فراروی طبیعت
روبرویم جائیست در تابش و روشنائی آفتاب محبت
اینجا من , روبروی تو , با نغمه خوشبختی با یکدیگر و سایه ات
نقش زیبائی بسته بر دیوارو لای لای قلبم ...
دمادم لحظاتم را دنبال می کنند می پایند...
سایه من ... رهایی با تو ز تنهائی و غربت را می خواهد...
با گذشت روزها تابستان و سال و ماه یا صبح و شب مثل
عقربه های یک ساعت که ز هم دیگر جدائی ندارند..
من دمساز و دور تو می گردم نیک میدانم وفاداری مان را به هم
چه صبورانه در نتظار دیدار یکدیگر بوده ایم ...
دور از زمین و در آسمان آبی یا روزی باز بر خاک با هم
سرانجام دوباره ما هم خواهیم ماند ....
"سونات آبی ایرانی"