نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: تشرفات

  1. #1
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۳:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,584 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj

    Gadid تشرفات

    تشرف سيد بحرالعلوم و ارزش گريه بر امام حسين (عليه السلام)
    سيد بحرالعلوم (رحمه الله) به قصد تشرف به سامرا تنها براه افتاد.
    در بين راه راجع به اين مساله , كه گريه بـر امـام حسين (عليه السلام) گناهان را مى آمرزد, فكر مى كرد.
    همان وقت متوجه شد كه شخص عربى كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسـيد و سلام كرد.
    بعدپرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرو رفته اى ؟ و در چه انديشه اى ؟ اگر مساله علمى است بفرماييد شايد من هم اهل باشم ؟ سـيـد بـحرالعلوم فرمود: در اين باره فكر مى كنم كه چطور مى شود خداى تعالى اين همه ثواب به زائريـن و گريه كنندگان بر حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) مى دهد, مثلا در هرقدمى كه در راه زيارت بـرمـى دارد, ثواب يك حج و يك عمره در نامه عملش نوشته مى شود و براى يك قطره اشك تمام گناهان صغيره و كبيره اش آمرزيده مى شود؟ آن سوار عرب فرمود: تعجب نكن ! من براى شما مثالى مى آورم تا مشكل حل شود.
    سـلـطـانـى بـه همراه درباريان خود به شكار مى رفت .
    در شكارگاه از همراهيانش دور افتاد و به سـخـتى فوق العاده اى افتاد و بسيار گرسنه شد.
    خيمه اى را ديد و وارد آن خيمه شد.
    در آن سياه چـادر, پيرزنى را با پسرش ديد.
    آنان در گوشه خيمه عنيزه اى داشتند (بز شيرده ) و از راه مصرف شير اين بز, زندگى خود را مى گرداندند.
    وقـتى سلطان وارد شد, او را نشناختند, ولى به خاطر پذيرايى از مهمان , آن بز را سربريده و كباب كردند, زيرا چيز ديگرى براى پذيرايى نداشتند.
    سلطان شب را همان جا خوابيد و روز بعد, از ايشان جدا شد و به هر طورى كه بود خود را به درباريان رسانيد و جريان را براى اطرافيان نقل كرد.
    در نـهـايت از ايشان سؤال كرد: اگر بخواهم پاداش ميهمان نوازى پيرزن و فرزندش راداده باشم , چه عملى بايد انجام بدهم ؟ يكى از حضار گفت : به او صد گوسفند بدهيد.
    ديگرى كه از وزراء بود, گفت : صد گوسفند و صد اشرفى بدهيد.
    يكى ديگر گفت : فلان مزرعه را به ايشان بدهيد.
    سـلطان گفت : هر چه بدهم كم است , زيرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل كرده ام .
    چون آنها هر چه را كه داشتند به من دادند.
    من هم بايد هرچه را كه دارم به ايشان بدهم تا سر به سر شود.
    بعد سوار عرب به سيد فرمود: حالا جناب بحرالعلوم , حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) هرچه از مال و منال و اهـل و عـيـال و پـسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پيكر داشت همه را در راه خدا داد پس اگر خـداونـد بـه زائرين و گريه كنندگان آن همه اجر و ثواب بدهد, نبايد تعجب نمود, چون خدا كه خـدائيش را نمى تواند به سيدالشهداء (عليه السلام)بدهد, پس هر كارى كه مى تواند, انجام مى دهد, يعنى با صـرف نظر از مقامات عالى خودش , به زوار و گريه كنندگان آن حضرت , درجاتى عنايت مى كند.
    در عين حال اينها را جزاى كامل براى فداكارى آن حضرت نمى داند.
    چون شخص عرب اين مطالب را فرمود, از نظر سيد بحرالعلوم غايب شد.
    -------------------------------------------
    منبع: العبقري الحسان ج 1, ص 119،حاج شيخ على اكبر نهاوندى(رحمه الله)


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  2. 2 کاربر از پست مفید nasim.h سپاس کرده اند .

    zahra (چهارشنبه ۱۲ مهر ۹۱),دنیای خاموش من (چهارشنبه ۱۲ مهر ۹۱)

  3. #2
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۳:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,584 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj

    Icon16 هالو ، نمد پوش صاحب کرامت

    هالو ، نمد پوش صاحب کرامت



    هنوز چند قدمی با مسجد فاصله داشتم که دیدم جنازه ای را می برند . وضع تابوت و چند نفری که اطرافش بودند نشان می داد میت از افراد سرشناس نیست بلکه از طبقه ی پایین و اشخاص گمنام است چون در نهایت سادگی همراه چند تن از باربرها و کشیک چی های بازار تشییع می شد .
    کشیک چی به معنای مراقب و نگهبان است ، در سابق کسانی را که به کار حفاظت از خانه ها و مراقبت از بازار و مغازه های شهر مشغول بودند کشیک چی می گفتند .
    آنچه حیرتم را برانگیخت این بود که دیدم یکی از تجار معروف اصفهان با حال پریشان و چشم گریان پشت سر تابوت می رود و مثل شخصی که عزیزش را از دست داده منقلب است و اشک می ریزد.
    من او را می شناختم ، مردی بزرگوار و مورد اعتماد و از چهره های مؤمن و مشهور بازار بود .
    وقتی او را با حال افسرده و چشمان اشکبار در پی جنازه دیدم سخت متحیر شدم و با خود گفتم اگر این میت از بستگان نزدیک او است که چنین بی تابانه در مرگش زار می زند و اشک تأثر می افشاند ، چرا جنازه را بدون اعلام قبلی این طور بی اهمیت حرکت داده اند و بازاریان و سایر آشنایان نیامده اند ؟ ! و اگر میت با این بازرگان عالی مقام بستگی ندارد چرا در عزای او چنین سر از پا نشناخته و ماتم زده سرشک غم می بارد ؟ !
    در این فکر بودم و تعجب زده می نگریستم که آن تاجر چشمش به من افتاد . وقتی مرا دید جلو آمد و با صدای شکسته و آهنگ حزینی گفت : آقا به تشییع جنازه ی اولیای حق نمی آیید ؟
    سخن او چنان در قلبم تأثیر گذاشت که از مسجد رفتن و نماز جماعت منصرف گشتم و گویی بی اختیار به طرف جنازه کشیده شدم .
    من با آن بازرگان محترم در تشییع جنازه شرکت کردم و همراه باربرها و کشیک چی هایی که تابوت را بر دوش داشتند به سمت غسالخانه حرکت نمودم .
    در آن روزگار غسالخانه ی مهم اصفهان در محلی به نام سرچشمه ی پاقلعه قرار داشت که اموات را برای غسل و کفن به آنجا می بردند .
    هنگامی که به غسالخانه رسیدیم من در گوشه ای نشستم و به فکر فرو رفتم .
    خیلی خسته شده بودم ، راه درازی را پیاده در پی جنازه پیموده بودم ، در آن حال به سرزنش خود پرداختم و در دل به خویشتن نهیب زدم که : چرا بدون جهت ، نماز اول وقت با جماعت را در مسجد از دست دادی ؟ ! چرا این همه رنج و زحمت بر خود روا داشتی ؟ ! چرا به خاطر یک جمله که آن تاجر افسرده دل گفت چنین بیهوده راه افتادی و دنبال تابوت دویدی و خویش را به مشقت و سختی افکندی ؟ !
    در این اندیشه بودم که آن بازرگان نزد من آمد و کنارم نشست و گفت: از من نپرسیدید که این جنازه ی کیست؟
    شتاب زده پرسیدم: این میت کیست و شما او را از کجا می شناسید ؟
    گفت : داستان او داستان عجیبی است و آشنایی من با وی قصه ی شنیدنی و بهت انگیزی دارد.
    من که سخت در شگفت بودم و خیلی میل داشتم ماجرای او را بدانم مشتاقانه پرسیدم قضیه چیست ؟
    گفت : می دانید که امسال برای حج و زیارت بیت الله عازم مکه شده بودم .
    جواب دادم : آری .
    گفت : آشنایی من با او از همین سفر پیدا شد و عظمت مقام او را که به ظاهر یک فرد عادی و از کشیک چی های شهر است در راه مکه دانستم .
    سپس ماجرای آن مرد و آشنایی خود را با وی چنین شرح داد :
    قافله به قصد حج از اصفهان حرکت کرد . ابتدا وارد عراق شدیم تا پس از زیارت امام حسین علیه السلام و سایر مشاهد مشرفه رهسپار حجاز شویم .
    هنوز مسافتی تا کربلا مانده بود که تمام پولها و وسایل سفر و اشیای مورد نیازم مورد دستبرد واقع شد و مفقود گردید . هر چه جستجو کردم اثری از آنها نیافتم . وقتی وارد کربلا شدم در موقعیت دشواری قرار گرفتم . از یک سو شوق مکه در دل داشتم و به آرزوی دیدار کعبه و حج آمده بودم ، از سوی دیگر ادامه ی سفر و انجام مناسک حج برایم امکان نداشت چون همه ی توشه ی راه و اثاث مورد نیازم به سرقت رفته بود، در کربلا هم کسی را نمی شناختم تا از او پولی قرض کنم .
    خیلی متأثر شدم ، در نهایت اندوه و افسردگی از اینکه تا این جا آمده ام اما ادامه ی سفر و زیارت بیت الله برایم میسر نیست در اندیشه نشستم ، سخت مضطرب بودم و نمی دانستم چه کنم و برای حل این مشکل به کجا پناه ببرم .
    از کربلا به نجف رفتیم . شبی تنها به قصد کوفه از نجف خارج شدم تا مسجد کوفه را زیارت کنم .
    تاریکی شب همه جا را پوشانده بود، من تنها و غم زده راهی بیابان شدم و همچنان در اندیشه ی سرنوشت خویش بودم و پریشان حال و افسرده دل سر به زیر و نگران گام برمی داشتم که دیدم سواری در کمال شکوه و بزرگی در برابرم پیدا شد. ناگهان همه جا روشن گردید ، گویی زمین نورباران شده بود، وقتی جمال دل آرا و چهره ی پرفروغش را نگریستم اوصاف و نشانه هایی را که برای امام زمان علیه السلام بیان شده در آن بزرگوار مشاهده نمودم .
    آنگاه نزدیک من ایستادند و فرمودند : چرا این طور افسرده حالی ؟
    عرض کردم : مسافرم ، خسته ی راهم .
    فرمودند: اگر سببی غیر از این دارد بگو .
    چون دیدم آن بزرگوار اصرار دارند که سرگذشتم را شرح دهم ماجرای خود را بیان کردم و سبب کردم و سبب ناراحتی و تأثرم را عرضه داشتم .
    در این هنگام شخصی را به نام هالو صدا زدند . بی درنگ مردی نمد پوش در لباس کشیک چی ها پیدا شد . من یادم آمد در بازار اصفهان نیز یکی از کشیک چی ها که اطراف حجره ام رفت و آمد داشت اسمش هالو بود. وقتی آن شخص جلو آمد و به دقت در وی نگریستم متوجه شدم همان هالوی اصفهان خودمان است که مدت ها است او را می شناسم .
    حضرت رو به او نموده و فرمودند : اسباب سرقت شده اش را به او برسان و او را به مکه ببر و بازگردان .
    آقا این جمله را فرمودند و رفتند . سپس هالو با من قرار گذاشت که ساعت معینی از شب در محل خاصی حاضر شوم تا وسایل گمشده ام را تحویلم دهد.
    در وقت مقرر به وعده گاه آمدم ، او نیز حاضر شد و اسباب و کیسه ی پولها را که به سرقت رفته بود به دستم داد و گفت : درست ببین ، قفل آن را باز کن و آنچه را داشتی به دقت بنگر تا بدانی صحیح و سالم تحویل گرفته ای .
    من به بررسی وسایل و شمارش پولها پرداختم ، همه ی آنها سالم و درست بود و هیچ کم و کاستی نداشت . آنگاه زمان و مکان دیگری را تعیین کرد و گفت : اکنون برو و این اثاث را به کسی بسپار و موقع مقرر به میعادگاه بیا تا تو را به مکه برسانم .
    زمان وعده فرا رسید ، من در محل حاضر شدم . وی نیز آمد و گفت : پشت سرم حرکت کن . او به راه افتاد و من در پی اش قدم برداشتم ، اما هنوز بیش از چند گام نرفته بودم که ناگاه خود را در مکه یافتم .
    در مکه از من جدا شد و هنگام خداحافظی مکانی را تعیین نمود و گفت : بعد از اعمال و مناسک حج به آن جا بیا تا تو را برگردانم اما اهل قافله و دوستانت را که دیدی پرده از این راز برندار و اسرارمان را فاش نساز ، فقط به آنها بگو همراه شخصی از راهی نزدیک تر آمدم .
    بعد از مناسک حج در محلی که قرار گذاشته بودیم حاضر شدم، او نیز به سراغم آمد و به همان کیفیت سابق با طی الارض مرا به کربلا برگرداند. عجیب این است که گرچه موقع رفتن و برگشتن با من صحبت هایی داشت و به نرمی و ملایمت سخن می گفت ولی هرگاه خواستم بپرسم آیا شما همان هالوی اصفهان هستید یا نه ؟ عظمت و هیبتش مانع می شد و بیمی در دلم می افتاد که از طرح این پرسش عاجز می ماندم .
    هنگامی که خواست از من جدا شود گفت : آیا بر تو حق دوستی و محبت دارم ؟
    جواب دادم : بله ، شما درباره ی من نهایت لطف و مرحمت را نمودید .
    گفت : از تو خواسته ای دارم که امیدوارم هر گاه وقتش رسید انجام دهی .
    این جمله را گفت و با من وداع کرد و رفت .
    روزها سپری شد و ایامی گذشت ، سفر ما با تمام خاطرات معجزنما و بهت انگیزش به پایان رسید و سرانجام وارد اصفهان شدیم .
    پس از استراحت کوتاهی دید و بازدیدها شروع شد . نخستین روزی که به بازار رفتم نیز جمعی به دیدارم آمدند، ناگهان دیدم هالو ، همان شخص عالی مقام و صاحب کرامت وارد حجره شد اما همین که خواستم به احترامش برخیزم و به خاطر عظمتی که از او مشاهده کرده بودم اکرامش نمایم با اشاره ممانعت کرد و دستور داد چیزی اظهار نکنم و کسی را از سرش آگاه نسازم . بعد هم یکسره به قهوه خانه رفت و در ردیف دیگران نشست و مانند سایر کشیک چی ها قلیانی کشید و چای خورد .
    وقتی خواست برود نزد من آمد و آهسته زیر گوشم گفت : فلان روز دو ساعت قبل از ظهر مرگم فرا می رسد و از دنیا خواهم رفت، تو در همان ساعت بیا و کفن و دفنم را به عهده بگیر . ضمنا داخل صندوقی که در منزل دارم هشت تومان پول همراه کفنم هست ، کفن را بردار و آن هشت تومان را برای غسل و دفنم خرج کن .
    این سخن را گفت و رفت . من شگفت زده بر جای ماندم و تأثری آمیخته با حیرت در جانم فرو ریخت .
    روزی را که تعیین کرده و از مرگش خبر داده بود همین امروز است . دو ساعت به ظهر مانده در بازار به محل مقرر رفتم و دیدم جان به جان آفرین تسلیم کرده و از دنیا رفته است . چند تا از کشیک چی ها اطرافش جمع شده بودند . به خانه اش رفتم و صندوقی را که نشانی داده بود گشودم ، دیدم کفنی با هشت تومان پول در آن نهاده شده آنها را برداشتم و همان گونه که وصیت کرده بود به انجام کارهایش پرداختم . اکنون هم جنازه اش را تشییع کردم و برای دفنش مهیا شده ام . حال به نظر شما چنین شخصیتی از اولیاء الله نیست ؟ ! آیا مرگ او اندوه و تأثر ندارد و نباید در عزایش اشک ماتم ریخت و سرشک حسرت بارید ؟ !
    در این قضیه که مرحوم شیخ علی اکبر نهاوندی از عالم نامی مرحوم آقاجمال الدین اصفهانی نقل کرده و در کتاب عبقری الحسان ثبت نموده نکات مهم و ارزشمندی وجود دارد که هر یک درسی روشنگر و پیامی بیدارگر و مشعلی فروزان فرا راه زندگی انسان ها است .


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  4. 2 کاربر از پست مفید nasim.h سپاس کرده اند .

    zahra (چهارشنبه ۱۲ مهر ۹۱),دنیای خاموش من (چهارشنبه ۱۲ مهر ۹۱)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •