منبع : پایگاه راه کمال , پایگاه اریارمنه



قسمت اول
لمغیث عبدالله بن احمد بن ابی طاهر حسین بن منصور حلاج صوفی و عارف بی پروای ایرانی ، در سده ی سوم و آغاز سده ی چهارم ه.ق است که آثارش همگی به زبان تازی است و در نهایت به دست اعراب تازی نیز تکه تکه شد
یا حضرت مولانا
آنها که محققان این درگاهند نزد دل اهل دل چو برگ کاهند
اهل دل خاصگان شاهنشاهند باقی همه هر چه هست خرج راهند
............
گفتند که شش جهت همه نور خداست فریاد ز خلق خاست کان نور کجاست
بیگانه نظر کرد به هر سو چپ و راست گفتند دمی نظر بکن به چپ و راست
حسین بن منصور حلاج صوفی و عارف شهید ایران زمین

وفات ( 309-244 ه.ق)
ابوالمغیث عبدالله بن احمد بن ابی طاهر حسین بن منصور حلاج صوفی و عارف بی پروای ایرانی ، در سده ی سوم و آغاز سده ی چهارم ه.ق است که آثارش همگی به زبان تازی است و در نهایت به دست اعراب تازی نیز تکه تکه شد .
وی حدود سال(244ه.ق) در تور نزدیک بیضاء فارس از مادر زاد . نوه ی یکی از زرتشتیان یا از دودمانی زرتشتی ایران بوده که گفته اند بزرگ آن دودمان ابوایوب شهابی است وی از سال 260 تا 284 با دوستان صوفی خود ، مانند سهل بن عبدالله تستری ، ابوعبدالله عمروبن عثمان مکی ، جنید بغدادی درخلوت زیسته است . گفته اند:پدر وی پنبه زن یا پنبه فروش بوده و بیشتر گمان می رود که حسین را هم به همین علت حلاج نامیده باشند . اگر چه دیگران ، جز این گفته اند نیز گفته اند:" پدر وی در مسافرتی که به مناطق نساجی ایالت خوزستان که در آن وقت از تستر ( شوشتر کنونی ) تا واسط ( شهری در کنار دجله ، بین بصره و کوفه ) امتداد داشته ، کرده ، پسر را نیز با خود برده است .
حلاج در دارالحفاظ شهر واسط به فراگرفتن علوم مقدماتی پرداخته و تا دوازده سالگی قرآن را از بر کرده است ، و سپس در پی فهم قرآن به ترک خانواده و خانمان گفته و مرید سهل تستری شده و از او رسم چله نشستن بر طریق موسی کلیم الله را یاد گرفته است
.
قسمت دوم
حلاج دو سال در خدمت سهل تستری بود ، پس عزم بغداد کرد . اول سفر او در هجده سالگی بود ، پس به بصره رفت و با عمرو بن عثمان مکی ملاقات کرد و هجده ماه با او صحبت داشت و ابویعقوب اقطع بصری دخترش را بدو داد ، چون عمروبن عثمان مکی با این ازدواج سازگاری نداشت ، گاه به گاه میان عمرو مکی و اقطع بصری سخن به تندی می رفت . چون حلاج بی پروایی می کرد ، و سخنانی بر خلاف ظاهر و خارج از فهم عامه می گفت . عمروبن عثمان از او برنجید ، حلاج نیز به بغداد آمد و پیش جنید رفت . جنید او را به سکوت و خلوت گزینی فرمان داد ، چند گاه در صحبت او صبر کرد ، آخر طاقت نیاورد و به حجاز رفت و یک سال مجاور ماند . لیکن باز به بغداد آمد و با گروهی از صوفیان پیش " جنید بغدادی " رفت و از وی چند مسأله پرسید . جنید جواب نداد وگفت :" زود باشد که سر چوب پاره سرخی کنی " حسین نیز گفت :" آن روز که من سر چوب پاره سرخ کنم ، تو جامه ی اهل صورت پوشی " و عجب این است که در آن روز که ائمه فتوی دادند که حسین را بباید کشت ، جنید در جامه ی تصوف بود و فتوی نمی نوشت . خلیفه فرموده بود که:" خط جنید باید " ناچار جنید دستار و دراعه در پوشید ، به مدرسه رفت و جواب فتوی نوشت که :" بر ظاهر حال کشتنی است و فتوی بر ظاهر است . اما باطن خدای داند "
حلاج در سال 270 وقتی 26 سال داشت برای گزاردن حج عزم کعبه کرد ، و این نخستین بار بود که به مکه می رفت . در راه سخنان وجد آمیز و شورانگیز می گفت و در سفر بسیار خرقه پوش با او بودند . چون به مکه رسید ابو یعقوب نهرجوری ( وفات 330 ه.ق) او را به سحر منسوب کرد . حلاج از سخن او و دیگر دشمنان خود پروایی نکرد و به بصره و از آنجا به اهواز آمد . در مراجعت از مکه به اهواز ، به تعلیم مردم ، به ویژه صاحبدلان پرداخت ، با صوفیان قشری و عالمان ظاهری به مخالفت پرداخت و نزدیک خاص و عام قبول یافت و از اسرار با خلق سخن گفت و خرقه از سر کشید و به خاک انداخت و گفت :" این رسوم ، همه نشان تعلق و عادت است و این هر دو مانع راه است " به قول خواجه ی شیراز :
زیر بارند درختان که تعلق دارند ای خوش سرو که از بار غم آزاد آمد
حلاج چون پیوند دوستی خود را با دوستان صوفی خود گسیخت ، مانند یکی از داعیان مذهبی در خراسان ( طالقان ) ، اهواز ، فارس ، هند ( گجرات ) و ترکستان به گردش پرداخت و تصوف و زهد را در جهان پراکند .
گفته اند مسافرت وی به هندوستان و ترکستان ( ماوراءالنهر ) بیشتر برای آن بود که پیرامون مانی و بودا را ملاقات کند . در هندوستان ، از کناره ی رود سند و مولتان به کشمیر رفت و در آنجا به کاروان اهواز که کالاهای شهر طراز و شوشتر را به چین می بردند و کاغذ چین را به بغداد می آوردند همراه شد و تا " تورفان" چین ، یکی از مراکز مانویت بیش رفت . پس از آن برای بار سوم به مکه رفت و در موقع بازگشت از مکه به بغداد در سال 296 هجری ، ( حلاجیه ) پیروان او به سرعت دور او جمع شدند و پس از آن بود که حلاج به وسیله ی معتزله به " حیله گری " و " شعوذه" متهم شد .

گویند در جامع بغداد فریاد می کشید " مرا بکشید ، تا من آرام یابم و شما پاداش یابید " . پس از این اتهام ، حلاج باز از بغداد به اهواز رفت و در اهواز سه سال پنهان بود ، سرانجام به دستور المقتدر خلیفه ی عباسی او را یافتند و به بغداد آوردند و در سال 301 هجری در زندان کردند . وی هشت سال در زندان بغداد گذرانید . آخرالامر در جلسه ی محاکمه ای که با حضور " ابوعمر حمادی " قاضی بغداد آماده گشته بود ، ابوعمر خون حلاج را حلال دانست و " ابومحمد حامد بن عباس " وزیر المقتدر ، با تکیه به فتوای " حمادی " قاضی مالکی و حمایت مادر خلیفه ،" سیده شعب " حکم کشتن حلاج را از خلیفه گرفت و بدین ترتیب در سه شنبه 24 ذوالقعده 309 او را به وحشیانه ترین حالتی تازیانه زدند و به دار آویختند و سنگسار و مثله کردند و سرش بریدند و سوختند ، و خاکسترش را به دجله ریختند .
حلاج چند کتاب در عقاید و افکار خویش نوشت ، که همه به تازی است . برخی از آنان عبارتند از طاسین الازل و الجواهر الاکبر ؛ کتاب الهیاکل ؛ الکبریت الاحمر ، الجسم الاکبر ؛ الجسم الاصغر ؛ بستان المعرفة ؛ دیوان شعر . ابن ندیم نام شصت و چهار کتاب و رساله را از او یاد کرده است . لوئی ماسینیون کتاب الطواسین او را با شرح ها و توضیحاتی که امثال هجویری و روزبهان بقلی بر مطالب آن نوشته اند به سال 1913 م در پاریس چاپ کرده است .
آورده اند ؛ در آن هنگام که او را سنگسار می کردند ، هر کسی سنگی می انداختند . شبلی موافقت را گلی انداخت . حسین بن منصور آهی کرد . گفتند :" از همه سنگ ننالیدی ، از گلی نالیدن چراست ؟" گفت :" از آنکه ، آنها نمی دانند ومعذورند . از او سختم می آید که می داند و نباید انداخت و باز می اندازد"

قسمت سوم
پس دستش جدا کردند ، خنده ای بزد . گفتند :" خنده چیست ؟" گفت :" دست از آدمی بسته جدا کردن آسان است . مرد آن است که دست صفات - که کلاه همت از تارک عرش در می کشد - قطع کند" . پس پاهایش ببریدند . تبسمی کرد و گفت:" بدین پای سفر خاک می کردم . قدمی دیگر دارم که هم اکنون و در یک دم سفر دو عالم کند . اگر توانید آن قدم ببرید " پس دو دست بریده ی خون آلود ، برروی در مالید و روی ساعد را خون آلود کرد. گفتند :" چرا کردی؟" گفت:" خون از من بسیار رفت ، دانم که رویم زرد شده است ، شما پندارید که زردی روی من از ترس است . خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ی مردان ، خون ایشان است "
گفتند :" اگر روی خون سرخ کردی ساعد را باری چرا آلودی؟" گفت:" وضو می ساختم " گفتند:" چه وضو؟" گفت:" در عشق دو رکعت است که وضوی آن جز به خون درست نیاید " پس چشم هایش برکندند و زبانش بریدند و سنگ روانه کردند ونماز شام بود که سرش بریدند و باز سنگ انداختند ، در حالی که از یک یک اندام او آواز می آمد که :" انا الحق " گویند :" در این حال عجوزه ای پاره ای رگو ( = جامه ی ژنده ) در دست ، می آمد . چون حسین حلاج را بر آن حال دید ، گفت :" بزنید این حلاجک رعنا را ، تا او رابا سخن اسرار چه کار ؟" نظیر این سخن بیت زیر :
هزار مرتبه سعدی تو را نصیحت کرد که حرف محفل ما را به مجلسی نبری
منصور حلاج معاصر مقتدر (282ه.ق) هجدهمین خلیفه ی عباسی است و این دوره یکی از ادوار نکبت آمیز حکم داری عباسیان است . چه در عهد این خلیفه که مردی ضعیف النفس و شهوت ران و بی تصمیم و متردد بود، اختیار عموم کارها در دست زنان حرمسرا و عمال درباری و منشیان و غلامان و روسای لشکری قرار داشت ."... وی در سیزده سالگی بر سریر خلافت نشست و بیست و چهار سال و یک ماه خلافت کرد . کرم و سماح به غایت داشت و رسوم خلافت از تجمل و حشمت وسعت ارزاق متعلقان و کثرت عطایا و مواهب ، تازه گردانید ."

هاتف اصفهانی

چشم دل باز کن که جان بینی آنچه نادیدنی هست آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری هم ه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد گردش در آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد آنجه خواهد دلت آن همان بینی
بی سر و پا گدای آنجا را سر ز ملک حهان گران بینی
هم در آن پا برهنه جمعی را پای بر فرق فرقدان بینی
هم در آن سر برهنه قومی را بر سر از عرش سایبان بینی
گاه وجد و سماع هر یک را بر دو کون آستین فشان بینی
دل هر ذره ئی که بشکافی آفتابیش در میان بینی
هرچه داری گر به عشق دهی کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی گر به آتش عشق عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات در گذری وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوشت آن شنوی وآنچه نادیده چشمت آن بینی
تا به جائی رساندت که یکی از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل وجان تا به عین الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او . . .
" اما گویند : در سرای او یازده هزار خادم خصی بودند [ این را می گویند نفس پرستی و بدبخت و اسیر شدن در دست نفس که انسان 11 هزار را برای خاطر لذت خویش از مردی بیندازد و بالاتر از همه اینکه امیر مؤمنان و پیشوای مسلمانان باشد ، در میان رجال امروزی نیز از این گونه مردم زیادند ، جز اینکه جبروت و حشمت خلیفه را ندارند و گرنه:
نفس اژدهاست او کی مرده است از غم بی آلتی افسرده است

قسمت چهارم

از رومی و سودان و به سبب آنکه مقتدر در خردی به خلافت نشست ، زنان و مادر و خادمان بر او مستولی بودند و کارهای دولت او بر تدبیر این جماعت می رفت و او به لذات مشغول و ممالک خراب می شد ، خزاین تهی می گشت ، به سبب این احوال مقتدر را خلع کردند اما باز خلیفه شد ...." [ هندوشاه ، تجارب السلف ، 200-198 چاپ مرحوم اقبال آشتیانی ]
عمال دیوانی و منشیان و غلامان و روسای لشکری که جماعتی مغرض و طماع و جاه طلب بودند پیوسته در شکست کار یکدیگر می کوشیدند و از جمله مسائلی که رقابت میان آنان را شدت می داد ، موضوع اختلاف بین شیعه و سنی بود، چه مقتدر مانند مأمون به بنی هاشم و دودمان علی تمایل داشت و آل فرات که چند بار در عهد او به وزارت رسیدند و مشاغل مهم گرفتند ، به شدت از فرقه ی شیعه طرفداری می کردند ، بنی عباس و دودمان ابوطالب را وظایف مرتب می دادند ، به همین مناسبت عده ی مخالفان فرقه ی شیعه امامیه ، خصوصاً در سایه ی حمایت آل فرات رو به افزایش نهاد و همین کیفیت رقبای سنی مذهب آل فرات را در مواقعی که از ضعف نفس خلیفه استفاده کرده روی کار می آمدند ، به شدت عمل و سختگیری نسبت به فرقه ی امامیه و وابستگان آنها وا می داشت .
مقتدر ، در سال 296 ، وزارت خود را به ابوالحسن علی بن محمد بن الفرات داد . ولی پس از سه سال و هشت ماه و سیزده روز . یعنی در تاریخ 4 ذی الحجه ی سال 299 ابن الفرات را محبوس کرد، و اموال او ویارانش را به غنیمت برداشت ، و به هتک احترام حرم او پرداخت . ابوعلی محمد بن یحیی بن خاقان را به وزارت برگزید . چون این مرد بصیرتی نداشت و کارها بیش از پیش پریشان گشت ، خلیفه در سال 301 تصمیم گرفت که بار دیگر ابوالحسن بن الفرات را به شغل برگرداند . ولی برخی از درباریان او را از این کار بازداشتند و مقتدر نیز ابوالحسن علی بن عیسی بن داود بن جراح را شغل وزارت داد و خاقانی را دستگیر و به کشیدن حساب و مصادره ی اموال او پرداخت .
وزارت علی بن عیسی تا سال 304 طول کشید و چون فساد کارها با وجود نفوذ امیران و عمال دیوانی و طمع ورزی سران لشکری و بی کفایتی خلیفه به آسانی درست نمی شد ، خلیفه با آنکه ابوالحسن علی بن الفرات را محبوس کرده بود ، همه وقت با او شور می کرد و علی بن عیسی چون دید طرفداران ابن الفرات غلبه دارند ، از وزارت کناره گرفت و مقتدر در 8 ذی الحجه 304 بار دیگر ابوالحسن بن الفرات را وزیر خود قرار داد . ابن الفرات به دعوت خلیفه ، عین همین رفتاری را که اسلاف او نسبت به یکدیگر در حبس و بند و مصادره ی اموال هم معمول می داشتند ، نسبت به ابوالحسن علی بن عیسی بن جراح تکرار کرد .
وزارت دوم ابوالحسن بن الفرات نیز طولی نکشید و خلیفه پس از یک سال و پنج ماه و نوزده روز مقام او را به ابو محمد حامد بن العباس که مردی لئیم و سفیه و متعصب بود واگذاشت و او در حق ابن الفرات مرتکب انواع رذالت ها شد و کسان او ابن الفرات را دشنام دادند و آزار کردند و او را به پرداخت مالی عظیم مجبور ساختند [ ابن اثیر ، الکامل فی التاریخ ، 8/13 -119 ، چاپ بیروت ]

و همین حامد بن العباس است که در سال 309 حسین بن منصور حلاج عارف مشهور را به فتوای قاضی مالکی و حمایت یاران خود و خلیفه در بغداد به دار کشید


قسمت پنجم
از وقایع مهم این دوره ، مجادلات و مباحثات کلامی و مذهبی است که میان حلاج و ابوسهل اسمعیل بن علی نوبختی ( 237-311 ه.ق) بزرگ ترین فرد خاندان شیعی مذهب نوبختی ، که بیشترشان از رجال و مدعیان نیابت و وکالت امام قائم در دوران غیبت بوده اند ، روی داده است .

چنانکه گفته اند ابوسهل در سال 237 یعنی در ایام امامت امام دهم حضرت ابوالحسن علی بن محمد الهادی ( از 220تا254) از مادر زاده و در وقت وفات امام یازدهم حسن بن عسکری (ع) یعنی در سال 260 قریب 23 سال داشته است و چون وفات او به سال 311 و در سن 74 اتفاق افتاده بنابریان 51 سال از عمر او در ایام غیبت صغری صرف شده است .

غیبت صغری چیست؟
" غیبت صغری " یعنی : دوره ای که طایفه ی امامیه منتظر پایان غیبت و ظهور امام غایب بودند و زمام اداره ی دنیوی ایشان در دست نائبان و وکیلان بود . در دوره ی بروز این هنگامه که از عهد معتمد تا زمان خلافت مقتدر طول کشید و در آن مدت فرقه ی امامیه از هر طرف در معرض آزار و تعرض قرار گرفتند، خاندان امامی نوبختی همه وقت به واسطه ی داشتن املاک و ثروت و اعتبار شخصی و مقامات اداری و علمی در بغداد نفوذ کلی داشتند . چشم امید فرقه ی مذکور در رد مخالفان و دفاع از خود به ایشان بود . ریاست آل نوبخت و هدایت طایفه ی امامیه را در قسمت بیشتر این عصر متکلم و شاعر و ادیب معروف ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی ( 237-311ه.ق) داشت ، که به شهادت مورخان، از صاحب نظران بزرگ به شمار می رود .
ابوسهل که بخش عمده ی زندگانی خود را در تحصیل علم و احتجاج و مناظره با مخالفان فرقه ی امامیه گذرانده ، و مردی زیرک و فهیم بود ، البته نمی توانست در چنان موقع پر خطری ساکت بنشیند ، در حالی که هر کس در خصوص غیبت امام رأیی از خود اظهار می داشت ، و باعث تشتت گروه دوازده امامی می شد عقیده ای را که حق می دانست ، ابراز نکند . در همین احوال ، حسین بن منصور حلاج بیضایی صوفی ما در مراکز عمده ی شیعه به ویژه در قم و بغداد به تبلیغ و انتشار آراء و عقاید خود می پرداخت و در نتیجه چند سال مسافرت و وعظ ، عده ای از شیعیان امامیه و رجال درباری خلیفه را به عقیده ی خویش در آورده بود .
به شرحی که نویسندگان امامیه نقل کرده اند ، حلاج در ابتدا خود را رسول امام غایب و وکیل و باب آن حضرت معرفی می کرده و به همین نیز ایشان ذکر او را در شمار " مدعیان با بیت " [ طوسی ، غیبت ؛ 262 چاپ نجف ] آورده اند . در مواقعی که به قم پیش رؤسای امامیه آن شهر رفته بوده ، ایشان را به قبول عنوان فوق می خوانده است ، رأی خود را در باب ائمه اظهار داشت ، همین گونه مقالات باعث دوری شیعیان امامی قم از او و طرد حلاج از آن شهر شده است .

دعوی حلاج به منزله ی اعلان خصومت با ابوسهل نوبختی بود ، زیرا هر دو مدعی عنوان " بابیت " بودند ، ولیکن حلاج مصمم شد که ابوسهل نوبختی را در زمره ی یاران خود در آورد و به پیروی او هزاران هزار شیعی را که در قول و فعل تابع اوامر او و خاندان او بودند به عقاید خود معتقد سازد، به خصوص که جماعتی از درباریان خلیفه نسبت به حلاج حسن نظر نشان داده بودند و جانب او را گرفته بودند و اگر دودمان نوبختی هم از این جماعت پیروی می کردند ، دیگر برای حلاج مشکلی در پیشبرد مقاصد و دعاوی خود نمی ماند

.
قسمت ششم

لیکن " ابوسهل که پیری تجربت افتاده و سرد و گرم چشیده ی روزگار ، و عالمی زیرک و فعال بود نمی توانست ببیند که یک نفر داعی صوفی با مقالاتی تازه از یک طرف مذهب شبعه را که خاندان وی با خون دل تأیید و تأکید کرده اند ، پایمال کند و از طرفی ریاست فرقه ی مذکور را از دست این خاندان بگیرد "

به هر حال ابوسهل شروع به فاش کردن کار حلاج در بغداد کرد و کوشید تا عامه را از او برگرداند و دروغ بودن دعاوی او را نقل مجلس صغیر و کبیر کند .

از این گذشته ، وقتی حلاج به سال 296 به بغداد بازگشت و به دعوت عموم آغاز کرد ، رؤسای امامیه به ابوبکر محمد بن داوود امام ظاهریه متوسل شدند و او را به صدور فتوایی که در سال 297- یعنی اندکی پیش از فوت خویش - داد ، واداشتند که در آن قتل منصور حلاج به صراحت آمده بود و در این امر نیز دوستی ابوسهل نوبختی با ابوالحسن علی بن الفرات ، که در این تاریخ وزیر مقتدر خلیفه بود ، نیز طرفداری این وزیر از امامیه کار قتل حلاج را ، به دسیسه و تدبیر ابوسهل آسان کرده است .

ابوسهل نوبختی ، همچنین دوبار با منصور حلاج مناظره کرده است و در این دوبار حلاج ، ابوسهل را به پیروی از خود خوانده و مطابق روایات باقیه ، ادعای معجزه کرده است . ابوسهل با جواب های قاطع و دندان شکن و تقاضاهایی که حلاج از انجام آنها عاجز آمده ، او را از دعوت خویش منع و خوار و رسوا ساخته است و گویا به همین علت کار او رونق نگرفته است . در کتاب های تاریخ رجال عین این دو مناظره آمده ؛

"... جماعتی از پیروان جاهل حلاج چنین عقیده داشتند که او از نظر ایشان غایب می شود و اندکی بعد از هوا آشکار می گردد . روزی حلاج در میان گروهی که ابوسهل نیز در میان ایشان بود . دست خود را حرکت داد و از آن مقداری درهم در جمع مردم پراکند . ابوسهل ، حلاج را مخاطب ساخت و گفت : از این کار درگذر و مرا یک درهم بده که بر آن نام تو و پدرت نقش باشد ، تا من و گروه زیادی که با منند به تو ایمان آوریم . حلاج گفت : من چگونه چیزی که ساخته نشده به تو بنمایانم . ابوسهل گفت: کسی که چیز غیر حاضر را حاضر می سازد ، باید با ساختن چیز ساخته نشده نیز قادر باشد "

از قراین چنین معلوم می شود که این مناظره ی اخیر حلاج و ابوسهل در حدود سال های 298 و 301 در اهواز و حوالی آن اتفاق افتاده ، چه در همین ایام ، حلاج در اهواز و دیه های اطراف آن جهت مردم طعام و شراب حاضر می ساخته و میان آنان درهمی که آنها را " درهم القدره " نامیده بود ، می پراکنده است . در این تاریخ یک شخص دیگر که غیر از نو بختی در کشف حیله های حلاج پرداخته و او را به تر ک اهواز مجبور ساخته ، متکلم معتزلی معروف ابوعلی جبایی ( 235-303 ه.ق) است ، که در اهواز با ابوسهل نیز ملاقات هایی داشته است
.
قسمت هفتم
به هر حال ، برخی از عرفا و صوفیه او را قبول داشتند . بعضی او را به سحر نسبت دادند و برخی از اصحاب ظاهر او را به کفر منسوب کردند و برخی گفتند :" او از اصحاب حلول بود " جماعتی گفتند " تولی به اتحاد داشت " و " او را در تصوف قدمی نیست "

بعضی گویند " حسین منصور حلاج دیگر است و " حسین منصور ملحد " دیگر و او استاد محمد زکریا بود ، و رفیق ابوسعید قرمطی و این حسین ساحر بوده است و اما جماعتی از عارفان و صوفیان بزرگ او را قبول داشتند . ابوعبدالله خفیف شیرازی و شیخ ابوسعید بن ابی الخیر ، شیخ ابوالقاسم گرگانی ، شیخ ابوعلی فارمدی ، امام یوسف همدانی ، شیخ فریدالدین عطار ( 629ه.ق) ومولوی ( وفات 672ه.ق) وی را ستودند . ابوعبدالله بن خفیف گفته است :" حسین بن منصور عالمی ربانی است " و شیخ شبلی گفته است :" من و حلاج هم مشربیم، اما مرا اظهار دیوانگی خلاص ساخت و او را عقل در بلا انداخت و هلاک کرد "

جماعتی هم در کار او متوقف ماندند . از این جماعت یکی استاد ابوالقاسم قشیری (465-376 ه.ق) بود که در حق او گفت :" اگر مقبول بود ، به رد خلق مردود نگردد و اگر مردود بود به قبول خلق ، مقبول نگردد "

نگارنده به این نظرات کاری ندارد ، همین اندازه می داند که اگر هم حلاج در تصوف راستین ، قدمی راسخ داشته ، مرد ظاهر نبود و این مطلب در مورد بیشتر عارفان و صوفیان و حتی کسانی که خود حلاج را مردود دانسته و ملامتش کرده اند نیز ، صادق است . خواجه عبدالله انصاری ، ابوسعید ابی الخیر ، عطار ، مولانا فخر الدین عراقی و دیگران مزه ی طعن و لعن و تکفیر ظاهر پرستان را چشیده اند . اگر حلاج نسبت به اظهارات مردم در حق خویش بی اعتنا بوده و از نسبت کفر و جنون و غیره پروا نداشته ، در مسائل دینی و عقیدتی هم ترسی به دل راه نداده و آنچه دریافته بوده و راست می پنداشته می گفته است :

"... نقل است که در پنجاه سالگی گفت : هنوز هیچ مذهب نگرفته ام ، اما از هر مذهبی اختیاری کرده ام . تا امروز که پنجاه ساله ام ، نماز کرده ام و به هر نمازی غسلی کرده " [ عطار ، تذکره الاولیا ، 586]

چون در کار او حیران ماندند ، و ای بسا سخن او را در نیافتند ، منکران بسیار پدید آمدند و زبان دراز کردند و سخن او به خلیفه رسانیدند که می گفت :" انا الحق " : من خدایم . از جنید پرسیدند :" این سخن که حسین منصور می گوید تأویلی دارد ؟" گفت:" بگذارید بکشندش ، که امروز روز تأویل نیست ! " و چون او را بردند تا بکشتند ، صد هزار آدمی گرد آمدند و او چشم گرد همه گردانید و می گفت :" حق ، حق، حق ، و انا الحق "

عطار این ادعا را گزاف نمی داند و می گوید :"... مرا عجب آید از کسی که روا دارد از درختی آواز انی انا الله برآید و درخت در میان نه ، چرا روا ندارد که از حسین انا الحق بر آید ؟ و حسین در میان نباشد ؟ چنانکه در آنجا حلول و اتحاد نیست اینجا هم نیست "[ عطار ، تذکرة الاولیا، 584، قرآن مجید ، طه، آیه 14]



قسمت هشتم
روا نباشد انا الحق از درختی روا نبود چرا از نیک بختی ؟
[ گلشن راز ، 19، چاپ دکتر صمد موحد]
آورده اند که چون حسین منصور را به سبب همین سخن حبس کردند ، شیخ کبیر ابوعبدالله محمد بن خفیف شیرازی پیش او رفت و گفت :" از این سخن که گفته اند باز آی تا خلاص یابی " گفت:" آنکه گفته ، خود عذر خواهد " و فریاد کشید :" ای دوستان مرا بکشید زیرا که زندگی من در مردن است ! آری : مرگ من در زندگی ، و زندگیم در مردنم است "
برخی از پژوهشگران اروپا گفته اند : حلاج شهودی مذهب بود، یعنی به توحید شهودی و دریافت باطنی اعتقاد داشت ، برخلاف ابن عربی ، که وجودی مذهب بود و به توحید وجودی اعتقاد داشت . و محمد اقبال فیلسوف مسلمان هند او را نظیر نیچه ی آلمانی (1900-1844) و پرومته ی یونانی که در ادب مغرب زمین مظهر عصیان بر مرسومات شمرده می شود ، دانسته است .
۩ عارفانه ها

۞ نقل است درویشی در آن میان از او پرسید که " عشق چست ؟" گفت :" امروز بینی و فردا و پس فردا" آن روزش بکشتند، دیگر روز بسوختند و سیوم روزش بر باد دادند . به قول خواجه ی شیراز :
حریم عشق را درگه بسی بالتر از عقل است کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
۞ پرسیدند که" طریق " به خدا چگونه است؟ گفت:" دو قدم است و رسیدی ؛ یک قدم از دنیا برگیر و یک قدم از عقبی ، اینک رسیدی به مولا "
۞ بزرگی گوید :" چون حلاج را به دار زدند ، آن شب تا روز زیر آن دار نماز می کردم . چون روز شد ، هاتفی آواز داد که :" او را به یکی از رازهای خود آگاه کردیم و او فاش کرد ؛ پاداش کسی که راز مردم فاش کند ، این است " به قول حافظ :
گفت آن یار کزو گشت سردار بلند عیبش این بود که اسرار هویدا می کرد
ولی اخلاف او به این نکته عمل کردند چنانکه مولوی گفت:
هر که اسرار حق آموختند مهر کردند و زبانش دوختند
۞ مسلمانی گفته است که روزی در بازار بغداد با یک یهودی منازعه می کردم و بر زبانم گذشت که" ای یهودی سگ" در این دم حلاج از پهلوی من گذشت . نگاهی تند به من انداخت و گفت:" سگ نفس خود را به عوعو وامدار " و به سرعت رفت . من چون از نزاع خود فارغ شدم ، نزد حلاج رفتم و او روی خود از من برگردانید . از او عذر خواستم تا از من خشنود شد ، سپس گفت: ای پسرکم ! همه ی دین ها از آن خداست و هر طایفه ای را به دینی مشغول کرده است ، و ایشان خود این دین را اختیار نکرده اند ، بلکه برای ایشان اختیار شده است .
پس هر کس که دیگری را بر دین و عقیده ای که دارد ملامت کند ، حکم به این کرده است که او را در متابعت این دین اختیار بوده است و این مذهب قدری هاست و خلاف دین اسلام است . باید بدانی که ترسا و جهودی و اسلام و دین های دیگر لقب ها و نام های گوناگون است ولی مقصود و منظور از همه ی آنها یکی است و اختلافی میان آنها نیست . [ علی بن انجب ساعی ، اخبار الحلاج، 69-70]
۞ حامد وزیر ، از او کتابی دیده بوده که وی در آن چنین حکایت کرده بوده است : هر گاه انسان اراده ی حج بکند و او را ممکن نباشد ، ( می توان ) از خانه ی خود اتاقی را جدا کند که چیزی از ناپاکی ها بدان نرسیده باشد ، کسی بدان وارد نشود . چون ایام حج فرا رسد . دور آن بگردد و اعمال حاجیان را انجام دهد و آنگاه سی تن از یتیمان را جمع کند و بهترین طعام ممکن را بسازد و در آن خانه به ایشان بخوراند وخود ایشان را تیمار دارد و چون از طعام فارغ شوند ایشان را جامه ی نو بپوشاند و هر یک از ایشان را هفت درهم ببخشد ، هر گاه این کار را انجام بدهد ، همچون کسی باشد که حج کرده باشد
۞ یکی از صوفیان گوید : در بغداد در یک مجلس مهمانی بودیم . جنید صوفی زبان به طعن حلاج گشود و به او نسبت شعبده کردن و نیرنگ زدن داد ، حاضران حرمت او را رعایت کرده چیزی نمی گفتند . عاقبت محمد بن خفیف بی حوصله شد و به او گفت :" ای شیخ ، پر مگو ، اجابت دعا و خبر دادن از اسرار از نوع نیرنگ و شعبده و جادویی نیست " و قول محمد بن خفیف مورد تصدیق شد. همین که از آنجا خارج شدیم من حلاج را از ماجرا خبر دادم ، خندید و گفت :" جنید و ابن خفیف هر دو ازروی تعصب سخن گفتند و هر دو اجر خود را از خدا خواهند یافت ، لیکن با جنبد بگو که سرانجام آن ستمکاران بدانند که به کدام جایگاه باز می گردند .
۞ اهمیت منصور حلاج یا درست تر بگویم حسین منصور حلاج در عرفان ایرانی و غیر ایرانی به حدی بوده که مخالف حلاج و موافق او هر کدام در تأیید مقالات وگفتارهای خودشان مجبور بوده اند عقاید شگفت او را نقل و آن انتقاد و رد یا تأکید و توضیح کنند و بیشتر شاعران بزرگ به ویژه آنان که از سرچشمه ی حکمت و عرفان عاشقانه آبی خورده اند به تصریح یا تلویح در حق وی چیزی سروده اند .

انتخاب و ارسال "سونات"