اخلاق به مثابه قدرت اراده
منبع : جام جم
مدارا در آیین اسلام، تفاوتی بنیادین با ترحم در آیین مسیحیت دارد. نیچه در نقد خود بر مسیحیت و به طور کلی در دایره فکری ـ فلسفی*اش اصطلاحی دارد با نام «روح کین*خواهی». او معتقد است «ترحم» در مسیحیت، انسان را «کینه توز» بار می*آورد نه «سپاسگزار». در تمثیل زیبای دگردیسی سه*گانه*ای که نیچه برای سیر تحول بشر ذکر می*کند نیز انسان «نه*گوی» و «شیر»وار مدرن، تجسم عینی روح کینه است.


او در موضع مقابله با آری گویی های «شتر»وار گذشته سنتی خویش دست به طغیان و مبارزه می زند و به بهانه اصلاح، خویشتن را بیش از پیش به دست نابودی می سپارد. نیچه راه نجات را در خلاصی از این روح کینه و بازگشت به معصومیتی کودکانه می داند. آموزه اراده معطوف به قدرت نیچه را می توان در راستای همین تأکید او بر لزوم مبارزه با روح کین خواهی تفسیر کرد.

«اراده معطوف به قدرت» بالاترین مفهوم در تنها کوششی است که نیچه برای گردآوردن نظریات خود حول محور یک «سیستم» یا نظام فلسفی منسجم صورت داده است. مضمون این اصل، گسترش «خود» یا «مرکز قدرت» به فراسوی مرزهای وجودی خویش است و به این وسیله تفوق و برتری پیدا کردن نسبت به دیگران.

جی.پی استرن در وصف آن می نویسد: «اراده معطوف به قدرت عاملی است غیر از «عنصر حیات» که انسان، یعنی «ضعیف ترین و باهوش ترین موجودات» (اراده، پاره 856)، به آن وسیله بر دنیا سیادت پیدا می کند»، «اراده معطوف به قدرت، نیروی محرک همه ارزشگذاری های ماست؛ نیرویی است که تعبیرهای ما را از جهان به «چشم اندازهایمان» وابسته می کند و فرضیات و برساخته های بزرگ فلسفی را پدید می آورد»، «اراده معطوف به قدرت انگیزه کسب دانش و نظم دادن به معلومات و ایجاد معرفت و حتی انگیزه خود ایجاد و ابداع است». اما در جواب این سؤال که «اراده معطوف به قدرت چه نیست؟» می گوید: «هر نوع واکنش انفعالی در برابر سرشت سلطه جویانه اراده ـ یا به عبارت دیگر، هر نوع انحطاط و خستگی و نومیدی

اگر قدرت به معنای چیرگی بر نفس خویشتن باشد تفسیر آن دسته از مفسران نیچه که «اراده معطوف به قدرت» را «اراده چیرگی بر نفس» دانسته اند و از این طریق برای این آموزه جایگاهی در سنت فلسفه اخلاق قائل شده اند درست خواهد بود. مستمسک اینان گفته ای است از نیچه (چاپ انتقادی آثار، پنج / 1 ص 687) با این مضمون که برخلاف آنچه آلمانی ها فکر می کنند، نیرومندی لازم نیست به صورت خشونت و سنگدلی ظاهر شود و ممکن است در نرمی و سکون باشد. از همین جاست که فاصله نیچه با مسیحیت و نزدیک تر شدنش به آموزه های اسلام به طور خاص در مساله مدارا با دیگران مجال ظهور می یابد.

جهان مصاف قدرت است و گریزی هم از آن نیست. ضعیف یا قوی می شود یا به فنا تن درمی دهد. مخالفت با قدرت جز توجیه حقیرانه ضعف نیست و اخلاق هم تا زمانی که سلاح ضعفاست منحط است چه این که فقط زمانی می توان از عمل اخلاقی دم زد که بتوانیم و قادر باشیم ولی نخواهیم و نکنیم.

در اخلاق اسلامی به جای تأکید و تکیه بر اتخاذ موضع منفعلانه در برابر دیگران، به خویشتنداری و تسلط بر نفس ـ در عین برخورداری از امکان و حتی مجوز مقابله به مثل- سفارش شده است. به طور مثال در مساله قصاص نفس با این که حق قصاص برای خانواده قربانیان حقی مسلم دانسته شده، با وجود این بخشودگی و گذشت مورد تأکید فراوان قرار گرفته و دارای مرتبه ارزشی بسیار بالاتری عنوان شده است. همین ویژگی جامعیت یا به تعبیر دیگر جاذبه و دافعه توأمان در اخلاق اسلامی است که این نظام اخلاقی بخصوص را از شائبه انفعال در برابر ظلم و جور پیراسته می کند و مانع از تجرّی ظالم از یکسو و بال و پر گرفتن روح کین خواهی از سوی دیگر می شود؛ چنان که سعدی شیرازی می گوید: درشتی و نرمی به هم در [با هم] خوش است / چو رگ زن [طبیب] که جراح و مرهم نِه است. اتخاذ موضع منفعلانه در برابر ظالم همان است که سعدی ترحم بر پلنگ تیزدندان می خواندش و بر آن است که به ستمکاری بر گوسفندان می انجامد و پیشتر بیان شد که این ترحم منفعلانه محل انتقاد اصلی نیچه از نظام اخلاقی مسیحیت است.

مساله دیگر این که دو اصل تولی و تبرّی یعنی دوستی با دوستان خدا و برائت از دشمنان خدا لزوماً به معنای آسانگیری نسبت به مؤمنان و سختگیری نسبت به کافران یا حتی معاندان نیست چه این که در مرام بزرگان دین به وفور شاهد مصادیقی از سختگیری نسبت به دوست و تساهل و تسامح در برابر دشمن هستیم. رفتار امام علی(ع) با برادرش عقیل در مساله بیت المال، مصداق نخست و اکراه امام حسین(ع) از نبرد با کوفیان پیمان شکن و تلاش برای منصرف کردن ایشان از قتال، مصداق دوم است. پس می توان گفت معیار نرمی و درشتی یا جاذبه و دافعه در اخلاق اسلامی بیش از آن که مرزبندی میان دوست و دشمن باشد اصل مترقی تزاحم یا همان ترجیح اهم بر مهم است و این اصل در سپهر اندیشه اسلامی اهمیتی آنچنان دارد که می تواند حرمت رذیله اخلاقی همچون دروغ را نیز از میان بردارد و به عنوان مثال در شرایطی که جان انسان در خطر باشد این حرمت را نه فقط به حلیت، که از آن فراتر به وجوب تبدیل کند.

اخلاق در تفکر اسلامی صرفا ابزاری برای بازدارندگی و مهار انسان نیست بلکه از آن مهم تر وسیله ای برای بالفعل شدن استعدادهای وجودی او و تحقق اراده و اختیار و به منصه ظهور رسیدن اشرافیت انسان بر مخلوقات دیگر است. بنابراین جدا از لزوم شناخت حدود و مرزهای نیک و بد در اخلاق اسلامی، آگاهی از چند و چون کارکردها نیز اهمیت بسزایی در نحوه نگرش به چارچوب های عملی بیان شده در نظام اخلاقی دین دارد. اخلاق را نمی توان از حیث ماهیت و کارکرد با قوانین موضوعه اجتماعی یکی دانست. قانون وضعی، حد یقفی بر افسارگسیختگی رفتارهای انسانی است و به خودی خود فاقد ارزش و اهمیت و حکمت بخصوص است. به عبارت دیگر مشروعیت قانون به نتیجه عملی حاصل از آن مبتنی است همچنان که نظام های اخلاقی ماتریالیستی نیز چنین اند؛ حال آن که اخلاق دینی اساساً به ساحتی دیگر متعلق است.

آموزه های اخلاقی دین فارغ از نتایج عملی قابل رؤیت در حیات اجتماعی، دارای ارزش و اعتبار فی نفسه است و حتی اگر هیچ تأثیری نیز در کلیت نظام اجتماعی پیرامون نداشته باشند از آن رو که در راستای رشد و تعالی فردی انسان ها نقش ایفا می کنند حائز اهمیت بسیارند. در اخلاقیات دینی برخلاف قوانین لیبرالی، آزادی عمل انسان در ساحت فردی محدود به حد واحد آزار رساندن به دیگران یا سلب آزادی ایشان نیست بلکه مراد، رشد و تعالی فردی است. فقط ساحت اجتماعی حیات است که از نگاه دین بر آزادی موسّع ابتنا دارد. وسعتی آنچنان که به موجب آن حتی اکراه و اجبار در پذیرش دین مردود دانسته شده است
سونات