا غم...امید راه برگشت مونده هنوز برام
دیگه رو هر چه زرق و برق شهره چشامو بستم
راهی دیارم بشم واسه دیدن کلبه کوچیکم
واسه چیدن ستاره ها تو شبای روشنم
کوله بارم پر میشه از خاطره روزای خوب تو آبادی جمع و جورشون میکنم
میگذرم ازا ین شهر مصنوعی با آدمای عروسکی مهری ندارن و منت میزارن سر آدم ...
پشت پا به همه اینا زده و جا شون میزارم
واسه دیدن نم نم بارون و مه گرفتن تو سرمای زمستون آبادیم
با گرفتن ماهی ها از رودخونه و ول کردن دوباره اشون به آب گرچه دلگیرم
اما لذت دوباره دیدنشون میکنه دلخوشم
هنوزم امید برگشتن به دیارم تا عمری باقی مونده رو همون جا بگذرونم
گول شهر همه چی یه بار مصرفو خورده حالا دورانداخته برمیگردم به آبادیم....
"سونات آبی ایرانی"