کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: آنا و آدم مبارز

  1. #1
    مدیر سایت

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ [ ۱۱:۴۸]
    محل سکونت
    Faye Alsmavat and earth
    نوشته ها
    2,286
    امتیاز
    86,338
    سطح
    1
    Points: 86,338, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryTagger First ClassYour first GroupThree FriendsCreated Album pictures
    نوشته های وبلاگ
    1126
    سپاس ها
    487
    سپاس شده 2,941 در 1,277 پست
    حالت من
    Shad

    Post آنا و آدم مبارز

    آنا و آدم مبارز
    آناتمام شب را نخوابید. او همچنان زده بود. در صبح ابتدا پدرش اورا صدازد، آنا بیا! وقت بیدار شدن است. تا ایستگاه راه درازی است آنا رفت لباسهایش را پوشید وزود آمادة رفتن شد. او صبحانه نخورد. اومضطرب بود. او برای دیدن عمه اش به نایرا می رفت. اوبرای اولین بار تنها باقطارمی رفت.آناوپدرشروستا راترک کردندوبه طرف ایستگاه روانه شدند. راه طولانی بود. آنهاظهر به ایستگاه قطار رسیدندبه زودی قطار آمد، آن تقریباً خالی بود.آنا داخل رفت. اووحشت زده بود. آن اولین سفر دور از خانه اش بود.پدرش گفت:عمه ات در نایرا تورا ملاقات خواهد کرد. اکنون آنان دقت کن. با غریبه ها حرف نزن. قطار آغازگر ناگهانی است. آن به سرعت می رود. آناپدرش را تماشا کرد. پدرش را جزئی و جزئی نگاه کرد. سپس او ناپدید شد. سفر قطار خیلی دور ودراز بود.آنا از پنجره بیرون را نگاه کرد. مزرعه ها، درخت ها، دوست ها و حیوان تند گذشتند. بعد از مدتی اواحساس خواب کرد.او خیلی اوآهسته خوابیدبعد،آنا بیدار شد. بیرون تاریک بود.او احساس کوچکی وگم شدن کرد.اواز روستاو پدرش دور بود. درواگن یک مرد با او بود. او چهرة زشت، بزرگ و قوی داشت.موهای او خیلی کوتاه بود.اوبد وخطرناک نگاه کرد.مرد به آنا خندید. اوگفت: سلام. آیا بیدار هستید.بیدارید؟ کجا میروید؟ آنا گفتار پدرش را فراموش نکرد. او چیزی نگفت مردپرسید. آیا شما به پلونا میروید؟ آنا شگفت زده بود گفت: نه، به نایرا می روم! اما ما از نایرا دوساعت گذشته ایم. شما خواب بودید. آنا خواست گریه کند. اوخیلی آرام و ساکت نشست. واگن گرم بود اما آنا احساس سرما کرد. او پرسید: ما از نایرا گذشته ایم؟ مرد گفت: بله، آنا فکر کرد در سفر برگردد به نایرا. هزینه اش چقدر است؟ او پول نداشت. او فکر کرد عمه اش در ایستگاه قطار نایرا است. مرد گفت: نگران نباش من به شما کمک خواهم کرد. اسم شما چیست؟ او گفت:آنا، مرد گفت: اسم من سام است آنا شما می توانید به من اعتماد کنید. آنادوباره به سام نگاه کرد.او خیلی زشت بود. او نشانی بزرگی در صورتش داشت و خطرناک نگاه کرد. اما او به نظر مهربان آمد. آیا او خوب بود یا بد؟ آنا ندانست. قطار شروع به ایستادن کرد. سام بلند شد و از بیرون به پنجره نگاه کرد. آنا یک روزنامه روی صندلی سام دید. پشت متن یک عکس بود. آن عکس سام بود. دربارة عکس یک عنوان بود. این مرد یک مبارز خطرناک است. حالا آنا مطمئن بود. سام یک مرد بد و خطرناک است. او یک مجرم بود. آنا باید مراقب باشد. آنا باید فوراً از او دورشود. سام پنجره را ترک کرد. او گفت: ما الآن به پلونا آمده ایم.با من بمان من می خواهم شمارا کمک کنم. قطار ایستاد. آنا به بیرون از در پرید. او خواست به یک طرف بدود. در خیلی سنگین بود. او نتوانست آنرا باز کند. سام پشت سر او ایستاده بود.سام گفت: من آن را باز میکنم. بلیط شما کجاست؟ این بلیط برای نایرا است. من خوابیده بودم. من از نایرا گذشته ام. من پول ندارم. من پرداخت می کنم. آنا، متشکرم. آنا با من بیا.آنا خواست دورشود اما اواز سام وحشت کرده بود. او خسته وگمشده بود. پلونا شهر بزرگی بود. آنا آنجا هیچ کس را نمی شناخت. سام یک تاکسی را صدا زد. او گفت: آنا را برسان. آنا داخل شد. سام به راننده گفت هتل بوکسر. تاکسی راه دراز را در پیش گرفت.خیابانهای شهر پلونا پهن و شلوغ بودند. آنجا مقدار زیادی ماشین، مغازه و مردم بودند تاکسی به یک خیابان تاریک کوچک رسید و توقف کرد. سام بیرون آمد و پول راننده تاکسی را داد. آنا به پایین خیابان نگاه کرد. سام گفت: آنا بیا. آنا نتوانست دور شود. اوآرام و ضعیف بود. سام قدرتمند وبزرگ بود. اودر هتل سام را دنبال کرد. در هتل محل غذاخوردن ونوشیدن بود.آن خیلی تمیز بوددو مرد مینوشیدندو کارت بازی میکردند.آنها سام رادیدند.یکی از آنها گفت سلام سام. بیا نوشیدنی بنوش. این دختر زیبا چه کسی است؟ سام کت اش را در آوردونشست. اوگفت: سلاک تیف سلام بابز.این آنا است اوگم شده است.مردها به آنا نگاه کردند وخندیدندتیف گفت: او گمشده است؟ بیچاره آنا. سام شما یک مرد خوشبخت هستید. بنوشید.سام به آنا یک صندلی داد. اونشست. او به مردهانگاه کرد.تیف سیبیل داشت.بابزهیچ دندانی در جلو نداشت.آنها به طرفش نگاه کردند.مردها درحال نوشیدن بودند. تیف به آنا یک لیوان داد او گفت: بیا آنامقداری شراب بنوش. آنا لیوان را کنار گذاشت. او فکر کرد،من نباید از چیزی بخورم یا بنوشم. این مردها به من مادة مخدر(دارو) میخواهند بدهندسپس من به خواب بروم.سام خدمتکار را صدا زد. او گفت: مقداری شام بیاور. مقداری غذای داغ بیاور. خدمتکار با غذا آمد.بابز مقداری از غذا را در بشقاب گذاشت و آن را به آنا داد. آن به نظر میرسید که خوب و خوشبو باشد آنا دوباره داروها را فراموش کردوشروع به خوردن نمود. اوسریع خورد و همه چیز را تمام کرد. او قاشق را کنار گذاشت. مردهابه او نگاه می کردندآنها خندیدند. آنا دوباره خیلی ترسید. سام گفت. آنا بیا. شما خسته هستید. شما اکنون باید به تخت خواب بروید. او دستش را گرفت. تیف گفت. سام در اتاقش را قفل کن،مردان بدی در پلونا وجود دارند. شما باید اورا ایمن نگه دارید.بابز خندید.او گفت: شب بخیر آنا. سام آنا را به طبقة بالا و اتاق خواب برد. قلب سریع صدا می زد.سام گفت. آنا شب بخیراو به آنا خندید. نگران نباشید شما اینجا ایمن هستید. آنا چیزی نگفت. سام مهربان به نظر می رسید. اما او روزنامه را فراموش کرد. سام خطرناک بود و دوستانش نیز خطرناک به نظر می رسیدند. او باید فرار میکرد.سام به بیرون از اتاق رفت ودر را بست.او دررا قفل کرد و طبقه پایین رفت آنا بر روی تخت نشست و گریه کرد. در طبقة پایین می نوشیدند و کارت بازی می کردند. آنا صدای آنها را شنیدآنها می خندیدند. بعد از مدتی او خواب رفت آنا بعد بیدار شد. خورشید می درخشید. او از پنچره بیرون را نگاه کرد. خدمتکار بیرون، در خیابان نشسته بود. او سیگار می کشید وروزنامه می خواند. آنا اطراف اتاق را نگاه کرد.آن کثیف بود. آنجا مقداری کاغذ کهنه روی کف اتاق بود. در یک گوشه، یک میز کوچک با مقداری چیزها برروی آن بود. آنا عقیده ای داشت. آنجا روی میز یک خودکار بود. او خودکار را گرفت وقطعه ای کاغذ کف اتاق رابرداشت. او نوشت.او یادداشت را بیرون از پنجره پرت کرد. خدمتکارآن را برداشت اویادداشت را خواند. او به بالا نگاه کرد و آنا رادید. او به آنا خندیدوداخل هتل رفت.آنا صداهایی بیرون از اتاقش شنید. کسی در را قفل کرد. خدمتکار داخل آمد. آنجا در پله ها کسی پشت سر اوبود. آنا فکر کرد او پلیس است. او یک پلیس آورده است او به جلوتر رفت. سام بود که یادداشت او رادردست نگه داشته بود. سام گفت عصر بخیر آنا. شما دیر خوابیده اید. شما باید گرسنه باشید. بیا مقداری غذا بخور. ما به زودی میرویم. خدمتکار به سام خندید.آنا فهمید . خدمتکار نخواست به او کمک کند او وسام دوست بودند. آنا همراه سام و خدمتکار به طبقه پایین رفت. آنها به او مقداری غذا دادنداما او گرسنه نبود. او هیچ چیز نخورد یاننوشید. سام به خیابان رفت. آنا صداهایی شنید.سام با یک مرد در حال صحبت کردن بود.آنها چه قصدی داشتند؟ سام دوباره داخل آمد.اوگفت: آنا بیا ما باید الآن برویم. تاکسی بیرون منتظر است. آنا و سام داخل آن شدند. آنا پرسید: ما کجا میرویم؟ سام به او نگاه کرد.او گفت من بعداً شمارابه پیش عمه تان خواهم برد. من اول یک کار مهمی برای انجان دادن دارم.سام خندید. خنده چهره اش را تغییر داد. او خیلی به زشتی نگاه کرد. به زودی تاکسی توقف کرد. سام و آنا بیرون آمدند. آنها بیرون از یک ساختمان بزرگ بودند. آنجا یک آگهی بیرون ساختمان بود. آنا هم اکنون فهمید. سام یک مبارز بوده است. مبارز خطرناک معنی مبارز خوب داد. سام یک مجرم نبود.آنا داخل ساختمان سام را دنبال کرد. آن راهرو خیلی بزرگ بود. در همه اطرافش صندلی بوددروسط یک میدان بوکس بود.تیف وبابز برای آنها منتظر بودند.سام گفت: آنا اینجا بمان تیف و بابز شمارا بعداً خواهند دید.من الآن باید بروم. تیف و بابز دست سام را تکان دادند. بابز گفت. سام موفق باشید. تیف گفت: شما حتماً برنده خواهید شد.آنا برای اولین بار با سام خندید او گفت. موفق باشی سام. تیف و بابز روی یک صندلی نزدیک میدان بودند. تیف یک طرف اوو بابز طرف دیگر اونشت.آنا به آرامی نشست و منتظر ماند. دومرد با هیجانی صحبت می کردند.تیف گفت: سام برو برای برنده شدن. بابز گفت: البته که او برنده خواهدشد. او بهترین بوکسر در کشور است. آنا گوش دادسام مشهور بود. همه می خواهند او برنده شود. همه او را دوست دارند.بابز گفت: بسیارخوب است. سام یک بوکسر مشهور و مرد خوبی است. تیف گفت:من یک داستان در موردسام می دانم. شب او در تختخواب خوابیده بود. او صدایی از خیابان شنیدوبه بیرون نگاه کرد.یک خانه روی آتش بود. او بیرون دوید. در داخل خانه بچه ای در حال سوختن بود. او داخل رفت و بچه را نجات داد. اما بد آسیب دیده بود.صورت اوسوخته بودواو زخم بدی داشت. بابزگفت: سام بیچاره،به همین خاطر او زشت است. هر دوی آنها خندیدند. آنا به آرامی گوش می داد. او همه چیز را فهمید. او با سام ایمن بود. او احساس تأسف برایش کرد. او از تیف پرسیدآیا مبارزه به زودی شروع میشود؟ تیف گفت: بله آن به رودی شروع خواهد شد. الآن سالن پر از آدم است. پسرها سیگار وشیرینی می فروختند. همه در حال خندیدن و نقل گفتن بودند. داور مسابقه در میدان بود. اکنون شنونده هیجان زده بود. آنها فریاد می زدند. سام! سام! ما سام را می خواهیم. او پیراهن وشلوار و دستکش های بزرگ بوکس را پوشیده بود. او دودستهایش را بالا برد. جمعیت در حال کف زدن بودند. آنها صدا می دند سام! سام! سام! مبارز دیگری بالای میدان آمد .اوخیلی بزرگ و قوی بود. تیف گفت: دنی اینجا بیا. او یک مبارز خوبی بود. آنا نگران بود. بابز گفت: آنا شما نگران نباشید. سام بهترین مبارز در این کشور است. داور مسابقه دو بوکسر را به میدان صدازد. او به آرامی چند دقیقه با آنها صحبت کرد. سپس دنی و سام دستهایشان را تکان دادند. دومبارز گوشه رفتند.منتظر ماندند. زنگ زده شد ومبارزه شروع شد. دنی جوانتر از سام بود اما او یک بوکسر خوب بود. او سریع حرکت کرد. او تلاش کرد به سام ضربه بزند اما سام کنار پرش زد. ماهیچه های سام دراز بودند. او خیلی سریع حرکت کرد. آن وقت، او به دنی ضربة سختی وارد کرد. آنا خیلی هیجان زده بود. دستان او صندلی را محکم نگه داشته بود. آن مبارزه طولانی بود. سام فوراً حرکت کرد. او اغلب دنی را ضربه زد اما دنی زمین نیافتاد. سام تلاش کرد. او بیشتر به آرامی حرکت میکرد. آنا نگران بود. جمعیت صدامی زدند سام!سام! آنا صدا زد سام! سام! بیا سام. بیرون را تماشا کن! تیف و بابز نیز فریاد می زدند. دنی آسیب سختی به صورت سام وارد کرد. خون از بینی سام آمد و تقریباً کلی از چشمان او بسته شد.اما سام متوقف نشداوبه جلو رفت وباتمام قدرت به دنی ضربه زد. دنی افتاد و خوابید داور مسابقه شروع به شمردن کرد. یک . . . دو . . . سه . . . چهار. . . دنی حرکت نکرد.پنج . . . شش . . . هفت . . . دنی تلاش کرد تا بلند شود.او نتوانست. هشت . . . نه . . . ده . . . دنی آرام خوابید مبارزه پایان یافت سام برنده شد. آنا می خندید و کف می زد. آفرین سام! کسی از او آگاه نشد. تیف وبابز. آنا را به اتاق پانسمان بردند. سام در حال استراحت کردن بود. آنا گفت. سلام سام. شما حالب بودید. سام متحیر بود. او گفت سلام آنا. شما الآن فرق می کنید. شما نباید با من گفتگو می کردید. آنا گفت. متأسفم سام. من متوحش بودم. . . سام گفت من می دانم. من بزرگ وزشت هستم وشما متوحش شده بودید. اما من مجرم نیستم. آنا دوباره گفت: متأسفم سام. من وحشت زده بودم. من الآن متوحش نیستم. سام راضی بود . اوگفت: بیا آنا. ما الآن به نایرا می رویم. عمه ات برای تو منتظر است. آنا به تیف و بابز خداحافظی گفت. او با سام داخل تاکسی رفتند. تا نایرا راه درازی بود و آنا از سام سؤالاتی پرسید. آنها صحبت کردندو گفت و گو کردندوحرف زدند. آنها در شب به نایرا رسیدند. تاریک بود. سام نایرا را می شناخت. او فوراً خانة عمه آنا را پیدا کرد. در باز شد عمة آنا جلوی در ایستاده بود. او گریه می کرد. او گفت: او . . . آنا . . . آنا خدارا شکر شما بالاخره تشریف آورید. سپس او سام رادید. او با وحشت نگاه کرد. صورتش بریده شده بودو عضلات او بعد از مبارزه کرفته شده بود. او گفت آنا این مرد کیست؟ آنا گفت:عمه عصبانی نباشیداین سام است. من در قطار خوابیده بودم. من از ایستگاه نایرا رد شده بودم. سام به من کمک کرد. او مرا به هتل برد. او مرا با تاکسی به نایرا آورد. عمة آنا دوباره به سام نگاه کرد.او گفت چند دقیقه منتظر باشیداو به داخل رفت. او با یک روزنامه برگشت عکس سام پشت متن بود. او گفت: آیا شماسام بوکسر هستید؟ سام گفت: بله من هستم. عمه آن خوشحال شد. سام مشهور بود. او یک مرد بزرگی بود. همه او را می شناختند او گفت : سام بیا داخل. لطفاًبنشن. آیا شما چای می خورید؟ آنا به عمه اش وسام روی صندلی نشستند. او چیزی نگفت. او خیلی احساس خوشحالی می کرد. عمة آنا از سام چند تا سؤال پرسید. او خیلی خندید. او سام را دوست داشت. برای رفتن سام دیر بود. سام گفت: آنا من باید الآن بروم. آیا می توانم دوباره بیایم وشمارا ببینم. آنا گفت : بله. او به سام خندید.
    ویرایش توسط وکیل : سه شنبه ۲۷ تیر ۹۱ در ساعت ۱۹:۳۹ دلیل: فونت استفاده شده خوانایی خوبی نداشت به همین جهت فونت مطلب تغییر کرد.

  2. 3 کاربر از پست مفید DayaN سپاس کرده اند .

    mahdi (پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۱),خطیره (جمعه ۰۶ مرداد ۹۱),دنیای خاموش من (چهارشنبه ۲۸ تیر ۹۱)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •