کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: دانلود رمان تعقیب ذهنی آلفرد هیچکاک

  1. #1
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    پنجشنبه ۱۸ آبان ۹۱ [ ۱۸:۲۹]
    نوشته ها
    709
    امتیاز
    4,063
    سطح
    1
    Points: 4,063, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 24.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class1000 Experience Points3 months registered
    نوشته های وبلاگ
    22
    سپاس ها
    443
    سپاس شده 488 در 288 پست
    حالت من
    Khejalati

    دانلود رمان تعقیب ذهنی آلفرد هیچکاک

    چکیده ای از رمان تعقیب ذهنی

    ﺷﺮﻳﻞ روﻳﺲ ﺑﻪ ﻳﺎد ﺁورد ﮐﻪ ﻣﻮﺿﻮع از ﻳﮏ ﺑﺎزی درون ﺧﺎﻧﮕﯽ ﺷﺮوع ﺷﺪ، ﻳﮏ ﺑـﺎزی‬ﮐﻪ ﺗﻮام ﺑﺎ اﻧﺪﮐﯽ ﺧﻄﺮ و ﻇﻠﻤﺎت ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ، ﺟﺎﻟﺐ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ.‬
    هیپنوتیزم ....
    ﺁرﻧﻮﻟﺪ ﻓﻮرﺑﺰ ﮔﻔﺖ: اﻟﺒﺘﻪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮانم دﻳﮕﺮان را هیپنوتیزم ﮐﻨﻢ.‬
    ‫هیچ ﮐﺪام از ﻣﻬﻤﺎن ها ﻓﻮرﺑﺰ را ﺧﻮب نمی ﺷﻨﺎﺧﺘﻨﺪ، ﺑﻪ ﺟﺰ ﺻـﺎﺣﺐ ﺧﺎﻧـﻪ، ﻳﻌﻨـﯽ‬ ﮐﺎﻧﻴﻨﮕﻬﺎم ها. و طبیعتا ﮐﺴﯽ ﭘﻴﺪا ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ او ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﮐﻨﺪ و ﮐﺴﯽ هـﻢ ﻳﺎﻓـﺖ‬ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ او اﻟﺘﻤﺎس ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﭼﺸﻤﻪ ای از ﮐﺎرش را ﻧﺸﺎن دهد.‬
    ‫ﻟﻴﺰ ﮐﺎﻧﻴﻨﮕﻬﺎم، ﺑﺎ ادا و اﺻﻮل مخصوص ﺧﻮد ﮔﻔـﺖ: ﺁرﻧﻮﻟـﺪ قبلاً در ﻳـﮏ ﮐﻠـﻮپ‬ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ اﺟﺮا ﻣﯽ ﮐﺮد. ﺁرﻧﻮﻟﺪ ﻋﺰﻳﺰ، ﻣﻴﻞ داری ﮔﻮﺷﻪ ای ﻧﺸﺎن ﺑﺪهی؟‬
    ‫در ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺁرﻧﻮﻟﺪ دﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎر ﺷﺪ. ﻣﺮد ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻗﺪ و خیلی ﺷﻮخ و ﺷـﻨﮕﯽ ﺑـﻮد‬ ﮐﻪ ﮔﻴﺮا و ﺟﺎﻟﺐ ﺗﻮﺟﻪ ﻣﯽ نمود. ﭼﺸﻤﺎن ﺁﺑﯽ اش ﻗﺎدر ﺑﻮد ﺗﺎ ﻧﺎﮔﻬـﺎن ﺑـﺎ ﻧﮕـﺎهی ﺧﻴﺮﻩ و ﻣﺴﺦ ﮐﻨﻨﺪﻩ، ﭘﺮﻧﻔﻮذ و ﺑﺴﻴﺎر ﭘﺮ ﻗﺪرت دﺳﺘﻮر دهد. ﺑﻪ هر ﻃﺮﻳﻖ، ﺷﺎﻳﺪ ﺑﻪ‬ دﻟﻴﻞ اﻳﻦ ﮐﻪ ﺗﺼﻮر ﮐﻪ ﺷﺮﻳﻞ روﻳﺲ ﺑﺴﻴﺎر زﻳﺒﺎﺳﺖ و ﺷﺎﻳﺪ هم ﺑـﻪ اﻳـﻦ دﻟﻴـﻞ ﮐـﻪ‬ دخترک ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺘﯽ رﻳﺸﺨﻨﺪ ﮐﻨﺎن و ظاهری ﻧﺎﺷﯽ از ﻋﺪم اﻋﺘﻘﺎد ﺑﻪ او ﻣـﯽ ﻧﮕﺮﻳـﺴﺖ،‬ﺷﺮﻳﻞ را اﻧﺘﺨﺎب ﮐﺮد.‬
    ‫ﭼﺸﻤﺎن ﺁﺑﯽ ﻓﻮرﺑﺰ درون ﭼﺸﻤﺎن او را ﻣﯽ ﮐﺎوﻳﺪ، ﺣﺪود ﺳﯽ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﺑﻌﺪ ﺷـﺮﻳﻞ ﺑـﻪ‬ﺧﻮاب رﻓﺖ، ﻳﻌﻨﯽ دﻗﻴﻘً می ﺗﻮان ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮاب رﻓﺖ، ﭘﻠﮏ هایش ﺑﺴﺘﻪ ﺷـﺪ اﻣـﺎ‬ هنوز ﺑﺎ ﺑﻴﻬﻮﺷﯽ ﻓﺎﺻﻠﻪ ی زﻳﺎدی داﺷﺖ. ﺻﺪای ﻓﻮرﺑﺰ را ﮐﺎﻣﻼ واﺿـﺢ و روﺷـﻦ ﻣـﯽ‬ﺷﻨﻴﺪ:
    -ﺣﺎﻻ ﭘﻠﮏ هاﻳﺖ ﺧﻴﻠﯽ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﺷﺪﻩ اﻧﺪ ... دﺳـﺘﺎﻧﺖ هـﻢ ﺳـﻨﮕﻴﻨﻨﺪ ... ﺑﺪﻧﺖ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﺷﺪﻩ ... و ﺧﻴﻠﯽ ﺷﻞ... ﺣﺎﻻ دﻳﮕﺮ ﺳﺮت ﺳﻨﮕﻴﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﻨـﺪ ... ﮐـﻢ ﮐـﻢ‬ اﺣﺴﺎس ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﮐﺸﻴﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮی ... ﭘﺎﻳﻴﻦ ... ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺗـﺮ ... ﺑـﺎز هـﻢ‬ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺗﺮ ... ﺑﻪ ﺧﻮاب ﺧﻴﻠﯽ ﻋﻤﻴﻘﯽ ﻓﺮو رﻓﺘﻪ ای ...‬
    ‫ﺷﺮﻳﻞ ﺑﻪ ﺁراﻣﯽ ﭘﺎﺳﺦ داد: ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﻮاب ﻧﺮﻓﺘﻪ ام، ﺑﻪ ﺧـﻮاب هـﻢ نمی روم ﭼـﻮن‬ ﺻﺪاﻳﺖ را ﻣﯽ ﺷﻨﻮم، ﺗﺎزﻩ، ﺧﻮدم هم ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ ﮐﻪ ﺧﻮاب ﻧﻴﺴﺘﻢ ... روی ﻳﮏ ﺻـﻨﺪﻟﯽ‬ راﺣﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ام و همه در اﻃﺮاف من اند.‬
    ‫ﺑﺎ تمام اﻳﻦ اﺣﻮال او مجبورر ﺑﻮد ﺑﭙﺬﻳﺮد ﺣﺎﻟﺘﯽ ﮐﻪ در ﺁن ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﯽ ﺑﺮد واﻗﻌـً‬ا ﻋﺠﻴﺐ ﺑﻮد. ﺑﺪﻧﺶ ﺣﻘﻴﻘﺘﺎ اﺣﺴﺎس ﺳﻨﮕﻴﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﺮد و در ﻋـﻴﻦ ﺣـﺎل اﺣـﺴﺎﺳﯽ از ﺑـﯽ‬ وزﻧﯽ در وﺟﻮدش رﺧﻨﻪ ﮐﺮدﻩ ﺑﻮد. هیچ ﻣﻴﻞ ﻧﺪاﺷﺖ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ را ﺑﺒﻨﺪد و ﺑﺎ اﻳﻦ که ﺁن ها را ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮد. ﺣﺎﻻ هم ﮐﻪ ﻣﺎﻳﻞ ﺑﻮد ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ را ﺑـﺎز ﮐﻨـﺪ، ﺗﻮاﻧـﺎﻳﻴﺶ را‬ ﻧﺪاﺷﺖ.‬
    ‫ﺳﺮاﺳﺮ وﺟﻮدش در اﺧﺘﻴﺎر هیپنوتیست ﺑﻮد، ﺑـﻪ او دﺳـﺘﻮر ﻣـﯽ داد – ﮐـﻪ ﮐﺘـﺎب‬ بخواند – ﻧﺎﻣﻪ ای ﺗﺎﻳﭗ ﮐﻨﺪ – ﻳﮏ ﻟﻴﻮان ﺁب ﺑﻨﻮﺷﺪ ... و او ﺁن ﻓﺮﻣﺎن ها را اﺟﺮا ﻣﯽ ﮐﺮد، اﮔﺮﭼﻪ ﺣﺘﯽ ﺧﻮد ﺷﺮﻳﻞ هم ﻣﯽ داﻧﺴﺖ و ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ هم‬ ﻣﯽ داﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺁن وﺳﺎﻳﻞ در دﺳﺘﺶ وﺟﻮد ﻧﺪارﻧﺪ و ﺑﺎ وﺟﻮد اﻳـﻦ ﮐـﻪ از انجام ﺁن‬ اﻋﻤﺎل احمقانه اﺣﺴﺎس ﺧﺸﻢ ﺑﻪ او دﺳﺖ ﻣﯽ داد، اﻣﺎ ﭼﺎرﻩ ای ﺟﺰ اﻃﺎﻋﺖ ﻧﺪاﺷﺖ.‬



    کد:
    تنها کاربران عضو می توانند کد را مشاهده کنند.

  2. 2 کاربر از پست مفید مینا سپاس کرده اند .

    mina12MINA (پنجشنبه ۰۵ بهمن ۹۱),sph.sepid (یکشنبه ۱۲ شهریور ۹۱)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •