قسمت چهارم
پورتال آسمونی

خودش بود قیافه ای آرام با لبخندی سرد بر لبش .. خواستم فریاد بزنم ولی یادم آمد که دیگر مرده ام

کسی نیست تا کمکم کند رضا نیست مادرم نیست دستان پدرم نیست که آرامم کند .

بنابراین به گریه کردن ادامه دادم و با گریه گفتم من مردم من مردم چی میخوای دیگه چی میخوای ؟

دیگر به هق هق افتاده بودم که قطره اشکی روی دستم چکید سرد سرد .. اشک او همانند یخ بود با

تعجب به او نگاه کردم دستش را روی سرم کشید و با مهربانی گفت :

-عزیزم تو نمردی ! فقط روحت برای مدتی از بدنت خارج شده مثل من ..

اینو میدونم کسی که روحی که از جسم مرده ش جدا شده نمیتونه براحتی با هم ارتباط برقرار کنن .

با شنیدن صدای آرام او از جایم بلند شدم و با خوشحالی گفتم :

-یعنی من زنده ام ! یعنی من اون صحنه ای رو که دیدم جنازم نبود ؟ من زخمی شده بودم ؟

او با لبخند گفت :

-درسته ! خوشحالم که لبخند زدی .

ولی سوالهای زیادی در ذهنم بود پس او چگونه شب قبل کنارم بود چرا الان هم اینجاست !

به او گفتم : آخه دیشب تو پیشم بودی ! یادت هست ؟

او سرش را تکان داد و گفت :

-آره یادمه . منم تعجب کردم که منو دیدی ! من بمدت یک ماهه که هر شب میومدم پیشت ولی

خیلی متعجب شدم که چطوری تو دیشب منو دیدی !

چشمانم را بیشتر باز کردم و با ترس گفتم :

-یعنی تو هر شب پیشم میومدی ؟ یعنی هر شب !! خب چرا میومدی پیش من ؟

زن این بار لبخند تلخی زد و گفت :

-نمیدونم چرا ! هنوزم نمیدونم .. بعد از اینکه بچه هامو میدیدم خودبخود بسمت خیابونی که خونه

شما اونجا قرار داره میومدم و مدتها کنار تختت مینشستم و از خودم میپرسیدم چرا من اینجام !

اگر الان اینجام بخاطر اینه که چیزی منو بسمت تو کشید هنوزم باور نمیکنم اینجایی !!

چیزی را که زن برایم میگفت باور نداشتم خدا خدا میکردم تمام این لحظات خوابی بیش نباشد و من

بزودی بیدار شوم .

لحظه ای بعد پرسیدم :

-خانم شما کی هستین ؟ شما کی مردین ؟ از کجا میدونی من هنوز زنده ام ؟

زن با سردی لبخندی زد و گفت :

-سارای عزیز ! من هنوز نمردم من هم زنده ام . دوست داری بیای تو همون بیمارستانی که من

اونجا بستریم ؟

با خوشحالی گفتم : آره آره خیلی دوره ؟ چطوری میریم ؟ واسم خیلی جالبه ؟

زن گفت اول بزار اسممو بهت بگم من مهتابم و اسم تو رو هم میدونم چون وقتی خونوادت صدات

میکردن شنیدم .. حالام فقط باید چشاتو ببندی تا بریم بیمارستان.

حس غریبی بود زن صورتی مهربان داشت ولی غم عجیبی در صدایش بود . وقتی چشمانم را بستم

چیزی را که میدیدم باور نداشتم در بیمارستانی خلوت بودم که چند پرستار فقط آنجا بودند .

رو به زن یعنی مهتاب گفتم : مهتاب خانم خیلی واسم عجیبه ما چطوری اومدیم اینجا ؟

مهتاب گفت : ما روحیم سارا جون ! فقط کافیه چیزی رو تصور کنی اونوقت همونجایی .

در ادامه گفت : بیا سمت سی سی یو من اونجام ! بسمت اتاقی رفتیم که سه نفر آنجا بستری بودند که

مهتاب ناگهان گفت :

-ای بابا ! یه بنده ی خدای دیگه هم تو سی سی یو اضافه شده لابد تازه آوردنش ..

مهتاب لحظه ای مرا نگاه کرد و گفت :

-پروردگارا ! چرا ؟ این چه تقدیریه ؟

سپس رو بمن کرد و گفت : سارا ! اونی که کنار منه تویی ! بیماری که تازه تو سی سی یو اضافه

شده تویی !

چشمانم پر از اشک بود ناگهان نگاهم به گوشه ای از راهرو افتاد پدرم بود ..

اشکهایم جاری بود جلو رفتم دستم را دراز کردم رو به پنجره شهر سرد و آرام را نگاه میکرد :

-بابا بابا جونم ! منو ببخش منو ببخش جز آزارت کاری واست نکردم منو ببخش …

در آنهنگام بود که مهتاب مرا در آغوش گرفت و گریست اشک یخ بسته اش روی دستم می چکید .

مهتاب گفت : گریه کن عزیزم گریه کن من سالهاست در گوشه ای در خیالم برای خودم گریه میکردم

حالا بچه های معصومم دارن گریه می کنن هر شب بهشون سر میزنم هر شب .. فقط شبا میتونم برم

پیششون .. خدا خیلی مهربونه همینکه کسی میبینی بعد از مرگ عزیزش آروم میشه همش بخاطر اینه

که خدا به یک روح این اجازه رو میده تا برن پیش عزیزانشون .. شاید اونا مارو نبینن ولی حضور

یه روح آرامش رو بهمراه میاره ..

مهتاب آنچنان آرام صحبت میکرد که غم جدایی خانواده ام لحظه ای از ذهنم رفت پس رو به او گفتم:

-مهتاب خانم ! چه اتفاقی واستون افتاده ؟ چرا شما تو بیمارستانین ؟

مهتاب گفت :اینجا منو تو شبیه همیم منو مهتاب صدا کن .. ماجرای زندگی من غم تو رو زیاد میکنه

ولی لابد خدا خواسته که مدتی پیشت بیام کار خدارو ببین میدونسته قراره بیای پیشم ..

رو به او گفتم :

-مهتاب ! من یه اتفاقی دو سال پیش برام افتاده من بر حسب اتفاق یه روح رو تو زندگیم حس کردم و

باعث شدم راز دفن اون زن بی گناه فاش بشه ..

مهتاب با شنیدن این حرفم با لبخند همیشگی اش گفت :

-خدای من ! پس دعاهای من جواب داد ولی چرا چنین موقعی ! حالا که رو تخت بیمارستانم ؟ ولی

باز خدا رو شکر میکنم مثل همیشه .. لابد حکمتی توشه !

مهتاب به نقطه ای از شهر بزرگ تهران خیره شد و ادامه داد :

-سارای خوب ! نمیدونم تا کی تو این بیمارستان بستری هستی ؟ولی از ته دلم میخوام که هر چه

زودتر حالت خوب شه و هم پیش خانواده ی نگرانت برگردی هم شاید بتونی پیغام منو به کسی

که میگم برسونی

سپس باز اشک سردش جاری شد و ادامه داد :

-۱۲ سال پیش ازدواج کردم با مردی به اسم آرش .

یه مرد خوب و درستکار که همه فامیل قبولش داشتن و بهش احترام میزاشتن .. برادرم اولین کسی

بود که موافقت کرد خواهر بزرگتر و کوچکترم هم همینطور ..

ما چهار تا بچه ایم .برادرم از همه بزرگتره که متاسفانه قبل از ازدواج من از همسرش جدا شده بود

و سرپرستی پسرش رو همسرش قبول نکرد و پس از ازدواج با مرد دیگه ای از ایران رفت .

خواهر بزرگترم سالهاست ازدواج کرده و زندگی خوبی داره سه تا بچه داره و خواهر کوچکترم تو

دانشگاه درس میخونه رشته مهندسی عمران .
قسمت پنجم
ر دختری خواستگارانی داره و من هم همینطور ..

نسبت به خواهرها و برادرم همیشه آرومتر بودم واسه همین پدر و مادرم علاقه خاصی بهم نشون

میدادن حتی برادرم هم همیشه احساسش رو بهم ابراز میکرد ..

مادرو پدرم بخاطر مازیار برادرم خیلی روزهای بدی رو پشت سر گذاشتند ..

مازیار تو زندگیش خیلی بد آورد زنش از همون اول با جنگ وارد زندگیش شد بخاطر خرید حاضر

بود دست به هرکاری بزنه دعوا کشمکش

بعد از طلاقش خیلی زود از ایران رفت تا چیزایی که دیگه اینجا راضیش نمیکرد رو اونجا پیدا کنه

مسعود پسر مازیار موقع طلاق ۲ سالش بود و پیش مامانم بزرگ شد ..

بخاطر دعواهای مازیار و زنش بابام یه بار سکته کرد و مامانم دچار زخم معده شده بود ..

من و مینا خواهر کوچیکترم شاهد تمام این دعواها بودیم ولی مامانم همیشه کنار من دردهاشو میگفت

ذاتا دوست نداشتم خیلی حرف بزنم ولی سعی میکردم شنونده خوبی برای کسی که دردی تودلش داره

باشم بنابراین ساعتها به حرفهای مادرم گوش میدادم .

مینا اونموقع ۱۵ سالش بود و سعی میکرد بدور از این حرفها درسش رو بخونه ..

ازدواج واسه من مثل یه تعهد بود انگار یه دختر باید روزی بره همین ..

خونوادم بخاطر روحیه آرومم میترسیدن با هر کسی ازدواج کنم وقتی آرش به خواستگاریم اومد

مازیار خیلی خوشحال شد چون آرش رو خیلی خوب می شناخت .

روزها میگذشتند زندگیم از لحاظ مالی در بهترین وضعیت بود آرش دندانپزشک بود ..

من بعد از اینکه مدرک کارشناسیمو تو رشته پرستاری گرفتم مدتی رو تو بیمارستان بود ولی بعد

از ازدواج مدتی رو نرفتم تا اینکه اولین فرزندم سیامک بدنیا اومد .

سیامک زندگیمو از حالت عادی درآورد و دیگه شد همدم تنهاییام ..

سیامک ۳ ساله بود که مونا بدنیا اومد .

ناگهان مهتاب آه بلندی کشید و نگاهی به خودش در اتاق سی سی یو کرد و ادامه داد :

-هیچوقت تصور نمیکردم روزی زندگی خصوصیمو واسه کسی تعریف کنم ..

اشکهای مهتاب دقیقه به دقیقه بیشتر میشدند و من غرق در صحبتهای او بودم که باز در ادامه گفت:

-یکی از روزهای گرم تابستانی بود که سیامک رو به کلاس ژیمناستیک میبردم اونموقع ۵ سالش بود

مونا حالا دیگه ۲ ساله بود و پیش مامانم بود موقعی بود که باید دنبال سیامک میرفتم تو ترافیک بودم

نگاهی به پیاده رو و مغازه ها انداختم که ناگهان چشمم به آرش افتاد خواستم صداش کنم تعجب کردم

چنین موقعی تو مطب نیست تا خواستم بگم آرش ..که یهو دیدم با کسی حرف میزنه خوب نگاه کردم

یه زن بود

فکر کردم لابد برای خرید دارو یا تجهیزاتی بیرون اومده و کسی رو دیده ولی کاراشون عادی نبود

با هم میخندیدن و زن دست آرش رو گرفت و بسمت دیگه ای رفتن ..

با بوق ماشین پشتی بخودم اومدم و براه افتادم اون صحنه چند بار از جلوی چشمام گذشت ..

مهتاب نگاهی بطرف پدرم کرد و گفت :

-سارا ! نگاه کن یه مردی داره با بابات حرف میزنه ببین واست آشناست ؟

بعد از اینکه مهتاب حرفش را قطع کرد بسویی که او اشاره داد نگاهی کردم و با ناراحتی گفتم :

-رضاست داداشمه ..

بابامو بغل کرده بود و گریه میکرد خودبخود گریه ام گرفت .

مهتاب گفت : پس مادرت کجاست ؟ لابد خونه مونده یا نکنه بهش نگفتن !

واقعا نمی دانستم در آن لحظه مادرم کجا میتوانست باشد خیلی نگران بودم تا اینکه رو به مهتاب گفتم:

-مهتاب جون ! میخوام از مامانم خبری بگیرم یعنی چشمامو ببندمو بهش فکر کنم میرم پیشش ؟

مهتاب گفت آره سارا اصلا بزار با هم بریم نمیخوام تنها باشی .

تا اینکه بالاخره با تصور مادرم به خانه مان رسیدم .

مادرم روی تخت دراز کشیده بود و سرم به دستش وصل بود و خاله و دخترخاله ام هم بالای سرش

بودند .

کنارش نشستم و دستانش را گرفتم شاید که با اینکار لحظه ای مرا حس کند و آرام گیرد .

مهتاب در آنموقع گفت :

-دستشو بگیر با این کار مطمئن باش تو رو حس میکنه درست مثل من که بچه هامو بغل میکنم .

دستهای مادرم را محکم گرفتم و با تمام وجودم گریه کردم .

مهتاب در گوشه ای از پنجره به بیرون از اتاق خیره شده بود خوب به او نگاه کردم چشمانش چیزی

را میگفت که مرا لحظه به لحظه کنجکاوتر میکرد .

نمی دانم سرگذشت او چه بوده که این چنین غم پنهان را میشد در کنارش حس کرد ..

ساعتی را کنار مادرم گذراندم

آنروز گذشت و نزدیک غروب بود که مهتاب گفت :

-سارا ! تو بهتره پبش مامانت بمونی اون بهت نیاز داره من باید برم .

رو به مهتاب گفتم ولی تو کجا میری ؟

مهتاب با خوشحالی گفت : دارم میرم پیش عزیزای دلم پیش بچه هام .

در این چند ساعتی که مهتاب را دیده بودم این اولین باری بود که با ذوق و اشتیاق حرف میزد .

خوب به او نگاه کردم مادری با دردی که هنوز کامل نمیدانستم و در حال پرواز بسوی فرزندانش .

لحظه ای به مادرم نگاه کردم و بعد رو به مهتاب گفتم :

-میشه منم بیام ؟

خیلی دوست دارم بچه هاتو ببینم ! اگه اشکالی نداره ؟

مهتاب با لبخند همیشگی اش گفت :

-تو دیگه از خودمی کنارمی خیلی دوست دارم گلهای خوشگلمو ببینی .

و بسمت مهتاب رفتم تا مادری را برای دیدن فرزندانش منتظر نگذارم .

لحظه ای دیگر به مادرم نگاه کردم و بهمراه مهتاب رفتم ….

آپارتمانی بزرگ در یکی از منطقه های شمال تهران ..

خانه ای بسیار زیبا که با سادگی تزئین شده بود و در نقاط مختلف آن گلهایی بسیار زیبا دیده میشد .

به محض رسیدن خودم را در هال دیدم و خبری از مهتاب نبود ..

سه اتاق خواب بود که بسمت آنها رفتم در یکی از آنها مردی خوابیده بود و با توجه به عکس متوجه

شدم او آرش همسر مهتاب است و در اتاقی دیگر پسری بود و می دانستم که او سیامک است که الان

۱۱ سالش بود و

بالاخره اتاق آخر که کاغذ دیواری رنگ صورتی با عکس عروسک هایی زیبا داشت معلوم بود اتاق

مونا است و مهتاب را دیدم که در کنارش خوابیده بود و اشک میریخت ..

پایان قسمت پنجم
سونات