رواياتى دربـاره زنـان مـهـاجـر، امـتـحـان ايمان آنها، بيعتشان با پيامبر(ص)، حكم ازدواج با آنها و...

در مـجـمـع البـيـان از ابـن عـبـاس روايـت آورده گـفـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله و سلم) در حديبيه با مشركين مكّه صلح كرد به اينكه هـر كـس از اهـل مـكـه نـزد مـسـلمـانـان آيـد، بـه اهـل مـكـّه بـرگـردانـند، و هر كس از اصحاب رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) بـه مـكـّه آيـد، اهل مكّه او را به آن جناب برنگردانند، و اين صلح نامه را نوشتند و مهر كردند.

بـعـد از ايـن جريان، زنى به نام سبيعه دختر حارث اسلميه در همان حديبيه مسلمان شد، و نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) آمد. به دنبالش شوهر كافرش - كه بنا بـه روايـتـى نـامـش مـسـافـر و از قـبـيـله بـنـى مـخـزوم بـوده، و بـه قول مقاتل، صيفى بن راهب بوده - به طلب همسرش آمد، و عرضه داشت : اى محمد! زن مرا بـه مـن بـرگردان، چون تو شرط كردى هر كس از ما نزد تو آيد به ما برگردانى، و مهر عهدنامه تو هنوز خشك نشده، در همين بين بود كه آيه شريفه (يا ايها الذين امنوا اذا جـاءكـم المـومـنـات مـهـاجـرات - مـن دار الكـفـر الى دار الاسـلام - فـامـتـحـنـوهـن ) نازل گرديد.

ابـن عـبـاس مـى گـويـد : امـتـحـان زنـان نـامبرده اين بود كه سوگند بخورند كه بيرون آمـدنـشـان از دار الكـفـر فـقط به خاطر محبتى بوده كه به خدا و رسولش داشته اند، نه ايـنـكـه از شـوهـرشـان قـهـر كـرده بـاشـنـد، و يـا مـثـلا از زنـدگـى در فـلان محل بدشان مى آمده، و از فلان سرزمين خوششان مى آمده، و يا در مكّه در مضيقه مالى قرار داشـتـه انـد، و خـواسـتـه انـد در مدينه زندگى بهترى به دست آورند، و يا در مدينه عشق مـردى از مـسـلمانان را در دل داشته اند، بلكه تنها و تنها انگيره شان در بيرون آمدن عشق بـه اسـلام بـوده. و سـوگـند را به عبارت ياد كنند به خدايى كه به جز او هيچ معبودى نـيـسـت، مـن جـز به خاطر علاقه به اسلام از شهر خود بيرون نيامده ام سبيعه دختر حارث اسلميه اين سوگند را خورد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مهريه اى رااو از شـوهـر كافر خود گرفته بود به شوهرش داد. مخارجى هم كه براى او كرده بود داد، و خود او را به وى رد نكرد، و عمر بن خطاب با وى ازدواج نمود.

رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) هر مردى كه از طرف كفار به مدينه مى آمد به كفار پس مى داد، ولى زنـان را نـگـه مـى داشـت تـا امـتـحـان كـنـد، بعد از امتحان مهريه شان را به همسران كافرشان مى رسانيد.

سـپـس مـى گـويـد: زهـرى گـفـتـه اسـت : وقـتـى ايـن آيـه نـازل شـد، كـه در آن مى فرمايد: (و لا تمسكوا بعصم الكوافر) عمر بن خطاب دو تا از زنان خود را كه در مكّه و مشرك بودند، طلاق گفت، يكى از آن دو قرينه (و يا قريبه ) دخـتـر ابـى امـيـه بن مغيره بود كه بعد از طلاق عمر، معاويه بن ابى سفيان با او ازدواج كـرد، و هـر دو در مـكـّه بـودنـد، و مـشـرك مـى زيـسـتـنـد. و ديـگرى ام كلثوم دختر عمرو بن جرول خزاعى، مادر عبداللّه بن عمر بود كه بعد از طلاق عمر ابو جهم بن حذاقه بن غانم كه يكى از مردان قبيله خزاعه بود با وى ازدواج نموده، و مشرك در مكّه زندگى كردند.

از آن جمله (اروى ) دختر ربيعه بن حارث بن عبد المطلب ، همسر طلحه بن عبيد اللّه بود كـه اسـلام بين آن دو جدايى انداخت، چون فرموده بود: (و لا تمسكوا بعصم الكوافر) طـلحـه مـسـلمـان شـد، و مـهـاجـرت كـرد، واروى هـمـچـنـان در مـكـّه نـزد فـاميل خود بماند، ولى چيزى نگذشت كه مسلمان شد، و بعد از طلحه شوهر اولش خالد بن سـعـيـد بـن عـاص بـن امـيـه با او ازدواج نمود. البته وى نيز از آن زنانى بود كه از مكّه فـرار كـرد و بـه سـوى رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) بـه مـديـنـه آمـد، و رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم) او را نگه داشت، و پس از چندى او را به عقد خالد در آورد.

يـكـى ديـگـر اميه دختر بشر بود كه در مكّه همسر ثابت بن دحداحه بود، و مسلمان شد و از مـكـّه بـه سـوى مـديـنـه فـرار كـرد، چـون شـوهـرش در آن ايـام كـافـر بـود. رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) او را نـگـه داشـت و بـه عـقـد سـهـل بـن حـنـيـف در آورد، و از سـهـل داراى فـرزنـدى بـه نـام عـبـداللّه بـن سهل شد.

بـاز مـى گـويـد: شـعـبـى گـفـتـه : (يـكـى ديـگـر) زيـنـب دخـتـر رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) همسر ابو العاص بن ربيع بود، كه مسلمان شـد، و خود را در مدينه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) رسانيد، و شوهرش ابـو العاص مشرك و كافر در مكّه بماند، و پس * از چندى به مدينه آمد، و زينب به او امان داد، و سـرانـجـام مسلمان شد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) همسرش را به او برگردانيد.

و از جـبـائى نـقل مى كند گفته : در مواد صلح نامه حديبيه بيش از اين نيامده بود كه اگر مـردى از كـفـار مـكـّه بـه مـديـنـه آمـد بـايـد مـسـلمـانـان او را بـه اهـل برگردانند، و نامى از زنان برده نشده بود، و به همين جهت وقتى ام كلثوم دختر عقبه بن ابى معيط مسلمان شد، و به مدينه مهاجرت كرد،

دو بـرادرش بـه مـديـنـه آمـدنـد، و از رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) خواستند خواهرشان را به ايشان رد كند، حضرت فرمود شرط ميان ما و شما در خصوص مردان بود، و به همين دليل ام كلثوم را به ايشان نداد.

مؤلف: ايـن مـعانى در روايت ديگر از طرق اهل سنت وارد شده، و بسيارى از آن روايات را سـيـوطـى در تـفـسـير الدر المنثور خود آورده و نيز داستان امتحان اين گونه زنان، و بر نگرداندن آنان به كفار، و دادن مهريه هايشان را به شوهرانشان در تفسير قمى آمده.

چند روايت درباره ازدواج با زنان كافر

در آن تفسير مى گويد: زهرى گفته : و اما زنانى كه از حوزه اسلام گريختند و به كفار پـيـوسـتـنـد، مـجموعا شش نفر بودند : 1 - ام الحكم دختر ابى سفيان كه همسر عياض بن شـداد فـهرى بود 2 - فاطمه دختر ابى اميه بن مغيره، خواهر ام سلمه كه همسر عمر بن خـطـاب بـود، و داسـتـانـش چـنـيـن بـود كه وقتى عمر بن خطاب خواست مهاجرت كند فاطمه حـاضـر نـمـى شـد، و در آخـر از دين اسلام برگشت و در مكّه باقى ماند 3 - بروع دختر عـقـبـه هـمسر شماس بن عثمان 4 - عبده دختر عبد العزى بن فضله بود كه همسر عمرو بن عـبـدود بـود 5 - هـنـد دخـتـر ابـى جـهـل بـن هـشـام، هـمـسـر هـشـام بـن عـاص بـن وائل 6 - كـلثـوم دخـتـر جـرول ، هـمـسـر عـمـر كـه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مهريه هاى اين زنان را از غنيمت به شوهرانشان داد، و شوهرانشان، آن مهريه را به همسران سابق خود رساندند.

و در كـافـى بـه سـنـد خـود از زراره از امام باقر (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: سـزاوار نـيـسـت مـسـلمـان بـا اهـل كـتـاب ازدواج كـنـد. عـرضـه داشتم فدايت شوم ! حرمت اين عمل در كجاى قرآن است. فرمود (ولا تمسكوا بعصم الكوافر).

مؤلف: ايـن روايـت بر اين اساس درست است (امساك بعصم ) عموميت داشته باشد و در نكاح دائمى، هم شامل حدوث آن باشد، و هم شامل بقائش.

و نـيـز در همان كتاب است كه زراره از امام باقر (عليه السلام) معناى آيه (و المحصنات مـن الذيـن اوتـوا الكـتـاب مـن قـبـلكـم ) را پرسيد، فرمود: اين آيه به وسيله آيه (و لا تمسكوا بعصم الكوافر) نسخ شده.

مؤلف: شـايـد مـراد از نسخ آيه مذكور به وسيله آيه (و لا تمسكوا...) اين باشد كه آيـه سـوره مـائده يـعـنـى آيـه (و المـحـصنات من الذين اوتوا الكتاب ) ازدواج با زنان اهـل كـتـاب هـم بـه طـور دائم را شـامـل مى شده و هم به طور متعه را، و آيه (و لا تمسكوا بـعـصـم الكوافر) تنها نكاح دائم با آنان را نسخ كرده و اما نكاح متعه آنان همچنان بر جـواز خـود بـاقـى اسـت. و بـنابراين، پس منظور از نسخ، نسخ اصطلاحى نيست، بلكه مـنـظـور تخصيص است، و چطور مى تواند نسخ اصطلاحى باشد با اينكه آيه مورد بحث قـبـل از آيـه سـوره مـائده نـازل شـده، و مـعـنـا نـدارد آيـه اى كـه قـبـلا نـازل شـده، آيـه اى را كـه بـعـدا نـازل خـواهـد شـد نـسـخ كـنـد. خـواهـى گـفـت اشـكـال در تـخـصـيـص * هـم وارد اسـت. مـى گـويـيـم : خـيـر، آيـه اى كـه قـبـلا نازل شده تنها يك قسم نكاح با زنان اهل كتاب را حرام مى كرده، و آن نكاح دائمى بوده ، و آيـه سـوره مـائده آن قـسـم ديـگرش را حلال كرده. علاوه بر اين، آيه مائده در زمينه منت گذارى نازل شده، و خواسته است گشايشى به كار مومنان بدهد، و آيه اى كه چنين زمينه اى دارد قابل نسخ نيست.

توضيحى دربـاره جـمـع بـيـن آيـه و لا تـمـسـكـوا بعصم الكوافر) و آيه (و المحصنات من الذين و اوتوا الكتاب...)

و در مـجـمـع البيان در ذيل آيه (و المحصنات من الذين اوتوا الكتاب ) مى گويد: ابى الجـارود از امـام ابـى جـعـفـر (عليه السلام) روايت كرده كه اين آيه به وسيله آيه (و لا تنكحوا المشركات حتى يومن و نيز به وسيله آيه (و لا تمسكوا بعصم الكوافر) نسخ شده است.

مؤلف: اين روايت غير از ضعف راوى اش از يك جهت ديگر ضعيف است، و آن اين است كه آيه (و لا تـنـكـحـوا المـشـركـات...)، تنها شامل زنان مشرك از بت پرستان مى شود، و آيه شـريـفـه (و المـحـصـنـات...) ايـن مـعـنـا را افـاده مـى كـنـد كـه ازدواج بـا زنـان اهـل كـتاب جائز است، و بين اين دو آيه منافات و معارضه اى نيست تا يكى از آن دو ناسخ ديگرى باشد. ما در سابق درباره نسخ شدن آيه (و المحصنات...) به وسيله آيه (و لا تـمـسـكـوا بـعـصـم الكـوافـر) بحث كرديم، و در تفسير آيه (و المحصنات من الذين اوتوا الكتاب من قبلكم ) نيز مطالبى گذشت كه مفيد مطالب اين بحث است.

و در تـفـسـيـر قـمـى در روايـت ابـى الجـارود از امـام ابى جعفر (عليه السلام) آمده كه در ذيـل جـمـله (و ان فـاتكم شى ء من ازواجكم ) فرمود: يعنى اگر زنانى از شما مسلمانان به طرف كفارى كه با آنان عهدنامه نوشته ايد رفتند، مهريه آنان را از ايشان بگيريد، و اگـر از زنـان كـفـار افـرادى بـه شـمـا پـيـوسـتند، شما هم مهريه آنان را به شوهران كافرشان بدهيد. اين حكم خداى شما است كه در بينتان مقرر نموده.

مؤلف: از ظاهر حديث برمى آيد كه امام (عليه السلام) خواسته است كلمه (شى ء) را به (زن ) تفسير كند.

رواياتى دربـاره بيعت زنان با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و بيان شروط آن

و در كـافـى بـه سـنـد خـود از ابان از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: بـعـد از آنـكـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله و سلم) مكّه را فتح كرد با مردان بيعت فـرمود. سپس زنان آمدند تا بيعت كنند، خداى تعالى اين آيه را فرستاد (يا ايها النبى اذا جـاءك المـومـنـات يـبـايـعـنـك...). هـنـد گـفـت : خـدا شـرط كـرده كـه اولاد خـود را بـه قتل نرسانيم و ما اين كار را كرده ايم، بچه هايى را بزرگ كرديم و بعد كشتيم. ام حكيم دخـتـر حـارث بـن هـشـام هـمـسـر عـكـرمـه بـن ابـى جـهـل هـم عـرضـه داشـت : يـا رسـول اللّه ! مـعـروفـى كـه خـدا شـرط كـرده تـو را در مـورد آن مـعـصـيـت نـكـنيم، چيست ؟ فـرمـود:اسـت كـه لطـمـه بـه صورت نزنيد، و چهره خود را نخراشيد، و موى خود مكنيد، و گـريـبـان چـاك نـكـنـيـد، و جـامـه سـيـاه نـپـوشيد، و صدا به واويلا بلند نكنيد. زنان مكّه پذيرفتند، وبا آن جناب بر طبق اين شرايط بيعت كردند.

هـنـد پـرسيد: چه جور بيعت كنيم، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: من با زنـان مـصـافـحـه نـمـى كـنـم، لذا دسـتور داد قدحى آب آوردند، خودش دست در آب نهاد، و بيرون آورد و فرمود حال دست خود را در اين آب كنيد.

مؤلف: روايـات در ايـن مـعـانـى بـسـيـار زيـاد وارد شـده، هم از طرق شيعه و هم از طرق اهل سنت.

و در تـفـسير قمى به سند خود از عبداللّه بن سنان روايت آورده كه گفت : من از امام صادق (عليه السلام) از مـعـنـاى جـمـله شـريـفـه (و لا يـعـصـيـنـك فـى مـعـروف ) سـوال كـردم، فرمود: معروف همان امورى است كه خداى تعالى بر زنان واجب كرده، مانند نماز و زكات و هر عمل خير ديگرى كه به ايشان دستور داده.

مولف : اين روايت شاهد رواياتى است كه (معروف ) را تفسير مى كرد به اينكه لطمه بـه صـورت نـزنـيـد، و چه نكنيد و چه نكنيد، و در بعضى از آنها آمده كه فرمود: و عشوه گـرى هاى دوران جاهليت را ترك كنيد. و همه اينها از باب اشاره به بعضى از مصاديق آن است.

سوره صف مدنى است و چهارده آيه دارد

سوره صف آيات 1 تا 9

بـسـم اللّه الرحـمـن الرحـيـم

سـبـح لله مـا فى السموات و ما فى الارض و هو العزيز الحـكـيم (1)

يا ايها الذين امنوا لم تقولون ما لا تفعلون (2)

كبر مقتا عند اللّه ان تقولوا ما لا تـفـعـلون (3)

ان اللّه يـحب الذين يقتلون فى سبيله صفا كانهم بنيان مرصوص (4)

و اذ قـال مـوسـى لقـومـه يـاقـوم لم تـوذونـنـى و قـد تـعـلمـون انـى رسـول اللّه اليـكـم فلما زاغوا ازاغ اللّه قلوبهم و اللّه لا يهدى القوم الفاسقين (5)

و اذ قال عيسى بن مريم يبنى اسرئيل انى رسول اللّه اليكم مصدقا لما بين يدى من التورئه و مبشرا برسول ياتى من بعدى اسمه احمد فلما جاءهم بالبينات قالوا هذا سحر مبين (6)

و من اظلم ممن افترى على اللّه الكذب و هو يدعى الى الاسلم و اللّه لا يهدى القوم الظالمين (7)

يـريـدون ليطفوا نور اللّه بافوههم و اللّه متم نوره و لو كره الكفرون (8)

هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله و لو كره المشركون (9)

ترجمه آيات

بـه نـام خـداى رحـمـان رحـيـم، آنـچـه در آسمانها و آنچه در زمين است براى خدا تسبيح مى گويد و او خدايى عزيز و حكيم است (1).

هـان اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد چـرا چـيـزهـايـى كـه خـود عـمـل نـمـى كـنـيـد بـه مردخشم بزرگى نزد خدا منتظر شما است اگر بگوييد آنچه را كه عمل نمى كنيد (3).

مـحـقـقـا خـدا دوسـت مـى دارد كـسـانى را كه در راه او به صف كارزار مى ايستند تو گويى بنيانى ساخته شده از قلعند (4).

و چـون مـوسـى بـه قـوم خـود گـفـت : هـان اى قـوم چـرا مـرا آزار مـى دهيد بامى دانيد كه من فـرسـتـاده خـدا بـه سـوى شـمايم پس وقتى مردم از راه حق منحرف شدند خدا دلهايشان را مـنـحرف كرد (انحراف ظاهريشان را به انحراف باطنيشان سرايت داد) و خدا مردم فاسق را هدايت نمى كند (5).

و چـون عيسى بن مريم به بنى اسرائيل گفت : من فرستاده خدا به سوى شمايم در حالى كه كتاب آسمانى قبل از خود يعنى تورات را تصديق دارم و به آمدن رسولى بعد از خودم كـه نـامـش احمد است بشارت مى دهم ولى همين كه آيات روشن برايشان آورد گفتند سحرى است آشكار (6).

و چـه كـسى ستمكارتر است از كسى كه دروغ را بر خدا افتراء ببندد با اينكه به سوى اسلام دعوت مى شود و خدا مردم ستمكار را هدايت نمى كند (7).

مـى خـواهـنـد نور خدا را با دهانهايشان خاموش كنند و خدا تمام كننده نور خويش است هر چند كه كافران كراهت داشته باشند (8).

او كسى است كه رسول خدا را به هدايت و دين حق فرستاد تا آن را بر همه اديان غلبه دهد هر چند كه مشركين كراهت داشته باشند (9).

بيان آيات

اشاره به مطالب اين سوره مباركه

اين سوره، مؤمنين را ترغيب و تحريك مى كند بر اينكه در راه خدا جهاد نموده، با دشمنان دين او كارزار نمايند. و خبر مى دهد كه اين دين نورى است درخشان از جانب خداى سبحان كه كفار اهل كتاب مى خواهند آن را با دهان خود خاموش كنند، ولى خدا نور آن را تمام مى كند، هر چـنـد كـه كافران كراهت داشته باشند، و دين خود را بر تمامى اديان غلبه مى دهد هر چند كـه مـشـركين نخواهند. و اين پيغمبرى كه به وى ايمان آورده اند فرستاده اى است از طرف خـداى سـبـحـان، او را فرستاده تا هدايت باشد، و دين حق را به شما برساند، و اين همان اسـت كـه عـيـسـى بـن مـريـم (عـليـهـمـاالسـلم) بـنـى اسرائيل را به آمدنش بشارت داد.

پـس بـر مؤمنـيـن اسـت كـه كـمـر هـمـت بـر اطـاعـتـش بـبـنـدنـد، و آنـچـه امـر مـى كـنـد امـتـثـال كـنـنـد، و در راه خـدا جـهـاد نـمـوده، خدا را در دينش يارى كنند، تا خداى تعالى به سـعادت آخرتشان رسانيده، ياريشان كند، و در دنيا فتح و پيروزى نصيبشان كند، و بر دشمنانشان غالب و مسلط نمايد.

و نـيـز بـر مؤمنـيـن اسـت كـه هـرگـز آنـچـه را كـه خـود عـمل نمى كنند به ديگران نگويند، و در آنچه وعده مى دهند تخلف ننمايند، كه اين گونه اعمال ايشان را مستوجب خشمى از خدا نموده، رسول را آزار مى دهد. و خطر را هم دارد كه خدا دلهايشان را منحرف سازد، همان طور كه با قوم موسى (عليه السلام) چنين كرد، چون با ايـنـكـه مـى دانـستند آن جناب رسول خدا به سوى ايشان است، مع ذلك آزارش * دادند. و خدا مردم ستمكار را هدايت نمى كند.

اين سوره به شهادت زمينه آياتش در مدينه نازل شده است.



سبح لله ما فى السموات و ما فى الارض و هو العزيز الحكيم

تـفسير اين آيه در سوره حشر گذشت. و اگر سوره مورد بحث را با تسبيح و تنزيه خدا از هـر نـقص آغاز كرده براى اين است كه در اين سوره سخن از بديها و توبيخ مؤمنين به مـيـان آمـده كـه چـرا چـيـزى را مـى گـويـنـد كـه خـود عـمـل نـمـى كـنـنـد، و آنـگـاه تهديدشان كرده به اينكه اگر به خود نيايند، دچار خشم خدا گشته، و خدا دلهاى تبهكاران را منحرف مى سازد.

مقصود از خطاب توبيخى : (چرا مى گوييد آنچه را كـه عمل نمى كنيد) با توجه به سياق و زمينه كلام

يا ايها الذين امنوا لم تقولون ما لا تفعلون

كلمه (لم ) مخفف كلمه (لما) است، و حرف (ما) در آن استفهامى است، و حرف (لام ) بـراى تـعـليل است. و گفتار آيه در زمينه توبيخ است، مى خواهد مؤمنين را به خاطر ايـنكه بدانچه مى گويند عمل نمى كنند توبيخ كند. و اينكه بعضى از مفسرين گفته اند (مراد از جمله (اى كسانى كه ايمان آورده ايد) منافقين هستند و آيه شريفه اين طائفه را سـرزنـش مى كند، نه مؤمنين را، زيرا مؤمنين از نظر قرآن محترمند) درست نيست، و نبايد بـه آن گوش فرا داد، براى اينكه قرآن پر است از آياتى كه مؤمنين را توبيخ و عتاب مـى كـنـد، مـخـصـوصـا آيـاتـى كـه دربـاره جـنـگـهـا و مـتـعـلقـات آن نـازل شـده، از قـبـيل آيات راجع به جنگ احد، احزاب، حنين، صلح حديبيه و جنگ تبوك، و مسأله انـفـاق در راه خـدا و امـثـال آن. و مؤمنـين صالح اگر صالح شدند و جلالت قدر يـافـتـنـد، بـه خاطر همين توبيخ *ها بوده كه خداى تعالى از آنان نمود، و به وسيله به تدريج تربيتشان كرد، و گرنه صلاح نفسانى و جلالت قدر را از پيش خود در نيافتند.

و مورد توبيخ در آيه مورد بحث هر چند بر حسب ظاهر لفظ آيه مطلق است، و در خصوص تـخـلف كـردار از گـفتار و خلف وعده، و نقض عهد است، و درست هم هست، چون وقتى ظاهر انسان موافق باطنش نشد، همه اين اعمال از او سر مى زند،

و ليـكـن سـيـاق و زمـيـنه آيات مورد بحث كه آيه (ان اللّه يحب الذين يقاتلون فى سبيله صـفـا) در آن قـرار گـرفـتـه، و آيـه (يـا ايـهـا الذيـن امـنـوا هـل ادلكـم على تجاره ) در آيات بعد از آن واقع شده، و همچنين آياتى نظير اينها كه در آن اسـت مـى فـهـمـانـد كـه گـويـا بـعـضـى از مـومـنـيـن قـبـل از جنگ وعده پايدارى داده بودند كه به هيچ وجه پشت به جنگ نكنند، و پا به فرار نـگذارند و يا از بيرون شدن براى جنگ تثاقل نورزند، و يا از انفاق در تهيه ابزار جنگ بـراى خـود و ديـگـران مـضـايـقـه نـنـمـايـنـد، ولى در مـوقـع عمل خلف وعده كرده اند.



كبر مقتا عند اللّه ان تقولوا ما لا تفعلون

كـلمـه (مـقـت ) بـه مـعـنـاى خـشـم شـديـد اسـت. آيـه مـى خـواهـد مـضـمـون آيـه قـبـلى را تعليل كند، و بفرمايد: خداى تعالى از همه اعمال انسان بيش از همه از اين عملش سخت به خـشـم مـى آيد كه چيزى را بگويد كه بدان عمل نمى كند، چون اين خود از نشانه هاى نفاق اسـت. البـتـه بـايـد تـوجـه داشـت ايـن كـه انـسـان چـيـزى را بـگـويـد كـه بـدان عـمـل نـمـى كـنـد، غير از آن است كه عمل نكند به آنچه كه گفته است، (گاهى مى شود كه انسان موفق نمى شود بدانچه قبلا گفته عمل كند، و يا رسما خلف وعده مى كند، و گاه مى شـود كـه از اول كـه وعـده مـى دهـد، بـناى عمل نكردن به آن را دارد، قسم دوم نفاق است نه اولى ) چـون قـسـم اول نـاشـى از ضـعـف اراده و سـسـتـى هـمـت اسـت كـه البته خود يكى از رذائل اخلاقى، و منافى با سعادت نفس انسانى است، چون خداى تعالى سعادت نفس بشر را بـر ايـن اسـاس تـاءمـيـن نـمـوده كـه بـه اخـتـيـار خـود اعـمـال خـير كند و حسناتى كسب نمايد، و كليد كسب اين حسنات داشتن عزم راسخ و همت بلند اسـت، و اگـر ديـديـم كـسـى وعـده مـى دهـد ولى در مـقـام عمل سست مى شود، و خلف وعده مى كند، مى فهميم كه مردى سست عنصر و ضعيف الاراده است، و از چنين انسانى اميد خير و سعادت نمى رود.



ان اللّه يحب الذين يقاتلون فى سبيله صفا كانهم بنيان مرصوص

كلمه (صف ) - بنابه گفته راغب - به معناى اين است كه چند چيز، مثلا چند نفر انسان و يا درخت، در خطى مستقيم قرار بگيرند. اين كلمه در آيه شريفه و در همه جا مصدرى است كه معناى اسم فاعل را مى دهد، و به همين جهت است كه جمع بسته نمى شود. و اگر منصوب آمده براى اين است كه حال از ضمير فاعل در جمله (يقاتلون ) مى باشد. و معناى آيه اين است كه : خدا دوست مى دارد كسانى را كه در راه او قتال مى كنند، در حالى كه به صف ايستاده اند.

كلمه (بنيان ) به معناى بناء، و كلمه (مرصوص ) به معناى ساختمانى است كه با رصاص محكم كارى شده، به طورى كه در مقابل عوامل انهدام، مقاوم باشد.

ايـن آيـه شـريـفه جنبه تعليل را دارد - البته با دلالت التزامى - و توبيخ قبلى را تعليل مى كند. به اين بيان كه وقتى خداى تعالى از مقاتلان آن كسانى را دوست مى دارد كه چون كوه ايستادگى كنند، قهرا از مقاتلاتى كه وعده پايدارى مى دهند، ولى پايدارى نمى كنند و پا به فرار مى گذارند، خشمگين خواهد بود.

اشاره به نهى مسلمانان از ايذاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم

و اذ قـال مـوسـى لقـومـه يـا قـوم لم تـوذونـنـى و قـد تـعـلمـون انـى رسول اللّه اليكم...

ايـن آيـه شـريـفـه بـه طـور اشـاره مـى فـهـمـانـد كـه بـنـى اسـرائيـل بـا لجـاجـت خـود رسـول خـدا. حـضـرت موسى را آزار داده بودند، تا جايى خداى تعالى به كيفر اين رفتارشان دلهايشان را منحرف ساخت. و اين خود نهيى است براى مؤمنـيـن از ايـن كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را اذيت كنند، و كارشان بدانجا انجامد كه كار قوم موسى بدانجا كشيد، و دلهايشان منحرف گشت، همچنان كه در آيه زير بـه طـور صـريـح روى سخن به امت اسلام نموده، مى فرمايد: (ان الذين يوذون اللّه و رسوله لعنهم اللّه فى الدنيا و الاخره و اعد لهم عذابا مهينا).

و آيـه مـورد بحث بدان جهت كه نهيى الزامى در آن هست، در معناى آيه (يا ايها الذين امنوا لا تكونوا كالذين اذوا موسى فبراه اللّه مما قالوا و كان عند اللّه وجيها يا ايها الذين امنوا اتقوا اللّه و قولوا قولا سديدا) مى باشد.

اين دو آيه از سوره احزاب كه در مقام تبرئه موسى (عليه السلام) است، دلالت دارد بر ايـنـكـه مـنـظـور از اذيـت آن جـنـاب بـه عـمـلى كـه خـدا او را از آن عـمـل تبرئه نموده، نافرمانى خود بنى اسرائيل نسبت به دستورات وى، و بيرون شدن از اطـاعـت آن جـنـاب نـبوده، چون اگر اين طور بود معنا نداشت خدا آن جناب را تبرئه كند، پس يقينا بنى اسرائيل به آن جناب نسبت ناروايى داده بودند،

كه مايه آبروريزى آن جناب مى شده، و او از اين تهمت آزرده شده، و خدا از آن تبرئه اش كـرده. آيـه بـعـد هم كه فرمود: (از خدا پروا كنيد، و سخن سنجيده بگوييد) مؤ يد اين معنا است.

بـاز مـؤ يـد ايـن احـتـمـال كـه بـنـى اسـرائيـل بـه مـوسى (عليه السلام) و امت اسلام به رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) تهمت زده بودند، و آيه مورد بحث به مسلمانان مـى فـرمايد مانند بنى اسرائيل نباشيد، اين است كه خداى تعالى در همان سوره به پاره اى از مـصـاديـق ايـذاى زبـانـى و عـملى اشاره نموده، مى فرمايد: (يا ايها الذين امنوا لا تـدخـلوا بـيوت النبى الا ان يوذن لكم الى طعام غير ناظرين انيه و لكن اذا دعيتم فادخلوا فـاذا طـعـمـتـم فانتشروا و لا مستانسين لحديث ان ذلكم كان يوذى النبى... و اذا سالتموهن مـتـاعـا فـاسـالوهـن مـن وراء حـجـاب... و مـا كـان لكـم ان تـوذوا رسول اللّه و لا ان تنكحوا ازواجه من بعده ابدا ان ذلكم كان عند اللّه عظيما.

پـس تا اينجا به دست آمد كه در جمله (و اذ قال موسى لقومه ) اشاره اى است به نهى مـسـلمـانـان از ايـذاى رسـول خـدا (صـلى الله عـليـه و آله وسـلم)، بـه زبـان و عـمـل، بـا عـلم بـه ايـنـكـه رسـول خـدا اسـت. هـمـچـنـان كـه ذيـل آيـه هـم كـه سـخن از انحراف قلوب دارد، نوعى تخويف وتهديد مسلمين است به ايذاى رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) فـسـقـى اسـت كـه چـه بسا به انحراف دلها بينجامد.

معــنـاى جـمـله (فـلمـا زاغـوا ازاغ الله قـلوبـهـم...) و بـيـان اينكه مقصود از ازاغه و اضلال خداوند چيست

(فلما زاغوا ازاغ اللّه قلوبهم و اللّه لا يهدى القوم الفاسقين ) - ماده (زيغ ) كه كـلمـه (زاغـوا) مـاضـى ثـلاثـى مـجـرد و كـلمـه (ازاغ ) مـاضـى بـاب افـعـال آن اسـت، بـه مـعـنـاى مـنحرف كردن از استقامت است كه لازمه اش انحراف از حق به سوى باطل است.

و (ازاغـه كـردن خداى تعالى ) به اين است كه رحمت خود را از صاحبان چنين دلى دريغ داشـتـه، هـدايـت خـود را از آنـان قـطـع كـنـد، چـون از تـعـليـل، مـعـنـا بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود، بـراى ايـنـكـه ازاغـه خـدا را تعليل كرده به هدايت نكردن. البته بايد توجه داشت كه اين ازاغه ابتدايى نيست، بـلكـه بـر سـبـيـل مـجـازات اسـت، زيـغ خـود آنـان را تثبيت كردن است، چون فسق آنان سبب اين مجازات شده، هـمـچـنـان كـه گـمـراه كـردن خـدا هـم هـيـچ وقـت ابـتـدايـى نـيـسـت. و ايـنـكـه فـرمـوده : (يضل به كثيرا و يهدى به كثيرا و ما يضل به الا الفاسقين ) به خوبى گوياى اين حـقـيـقـت كـه گـمـراه كـردن خـدا بـه وسـيله قرآن كريم از باب مجازات فاسقان به خاطر فسقشان است، و گرنه ساحت خداى عزوجل منزه از آن است كه ابتدائا و بدون جرم كسى را ازاغه و اضلال كند.

از ايـنـجـا فـسـاد اين گفتار روشن مى شود كه بعضى گفته اند: مراد از جمله (ازاغ اللّه قـلوبـهـم ) ازاغـه از ايـمـان نيست، براى اينكه اولا خداى تعالى كسى را از ايمان ازاغه نـمـى كـنـد. و ثـانيا اگر منظور از آن را ازاغه از ايمان بدانيم، كلام از فايده ساقط مى شود، چون اگر مسلمانى از ايمان ازاغه شد، ديگر مسلمان نيست، و معنا ندارد به يك كافر بگويند خدا او را به جرم اينكه كافر شده كافر مى كند.

وجـه فـسـادش اين است كه دليل اولش به طور مطلق صحيح نيست، و نمى توان گفت به طـور كـلى هـيـچ كفرى مستند به خدا نيست، آنچه بر خدا جائز نيست اين است كه بنده اى را ابـتـدائا و بـدون هـيچ جرمى از نعمت ايمان محروم كند، و يا از راه راست گمراه سازد، و اما بـه عـنـوان مـجـازات چـرا جـايـز نـبـاشـد؟ بـا ايـنـكـه بـرگـشـت مـعـنـاى چـنـيـن ازاغـه و اضلال، در حقيقت به اين است كه خدا رحمت خود را از چنين كسى دريغ ندارد، و هدايت خود را از او قطع كند، به خاطر اينكه بنده با فسق و اعراض از رحمت او خود را از لياقت رحمت و هـدايـت انـداخـتـه اسـت، و چـنـيـن مـجـازاتـى را نـه عـقـل مـنـع مـى كـنـد و نـه نقل.

و دليـل دومـش كـه گـفـت (كلام از فايده داشتن ساقط مى شود) به هيچ وجه درست نيست براى اينكه آنچه از زيغ منسوب به خود بنده است آن مقدارى است كه به خاطر فسقى كه دارد در دلش پيدا مى شود، و سبب حد معينى از كفر مى گردد، و آنچه كه به خدا نسبت داده مـى شـود تـثـبـيـت و پا بر جا كردن اين كفر در قلب بنده است پس زيغ بنده از ايمان به خـاطـر فـسـق و پـديـد آمـدن كـفـر در دلش * مـطـلبـى اسـت و تـثـبـيـت كـفـر در دل او بر طريق مجازات مطلبى ديگر است.

دو بخـش دعـوت و رسـالت عـيـسـى (عليه السلام) تـصـديـق پيامبر پيش از خود، و بشارتبه آمدن پيامبر بعد از خود

و اذ قـال عـيـسـى بـن مـريـم يـا بـنـى اسـرائيـل انـى رسـول اللّه اليـكـم مـصـدقـا لمـا بـيـن يـدى مـن التـوريـه و مـبـشـرا برسول ياتى من بعدى اسمه احمد

در آغـاز كـلام گـفـتـيـم كـه ايـن آيـه و آيـه قـبلى اش و سه آيه بعدش در مقام اين است كه رسـالت و نـبوت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را كه نزد مردم با ايمان مسلم است، براى سايرين مسجل سازد و بفهماند كه آن جناب را با هدايت و دين حق فرستاده تا بـر هـمـه اديـان غـلبـه اش دهـد، هـر چـنـد كـه كـافـران از اهـل كتاب را خوش نيايد، و نيز دينى كه او آورده نورى ساطع از طرف خداى تعالى است، و مـشـركين مى خواهند آن را با دهنهايشان خاموش كنند، در حالى كه خدا نور خود را تمام مى كند، هر چند كه مشركين را خوش * نيايد.

پس بر مومنين است كه او را با اينكه مى دانند فرستاده خدا به سويشان است، آزار ندهند، بـلكـه يـارى اش كـنند، و در راه پروردگارشان و براى احياى دين او و نشر كلمه توحيد جهاد كنند.

از ايـنـجـا مـعـلوم مـى شـود كـه جـمـله (و اذ قـال عـيـسـى بـن مـريـم يـا بـنـى اسـرائيـل...) بـه مـنـزله مـقـدمـه و زمـيـنـه چـينى است براى مطلب بعدى كه مى فرمايد: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرستاده اى است مبشر كه عيسى (عليه السلام) بـه آمـدنـش بـشـارت داده، و او كـسـى كـه خـداى تـعـالى او را بـه هـدايـت و ديـن حـق گسيل داشته، و دين او نورى كه مردم با آن راه سعادت را مى يابند.

و ايـن مـطـلبـى كـه قرآن كريم از عيسى (عليه السلام) حكايت كرده، كه فرمود اى بنى اسـرائيـل مـن فـرسـتـاده خـدا بـه سـوى شـمـايـم، و تـورات را كـه قـبـل از مـن نازل شده تصديق دارم، و من اين بشارت را آورده ام، كه بعد از من رسولى مى آيـد بـه نـام احـمـد، خـلاصـه دعـوتـى اسـت كـه آن جـنـاب داشـتـه. نـخـست با جمله (انى رسـول اللّه اليكم ) اصل دعوت خود را اعلام داشته، اشاره مى كند به اينكه هيچ شانى و پستى و امتيازى به جز اين ندارد، كه حامل رسالتى از طرف خدا به سوى ايشان است، و آنـگاه متن رسالت خود را شرح مى دهد تا رسالت خود را ابلاغ كرده باشد، مى گويد: (مـصـدقـا لمـا بـيـن يـدى مـن التـوريـه و مـبـشـرا بـرسـول...)، هم نبوت و كتاب قبل از خودم را تصديق مى كنم و هم از نبوت بعد از خود خبر مى دهم.

پس اينكه گفت (مصدقا لما بين يدى من التوريه ) اين معنا را بيان مى كند كه دعوتش مـغـايـر بـا ديـن تـورات، و مـنـاقض با شريعت آن دين نيست، بلكه آن را تصديق دارد، و احـكامش را نسخ نمى كند، مگر اندكى را. و تازه نسخ، معنايش مناقضت نيست، بلكه معنايش اين است كه از سرآمد عمر منسوخ خبر مى دهد، و خلاصه مى گويد فلان حكمت ورات از همان روز اول نزول تورات عمرش تا امروز بود،

نـه ايـنـكـه بـگـويـد ايـن حـكـم هـمـيـشـگـى تـورات را مـن بـاطـل مـى كـنـم ، و بـه هـمـيـن جـهـت بـود كـه در گـفـتـار خـود (در سـوره آل عـمـران ) هـم فـرمـود: (مـصـدقـا لمـا بـيـن يـدى مـن التـوريـه و لاحل لكم بعض الذى حرم عليكم ) و به حكم آيه (قد جئتكم بالحكمه و لابين لكم بعض الذى تـخـتـلفـون فـيـه فـاتـقـوا اللّه و اطـيعون ) از ميان مسائلى كه مورد اختلاف بنى اسرائيل بود تنها پاره اى را بيان كرد.

(و مـبـشـرا بـرسـول يـاتـى مـن بعدى اسمه احمد) - اين قسمت از آيه به قسمت دوم از رسـالت آن جـنـاب اشـاره دارد، همچنان كه جمله (مصدقا لما بين يدى من التوريه ) به قسمت اول از رسالتش اشاره داشت .

توضيح ايـنـكـه مـفـهـوم بشارت دادن عيسى (عليه السلام) به آمدن پيامبر اسلام (صـلى الله عليه و آله و سلم) اين است كه دين اسـلام اكمل است

و ايـن را هـم مـى دانـيـم كـه بـشـارت عـبـارت اسـت از خـبـرى كـه شـنـونـده از شـنـيـدنـش خوشحال گردد، و معلوم است كه چنين خبرى چيزى جز از خيرى كه بشنونده برسد و عايد او شـود، نـمى تواند باشد، و خيرى كه از بعثت پيامبر و دعوت او انتظار مى رود اين است كـه بـا بعثتش با برحمت به روى انسان ها باز شود، و در نتيجه سعادت دنيا و عقبايشان بـه وسـيـله عـقـائد حقه، و يا اعمال صالح، و يا هر دو تاءمين گردد. و بشارت به آمدن پـيـامـبـرى بـعـد از پـيـامـبـرى ديـگر - با در نظر گرفتن اينكه پيغمبر سابق دعوتش پـذيـرفـتـه شـده ، و جـا افـتـاده، و با در نظر داشتن وحدت دعوت دينى در همه انبياء - وقـتـى تـصـور دارد و داراى خـاصيت بشارت است كه پيامبر دوم دعوتى پيشرفته تر، و ديـنـى كـامـل تر آورده باشد، دينى كه مشتمل بر عقائد حقه بيشتر، و شرايع عادلانه تر بـراى جـامـعـه، و نـسـبـت بـه سعادت بشر در دنيا و آخرت فراگيرتر باشد، و گرنه انسان ها از آمدن پيامبر دوم چيز زائدى عايدشان نمى شود، و از بشارت آمدنش خرسند نمى گردند.

بـا ايـن بـيـان روشـن گـرديـد كـه جـمـله (و مـبـشـرا بـرسـول يـاءتـى مـن بعدى ) هر چند از اين نكته خبرى نداده، اما معنايش مى فهماند كه آنچه پيامبر احمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مى آورد پيشرفته تر و كاملتر از دينى اسـت كـه تـورات مـتـضمن آن است، و آنچه عيسى (عليه السلام) بدان مبعوث شده در حقيقت واسطه اى است بين دو دعوت.

در نـتـيـجـه كـلام عـيـسـى بـن مـريـم را ايـن طـور بـايـد مـعـنـا كـرد: (انـى رسـول اللّه اليكم مصدقا...)، من فرستاده اى هستم از ناحيه خداى تعالى به سوى شما تـا شـمـا را بـه سـوى شـريـعـت تـورات و مـنـهـاج آن دعـوت كـنـم (و لاحل لكم بعض الذى حرم عليكم ):

و بـعـضـى از آنـچـه را كـه بـر شـمـا حـرام شـده بـرايـتـان حـلال كـنم، و همان شريعتى است كه خداى تعالى به دست من برايتان آورده، و به زودى آن را با بعثت پيامبرى به نام احمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم) كه بعد از من خواهد آمد تكميل مى كند.

از نـظـر اعـتـبار عقلى هم مطلب از اين قرار است، چون اگر در معارف الهى كه اسلام بدان دعـوت مـى ك نـد، دقـت كـنـيـم خـواهـيـم ديـد كـه از شـريـعـت هـاى آسـمـانـى ديـگـر كـه قبل از اسلام بوده دقيق تر و كاملتر است،توحيدى كه اسلام بدان مى خواند - و يكى از اصـول عـقائد اسلام است، و همه احكام اسلام بر آن اساس تشريع شده، و باز گشت همه مـعـارف حقيقى بدانست - توحيدى است بسيار دقيق كه ما در مباحث سابق اين كتاب پاره اى مطالب درباره آن گذرانديم.

و هـمـچـنـيـن شـرايع و قوانين عملى اسلام كه در دقت آن همين بس كه از كوچكترين حركات و سكنات فردى و اجتماعى انسان گرفته تا بزرگترين آن را در نظر گرفته، و همه را تعديل نموده، و از افراط و تفريط در يك يك آنها جلوگيرى نموده، و براى هر يك حدى مـعـيـن فـرمـوده، و در عين حال تمامى اعمال بشر را بر اساس سعادت پايه ريزى كرده و بر اساس توحيد تنظيم فرموده است.

آيـه شـريـفـه (الذيـن يـتـبـعـون الرسـول النـبـى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التـوريـه و الانـجـيـل يـامـرهـم بـالمـعـروف و يـنـهـيـهـم عـن المـنـكـر و يـحـل الطـيـبـات و يـحـرم عـليـهـم الخـبـائث و يـضـع عـن هـم اصـرهـم و الاغـلال التـى كـانـت عـليـهـم ) نيز به همين نكته اشاره نموده است و نظير اين آيه آيات ديگرى است كه در توصيف قرآن آمده.

و ايـن جـمـله، يـعـنـى (و مـبشرا برسول ياتى من بعدى ) هر چند تصريح به بشارت كرده، الا اينكه دلالت ندارد بر اينكه در كتاب عيسى (عليه السلام) وجود داشته، اما آيه سوره اعراف كه در چند سطر قبل نقل و ترجمه شد، از اين ابهام پرده برداشت، و فرمود (يـجـدونـه مكتوبا عندهم فى التوريه و الانجيل ). و همچنين آيه 39 سوره فتح كه در وصـف رسـول خـدا فـرمـوده (ذلك مـثـلهـم فـى التـوريـه و مـثـلهـم فـى الانجيل ) برمعنا دلالت دارد.

معروف بودن پيامبر(ص) به نام احمد

جمله (اسمه احمد) با كمك سياق دلالت دارد بر اينكه اين تعبير را عيسى (عليه السلام) از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) كـرده. و نـيـز دلالت دارد بـر ايـنـكـه اهـل تـورات و انـجـيـل آن جـنـاب را به اين نام و نيز به نام محمد مى شناختند، و اين دلالت روشن است، و خفائى در آن نيست.

حسان بن ثابت هم كه گفته است :



صلى الاله و من يحف بعرشه


و الطيبون على المبارك احمد

نيز مؤ يد اين معنا است.

و همچنين شعر ابو طالب كه مى گويد:



و قالوا لاحمد انت امرء


خلوف اللسان ضعيف السبب



الا ان احمد قد جاءهم


بحق و لم ياتهم بالكذب

دلالت دارد بر اين كه در آن روز آن جناب را به نام احمد مى شناختند.

و نيز در هنگامى كه مى خواست از دنيا برود، به برادرانش عباس، و حمزه، و فرزندانش جعفر، و على چنين وصيت كرد:



كونوا فدى لكم امى و ما ولدت


فى نصر احمد دون الناس اتراس

و نيز شعر ديگر ابوطالب كه در آن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را به نام محمد نام برده :



الم تعلموا انا وجدنا محمد


نبيا كموسى خط فى اول الكتب

و از يك بيت شعر استفاده مى شود كه مردم مكّه نيز بشارت آمدن آن جناب را در كتب آسمانى كه در آن ايام نزد اهل كتاب بوده ديده اند.

و نـيـز مـؤ يـد ديـگـر گـفـتـار مـا ايـن اسـت كـه جـمـعـى از اهـل كتاب از يهود و نصارى و در بين آنان علمايى از ايشان مانند عبداللّه بن سلام و غير او بـه آن جـنـاب ايـمـان آوردنـد، چـون آيـات قـرآنـى را كـه مـتـعـرض بـشـارت بـه آمـدن رسول اسلام است شنيده بودند،

و شـنـيـده بـودنـد كـه قـرآن مـى گـويـد نـام ايـن پـيـامـبـر در تـورات و انـجـيـل آمـده، در نـتـيـجـه آن آيـات را قـبول نموده، در مقام تكذيبش برنيامدند، چون شكى بـرايـشـان بـاقـى نـمـانـد، بـه دليل اينكه سخنى كه حاكى از شك و ترديدشان باشد نگفته اند.

و امـا ايـنـكـه انجيل هاى امروز خالى از بشارت عيسى است، و اثرى از آنچه قرآن صريحا بـيـان داشـتـه در آنـهـا نـمـى بـيـنـيـم، هـيـچ ضـررى بـه حـال مـا نـدارد، بـراى ايـنـكه وضع قرآن - كه معجزه اى است باقى - روشن، و وضع انـجـيل ها هم روشن است، و ما درباره سند اين انجيل ها و اعتبارش در جلد سوم اين كتاب بحث كرديم.

(فـلمـا جـاءهـم بـالبـيـنـات قالوا هذا سحر مبين ) - ضمير در كلمه (جاء) به كلمه (احـمـد) بـرمـى گـردد. و ضـمـيـر (هـم ) بـه بـنـى اسرائيل، و يا به ايشان و غير ايشان برمى گردد. و مراد از كلمه (بينات ) بشارت و معجزه قرآن و ساير معجزات نبوت است.

و مـعناى جمله اين است كه : چون احمد كه كتب آسمانى بشارت آمدنش را داده بود مبعوث شد، و بـراى بـنـى اسرائيل و يا براى آنان و سايرين معجزاتى روشن آورد كه يكى از آ نها هـمـان بـشـارت عـيـسـى (عليه السلام) بـود، گفتند: اين سحرى است آشكار. البته جمله (قالوا هذا سحر مبين ) به صورت (هذا ساحر مبين ) نيز قرائت شده.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گفته اند: ضمير در جاء به عيسى (عليه السلام) برمى گردد. و ليكن اين معنا با سياق آيه سازگار نيست.



و مـن اظـلم مـمن افترى على اللّه الكذب و هو يدعى الى الاسلام...

استفهام در اين آيه شريفه انكارى است، مى خواهد سخن كفار را كه مى گفتند (هذا سحر مبين ) رد كند، چون مـعناى آن اين بود كه محمد رسول نيست، و دينى كه به عنوان دين خدا تبليغ مى كند، دين خداى تعالى نيست.

و مراد از (سلم) آن دينى است كه رسول اسلام بشر را به سويش دعوت مى فرمود، چـون اسـاس اين دين تسليم شدن در برابر فرامينى است كه او مى خواهد و امر مى كند از قبيل عقايد و اعمال. و بدون ترديد مقتضاى ربوبيت و الوهيت خداى تعالى هم همين است كه بـنـدگـانـش در بـرابـر فـرامـيـنـش تسليم مطلق باشند، پس در نتيجه دينى كه اساسش تـسـليـم اسـت، بـدون شك دين حق است كه عقل بر هر انسانى تدين بدان را واجب مى داند، پس گفتن اينكه اين دين سحرى است آشكار، گفتارى است باطل، و افترائى است بر خدا.

و از هـمـيـنـجـا روشن مى شود كه جمله (و هو يدعى الى السلم) در حقيقت استدلالى است بـر بـطـلان سـخـن كـفـار، و ايـنـكـه سـخـن مـزبـور افـتـرائى اسـت بـر خـداى عزوجل.

وجه اينكه رد كننده دعوت به اسلام (ظالمترين) است

و افـتـراء هـم ظـلمـى است كه عقل در ظلم بودن آن هيچ ترديدى ندارد، و شرع هم از آن نهى كرده است، و معلوم است كه ظلم در مورد اشخاصى كه به ايشان ظلم مى شود از نظر اهميت مـخـتـلف مـى شـود، يك ظلم را اگر نسبت به يك فرد معمولى تصور كنيم، زشتى اش به مـقـدار آن نـيست كه همان ظلم درباره خداى تعالى واقع شده باشد، بنابر اين ظالم تر از كسى كه بر خدا افتراء ببندد وجود ندارد.

و مـعـناى آيه اين است كه : هيچ شخصى ظالم تر از آن كس كه بر خدا دروغ مى بندد آنگاه كه دعوت مى شود به اينكه دين اسلام را بپذيرد و در پاسخ دين اسلام را از خدا نفى مى كـند، نيست، با اينكه دين اسلام جز اين كه بندگان تسليم خدا شوند چيزى نمى گويد، و حـتى چنين دينى بدون شك دين خدا است، و خداستمكاران را و هيچ ستمكار ديگرى را هدايت نمى كند.



يريدون ليطفوا نور اللّه بافواههم...

كـلمـه (اطـفـاء) كـه مصدر فعل (يطفوا) است، به معناى خاموش كردن نور، و از بين بـردن تابش آن است. و خاموش كردن نور با دهان به اين است كه آن را با فوت خاموش كنند.

ايـن آيـه در سـوره تـوبـه نـيـز آمده، در آنجا مى فرمايد: (يريدون ان يطفوا نور اللّه بـافـواهـهـم ). راغـب درباره فرقى كه آيه مورد بحث با آيه سوره توبه دارد گفته : مـعـنـاى آيه (يريدون ان يطفوا) است كه قصد خاموش كردن نور خدا را دارند، و در آيه (ليـطفوا) اين است كه قصد دارند كارى بكنند كه به وسيله آن كار نور خدا را خاموش كنند. و حاصل گفتارش اين است كه : متعلق اراده در جمله (يريدون ان يطفوا نور اللّه ) خود اطفاء است ، و در آيه (يريدون ليطفوا نور اللّه ) متعلق اراده سببى است كه نتيجه اش خـامـوشى نور خداست، و آن عبارت است از پف كردن و خاموشى كه غرض و غايت است، نه متعلق اراده.

ايـن آيه و آيه بعدى اش به منزله شارحى است كه معناى آيه قبلى را كه ظلم كفار و نسبت سـحـر دادن بـه دعـوت اسـلامـى را حـكـايـت مـى كـرد شـرح مـى دهـنـد، و حاصل اين دو آيه است كه : كفار با اين سخنان خود كه باد دهان ايشان است،

مـى خـواهـنـد نـور خـدا را خـامـوش كـنند، و ليكن خدا ايشان را به مقصدشان هدايت نمى كند، بلكه نور خود را تمام و دين خود را بر همه اديان غلبه مى دهد.

پـس مـعـنـاى ايـنـكـه فـرمـود: (يريدون ليطفوا نور اللّه بافواههم ) اين است كه كفار پـنـداشـتـه انـد نـور خدا مانند نور شمع است كه با يك پف خاموش گردد، و همين كه آن را سحر بخوانند نورش خاموش گشته، رابطه اش با خدا قطع مى شود.

ولى در پـنـدار خـود خـطـا كـردنـد، چون دين، نور خدا است كه به هيچ وجه خاموشى نمى پـذيـرد، نـه تـنـهـا خـاموش نمى شود كه خدا تماميت آن را اراده كرده، هر چند كه كافران كراهت داشته باشند.

معناى اظهار دين حق بر همه اديان

هـو الذى ارسـل رسـوله بـالهـدى و ديـن الحـق ليـظـهـره عـلى الديـن كـله و لو كـره المشركون

اضافه كلمه (دين ) به كلمه (حق ) به طورى كه گفته اند اضافه اى است بيانى، ولى ظاهرا اين اضافه در اصل اضافه لاميه بوده، و عنايت لطيفى در آن به كار رفته، و آن اين است كه هر يك از حق و باطل براى خود دينى دارند كه مطابق اقتضاى خاص آنها است، و خداى تعالى از بين آن دو، دين حق را پسنديده، براى اينكه خودش حق است و بدين جهت رسول خود را به ابلاغ دين حق گسيل داشته.

كـلمـه (اظـهـار) وقـتـى در مـورد چـيـزى عـليـه چـيـز ديـگـر اسـتـعـمال مى شود، معناى غلبه را مى دهد، وقتى مى گوييم دين اسلام را بر ساير اديان اظـهـار داد، معنايش اين است كه آن را بر ساير اديان غلبه داد. و منظور از همه اديان، همه روش هـاى غـيـر خـدايـى اسـت كـه در بـيـن بـشـر سـلوك مـى شـود. و ايـن آيـه در مـقـام تعليل جمله (و اللّه متم نوره ) در آيه قبلى است، و معنايش اين است كه : خدا نور خود را تـمـام مـى كـنـد، بـراى ايـنـكـه خـدا آن كـسـى اسـت كـه رسـول خـود را بـا نـورش گـسيل داشت، نورى كه همان هدايت و دين حق است، تا آن را بر همه اديان غلبه دهد، هر چند كه مشركين بت پرست نخواهند.

از ايـن دو آيـه اسـتفاده مى شود كه دين حق نور خدا در زمين است، همچنان كه اين معنا از جمله (مـثـل نـوره كـمـشـكـوه فيها مصباح...) نيز استفاده مى شود، كه تفسيرش در سوره نور گذشت.

بحث روايتى

رواياتى درباره نام هاى پيامبر اكرم (ص)، بشارت عيسى

در تـفـسـيـر قـمـى در ذيـل آيه (ان اللّه يحب الذين يقاتلون فى سبيله صفا كانهم بنيان مـرصـوص ) گـفـتـه اسـت : چـنـان صـف مـى بـنـدنـد كـه گويى بنيانى استوار و انهدام ناپذيرند.

و در مجمع البيان در ذيل آيه (و اذ قال موسى لقومه يا قوم لم توذوننى و قد تعلمون انـى رسول اللّه اليكم ) گفته : در قصه قارون روايت شده كه توطئه اى عليه موسى (عليه السلام) چيد، و آن اين بود كه زنى را وادار كرد كه بگويد موسى با من زنا كرده. و نـيـز جـمـعـى را وادار كـرد كـه بـگـويـنـد مـوسـى بـرادرش هـارون را بـه قتل رسانده.

و در تـفـسير قمى در ذيل جمله (و مبشرا برسول ياتى من بعدى اسمه احمد...)، آمده كه امـام (عليه السلام) فـرمـوده : بـعـضـى از يـهـوديـان - خـدا لعـنـتـشـان كـنـد - از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم) پرسيدند: چرا به نام احمد و محمد و بشير و نـذيـر ناميده شدى. فرمود: اما محمد ناميده شدم، بدين جهت كه من در زمين محمود (و از نظر دوست و دشمن ستوده ام ). و اما احمد ناميده شدم بدين جهت كه من در آسمان احمد (و ستوده تر از سـتودگيم در زمينم ). و اما بشير خوانده شدم به خاطر اين كه هر كس مرا اطاعت كند به بـهـشـت بـشـارت دارد. و نـذير خوانده شدم چون خدا هر كسى را كه نافرمانيم كند از آتش انذار كرده.

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از عرباض بن ساريه روايت كرده كه درباره همان آيـه گفته است : من از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) شنيدم كه فرمود: من در ام الكـتـاب، عـبـداللّه و خـاتـم النـبـيـيـن بـودم در حـالى كـه آدم در بـيـن آب و گـل خـود بـود، و بـه زودى تـاءويـل اين سخن را مى گويم : من دعاى ابراهيم، و بشارت عـيـسـى و رويـاى مـادرم هستم. ابراهيم دعا كرد كه نبوت را در ذريه اش قرار دهد، و عيسى بـه آمـدنـم بـشـارت داد، و مادرم در خواب ديد كه نورى از او خارج شد، كه با آن كاخهاى شام را برايش روشن كرد.

و در عيون الاخبار به سند خود از صفوان بن يحيى صاحب السابرى روايت كرده كه گفت : ابـو قـره دوست جاثليق از من درخواست كرد وسيله ديدارش با امام رضا (عليه السلام) را فراهم سازم.

از آن جـنـاب اجـازه خـواسـتـم فـرمـود: بـگـو در آيـد. همين كه بر آن جناب وارد شد، فرش مـنـزل آن جـنـاب را بـوسـيـد، و گـفـت : در ديـن مـا ايـن عمل در برابر اشراف و بزرگان اهل زمانمان واجب است.

آنـگـاه عرضه داشت : خدا اصلاحت كند، چه مى فرمايى درباره فرقه اى كه ادعايى كرده انـد، و فـرق هـاى ديـگر كه همه عادلند به نفع ايشان شهادت دادند. فرمود: چنين ادعايى پذيرفته است. آنگاه گفت : چه مى گويى درباره فرقه اى ديگر كه ادعايى مى كند، و فرقه هاى ديگر به نفع ايشان شهادت نمى دهند؟ فرمود دعويشان پذيرفته نيست.

آنگاه گفت : ما مسيحيان ادعاء داريم كه عيسى روح اللّه و كلمه او است، مسلمانان هم دعوى ما را پـذيـرفـتـنـد، و بـر صدق دعوى ما شهادت دادند. از سوى ديگر مسلمانان ادعاء كردند: مـحـمـد پـيـغـمـبـر اسـت، و مـا پـيـرو آنـان نـشـديـم، بـنـابـر ايـن كـيـش مـسـيـحـيت را هر دو قبول داريم، و اسلام را يكى از ما، و آن دينى كه مورد اتفاق هر دو است بهتر است.

امام ابوالحسن رضا (عليه السلام) پرسيد: نام تو چيست ؟ عرضه داشت : يوحنا. فرمود: اى يـوحنا ما مسلمانان كه عيسى را روح اللّه و كلمه خدا مى دانيم هر عيسى نامى را، به اين سـمـت نـمـى شـنـاسـيـم. آن عـيـسـايـى را بـه ايـن عـنـوان قـبـول داريم كه به نبوت محمد ايمان داشته، و به آمدنش بشارت داده، و درباره شخص خـودش هـم اعـتـراف كـرده، كـه بـنـده خـدا و مـربـوب او اسـت. حـال اگـر عـيـسـايى كه به نظر تو روح اللّه، و كلمه او است، آن عيسايى نيست كه به مـحـمد ايمان داشته، و به آمدنش بشارت داده، و درباره خودش اعتراف كرده به اينكه خدا يكى است، و او بنده خداست، ما از چنين عيسايى بيزاريم و ديگر هر دو طائفه بر سر يك كيش اتفاق نداريم. يوحنا برخاست و به صفوان بن يحيى گفت : بلند شو كه اين مجلس به درد ما نمى خورد.

مؤلف: گـويـا مـنـظـورش از ايـنكه گفت (برخيز اين مجلس به درد ما نمى خورد) اين بـوده كـه آن فـايـده اى كـه انـتـظـار داشـتـم نـداشت، براى حجتى كه وى براى امام آورد كارگر نيفتاد.

فاصله بين عيسى و پيامبر اسلام (ص)

و در كمال الدين به سند خود از يعقوب بن شعيب از امام صادق (عليه السلام) روايت آورده كـه فـرمـود: بـيـن عـيـسـى و مـحـمـد (صـلى اللّه عـليـهـمـا) پـانـصـد سال فاصله بود كه در مدت دويست و پنجاه سال آن نه پيامبرى بود، و نه عالمى معروف و ظاهر. عرضه داشتم : پس * مردم در اين مدت چه وضعى داشتند؟

فرمود به دين عيسى تمسك داشتند، پرسيدم : آيا اين مردم درت مسكشان مؤمن به شمار مى رفتند؟ فرمود: بله مؤمن بودند. آنگاه فرمود: هيچ گروهى از آنان بدون عالم نبودند.

مؤلف: منظور آن جناب از عالم امامى است كه حجت است، و در اين ميان رواياتى در تفسير آيـه (يـريـدون ليـطـفـوا نـور اللّه بـافـواهـهـم ) و آيـه (هـو الذيـن ارسـل رسـوله بـالهـدى و ديـن الحق ) وارد شده كه منظور از نور و هدى و دين حق، ولايت امـيـرالمؤمنـين است، كه البته اين قسم تفسير يا از باب ذكر مصداق است، و يا از باب ذكـر باطن قرآن است، نه تفسير اصطلاحى . و اما اينكه در اين حديث فاصله بين عيسى و مـحـمـد (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) را پـانـصـد سـال دانـسـتـه، مـطلبى است كه با تاريخ مشهور مخالفت دارد، ولى محققين گفته اند كه تـاريـخ مـيـلادى تاريخ معتبرى نيست، و در آن اختلالى هست كه ما در جلد سوم اين كتاب در اين خصوص بحث كرديم.

آيات 10 تا 14 سوره صف

يـا ايـهـا الذيـن امـنـوا هـل ادلكـم عـلى تـجارة تجيكم من عذاب اليم (10)

تومنون باللّه و رسوله و تجاهدون فى سبيل اللّه باموالكم و انفسكم ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون (11)

يغفر لكم ذنوبكم و يدخلكم جنات تجرى من تحتها الانهار و مساكن طيبة فى جنات عدن ذلك الفوز العظيم (12)

و اخرى تحبونها نصر من الله و فتح قريب و بشر المؤمنين (13)

يا ايها الذين امنوا كونوا انصار اللّه كما قال عيسى بن مريم للحوارين من انصارى الى اللّه قـال الحـواريـون نـحـن انـصـار اللّه فـامـنـت طـائفـه مـن بـنـى اسرئيل و كفرت طائفه فايدنا الذين امنوا على عدوهم فاصبحوا ظاهرين (14)

ترجمه آيات

هـان اى كـسـانـى كـه ايمان آورده ايد! آيا مى خواهيد شما را بر تجارتى راه نمايم كه از عذابى دردناك نجاتتان مى دهد؟ (10).

آن تـجـارت ايـن اسـت كـه بـه خـدا و رسـولش ايـمـان آوريـد و در راه خـدا بـا اموال و جانهايتان جهاد كنيد اين براى شما خيراگر بدانيد (11).

(اگـر چـنـين كنيد) خداى تعالى گناهانتان را مى آمرزد و به جناتى داخلتان مى كند كه از زيـر درخـتـانـش نـهـرهـا روان است و مساكنى طيب در باغهايى عدن و جاودانه دارد و اين خود رسـتـگـارى عـظـيم و سود ديگر اين تجارت كه مورد علاقه شما هم هست نصرتى از خدا و فتحى نزديك است و تو اى پيامبر مؤمنين را بشارت ده (13).

هـان اى كـسـانى كه ايمان آورده ايد! ياران خدا باشيد همان طور كه عيسى بن مريم هم به حـواريـيـن گفت : از شما چه كسى مرا در راه خدا يارى مى كند، حواريين گفتند: ماييم انصار خدا پس طائفه اى از بنى اسرائيل ايمان آوردند و طايفه اى كافر شدند و ما آنانى را كه ايمان آوردند عليه دشمنانشان يارى كرديم و نيرومند و غالب شدند (14).

بيان آيات

ايـن آيـات مؤمنـين را به ايمان به خدا و رسول او و به جهاد در راه خدا دعوت نموده، و آ نـان را بـه مـغـفـرت و جـنـت در آخـرت، و نـصـرت و فـتـح در دنـيـا وعـده اى جـمـيـل مـى دهـد، و ايـشان را دعوت مى كند به اينكه نسبت به وعده نصرت خدا و تأييد او اعتماد كنند.

اين دو معنايى كه گفتيم غرض نهايى سوره است، و مطالبى كه در آيات قبلى بود جنبه زمينه چينى براى اين دو معنا را داشت.



يا ايها الذين امنوا هل ادلكم على تجاره تنجيكم من عذاب اليم

استفهام در اين آيه جنبه پيشنهادى را دارد كه در معناى امر است.

كـلمـه (تـجـارة ) - بـه طـورى كـه راغب گفته - به معناى تصرف در سرمايه به منظور به دست آوردن سود است، و در كلام عرب به غير از اين كلمه هيچ كلمه اى نيست كه بعد از حرف (تا) حرف (جيم ) آمده باشد.

در اين آيه شريفه ايمان و جهاد تجارت به حساب آمده كه سرمايه اش جان آدمى، و ربح آن نـجات از عذاب دردناك است، و آيه شريفه در معناى اين آيه است : (ان اللّه اشترى من المؤمنـيـن انـفـسـهـم و امـوالهـم بـان لهـم الجـنـه يـقـاتـلون فـى سبيل اللّه فيقتلون و يقتلون... فاستبشروا ببيعكم الذى بايعتم به.)

خداى عزوجل با نكره آوردن كلمه (تجاره ) آن را بزرگ داشته. فرمود: (شما را به تـجـارتـى راه بـنـمـايـم ) يـعـنـى بـه تـجـارتـى مـهـم و عـظـيـم و جليل القدر.

و در بـيـان ربح آن هم كه همان نجات از عذاب است، بيان نكرد چه عذابى است، و فرمود عذابى تا بفهماند آنقدر بزرگ است كه در بيان نمى گنجد.

و مصداق اين نجات كه وعده اش را داده، همان مغفرت و جنت است، و به همين جهت در نوبت دوم جـمـله (يـغـفـر لكـم ذنـوبـكـم و يـدخـلكـم جـنـات...)، را بـدل از آن نـجـات آورد، و امـا نـصـرت و فـتـح كـه آن دو را نـيـز وعده داده، مصداق نجات نـبـودنـد، بـلكـه خارج از آن بودند، و به همين جهت آن دو را جداگانه ذكر كرد، و نفرمود: (يـغـفـر لكـم ذنـوبكم و يدخلكم جنات و ينصركم و يفتح لكم ) - نجات از عذاب همين اسـت كـه گـنـاهـانـتان را مى آمرزد، و به جنات داخلتان مى كند، و بر دشمنان پيروزتان نـمـوده، فـتح نصيبتان مى كند بلكه ميان مغفرت و جنت و نصرت و فتح فاصله انداخت، و فـرمود: (و اخرى تحبونها نصر من اللّه و فتح قريب ) پس خواننده عزيز بايد از اين نكته غافل نماند.

تـجـارتـى كـه شـمـا را از عـذاب اليم نجات مى دهد و مغفرت و جنت و نصرت و فتح در پى دارد


تومنون باللّه و رسوله و تجاهدون فى سبيل اللّه باموالكم و انفسكم...

ايـن آيـه شـريـفـه جـمله استينافى و جديد است، كه مى خواهد كلمه تجارت را كه در آ يه قبلى پيشنهاد كرده بود براى آنان تفسير كند، گويا شخصى پرسيده اين تجارت چيست ؟ و در پـاسـخ فـرمـود ايـن تـجارت است كه به خدا و رسولش ايمان آورده، در راه او با مـال و جـانـتان جهاد كنيد. و اگر ايمان به رسول را با ايمان به خدا ذكر كرد، براى اين بـود كـه بـفـهماند اطاعت رسول در آنچه دستور مى دهد واجب است، و گرنه ايمان به خدا بـدون ايـمـان بـه رسـول مـعنا ندارد، چون اين رسول است كه به ايمان به خدا دعوت مى كـنـد، هـمـچـنـان كـه فرموده : (ان الذين يكفرون باللّه و رسله و يريدون ان يفرقوا بين اللّه و رسله... اولئك هم الكافرون حقا).


(ذلكـم خـيـر لكم ان كنتم تعلمون ) - يعنى اين كه گفتيم : به خدا و رسولش ايمان بـيـاوريـد، و چـنـيـن و چـنـان كـنـيـد، خـير خود شما را در نظر گرفتيم اگر به راستى از اهل علم باشيد. و اما جاهلان، اعمالشان قابل اعتناء نيست، و معيار قرار نمى گيرد.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: مـراد ايـن اسـت كـه اگـر شـمـا اهل علم و فهم باشيد، خير بودن اين تجارت را درك مى كنيد.



يغفر لكم ذنوبكم و يدخلكم جنات تجرى من تحتها الانهار...

ايـن جـمـله جواب شرطى است كه در ظاهر كلام نيامده، ولى از آيه قبلى فهميده مى شود، و تـقـديـر كـلام اين است كه : (ان تومنوا باللّه و رسوله و تجاهدوا فى سبيله يغفر لكم ذنوبكم...).

در آيـه شـريـفه مورد بحث كلمه (ذنوبكم ) مطلق آمده، يعنى نفرمود كدام گناه آمرزيده مـى شـود. و از ايـن اطـلاق مـى توانيم نتيجه بگيريم كه تمامى گناهان با شرايطى كه ذكـر شـده آمـرزيـده مى شود. اعتبار عقلى هم مساعد با اين معنا است، چون اين آمرزش در آيه شـريـفـه مـقـدمـه داخـل شـدن در بـهـشـت جـاودان ذكـر شـده، و مـعـنـا نـدارد كـه كـسـى داخل چنين بهشتى بشود، در حالى كه پاره اى از گناهانش * آمرزيده نشده باشد. و اى بسا بـه مـنـظـور اشـاره بـه همين نكته بوده كه دنبال آيه فرموده : (و مساكن طيبه فى جنات عـدن ) يـعـنـى جـناتى ثابت و دائمى. پس دائمى و ثابت بودن آن جنات خود اشاره است به اينكه مغفرت مزبور در آيه شامل همه گناهان مى شود.

علاوه بر اين، در آيه شريفه ميان ثمن و مثمن معامله، مقابله واقع شده. آنچه مومن به خدا مى دهد، متاع قليل دنياى ناپايدار است، و آنچه خدا به وعده داده تا او را دلخوش سازد تا بـا طـيـب نـفـس و اراده اى قـوى به معامله اقدام كند و خود را قربانى نمايد متاع و زندگى دائمـى و بـاقـى اسـت، و بـه همين جهت به منظور تأكيد اين مطلب در آخر فرمود: (ذلك الفوز العظيم ).



و اخرى تحبونها نصر من اللّه و فتح قريب...

ايـن آيـه عـطـف اسـت بر جمله (يغفر لكم...) و كلمه (اخرى ) صفتى است كه در جاى موصوف به كار رفته، و نيز خبرى است براى مبتدائى كه حذف شده، و جمله (نصر من اللّه و فتح قريب ) بيان كلمه (اخرى ) است، و تقدير كلام اين است : (و لكم نعمه - و يـا خـصـله - اخـرى تـحـبـونـهـا و هـى نـصـر مـن اللّه و فـتـح عـاجـل - و شـمـا نـعـمتى - و يا خصلتى - ديگر داريد، كه دوستش * داريد، و آن عبارت است از نصرتى از خدا و فتحى نزديك

و جـمـله (و بشر المؤمنين ) عطف است بر چيزى كه از جمله سابق فهميده مى شد، گويا فرموده : (قل يا ايها الذين امنوا هل ادلكم...)، و (بشر المؤمنين ).

اين بشارت در مقابل بشارتى است كه در آيه شريفه زير واقع شده، مى فرمايد: (ان اللّه اشـتـرى مـن المؤمنـيـن انـفـسـهم و اموالهم بان لهم الجنه... فاستبشروا ببيعكم الذى بايعتم به و از ايـن مـحـاذات و مـقابله روشن مى شود كه مژده اى هم كه در آيه مورد بحث داده شده، در خـصـوص نـصـرت و فتح نيست، بلكه مجموع پاداشهايى است كه خدا در دنيا و آخرت مى دهد.

هـمـه ايـن مـطالب امورى است كه از آيه شريفه به كمك سياق و اعراب كلماتش استفاده مى شود، ولى مفسرين در معناى آيه سخنانى ديگر گفته اند كه سياق، آن طور كه بايد با آن مـسـاعـد نـيـسـت، و بـه هـمـيـن جـهـت از نـقـل آن خـوددارى كـرديـم. بـعـضـى هـم احتمال داده اند كه جمله (و بشر المؤمنين ) استينافى و جديد باشد.

معناى اينكه فرمود: (كونوا انصار الله...)

يا ايها الذين امنوا كونوا انصار اللّه...

يـعـنـى آنـقـدر ديـن خـدا را يـارى كـنـيـد كه به اين علامت شناخته شويد. بنابر اين، آيه شـريـفـه جـنـبـه تـرقـى نـسـبـت بـه آيـه قـبـلى دارد كـه مـى فـرمـود (هـل ادلكـم...)، در نـتـيـجـه بـرگـشـت مـعـنـاى هـر دو آيـه بـه ايـن مـى شود: با جان و مال خود تجارت كنيد، و خدا را با ايمان و جهاد در راه او يارى نماييد، و بر يارى خود دوام و ثبات داشته باشيد.

و مـنـظـور از يـارى كـردن خـدا يـارى پـيامبر خدا در پيش گرفتن راهى است كه آدمى را با بـصـيـرت بـه سـوى خـدا مـى كـشـانـد، هـمـچـنـان كـه در جـاى ديـگـر فـرمـوده : (قل هذه سبيلى ادعوا الى اللّه على بصيره انا و من اتبعنى ).

دليل بر اينكه منظور از يارى خدا، يارى دين خدا و پيامبر خدا است، است كه جمله (كونوا انـصـار اللّه ) را تـشـبـيـه مى كند به گفتار عيسى (عليه السلام)، مى فرمايد: (كما قـال عـيـسـى بـن مـريـم للحـواريـيـن مـن انـصـارى الى اللّه قـال الحـواريـون نحن انصار اللّه - همان طور كه عيسى بن مريم به حواريين گفت : چه كسى ياور من به سوى خدا) است ؟ حواريين گفتند ماييم انصار خدا پس انصار خدا بودن حواريين معنايش اين بود كه انصار عيسى بن مريم باشند در پيمودن راه خدا، و توجه به آن درگـاه. و راه خـدا هـمـان توحيد و اخلاص * عبادت براى خداى سبحان است. پس، ازجمله (نـحـن انـصـار اللّه ) مـحاذى و مقابل جمله (من انصارى الى اللّه ) قرار گرفته، و مـطـابـق آن واقـع شـده، مـعـلوم مـى شـود كـه مـعناى هر دو جمله يكى است، يعنى معناى جمله (نحن انصار اللّه ) هم (من انصارى الى اللّه ) است. پس اينكه مخاطبين در جمله (يا ايها الذين امنوا كونوا انصار اللّه ) انصار خدا باشند، معنايش اين است كـه انـصـار رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) در نـشـر دعوت و اعلاى كلمه حق بـاشـنـد، و در ايـن راه جـهـاد كـنـنـد، و ايـن هـمـان ايـمـان آوردن بـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله و سلم)، و اطاعت قاطع و صادق او در اوامر و نواهى او است، همچ نان كه از سياق آيات سوره هم همين معنا استفاده مى شود.

(فـامـنـت طـائفه من بنى اسرائيل و كفرت طائفه فايدنا الذين امنوا على عدوهم فاصبحوا ظـاهرين ) - اين قسمت از آيه شريفه به ماجرا و سرانجام پيشنهاد عيسى (عليه السلام) اشـاره نـمـوده، بيان مى كند كه بنى اسرائيل دو طائفه شدند، يكى حواريين بودند كه بـه وى ايـمـان آوردنـد، و طائفه اى ديگر كه كفر ورزيدند، و خداى تعالى مؤمنين را بر كـفار كه دشمن ايشان بودند غلبه داد، و بعد از آنكه روزگارى دراز تو سرى خور آنان بودند، سرور ايشان شدند.

در ايـن قـسـمـت از آيه اشاره است به اينكه امت پيامبر اسلام هم عين اين سر نوشت را دارند، آنـهـا نـيـز مـانند امت عيسى دو طائفه مى شوند يكى مومن، و ديگرى كافر. و اگر مؤمنين، خـداى تـعـالى را كـه در مـقـام نـصـرت خـواهى از آنان برآمده اجابت كردند، و پاس * حرمت دسـتورات او را نگه داشتند، خداى تعالى هم ايشان را عليه دشمنان شأن نصرت داده، و هـمان طور كه مؤمنين به عيسى بعد از روزگارى مذلت به آقايى رسيدند، ايشان را نيز بر دشمنان خود سرورى مى بخشد.

خـداى تـعـالى در آخـر داسـتـانـهـاى عـيـسـى در سـوره آل عـمـران بـه ايـن داسـتـان اشـاره نـمـوده، مـى فـرمـايـد: (فـلمـا احـس عيسى منهم الكفر قـال مـن انـصارى الى اللّه قال الحواريون نحن انصار اللّه ) و اين قصه در شش آيه از آن سوره آمده كه دقت در آنها معناى آيه مورد بحث را روشن مى سازد.

بحث روايتى

(چند روايت درباره تجارت نجات دهنده، حواريون عيسى (عليه السلام) و...)

در تـفـسـيـر قـمـى در روايـتـى كه ابى الجارود از امام ابى جعفر در تفسير آيه (يا ايها الذيـن امـنـوا هـل ادلكـم عـلى تـجـاره تـنـجـيـكـم مـن عـذاب اليـم ) نـقـل كـرده فـرموده : اصحاب گفتند: چه خوب بود مى فهميديم اين تجارت چيست كه اگر بفهميم جان و مال و حتى اولادمان را هم در به دست آوردن آن مى داديم.

خـداى تـعـالى فـرمـود: (تـومـنـون بـاللّه و رسـوله و تـجـاهـدون فـى سبيل اللّه باموالكم... ذلك الفوز العظيم ).

مؤلف: اين معنا از طريق اهل سنت نيز روايت شده.

و در همان تفسير در ذيل آيه (و اخرى تحبونها نصر من اللّه و فتح قريب ) آمده كه امام فرمود: يعنى فتح امام قائم. و در روايتى ديگر فرموده : فتح مكه.

و در كـتاب احتجاج از اميرالمؤمنين (عليه السلام) آمده كه در ضمن حديثى فرمود: زمين هيچ وقـت از عـالمـى كـه مـايـحـتـاج خـلق را بـيـان كـنـد و مـتـعـلمـى كـه در راه نـجـات بـه دنبال علماء مى رود، خالى نبوده، هر چند كه اين دو طائفه هميشه در اقليت بوده اند. و خداى تـعـالى ايـن مـعـنـا را در امـت انـبـيـاى گـذشـتـه بـيـان نـمـوده اسـت، و آن امـت هـا را مـثـل بـراى آيـنـدگـان كـرده، مـثـل اين كلامش كه درباره حواريين عيسى (عليه السلام) مى فـرمـايـد: عـيـسـى بـه سـايـر بـنـى اسـرائيـل گـفـت : (مـن انـصـارى الى اللّه قال الحواريون نحن انصار اللّه امنا باللّه و اشهد بانا مسلمون ).

مؤلف: ايـن روايـت هر چند در تفسير آيه آل عمران وارد شده، ولى درباره آيه مورد بحث نيز فائده مى دهد.


و در الدر المـنـثـور اسـت كـه ابـن اسـحاق و ابن سعد از عبداللّه بن ابى بكر بن محمد بن عـمـرو بـن حزم روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) به آن چـنـد نـفـرى كـه در عـقـبـه ديـدارش كـردنـد فـرمـود: از بـيـن خـود دوازده نفر را به عنوان كـفـيـل قـوم خـود بـه مـن مـعـرفـى كـنـيـد، هـمـان طـور كـه حـواريـون عـيـسـى بـن مـريـم كفيل قوم خود بودند.
انتخاب و ارسال : سونات