کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: تاریخ بعد از جنگ جهانی اول/دولت نازی و جامعه آلمانی

  1. #1
    مدیر سایت

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ [ ۱۱:۴۸]
    محل سکونت
    Faye Alsmavat and earth
    نوشته ها
    2,286
    امتیاز
    86,338
    سطح
    1
    Points: 86,338, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryTagger First ClassYour first GroupThree FriendsCreated Album pictures
    نوشته های وبلاگ
    1126
    سپاس ها
    487
    سپاس شده 2,941 در 1,277 پست
    حالت من
    Shad

    Bow تاریخ بعد از جنگ جهانی اول/دولت نازی و جامعه آلمانی

    وقتی پرزیدنت هیندنبورگ در30 ژانویه 1933 هیتلر را به صدارت برگزید، دو نفر درگیر از نازی ها: هرمان گورینگ و ویلهلم فریک(1)، در دولت شرکت داشتند. این که نازی ها توانستند به زودی در ظرف چند ماه قدرت خود را تحکیم بخشند،*بخشی مرهون وجود هیتلر به عنوان صدراعظم و رهبر مهم ترین حزب رایش بود که موقعیتی بسیار نیرومند داشت. با حمایت هیندنبورگ،* او توانست با استفاده از مصوبات ضروری و اضطراری،*حکومت کند. موقعیت گورینگ هم به عنوان وزیر کشور پروس بسیار مغتنم بود. او قدرت خود را در مهم ترین و وسیع ترین بخش آلمان،* برای نظارت در انتصابات پلیس و پایان دادن به هر گونه اقدامات پلیسی علیه گروه حمله (SA) و گروه نگهبان (SS) یا تشکیلات شبه نظامی ملّی که به کلاه آهنی ها شهرت یافتند(2)، به کار انداخت. موقعیت هیتلر از این جهت هم بیش تر تقویت شد که نازی ها، *از همان اولین گام علیه گروه چپ، کمونیست ها، و سوسیال دمکرات ها به فعالیت پرداختند و در میان احزاب طبقه متوسط با آن،* که با سیاست زنده کردن روح ملّیّت نظر موافق داشتند، بذر ناامنی پاشیدند.
    در فوریه 1933 هیتلر نظر همکاران محافظه کار خود را برای برگزاری انتخابات تازه جلب کرد و وعده داد دیگر برای مدتی طولانی تجدید انتخابات تکرار نخواهد شد. اجرای مصوبات اضطراری، *مطبوعات مخالف را وادار به سکوت کرد و اجتماعات سیاسی را،* حتی پیش از آن که رایشستاک (مجلس ملی) در 27 فوریه به آتش کشیده شود، از فعالیت باز داشت. شماری از مورخان بر این باورند که بلوای آتش سوزی را خود نازی ها برپا کردند اما به هر حال، قدرمسلّم این است که از آن بهره بسیار گرفتند، تصویب مصوبات اضطراری، آزادی مطبوعات و بیان و تشکیل اجتماعات را ممنوع کردند،* حقوق و آزادی های فردی یکباره سلب شد و پلیس امدادی که به خصوص عبارت بود از گروه حمله (SA) و گروه (SS) (کلاه آهنی ها) که از ابتکارهای گورینگ بود،* علیه مخالفان سیاسی نازی دست به کار شد. مایه شگفتی است که در آن جو ترور و وحشت و عدم امکان فعالیت و مبارزه انتخاباتی برای احزاب سوسیال دمکرات و کمونیست، *نازی ها از کسب اکثریت آرای مردم درمانده بودند. در انتخابات رایشستاگ در 5 مارس 1933،*آرای حزب مرکزی کاتولیک از 4/2 میلیون به 4/4 میلیون رسید،*آرای سوسیال دمکراتیک مختصری افزایش یافت و بیش از 66000 نفر شد و حزب کمونیست که در معرض حملات تند و آتشین حزب نازی بود و یک میلیون رای از دست داد با این همه، 4/8 میلیون آلمانی از آن حمایت کردند. هیتلر و حزب او کمتر از 44 درصد مجموع آراء را داشتند و به یک اکثریت مسلم و قطعی دست نیافتند اما با همین تعداد آرا توانستند به اتفاق حزب ملی مردم آلمان که 8 درصد آرا را داشت، *اکثر کرسی های رایشستاگ را از آن خویش سازند. در 23 مارس 1933، *هیتلر با بهره گیری از این اکثریت، توانست قانون به اصطلاح اختیارات (3) را به تصویب برساند و به اتکای آن، حکومت هیتلر قادر بود بدون آن که نیازی به تصویب قانون در رایشستاگ یا صدور دستوری از سوی رییس جمهور باشد،* در نهایت قدرت حکومت کند. همزمان با این دگرگونی های تشکیلاتی در کانون سیاسی، در بخش های حزب نازی گاه به ابتکار خود و گاه با تأیید و حمایت رسمی،* مبارزه شدیدی علیه مخالفان سیاسی پیشین بر پا می شد. چنان که جرمی نوکس (4) نوشته است: «کسب قدرت هیچ گاه با صلح و آرامش سازگار نیست»[5] نازی ها در سطح حوزه های محلی*، هم در تشکیلات و در اجرای عدالت و قانون وهم در امور بازرگانی دخالت می کردند. در برونسویک(6)، انتقام جویی آنان بسیار شدید بود: ساختمان های حزب سوسیال دمکراتیک و کمونیست یکباره غارت شد، لوازم و اثاثه آن را به تصرف درآوردند و اعضای آن را کتک زدند در بعضی نقاط،* افرادی به طور موقت زندانی و یا در اردوگاه های کار اجباری صحرایی زنده شدند،* مانند؛ *باراندازهای ولکان(7) در بندرسته تین (8)در شمال آلمان یا سینمای کلمبیا در برلین؛ جایی که کمونیست ها و سوسیال دمکرات ها در آن جا مورد شکنجه قرار گرفتند و یا کشته شدند.
    اقدامات ابتکاری حکومت مرکزی، همراه با فعالیت های حوزه های محلی، به اختیارات و قدرت های پراکنده دولت های محلی پایان داد(دولت های محلی آلمان تا 1933 به صورت ساختاری فدرال باقی مانده بود). در 9 مارس، فون اِپ(9) در مونیخ کودتایی برپا کرد، تشکیلات پیشین را در هم ریخت و افرادی از حزب نازی را به خدمت گمارد. کمیساریای پلیس جمهوری هم که از سوی فریک منصوب شده بود مقامات قدیمی را در بادن ورتمبرگ و ساکسونی از کار برکنار کرد. سپس در هفته اول آوریل[1933] حاکمان رایش در استان های آلمان مقامات دولتی را اشغال کردند. همه ی این 18 نفر از نازی ها بودند و بیشترشان از سرکرده های کمیته های حزبی. بدین ترتیب تبعیت دولت های محلی از دولت مرکزی، سرانجام با تصویب قانونی که از 30 ژانویه 1934 به اجرا در آمد، تکمیل شد.
    به منظور استقرار و تحکیم موقعیت حزب نازی و سلطه ی آن بر دولت و جامعه،* گام های دیگری هم برداشته شد. خدمات دولتی از وجود مخالفان سیاسی و یهودیان پاک شد(براثر پافشاری هیندنبورگ، به استثنای یهودیانی که در جنگ جهانی خدماتی کرده بودند). گروه های فشار مستقل و احزاب سیاسی منحل و یا غیر قانونی اعلام گردیدند. در 2 ماه مه 1933،*اتحادیه های کارگری منحل و اثاثه آن ها ضبط شد. در ماه ژوئن، *از فعالیت حزب سوسیال دمکراتیک ـ ممانعت شد. احزاب مختلف طبقه متوسط که معمولاً* با اعمال فشار علیه گروه چپ روی موافق نشان می دادند ولی قلباً* از این کار متوحش شده بودند، *دیگر از خود مقاومتی نشان نمی دادند و در ماه ژوئن خود را منحل اعلام کردند. حزب مرکزی کاتولیک هم در ماه ژوئیه چنان کرد. (نیازی به گفتن ندارد که حزب کمونیست مدتی بود که غیر قانونی اعلام شده بود.) بدین سان، در اواسط سال 1933 که مدت شش ماه از صدارت هیتلر گذشته بود،* آلمان به کشوری تک حزبی بدل شد. کلیساها تا حدی در تشکیلات خود استقلال داشتند و فقط همان ها از این امتیاز بهره مند بودند. تنها نهادی که تا این زمان دست نخورده باقی مانده بود، ارتش بود. هیتلر به خوبی آگاه بود که مداخله در تشکیلات ارتش چه بسا مایه گرفتاری شود و آن را علیه رژیم برانگیزد، به ویژه که هیندنبورگ هم هنوز زنده بود. پس سعی کرد به جای تحریک امرای ارتش در پیکار برای کسب قدرت، *وفاداری ارتش را نسبت به خویش جلب کند(که با توجه به هدف هایی که ابراز می داشت کار مشکلی نبود). تحکیم قدرت نازی متکی بر آمیزه ای از تغییر قانون اساسی توسط دولت مرکزی و اعمال خشونت علنی در شهرستان ها بود. این خشونت ها بیش تر از جانب سازمان نازی و گروه های حمله (SA) که ریاست آن را ارنسبت روهم برعهده داشت، *صورت می گرفت. اکثر این اعمال خشونت آمیز، مورد نفرت طبقه متوسط و نخبگان جامعه آلمان بود هم زمان با آن، رقابت های شخصی سازمانی در درون جنبش نازی*، باعث تشدید خصومت بین روهم و گروه حمله او، به عنوان مثال،* باهاینریش هیملر،* رهبر گروه نگهبان (SS) شد. همچنین،* پیدایش عقاید افراطی میان اعضای گروه حمله در زمینه ی لزوم تغییر جامعه،* که چیزی شبیه انقلاب دوم بود (و البته به روشنی قاعده بندی و بیان نشده بود)، ناراحتی های بیش تری به وجود آورد. مهم تر از همه،* این نگرانی در میان ارتشیان قوت گرفت که گروه حمله SA می خواهد سازمان ارتش را به کنار زده وظایف و اقتدار آن را غصب کند. نتیجه ای، افراط گرایی نازی هاـ نتیجه ای که موقعیت هیتلر را در نزد نخبگان و توده مردم آلمان، کاملاً* تحکیم کرد* ـ ماجرای موسوم به «شب شمشیرهای آخته»، در 30 ژوئن 1934،* بود. در آن شب گشتاپو و گروه نگهبان (SS)، رهبر گروه حمله SA را توقیف و تیرباران کردند. از آن پس دیگر موقعیت هیتلر کم و بیش تسخیر ناپذیر شد. پس از مرگ هیندنبورگ در دوم اوت 1934،* ارتش نسبت به هیتلر سوگند اتحاد و دولتی ها نسبت به پیشوا سوگند وفاداری یاد کردند. [10]
    دولت نازی که از پی این تحولات سر بلند کرده بود، دیگر هیچ گونه مخالفتی را تحمل نمی کرد و نه تنها در پی آن بود که هرگونه رقیب و جانشینی را از میان بردارد بلکه سعی داشت با تبلیغات وسیع بر اذهان مردم استیلا یافته و آنان را به دنبال پیشوا بکشاند. رسانه های گروهی را نمایندگی های یوزف گوبلز، وزیر تبلیغات، در اختیار داشتند که در ضمن، اجتماعات مردمی و جشن های عمومی را در رایش سوم، *اداره میکردند. برنامه های درسی مدارس و دانشگاه ها از نظریه های تند نژادی و دیدگاه های ژئوپلیتکی رهبر نازی،* آکنده بود. کارهایی که معرف ومؤید نظرات مخالف دیگر بود توقیف یا سوزانده شد. سازمان های دولتی، چنان که دیدیم، از عناصر مخالف پاکسازی شد، در همان حال گروه های فشار مستقل پیشین در اختیار ناسیونال سوسیالیست ها قرار گرفتند. به جای اتحادیه های کارگران، جبهه کارگران آلمان تحت رهبری روبرت لی (11) ایجاد شد. این تشکیلات، از لحاظ نظری،* وظیفه اش این بود که تضاد منافع بین کارگران و کارفرمایان را از میان بردارد. اما در عمل گاه مشکلاتی برای بعضی از خدمتگزاران ایجاد می کرد و هم وسیله ای شد برای نظارت در امور مربوط به کارگران (اعتصاب در رایش سوم ممنوع بود). بدیهی است که این تشکیلات جای اتحادیه های کارگری را گرفت زیرادر کارهایی مانند تعیین دستمزد نرخ ها هیچ دخالتی نداشت. تشکیلات نازی در امور خصوصی و زندگی عامه مردم، مداخله می کرد. بازداشتن کودکی که دلش می خواست به گروه جوانان هیتلر یا کانون دختر آلمانی، بپیوندد، می توانست کاری خطرناک باشد. در همان حال، فعالیت های ورزشی و تفریحی از سوی جنبش «توانایی از راه شادی» سامان داده می شد.
    انحلال سازمانهای مستقل که حد واسط بین فرد فرد شهروندان و دولت بود،* در فهم سکوت و خاموشی مردم آلمان در سال های 1933-1945 واجد کمال اهمیت است. حتی در جوامع لیبرال و کثرت گرا، توانایی افراد برای این که روی پای خود بایستند،* بیش تر بستگی داشت به درجه همبستگی آنان با یکدیگر و کسب حمایت سازمانی در مقابل گروه های فشار. انحلال سازمان های مستقل در رایش سوم و تشکیل دولتی تک حزبی و تروریست، لازمه اش ایجاد محدودیت در فعالیت افراد بود. در یک چنین شرایطی، جای شگفتی نیست که ابراز هر گونه مقاومت آشکار در مقابل حکومت نازی*، تنها از سوی ارتش و کلیساها به ظهور برسد،* فقط در این دو کانون بود که مخالفان هنوز می توانستند از نوعی حمایت سازمانی بهره مند باشند. مشکل دیگر مخالفان این رژیم که مزید بر علت شد، *توجه به این واقعیت بود که نظام نازی بر پایه ای استقرار داشت که می توان آن را به درستی و بر حسب قانون،* نظام تروریست سازمان یافته توجیه کرد. در رایش سوم، دیگر از آزادی های مدنی خبری نبود. به هیچ روی نمی شد ـ در آن چه مربوط به محدوده فعالیت نازیسم بود ـ حزب ناسیونال سوسیالیست، گروه حمله، گروه نگهبان،* خدمات کارگری و نیروی ارتش به دادگاه شکایت کرد. کمترین نشانه ابراز مخالفت،* با ضرب و شتم و توقیف و زندان و بازداشت در اردوگاه های کار اجباری، روبه رو بود. اولین اردوگاه از این نوع،*در اوایل مارس 1933 در داخو (12) (در شمال مونیخ) دایر شد. نخستین گرفتاران این اردوگاه را کمونیست ها و سوسیال دمکرات ها تشکیل می دادند. با گذشت زمان، اردوگاه های کار اجباری آلمان محل بازداشت گروه های اجتماعی شد که نازی ها آنان را «عناصر نامطلوب» می نامیدند: عناصر ضد اجتماع، افرادی که تن به کار نمی دادند، پیروان فرقه های کوچک مذهبی و بخصوص اقلیت های نژادی، *کولی ها و یهودیان. رایش سوم دشمنان بالقوه خود را با روشی کامل و سازمان یافته سرکوب کرد. کمترین تعداد زندانیان در اردوگاه های کار اجباری ( که شامل مجرمان سیاسی نمی شد) در طول حکومت این رژیم، در زمستان 1936 ـ 1937 تعداد 7500 نفر بود. در فاصله سال های 1933 ـ 1939، شمار 12000 آلمانی، به جرم خیانت محکوم شدند. در دوران جنگ بیش از 15000 نفر محکومیت مرگ یافتند. بخصوص رفتار با کمونیست ها شریرانه بود. در ژانویه 1933 بیش از 300،000 نفر از اعضای حزب کمونیست گرفتار شدند، نیمی از آنان زندانی یا به اردوگاه های کار اجباری گسیل شدند در حالی که متجاوز از 30،000 نفر از آنان به وسیله نازی ها اعدام گردیدند[13] به طوری که یان کرشا توصیف کرده است، رایش سوم شاهد «به زانو در آمدن قانون» بوده است. در بسیاری از دادگاه های قانونی مداخلات ناروا داشته و ملغمه ای از نیروی پلیس و گروه نگهبان هیملر، بیش تر موجب کاهش قانون مندی در دادگاه های قانونی شدند. در همان حال بسیاری از کارهای خلاف قانون،* مانند کشتن رهبر گروه حمله (SA) در 1934 با استفاده از اصل عطف به سبق،* به نوعی توجیه شد. [14]
    در این جا قصد آن نیست که ادعا شود و موقعیت هیتلر در دولت نازی منحصراً به ترور و تهدید و ارعاب وابسته بود،* بلکه، چنان که خواهیم دید،*بعضی از جلوه های سیاسی حکومت واقعاً* از حمایت عامه مردم برخوردار بود. اما هر کوششی به منظور قضاوت درباره رابطه بین مردم و حکومت در رایش سوم مبنی بر اعمال فشار،* به علت کافی نبودن مدارک که پیش تر ذکر شد،* کار دشواری است. اعمال فشار و خشونت نه تنها از این جهت قابل فهم و حتی قابل پیش بینی و هم با توفیق قرین بود که با طبیعت نظام سازگاری داشت ومردم به راحتی و قبل از آن که اقدام خلافی بکنند بازداشت می شدند، *بلکه به این علت موفق بود که اقدامات بر مبنای مراقبت سیستماتیک و حضور مردم در همه جا، صورت می گرفت. نازی ها و هیتلر بخصوص، نسبت به عقاید عامه بسیار حساس و پر از وسواس بودند. از این روی، برای جمع آوری اطلاعات به وسیله گشتاپو(پلیس مخفی دولتی) فعالیت زیادی صورت می گرفت. در هر بلوک آپارتمانی«مدیران آن بلوک» دیدگاه های ساکنان آن جا را گزارش می کردند و در هر بخشی از کارخانه ها ماموران آن قسمت همین وظیفه را بر عهده داشتند. موذیانه و شرارت بارتر از همه این بود که جاسوسی و خبرچینی به درون خانه ها هم راه یافته بود، چنان که برتولت برشت(15) آن را در صحنه ای از نمایش (ترس و فلاکت رایش سوم) مجسم کرده است. کودکان در «خانه ی جوانان» یا در «کانون دختر آلمانی» تعلیم می گرفتند و نقطه نظرهای اولیای خود را به افسران نازی گزارش می کردند و همین ها، منبع دیگری برای اعمال قدرت نسبت به افراد خانواده، کشیش ها و معلمان مدارس بودند. در واقع، شاهدان از زمانی یاد می کنند که در آن،* رشته های الفت خانوادگی از هم گسسته و نسلی به دشمنی با نسلی دیگر قد علم کرده است.[16] از این رو، کسانی که در آلمان نازی*، به خود اجازه می دادند افکار مخالفی به ذهنشان راه یابد، از بیم لو رفتن خواب راحت نداشتند و در وحشت زندگی می کردند. (این مطالب غالباً وسیله همسایگان، همکاران، هم شاگردی ها و دیگر افراد گزارش می شد، آن هم بیش تر بر پایه تصفیه حساب و اغراض خصوصی و نه جهات سیاسی). مردم محروم از آزادی های مدنی، هیچ گونه سازمان مستقلی که معرف و نگهبان آنان باشد، نداشتند و با زندان و بازداشت در اردوگاه های کار اجباری روبه رو بودند،* بی آن که مخالفت یا عقاید و نظرات آنان،* به صورتی در جامعه بازتابی داشته باشد.
    در چنین دولت آشکارا دیکتاتوری، در دولتی که رسم و راه پیروی مطلق از ادارات به خوبی بگذرد: هیتلر به عنوان پیشوا فرمان صادر می کرد که به زیردستان فرمانبر ابلاغ می شد و مقامات آن را اجرا می کردند. بدیهی است وقتی هیتلر چیزی می خواست فوراً اجرا می شد. همچنین بعضی تصمیمات بسیار مهم،* بخصوص در مسائل سیاست خارجی و نظامی، که در رایش سوم اتخاذ می شد، در انحصار شخص هیتلر بود و نه هیچ کس دیگر. فقط شخص او بود که تصمیم گرفت منطقه راین لند را در 1936 دوباره اشغال کنند،* در 1938 الحاق اتریش به آلمان را عملی سازند و در سال های بعد، به چلسواکی و لهستان حمله ور شوند، هر چند پژوهش های متعدد موجود*، حاکی از این است که جریان تصمیم گیری در آلمان بین سال های 1932-1945،*به خصوص در موضوعات سیاست داخلی،* بسیار پیچیده و در برخی موارد آشفته و بی نظم بود. نخست بدین جهت که وقتی نازی ها به قدرت دست یافتند،* برخلاف آن چه در روسیه شوروی پس از انقلاب بلشویکی اتفاق افتاد، تشکیلات حزبی و مؤسسات دولتی را در یکدیگر ادغام نکردند در نتیجه مؤسسات دیوانسالاری سابق و تشکیلات نازی ها پا به پای یکدیگر کار می کردند. اما آن چه به سیاست خارجی مربوط می شد، از جمله وزارت امور خارجه، که زیر نظر کنستانتین فون نویرات(17) محافظه کار تا سال 1938 اداره می شد، *همواره با رقابت حزبی یوآخیم فون ریبون تروپ (18) که سمت مشاور پیشوا را داشت، رو به رو می شد. در مناطق مختلف، کارکنان مؤسسات دولتی غالباً دچار مشکل بودند و با رؤسای قدرتمند حوزه های حزبی و باکسانی که از روزهای اول جنبش نازی با هیتلر نزدیک و مربوط بودند و قدرت کافی داشتند، درگیر بودند. دوگانگی و افتراق،* تشکیلات حزبی و سازمان دولتی آخرین مشکل رایش سوم نبود. در سیاست اقتصادی هم، رقابت وجود داشت، به خصوص در ارتباط با اعمال قدرت های فردی و در مسائل مادی بین وزیر اقتصاد، وزیر دفاع، رؤسای کمیته های حزبی و بیش از همه،* با تشکیلات گورینگ به نام «برنامه چهار ساله» که یک امپراتوری وسیع به راه انداخته بود و بیش از هزار کارمند داشت. این سازمان که در 1936 به دستور هیتلر ایجاد شده بود به خوبی راه و رسم فرماندهی هیتلر را مجسم می کرد،* یعنی ایجاد تشکیلاتی کاملاً* مستقل از حزب ناسیونال سوسیالیست و دیوانسالاری دولتی به منظور اجرای وظایف خاص که قدرتش به تدریج افزایش یافت. افزون بر تشکیلات برنامه چهارساله زیر نظر گورینگ«سازمان مرگ» را برپا کردند که زیر نظر آلبرت اسپیر(19) بود و با خدمات عمومی کار داشت،* سازمان جوانان هیتلر که رهبری آن را بالدور فون شیراخ (20) به عهده داشت؛ و رسواتر و بدنام تر از همه، *امپراتوری قدرت مند گروه نگهبان (SS) بود که مسئولیت اردوگاه های جمعی را بر عهده داشت و هاینریش هیملر و راینهارد هیدریش (21) آن را رهبری می کردند. این سازمان ها،* بر طرق گوناگون، فداییانی را جذب می کرد که فقط نسبت به پیشوا وفادار بودند و قدرت آنان را هیچ قانونی محدود نمی کرد. در زمان جنگ، و پس از پیروزی در اروپای شرقی در 1939، *این فداییان، بر سر بدست آوردن غنایم مناطق اشغالی، با یکدیگر رقابت می کردند و بهترین عنوانی که به آنان دادند«جنگ سالاران» بود.
    به روشنی می تون تصور کرد که بخش های مختلف حزبی، دولتی و دیگر سازمان هایی که شرح آن ها گذشت،* نسبت به یکدیگر رابطه ی رییس ـ مرئوسی نداشتند: یک زنجیره ی دیوانسالاری منطقی که ازبالا فرمان صادر می کرد وجود نداشت و حدود مسئولیت ها نامشخص بود. البته،* همه ی آنان هیتلر را حامی خالق کشور آلمان و رهبر حزب می دانستند و سرسپرده اش بودند. ولی در حقیقت، بیش تر آنان در واقع دنبال جاه طلبی ها و منافع شخصی خود بودند. بدین سان می بینیم که کار تصمیم گیری در رایش سوم غالباً* به طریق تفرقه آمیز و ناهماهنگ بود و نتیجه ی آن، *مثل دستوراتی نبود که از سازمان مرکزی صادر می شد. هر چند که همه ی آنان مدعی بوند که مانند هیتلر در راه هدف های واحدی گام بر می دارند و هرگز از خواست های او منحرف نمی شوند. همین تفرقه و پراکندگی عجیب در تنظیم امور سیاسی و به کارگیری آن در تشکیلات صدارت عظمی هم به روشنی دیده می شد. هیتلر به تشکیل رسمی جلسات هیأت دولت یا شرکت وزرا علاقه چندانی نداشت و شمار این جلسات که در سال 1933 هفتاد و دو بار تشکیل شده بود،* در سال 1937 به 6 مورد کاهش یافت و در سال بعد به یکبار محدود شد. در نتیجه، *سیاست نمی توانست حاصل بحث و اظهار نظر بین،* هیتلر و وزرایش باشد. تنها کسی که وزرا را در ارتباط با یکدیگر قرار می داد و واسطه بین هیتلر و دیگر وزرا بود،* هانس هاینریش لامرز(22) رییس کاخ صدارات [و رییس دفتر مخصوص هیتلر] بود (23) او طرح های اولیه قوانین را از وزرا می گرفت و برای تصویب به هیتلر می داد. حاصل چنین نظامی یا به بیانی بهتر، بی نظمی، پیدایش آشفتگی و هرج و مرج در امور بود: از سویی هیتلر قدرت تام داشت و دارای اختیارات کامل و محور اصلی نظام بود. از دیگر سو، او به ندرت به مسائل روزانه که زمینه و پایه و مایه سیاست گزینی بود، علاقه نشان می داد. حال به بینیم که این وضع عجیب و نامناسب چگونه شکل گرفت.
    از توضیحی که از سوی برخی از مورّخان عنوان شده است، *چنین بر می آید که این وضعیت، *عمدی و کاملاً* بر طبق سلیقه شخصی بوده است. طرح هیتلر این بوده که بین کارگزاران مختلف دولتی و حزبی رقابت و اختلاف آشکار ایجاد کند تا موقعیت منحصر به فرد خودش تقویت شود. در واقع از قاعده ی «تفرقه بینداز و حکومت کن» استفاده می کرد. بدیهی است، *چنان که دیدیم، توانایی اجرای چنین نقشی که دیوانسالاران، *دولت را علیه سران کمیته های حزبی و گورینگ را به مخالفت با هیملر وامی داشت،* به هیتلر قدرتی استثنایی می بخشید. نیز بعید است که آدم زیرک و ناقلا و فرصت طلبی چون او، از مزایای اعمال چنین ترتیبات غیر معمول و پیش بینی نشده و خلق الساعه، غافل باشد. ما توضیح دقیق تر ضرورت اجرای این حکومت تفرقه انداز و تصمیم گیری های پراکنده از سوی مراجع متعدد را در رایش سوم،* باید در جای دیگر جست وجو کرد. در طبیعت روحیه قدرت طلبی نازی ها،*در ساختار حزب نازی و در ریشه های جاذبه شخصی هیتلر به عنوان پیشوا،* نخست در میان حزب ناسیونال سوسیالیست و بعد به طور کلی در میان ملت آلمان. برخلاف بلشویک ها در روسیه شوروی، نازی ها در آلمان از راه برانداختن نخبگان قدیمی در اغتشاش انقلابی، به قدرت نرسیدند بلکه با سازش و پیوستن با آنان بر سر کار آمدند. از این رو، لازم بود هیتلر آگاهانه قدم بردارد. حداقل در رفتار با سوداگران مهم و به خصوص با تشکیلات نظامی. این هر دو گروه نفوذ بسیار داشتند و میزان نفوذ آنان در رویداد «شمشیرهای آخته» مشاهده کردیم و دیدیم در فاصله 1934 ـ 1937 کسانی که با پیشوا نزدیک بودند امثال گورینگ، *هیملر و دیگر سرکردگان کمیته های حزبی، چه قدرت روزافزونی یافتند و باز شاهد بودیم که از قدرت کسانی دیگر (مانند دیوانسالاران)، چگونه کاسته شد. در 1938،*چنان که خواهیم دید، در ترتیبات معمول سابق، تغییرات فاحشی روی داد.
    علت دیگر پیچیدگی روابط قدرت در درون آلمان پس از 1933، *به طبیعت و راه و رسم حزب ناسیونال سوسیالیست مربوط می شد. این حزب، صرفاً* برای تبلیغات و توفیق یافتن در انتخابات به وجود آمد، به هیچ رو ساختار تشکیلاتی نداشت و قادر نبود یک دولت نوین را اداره کند. به همین جهت، هم سازمان های دیوانسالار دولتی به حیات خود ادامه دادند. شاید جالب تر از همه،* ذکر این نکته باشد که تمام فعالیت های فداکارانه حزب منحصراً* برای پیشوا بود که منبع اصلی قدرت بود؛ قدرتی که فقط به جاذبه شخصیت خود او تکیه داشت و نه بر مبنای اصلی که شخص در بالای هرم قدرت اعمال می کندو مانع می شود که مقامات پایین تر از رهبر درباره جزییات مسائل و اصول دیوانسالاری به بحث و اعمال نظر بپردازند. بنا براین،* حزب نازی این ظرفیت و امکان را برای حمایت از هیتلر در مقابل دشمنان و رقبای او، *حتی پیش از آن که او به قدرت برسد،* به دست آورده بود که در رایش سوم خود را بهتر نشان داد. موضوع حذف قانون که بعد پیش آمد، ظهور جنگ سالاران نازی و رقابت بین رهبران رژیم، همه ی این ها بستگی داشت به موقعیت منحصر به فرد هیتلر؛ پیشوا خود را از الزامات تشکیلاتی و هر گونه قاعده و رسم و راه دیوانسالاری کاملاً آزاد می دید. از این قرار، پس از 1933، *رفتار و شخصیت هیتلر مهم ترین و قاطع ترین الگوی هر گونه اقدام، و شخص او،* نفس حکومت بود. هیتلر نخست به طور ابتکاری به عنوان صدر اعظم، همان راهی را در پیش گرفت که هیندنبورگ پیر و خرده بین از او انتظار داشت: او ساعات کار اداری را طوری تنظیم کرد که بتوند وظایفش را اجرا کند. اما پس از مرگ مارشال هیندنبورگ در اوت 1934،* کارها یکباره دیگرگون شد؛ هیتلر صبح ها تا دیروقت در بستر می ماند، *آسوده و بی خیال روزنامه می خواند،* گاه با لامرز و دیگر اعضای حزب نازی دیدار می کرد و پس از آن به تنهایی با ماشین لیموزین خود به اتومبیل رانی می پرداخت. او وقت زیادی را صرف بازگشت به برتچسگارتن(24) ـ در باواریا و دور از برلین ـ می کرد؛* زیرا از برلین نفرت داشت. یکی از نتایج این وضع را شرح دادم که عبارت بود ازتنظیم امور سیاسی به صورت جزیی و پراکنده از پایین، به وسیله کارگزاران مختلف رایش سوم که با یکدیگر رقابت داشتند. نتیجه دوم این بود که گاه بسیار دشوار می شد. از هیتلر درباره موضوعی، نظر و تصمیمی دریافت دارند و کارها مدت زمانی در قفسه ها معطّل می ماند. چنین وضعی در دوران بحران 1935-1936 پیش آمد، وقتی که موادّ خام بسیار کمیاب شد و بهای مواد غذایی بالا رفت. هیتلر به خصوص از مداخله در کارهایی که تصمیم گیری درباره آن ها به محبوبیت او در بین عامه مردم لطمه می زد، به شدت دوری می جست و همین که اودر تمام دوران رژیم توانست محبوبیت شخصی خود را حفظ کند،* بهترین گویای این حقیقت است.
    نبود خطوط روشنی در اعمال قدرت و نامشخص بودن رفتار شخص هیتلر، فضایی را بازگذاشت که کشمکش های خصوصی و رقابت های بین سازمان ها در آن رواج پیدا کرد، *وهر سازمانی سعی می کرد در کارها پیشی گیرد، و دیگران را از پیشوا و هدف هایش برکنار نگه دارد، (همواره خود هدف مورد نظر بود هر چند حاوی دستور خاصی هم نبود که از سوی پیشوا رسیده باشد). جریانی پیش آمد که هانس مومزن(25) آن را (افراط گری بی نهایت) نامیده است. روابط قدرت در رایش سوم هیچ گاه ایستا و متعادل نبود، *نازی ها هم نمی خواستند فقط مخالفان را در فشار بگذارند. رژیم، خود یک دینامیسم درونی داشت که آن را به صف بندی شکوهمند نیروها می کشانید که به زیان نخبگان قدیمی و به سود هیتلر و هیات های گوناگونی بود که به وجود آورده بود. دراواخر 1937، وزارت اور خارج که که مسئولیتش را فون نویرات به عهده داشت، همراه با بخشی از ارتشیان به رهبری ورنر فریتچ(26) و بلومبرگ(وزیر جنگ) از بیم آن که جنگ ویرانگری به سرعت پیش آید، درباره هدف های سیاست خارجی هیتلر نگران شده به اظهار نظر پرداختند. کوته زمانی پس از آن،* در ژانویه و فوریه 1938، فاش شد که بلومبرگ با یک روسپی ازدواج کرده است و شایعه قدیمی هم جنس باز بودن فریتچ دوباره بر سر زبان ها افتاد و هیتلر هم برای اقدام در انتظار فرصت نشست و سعی کرد خود را آرام و بی تفاوت نگهدارد اما از آن جا که او آدمی فرصت طلب بود از این واقعه بهره گرفت تا بتواند نیروی قابل توجه و تازه نفسی وارد ماشین حکومتی کند. شمار بسیاری از ژنرال ها را اخراج و یا بازنشسته کرد . براخ تیش (27)(رییس تازه ارتش) وعده کرد که با نازی ها همکاری کامل داشته باشد. کایتل (28) هم به ریاست ستاد ارتش منصوب شد. بدین ترتیب موقعیت وزیر جنگ به ضعف گرایید و هیتلر شخصاً* فرمانده کل قوا شد. در بخش های دیگر هم تغییراتی روی داد. فون ریبن تروپ وزارت خارجه را از نویرات تحویل گرفت،* سفیران تازه ای منصوب شدند، *در حالی که وزارت اقتصاد هم،* نرم و سازگار شد. همه ی این تحولات،* بر قدرت نزدیکان هیتلر افزود و ضربه سختی برنیروهای محافظه کاران سنتی وارد آورد. آنان با توجه به افراطی شدن سیاست خارجی و پیش آمدن بحران های الحاق اتریش و سودت(29) از نظر اقتصادی مقدمات جنگ احتمالی را تهیه دیدند (که بی درنگ در نیروی انسانی، *مواد خام و سرمایه مشکلات جدی به وجود آورد). سخت گیری و تهاجم علیه یهودیان شدت یافت واموال آنان در روزهای در روزهای 9 و 10 نومبر 1938 در (شب چراغانی رایش)، به غارت رفت، *پرستش گاه های آنان به آتش کشیده شد، مغازه هایشان ویران شد و بیش از 30000 نفر از یهودیان را به اردوگاه های کار اجباری فرستاند. تحولات سیاسی یهود ستیزی نازی و نتایج شوم و وحشت بار آن در بخش بعد به تفصیل خواهد آمد. در این جا کافی است یادآوری شود که وقایع 9 و 10 نوامبر 1938 سیاست را یکباره در دست های گروه نگهبان (SS) قرار داد.[30]
    تردید نمی توان داشت که نازی ها به طرق گوناگون در نهاد دولت و در سیاست آلمان در سال های 1933ـ 1945، انقلابی ایجاد کردند. موضوع دیگری که اظهار نظر درباره آن دشوار است، این است که آیا آنان در همین مدت،* در نهاد جامعه آلمان هم توانستند تغییری به وجود آورند یا نه و آیا هیتلر به تعبیر دیوید شوئهن بام(31) توانست به یک «انقلاب اجتماعی» نیز شتاب بخشد. حزب ناسیونال سوسیالیست مدعی است که جامعه تازه ای پدید آورده و رهبران آن، نامش را «اجتماع مردم» نهاده اند. در این اجتماع، آن چه پیش تر ملت آلمان را به صورت های گوناگون تقسیم و جدا کرده بود؛ جدایی در طبقات مختلف و دراعتقادات،* یکباره از میان برداشته شد و ملت آلمان یکپارچه و با هدفی واحد در پشت سر رهبر خود ایستاد. این اجتماعی بود نژادی ولی بدون طبقه. پاسخ دادن به این سؤال که آیا نازی ها هرگز به این هدف رسیدند و تا چه اندازه در از میان برداشتن طبقه و دیگر هوّیت های مورد نظر خود، *توفیق یافتند،* بسیار دشوار است و تا حدی مربوط می شود به این که بدانیم«جامعه بدون طبقه» یا «انقلاب اجتماعی» چه معنا دارد. دنباله این فصل به بحث درباره دو وجهه این سؤال می پردازد: نخست این که آیا واقعاً *یک انقلاب اجتماعی تحقق یافت،* یعنی تغییری در طبقه اجتماعی پیدا شد،* وضع مالکان، *توزیع در آمد و الگوی حرکت اجتماعی در جهت تغییر، به صورتی قطعی و آشکار عوض شد؟ دوم این که اگر هم چنین نبود آیا روحیات و وفاداری آلمانی ها آن قدر تغییر کرد که حداقل به اندیشه انقلاب اجتماعی اعتقادی پیدا کرده و موضوع آن را باور کرده باشند؟ به بیان دیگر، آیا آلمانی ها این اندیشه «اجتماع مردمی» را در قلب و روح خود جای داده و از وفاداری و حمایت سنت های پیشین دست برداشتند؟
    با توجه به به وضع مالکیت در رایش سوم، می بینیم که در آن جا هیچ گونه تقسیم مجدد طبقات اجتماعی به طور بنیادی صورت نگرفته است. مالکان بزرگ همچنان که بودند،* باقی ماندند و تراست های عظیم صنعتی هم در نتیجه رشد اقتصادی و رونق فروشی اسلحه سالهای 1936 ـ 1938 درآمدهای سرشاری به دست آورند. تنها اموالی که ضبط شد،*متعلق به یهودیان بود(و پس از 1939،*اموال اتباع بیگانه) و این دارایی ها نصیب سوداگران کوچک، دکان داران و دهقانان نشد بلکه به خزانه دولت مدارانی همچون هیملر و گورینگ سرازیر شد. در حقیقت، مالکیت در رایش سوم، بیش تر تمرکز یافت. البته این بدان معنی نیست که رابطه بین سوداگران بزرگ و دولت در سال های 1933-1945 راحت و بی دردسر بود: با توجه به مشکلاتی که نابودی اتحادیه های کارگری ایجاد کرد و منافعی که از خود انعقاد قراردادهای پر سود تسلیحاتی حاصل می شد، سوداگران بزرگ جرأت نمی کردند با رژیم ناسازگار باشند و همکاری نکنند. آنان می بایست تحت نظارت و قید و بندهای شدید کار خود را انجام دهند، *زیرا دولت واردات را زیر نظر داشت و مراقب توزیع مواد خام و میزان مزد و سطح قیمت ها بود. سوداگران بزرگ هم چنین خود را در رقابت با امپراتوری عظیم صنعتی گورینگ می دیدند که برنامه چهارساله را اداره می کرد و درانعقاد قرار دادهای تهیه مواد خام تقدم داشت. از صاحبان صنعت نیز سلب مالکیت نشد و دارایی آنان همچنان در دستشان باقی ماندو بعضی از آنان، به خصوص کسانی که با «شرکت شیمیایی رنگ فاربن» همکاری داشتند، *از فرمان روایی نازی ها سود فراوان بردند. رشد منافع بیش از رشد مزد بود و در فاصله سال های 1933-1939 به 36 درصد رسید، در حالی که سهم مزدها از درآمد ناخالص ملی در فاصله 1932 تا 1939 از 57 درصد به 52 درصد تنزل کرد و معنای آن این است که در توزیع مجدد،* ثروت از دست طبقه کارگر خارج شده است.
    برخلاف وعده ای که حزب نازی قبل از 1933 به طبقه متوسط داده بود،* پس از آن که به قدرت رسید تمرکز سرمایه به تدریج بیشتر قوت گرفت و متمرکز شد. به طور کلی شرکت های برگ در رقابت برای افزایش کار و تحصیل مواد خام توفیق بیشتری داشتند تا شرکت های کوچک. شمار افزارمندان مستقل که برای خودشان کار می کردند از 1/65 میلیون نفردر 1936، به 1/5 میلیون نفر در سه سال بعد، کاهش یافت. هم چنین رژیم مانع اقدامات جدی در از بین بردن فروشگاه های بزرگ موجود شد،*که رقیبی مهلک برای کاسب کاران کوچک بودند. البته منظور این نیست که هیچ اقدامی به سود افزارمندان و دکان داران صورت نپذیرفت. مالیات های خاصی به فروشگاه های بزرگ تحمیل شد و از ایجاد نظایر آن،* ممانعت به عمل آمد. شماری از تعاونی های مصرف تعطیل گردید و برای دست فروشی ها محدودیت هایی قائل شدند. افزارمندان خصوصی و مستقل اکنون لازم بود به عضویت اداره ی اصنافی که ایجاد شده بود،* درآیند و جواز صلاحیت اشتغال بگیرند. آنان همچنین از نظم و روال و امتیازاتی که بر اثر بهبود وضع اقتصادی در فاصله سال های 1936 ـ 1938 افزایش یافته بود، بهره مند شدند. هر چند که برای افزارمندن سود چندانی نداشت و سقوط نسبی وضع اقتصادی آنان کمتر با سیاست های سنجیده نازی ها ارتباط داشت و بیش تر نتیجه منطقی تولیدات صنعتی بود. قدرت نظامی مهمی که هیتلر در آرزوی ایجاد آن بود، نمی توانست بر پایه تولید کنندگان به نسبت کوچک و کم و بیش ناتوان استوار شود به خصوص در جایی که نیروی انسانی و مواد خام به حدّ ضرورت وجود نداشت.
    سرنوشت کشاورزی در حکومت نازی ها نیز همان وضع را داشت. در ایدئولوژی نازی ها، *طبقه روستایی استخوان بندی جامعه سالم آلمانی تصویر می شد؛ جامعه ای که تحت تاثیر شرارت های شهرنشینان فاسد نشده بود. رژیم، برخی از مشکلات کشاورزان را کاهش دهد(هر چند تا 1935،*کمک های دولت بیش تر متوجه املاک بزرگ و متوسط بود تا خرده اراضی) همزمان با آن،* با برقراری نظارت بر واردات و ابتکار در تنظیم و افزایش بهای محصولات کشاورزی، در زندگی آنها گشایشی ایجاد شد. ناگفته نگذاریم که نظارت دولت بر قیمت ها یک شمشیر دو دم بود. از جهتی کشاورزان به لحاظ کاری قادر نبودند با شرکتهای صنعتی به رقابت برخیزند و در نتیجه شکاف بین درآمدهای کشاورزان وشهرنشینان عمیق تر شد. نتیجه دیگر این بود که شمار بیش تری از آلمانی ها در فاصله سال های 1932-1945 شهرنشین شدند ومردم بخش های روستایی محل زندگی خود را رها کرده برای کسب مزد بیش تر به شهرها روی آوردند. توضیحات بیش تر را می توان در واقعیات اقتصادی جست و جو کرد و نه در ایدئولوژی: کمبود نیروی انسانی در سال های شکوفایی 1936-1938 و حتی بیش از آن در سال های جنگ، حتی به رغم نظارت نازی ها،* سطح مزدهارا بالا برد.
    تجربه اقتصادی در امور کارگری در رایش سوم حاصل چندانی به بار نیاورد. پیش تر بیان شد که سهم در آمد ملی که به صورت مزد دریافت می شد عملاً *در رایش سوم تنزل کرد. با نبود اتحادیه های کارگری وبا ممنوعیت قانونی اعتصابات، موقعیت طبقه کارگر تغییر کمی می توانست پیدا کند.«جبهه کارگران آلمان» هیچ امکانی برای تعیین سطح مزدها در اختیار نداشت. وقتی نرخ های منطقه ای وملی مزدها لغو شد و پرداخت ها فقط بر پایه «اصل قدرت کار» به هر فرد پرداخت شد، در میزان درآمدهای طبقه کارگر تفاوت هایی پیدا شد. اما این بدان معنی نیست که کارگران در نظام نازی در رنج و زحمت بودند بلکه حتی پرداخت مزد بر مبنای عملکرد کار نیز به سود کارگران جوان و سالم به خصوص کسانی بود که مهارتی داشتند و به زیان کارگران سال مند و کم کار تمام شد. عامه، بر این نظر توافق دارند که در سال های 1936-1938 درآمدی که هر کس با خویش به خانه می برد افزایش یافته بود. علت آن هم بیشتر این بود که ساعات کار روزانه افزایش یافته نه این که میزان مزد بالا رفته بود. سازمان «توانایی از راه شادی» هم برای بعضی از گروه های کارگری، برای نخستین بار،*امکانات تفریحی و تعطیلات سالیانه فراهم کرد، ولی فقط کارمندان دولتی و کارگرانی که موقعیت بهتر داشتند از این امتیازات بهره مند شدند. روی هم رفته، رابطه بین سرمایه و کار در اساس،* در فاصله سال های 1933-1945، *بدون تغییر باقی ماند. شرکت ها همچنان در دست بخش خصوصی باقی ماند، رییسان،* باز هم رییس ماندند و کارگران، *کارگر .
    نقش زنان در جامعه نازی نیز روشنگر رابطه ی ایدئولوژی و واقعیت اقتصادی در آلمان نازی است. کاملاً* هویداست که نظریه ناسیونال سوسیالیست بر این اصل مبتنی بود که نقش زن در خانه است و وظیفه اش این است که برای میهن خود، *فرزند بیاورد و بپرورد و از شوهر سربازش مراقبت نماید. لذا،* رژیم نازی در پی این نظر،* تصمیماتی اتخاذ کرد که زنان را تشویق کنند که کارخانه ها را ترک گویند،* ازدواج کنند و فرزند بیاورند: سقط جنین ممنوع شد، *کلینیک های کنترل زاد و ولد تعطیل گردید، *استفاده از قرص های ضدبارداری قدغن شد؛ آلمانی ها تشویق شدند که ازدواج کنند و بچه دار شوند، *و برای مادران، *امتیازات رفاهی بسیار در نظر گرفتند. (باید توجه داشت که سیاست تشویق زاد وولد در مورد یهودیان،* کسانی که از جامعه طرد شده بودند و یا بیماری موروثی یا اعتیاد شدید به الکل داشتند، *اعمال نمی شد. زنانی که این گونه موارد شامل آنان یا شوهرانشان می شد، *بر طبق برنامه تنظیمی، *به اجبار سترون شدند و بر اثر آن، بیش از 400/000 نفر این رنج را بر خود هموار کردند. ) این نظریه که زنان باید در وهله نخست در خانه بمانند وصرف وقت کنند مبین این است که چرا تحرک نیروی کار زنان در آلمان از بعضی کشورهای دیگر عقب ماند؛* حتی در سال های جنگ که کمبود کارگر به شدت محسوس بود. با این همه این تقوای عقیدتی به ناگزیر در مقابل ضرورت اقتصادی کوتاه آمد. در سال 1933،*تقریباً 5 میلیون زن در خارج از خانه کار می کردند و حقوق می گرفتند،* این رقم، در 1939 به 7/14 میلیون نفر رسید. یعنی کمبود کارگر و افزایش مزدها ـ به رغم هدف های ایدئولوژیک ـ زنان را به استخدام و کار در کارخانه کشید.
    اما زمینه ای که به سختی مورد تاخت و تاز قرار گرفت، ساختارهای سنتی جامعه بود که خود لازمه طبیعت و نهاد یک تحرک سوسیالیستی است ـ این اشتباه است هر گاه تصور شود که می توان از سطح معمول طبقاتی جامعه به آسانی پا فراتر گذاشت: سرکرده های سوداگران، *دیوانسالاران بلند پایه، دیپلمات ها، *کسانی که در دانشگاه های آلمان به تحصیل مشغول بودند،* همگی به نسبت، *ریشه در خانواده های ممتاز داشتند. به جاست این نکته یادآوری شود که اولاً* تغییرات دراز مدت نمی توانند در مدت کوتاه حکومت نازی به خوبی خود را بنمایانند. ثانیاً*،* با عضویت در حزب ناسیونال سوسیالیست، *فرصت های تازه ای برای پیشرفت، *به وجود آمد. افزایش ادارات مختلف در سازمان های دولتی و نمایندگی های حزبی،* وسیله ای بود که بر اثر نفوذ نازی ها،* طبقات پایین جامعه هم برای خود در جامعه جایی باز کنند. ثالثاً،* رژیم،* به قدرت سنتی بعضی از گروه های نخبگان ضرباتی وارد آورد،*چنان که نمونه آن را در فاجعه ای که در 1938 رخ داد یعنی (بحران بلومبرگ و فریتچ که شرح آن در صفحات پیش آمد) مشاهده کردیم. این ضربت،* یکبار دیگر در توطئه بمب گذاری ژوئیه 1944 به منظور قتل پیشوا که با شکست مواجه شد، فرود آمد. در این واقعه، بیش از 5000 نفر از« خیانت کاران اعدام شدندو شماری از آنان از خانواده های سرشناس و اشراف پروس بودند مانند ژنرال مولتکه(32) و اشتوفن برگ(33) که بمب را زیر پای هیتلر کار گذاشت.[34]
    تا این جا ما به تغییراتی یا نبودتغییری در اقتصاد و جامعه رایش سوم نظر انداختیم بی آن که با یک «انقلاب اجتماعی» واقعی روبه رو شویم،*جز در زمینه هایی بخصوص. پیش از آن که به بررسی بعضی دگرگونی های واقعی که در جامعه آلمان روی داد بپردازیم لازم است درباره طبیعت اقتصاد نازی و آن چه از آن جامه عمل پوشید، نکاتی یادآوری شود. یک تصور همگانی وجود دارد که حکومت هیتلر به حل یک مشکل بسیار بزرگ آلمان ـ یعنی بیکاری دراز مدت عمومی ـ نائل آماده و جامعه را به یک دوره رشد و کامیابی رهنمون شد. هر چند درست است که بیکاری از میان رفت(البته به علت شکوفایی تسلیحاتی در سال های 1936 ـ 1938) ومزدهای واقعی نیز در همین دوران افزایش یافت، که باید گفت یک علتش طولانی شدن ساعات کار بود و علت دیگرش این که تولیدات صنعتی واقعاً*حیات تازه ای پیدا کرده بود. اما این تمام داستان نیست نخست این که اقتصاد آلمان از نیمه دوم سال 1932رشد خود را آغاز کرد و بهبودی که در وضع آن در 1933 روی داد. بیش تر مرهون برنامه های ابتکاری صدراعظم های پیشین بود. دوم این که پایه و اساس سیاست اقتصاد نازی یکباره و کاملاً ریشه دار و ابتکاری نبود. بودجه، بسیار نامتوازن و سطوح مالیات، بالا بود، *پس انداز تشویق شد و هدف اولیه ی کاهش بیکاری این بود که از افزایش آن جلوگیری شود؛* چیزی که هیتلر از آن بسیار بیمناک بود. سوم،* یش تر سیاست های اقتصادی پیشوا حاصل یک طرح دراز مدت و به هم پیوسته نبود بلکه، *به نوشته ی هارولد جیمز(35) چیزی بود« ابتدایی و موقت و متناسب با شرایط روز». هنوز هم دیدگان ژئوپلیتیکی به عنوان آخرین راه حلّ مشکلات وضع تضادها باقی مانده بود.[36] چهارم، *حل مشکل بیکاری که ظاهراً* به سرعت انجام گرفت، کمتر بر مبنای ایجاد مشاغل جدید بود بلکه به طرق مختلف جمعی را از بازار کار خارج کردند بی آن که نام آنان را در آمار بیکاران منظور دارند. زنان شوهردار که در جست وجوی کار بودند از عدم توفیق خود ناراحت بودند و شماری از آنان نیز که کار داشتند برکنار شدند. وام های دولتی که برای امر ازدواج داده می شد بدین منظور بود که زنان مجرد تشویق شوند و ترک خدمت کنند. مردان و زنانی که در 1933 از خدمات دولتی پاکسازی شدند، اجازه نداشتند نام خود را جزو آمار بیکاران بیاورند. بسیاری از مردان بیکار (در حدود 240/000 نفر در سال 1934) برای خدمت در «سرویس کار رایش سوم» انتخاب شدند و در همان حال*، در 1935 نام نویسی مجدد برای سربازی، جمعی را از بازار کار بیرون برد.
    این هم حقیقت دارد که تبلیغات نازی مدام تأکید داشت که به یک رشته فعالیت هایی برای ایجاد مشاغل تازه،* خاصه در زمینه ساختمان و راه سازی (ایجاد اتوبان) دست یازیده و در فاصله سال های 1935-1933 حدود 5/25 میلیارد رایش مارک صرف آن کرده است. این را هم باید توجه داشت اعتبار که در 1934 برای راه سازی منظور شد کمتر از سرمایه ای بود که در سال های 1927-1935 برای خانه سازی و حمل و نقل به مصرف رسید. (توضیح این که بسیاری از مقامات محلی در بیش تر این فعالیت ها در سال های حکومت وایمار مسئولیت داشتند که از نظر کسانی که تحت تأثیر اقدامات اقتصادی نازی قرار گرفته اند، نادیده نمانده است.)بهبود اوضاع درتمام بخش ها به سرعت انجام نگرفت و فقط سطح اشتغال در صنعت ساختمان در 1935 به حد سال 1928 رسید اما تولید ابزار ماشین در 1935 از 1928 پیشی گرفت.
    برای ایجاد شغل در وهله ی نخست،* تعدادی از ادارات دولتی که هر کدام دارای نمایندگی هایی نیز بودند، تأسیس شدند و سپس، هزینه های نظامی ـ هر چند که بسیای از آن ها از سال های نخستین حکومت رایش در پوشش طرح های ایجاد کار عرضه شده بود ـ را در فاصله سال های 1933-1935 افزایش دادند، بطوری که در فاصله سال های مذکور، حدود 5/2 درصد از درآمد ناخالص ملی آلمان، صرف تجدید تسلیحات شد ـ دو برابر مبلغی که دراجرای طرح های مربوط به ایجاد کار به مصرف رسید. شکوفایی 1936-1938 به تمام معنی و در واقع یک (شکوفایی تسلیحاتی) بود که در رفع مشکل بیکاری تاثیری بسزا داشت اما برای نوسازی اقتصاد آلمان و یا بهبود و رفع نقایص ساختاری آن کاری نکرد. در 1939، اقتصاد آلمان از کمبود نیروی کار ماهر و مواد خام و سرمایه در فشار بود . کالاهای مصرفی وضعش بهتر شد. کارخانه ها تولیدات خود را افزایش دادند اما با کاهش کیفیت آن ها و نه از طریق تغییرات فن آوری. بسیاری از پس اندازهایی که در سرمایه گزاری ایجاد شد از طریق نرخ های مبادلاتی کاذب،*کنترل قیمت ها، و محدود کردن سهم درآمد ملی حاصل از دستمزد ها بود. فقط می شود گفت که اقتصاد آلمان پس از 1945 اقتصادی نوین شد.
    عدم تساوی ثروت،* مالکیت املاک و تغییرات شیوه ی زندگی در آلمان نازی همچنان ادامه می یافت و مانع از آن می شد که از هر نوع دگرگونی اساسی در ساختار جامعه به طور جدی سخنی به میان آید. اما هنوز مطلب تمام نیست زیرا امکان این بحث هست که نازی ها در ایجاد «اجتماع مردمی» مورد نظر خود،* عملاً توفیق کامل یافتند، مردم آلمان،* پشت سر هیتلر به وحدت رسیدند و بر پراکندگی ها و وفاداری های سنتی فائق آمدند. بدین سان،*ایدئولوژی نازی و تبلیغات آن بر روی شکاف های واقعی اجتماعی و اقتصادی پرده ای کشیدند. این نظری است که از سوی دیوید شون بام و دیگران ابراز شده است. این عقیده که آلمانی ها به چنین توفیقی نایل شدند لازمه اش این است که میلیون ها آلمانی عقاید و ارزش های معنوی خود را عوض کرده باشند. مشکل از همین جا آغاز می شود: ما از کجا بدانیم که «آلمانی هادر فاصله سال های 1933-1945 چگونه فکر می کردند و چه نوع احساسی داشتند؟ در این مورد، نمی توان دیده بر هم نهاد و طبیعت تروریستی دولت نازی و نظارت سخت و دقیق آن را که نسبت به تمام مردم اعمال می کرد. نادیده گرفت و از این واقعیت غافل ماند که چگونه وزارت تبلیغات تحت رهبری گوبلز هر نوع تظاهرات عمومی و خواست های مردم را زیر نظر داشت. بدون اتحادیه ها و گروه های مستقل فشار که حامی و نماینده مردم باشند، *آلمانی هایی که جرأت می کردند آشکارا از رژیم انتقاد کنند محکوم به زندان، بازداشت در اردوگاه های عمومی، اعمال خشونت از سوی گروه های حمله (SA) و نگهبان (SS) و حتی مرگ، بودند. در چنین شرایطی، مایه گمراهی است که چنین پنداریم که نبود مخالفت یا مقاومت آشکار نسبی، و به معنی پذیرش خاموش یا موافقت با هدف های حزب و حکومت در رایش سوم، *بود (در واقع هر دوی آن، بیش از آن چه تصور می شود وجود داشت).
    فشارها علیه مخالفان در نتیجه دو عامل دیگر، *افزایش یافت. هنگامی که نازی ها در 1933 به قدرت رسیدند در حدود 6 میلیون آلمانی بیکار بود. بر رغم تشویق هایی که زنان را واداشت کارخانه ها را ترک گویند و از این راه،* شغل هایی برای مردان آزاد شد، *بر رغم نام نویسی در سازمان های نظامی و ایجاد خدمات کارگری و 6ماه خدمت اجباری که برای مردان جوان الزامی شد و با وجود مکتوم نگهداشتن آمار بیکاران (کاری که تنها منحصر به نازی ها نبود)هنوز در آغاز سال 1936 آلمان 2 میلیون نفر بیکار داشت. فقط در نتیجه شکوفایی اقتصادی بود که بیکاری یکباره از میان رفت. دولت و حزب ناسیونال سوسیالیست در امور بیکاران خاصه خرجی و از آن،* به سود خود استفاده می کردند. برای مخالفان رژیم چندان آسان نبود تا برای خود کاری پیدا کنند اما کسانی که در حزب نازی و یا در «گروه جوانان هیتلر» عضو بودند تقدم و امتیازاتی داشتنند و این خود، یکی از عواملی بودکه موجب گسترش وسیع این دو سازمان پس از ژانویه 1933 شد. در این زمان«گروه جوانان هیتلر» بیش از 55/000 نفر عضو داشت اما در پایان همین سال،* در حدود نیمی از جوانان آلمانی بین 10 تا 14 ساله به آن سازمان پیوستند و در پایان 1935 شمار آنان به بیش از چهار میلیون نفر رسید. گسترش تشکیلات حزب ناسیونال سوسیالیست هم از آن کم نداشت و در فاصله 1933 تا پایان 1934 بر شمار اعضای آن دویست درصد افزوده شد. در 1939، آن حزب دارای قریب 5 میلیون نفر عضو بود. بدیهی است برای پیوستن سریع به این تشکیلات، عللی چند وجود داشت اما شکی نیست که جاذبه های دست یافتن به مشاغل و فرصت طلبی کشش بیش تر داشت. عامل دومی که سلطه ی نازی های را بر جامعه آلمان تقویت کرد برپایی جنگ جهانی دوم در 1939 بود. مقاومت در مقابل حکومت در زمان جنگ به سادگی نمی توانست تنها مخالفت با سیاست های خاصی تعبیر شود بلکه آن را خیانت به کشور تلقی می کردند؛ و در هر حال، طبیعت تروریستی رژیم در طول دوران جنگ، روی خود را بهتر نشان داد. شمار جنایاتی که به صدور رأی اعدام منجر شد از سه مورد، به 46 مورد رسید و بیش از15/000 حکم محکومیت از این نوع،* در زمان جنگ از سوی دادگاه های آلمان صادر شد.
    ادعا نمی شود که رایش سوم منحصراً بر اساس سیاست فشار و اختناق استوار بود. بلکه یک رشته از سیاست های آن مورد تایید بخش های وسیعی از جامعه آلمان قرار گرفت. هر چند باید افزود که این تجدید سازمان های که از سوی رهبران نازی صورت می گرفت درک اهمیتش برای افراد عادی از زن ومرد، چندان آسان نبود بنابراین،* سکوت آنان را هم نمی توان در همه حال به علامت رضا تلقی کرد. رابطه بین حکومت و مردم آلمان، از دیدگاه گروه های مختلف،* قابل بررسی و مطالعه است. در این مقوله،* دو منبع کم و بیش غیرعادی به کمک ما می آیند: گزارش های محرمانه ای از گشتاپو(پلیس مخفی دولتی) و گزارش های دیگری از حزب سوسیال دمکراتیک که در تبعید بود و گزارش های :SOPADE» نامیده می شد. هر دو رشته گزارش ها که اختلافاتی با یکدیگر داشتند حاوی نکات کافی و جالبی بود و تا حدی مورد اعتماد و اطمینان و به خصوص از این که منبع خبری آن ها از یکدیگرجدا بود، بیش تر جلب اعتماد می کرد و غالباً نتیجه گیری های آن ها از وضع مردم و عقایدشان در 1933-1945 مشابه هم بود.
    تجزیه و تحلیل رابطه بین ارتش و حکومت در رایش سوم؛ نشانه هایی را آشکار می سازد که می توان نظیر آن ها را در گروه های دیگر و سازمان ها در رایش سوم مشاهده کرد. نخست این که یک رشته کامل از سیاست هایی وجود داشت که فرماندهی عالی ارتش می توانست کمابیش خود را با آن همسان سازد. در این باره می توان از جمله از کمونیست ها و سوسیال دمکرات ها،* تأیید و تاکید سنّت های خانوادگی و ارزش های اخلاقی، نابود کردن سیاست های تفرقه برانداز در حکومت وایمار، افزایش اعتبارات مالی نظامی، تجدید تسلیحات،* افزایش سربازگیری و تعالی عظیمت ملی از طریق تحقیر و تخفیف شرایطی که عهدنامه ورسای به وجود آورده بود، یاد کرد. این ها ارزش هایی بودندکه نه تنها وزارت جنگ بلکه طبقه متوسط آلمان هم در حدّ وسیع با آن ها همراه بود. کشمکش بین حزب ناسیونال سوسیالیست و هیتلر و ارتشیان نخستین بار وقتی درگرفت که پیشوا در امور نظامی مداخله کرد و یا هنگامی که ژنرال های ارشد و از جمله لودویک بِک(37) بیم آن داشتند که سیاست خارجی هیتلر با شکست مواجه شود، چنان که در 1936 در مسأله تجدید تسلیح نظامی راین لند،* در مبارزه طلبی با عهدنامه ورسای، پیش آمد و دو سال بعد در بحران الحاق اتریش و سودت به آلمان(این مخالفت یک اقدام اصولی علیه سیاست نازی نبود، جنبه معنوی هم نداشت، *بلکه صرفاً* بر علایق و نظریات خاص نظامی مبتنی بود.)در هر حال،* وقتی بریتانیا و فرانسه در واقعه چکسلواکی هیتلر را آرام کردند و تسلّی بخشیدند و موقعیت و حیثیت او بیش تر تقویت شد، طرح های «بِک» هم بی تأثیر در گوشه ای افتاد.
    بسیاری از مخالفت های ارتشیان با هیتلر در دوران جنگ از انگیزه های مشابه ناشی می شد یعنی بروز خشم و آزردگی بر اثر مداخلات هیتلر در امور نظامی و ترس از این که این مداخلات موجب شکست شود. اما گاه در بین ارتشیان مسائلی که بیش تر جنبه انضباطی و یا اخلاقی داشت نیز مایه اختلاف می شد مانند ابراز نفرت از اعمال خشونت و وحشی گری های فرماندهی نازی. این نوع مخالفت که مولتکه و اشتوفن برگ هم در آن دخالت داشتند، با عوامل دیگری در بین سازمان های کلیسا و حتّی در بین سوسیالیست ها، همراه شد و در ایجاد توطئه علیه جان هیتلر در 1944،* نقش موثری ایفا کرد.
    مخالفت مشابهی با هماهنگی با بعضی از سازمان ها، در تقابل با بعضی از مظاهر سیاست نازی ها به صورت اصولی، از سوی کلیساهای آلمان به وقوع پیوست. کلیسای پروتستان (منسوب به لوتر) نوعی اطاعت سنّتی به اقتدار سیاسی داشت و دارای بستگی های نیرومند تاریخی با دولت محافظه کار پروس بود. از سوسیالیسم نفرت داشت، *وهمراه با نازی ها به سنّت های اخلاقی و ارزش های خانوادگی پای بند بود و به هیچ وجه نمی خواست به اعمال گناه آلود و دنیا پرستانه جمهوری وایمار آلوده شود. به همین سبب، *از استقرار غرور و افتخار ملی به شدت حمایت می کرد. با این همه، رفتار کلیسای پروتستان نسبت به رژیم نازی و سیاست های آن، همواره یکسان نبود. برخی که خود را «مسیحیان آلمان» می نامیدند، از نظام نازی کاملاً* حمایت می کردند و به عنوان «گروه حمله (SA) کلیسایی» نامیده می شدند. آنان بر این عقیده بودند که مسیحیت در اصل یک دین برخاسته از درون مردم نژاد شمالی است که بر اثر اعمال نفوذهای یهودیان به فساد کشیده شده است(بگذریم از مسائلی که درباره شخصیت تاریخی مسیح مطرح بود) و این که آلمان حامل پیام الهی است و مشکل یهود باید یکباره حل و فصل شود. به طور کلی، این گونه افراد عجیب تنها در کلیسای پروتستان نبودند. از یک سو، *سران کلیسا عموماً در پی آن بودند که از ایجاد کشمکش با رژیم به پرهیزند،* بی آن که همه دیدگاه های آن را مورد تایید قرار دهند ـ که بی شباهت به روش کلیساها در بعضی از بخش های اروپای شرقی پیش از 1989 نبود). از دیگر سو، مانند نظامی ها، *وقتی نازی ها به صورت بسیار افراطی و شرک آمیز شروع کردند به مداخله در امور داخلی کلیساها، آرام نماندند. از این رو، در درون و در بین طبقات پروتستان های آلمانی مخالفتی اصولی ایجاد شد که خشونت و بی رحمی،*خداناشناسی و نژادپرستی حکومت نازی را محکوم می کرد و «کلیسای (گرفتن اعتراف)» را مستقر ساخت که نماینده بسیار معروف آن دیتریش بن هوفر (38) بود که به مقاومت سخت در مقابل هیتلر قد برافراشت. پس می بینیم مکه رفتار پروتستان ها نسبت به هیتلر در رایش سوم یک نواخت نبود. بعضی از سیاست های آن را پذیرا شدند و برخی را طرد کردند. این مطلب که نازی ها توفیق یافتند اتحاد و هماهنگی اعتقادی و اعترافی پروتستان های آلمان را از بین ببرند، *به طور قطع صحت ندارند، چنان که وقتی در 1934 دو تن از کشیشان پروتستان بازداشت شدند، تظاهرات خشمگینانه ای برای آزادی آنان برپا شد.
    با توجه به تعهد هیتلر و رژیم او در برابر کلیسای کاتولیک رم، وفاداری کلیسای کاتولیک نسبت به رژیم نازی مشکل بود . گرچه امضای سریع یک قرار داد میان پاپ و رایش سوم در 20 ژوئیه 1933 از شدت تیرگی روابط رژیم با کاتولیک هاست(39). افزون بر آن، وقتی که حملات نازی ها به کمونیست ها و سوسیال دمکرات ها بالا گرفت، کلیسا هماهنگی خود را با آن نشان داد و به شدت و موکداً از معنویات سنتی حمایت کرد و با دیدگاه های نازی از جمله با نقش زن و مسائل خانوادگی در جامعه آلمان، *هم سوئی نشان داد و نیز از دمکراسی کثرت گرا و نفاق افکن وایمار رضایت نداشت و به نوعی دولت متحد به هم پیوسته، آن سان که در 1931 وجود داشت و مورد تأیید پاپ هم بود، *دل بسته بود. اما اقدامات نازی ها در سال های 1936-1941 بر ضد پاپ و مداخلات آنان در مدارس و تشکیلات جوانان و اذیت و آزارکشیشان، موجب شد که کلیسای کاتولیک به صورت سازمان یافته با حکومت نازی ها به مبارزه و ستیز برخیزد. در بعضی موارد، مخالفان دستاویزی معنوی در اختیار داشتند و یکی از نمونه های بارز آن، *موضوع «اتونازیا»[قتل به خاطر ترحم] بود که از سوی نازی ها اعمال می شد. اسقف اعظم فون گالن(40) در شهر مونستر آشکارا این کار را محکوم کرد و رژیم به ناچار از قتل کسانی که از لحاظ جسمی و روحی علیل و در شرایط بد ظاهراً غیر قابل علاجی بودند، *خودداری کرد (اما این مبارزه همچنان به طور خصوصی ادامه یافت). بعضی از کشیشان کاتولیک مانند آلفرد دلپ(41) در مقاومتی که علیه هیتلر ایجاد شده بود و به توطئه برای قتل هیتلر در ژوئیه، 1944 منجر شد، شرکت داشتند. یک بار دیگر این گونه اقدامات کارساز شد و اجتماع کاتولیک آلمان وفاداری خود را به کلیسا نشان داد. توقیف کشیشان سرشناس و جمع آوری صلیب ها از کلاس های درس آغاز گردید و اقدامات دیگر در این زمینه موجب شد که در مناطق کاملاً کاتولیک نشین،* سروصدای مردم بلند شود. تظاهراتی برپا شد، مادران از فرستادن فرزندان خود به مدارس خودداری و تهدید کردند مالیات های خود را نخواهند پرداخت، در چنین شرایطی، مقامات محلی حزب نازی ناگزیر شدند کوتاه بیایند.
    ارتش و کلیسا نمونه های بسیار آشکاری از مخالفت وناخشنودی از رایش سوم بودند و این امر بر حسب اتفاق نبود. در هر دو مورد (ناخشنودی و مخالفت)،* تشکیلاتی در درجات مختلف از اقتدار و خودمختاری وجود داشت و می توانست از لحاظ تشکیلاتی پشتوانه خوبی در حمایت از اقدامات مخالفت جویانه باشد. اهمیت آن ها هم به همین امر وابسته بود. اما در خصوص طبقه کارگر آلمان، برعکس،*برای مقاومت جمعی،*از نظر تشکیلاتی یک چارچوب مشخص وجود نداشت. تمام اتحادیه های کارگری و احزاب سیاسی( سوسیالیست و کمونیست) با آن تشکیلات منظم و تعلیم یافته،*نابود شده بودند. نیز باید گفت این طبقه کارگر آلان بود که،*به استثنای اقلیت های چشمگیر نژادی، آتش خشونت و فشار نازی را شعله ور ساخت و بار ان را بدوش می کشید با این حالا شمار بسیاری از آلمانی ها به دلیل مخالفت سیاسی، بازداشت و زندانی شدند یا در اردوگاههای کار اجباری به کار پرداختند.هر دو حزب سوسیالیست وکمونیست بار دیگر و در تمام دورانی که رایش سوم در قدرت بود،*به مخالفت های زیرزمینی ادامه دادند که پس از 1945 علنی شد.(جالب است که این جنگ سرد بود،* و نه حکومت نازی، که حزب کمونیست را که هنوز در بعضی از شهرهای منطقه روهر که تحت سلطه بریتانیا بود و پس از جنگ هم بیش از 20 درصد هواخواه داشت، و از میان برد.) (البته بیشتر کارگران عملاً در مقاومت های خطرناک شرکت نمی کردند اما بیشتر مورّخان هم رأی هستند که حکومت [جمهوری آلمان] هرگز توفیق نیافت حمایت فعال آنان را به سوی خود جلب کند. آنان بیشتر به زندگی خصوصی خود روی آورند و درگوشه گیری و انزوای تلخ عمر به سر بردند.
    از گزارش گشتاپو و اخباری که از حزب سوسیال دمکرات در تبعید به دست آمده است معلوم می شود که درسال 1935 تا اوایل 1936 درباره قیمت مواد غذایی، نارضایی شدیدی وجود داشته است. حتی در میان کسانی که در 1935 برای ساختن اتوبان ها مشغول کار بودند، با وجودی که مجازات قانونی سختی مقرر بود، اعتصاباتی صورت گرفته است. ممانعت هایی که برای اقدامات مخالفت آمیز جمعی وجود داشت، بسیار جامع و سخت بود و به همین جهت، چنین فعالیت هایی به ندرت صورت می گرفت. از دیگر سو، در 1937-1938 به علت بی انضباطی صنعتی (مثلاً کارکردن به کندی و یا غیبت از محل کار) اختلالاتی پیش آمده بود که حکومت را بسیار نگران و ناراحت می کرد تا به حدّی که آن اقدامات را چون اعمال جنایی تلّقی می نمود. شاید درست نباشد که این رویدادها را مخالفت سیاسی تعبیر کنیم، ولی نشان می دهد که کارگردان هنوز هم از موقعیت خویش به عنوان این که کارگر هستند، آگاهند ـ تعجبی هم ندارد ـ و نتوانسته اند افسانه «اجتماع مردمی» را هضم کنند.
    هر چند که موضوع طبقه کارگری آلمان مجموع تاریخ آلمان نیست اما انعکاسی از دیدگاه هایی سیاست نازی را حتّی در این بخش هم می توان دیدکه نسبت به کارگران نظر مثبت داشته است. بااین که کارگران نسبت به انگیزه های رژیم با سوءظن می نگریستند، *فعالیت های تفریحی و مرخصی هایی را که وسیله سازمان «توانایی از راه شادی» مهیا می شد با روی خوش پذیرا بودند. کسانی که پس از بیکاری نخستین موفق می شدند کاری پیدا کنند، *نسبت به حاکمان جدید،* احساس سپاس داشتند. کسانی که سرانجام از دریافت مزایای کار بهره مند می شدند و آنان که مشاغل بالاتری مانند امور بازرسی را به دست می آوردند(بخصوص در زمان جنگ که کمبود شدید کارگر محسوس بود و از اسیران جنگی خارجی استفاده می شد) موجب می شد که از نارضایی و آزردگی آنان جلوگیری شود. در چنین حال و هوایی، عامل«نسل»، پا به میان گذارده است. کاملاً روشن است که کارگران نسل قدیمی و وابسته به فرهنگ کمونیست ها و کسانی که تحت تعلیمات خرده فرهنگ سوسیال دمکرات ها بودند به آسانی پیام نازی را به گوش نمی گرفتند. برعکس، کارگران جوان تر که از چنین سابقه ای محروم بودند واز اصل «دستمزد در برابر کار» بهره مند می شدند،* از نازیسم تصویر بسیار روشنی در ذهن خویش داشتند. با کمک همین جوانان آلمانی بود که ایدئولوژی نازی و تشکیلات آن، از جمله به جوامع روسایی راه باز کرد.[42]
    دراین که بیش تر، جوانان بودند که از هیتلر پیروی می کردندو نسل قدیمی که به طبقه و اعتقادات خود وفادار مانده بودند، ظاهراً جای بحث نیست.
    اما این هم سخنی به جاست که نازی ها نتوانستند همه را به دنبال خود بکشانند. رژیم علیه زشتی های موزیک سووینگ (43) (امریکایی و مبتذل) و بدتر از آن علیه موزیک جاز( که آن را متعلق به سیاهان امریکا می دانست)تبلیغات بسیار کرد اما این تبلیغات هم مانع این نشد که بعضی از جوانان متعلق به طبقه متوسط به آن گوش ندهند. ظاهراً نمی توان این پدیده «سووینگ جوانان» را به مخالفت با رژیم تعبیر کرد اما این هم یکی دیگر از واقعیات است که حاکمان آلمانی نتوانستند مردم را از آن چه دوست داشتند جدا کنند و دیدگاه های خود را به آنان تحمیل نمایند. از این جهت،* لازم بود در بخش هایی از شهرهای بزرگ فشار بیش تر وارد آورند؛*جاهایی که طبقه کارگر در حاشیه خیابان ها به راه روی می پرداختند و کلماتی تحریک کننده مانند(ناواهو)(44) و نظایر آن بر زبان می آوردند که از ساخته های هالیوود بود و نه آلمانی. این افراد که به «دزدان دریایی»(45) مشهور شده بودند،* آن چه را که در نظر رژیم، ارزشمند بود،* رد می کردند و آوازهای مبتذل امریکایی را به سبک سرودهای سازمان جوانان هیتلری می خواندند ـ سازمان که شهرت چندانی نیافت و با پیر شدن هیتلر،* ساختاری دیوانسالارانه پیدا کرد و کاملاً* نظامی شد. فعالیت ها و راه و رسم زندگی این گروه ها را مقامات نازی برای خود تهدید آمیز می دیدند و بدین جهت،* در دسامبر 1942 حدود هفتصد نفر از آنان را جمع آوری کردند و شماری از رهبرانشان راهم به دار آویختند. در 1944،* در کلن،* بعضی از اعضای این گروه، حتی به سربازان فراری و زندانیان جنگی که گریخته بودندو کارگران خارجی که با نیروهای منظم نظامی در جنگ و گریز بودند، ملحق شدند.
    ظاهراً این «دزدان دریایی» نه گروه مشخصی از جوانان آلمانی بودند و نه به طور کلی از مردم عادی آلمان، و تا آن جاکه به حد کافی اطلاع پیدا کرده ایم در رایش سوم یک عقیده ثابت و ریشه دار وجود نداشت ومردم به اندازه ی کافی «شستشوی مغزی» نشده بودند که از هر جهت، معرف آن چه نازی می خواست، باشند. تبلیغات نازی ها پیش و بعد از کسب قدرت، معمولاً در جاهایی با توفیق همراه بود که بر روی تعصب های ملی و ارزش های موجود در طبقه ی متوسط جامعه ی آلمان تکیه می کرد؛ موضوعاتی چون ملی گرایی، *ضدیت با سوسیالیسم و ارزش های خانوادگی. متاسفانه باید پذیرفت که پاکسازی خانه بدوشان،* خلاف کاران و کولی ها،*از حاشیه خیابان ها، *مورد رضایت و حمایت همین طبقه از جامعه آلمانی بود. اما وقتی که رژیم با دلبستگی های ملی به مخالفت بر می خاست و یا البته در آن جا که در امور کلیساها مداخله می کرد، توفیقی نداشت،*حتی در میان طبقه کارگر. بعضی از وجهه های رژیم، بیش تر مردمی و مقبول بود. در حالی که دوران رکود و کمبود کالاهای اساسی در صدای شکایت و نارضایی مردم را بلند کرد، *توفیق نسبی اقتصادی در سال های 1936-1938 موجب جلب نظر و رضایت خاطر آنان شد. با آن که حزب نازی وعملیات خودسرانه کارکنان آن بطور فزاینده نفرت مردم را برانگیخت، شهرت و محبوبیت هیتلر بیش از انتظار بسیار بالا رفت. البته یکی از علل بسیار مهم آن، *موفقیت هایی بودکه او در سیاست های خارجی حاصل کرده بود که کاملاً* به شخص خود او مربوط می شد. اما حتی در این مورد هم،*عامّه مردم مسائل را از یک بُعد نمی دیدند. نظامی کردن مجدّد منطقه راین لند، *الحاق اتریش و اشغال چکسلواکی نه تنها از این نظر در جامعه آلمان مقبول افتاد که برای کشور افتخار و سربلندی به همراه آورد،* بلکه بیش تر بدین علت بودکه این افتخارات بدون جنگ وخون ریزی، به دست آمد. تمام قرائن مشعر بر این بود که در سرتاسر آلمان،* وحشت و هراس سایه افکنده بود؛* هراس از تجدید حوادث 1914- 1918 و بروز عکس العمل هایی در تقابل با تجاوز به لهستان، در اوایل سپتامبر 1939. پس از آن پیشرفت های سریع و به نسبت بدون خون ریزی آلمان در 1929 -1940،*نخست در لهستان و بعد در بخش غربی اروپا، هیتلر را به اوج قدرت و شهرت رسانید. اما در حمله ی آلمان به روسیه در 22 ژوئن 1941، *بار دیگر ترس و اضطراب همه جا را فراگرفت. بدیهی است شکست های پیاپی ارتش آلمان و شدت یافتن بمباران شهرهای این کشور توسط متفقین،*موجب آشفتگی روحیه مردم و سلب اعتقاد و ایمان نسبت به پیشوا شد علتش هم این بود که این ایمان و اعتقاد بر اثر موفقیت های پی در پی هیتلر به وجود آمده بود. جاذبه شخصی، دیگر باشکست سازگار نیست و دوام نمی آورد. البته باید گفت حتّی در این مورد هم، *بر طبق مصاحبه های امریکایی ها که در پایان جنگ برملا شد، *لشکریان صف مقدم جبهه به هیتلر همچنان وفادار ماندند.
    در میان کشمکش ها،*رقابت ها و هم چشمی ها که در رایش سوم رواج داشت، *«افسانه هیتلر» یک عامل وحدت بخش بود. این عامل، نخست در حزب ناسیونال سوسیالیست رشد کرد و بعد در میان مردم گسترش یافت و بعد به خصوص در فعالیت های وسیع وزارت تبلیغات گوبلز رخنه کرد. ولی منشأ آن، فراتر از کامیابی های سیاست خارجی و پیروزی های نظامی در سال های 1936-1942 بود. واقعیت شایع این بود که هیتلر را نماینده وحدت ملی و معرّف آن همبستگی و هماهنگی می دیدند که در روزگار جمهوری وایمار یکباره رخت بربسته بود. افزون برآن،* هیتلر مردی بود که از میان مردم برخاسته بود و کسی نبود که فقط به وسیله تبلیغات و اظهارات امثال گورینگ درخشیده باشد و هم از فساد و نفع طلبی شخصی، که از مشخصات بسیاری از کارگردانان حزب نازی در فاصله سال های 1933- 1945 بود،*کاملاً* فاصله داشت.(46) شگفت آورتر از همه این است که جامعه آلمان او را تجسم نظم و قانون می دیدید (تصویری که بیش تر از انحلال گروه حمله (SA) و کادر رهبری آن در سال 1934،*در «شب شمشیرهای آخته»،*در ذهن ها نقش بسته بود،* و هیتلر در مقایسه با آدمکشانی که به جان و مال مردم افتاده بودند، آدمی معقول ومیانه رو جلوه می کرد.[47]
    رایش سوم نظامی قوی و سرکوبگر برپا داشت و در راه نیل به هدف هایش بسیار عملی و کارا بود. در طول جنگ جهانی دوم با سیمایی بسیار وحشیانه ظاهر شد؛ وقتی که معدودی از بازداشت شدگان قانونی را که جان بدر برده بودند ـ وعده آنان واقعاً* قلیل بود ـ آشکارا و بدون ذره ای ترحم، به هنگام تصرفات نظامی و یا کشتار جمعی، به قتل رسانیدند.
    پی*نوشت*ها:
    1. Wilhelm Frick
    2. Stahlhelm
    3. Enabling
    4. Jeremy Noakes
    5. Quoted in Noakes and Pridham(1983-7),vol.1,pp.124ff.
    6. Brunswick
    7. Vulkan
    8. Stettin
    9. von Epp
    10. On the consolidation of Nazi rule see Kershaw (1991), ch.3.
    11. Robert Ley
    12. Dachau
    13. The terroristic nature of the Nazi state is analysed in Bracher (1973), Buchheim(1968) and Gellately(1990)
    14. See Kershaw (1991),ch.3.
    15. (Bertolt Brecht (1956-1898، شاعر و نمایشنامه نویس آلمانی.-م.
    16. The disruption of family ties is described in the chapter by Wilke (in Bessel (ed.)(1987.
    17. Konstantin von Neurath (1956-1873)وزیر خارجه آلمان نازی که در دادگاه نورنبرگ به 15 سال زندان محکوم شد.-م.
    18. Yoachim von Reibentrop (1946-1893) سفیر آلمان در لندن و وزیر خارجه آلمان نازی که بر طبق رای دادگاه نوربنرگ به دار آویخته شد.
    19. Albert Speer
    20. Baldur von Schirach
    21. Reinhard Heydrich
    22. Hans-Heinrich Lammers
    23. مقام او در ردیف وزیر بود.-وم
    24. Berchtesgarten
    25. Hans Mommsen
    26. Werner Faitsch
    27. Brauchtisch
    28. Keitel
    29. sudeten[ایالتی در شمال چکسلواکی]
    30. The poycratic, even chaotic, nature of Nazi rule is analysed in Bessel and Feuchtwanger (1981), Caplan(1988), Hrischfeld and Kettenacker (eds)(1981), Kershaw (1991), Mason(1981) and Noakes (1980).
    31. David Schoenbaum
    32. Maltke
    33. Stauffenberg
    34. On the issue of whether there was a social revolution in the Third Reich see Hiden and Farquharson (1983), Kershaw (1989b), Neumann(1944) , Noakes and Pridham (1983-7),vol.2, and Schoenbaum(1966).On ,(agriculture see Farquharson(1976);on big business see Gillingham (1985 Hayes (1987), Overy (1982) and Schweitzer(1964); on labour see Hoffmann (1974), Mason(1966, 1977, 1992) and Merson (1985); on women see Koonz(1987) and Stephenson (1976). The sterilisation programme is treated in the chapter by Noakes in Bessel (ed.)(1987).
    35. Harold James
    36. James (1986), p.354. The rest of the account of Nazi economic performance is heavily dependent on this book.
    37. General Ludwig Beck
    38. Dietrich Bonhoeffer
    39. اشاره به تایید دولت صنفی موسولینی توسط پاپ پس از امضای قراردادهای لاتران است.- و.
    40. von Galen
    41. Alfred Delp
    42. On public opinion in general see Kershaw (1983). For the army see Cooper (1978), Deist (1981), Muller (1984) and O,Neill (1966). On the churches see Conway (1978), Erikson (1977) and Helmrich (1979). On labour see Hoffmann (1974), Mason (1966, 1977 , 1992) Merson (1985) and Peukert (1987). Youth is dealt with in Peukert's chapter in Bessel (ed.) (1987) and in Koch (1975). The penetration of rural communities by the Nazis is discussed by Wilke in Bessel (ed.)(1987).
    43. swing؛ نوعی رقص با موسیقی جاز امریکایی. این نوع رقص پس از جنگ جهانی اول در امریکا و اروپا رواج یافت. ـ و.
    44. Navahoes[چند سرخ پوست در امریکا]
    45. Raving Dudes
    46. پس از مرگ آدولف هیتلر، در حساب بانکی او فقط مبلغ ده هزار مارک ( بابت چاپ کتاب «نبرد من» وجود داشت.-و.
    ♥ مخاطب ♥. . . !

    نوشته هایم را که می خوانی . . .

    نه لبخند بزن . . .

    نه اشک بریز . . .

    نه سخنی بگو . . .

    هیـــــــــچ . . .

    تنها
    سکــــــــــــــوت کن . . .سکوت !

    و بیاندیش در لابلای هر واژه

    چــه دردی نهفته است !!!
    -------------------------------------
    همیــشه تو دلــت میگفــتی:
    این مــگه باچــند نــفر دوســته که همیــــشه آنلایــنه؟
    یه جمــله همــیشه یادت باشــه:

    همیــشه آنلایــن تــرین ها تنــــهاترینــــند








  2. 3 کاربر از پست مفید DayaN سپاس کرده اند .

    EmanoeL (دوشنبه ۱۳ شهریور ۹۱)

  3. #2
    مدیر سایت

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ [ ۱۱:۴۸]
    محل سکونت
    Faye Alsmavat and earth
    نوشته ها
    2,286
    امتیاز
    86,338
    سطح
    1
    Points: 86,338, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryTagger First ClassYour first GroupThree FriendsCreated Album pictures
    نوشته های وبلاگ
    1126
    سپاس ها
    487
    سپاس شده 2,941 در 1,277 پست
    حالت من
    Shad

    جمهوری وایمار و ظهور نازیسم

    شماری از وقایع سنتی که موجب فروپاشی جمهوری و ایمار و ظهور نازیسم شد ، از جمله مشکلاتی است که دمکراسی تازه پا گرفته در مدت کوتاهش ـ (البته نه به کوتاهی عمر رایش سوم) ـ با آن ها روبه رو شد .از جمله ، می توان از مشکلات سیاسی و اقتصادی نام برد که از عهد نامه ورسای ناشی می شد ، مشکلاتی نشأت گرفته از قانون اساسی جدید آلمان ، نبود اتفاق نظر دموکراتیک ،وجود تورم در سال های نخستین جمهوری وایمار و رکود اقتصادی در پایان عمر آن . در یک کلام ، مشکلات حکومت وایمار یکی پس از دیگری بر روی هم انباشته شد تا به نهایت رسید ، شاید هم تا آخرین حد توان ، تا آنجا که پشت حکومت را خم کرد . مقابله با چنین مشکلاتی کار بسیار دشواری بود و به یقین باید گفت همه آن ها واقعی بودند و بزرگ . جا دارد در این جا سخنی به احتیاط گفته شود و تفضیل آن باشد برای بعد: همه این مشکلات یکباره در یک زمان روی آور نشد . مثلاً جمهوری وایمار در سال های نخستین با تورم روبه رو شد و مدام زیان هایی به بار آورد تا این که آن بحران و رکود 1929 ـ 1933 فرا رسید که نه تنها قیمت ها را بالا نبرد بلکه آن را پایین آورد . این مسأله پرسش هایی را که از لحاظ گاهشماری تاریخی مهم است مطرح می کند: چگونه است که حکومت جدید آلمان توانست از تورم اقتصادی جان بدر برد اما در رکود درماند؟ چطور شد که آن حکومت در اوایل دهه 1930 یکباره از هم پاشید و نه در فاصله سال ها 1919 ـ 1923؟ و چرا حزب نازی تا اواخر دهه 1920 از لحاظ سیاسی آشفته و پراکنده بود؟ بدیهی است که این پرسش ها ، به علت مشکلاتی که وجود داشته و به موقع مورد بررسی قرار نگرفته ، بی جواب می ماند .
    شکی نیست که جمهوری وایمار در شرایط دشواری تولد یافت ـ و در واقع؛ در شرایط پس از شکست و قبول حقارت ملی . همین کافی بود که سیاست مداران دمکراتیک و سوسیالیست را که «از پشت به آلمان خنجر زده بودند»در چشم راست گرایان آلمانی خوار و خفیف کند . ترس ملی گرایان از دیگر سو ، به علت انقلاب آلمان در نوامبر 1918 بود که در پی آن ، تشدید جنبش کمونیستی توده ، بالا گرفت . وقتی شرایط تحمیل شده عهدنامه ورسای در تابستان 1919 اعلام شد خشم آنان دیگر حدّ و مرزی نمی شناخت . بر طبق متن این عهد نامه (به اصطلاح در بخش تقصیر) فقط قدرت های مرکزی(آلمان اتریش ـ هنگری) مسئول آغاز جنگ ، در اوت 1914 ، شناخته شدند ، آلمان محکوم به پرداخت مبلغ هنگفتی به عنوان غرامت جنگ به کشورهای متفق شد و این خود تحمیلی بود به اقتصاد کشور که سخت در فشار بود . افزون بر آن ،مستعمرات آلمان به دست فاتحان جنگ افتاد ، بخشی از سرزمین های شرقی به لهستان واگذار شد ، یک راه میانی بین پروس شرقی و بقیه آلمان به وجود آمد و همچنین آلزاس و لرن به فرانسه پس داده شد . اهمیت از دست رفتن این مناطق تنها به خاطر جریحه دار شدن غرور ملی نبود . بخش هایی از سیلیزیا که به دولت جدید لهستان ملحق شده بود ، ذخایر ارزشمند زغال سنگ داشت . آلزاس داری صنعت مهندسی پیش رفته در بافندگی بود و لُرَن ، شاید مهم تر از همه ، معادن آهن و سنگ آهن داشت که مواد خام صنعت فولاد منطقه ی «روهر» را تامین می کرد . عهدنامه ورسای ناوگان تجارتی آلمان را مصادره کرده بود و درباره نیروی دریایی آلمان هم که دریانوردانش حاضر نشده بودند کشتی های جنگی را در پایگاه دریایی اسکاپا فلو(1) در اسکاتلند غرق کنند ، همین نظر را داشت . به منظور جلوگیری از تجدید حیات قدرت نظامی آلمان ، حدود آن هم بر طبق شرایط عهدنامه ورسای مشخص شده بود . عهدنامه ورسای حتی همان اصل حق تعیین سرنوشت ملت ها را که به لهستان و چکسلواکی اعطا کرده بود از مردم آلمان دریغ داشت: به آلمان واتریش اجازه داده نشده بود به یکدیگر به پیوندند ، در حالی که برخی از دولت های جدید ، *اقلیت های آلمانی را ، به ویژه در بخش شمالی چکسلواکی و به طور محسوس در منطقه ی سودت ، در شمال چکسلواکی ، به خود ملحق کردند . نیازی به گفتن ندارد که شرایط تحمیلی عهدنامه ورسای موجب تقویت تبلیغات ملی گرایانه شد و حتی در بخش های دیگر اروپا هم کسانی بودند که اعتقاد داشتند با آلمان بسیار بد رفتار شده است . چنین عقایدی می تواند درون مایه ی سیاست هایی باشد که از سوی بریتانیا و فرانسه در اواخر دهه 1930 ، *برای تسکین آلمان اتخاذ شده است .
    در رویارویی با این واقعیات ، هر کس که به درستی می اندیشد ، *نمی توانست بپذیرد که شرایط عهدنامه ورسای در انقراض جمهوری وایمار نقش اساسی نداشته است .این موضوع ورد زبان وابستگان حزب ملی مردم آلمان (DNVP) و نازی ها و نیز عاملی بود که حمایت عامه مردم را به خود جلب می کرد . تجدید مذاکرات برای دریافت غرامت و جبران زیان های جنگ که به ارائه طرح جدید امریکایی موسوم به «طرح یانک»(2) منتهی شد موجب آمدکه نازی ها و ملی گرایان در 1929 با یکدیگر متحد شوند و برای لغو این طرح و جلب نظر عامه مردم در مخالفت با آن «جبهه هارزبورگ»(3) را تشکیل دهند . این شرایط را عامل عمده ای برای توفیق نازی ها می دانند و هیتلر ، *سیاست مداری که از وقایع به حداکثر بهره می گرفت ، اکنون صحنه را برای به حرکت در آوردن محافظه کاران از هر جهت آماده دید و با این کار از حرمت غیر منتظره ای برخوردار شد . مخالفت بازرگانان با پرداخت «غرامت» همچنان ادامه یافت و آن را یکی از علل مشلکلات خود می دانستند( هر چند ناگفته نگذاریم که بیش تر جوامع صنعتی المان مایل بودند این طرح جدید به امضا برسد و مانع از سر راه برداشته شود) و مشکلات مالی پدید آمده در اثر پرداخت غرامت همچنان مانع از آن می شد که بتوان سیاست اقتصاد ملی آلمان را پایه ریزی کرد .اما مطلب به همین جا ختم نمی شود . بازهم پرسش هایی درباره نقش واهمیت عهدنامه ورسای برای بقای دمکراسی وایمار ، باقی می ماند در وهله اول این موضوع مطرح است که حزب ملی گرایان (DNVP) به رهبری آلفرد هوگنبرگ(4) از سال 1928 با شرایط عهدنامه ورسای همان قدر مخالفت داشتند که نازی ها . از این روِی ، موفقیت بزرگ انتخاباتی نازی ها ، *به توضیحات بیش تری نیاز دارد در وهله دوم؛ اگر عهدنامه ورسای تا به این حد اهمیت داشت و شرایط تحمیلی آن سخت بود ، چرا جمهوری جدید در همان وقت از هم نپاشید؛ در همان زمانی که شکست در جنگ و انعقاد عهدنامه بیش ترین تاثیر خود را داشتند؟ چطور شد که نظام سیاسی وایمار در آن هنگام که مشکلات روزمره اقتصادی و فشار پرداخت غرامت به مراتب کمتر از سال 1923 بود ، آن چنان به لرزه در آمد و نه در موقعی که فرانسه و بلژیک برای اجبار آلمان به پرداخت ، *منطقه روهر را اشغال کردند؟ و مهم تر از همه ، چرا وقتی مذاکره درباره پرداخت غرامت پیش آمد حکومت ائتلافی توانست یکپارچگی خود را حفظ کند اما در بحران 1929 ـ 1930 بر سر موضوعات کوچک و بی اهمیت نظیر این که تکلیف مزایای بیکاران چه خواهد شد و مسئول پرداخت آن که خواهد بود ، این حکومت از هم پاشید؟
    موضوع دیگری را هم که به جمهوری وایمار لطمه زد می توان مطمح نظر قرار داد و آن نهاد و ساختار قانون اساسی آن جمهوری است . دو وجهه این قانون اساسی مورد انتقاد خاص قرار گرفته است: یکی این که به رییس جمهور قدرت و اختیارات کافی اعطا نشد و دیگر ان که موضوع مطلق و یا نسبیت آراء مشخص نبود . در مورد نخست ، قانون اساسی به رئیس جمهور قدرت و اختیار می داد که بر اساس قانون اضطراری به هنگام ضرورت ، فرمان براند ، دیگر آن که هر موقع کشور به مخاطره افتاد ـ اگر هم علت آن خود ریاست جمهور بود ـ می توانست از لزوم حصول اکثریت پارلمانی چشم پوشی کند . با فروپاشی ائتلاف بزرگ در 1930 و پس از آن که حزب نازی مهم ترین حزب رایشستاگ شد و برونینگ (5) به صدارت رسید ،درست همین اتفاق روی داد: کابینه صدارت عظمی به حکومت پرداخت و خواست های نازی ها به وسیله هیندنبورگ (6) ، رییس جمهور پیر و محافظه کار ، جامعه عمل پوشید . در مورد دوم ، معرفی نظام نمایندگی به تناسب آراء و در شکل مطلق آن ،نتایجی در برداشت . هر گاه حزبی می توانست 2 درصد آرای مردم را به دست آورد ،2 درصد کرسی های مجلس را در اختیار می گرفت . بدین سان ،احزاب کوچکی همچون حزب ناسیونال سوسیالیست (NSDAP) توانست در همان روزهای نخستین ، زمینه ای فراهم آورد و جان بگیرد - کاری که در کشوری مانند بریتانیا ،با نظام خاصی که بر آن حاکم است ،میسر نبود .افزون بر آن ، این رسم و روال انتخابات ،احزاب سیاسی خلق الساعه را به میدان می آورد و برای یک حزب دیگر ممکن نمی شد در رایشستاگ حائز اکثریت شود . در نتیجه ، حکومت همواره بر اثر ائتلاف احزاب در تغییر و تبدیل بود و ترکیب ائتلاف هم طوری بود که به آسانی به احزاب راه می داد تا کرسی های بیش تری را در مجلس تصاحب کنند . همه این نکات حقیقت دارد اما بر حسب احتیاط ، ذکر نکات دیگری هم ضرورت دارد .
    اولین رییس جمهور وایمار ، یعنی فریدریش ابرت(7) سوسیال دمکرات هم مانند هیندنبورگ می توانست به هنگام ضرورت از قوانین اضطراری استفاده کند اما او از این فرصت ،فقط در حمایت از دولت تازه در مقابل کودتاهای جناح راست و شورش های جناج چپ استفاده کرد . بدین مناسبت شخصیت و دیدگاه های سیاسی رئیس جمهور ،مستقل از قدرتی که به هنگام ضرورت به کار می گرفت ، اهمیت خاص پیدا کرد . به هر حال ، هیندنبورگ وقتی ناچار شد از قوانین اضطراری استفاده کند که نظام ائتلافی درهم فرو ریخته و دیگر امکان ایجاد اکثریت پارلمانی وجود نداشت . این واقعه باز هم نظر ما را متوجه این پرسش می کند که چرا حکومت پارلمانی واقعاً در آن زمان به خصوص از هم پاشید؟ پاسخ را نمی توان در قانون اساسی جست و جو کرد . تا آن جا که به نظام انتخاباتی مربوط می شود، مسلم است که وجود نظام نمایندگی به تناسب آراء در شکل مطلق آن موجب می شود که سیاست حزبی دچار تفرقه و پراکندگی شود و با این همه ،ارزش آن را دارد که یادآور شویم امپراتوری آلمان حتی پیش از جنگ جهانی اول و با توجه به این واقعیت که در آن موقع هنوز نظام نمایندگی نسبی معمول نبود ،نظام چند حزبی داشت . در واقع ، شماری از این احزاب مجلس وایمار می توانند مدعی شوند که بازمانده احزاب پیش از جنگ هستند . این نکته هم قابل ذکر است که گاه شرایطی پیش آمده، به ویژه در فاصله سال های 1924- 1928 ، که کابینه های ائتلافی وایمار کارساز بوده و گاه به درجات مختلف، توفیق داشته است . با همه ی این ها ، هنوز پرسش در باره علت وقوع این حوادث در آن زمان به خصوص ، به قوّت خود باقی است .
    در این موضوع ، بیش از آن که شمار احزاب مورد توجه باشد، نهاد و طبیعت احزاب سیاسی در جمهوری وایمار اهمیت بسزا دارد . نخست، این که شماری از این احزاب با گروه هایی که منافع اقتصادی ـ اجتماعی توجه خاص داشتند ،در ارتباط بودند . مثلاً*حزب سوسیال دمکرات می خواست در وهله اول معرف طبقه کارگر و رای دهندگان کارگر باشد و با اتحادیه های کارگری در ارتباط نزدیک بود . حزب مردم المان (DVP) از دیگر سو ، با منافع سوداگران بزرگ رابطه داشت . اما این امور مانع از آن نمی شد که احزاب در دوران رونق اقتصادی و یا در آن زمان که مسائل سیاست خارجی در اولویت قرار داشت ، به سیاست های ائتلافی موفق ،روی آورند . اما مایه ی تاسف است در شرایطی که رکود حاکم بوده ومنافع بازرگانی به شدت تنزل یافته وحزب مردم آلمان درصدد برآمده است از بار مالیات ها و پرداخت های رفاه اجتماعی بکاهد ، در همان زمان ،حزب سوسیال دمکرات در پی آن است که کاری کند درآمد دولت افزایش یابد تا بتواند به گروه بیکاران که افزایش یافته است کمکی بنماید . این دقیقاً بر اثر ناتوانی این دو حزب بود که نتوانستند بر سر موضوع در آمد دولت برای رفع گرفتاری بیکاری به توافق برسند و همین امر ، باعث برهم خوردن ائتلاف بزرگ در 1929 ـ 1930 و پایان دوران فرمانروایی ریاست جمهوری شد .
    وجهه دیگر سیاست حزبی آلمان ، به استحکام دمکراسی در آن کشور پس از جنگ جهانی اول ، زیان وارد کرد . به راحتی می شود و گفت که بیشتر احزاب ، از همان آغاز هرگز نظام دمکراسی راه نپذیرفتند . ملّی گرایان با حسرت به دولت نیمه استبدادی دوران امپراتوری می نگریستند، در حالی که حزب مردم آلمان که در همان نظام فعالیت داشت ، هرگز آن را در اصل پذیرا نبود .حزب کمونیست آلمان دمکراسی وایمار را نفی می کرد و آن را سایه و فریبی از نظم سرمایه داری می دید که باید به وسیله انقلاب پرولتار یا سرنگون شود . تنها جناح کارگری مرکزی (حزب کاتولیک مرکزی) (اتحادیه گسترده و نیرومند کاتولیک ها ، با پشتوانه و حمایت های مختلف اجتماعی) ، حزب دمکراتیک آلمان (DDP) ،حزب لیبرال طبقه متوسط که به تدریج اهمیت خود را از دست داد) و حزب سوسیال دمکرات بودند که در حفظ نظام دموکراتیک کوشش می کردند . از 1928 به بعد بعلت فقدان توافق در حفظ دمکراسی ، وضع روبه وخامت گذاشت .حزب ملی مردم آلمان به رهبری هوگنبرگ حتی بیش از پیش حالت ارتجاعی به خود گرفت و رهبری ملی حزب مرکزی(CP) هم به جناح راست متمایل شد و در حزب مردم آلمان (DVP) هم افرادی بودند که ترجیح می دادند حکومتی داشته باشند که در راس آن رییس جمهور باشد تا این که به صورت دمکراتیک اداره شود .
    عامل دیگری که در ادامه حیات جمهوری وایمار تاثیر کمتری گذاشت؛ مشکلات اقتصادی و مالی مداوم بود . نخستین مشکل اقتصادی در پایان جنگ و در مرحله انتقال به اقتصاد زمان صلح ، ظهور کرد . رها شدن حدود هفت میلیون سرباز و تعطیل کردن کارخانه های تهیه ساز و برگ جنگی موجب بیکاری شد . در زمستان 1918 ـ 1919 بیش از یک میلیون آلمانی بیکار بودند . این رقم در مقایسه با سطوح بیکاری که بعدها پیش آمد ، چندان قابل ملاحظه نبود اما آن چه اهمیت داشت این بود که این بیکاران ، بر طبق آمار رسمی، به نسبت در چند شهر بزرگ گرد آمده بودند (تنها در برلین در 1919 تعداد 250 هزار نفر بیکارتمرکز داشت) و این اجتماع بیکاران از نظر سیاسی موجب بی ثباتی و تغییرات ناگهانی اوضا می شد . شواهدی در دست است که بعضی از افرادی که در ژانویه 1919 در قیام به اصطلاح اسپارتاسیست (8)(شورش جناح چپ) در برلین شرکت جستند ،جمع بیکاران بودند . مهم تر از همه که کاملاً قابل ملاحظه است ناپدید شدن گروه بیکاران در شکوفایی اقتصاد پس از جنگ است . در این حال ، با تغییر شرایط اقتصادی ،مشکل صورت دیگری پیدا کرد: آلمانی ها نخست با سطح بسیار بالای تورم قیمت ها روبه رو شدند و بعد تورم به صورت بسیار شدید و بحرانی روی آورد . در فاصله سال های 1918 ـ 1922 قیمت ها آن قدر بالا رفت که دیگر مزدهای عادّی کفاف مخارج را نمی داد از این روی قدرت خرید بسیاری از مردم تنزل کرد .این امر در سال های 1919ـ 1922 موج های اعتصاب را در پی داشت که موجب رونق و تقویت سیاست های افراطی جناح چپ شد . البته تورم شدید سال 1923 ، خود مطلب دیگری است . پول ، آن قدر بی قدر شد که دیگر حتی ارزش دزدیدن را هم نداشت . کسانی که در آمد ثابت داشتند - بازنشستگان ،معلولین ،کسانی که از پس انداز خود زندگی می کردند ، وظیفه بگیران ـ از پای در آمدند کسانی هم که وضع بهتری داشتند و می توانستند دخل و خرج کنند ، با مشکل افزایش سریع قیمت ها روبه رو بودند مایه ی شگفتی نیست که غالباً تصور می شود این تورم بود که آخرین میخ تابوت وایمار را کوبید . البته تورم باعث شد که برخی از علاقه مندان به نظام ، دائماً از آن فاصله بگیرند . اما هنوز این پرسش مطرح است که این وقایع تا چه اندازه با فروپاشی جمهوری در آن زمان به خصوص ارتباط پیدا می کند .
    به رغم کودتاهای پیاپی جناح راست در برلین و مونیخ در سال های 1920 -1923 به رغم تلاش های کمونیست ها برای کسب قدرت در آن سال ها ، در بخش های مختلف آلمان و به رغم اثرات ویران گر تورم و بحران شدید تورمی که در آن آمد ،جمهوری وایمار همچنان به حیات خود ادامه می داد و وقتی هم که در اوایل دهه 1930 از هم پاشید تورم ، مشکل اقتصادی اش نبود . از آن پس ، قیمت ها عملاً تنزل کرد و این امر نشانه آن بود که دوران تورم ،مطلق و همه گیر در تمام آلمان نبود . تحقیق در این باره که از تورم چه کسانی سود بردند و یا زیان دیدند ، کار آسانی نیست زیرا بسیاری از مردم هم بدهکار بودند وهم طلب کار (سود بردند از این جهت که تورم ،وام آنان را سبک کرد و زیان دیدند به آن علت که بر اثر تورم، *به مبلغی که وام داده بودند نرسیدند) . بنابراین تردیدی نیست که جمعی واقعاً بازنده بودند ، به ویژه کسانی که در آمد ثابت داشتند . این هم درست است که بعضی ها براثر تورم تنزل پول وضع خود را بهبود بخشیدند و این بیش از همه در مورد کسانی که به کار تولید محصولات اولیه می پرداختند صادق است . جامعه کشاورزان در سال های 1919 ـ 1923 شکایاتی داشتند ، به خصوص از این که حکومت ،اقداماتی در کنترل قیمت مواد غذایی به عمل آورد ،ولی جامعه مزبور در این شرایط از سیاست های افراطی جناح راست در اوایل سال های جمهوری ، به صورتی که با وضع بعد از سال های 1928 سازگاری نداشت ،فاصله گرفت ، آن هم درست در زمانی که نازی ها در سرزمین های روستایی پروتستان های آلمان ،به نخستین و مهم ترین موفقیت های انتخاباتی خویش نائل شده بودند . یکی از علل کنار کشیدن آنان از سیاست این بود که بیش تر مالکان بزرگ و کشاورزان کوچک می دیدند که در آمد آنان در سال های 1919 ـ 1922 در نتیجه افزایش بهای مواد غذایی ،بالا رفته بود اما تنزل قیمت های مواد کشاورزی در سال های بعد ،فاجعه به بار آورد .
    جالب آن است که سوداگران بزرگ ، دوران تورم را آن چنان وحشت انگیز نمی دیدند . زیرا تورم ،وام های آنان را که در سال های وحشت پیشین از بانک ها گرفته بودند ،سبک کرد و یکباره از بین برد . با توجه به این واقعیت که بهای اجناس سریع تر از دستمزدهای رسمی بالا رفت، *عملاَ *مزدکار را به نسبت کاهش داد . در حالی که تنزل رسمی ارزش مارک در بازارهای بین المللی پول در اثر تورم ، معنایش این بود که تولیدات آلمانی در بازارهای خارج به قیمت بسیار ارزان عرضه می شد و بر عکس ، ورود اجناس کشورهای دیگر به آلمان گران تمام می شد . نتیجه این شد که تولیدات آلمانی در داخل و خارج از کشور ، خواهان بسیار داشت . جالب این است که تورم باعث شکوفایی اقتصاد آلمان پس از جنگ شد ،در حالی که شکوفایی اقتصاد بریتانیا و فرانسه در 1921 پایان یافت . از جمله نتایج آن همچنین باید گفت که وضع اشتغال در آلمان تا سال 1923 بسیار رونق داشت تا آن جا که بعضی از سردمداران صنعت ،مانند هوگواستینس (9) عملاً رایشسبانک را به چاپ اسکناس بیشتر ترغیب کرد .(این استراتژی تورمی فایده دیگرش این بود که پرداخت غرامت که در عهدنامه ورسای ،مقرر شده بود با پولی که تنزل یافته و تقریباً* ارزشی نداشت ،پرداخت می شد) .این سودآوری بالا همچنین در روابط صنعتی هم اثر بخش بود .همین که به دنبال انقلاب 1918 [کمونیست ها] اتحادیه های کارگری الزاماً به رسمیت شناخته شدند . و بیم ونگرانی از تهدیدی که پیشرفت انقلاب سوسیالیستی موجب شده بود از میان رفت ،کارفرمایان را واداشت که به تشکیلات کارگری امتیازاتی بدهند ،امتیازاتی که پیش از 1914 قابل تصور نبود و بیش تر کارخانه داران بزرگ نیز عادت کرده بودند رفتاری زورمندانه در پیش گرفته واز هر گونه مذاکره ای با اتحادیه های کارگری سرباز زنند . با تغییر شرایط پس از پایان جنگ توافق هایی حاصل شد که بر اثر آن ،اتحادیه ها به رسمیت شناخته شدند ، نرخ مزد تعیین شد و ساعات کار روزانه کوتاه تر گردید . رهبران اتحادیه های کارگری و نمایندگان کارفرمایان در محلی به نام کانون مرکزی کارگران (ZAG) ، با یکدیگر ملاقات می کردند .با این که چنین همکاری اساساً* بر اثر ترس از مداخل بیگانگان تحمیل شده بود ، از طرفی به علت این که سود فراوانی را موجب می شد ، شرکت های پیشرو را در سالهای اولیه جمهوری وایمار ، خوشحال می کرد و این همکاری را امکان پذیر ساخت .
    بر عکس شگفت این است که تورم ، در جامعه کشاورزی خرابی به بار نیاورد و به هیچ روی به منافع سوداگران بزرگ هم صدمه ای نزد . کارها وقتی از اختیار خارج شد که نرخ تورم از نرخ ارزش رسمی بین المللی مارک در 1923 فراتر رفت . این واقعه همراه با بحرانی که بر اثر اشغال منطقه روهر[توسط فرانسه]روی داد ، در نیمه دوم سال 1923 آشفتگی شدیدی را موجب شدکه مؤسسات بسیاری دچار ورشکستگی شدند و شرکت های چندی از روی اجبار بسیاری از کارگران خود را اخراج کردند . در زمستان سال 1923 ـ 1924 که به اصطلاح سال تثبیت بحران نامیده شد ، شمار بیکاران از 20درصد نیروی کار ، تجاوز کرد که بر اثر آن ،در رادیکالیسم سیاسی بحرانی پیش آمد و بخت با حزب کمونیست آلمان روی موافق نشان داد و کارش رونق گرفت .
    سال های 1924 ـ 1928 را سالهای زرین جمهوری وایمار نامیده اند آلمان به عضویت جامعه ملل پذیرفته شد و سیاست خارجی گوستاو اشترزمان(10) در سطح بین المللی به رسمیت شناخته شد و مورد احترام قرار گرفت . تورم مهار شد و بازده اقتصادی رشد کرد . راست گرایان افراطی در این سال ها از جریانات اصلی سیاسی فاصله گرفتند و دیگر مشکلی بر سر راه حکومت ائتلافی وجود نداشت . با این همه ،مورخان کاملاً* متوجه شدند که مشکلاتی هم در کار بوده و مشخص می سازد که این سال ها آن قدر هم که «زرین» نشان می داده نبوده است و تیرگی هایی هم داشته است . در زمینه ی اقتصادی ، بهبود اوضاع آلمان به صورت رنج آوری به وام های خارجی ، به خصوص امریکا ،وابسته بود . به این معنی که کشور به طور استثنایی و به شدت نسبت به حرکت هایی که در بازارهای بین المللی پول پیش می آمد، آسیب پذیر بود و کاملاً به اعتماد سرمایه گزاران خارجی اتکا داشت . بحران وال استریت در اکتبر 1929 این ضعف و شکنندگی را کاملاً آشکار ساخت . قیمت های فرآورده های کشاورزی که پس از اوایل دهه 1920 تثبیت شده بود در 1927 تنزل کرد و در بحران 1929 ـ 1933 یکباره در هم فرو ریخت . حاصل آن ،بحرانی بود که کشاورزان را زیر بار قرض برد ،کشاورزانی که در سال های 1926 ـ 1928 دیگر از جمهوری فاصله گرفته بودند . این بحران کشاورزی سرچشمه و مایه درگیری و نزاع سخت روستاییان علیه مالیات بگیران و حکومت محلی بود و همین امر موجب شد که برای نخستین بار حزب ناسیونال سوسیالیست در مناطق کشاورزی شلزویک هولشتاین و ساکسون سفلی در سال های 1922 ـ 1928 به پیروزی مهمی دست یابد . این دستاوردهای غیر منتظره هیتلر و نازی ها را بر آن داشت که در استراتژی خود تجدید نظر کنند زیرا پیش از آن ،تبلیغات شدید نازی ها متوجه طبقه کارگران شهری بود که حاصلی به بار نیاورده بود . البته حزب ناسیونال سوسیالیست تهییج و تحریک در میان کارگران شهرها را یکباره ترک نگفت ولی از تاکید و تشدید آن کاست . در شهرها ، طبقه متوسط هدف تبلیغات بود اما بیش از همه ، تمرکز روی مناطق روستایی ومشکلات کشاورزی صورت گرفت که در انتخابات 1930 نتایج مهمی به بارآورد. در اواسط دهه 1920 ،در بخش صنعت هم رونقی به چشم نمی آمد. صنایع سنگین (زغال سنگ ، آهن و فولاد)از چندی پیش با مشکلات سودبری رو در رو بود و حتی در سال به نسبت پررونق 1927 صنایع فولاد آلمان حداکثر با ظرفیت 70 درصد خودکار می کرد . وضع ناهنجار صنایع آهن و فولاد در سال های بعد ـ که کشمکش و منازعه درامور صنعت در منطقه رو هر بالا گرفت و کار فرمایان بیش از 250 هزار کارگر را از کار برکنار کردند ـ به خوبی خود را نشان داد . به این ترتیب ، وقتی که بعضی از بخش های صنعت که حتی در اوایل دهه ی 1920 نیز از وضع اقتصادی خود ناراضی بودند ، اظهار نارضایتی می کردند در بخش های دیگر اقتصادی و صنعتی آلمان هم می توان به نتیجه مشابهی رسید . این درست است که مزدهای واقعی کارگران در سال های 1924-1928 افزایش یافت اما این افزایش ، ارزان هم تمام نشد. پیدایش تکنولوژی نوین که با تولید زنجیره ای (تسمه نقاله) همراه بود باعث افزایش کار شد؛* افزایشی در حجم کار و هم افزایشی در شمار سوانح صنعتی. حتی در جاهایی که تکنولوژی نوین کاملاً جریان پیدا نکرده بود ـ و این امر در بیش تر صنایع صادق بود ـ کارهای صنعتی به شدت مدیریت علمی را می طلبید؛ رویدادی که تیلوریسم(11) نام گرفت و به معنی افزایش در تقسیم کار و سرعت بخشیدن به جریان آن و مراقبت در چگونگی صرف وقت کارگران در کارگاه ها بود . همزمان و همراه با ایجاد موازنه اقتصادی ساماندهی آن ،موضوع برچیده شدن واحدهای تولیدی کوچک ناکارساز پیش آمد . نتیجه این تحولات نیز دگرگونی ساختار و بیکاری های فصلی و دوره ای شد . پس از سال 1924 شماری از افراد شغل خود را از دست دادند ، حتی در سال هایی که ظاهراً رونقی پیدا شده بود . شمار سالیانه بیکاران که به ثبت رسیده است ، در سال 1926 بیش از 2 میلیون ،در 1927 ، 1/3 میلیون ، و در حدود 1/4 میلیون در سال 1928 بود . از دیدگاه سیاسی ، این حزب کمونیست آلمان بود که در بیش تر مناطق صنعتی مانند روهر و برلین ،حتی در سال های پر رونق ، از موقعیت بهره گرفت و قدرت یافت .
    هجوم بحران اقتصادی جهانی در 1929 باعث شد که مشکلات اقتصادی وایمار در سال های میانی آن تقریباً بی اهمیت جلوه کند بدهی های کشاورزان ابعاد همبستگی یافت و حزب نازی وعده داد که از کشاورزی در مقابل رقابت های خارجی حمایت و دهقانان را حفظ خواهد کرد و مالیات های آنان را کاهش دهد. کسب و کارهای بزرگ دچار بحران سودبری شد که در نتیجه مخالف با پرداخت مالیات ،رفاه اجتماعی شدت یافت و از شناسایی اتحادیه های کارگری خودداری شد حالا ادعا می شد که دیگر قادر نیستند حقوق و امتیازات را افزایش دهند ،کاری که در اوایل سال های جمهوری* ، البته با اکراه ونارضایی ،وعده آن داده شده بود ،اجرا می شد . دیگر اقدامات برای احیای کانون مرکزی کارگران (ZAG) با توفیق همراه نبود . سقوط قیمت ها ،حیات شماری از شرکت ها را دچار مخاطره ساخت و گاه آن ها را به ورشکستگی کشانید و در مواردی باعث شد که کارگران را دسته جمعی اخراج کنند. در اوج بحران آوریل 1932 شمار رسمی بیکاران ، شاید با حداقل تخمین ،نزدیک به 6 میلیون و تقریباً یک سوم نیروی کار آلمان بود . نتایج چنین وضعی که برای طبقه کارگر پیش آمده بود ،در جمهوری وایمار به زودی ظاهر شد . همچنان که نارضاییی مؤسسات بزرگ با بالا گرفتن بحران ،رو به افزایش نهاد ، این وضع در مورد مؤسسات کوچک هم صادق بود. با دسترسی نداشتن به ذخایر وسیع تراست های غول آسا ،بنگاه های کوچک به خصوص در سقوط قیمت ها آسیب پذیر بودند. آنها، هم از سوی مؤسسات بزرگ و هم از طرف فروشندگان عادی بی شمار ، احساس ناامنی می کردند و بیم آن داشتند که روی دست آن ها بلند شوند ، و با در اختیار داشتن کارگران دایمی و متشکل بتوانند سطح مرزها را بالا ببرند و از این طریق* ،صاحبان املاک را در معرض تهدید قرار دهند . این ها بود نگرانی مردم طبقه متوسط آلمان یعنی نیروهای کار مستقل ، سوداگران کوچک ، دکان داران و کسانی که برای خود کار می کردند و همین ها بودند که هیتلر و پیروانش ، آنان را مورد استفاده کامل قرار دادند؛ کمترین تردیدی نیست که طبقه متوسط کم در آمد پروتستان مذهب ، زمینه ی محکمی برای حمایت از نازی ها فراهم آورد . [12]
    تا این جا ملاحظه کردیم که جمهوری وایمار در سایه شکست زندگی می کرد . عهدنامه ورسای ،دشواری های قانون اساسی ، سیاست های پراکنده حزبی ،نبود توافق وهماهنگی دمکراتیک و دیگر مشکلات اقتصادی که در این میان آخرین آن ها یعنی بحران اقتصادی و رکود عام و نتایج خاص آن ،احتمالاً تعیین زمان دقیق فروپاشی جمهوری را، بیش از دیگر عوامل تبیین می کند . بسیار ساده است که با در دسترس بودن این آگاهی ها و با توجه به مشکلات موجود ، به این اعتقاد برسیم که پیدایش نازیسم و پیروزی هیتلر اجتناب ناپذیربود و این که مجموعه این مشکلات ، مردم آلمان را به جست و جوی یک ناجی که آنان را از این گرداب نجات دهد ،سوق داد و این ناجی در وجود هیتلر به عنوان پیشوا تجسم یافت .در همین حال* ، لازم است درتعمیم این نظر به همه ی آلمانی ها*، محتاط باشیم. بیش ترین نسبت آرایی که حزب ناسیونال سوسیالیست (پیش از آن که هیتلر در اواخر ژانویه 1933 به صدارت برسد). در انتخابات رایشستاگ در ژوئیه 1932 به دست آورد.کمی بیش از 37 درصد بود . بنابراین حتی در این زمان نیز 63 درصد از رأی دهندگان آلمانی از هیتلر و یا حزب او حمایت نکردند . پس تعمیم این نظر که همه آلمانی ها به سودنازی تظاهر و از آن حمایت کردند، درست نیست .افزون بر آن ،این 37 درصد آرا که در ژوئیه به حمایت از هیتلر داده شد کافی نبود که هیتلر را به قدرت برساند . در نظام پیشین که اکثریت مطلق ملاک عمل بود ، این انتخابات معنایش این بود که حزب ناسیونال سوسیالیست فقط 37 کرسی را در رایشستاگ تصاحب کرده و این به معنی اکثریت مطلق نبود. همچنین در آن زمان مارشال هیندنبورگ کهن سال کاملاً روشن ساخت که قصد ندارد رهبر نازی را که قد برافراشته، به صدارت برگزیند. از آن گذشته ، و از جهتی به همین علت ، پس از انتخابات ژوئیه حزب ناسیونال سوسیالیست تضعیف شد و در فاصله ماه ژوئیه و نوامبر این حزب تعداد 2 میلیون آراء خود را از دست داد . در واقع در انتخابات نوامبر 1932 ،مجموع آرای سوسیال دمکرات ها وکمونیست ها عملاً *بیش از آرایی بود که نصیب هیتلر و پیروانش شد. با یک استثنای به نسبت مهم ، آرای نازی ها در انتخابات منطقه ای و محلی (پیش از آن که هیتلر به صدارت برسد) مدام رو به کاهش بود . بنابراین انتخاب او بر اساس رای اکثریت مردم آلمان نبود بلکه بیش تر حاصل یک رشته تحریکات سیاسی بود که از سوی نخبگان محافظه کار اعمال می شد که اکنون به آن می پردازیم .
    درباره این مطلب که شماری ،و نه حتی اکثریت آلمانی های واجد شرایط ،به سود حزب نازی رأی دادند، لازم است کاملاً روشن شود که چه گروه هایی در بین ملت نسبت به تبلیغات نازی واستعدادهای هیتلر در تبلیغ و نطق و خطابه ،حساسیت وآمادگی نشان داده اند. در این زمینه، تحقیقات جامعی صورت گرفته ودر مبانی اجتماعی حمایت از نازیسم نکاتی وجود دارد که همه مفسران در آن متفق القول هستند. نخست این که حمایت انتخاباتی از نازی ها در مناطق پروتستان نشین ،اعم از شهری یا روستایی ، بیش از مناطق کاتولیک نشین بوده است. در مناطق شهری کاتولیک نشین ، کارگران صنعتی معمولاً یا نسبت به حزب مرکزی(CP) وفادار ماندند و یا به حزب کمونیست آلمان متمایل شدند . در مناطق روستایی کاتولیک ، حزب مرکزی و یا رقیب ان (حزب مردم باواریا) استیلا داشت. کامیابی انتخاباتی نازی در باواریا بیش تر به آرای پروتستان محدود می شد. (ازآن جا که همواره در مقابل یک اصل استثناهایی هم وجود دارد ،در سیلیزیا ، نازی ها در شهرهای کاتولیک نشین لیگ نیتز(13) و بروسلو(14) و همچنین در مناطق روستایی پالاتینات (15) آرای خوبی کسب کردند) . مطلب دوم این است که بیش تر رأی دهندگان ناسیونال سوسیالیست به حوزه های روستایی پروتستان کوچ کردند و در این مناطق بود که نازی ها نخستین بار توفیق هایی کسب کردند .در ژوئن1932 در پی حمایت کاملی که از آنان شد ، معلوم گردید که هواخوان آنان فقط خرده زارعان نبودند ، بلکه بخش های دیگری از جامعه روستایی مانند بخش وسیعی از مالکان و کارگران روستایی نیز در زمره آنان بودند به طور کلی آرای نازی ها به نسبت مجموع آرا ،در مناطق روستایی بیش از شهری بود و در واقع در شهرها هم بیش تر طبقات پایین مردم به سودنازی ها رأی دادند. در ژوئیه 1932 که این حزب 37 درصد مجموع آرا بدست آورده بود ، در منطقه روهر آرای آن 10 در صد کاهش داشت. تا آن جا که به رأی گیری در شهرها مربوط می شود ،توفیق نازی ها در شهرهای کوچک و متوسط بیش از شهرهای بزرگ بوده است . موّرخان اتفاق نظر دارند که طبقه ی متوسط ،جامعه مهم ترین حامی انتخاباتی نازی ها بوده است و پژوهش های تاریخی هم به این نتیجه رسیده است که قشرهای ناسیونال سوسیالیست هم به طبقه پایین متوسطه تعلق داشته است. گذشته از روستاییان که شرح آن گذشت ،تحلیل و بررسی آرای حوزه ها در بخش های ثروتمند شهرهای پروتستان و آرای کسانی که وضع مالیشان اجازه می داد ایام مرخصی خود را خارج از کشور بگذرانند ،نشان می دهد که شمار قابل ملاحظه ای از آلمانی های بالای طبقه متوسط ،حداقل در ژوئیه 1932 آماده بودند به سود هیتلر رأی بدهند. نازی ها از حمایت کامل کارمندان دولت (یقه سفیدها) هم که درصد قابل ملاحظه ای از نیروی کار را تشکیل می دادند(در این زمان بیشتر از 20 درصد بود) نیز بهره کافی گرفتند و بسیاری از آنان عضویت حزب ناسیونال سوسیالیست را پذیرفتند. در این جا لازم است از تحقیقاتی که درباره قشری های قدیمی صورت گرفته سخنی گفته شود: چنین به نظر می رسد که خدمتگزاران دولت بیش از کسانی که در بخش های خصوصی کار می کردند ،به هیتلر رأی داده اند .در بخش خصوصی هم کارگران یقه سفید[یعنی کارگرانی که در امور اداری مانند منشی گری ،نظارت و یا فروشندگی اشتغال داشتند] ،بیش از کارگران فنی به نازیسم وابسته بودند . به طور کلی کارگران صنایع دستی بودند ،خود را از تاثیر تبلیغات و چاپلوسی های حزب ناسیونال سوسیالیست برکنار نگهداشته و بیش تر از حزب سوسیال دمکرتیک آلمان(SPD) حمایت می کردند؛ در حالی که کارگرانی که در نواحی طبقه متوسط شهرهای بزرگ و یا درحاشیه شهرهای کوچک زندگی می کردند با کارگران صنایع دستی ارتباط نسبی نداشتند . بیش تر از نازی ها حمایت می کردند.
    بدین سان متوجه می شویم که حزب هیتلر، هواخواهان بسیاری پیدا کرده بود و توجه به این نکته هم ارزش دارد که هنوز بسیاری از آلمانی ها در بخش کشاورزی اشتغال داشتند وهمچنین،این که کارگران یقه سفید وشمار کسانی که برای خود ،کار مستقل داشتند ،قابل ملاحظه بودند. به این ترتیب، به خوبی در می یابیم که چگونه نازی ها توفیق یافتند درصد قابل ملاحظه ای از آرای انتخاباتی را به خوداختصاص دهند. درست این است که از عامل مهم و بحث انگیز دیگری نیز غافل نباشیم که عبارتست از: حمایت گسترده طبقه کارگر آلمان از نازیسم. به رغم پژوهش های اخیر(که در صفحه بعد شرح داده خواهد شد) این مطلب هم ناگفته مانده است که چرا هر قدر شهرها بزرگ تر و صنعتی تر است، درصد آرای نازی ها کمتر می شود. معمولاً هر قدر شمار کارگران در یک حوزه رأی گیری بیش تر باشد نسبت حمایت از نازی ها کمتر می شود واین مطلب در شهرهایی نظیر برلین ، هامبررک و ایالت روهر بیش تر صادق است تا در شهرهای ایالت ساکسون. رای دهندگان سابق حزب کمونیست آلمان ، به نسبت کمتر به نازی ها روی آوردند برخلاف گروه های سرشناس قشری و احتمالاً به استثنای کارگران روستایی، که رفتار انتخاباتی آنان نامشخص و غیر ثابت بود. کارگران احتمالاً کمتر به عضویت حزب ناسیونال سوسیالیست در آمده اند و کمتر از افراد طبقه متوسط به سود آن رای داده اند. وقتی حزب سوسیال دمکراتیک آلمان بر اثر بحران اقتصادی که پیش آمد در انتخابات شکست خورد(16 درصد رای دهندگان رادر 1930 از دست داد) بعضی از آنان، در ژوئیه 1932 به نازی ها پیوستند اما از این جدایی و پراکندگی که در حزب سوسیال دمکراتیک آلمان و درحزب مرکزی پیش آمد، کمونیست ها به خوبی بهره گرفتند. بعضی از این طردشدگان احتمالاً از کارمندان دولت(یعنی یقه سفیدها) بودند. در همان حال که آرای ناسیونال سوسیالیست در سال های 1930 ـ 1932 افزایش یافت ،آرای مشترک احزاب سوسیال دمکراتیک و کمونیست هم چنان دست نخورده باقی ماند و این امر بار دیگر موید این است که کارگران سازمان یافته پیشین ، بیش از گروه های دیگر جامعه ی آلمان ،از تبلیغات نازی ها مصون ماندند. انتخاب مدیران کارخانه ها و شمار کسانی که به عضویت اتحادیه های کارگری در آمده بودند به خوبی آشکار می ساخت که نازی ها در بین طبقه کارگری وضع کاملاً*مشخص و معلومی ندارند. نتایج کلی انتخابات مدیران کارخانه ها در 1931 برای سازمان ناسیونال سوسیالیست(NSBO) فقط 710 نماینده بود در حالی که اتحادیه های کارگری آزاد (زیر نظر حزب سوسیال دمکراتیک) (SPD) ،115671 نماینده و اتحادیه های کارگری تحت نفوذ مسیحیان کاتولیک 10/956 نماینده داشتند . در ژانویه 1933 ،تشکیلات وابسته به نازی ها (300/000)NSBO عضو داشت، در مقایسه با مسیحیان کاتولیک که یک میلیون و اتحادیه کارگری آزاد که دارای چهار میلیون عضو بود .
    پژوهش های اخیر که از سوی پتر مان شتاین(16) انجام یافته حاکی از این است که در حدود 35 درصد از طبقه کارگر در حزب ناسیونال سوسیالیست، عضویت داشتند( و این بدان معنی است که بقیه اعضا از افراد طبقه بالا ومتوسط بوده اند). کنان فیشر (17) ثابت کرده است که شمار بسیاری از طبقه کارگران صنایع دستی در گروه حمله (SA) عضو بوده اند، در حالی که مطالعات دتلف موهلبرگر(18) حاکی از این است که در مناطق مختلف آلمان عضویت طبقه ی کارگر در حزب نازی، کاملاً *متفاوت بوده است(در بعضی جاها دوسوم آنان عضویت داشتند و در جاهای دیگر شمارشان زیر یک پنجم می رسید) به طور کلی چنین می نماید که سطح حضور طبقه کارگر در حزب ناسیونال سوسیالیست اهمیت چندانی نداشته است و او می پذیرد که درصد آرای آنان در بین کارگران روستایی و در شهرهای کوچک، احتمالاً بیشتر بوده است، و این نیز قابل توجه است که بیشتر شهرهایی که او مورد تحقیق قرار داده به نسبت ، شهرهای کوچکی بوده است تحقیقات دقیقی که یورگن فالتر(19) در زمینه انتخابات (درآلمان) انجام داده است، این نتیجه را به دست می دهد در انتخابات ژوئیه 1932 تقریباً یک چهارم کارگران به نازی ها رأی داده اند که با توجه به تعداد کارگران در کل جمعیت، معلوم می شود بسیاری از آنان هواداران حزب نازی بوده و به آن رأی داده اند. از این روی روشن می شود که نازی ها قادر بودند در بخش های مهم انتخاباتی طبقه کارگران آلمان نفوذ کنند. به احتمال زیاد، آنها این امتیاز را بیشتر در مناطق پیشه وران یا در کارگاههای کوچک در ساکسونی یا پیرماسنس(20) در منطقه پالاتینات به دست می آورند تا در نواحی صنایع سنگین مانند روهر یا در جاهایی که کارخانه های تولیدی تاسیس می شد. نازی ها در کسب حمایت طبقه کارگر در مناطق روستایی و شهرهای استان های کوچک بیش تر توفیق داشتند تا در شهرهای استان های بزرگ. در ژوئیه 1932 بسیاری از زنان نیز به سود حزب نازی رای دادند آن چه که موجب شد این گروه های مختلف طبقه کارگر در شمار رأی دهندگان نازی درآیند، این بود که آنان با رسم و راه و سنت های اتحادیه های کارگری و یا بسیج سوسیالیستی و کمونیستی آشنا نبودند زیرا قانون اتحادیه کارگری و تشکیلات سیاسی جناح چپ اساساً*در شهرهای بزرگ باقی مانده بود. شمار این گروه های کارگری را که هنوزتشکل نیافته بودند، نباید نادیده گرفت. در اوایل دهه 1930 بخش کشاورزی هنوز بیش از یک پنجم نیروی کار را دراختیار داشت و یک سوم افردی که «در صنعت و یا در صنایع دستی» اشتغال داشتند ،یا مستقل بودند و یا در مؤسساتی کار می کردند که بیش از 5 نفر در خدمت نداشت. کارگاه های صنعتی بیش تر در تهیه کفش در منطقه پیرماسنس و یا بخش وسیعی در صنایع نساجی ساکسون فعالیت داشتند و همچنین وسایل و ابزار دستی و عروسک می ساختند. بیش از نیمی از افرادی که در شمار کارگران در آمده بودند ،بر طبق آمار اشتغال سال 1925 ،در شهرهای کوچک یا در دهات با جمعیت زیر 10/000 نفر زندگی می کردند. از این رو ظرفیت قابل توجهی برای توفیق نازی ها وجود داشت، بی آن که این توفیق به حمایت سنتی طبقه کارگر از سوسیال دمکرات ها و یا کمونیست ها لیطمه ای وارد آورد . لازم به یادآوری است که حزب ناسیونال سوسیالیست توانست گروه دیگری از کارگران را که در سیاست فعالیت داشتند اما به گروه چپ وابسته نبودند ، به سوی خود جلب کند؛ *منظور کارگرانی است که قبل از جنگ جهانی اول ، نخست به لیبرال ملی وپس از آن به حزب ملی مردم آلمان رای دادند. این ها به کارگرانی پیوستند که در خانه های سازمانی که در اختیارشان گذاشته شده بود ـ مانند خانه های سازمانی کروپ دراسن ـ زندگی می کردند. این ها عضو اتحادیه های شرکت بودند و به علت استفاده از امتیازات بیمه وحق بازنشستگی به شرکت وابستگی داشتند .
    نکته دیگری هم درباره توفیق نازی ها و یا شکست انتخاباتی آنان در بین طبقه کارگر قابل یادآوری است: از ادامه پیوستن شمار بسیاری از کارگران صنایع دستی به هیتلر و هواخواهان او، نمی شد جلوگیری کرد . در شهر هرنه(21) در منطقه روهر که بیکاری وسعت داشت حزب ناسیونال سوسیالیست بسیار خوب عمل کرد و حتی در ژوئیه 1932 به 13 درصد آرا دست یافت. در چنین منطقه ای، حزب کمونیست آلمان حداکثر آرا را (بین 60 تا 70 درصد) به سود خویش کسب کرد. در امپراتوری رایش ،معمولاً*جمع بیکاران بیش تر در شهرهای مهم صنعتی گرد می آمدند ،دقیقاً*در جاهایی که نازی ها آرای خوبی نداشتند . همچنین پژوهش های یورگن فالتر حاکی از این است که کارگران در رشته صنایع دستی به ناسیونال سوسیالیستها رأی کافی نمی دادند و بیش تر هوادار کمونیست ها بودند .[22] این پراکندگی حمایت از نازی که شرح آن گذشت ،چند پرسش مهم را به میان می آورد . مثلاً*چرا نازی ها در مناطق پروتستان نشین بیش از بخش های کاتولیک ، توفیق یافتند؟ حداقل بخشی از پاسخ بر می گردد به این که به بینیم گروه های کارگری که آن سال به پیام هیتلر دل بسته بودند ،چه وضعی داشته و از چه سنخی بوده اند . توفیق حزب ناسیونال سوسیالیست در جاهایی، که با گروههایی که پیش تر از لحاظ تشکیلاتی و ایدئولوژی نوعی وابستگی و وفاداری داشتند ، در نمی آمیخت. زیرا در جاهایی که چنین وضعی وجود داشت مثل نقاطی که سوسیال دمکراتیک ها یا کمونیست ها قدرت یافته بودند ، کارش پیش نمی رفت. با جامعه کاتولیک پیرو کلیسا رم همین وضع را داشت حزب مرکزی ( یا حزب مردم باواریا) به مدت چندین ـ دهه نماینده آن بود . وفاداری به حزب از سوی تشکیلات رفاهی کاتولیک که در زندگی روزانه مردم نفوذ فراوان داشتند . کاملاً تشویق می شد و هم از سوی کشیشان که نازی ها را گاه خدا ناشناس توصیف می کردند. از دیگر سو، توفیق نازی ها در مناطق روستایی پروتستان مردم و طبقه متوسط آلمان بدین جهت تسهیل می شد که وفاداری و وابستگی سیاسی بین آنان یا اصلاً وجود نداشت و یا بسیار ضعیف بود . در واقع پیام هیتلر بدین جهت توانست در آنان نفوذ یابد که در اواسط دهه 1920 در جوامع دهقانی منطقه شلزویک هولشتاین و ساکسونی سفلی یک بحران وفاداری سیاسی بروز کرده بود؛ بدین معنی که روستاییان از حزب ملی مردم آلمان بریده بودند و گروه های شهری طبقه متوسط پایین هم از احزاب سنتی بورژوازی کناره گرفته و زمینه مناسبی برای ایجاد تشکیلات سیاسی فراهم آورده بودند . به این جهات بود که هیتلر از اوایل دهه 1930 بیش ترین حمایت را بسوی خویش جلب کرد . [23]
    این عوامل باعث شد که تبلیغات انتخاباتی نازی در جلب مردم ، هم زیاد شد و هم صورت های مختلف به خود گرفت . همه ی مفسران اتفاق نظر دارند که مهم ترین این موضوعات، مساله ملی گرایی، لغو عهدنامه ورسای و ضدّیّت با مارکسیسم بود. هر چند ذکر این نکته لازم است که در این موضوع آخر ، مخالفت تنها با کمونیست ها نبود بلکه حزب سوسیال دمکراتیک ، اتحادیه های کارگری و قانون کار و مقررات رفاهی را هم شامل می شد. جلوه هایی از این خصومت، حتی ضّدّیت با مقررات رفاهی ، با شرح جزییات ، بعداً*خواهد آمد. تحقیقات محلی و کشفیات تازه ای که به وسیله تئودور ابل (24) صورت گرفته است معلوم می دارد که موضوع ضّدّیت با یهود نه در تبلیغات انتخاباتی و نه در تحریک و تشویق مردم ، به رغم وقایع وحشتناکی که بعدها به وقوع پیوست .[25] عامل چندان مهمی نبوده است ، حال باید دید چگونه است که وقتی دعوت نازی ها که بر مقوله ملی گرایی و ضد بلشویکی تکیه داشت، تا این اندازه موفق بود، در حالی که ملی گرایان سنتی که پیام آنان هم ملی گرایی و دشمنی و ضدیت با تهدید سوسیالیستی بود، توفیق چندانی نداشتند. شاید از جهتی بتوان توجیه کرد که نازی ها بخوبی قادر بودند به جای سخنان مبتذل و یاوه ی راست گرایان آلمان ، پیام های مردم پسندی که بر ضد تشکیلات موجود نیز بود ، به گوش مردم برسانند. حزب نازی در دوران جمهوری وایمار هیچ گاه با حکومت همکاری نداشت و از شرکت در اخذ تصمیمات غیر مردمی، که حتی حزب ملی مردم آلمان هم گاه بدان الوده شده بود ، به شدت پرهیز داشت . رهبران نازی به نسبت جوان بودند و با هیچ یک از نخبگان اجتماعی سنتی و یا تشکیلات سیاسی ،رابطه ای نداشتند. آنان به مردمان عادی ،کشاورزان، روستاییان و دکان داران کوچک وعده و وعید می دادند که نه تنها از آنان در برابر مارکسیست هاحمایت خواهند کرد بلکه در حفظ منافع شان درمقابل سوداگران و شرکت های بزرگ خواهند کوشید. از دیگر سو ، به صاحبان کارخانه های بزرگ وعده می دادند که نظام روابط صنعتی وایمار را براندازند و حق مدیریت را در اداره امور رواج دهند . نازی ها به زنان قول می دادند که ارزش های خانوادگی و اخلاق سنتی را احیا کنند . جالب این است که احزابی که حداقل ازجهاتی به تساوی حقوق و آزادی زنان معتقد بودند ـ مانند حزب سوسیال دمکراتیک وحزب کمونیست ـ در میان رأی دهندگان زن ،وجهه ای نیافتند .
    روشن است که نازی ها غالباً به گروه های مختلف مردم وعده های گوناگون می داند؛ گاه وعده هایی که با توجه به شرایط سیاسی و اقتصادی روز ، عملی نبود . حالا به بینیم این کار چگونه عملی می شد .عوامل چندی در این کار دخیل بود . یکی از عوامل عمده ،مبارزه انتخاباتی بود که در آن زمان در کمیته های سیاسی محلی عمل می شد . در آن موقع به رسانه های ملی که بدان وسیله بشود این بود که گروه های مختلف هواداران نازی* ،که شرح آن گذشت . می توانستند به راحتی برای شنیدن شعارهای مهم و عمومی که نازی هاتبلیغ می کردند در یک جا جمع شوند شعارهایی چون ملی گرایی ، دشمنی با سوسیالیسم ،وضع آشفته و نابه هنجار سیاسی جمهوری وایمار و همچنین احیای ارزش های سنتی و خانوادگی. از آن گذشته، مهم است در نظر بیاوریم که تاثیر چنین تبلیغاتی تنها نتیجه مهارت گوبلز در جمع کردن مردم و استفاده از دروغ پردازی های تبلیغاتی نبود بلکه مهم تر ازآن ،استعداد خاص هیتلر هم به عنوان یک خطیب مبرز و یا حداقل به عنوان گوینده ای که قادر بود افراد بسیاری را به نظریات خود جلب کند ، در جایی خود اثر بخش بود ، عامل مهم دیگر را نیز نباید از نظر دور داشت ، و آن عبارت از این بود که در نمایش و اجرای تبلیغات انتخاباتی به دو نکته توجه خاص می شد:
    1 - این که پیام نازی به بخش هایی از آلمان می رسید یا بگوییم پیام احزاب دیگر نمی رسید .
    2 ـ این که برای گروه های مختلف* ، موضوعاتی که مورد علاقه آنان بود انتخاب و تبلیغ می شد . در مورد نخست ، حزب ناسیونال سوسیالیست ،گویندگان و مبلغان خود را و گاهی نیز شخصیت های مهم را به مناطق روستایی و شهرهای کوچک می فرستاد؛ کاری که از سوی احزاب سیاسی قدیمی مورد اغفال و اهمال بود . در مورد دوم ، گویندگان حزب بخشی از تبلیغات خود را اختصاص می دادند به موضوعات خاص آن منطقه ،مانند مشکلاتی که در مسائل کشاورزی در منطقه شلزویک هولشتاین وجود داشت و یا تهدیدهایی که متوجه دکان داران کوچک در هانور بود و بر اثر ایجاد شرکت وول ورث (26) پیش آمده بود. از این رو باید گفت که توفیق آنان صرفاً*در نتیجه به زبان آوردن شعارهای عوام پسند و یا به علت «عامی» بودن توده های مردم نیود بلکه بیش تر حاصل این واقعیت بود که آنان موضوعاتی را دستاویز کرده و مورد بحث قرار می دادند که مورد توجه و علاقه بیش تر مردم بود[27]
    حزب ناسیونال سوسیالیست با وجود بسیج حمایت از هیتلر قبل از آغاز صدارت او ، باز هم فاقد یک اکثریت مطلق بود و همان طور که قبلاً شرح داده شد پس از انتخابات ژوئیه 1932 ، دچار یک شبه بحران شد. افسانه ی شکست ناپذیری حزب ، متزلزل شد، در آمد حزب نقصان پذیرفت و چنان که گوبلز اذعان داشت، «روحیه اعضای حزب به پایین ترین سطح تنزل کرد» . با همه این ها هیتلر در اواخر ژانویه [1933] به مقام صدارت نایل آمد . حالا چه امری انتصاب او را میسر ساخت ،این چیزی است که باید آن رادر معامله بین جنبش وسیع نازی از سویی و گروه های اصلی محافظه کاران و سیاست مداران از دیگر سو ،جست و جو کرد ـ خود هیتلر هیچ گاه به جدّ گرفته نمی شد و فقط حملات شدید انتخاباتی او مورد توجه بود . به بیان دیگر ، این تنها هیتلر و نازی ها نبودند که می خواستند از شرّ جمهوری وایمار نجات پیدا کنند بلکه گروه های چندی از نخبگان هم بودند که در تصمیم گیری های سال های 1930 - 1933 نقش موثری به عهده گرفتند . انقلاب نوامبر 1918 [کمونیست ها] نتوانست از معلمان رسمی ، دیوان سالاران ،قضّات و افسران ارتش که پیش تر در خدمت امپراتوری بودند و هیچ گاه به ارزش های دمکراسی پارلمانی اعتنایی نداشتند ، سودجوید . قضّات فقط کارشان این بود که احکام یک نواخت علیه جنایت کاران جناح راست یا توطئه گران صادر کنند ،چنان که درباره هیتلر هم پس از جریان کودتای سالن آبجو ،چنان کردند . معلمان در دبیرستان ها و شماری از استادان در دانشگاه ها به تبلیغ مزایای امپراتوری و ارزش های ملّی گرایی ادامه می دادند . روابط گروه های افسران و دولت جمهوری از زمان ها پیش تیره و در پیچ و تاب بود و این وضع ، دراقدام جناح راست برای کسب قدرت در 1920 ، و در کودتای کاپ (28) ـ که به نام رهبر آن نامیده شده بود ـ بخوبی به نمایش در آمد . با این که نظامیان ، به کودتاچیان ملحق نشدند ولی علیه کودتاچپان حاضر نشدند اقدامی به علم آورند. زمینداران بزرگ در شرق اِلب و اشراف زادگان آلمانی چندان به نظام وایمار اشتیاق و دلبستگی نشان نمی دادند اما همچنان اعمال نفوذ می کردند ـ به ویژه نسبت به رییس جمهور آلمان ، هیندنبورگ که از خودشان بود . پس از متلاشی شدن حکومت ائتلافی در 1930 و پس از آن که کشور به روش ریاست جمهوری اداره می شد ، فعالیت و دسیسه گروه های فشار گسترش یافت و سرانجام هیتلر را به صدارت رسانید .[29]
    اما مهم است توجه کنیم به این که دشمنی اشراف زادگان و افسران ارتش با جمهوری وایمار تنها بر مبنای محافظه کاری (سنتی) نبود بلکه کاملاً به امور مادی و شرایط نوین محیط مربوط می شد . به عنوان مثال، دشمنی افسران ارتش با جمهوری وایمار غالباً *از سوی جوانان و دیوانسالاران غیر اشرافی تشدید و رهبری می شد. آنان علاقه نداشتند که ارتش به همان روال سنتی خودو باقی بماند بلکه می خواستند آن را به صورت نوین در آورند. مشکل آنان این بودکه چنین تشکیلات نوینی قادر نبود در چنان نظام سیاسی ای پا بگیرد که در آن مجبور بودند با خواست های گوناگون سوسیال دمکرات ها و اتحادیه های کارگری به مقابله برخیزند. خلاصه ،آنان بر این باور بودند که جمهوری وایمار بیش تر در امور رفاهی صرف هزینه می کند اما در امور ارتشی کوتاه می آید. ناراحتی مالکان بزرگ هم از بحران های اقتصادی و از قرض های سنگین و مزمن که به جامعه کشاورزی صدمه می زد ، سرچشمه می گرفت. آنان در پیدایش این مشکلات ، نیروهای بازار بین المللی را سرزنش نمی کردند بلکه ذهنشان متوجه جمهوری وایمار بود. این زمینداران که پیش از جنگ جهانی اول از امتیازاتی بهره مند ومورد حمایت بودند، اکنون باید با منافع ارباب صنایع و مصرف کنندگان به رقابت برخاسته و در فشار پرداخت مالیات هایی باشند که صرف امور رفاهی می شد. زیرا جمهوری وایمار زیر نفوذ سوسیال دمکرات ها و حزب مرکزی، به صورت دولتی رفاه طلب در آمده بود. مستمری های معلولین ، بیماران و بازنشستگان را افزایش داده و به منظور بیمه بیکاری ترتیباتی مقرر داشته بود .انجمن های شهر به تعداد زیاد دایر شده بود و همچنین پارک های عمومی و میدان های ورزش و استخرها . هزینه این امتیازات که در وهله نخست صرف طبقه کارگران شهری می گردید، باید از طریق اخذ مالیات تأمین می شد که بیش ترین سهم را مناطق روستایی می پرداخت. کشاورزان آلمانی هم از نتایج موافقت نامه دو طرفه بازرگانی که در 1932 با لهستان بسته شده بود نگران و ناراضی بودند و بیم آن داشتند که آن تهدیدی برای واردات کشاورزی ارزان قیمت باشد. بدین ترتیب متوجه می شویم که خواست های نظامیان قدرت مند ونخبگان کشاورزی کاملاً همانند و واقعی بوده است.[30]
    خواست های جامعه بازرگانی آلمان هم چندان از آنان دور نبود ، رابطه بازرگانان آلمان با نازیسم، زمانی دراز جدال آمیز بود اما اکنون، خاصه پس از پژوهش های هنری ترنر(31)در این باره با اطمینان بیش تری می توان سخن گفت . نخست این که حزب ناسیونال سوسیالیست نیازی نداشت از ارباب صنایع کمک خاصی بگیرد . فعالیتهای این حزب از لحاظ مالی برایش کافی و پول ساز بود. در ثانی، تاسیسات آهن و فولاد بارون فریتز تیسن (32) که از لحاظ مالی به نازی ها کمک می کرد و خود نیز به عضویت آن حزب در آمده بود ، الگوی جامعه بازرگانی به طور کلی به شمار نمی آمد. نمونه بهتر آن، شرکت بزرگ فلیک (33) بود که به منظور تأمین نوعی اطمینان سیاسی، به هر حزب سیاسی کمک مالی می کرد به جز احزاب سوسیال دمکراتیک و کمونیست. بیش تر اعتبارات صنعتی به حزب ملی مردم آلمان و حزب مردم آلمان پرداخت می شد تا به حزب نازی. ظاهراً بیش تر هواخواهان هیتلر دکان داران کوچک بودند . همه این مطالب به جای خود درست است اما این پرسش ها درباره رابطه صنعت گران بخش خصوصی با حزب نازی واجد اهمیت کمتری است تا توجه به این واقعیت که ارباب صنایع به طور کلی و روزافزون از جمهوری وایمار آزرده و خشمگین شده و کارشان به دشمنی کشیده بود . آنان مدعی بودند که وصول مالیات های رفاهی به صنعت صدمه وارد آورده و اتحادیه های کارگری هم بیش از حد، قدرت یافته است. این شکایت اخیر بر می گردد به این واقعیت که کارفرمایان اجبار داشتند اتحادیه های کارگری را به رسمیت بشناسند ، قراردادهای مزد جمعی یک قید و بند قانونی بود و نظام مداخله دولت در اختلافات و بحث های مربوط به صنعت باعث می شد که سطح مزدها به حالت ساختگی همچنان بالا بماند .از آن گذشته ، مقررات قانونی برخی بازرسیهایی را درامور مدیریت تحمیل می کرد که مورد نفرت مدیران بود . نتیجه نهایی این بود که بیشتر صنعت گران دلشان می خواست از شر نظام وایمار خلاص شوند اما نه این که الزاماً ونه به اکثریت به نازی متمایل باشند . پس باید گفت که نقش سوداگران در تحریکات سیاسی اواخر سال 1932 و اوایل 1933 احتمالاً از شور و شوق ارتشیان وکشاورزان به مراتب کمتر بوده است*؛ گروهی که به هیندنبورگ بیش تر اعتبار می داده است اما بعداً* در جامعه آلمان به صورت گروهی در آمد که دیگر آماده نبود در آن لحظاتی که جمهوری نیاز به کمک داشت از آن پشتیبانی کند .[34]
    قدرت و توانایی نخبگان مختلف و گروه های فشار در نفوذ و تاثیری که در تصمیم گیری ها در سال های آخر جمهوری وایمار در 1930 به جا گذاشتند ، یعنی درواقع زمانی پیش از آن که حزب نازی قدرت را به دست گیرد، به حدّ اعلاء رسید .از 1928 تا 1930 ،آلمان تحت حکومتی ناپایدار به ریاست هرمان مولر(35) سوسیال دمکرات اداره می شد که در آن نمایندگان احزاب مرکزی، مردم باواریا ، دمکراتیک آلمان وحتی حزب مردم آلمان مشارکت داشتند .این دولت ائتلافی می بایست با بحران رکود اقتصادی به صورتی کنار بیاید؛ حزب سوسیال دمکراتیک تحت تاثیر جمعی اتحادیه کارگران خود بود و با حزب مردم آلمان که به شدت با منافع برخی سوداگران بزرگ بستگی پیدا کرده بود چنین می پنداشت که در راس امور سیاست مالی و اقتصادی قرار دارد و به خصوص در پی این بود که چگونه می شود با این همه بیکاری و تشدید آن ، از اعتبار بیمه بیکاری حمایت کرد. حزب سوسیال دمکراتیک به خصوص خواستار آن بود که مزایای رفاهی را همچنان نگهدارد، در حالیکه حزب مردم آلمان اولویت را در قطع هزینه های دولتی می دید . نتیجه این کشمکش ها کناره گیری حکومت مولر در 27 مارس 1930 بود و به این ترتیب بساط آخرین حکومت پارلمانی جمهوری برچیده شد زیرا مرجع تصمیم گیری از رایشستاگ به پرزیدنت هیندنبورگ و به اطرافیان او که در او نفوذ داشتند و به خصوص به ژنرال فون کورت شلایشر (36) که به عنوان وزیر جنگ در صحنه سیاسی گام نهاد، منتقل شد .
    نه هیندنبورگ و نه شلایشر در این اندیشه نبودند که ائتلافی ناپایدار مانند آن که در 1930 وجود داشت ، ایجاد کنند بلکه می خواستند یک حکومت پابرجای قدرتمند داشته باشند. در نتیجه هاینریش برونینگ (37) به عنوان صدر اعظم به جای مولر نشست دیگر نمی خواست برای گذراندن قوانین به آرای اکثریت مجلس متکی باشد ـ به هر حال تحصیل اکثریت پارلمانی هم دیگر میسر نبود بخصوص پس از آن که حزب نازی وکمونیست ها در انتخاب سپتامبر 1930 توفیق کامل یافتند ـ از این روی به همین اکتفا کرد که رییس جمهور مصّوبات اضطراری کابینه را تأیید و امضا کند. بدین طریق برونینگ در تعقیب سیاست هایی که در پیش گرفته بود هزینه های حکومتی و مزایای رفاهی را قطع کرد؛ سیاست هایی که کاملاً* مورد علاقه کشاورزان و سوداگران بود. اما این نظام حکومتی که زیر نظر رییس جمهور انجام وظیفه می کرد، به دلیل وابستگی به رییس جمهور با مشکلاتی روبرو شد .اما وقتی بحران اقتصادی شدت یافت(بعضی معتقدند سیاست های تورم زدایی (38) برونینگ موجب آن شد) و کشاورزان به شدت زیر بار قرض رفتند و به التماس افتادند و کمک طلبیدند وهنگامی که اکثر کار و کسب ها دچار بحران و زیان گردید، صدای ناراضیان و کسانی که می خواستند رییس جمهور را برکنار کنند رساتر شد . بیش تر سوداگران مهم از کارهای برونینگ ناراضی نبودند اما ارباب صنایع و از جمله آهن ، فولاد و زغال سنگ که به خصوص از آن اقتصاد بحرانی 1929 زیان دیده بودند ،عقیده داشتند که صدر اعظم در اجرای قوانین پیشرفته ی کار، مالیات و امور رفاهی کوتاه آمده است . آن بخش از کشاورزی هم که تحت استیلای اشراف زادگان زمیندار بود ، برای برکناری برونینگ به حرکت درآمدند و این فکر را در ذهن رئیس جمهور القا کردند که طرح تصرف دارایی کشاورزان مفلس در استان های شرق آلمان و عمران مجدد آن ها شکلی از «اصطلاحات ارضی به شیوه بلشویکی»است .
    در همان زمان، شلایشر به شدت و به طور قاطع از برونینگ ناامید شد زیرا گرچه هیندنبورگ و خود او از کابینه های ائتلافی دل خوش نداشتند و علاقمند بودند دولتی قدرتمند بر سر کار آید و امیدشان بر این بودکه چنین حکومتی حداقل مورد قبول مردم واقع شود، اما برونینگ آشکارا نشان داد که مرد این میدان نیست. در نتیجه شلایشر برای نیل به چنین هدفی، به یک رشته تحریکات پشت پرده دست یازید و سعی کرد با مشارکت هیتلر و دیگر سیاست مدارانی که در مباحثات خویش خواهان ایجاد یک جبهه وسیع «بورژوازی»سیاسی بودند، به مقصود برسد .
    گرچه این اقدامات ریاکارانه و رنج آور در کوتاه مدت حاصلی نداشت ولی مشکلاتی که برونینگ را احاطه کرده بود ، هیندنبورگ را واداشت که او را از کار برکنار کند . در 30 ماه مه 1932صدراعظم استعفا کرد و فرانس فون پاین از حزب مرکزی به جای او بر مسند صدارت نشست .او نیز چون برونینگ سعی کرد از لحاظ سیاسی در خط فکری جناح راست حرکت کند .
    سیاست از آن پس یک مسیر ارتجاعی تر در پیش گرفت . بدین طریق که پاین با کمال تأسف به قطع پرداخت های رفاهی دستور داد، موانع پیشین را از سر راه گروه حمله (SA) برداشت و حکومت سوسیال دمکراتیک را در استان پروس منحل کرد . پاپن با آن که در جلب رضایت محافظه کاران اقداماتی کافی معمول داشت ،( و هیندنبورگ ،آن موقع شناسی را نداشت که او را از کار برکنار نماید) اما مانند سلف خود شلایشر با مشکلاتی روبرو شد و نتوانست پشتیبانی عامه را نسبت به حکومت خویش جلب کند - به خصوص پس از آن که نازی ها در ژوئیه 1932 به پیروزی انتخاباتی شگرفی دست یافتند و 34 درصد آراء را به خود اختصاص دادند. پاپن هیچ گاه با هیتلر رو در رو و هم عقیده نشد و «کابینه اشرافی» او فقط می توانست به احزاب ملی مردم آلمان ، مردم آلمان و مردم باواریا متکی باشد. تحریکات پنهانی همچنن ادامه یافت. شلایشر به هیندنبورگ اطلاع داد که ارتش اعتماد خود را نسبت به صدراعظم از دست داده و هیندنبورگ اطلاع داد که ارتش اعتماد خود را نسبت به صدر اعظم از دست داده و خود در 2 دسامبر 1932 به جای او نشست. شلایشر برای جلب حمایت مردم که پیشینیان او قادر به کسب آن نشدند ،به یک رشته از مانورهای مخاطره آمیز چنگ زد از جمله گفت و گو با رهبران اتحادیه های کارگری و سران جناح چپ حزب نازی . نیازی به گفتن ندارد که گروه های محافظه کار از آن چه پیش آمده بود بسیار ناراحت و نگران شدند چنان که ازسیاست های شلایشر و اقدامات او در اتخاذ سیاست های انقباض پولی به منظور مقابله با وضع بداقتصادی ، ناراضی بودند. با وجود این شرایط و با توجه به این واقعیت که شلایشر هم با به کارگیری تحریکات سیاسی نتوانست حمایت مردمی را که بدان نیاز داشت جلب کند، در مقابل همان مانورها و تحریکاتی که خود زمانی دراز به راه انداخته بود آسیب پذیر شد. سرانجام محافظه کارانی که گرد پاپن جمع شده بودند توانستند با هیتلر وارد معامله شده به او پیشنهاد کنند دولتی ثابت از جناح راست، با حمایت مردمی( با توجه به حمایت انتخاباتی کاملی که از نازی ها شده بود) روی کار بیاورد. تحت این شرایط بود که سرانجام هیندنبورگ حاضر شد هیتلر با به مقام صدراعظم بگمارد و رهبر نازی در 30 ژانویه 1933، در این مقام به نقش آفرینی خویش آغاز کرد. در آن زمان، نازی ها در دولت در اقلیت بودند و سیاست مداران قدیمی مانند پاپن تصور می کردند می توانند آن را زیر نظر داشته باشند.
    تحریکاتی که هیتلر را به قدرت رسانید بر این واقعیت مبتنی بود که محافظه کاران و نازی ها در قبول ارزش هایی اتفاق نظر داشتندکه ملی گرایی ، ضدیت با کمونیسم و نفرت از جمهوری وایمار از جمله آن ها بود و ـ با کمال تأسف این اعتقاد هم پابرجا بود که خواهند توانست پیشوا را مهار کنند و زیر نظر داشته باشند. در چنین وضعی، پیدایش این همکاری و همبستگی نباید مایه شگفتی باشد. شاید مایه تعجب این بود که قربانیان سیاسی دست اول در رژیم تازه ، یعنی سوسیال دمکرات ها و کمونیست ها ظاهراً دست روی دست گذاشته و برای جلوگیری از به قدرت رسیدن نازی ها هیچ اقدامی نکردند .ظاهراً مسئولیت این اهمال مربوط می شد به شکاف غم انگیزی که بین ان دو حزب وجود داشت و غالباً*علیه یکدیگر فعالیت می کردند . کمونیست ها بر این اعتقاد بودند که سرمایه داری به نهایت بحران رسیده و فاشیسم، آخرین کوشش خود را به منظور برپا نگهداشتن نظام کاپیتالیسم به کار بسته است و دیگر این که انقلاب پرولتاریا اکنون در راه است و آن چه آن را از فعالیت باز داشته است اقدامات سوسیال دمکرات هاست که طبقه کارگر را به بیراهه می کشاند و از انقلاب دور می کند. از این رو ،حزب سوسیال دمکراتیک را حامی کاپیتالیسم می دیدند و به همین جهت هم آن را «سوسیال فاشیست» می نامیدند شکی نیست که چنین رفتاری نوعی خودکشی و نتیجه اش این بود که تهدید نازی ها ناچیز وبی اهمیت جلوه کند. اما این هنوز بخشی از داستان است . پیش از همه باید گفت این طور نبود که حزب کمونیست به نازی ها حمله نمی کرد. واقعیت این است که اعضای آن در مبارزات خیابانی پیشقدم و فعال بودند . مطلب دوم این که سوسیال دمکرات ها هم تهدید و خطر فاشیست را ناچیز انگاشتند و در شکافی که در جبهه جنبش کارگری آلمان رخ داد ، به همان اندازه ،کمونیست ها مسئول بودند؛ در وهله اول به علت رفتار ضد انقلابی خود در حکومتی که بلافاصله پس از جنگ بزرگ( جنگ جهانی اول) بر سر کار آمدو سپس با تنظیم واجرای سیاست هایی که رؤسای پلیس وابسته به سوسیال دمکرات ها، در سرکوب تظاهرات کمونیستی و بیکاران در پیش گرفتند، به خصوص در روز اول ماه مه 1929 که تظاهر کنندگان در برلین ، در زیر دست و پای نیروی پلیس به شدت رنج کشیدند و سرکوب و مقتول شدند .
    مهم است در نظر آوریم که ناتوانی سوسیال دمکرات ها و کمونیست ها در حصول توافق، نه تنها موجب شد در سطح رهبری سیاسی بین آنان شکافی ایجادگردد بلکه از لحاظ اجتماعی و اقتصادی ، در طبقه کارگری آلمان و در بیداری توده، اختلاف و از هم پاشیدگی به وجود آمد وهم این که بیکاری زمانی دراز برجای ماند. حزب سوسیال دمکراتیک همواره پایگاهی بود برای کارگران سال مند و محترم که صاحب کار بودند. برعکس ، حزب کمونیست را جوانان و کارگران بیکار اشغال کرده بودند که بیش تر در حاشیه شهرها زندگی می کردند و به جنایت آلوده بودند. بیکاری موجب شد در رقابت برای پیدا کردن کار، بیکاران در ستیز به آنان که کار داشتند باشند ، کارگران جوان در مقابل پیران وگروه های مختلف و هر کس و ناکس در رویارویی با یکدیگر . کسانی که کاری داشتند می ترسیدند بیکار شوند و بیکاران ازهر اقدامی نظیر اعتصاب ممنوع بودند و هر چه زمان می گذشت در کارخود بیشتر درمانده و بیچاره می شدند . برخلاف سال 1920 که کودتای کاپ بر اثر اعتصاب عمومی با شکست مواجه شد ، بحران سال 1929 چنین امکانی را در اختیار 6 میلیون افراد بیکار آلمانی قرار نمی داد. حتی اگر جنبش های کارگری آلمان با یکدیگر متحد می شدند باز هم امکان آن وجود نداشت که بتوانند مانع به قدرت رسیدن نازی ها شوند و کمترین توفیقی بیابند زیرا کارگران نه تنها در مقابله با نازی ها تنهاو منزوی بودند بلکه با جامعه آلمان هم به طور کلی توان درگیری و رویارویی نداشتند . به هر حال در مقابل ارتش نیرویی وجود نداشت که بتواند با آن مقابله کند. [40]
    در پایان ژانویه 1933 ،هیتلر به عنوان صدراعظم برگزیده شد. درکابینه ائتلافی او فقط سه وزیر نازی بود و جمع کثیری از محافظه کاران و ملّی گرایان شرکت داشتند و چنین می پنداشتند که قادر خواهند بود نازی ها را زیر نظر داشته باشند. سوسیال دمکرات ها نیز امیدوار بودند که دوران صدارت هیتلر کوتاه باشد و با انتخابات بعدی سپری شود. اما متاسفانه معلوم شد که امیدی واهی بود و سیر حوادث نشان داد که آنان کاملاً* در اشتباه بودند.
    پی*نوشت*ها:
    1 . scapa flow
    2 . « طرح یانگ» (Young Plan) شامل کمیته ای بود به ریاست یک امریکایی به نام اوون د . یانگ ، که در سال 1929 در پاریس تشکیل شد و طرحی را برای پرداخت غرامت جنگ از سوی آلمان ، تهیه کرد . طبق این طرح ، غرامت مزبور می بایست در مدت 58 سال و شش ماه از طریق یک بانک مخصوص در بازل سوئیس ، پرداخت شود . ضمناً میزان غرامات جنگ را به مقدار یک سوم تخفیف داد . با توجه به بحران بزرگ اقتصادی جهان در سال 1929 ، آلمان نتوانست هیچ گونه پرداختی در سال های 1931-1932 انجام دهد . پس از به قدرت رسیدن هیتلر در سال 1933 ، وی از پرداخت غرامات جنگ خودداری کرد ، در حالی که طرح یانگ هنوز هم به قوت خود باقی بود .-و .
    3 . Harzburg Front
    4 .Alfred Hugenberg
    5 . Bruning
    6 . Hindenburg
    7 . Friedrich Ebert
    8 . Spartacist Rising
    9 . Hugo Stinnes
    10 . Gustav Stresemann؛ صدر اعظم آلمان(1878- 1929) .
    11 . Taylorism؛ به روشی نوین در مدیریت تولید که توسط ویلسوتیلور(1856- 1915) در ایالات متحده امریکا با موفقیت به اجرا درآمد .-و .
    12 .On Weimar and its many difficulties there is an enormous literature . see, for example Eschenburg (ed .) (1970) ,Kershaw .(ed (1990) , von Kruedener (ed )(1990), Laffan (ed .)(1988), Nicholls (1989) ,Nicholls and .(Matthias (1971
    13 . Lignitz
    14 . Broslau
    15 . Palatinate
    16 . Peter Manstein
    17 . Conan Fisher
    18 . Detlev Muhlberget
    19 . Yorgen Falter
    20 . Primasens
    21 . Herne
    22 . For breakdowns of Nazi electoral support see Childers(1983), Childers (ed .)(1986),Hamilton(1982),Larson et al .(1980), Muhlberger (1980, 1991) and Muhlberger (ed .)(1987) .
    23 . On the undermining of rtaditional political loyalties in the mid-1920s .(see Heberle(1970) , Jones(1972,1986
    24 .Theodore Abel
    25 . See Abel (1966) and the statistical breakdown of the same data in .(Merkl (1980
    26 .Woalwarth
    27 . For general accounts of Nazi propaganda and Goebbels's role therein see Baird(1975), Bramsted(1965), Hale(1964), Heiber (1973), Welch(1983), Welch(ed .)(1988) and Zeman (1964) . On the specific targeting of that propaganda towards certain social groups see several examples in Noakes and Pridham (1983-7), vol .1 .
    28 . Wolfgang kapp ژنرال پروس شرقی که در سال 1920 اقدام به کودتا کرد .-م .
    29 . An excellent account of the backstairs intrigues which brought Hitler to power is to be found in Bullock (1952) .
    30 . (On agriculture see Bessel and Feuchtwanger(eds)(1981), Corni (1990 .(and Jones (1986) . On the army see Carsten (1966) and Gordon(1957
    31 . Henry Turner
    32 . Baron Fritz Thyssen
    33 .Flick
    34 . For big business see Geary (1986b, 1990), Schweitzer (1964) and Turner (1985) .
    35 .(Herman Muller (1931- 1876 وزیر خارجه و امضاء کنندگان عهدنامه ورسای ، صدر اعظم آلمان در سال های 1928-1930 .م .
    36 . (General von Kurt Schleicher(1934-1882؛ وزیر جنگ و سپس صدر اعظم آلمان در سال 1933. در سال 1934 ، نازی ها ژنرال شلایشر را به اتهام توطئه علیه هیتلر ، تیرباران کردند .-م .
    37 . (Heinrich Bruning(1970-1885 صدر اعظم آلمان در سال های 1930-1932 .-م .
    38 . deflationary؛ فرایند یا روشی در اقتصاد به منظور معکوس کردن روند تورم، به طوری که کاهش قیمت ها همراه با کاهش سطح اشتغال و بروز بیکاری باشد .-و .
    39 . Franz von Papen
    40 . On labour's failure at the end of the Weimar Republic see Evans and .(Geary(1987), Geary (1983a, 1990
    ♥ مخاطب ♥. . . !

    نوشته هایم را که می خوانی . . .

    نه لبخند بزن . . .

    نه اشک بریز . . .

    نه سخنی بگو . . .

    هیـــــــــچ . . .

    تنها
    سکــــــــــــــوت کن . . .سکوت !

    و بیاندیش در لابلای هر واژه

    چــه دردی نهفته است !!!
    -------------------------------------
    همیــشه تو دلــت میگفــتی:
    این مــگه باچــند نــفر دوســته که همیــــشه آنلایــنه؟
    یه جمــله همــیشه یادت باشــه:

    همیــشه آنلایــن تــرین ها تنــــهاترینــــند








  4. 2 کاربر از پست مفید DayaN سپاس کرده اند .


  5. #3
    مدیر سایت

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ [ ۱۱:۴۸]
    محل سکونت
    Faye Alsmavat and earth
    نوشته ها
    2,286
    امتیاز
    86,338
    سطح
    1
    Points: 86,338, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryTagger First ClassYour first GroupThree FriendsCreated Album pictures
    نوشته های وبلاگ
    1126
    سپاس ها
    487
    سپاس شده 2,941 در 1,277 پست
    حالت من
    Shad

    انیشتن علیه هیتلر

    درباره ی نقش آلبرت اینشتین و دانشمندان پناهنده ی دیگر در تصمیماتی که به ساختن بمب اتمی منجر شد، غالباً پرسشهایی مطرح می شود. چگونه این دانشمندان مجبور شدند توصیه هایی بکنند که امروز ممکن است با فلسفه ی اولیه شان متناقض به نظر برسد؟ برای این منظور رویدادهای سیاسی از 1938 تا 1941 را اجمالاً مرور می کنیم.
    آنها که روشن بین تر از دیگران بودند، فرارسیدن خطر را از خیلی پیشتر احساس کرده بودند. مردم کشورهای دموکراتیک، رسیدن موج موج پناهندگان از آلمان، سپس از اروپای مرکزی و از ایتالیا را که از ستمهای سیاسی و ضدیهود می گریختند، دیده بودند. در میان این پناهندگان، تعداد زیادی هم دانشمند دیده می شد. نازیها نخستین بازداشتگاههای مخالفان سیاسی را ایجاد کرده بودند. اتریش در 1938 ضمیمه ی آلمان شده بود. هیتلر پس از گرفتن سرزمین سودت (1) در مارس 1939 تمامی چکسلواکی را اشغال کرده بود. حکومتهای مجارستان، رومانی و بلغارستان به صورت کشورهای اقماری محور رم ــ برلین درآمده بودند. استالین به گمان اینکه می تواند خطر را از اتحاد جماهیر شوری دور کند، پیمان عدم تعرض آلمان ــ شوروی را اواخر اوت 1939 با هیتلر امضا می کند. آلمان پس از نبردی خونین لهستان را تصرف می کند. فرانسه و انگلستان علیه آلمان وارد جنگ می شوند. در آوریل 1940 آلمان به دانمارک و نروژ و یک ماه بعد به بلژیک و هلند و سپس به فرانسه حمله می برد و ارتش فرانسه را درهم می شکند. مارشال پتن پیمان متارکه ی جنگ را در حالی که دو سوم خاک فرانسه به اشغال نیروهای آلمان درآمده است، با هیتلر امضا می کند. از تابستان 1940، به مدت یک سال، تا زمان حمله ی نازیها به اتحاد جماهیر شوروی، بریتانیای کبیر در برابر آلمان نازی و ایتالیای فاشیست، با شهرهایش که در معرض بمباران بی وقفه بودند، تنها مانده بود. یونان و یوگسلاوی هم در کمتر از یک سال بعد به تصرف نیروهای آلمانی درآمدند. هیتلر در ژوئن 1941 حمله به اتحاد جماهیر شوروی را آغاز خواهد کرد. در نظر پناهندگان، دنیا در آستانه ی سقوط در چنگ آلمان نازی بود.
    جنگ به اروپا محدود نماند. در شرق دور، ژاپن متحد محور، پی در پی منچوری را در 1931، سپس شمال و شرق چین و بالاخره سایر سرزمینهای جنوب شرقی آسیا را تسخیر کرده بود. در دسامبر 1941 نیروهای ژاپنی به بندر امریکایی پِرل هاربور در جزایر هاوایی یورش می برند و همین، باعث ورود ایالات متحده ی امریکا به جنگ می شود.
    افکار عمومی جهانیان از مشاهده ی بمبارانهای وحشیانه ی جمعیتهای غیرنظامی و صفهای طولانی آوارگان روی جاده ها، منفعل و منزجر شده بود: همه شاهد گرنیکا در ایالت باسک در جنگ داخلی اسپانیا، روتردام در هلند، کاونتری، سپس لندن در بریتانیای کبیر، شانگهای، چونگ کینگ و قتل عام نانکن بودند.
    در ایالات متحده ی امریکا، پیش از حمله برق آسای ژاپنیها به بندر پرل هاربور، بخشی از افکار عمومی، وفادار به ایده های انزواطلبی کشور، به رویدادهای جهانی بی اعتنا مانده بود. اما در عوض، پناهندگانی که از اروپا آمده بودند نسبت به تهدید نازیها و دهشتِ همه جا حاضر آن آگاه بودند. آنها می دانستند که با تسلط نازیها دیگر هیچ کس در هیچ کجا در امان نخواهد بود و بزودی در هیچ کجای دنیا، نقطه ای که بتوان به آنجا پناه برد، وجود نخواهد داشت. زیلارد، که چند لحظه پیش از او صحبت می کردیم، در میان این جمع، نگران آینده بود. او فکر می کرد، اگر واکنش زنجیره ای می تواند به ساختن سلاحی مرگبار بینجامد، هیتلر نباید اولین کسی باشد که به آن دست می یابد. در حالی که، نخست در برلین بود که شکافت هسته ی اورانیوم کشف شده بود و می دانیم که یکی از انستیتوهای کایزر ویلهلم فعالانه روی مسئله ی اورانیوم کار می کرد. امریکا می باید به فوریت تعهد در این مسابقه ی مرگ و زندگی آگاه می شد و همچنین تدابیری می اندیشید که مواد اولیه ی لازم، مثل اورانیوم کنگوی بلژیک، به دست آلمانیها نیفتد.
    در آغاز، تحقیقات را چند تن از فیزیکدانان مهاجر سرشناس با دستیاری امریکاییان جوان اداره می کردند. نخستین تماس با یک مرجع حکومتی امریکایی در 16 مارس 1939، فردای اشغال چکسلواکی به توسط نازیها، صورت گرفت. گ. پگرام (2)، رئیس دانشکده ای از دانشگاه کلمبیا به اصرار همکارانش اطلاعیه ای به وزارت نیروی دریایی فرستاد. چند ماه بعد، زیلارد و ویگنر تصمیم می گیرند آلبرت اینشتین را که از پرآوازه ترین دانشمندان اروپایی پناهنده به ایالات متحده ی آمریکا بود از احتمال خطر تهدید کننده آگاه کنند. آنها امکان واکنش زنجیره ای در اورانیوم را برایش شرح می دهند. پس از تبادل نظر با چند تن دیگر، قرار گذاشته می شود که آلبرت اینشتین مستقیماً نامه ای به پرزیدنت روزولت بنویسد. نامه آماده می شود. آلکساندر ساخس (3)، مشاور اقتصادی یک شرکت بزرگ که آشنایی شخصی با پرزیدنت روزولت دارد با پادرمیانی زیلارد می پذیرد که نامه ی آلبرت اینشتین را که به تاریخ 2 اوت 1939 امضا کرده است، در ملاقات حضوری به دست شخص رئیس جمهوری ایالات متحده ی امریکا بدهد. با وجود این، ساخس نامه را روز 11 اکتبر همان سال پس از ورود فرانسه و انگلستان در جنگ، به روزولت می رساند. نامه ی آلبرت اینشتین چنین آغاز می شود: «نتایج آزمایشهای جدید ا. فِرمی ول. زیلارد که به صورت دستنویس در اختیارم گذاشته شده، مرا به این نتیجه می رساند که فکر کنم که عنصر اورانیوم...» پایین تر ادامه می دهد: «این پدیده ی جدید ممکن است به ساختن بمبهایی بینجامد... تنها یک بمب از این نوع که با کشتی حمل شده و در بندری منفجر شود، نه تنها تمامی بندر، که قسمتی از سرزمینهای پیرامون آنجا را هم می تواند ویران کند...»
    چند روز پس از دریافت این نامه، روزولت تصمیم می گیرد کمیته ای به ریاست مدیر اداره ی ملی استانداردها تشکیل دهد. نخستین جلسه ی کمیته در روز 21 اکتبر برگزار می شود. کمیته، سفارش تدارک چهار تُن گرافیت و پنجاه تُن اکسید اورانیوم را می دهد. اولین کمک مالی بلاعوض تصویب می شود. این آغاز، هنوز ناچیز، تلاش عظیم امریکایی است.
    پی نوشت ها :
    1. Sudetes.
    2. G. Pegram.
    3.A.sachs.
    ♥ مخاطب ♥. . . !

    نوشته هایم را که می خوانی . . .

    نه لبخند بزن . . .

    نه اشک بریز . . .

    نه سخنی بگو . . .

    هیـــــــــچ . . .

    تنها
    سکــــــــــــــوت کن . . .سکوت !

    و بیاندیش در لابلای هر واژه

    چــه دردی نهفته است !!!
    -------------------------------------
    همیــشه تو دلــت میگفــتی:
    این مــگه باچــند نــفر دوســته که همیــــشه آنلایــنه؟
    یه جمــله همــیشه یادت باشــه:

    همیــشه آنلایــن تــرین ها تنــــهاترینــــند








  6. 2 کاربر از پست مفید DayaN سپاس کرده اند .


  7. #4
    مدیر سایت

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ [ ۱۱:۴۸]
    محل سکونت
    Faye Alsmavat and earth
    نوشته ها
    2,286
    امتیاز
    86,338
    سطح
    1
    Points: 86,338, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryTagger First ClassYour first GroupThree FriendsCreated Album pictures
    نوشته های وبلاگ
    1126
    سپاس ها
    487
    سپاس شده 2,941 در 1,277 پست
    حالت من
    Shad


    نامه به آقای رئیس جمهور
    ترجمه ی نامه ی 2 اوت 1939 آلبرت اینشتین به فرانکلین دی. روزولت و پاسخ پرزیدنت روزولت.
    به اف. دی روزولت از آلبرت اینشتین
    رئیس جمهور ایالات متحده ی امریکا اولد گراورواد
    کاخ سفید ناسوپونت
    واشینگتن دی. سی. پرکونیک، لانگ آیلند
    2 اوت 19
    آقا، نتایج پاره ای از آزمایشهای جدید ا. فِرمی و ل. زیلارد، که به صورت دستنویس در اختیارم گذاشته اند، مرا بر آن می دارد که فکر کنم عنصر اورانیوم در آینده ای نزدیک می تواند به منبع جدید و مهم انرژی تبدیل شود. به نظر می رسد، شرایط جدیدی که ایجاد شده است، هوشیاری خاص و احیاناً اقدام عاجلی از جانب دولت را ایجاب می کند. لذا گمان می کنم وظیفه ام باشد که توجه شما را به مطالب و به توصیه های زیر جلب کنم:
    در طی چهار ماه اخیر، ــ در نتیجه ی تحقیقات ژولیو در فرانسه و تحقیقات فِرمی و زیلارد در امریکا ــ برانگیختن واکنش زنجیره ای هسته ای در توده ی بزرگی از اورانیوم، امکان پذیر شده است واکنشی که در اثر آن ممکن است مقدار عظیمی انرژی و عناصر جدیدی نظیر رادیوم تولید شود. حالا دیگر تقریباً حتمی به نظر می رسد که این امر در آینده ای خیلی نزدیک عملی خواهد شد.
    وانگهی، این پدیده ی جدید ممکن است به ساختن بمب بینجامد. و می توان چنین پنداشت ــ گرچه هنوز قرین به اطمینان نیست ــ که نوع جدیدی از بمبهای فوق العاده نیرومند با این روش ساخته شود. تنها یک بمب از این نوع که با کشتی حمل شده و دربندی منفجر گردد، می تواند تمامی بندر و قسمتی از سرزمینهای پیرامون آنجا را کاملاً ویران کند. چنین بمبهایی ممکن است چنان سنگین باشند که نتوان آنها را با هواپیما حمل کرد.
    ایالات متحده ی امریکا فقط مقدار کمی کانیهای خیلی فقیر از لحاظ اورانیوم دارد. چند معدن نسبتاً خوب در کانادا و در چکسلواکی سابق وجود دارد، اما منبع عمده ی اورانیوم، کنگوی بلژیک است.
    به سبب این وضعیت، ممکن است مطلوب نظرتان باشد که میان دولت و گروه فیزیکدانهایی که درباره ی واکنشهای زنجیره ای در امریکا تحقیق می کنند، تماس دائمی برقرار گردد. برای این منظور، شما می توانید این وظیفه را به شخصی که مورد اعتمادتان است بسپارید که احیاناً بتواند به عنوان مقام نیمه رسمی اقدام کند.
    وظیفه ی این شخص عبارت خواهد بود از آنچه که در ذیل می آید:
    الف)تماس گرفتن با وزارتخانه های مختلف به منظور آگاه کردن آنها از پیشرفتهای آتی، و پیشنهاد توصیه هایی برای اقدام دولت و مخصوصاً مراقبت بر اینکه ذخایر کانیهای اورانیوم در ایالات متحده ی امریکا تأمین باشد.
    ب)تسریع تحقیقاتِ تجربی، که تاکنون در حدود بودجه های آزمایشگاههای دانشگاهی اجرا شده است، تأمین منافع مالی، چنانچه این منابع مورد تقاضا باشد، از طریق تماسهایش با اشخاصی که آمادگی کمک کردن به این برنامه ها را دارند و احیاناً جلب همکاری آزمایشگاههای صنعتی بخش خصوصی که تجهیزات لازم را در اختیار دارند.
    می دانیم که آلمان، در حال حاضر، فروش اورانیوم محصول معادن چکسلواکی را که در کنترل دارد، متوقف کرده است. فهمیدن علت چنین تصمیمی با این فوریت، دور از ذهن نیست؛ چرا که پسر فون وایتساکر، معاون وزیر امورخارجه ی آلمان، در انستیتو کایزر ویلهلم برلین کار می کند، که در آنجا هم اکنون مشغول تکرار قسمتی از تحقیقات امریکایی درباره ی اورانیوم هستند.
    ارادتمند شما
    آلبرت اینشتین
    فرانکلین دی. روزولت، 19 اکتبر 1939 پاسخ می دهد:
    استاد عزیزم،
    از شما به خاطر نامه ی اخیرتان و اطلاعات جالب و مهمی که دربر دارد، متشکرم. این اطلاعات در نظرم به قدری اهمیت داشتند که من کمیسیونی مرکب از مدیر اداره ی استاندارها و نمایندگان ارتش و نیروی دریایی را برای بررسی عمیق امکاناتی که جناب عالی درباره ی عنصر اورانیوم توصیه کرده اند، تشکیل داده ام. خوشوقتم به اطلاعتان برسانم که آقای دکتر ساخس با این کمیته کار و همکاری خواهد کرد و فکر می کنم که این، عملی ترین و مؤثرترین روش برای کارکردن در این موضوع باشد.
    خواهشمندم مراتب امتنان مرا بپذیرید.
    با احترامات فائقه، اف. دی. روزولت
    منبع: سرگذشت اتم، شماره 2034
    ♥ مخاطب ♥. . . !

    نوشته هایم را که می خوانی . . .

    نه لبخند بزن . . .

    نه اشک بریز . . .

    نه سخنی بگو . . .

    هیـــــــــچ . . .

    تنها
    سکــــــــــــــوت کن . . .سکوت !

    و بیاندیش در لابلای هر واژه

    چــه دردی نهفته است !!!
    -------------------------------------
    همیــشه تو دلــت میگفــتی:
    این مــگه باچــند نــفر دوســته که همیــــشه آنلایــنه؟
    یه جمــله همــیشه یادت باشــه:

    همیــشه آنلایــن تــرین ها تنــــهاترینــــند








  8. 3 کاربر از پست مفید DayaN سپاس کرده اند .

    soroosh (جمعه ۲۷ بهمن ۹۱)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •