پایگاه شهدا
شعری از ایشان



جنازه را از وسط راه برداشتيم كه له نشود
قمقمه*ها را يكي يكي پر كرد و برگشت
من ديگه از دنيا سهم غذا ندارم
الآن موج حاجي را مي*گيرد
نه. من مطمئنم
ناراحتي كه چرا نرفتي عمليات؟
حاجي غش كرد و افتاد زمين
بالاخره تسليم شد
تو خيلي بي*عاطفه*اي
بي*چون و چرا دستور را گرفت و رفت
كار به توهين و بد و بي*راه گفتن كشيده بود
بيا اين زيارت عاشورا رو بخون
من جداييمون رو ديدم
*صداي گريه*ي فرمان*ده*ها از پشت بي*سيم مي*آمد
بفرما! حاجي توي اون اتاقه
فكر نكن من اين*قدر بالياقتم
هر روز صبح محوطه را آب و جارو مي*كرد
من زودتر از جنگ تموم مي*شم
دلمان نمي آمد از حال درش بياوريم
عبادي ! بچه ها شام چي داشتن؟
آخه نمي*شه جور ديگه خورد
ديگه چي ؟ نون خشك معني نداره
بعضي وقت*ها صداي بچه*ها در مي*آمد
من كيلومتري مي*خوابم
با سنگ بزنين شيشه*هاشو خرد كنين
من پايين بيا نيستم
*اگه پسر خوبي باشي،* امشب به دنيا مي*آي
اينو ديگه تو بايد دعا كني
چهره*ي حاجي برافروخته*تر مي*شد
فرمان*ده بايد در قلب نبرد باشد
من با عجله اومدم كه نماز اول وقتم از دست نره
و دوباره گفت «راهتو برو
چيزي كه براي بدن ضرر دارد حرام است
بچه*ها بايد رو سنگ و كلوخ نماز بخونن؟
طوري كه كسي بيدار نشود، ظرف*ها را مي*شست
«حالا پولش چه*قدر مي*شه؟»
بعضي وقت*ها چه*قدر دل*تنگ آن لحظه مي*شوم
از پيش امام آمده بود
حاضر شين كه امشب يه عمليات داريم
بچه*ها مي*خنديدند. حاجي هم مي*خنديد.
مي*خواستم به خودمون بيش*تر برسه
انا لله و انا اليه راجعون
لپ*هايش سرخ شده بود
بايد بماني تا خوب شوي
تو وظيفه*ات رو انجام دادي
ابراهيم! تو كه اين*قدر خسيس نبودي
بايد دو ركعت نماز شكر بخونم
حاجي بين اين دست*ها چه*قدر رام بود
چه*قدر سرگردان شده بود
بذار خودم جارو كنم
امروز در رحمت باز شده
بگو حاج ابراهيم همت منو فرستاده
الموت لامريكا
بين كردها ارج و قرب داشت
قانون اساسي اجرا بايد گردد
لا يكلف الله نفساً الا وسعها
صداي آژير چرتمان را پاره كرده بود
امروز قول داده*م، ولي باشه، از فردا مي*رم پاوه
آن روز مجسمه*ي شاه از جا كنديم و
حالا به*شون نشون مي*ديم
تا او باشد از اين حرف*ها نزند
پاي سرلشگر شكسته بود
داشته باش پيش خودت
نه دادا، خدا بزرگه
مثل بقيه كشاورزها
سلام پدر!
ابراهيم تابستان*ها كار مي*كرد
صد بار اين بچه را امتحان كردم
هيچي. بعداً مي*گم
كلام به كلام مي*گفت و او تكرار مي*كرد
تو هم مثل بقيه كفش بپوش
مگه نگفتم ديگه تسبيح نجو؟
همه مي*خواهند بمانند
شهر خالي است ز عشاق بود كز طرفي

سونات