هنگ کردم قاطی ام خیلی خفن
گیج و داغونم ، امان از دست من
وضع خواب و خوردنم خیلی بد است
مادرم از دست من جان بر لب است
قد گنجشک است نان و آب من
یک مکافاتی است تایم خواب من
وقت خوابِ مادرم ، آسوده ام
وقت بیداریش ، خواب آلوده ام
گاه هستم چاکر و ممنون دوست
گاه اما تشنه ام بر خون دوست
گه گداری حال و روز من خوش است
گه گداری افـــتضاح و ناخـــوش است
بغض و کینه در دل من نیست ، نه!
جز وفـــــا در باطن من نیست ، نه!
گرچه گاهی نیست در من حوصله
یا که دارم از همـــه دنیـــا گِلــــــه
شاید این دل بی قرارم می کند
طاقتم برده ، خمـــــارم می کند
بی قراری های دل دست من است؟
حق این تنها ، ملامت کــردن است؟
هر که از دست دلم رنجیده است
گر ببخشد ، همچو نور دیده است
خاک پای دوستانم ، الغــــرض
جایشان بر دیدگانم ، الغــــرض