کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: اولين سفر دريايي من

  1. #1
    مدیر سایت

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ [ ۱۱:۴۸]
    محل سکونت
    Faye Alsmavat and earth
    نوشته ها
    2,286
    امتیاز
    86,338
    سطح
    1
    Points: 86,338, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Created Blog entryTagger First ClassYour first GroupThree FriendsCreated Album pictures
    نوشته های وبلاگ
    1126
    سپاس ها
    487
    سپاس شده 2,941 در 1,277 پست
    حالت من
    Shad

    Post اولين سفر دريايي من

    اولين سفر دريايي من

    قبل از اينكه داستانم را شروع كنم ،دوست دارم كمي در مورد خودم بگويم .در سال 1632 در شهر يورك در شمال انگلستان بدنيا آمدم .پدرم آلماني بود ،اما براي زندگي و كار به انگلستان آمد .به زودي با مادرم كه انگليسي بود ازدواج كرد .نام خانوادگي اش رانيسون بود ،بنابراين وقتي كه به دنيا آمدم بعد از او مرا رابينسون صدا زدند .پدرم كارش خوب بود و من به مدسه ي خوبي رفتم .از من خواست كه كاري خوب و زندگي آرام و راحتي بدست بياورم .اما آن را نمي خواستم .ماجرايي و زندگي مهيجي را مي خواستم به مادر پدرم گفتم : مي خواهم يك ملوان شوم و به دريا بروم آنها به خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بودند .مادرم گفت :لطفاً نرو.تو خوشحال نمي شوي ،نمي داني .ملوان ها زندگي مشكل و خطرناكي دارند .چون اورا دوست داشتم و ناراحت بود ،سعي كردم دريا را فراموش كنم .ولي نمي توانستم فراموش كنم ،يك سال بعددوستي را در شهرستان ديدم .پدرش يك كشتي داشت و دوستم گفت : فردا به لندن حركت مي كنيم .چرا با ما نمي آيي ؟
    و بنابراين در سپتامبر 1651 به عرشه ي كشتي رفتم و روز بعد به لندن حركت كرديم .اما چند روز بعد آنجا باد محكمي بود .دريا نا آرام و خطرناك بود و كشتي بالا و پايين مي رفت خيلي ناخوش و هراسان بودم فرياد زدم اوه ، نمي خواهم بميرم !مي خواهم زنده بمانم ،اگر زنده بمانم به خانه مي روم و هرگز به دريا نمي آيم روز بعد باد متوقف شد و دريا دوباره آرام و زيبا بود .*دوستم خنديد .چه احساسي داري ؟باد خيلي بدي نبود فرياد زدم چي !طوفان وحشتناكي بود .دوستم جواب داد :اوه ،طوفان نبود فقط يك باد كوچك بود .آن را فراموش كن .بيا يك نوشيدني بنوشيم .بعد از نوشيدن مقداري نوشيدني با دوستم .حالم بهتر شد .خطر را فراموش كردم و تصميم گرفتم به خانه نروم. نمي خواستم دوستان و خانواده ام به من بخندند .مدتي در لندن ماندم ،اما هنوز مي خواستم به دريا بروم .بنابراين وقتي كه كاپيتان يك كشتي از من تقاضا كرد كه با او به گويني در آفريقا بروم قبول كردم .بنابراين براي دفعه دوم به دريا رفتم كشتي خوبي بود و در اول همه چيز خوب پيش رفت .اما دوباره حالم بد شد .سپس وقتي كه نزديك جزيره هاي كاناري بوديم ،يك كشتي دزد دريايي تركيه اي به طرف ما آمد .آنها در آن زمان در دزدي كردن در دريا معروف بودند .جنگ سخت و طولاني اي بود ،اما وقتي تمام كه تمام شد ،ما وكشتي زنداني بوديم ،كاپيتان كاپيتان تركيه اي و مردهايش ما را به ساحلي در ماراكو بردند .آنها مي خواستند ما را در بازارهاي آنجا به بردگي بفروشند .اما در آخر كاپيتان تركيه اي تصميم گرفت كه مرا براي خودش نگه دارد و مرا با خودش به خانه برد .اين يك تغيير غير منتظره و وحشتناك در زندگيم بود .اكنون يك برده بودم و كاپيتان تركيه اي صاحبم بود .

    پياده شدن در ساحل آفريقا


    دو سال طولاني به عنوان يك برده زندگي كردم در خانه و باغ كار كردم و هر روز براي فرار نقشه مي شكيدم ،اما هرگز ممكن نبود .در مورد آن روز و شب فكر كردم .صاحبم دوست داشت با قايق كوچكش به ماهيگيري برود و هميشه مرا با خودش مي برد .يك مرد به نام موالي و يك پسر جوان همراه ما مي آمدند روزي سرورم به ما گفت: فردا تعدادي از دوستانم مي خواهند به ماهيگيري بروند.قايق را آماده كنيد .بنابراين مقداري غذا و نوشيدني در قايق گذاشتيم و صبح بعد منتظر آقا و دوستانش مانديم .اما وقتي كه رسيد تنها بود .به من گفت :دوستانم نمي خواهند امروز به ماهيگيري بروند .اما تو با با موالي و پسر برو و براي شام امشبمان چند تا ماهي بگير .به آرامي گفتم بله آقا ،اما درونم هيجان بود .به خودم گفتم ،شايد اكنون بتوانم فرار كنم .سرورم پيش دوستانش برگشت و قايق را به دريا برديم .
    مدتي ماهيگيري كرديم .سپس با دقت پشت سر موالي حركت كردم و او را به داخل آب انداختم .فرياد زدم ،شنا كن !به ساحل شنا كن .سرورم دوست داشت به پرنده هاي دريايي تير اندازي كند بنابراين تفنگهايي در قايق بودند .فوراً يكي را برداشتم موالي در حال شنا كردن به طرف قايق بود به طرف او داد زدم :به ساحل برگرد ،تا آنجا مي تواني شنا كني –
    خيلي دور نيست .نمي خواهم آسيبي به تو برسد .اما اگر نزديك قايق بيايي شليك مي كنم ،موالي با سرعت به ساحل برگشت سپس به پسر گفتم :اكسيوري ،اگر به من كمك كني برايت دوست خوبي مي شوم .اگر به من كمك نكني تو را هم به دريا مي اندازم .اما اكسيوري كمك به من خوشحال بود فرياد زد ،مي خواهم با تو به همه جاي جهان بروم ،مي خواستم به جزيره هاي كانادي بروم .اما از خيلي دور شدن از ساحل هراسان بودم .آن فقط يك كشتي كوچك بود .بنابراين چند روزي به جنوب حركت كرديم .آب كمي داشتيم و آنجا كشوري خطرناك با تعداد زيادي حيوانات وحشي بود .هراسان بوديم اما اغلب براي به دست آوردن آب بيشتر بايد به ساحل مي رفتيم .يكبار براي شليك به حيواني وحشي از تفنگي استفاده كردم .نمي شناختم آن حيوان چه بود .اما غذاي خوبي بود .ده يا دوازده روز به سمت جنوب حركت كرديم در ساحل آفريقا پياده شديم سپس يك روز در ساحل مردمي را ديديم –عجيب بود ،مردم وحشي اي كه نگاه دوستانه اي نداشتند .غذاي كمي داشتيم و واقعاً كمك نياز داشتيم .ترسيده بوديم اما بايد به ساحل مي رفتيم .اول آنها هم از ما هراسان بودند .شايد انسان هاي سفيد به اينجا نيامده بودند .البته به زبان آنها صحبت نمي كرديم .بنابراين از دست ها و صورتمان براي اينكه نشان دهيم كه ما گرسنه هستيم استفاده كرديم.براي ما غذا آوردنداما فوراً دور شدند. غذا را به كشتي مان برديم و آنها ما را نگاه مي كردند سعي كردم از آنها تشكر كنم.اما چيزي براي دادن به آنها نداشتم در آن هنگام دو تا گربه وحشي بزرگ ار كوه ها به ساحل آمدند.فكر كردم كه پلنگ هستند .مردم از اين دو گربه ترسيده بودند و زنها فرياد مي زدند فوراً تفنگي برداشتم و يكي از حيوان ها را زدم. گربه وحشي دوم به داخل كوهها دويد.تفنگها براي اين مردم آفريقايي چيز جديدي بودند از صداي بلند ودود ترسيده بودند . اما از كشته شدن گربه وحشي خوشحال بودند گوشت حيوان مرده را به آنها دادم و آنها غذا و آب بيشتري به ما دادند. اكنون غذا و آب زياد ي داشتم و حركت كرديم.يازده روز بعد نزديك جزيره هاي كيپ ورد آمديم. توانستم انها را ببينم .اما نزديكتر بروم چون باد نبود . منتظر مانديم . ناگهان اكسيوري گفت: نگاه كن كشتي!حق با بود. داد و فرياد زديم و تا جايي كه امكان داشت قايقمان را پيش برديم.اما كشتي ما را نديد.سپس تفنگ هايي را كه دود زيادي درست مي كردند به ياد اوردم.چند دقيقه بعد كشتي ما را ديد و برگشت.وقتي كه بر روي كشتي بوديم كاپيتان پرتقالي به داستانم گوش كرد. در حال رفتن به برزيل بود و قبول كرد كه به ما كمك كند.اما چيزي براي كشتي اش نخواست. وقتي كه سعي كردم به او پول بدهم او قبول نكرد.شايد،روزي وقتي كه به ان نياز داشتم كسي به من كمك بكند. اما براي قايقم و همچنين اكسيوري به من پول داد.در اول،نمي خواستم اكسيوري را به عنوان برده بعد از همه آن خطر هاي ماجر اجويي ها يمان بفروشم. اما اكسيوري از رفتن با كاپيتان خوشحال بود و كاپيتان هم مرد خوبي بود.گفت: ده سال بعد اكسيوري مي تواند آزاد باشد.سه هفته بعد به برزيل رسيديم .از كاپيتان و اكسيوري خداحافظي كردم و كشتي را ترك كردم و رفتم و زندگي جديدي را شروع كردم .

    طوفان و كشتي شكستگي


    در برزيل ماندم و چند سال سخت كار كردم .تا وقتي كه ثروتمند شدم ... اما خسته كننده بود يك روز تعدادي از دوستانم پيش من آمدند و گفتند :براي انجام تجارت در حال رفتن به آفريقا هستيم .چرا با ما نمي آيي .مي خواهم بعد ازين مسافرت همگي پولدار شويم .چقدر احمق بودم !من يك زندگي آسان و راحتي در برزيل داشتم ،اما قبول كردم .بنابراين دوباره در سال 1659 به دريا رفتم .در اول همه چيز به خوبي پيش رفت .اما آنجا طوفاني وحشتناك آمد .دوازده روز باد و باران متوقف نشد .سه مرد در دريا گم كرديم و به زودي كشتي سوراخ شد .به خودم گفتم همه در هر حال مرده هستيم .يك روز صبح ملواني سرزميني را ديد ولي دقيقه اي بعد كشتي مان با شن هايي كه در كف دريا بود اصابت كرد .كشتي نتوانست حركت كند و ما واقعاً در معرض خطر بوديم دريا در حال شكستن تكه هاي كشتي بود و زمان كمي داشتيم .به سرعت يك قايق در دريا گذاشتيم و حركت كرديم ولي دريا نا آرام بود و قايق كوچكمان نتوانست در آن آب وحشي دوام بياورد .نيم ساعت بعد درياي عصباني برگشت و قايقمان را از اين رو به آن رو كرد و همه در آب بوديم .اطرافمان را نگاه كردم .اما كسي را نديدم .تنها بردم آن روز را خوشحال بودم چون دريا مرا به ساحل برده بود ونتوانستم زمين را ببينم فقط كوههاي آب كه در اطرافمان بود .ناگهان زمين را زير پاهايم احساس كردم . موج ها ي ديگر آب مرا به ساحل هل دادند و مرا بر روي شن هاي خيس انداختند .اولش از زنده ماندن خيلي متشكر بودم .به آرامي پاهايم را گرفتم و به بالاتر از ساحل رفتم .از آنجا دريا را نگاه كردم .توانستم كشتي مان را ببينم ،اما شكسته بود و نزديكش كسي در آب نبود .همه دوستانم مرده بودند .من زنده بودم اما در كشوري عجيب و وحشي ،بدون غذا ،آب و تفنگ –تاريك بود و خسته بودم .از خوابيدن در ساحل هراسان بودم .شايد حيوانات وحشي آنجا بودند .بنابراين داخل درختي رفتم و همه شب را آنجا ماندم .

    زندگي جديد دريك جزيره


    روز شد ،دريا دوباره آرام بود .به دنبال كشتي مان گشتيم ،تعجب كردم ،هنوز آنجا بود .به خودم گفتم : فكر كنم بتوانم تا آنجا شنا كنم.به دريا رفتم و مدتي بعد در حال شنا كردن اطراف كشتي بودم .اما چگونه مي توانستم داخل شوم ؟در آخر از تويي سوراخي شدم اما آسان نبود .در كشتي آب زيادي بود اما شن هاي كف دريا كشتي را در جايي نگه داشته بود .پشت كشتي بيرون از آب بود .خيلي ممنون بودم چون همه غذاهاي كشتي آنجا بود .خيلي گرسنه بودم بنابراين فوراً چيزهايي خوردم سپس تصميم گرفتم كه مقداري كه مقداري از آن را به ساحل ببرم .اما چگونه مي توانستم به آنجا ببرم ؟ اطراف كشتي را نگاه كردم بعد از چند دقيقه تكه هاي درازي از چوب پيدا كردم .آنها را با طناب به هم گره زدم چيزهايي را كه مي خواستم از كشتي برداشتم .جعبه اي بزرگ از غذا برنج و گوشت نمك زده خشك كشتي بود .همچنين چاقوهاي محكم و ابزارهاي ديگر ،بادبان هاي كشتي و طناب ها ،كاغذ ،خودكار ،كتاب ،هفت تا تفنگ برداشتم .حالا به بادباني ك.چك احتياج داشتم و سپس آماده بودم به آرامي و با دقت به ساحل برگشتم .نگه داري وسايلم از افتادم در دريا شكل بود .اما در آخر همه چيز را به ساحل بردم .حالا جايي براي نگه داشتن وسايلم نياز داشتم چند تا كوه اطرافم بودند .تصميم گرفتم كه خانه كوچكي در يكي از آنها بسازم به نوك بلندترين كوه رفتم و پايين را نگاه كردم خيلي ناراحت بودم چون ديدم كه در جزيره اي هستم .دو جزيره كوچكتر از چند مايل و بعد آن فقط دريا بود .فقط دريا ،مايل بعد از مايل بعد از مايل ،دقيقه اي بعد غار كوچكي در طرفي از كوهي پيدا كردم .جلوي آن جاي خوبي براي درست كردن خانه بود .بنابراين آن را آشپز خانه ام ناميدم .آن شب در خانه ي جديدم به خواب رفتم .روز بعد در مورد امكان وجود خطر در جزيره فكر كردم .شايد در جزيره ام حيوانات و مردم وحشي وجود دارد ؟ نمي دانستم ولي خيلي ترسيده بودم .تصميم گرفتم نرده محكمي بسازم .درختان جوان را بريدم و در يك نيم دايره جلوي خيمه ام درزمين گذاشتم . از مقدار زيادي طناب استفاده كردم و در پايان نرده ام محكم تر از ديوار سنگي بود .هيچ كس نمي توانست از رويش يا اطرافش بگذرد .ساختن خيمه و درست كردن نرده كار سختي است .براي كمك ابزار زيادي احتياج داشتم .بنابراين تصميم گرفتم كه به پشت كشتي بروم و چيزهاي زيادي بياورم .دوازده دفعه به پشت رفتم اما بعد از دوازدهمين ديدار آنجا طوفان وحشتناكي آمد .صبح بود وقتي دريا را نگاه كردم ،كشتي آنجا نبود .وقتي آن را ديدم خيلي ناراحت شدم و از خودم پرسيدم ،چرا من زنده ام و همه دوستانم مرده اند ؟ آيا در جزيره تنها بودن دوست خواهم ماند ؟ چطوري از آن فرار كنم ؟ سپس به خودم گفتم كه خوش شانسم كه زنده مانده م .خوش شانسم كه غذا و ابزار دارم و خوش شانسم كه جوان و قوي هستم .اما نمي دانستم كه جزيره ام از جزاير آمريكاي جنوبي است .كشتي ها اغلب به اين جزيره نمي آمدند و به خودم گفتم : مدت زيادي در اين جزيره هستم .بنابراين در تكه ي بزرگي از چوب اين كلمات را برش زدم ،« من در سي ام سپتامبر 1659 به اينجا آمدم » بعد آن تصميم را گرفتم كه براي هر روز برش بزنم .

    آموختن تنها زندگي كردن


    هنوز چيزهاي زيادي احتياج داشتم .گفتم « خوبه » بايد آنها را بسازم .بنابراين هر روز كار كردم .اول از همه خواستم غارم را بزرگتر كنم .سنگ از فغار بيرون بردم و بعد كار كردن سخت در روزهاي طولاني ،غار بزرگي در سمتي از كوه داشتم سپس تصميم گرفتيم يك ميز و صندلي بسازم آن كار بعدي من بود .بايد مدت طولاني روي آنها كار مي كردم همچنين خواستم جايي براي گذاشتن غذايم و همه ابزار و تفنگهايم بسازم .اما هد دفعه تكه اي از چوب مي خواستم كه بايستي درختي را مي بريدم .آن كار طولاني ،آرام و مشكل بود و در طي ماه بعد مهارت با ابزار را ياد گرفتم .عجله اي نبود .وقت زيادي داشتم .
    هر روز بيرون مي رفتم و هميشه تفنگم را با خودم بر مي داشتم . گاهي حيواني وحشي مي كشتم و سپس گوشت براي خوردن داشتم .وقتي تاريك مي شد بايستي مي خوابيدم چون چراغ نداشتم .نمي توانستم بخوانم يا بنويسم چون نمي توانستم ببينم .مدتي طولاني نمي دانستم چكار كنم .اما در آخر ياد گرفتم از چربي حيوانات مرده براي ساختن چراغ استفاده كنم هواي جزيره ام معمولاً خيلي گرم بود و اغلب طوفان و باران سنگيني بود .ژوئن بعدي همه مدت را باران باريد و خيلي وقتها نمي توانستم بيرون بروم .چند هفته مريض بودم ،اما به آرامي ،بهتر شدم .سپس قوي تر شدم و دوباره بيرون رفتن را شروع كردم .دفعه اول حيواني وحشي كشتم و دفعه دوم لاكپشت بزرگي گير انداختم .قبل از ديدن طرف ديگر جزيره ده ماه در آن بودم .در طول آن ماهها در غارم و خانه ام و نرده ام سخت كار كردم .حالا براي پيدا كردن جاي بيشتري از بقيه جزيره آماده بودم .اول به طرف رودخانه ي كوچكي رفتم آنجا زمين باز و بدون درختي بود بعد به جايي كه درختاني با ميوه هاي مختلف زيادي داشت آمدم .تصميم گرفتم كه ميوه هاي زيادي بچينم و :براي خشك شدن مدتي جلوي آفتاب بگذارم سپس مي توانستم ماههاي طولاني آنها را نگه دارم .آن شب براي دفعه در درختي خوابيدم و روز بعد به سفرم رفتم. به زودي به جاي باز و در كوهها آمدم .در جلوي من همه چيز سبز بودند و گلها همه جا بودند .پرنده ها و حيوانات مختلف زيادي بودند ديدم كه خانه ام در دورترين سمت جزيره است ،اما نمي خواستم از آنجا بروم اكنون آن خانه ام بود .سه روز دور ماندم و سپس به خانه آمدم .اما اغلب به سمت ديگر سبز تر جزيره بر مي گشتم .بنابراين زندگيم سپري شد .هر ماه چيزهاي جديدي براي انجام دادن و درست كردن ياد مي گرفتم .اما دردسر و مشكل داشتم . يكبار آنجا طوفاني وحشتناك با باراني سنگين بود .پشت بام غارم به داخل افتاد و نزديك بود مرا بكشد !بايد دوباره آن را با تكه هاي چوب مي ساختم .حالا غذاي زيادي داشتم .آن را زير آتش مي پختم يا در جلوي خورشيد خشك مي كردم بنابراين هميشه در طول ماههاي باراني كه نمي توانستم با تفنگي بيرون بروم گوشت داشتم .ياد گرفتم كه طرف براي نگه داشتن غذا بسازم اما مي خواستم ظرف هاي محكم و سختي بسازم ظرفي كه در آتش نشكند .مدتي زيادي تلاش كردم اما نتوانستم. يك روز خوشيخت بودم توانستم ظرف هاي جديدي درست كنم .آنها را در آتش خيلي داغ گذاشتم .تغيير رنگ دادند اما نشكستند چند ساعت آنها را ترك كردم و سپس دوباره سرد شدند .فهميدم كه آنها سخت و محكم هستند .آن شب خيلي خوشحال بودم .براي اولين دفعه در جزيره آب داغ داشتم همچنين نان داشتم .خوشبختي بود .روزي كيف كوچكي پيدا كردم .از آن در كشتي براي نگه داشتن غذاي جوجه استفاده مي كرديم .هنوز مقداري غذا در آن بود .مقداري از آن را بر روي زمين ريختم .يك ماه بعد چيزهاي سبز روشن آنجا ديدم و بعد از شش ماه مزرعه اي كوچك از ذرت داشتم .خيلي هيجان زده بودم .شايد ،حالا مي توانستم نان را درست كنم .گفتن آسان بود ،اما انجام دادن سخت بود .درست كردن نان از ذرت كار زيادي است .مردم زيادي نان مي خوردند اما چه تعداد از مردم مي توانند از زميني ذرت تهيه كنند و بدون كمك نان درست كنند .بايد چيزهاي جديد زيادي ياد مي گرفتم و يك سال طول كشيد قبل از اينكه اولين نانم را درست كنم و بخورم .در طي همه اين مدت از فكر كردن در مورد فرار بازماندم .سپس به طرف ديگر جزيره سفر كردم ،مي توانستم جزيره هاي ديگر را ببينم و به خودم گفتم شايد با قايقي بتوانم به آنجا بروم .شايد روزي به انگلستان برگردم .بنابراين تصميم گرفتم كه قايقي بسازم درخت بزرگي بريدم در آن سوراخي درست كردم كار سختي بود اما شش ماه بعد قايق خوبي داشتم .بعداً بايد آن را به دريا مي انداختم .چقدر احمق بودم! چرا قبل از اينكه كار را شروع كنم فكر نكردم ؟البته :قايق خيلي سنگين بود .نتوانستم آن را حركت دهم ! هل دادم و كشيدم و خيلي تلاش كردم ،اما حركت نكرد .بعد از مدت زيادي ناراحت بودم آن در چهارمين سالم در جزيره رخ داد .در ششمين سال قايق كوچكتري ساختم اما با آن براي فرار تلاش نكردم .قايق براي سفري طولاني كوچك بود نمي خواستم در دريا بميرم .حالا جزيره خانه ام بود .نه زندانم ،از زنده بودنم خوشحال بودم .يك يا دو سال بعد قايقي ديگر در سمت ديگر جزيره درست كردم .همچنين خانه ي ديگري آنجا درست كردم بنابراين دو خانه داشتم هنوز زندگيم از صبح تا شب پر مشغله بود .هميشه چيزهايي براي درست كردن يا انجام دادن داشتم ياد گرفتم لباس هاي جديدي از پوست حيوانات درست كنم .درست است آنها خيلي عجيب مراقبت مي كردند اما مرا در باران خشك نگه مي داشتند .غذا و ابزارها و همچنين بزها رادر خانه هايم نگه داشتم .بزهاي زيادي در جزيره بود و زمين هايي با نرده هاي بلند براي نگه داشتن آنها درست كردم .ياد گرفتند كه از من غذا بگيرند و بزودي هر روز شير براي نوشيدن داشتم و سال هاي زيادي سپري شد .

    يك رده پا


    سپس يك سال چيزهاي عجيب و وحشتناك رخ داد .اغلب در ساحل قدم مي زدم يك روز چيزي در نوشتن ديدم .جلو رفتم تا با دقت بيشتري نگاه كنم و ناگهان با تعجب ايستادم رده پايي بود –رده پاي يك مرد !رده پاي چه كسي مي تواند باشد ؟ ترسيده بودم، اطرافم را نگاه كردم .گوش كردم .منتظر ماندم هيچي .بيشتر و بيشتر ترسيدم .شايد اين مرد يكي از آن مردم وحشي كه مردم ديگر را مي كشتند و مي خوردند بود ! همه جا را نگاه كردم ،اما كسي ورده پاي ديگري نبود .برگشتم و با عجله به خانه آمدم .به خودم گفتم :كسي در جزيره ام وجود دارد .شايد در مورد من ميداند ... شايد حالا از پشت درختي در حال نگاه كردن من است ... شايد مي خواست مرا بكشد .آن شب نتوانستم بخوابم .روز بعد همه تفنگهايم را آماده كردم .چوب هاي بيشتر و درختان جوان اطراف خانه ام گذاشتم حالا كسي نمي توانست مرا ببيند .اما لبعد از پانزده سال تنهايي در جزيره هراسان بودم وسه روز غارم را ترك نكردم .در آخر ،براي دوشيدن شير بزهايم بيرون رفتم .اما و سال هراسان بودم .نزديك خانه ام ماندم و هرگز از تفنگم استفاده نكردم چون نمي خواستم سر وصدا ايجاد كنم نمي توانستم رده پا را فراموش كنم اما چيز زيادي نديدم و نشنيدم و به آرامي احساس شادي پيدا كردم .يك روز در سال بعد ،در سمت جنوب جزيره بودم .از آنجا توانستم جزيره هاي ديگر و قايقي را بيرون دريا ببينم .فكر كردم اگر قايقي داشتيد آمدن به اين جزيره آسان بود .شايد آن توضيحات رده پا آن ديداري از يكي از جزاير ديگر بود .دوباره قدم زدن در اطراف جزيره را آغاز كردم .و براي خودم خانه سومي ساختم .آن جايي سري در غار بود .به خودم گفتم هيچ مرد وحشي نمي تواند آن را پيدا كند .سپس يك سال چيزي اتفاق افتاد كه هرگز نتوانستم فراموش كنم .دوباره در سمت جنوب جزيره در حال قدم زدن در ساحل بودم .ناگهان چيزي ديدم كه حالم را به هم زد .آنجا سرها ،بازوها ،پاها و جاهاي ديگر بدن هاي مرده ها همه جا بود .دقيقه اي نتوانستم تصور كنم و سپس درك كردم .مدتها در جزيره هاي ديگر بين مردهاي وحشي جنگ بود سپس آنها با زندانيهايشان براي كشتن و پختن و خوردن آنها به جزيره ام آمدند .به آرامي به خانه رفتم ،اما خيلي عصباني بودم .چگونه مردم مي توانند اين كار را انجام دهند ؟ ماههاي زيادي با دقت دودآتش ها را نگاه كردم ،اما چيزي نديدم .به طريق مردهاي وحشي آمدند و رفتند و هرگز آنها را نديدم .عصباني و هراسان بودم مي خواستم به همه آنها تير اندازي كنم اما من تنها بودم و آنها زياد بودند به خودم گفتم :شايد بتوانم به دو يا سه تا تير اندازي كنم اما سپس آنها مرا خواهند كشت .سپس يك روز صبح در بيست وسومين سالم در جزيره در زمينم بودم و دود آتش را ديدم .به سرعت براي تماشا به بالاي كوه فتم .نه مرد اطراف آتش بودند در حال پختن غذاي وحشتناكشان بودند .سپس مردهاي وحشي رقصيدند و آواز و فرياد كشيدند .دو ساعت اين طوري بود و سپس توي قايقهايشان رفتند و حركت كردند به ساحل رفتم و خون مردهاي مرده را بر روي شن ديدم .با عصبانيت گفتم :دفعه بعد كه آمدند آنها را مي كشم .*دو سال بدون تفنگم هيج جا نرفتم .احساس غريبي ترس ،شب هاي بي خوابي زيادي داشتم .يك شب طوفاني بدي بود .فكر كردم صداي تفنگها را از دريا شنيدم وصبح بعد بيرون را نگاه كردم و كشتي ديدم .در طرفي مانده بود كه از ساحل دور نبود .به سرعت قايق كوچكم را در آب گذاشتم و به طرف آن حركت كردم .دو مرد مرده در كشتي بودند و كسي زنده نبود .بدنهاي ملوان هاي ديگر در دريا گمشده بودند .تعدادي لباس و ابزار و همچنين جعبه اي از طلاي اسپانيايي و پول نقد برداشتم .حالا ثروتمند ،اما به چه درد من مي خورد ؟ هيچي نمي توانستم با آن بخرم مردم رمي خواستم دوستي ،كسي كه با او حرف بزنم .كسي كه به فرار از جزيره ام به من كمك كند .يك روز صبح بلند شدم و نقشه اي كشيدم ،با خودم گفتم ,يكي از زنداني هاي مردهاي وحشي را خواهم گرفت .او از زنده ماندن خوشحال شد و شايد مرا در فرار كردن كمك كند .روز و شب نگهباني نگهباني دادم اما يك سال و نيم آنجا قايقي نبود سپس روزي پنج قايق آمدند .سي مرد بودند و دو زنداني داشتند .آتششان را بر روي شن درست كردند و به دور آن رقصيدند .سپس يكي از زنداني ها را كشتند و غذاي وحشتناكشان را پختند. زنداني دوم زير درخت ها با مردم كه به اونگاه مي كردند منتظر بود .ناگهان زنداني برگشت و فرار كرد .دو مرد به دنبال او فرار كردند اما مردهاي وحشي دور آتش مشغول بودند و نديدند كه چه چيزي اتفاق افتاد وزنداني شبيه بزي وحشي دويد و به زودي ديدم كه نزديك پايين كوهم آمد .به سرعت توانستم به پايين كوه برسم و از درخت ها بين زنداني و دو مرد وحشي پريدم .با قنداق چوبي تفنگم مرد اول را زدم و افتاد اما بايد به مرد دوم تير اندازي مي كردم .زنداني بيچاره حركت نكرد .از صداي تفنگم ترسيده بود .او را صدا زدم و سعي كردم كه به او نشان دهم كه دوست هستم به آرامي نزديكم حركت كرد اما وقتي كه مرد وحشي اول سعي كرد از زمين بلند شود .زنداني حرف زد و فهميدم كه شمشيرم را مي خواهد .چقدر خوشحال شدم كه دوباره كلمه ها را شنيدم ! شمشيرم را به او دادم و يكباره سر دشمنش را بريد .با عجله ،بدن هاي مرده را زير برگ ها پنهان كرديم و فورا ً ترك كرديم .زنداني را به غار سري ام كه در طرف ديگر جزيره بود بردم و نوشيدني و غذا به او دادم .بعد از آن ،خوابيد ،جوان خوب ،بيست و پنج ساله ،قد بلند و خوش تيپ با صورتي مهربان و تبسمي زيبا بود .او پوستس قهوه اي موهاي سياه ،چشمان روشن و دندان هاي محكمي داشت وتصميم گرفتم كه او را من فرايدي صدا بزنم .چون در جمعه او را ديدم .وقتي كه صبح بيدار شد .به طرفم دويد در حال دوشيدن بزهايم در زمين بودم و خودش را بر روي زمين انداخت و سرش را نزديك پاهايم گذاشت .فهميدم كه مي خواهد از من تشكر كند سعي كردم به او نشان دهم كه دوستش هستم. انگليس صحبت كردن را به درس ددم و به زودي توانست نامش ،آقا بله ونه را بگويد .چقدر شنيدن صداي دوباره مرد خوب بود . بعد از آن روز به خانه ي اولم بر گشتم .با دقت به ساحل رفتيم اما قايق ها و مردهاي وحشي آنجا نبودند .فقط خون و استخوان زيرش بودند .حالم بد شد اما فرايدي مي خواست تكه هاي بدن هاي مردها را كه هنوز روي زمين بود بخورد .به او نشان دادم كه اين كار برايم وحشتناك است و او فهميد .سپس به خانه ام رفتيم ،تعدادي شلوار به او دادم و براي او كت و كلاه درست كردم .لباس هاي جديدش را خيلي دوست داشت .خيمه ي كوچكي براي خوابش درست كردم اما چند هفته اي تفنگم را با خودم به رختخواب مي بردم .شايد فرايدي هنوز مردي وحشي بود و بخواهد مرا در شب بكشد .اول فرايدي از تفنگم ترسيده بود .گاهي به من مي گفت و مي پرسيد كه آن مرا نمي كشد .فرايدي آموزنده خوبي بود و انگليسيش روز به وروز بهتر شد .او در كار بزها و كار كردن در مزرعه ذرت به من كمك كرد و به زودي دوستاني خوب بوديم .از درس دادن به او و بيشتر از همه از داشتن دوستي براي صحبت كردن لذت مي بردم .اين شادترين لحظه از همه سالهايم جزيره بود .فرايدي و من با هم با خوشحالي سه سال زندگي كرديم .داستان ماجراجويي ها و در مورد زندگيم در انگلستان به او گفتم و او در مورد كشورش و مردمش به من گفت صحبت كرد .يك روز ما در نوك بلندترين كوه جزيره در حال نگاه كردن به دريا بوديم .روز خيلي صافي بود و مي توانستيم راه زيادي را ببينيم .ناگهان فرايدي با هيجان به بالا و پايين پريد .گفتم موضوع چيه ؟فريادي فرياد زد نگاه كن ،آقا ،نگاه كن ، مي توانم كشورم را ببينم آنجا را نگاه كن .و به شمال غربي بين آسمان و دريا نگاه كردم .تكه اي درازي از زمين بود .بعداً فهميدم كه آن جزيره* بود و جزيره ام در دهانه ي رودخانه ار بنويس در ساحل شمالي آمريكاي جنوبي بود .دوباره بع فرار كردن فكر كردم .شايد فرايدي هم مي خواست به خانه برود .شايد با هم بتوانيم به كشورش برويم اما چه چيزي مي خواست ؟آيا فرايدي هنوز هم مي خواست دوستم بماند يا مي خواست مردمش مرا بكشند و بخورند .فرايدي را به طرف ديگر جزيره بردم و قايق بزرگم را به او نشان دادم .هنوز زير درختها مانده بود .حالا خيلي كهنه بود و سوراخ هايي داشت .از او پرسيدم فرايد يك كشتي مثل اين مي تواند به كشورت حركت كند .جواب داد اوه ،بله ،يك كشتي شبيه اين مي تواند مقدار زيادي غذا و نوشيدني حمل كند .گفتم :كشتي ديگري مي سازيم و تو مي تواني با آن به خانه بروي .ولي فرايدي ناراحت شد .چرا از بودن با من عصباني هستي ؟ چه چيزي انجام داده ام ؟ چرا مي خواهي مرا به خانه بفرستي ؟ گفتم :فكر مي كردم تو مي خواهي به خانه بروي .بله .اما تو بايد با من بيايي .اگر تو بخواهي مرا به خانه بفرستي خودم را مي كشم .آن وقت ديدم كه فرايدي دوست درستي است و پذيرفتم كه با او بروم .يكبار كار قايقي را شروع كرديم .فرايدي براي خودش درخت انتخاب كرد .بهترين چوب را از من انتخاب كرد و آن را بريديم سخت كار كرديم و در يك ماه قايق تمام شد .دو هفته بعد در دريا بود و خودمان را براي سفر طولانيمان آماده كرديم .

    فرار از جزيره


    اكنون بيست و هفتمين سالم در جزيره بود و نمي خواستم سال ديگر آنجا باشم .براي بدست آوردن ذرت و درست كردن نان كار كريدم .ميوه خشكيده . گوشت نمك زده و ظرف هاي بزرگ براي نگه داشتن آب داشتيم .يك روز عصر فرايدي براي پيدا كردن لاك پشت به خاطر گوشت و تخمش رفت .اما در كمتر از يك ساعت برگشت و خيلي ترسيده بود .فرياد زد ،آقا،آقا ، كشتي بزرگي نزديك جزيره است و مردها در حال آمدن با قايق به ساحل هستند .پريدم و با او به ساحل فرار كردم .خيلي تعجب كردم كه يك كشتي انگليسي ديدم .اما چرا اينجا بود ؟ كشتي هاي انگليسي هرگز به اينجا نمي آيند .شايد آنها دزد دريايي هستند ! گفتم فرايدي نگذارد تو را ببيند خودمان را در داخل درختان پنهان مي كنيم و نگاه مي كنيم .يازده مرد در قايق بودند اما سه تا زنداني بودند دستهايشان را با طناب بسته بودند اما پاهايشان آزاد بود و مي توانستند راه بروند ملوان هاي ديگر زنداني ها را به ساحل هل دادند ،مي خنديدند و فرياد مي كشيدند و به آنها مي زدند .
    تعدادي از آنها بر روي شن ها نشستند و آب خوردند .ديگري ها براي تماشاي جزيره رفتند و دو مرد براي نگهباني از قايق ماندند .زنداني ها به آرامي به ساحل رفتند و زير درختي نشستند كه از ما دور نبود .خيلي ناراحت بودند .به آرامي به داخل درختان پشت سرشان آمدند .وبه انگليسي آنها را صدا زدم،گفتم :نترسيد من انگليسيم .شايد بتوانم به شما كمك كنم .مردها برگشتند و به من نگاه كردند .يكبار جواب ندادند ،خيلي متعجب بودند .شايد فكر مي كردند كه مرد وحشي ام در بدنم پوست حيوانات و ريش هاي بلند بود سپس پيرترين مرد صحبت كرده گفت :من كاپيتان آن كشتي هستم و اين دو مرد اولين و دومين افسران من هستند .شب گذشته شورشي بود و مردهاي دريايي كشتي را از من گرفتند .حالا آنها مي خواهند ما را از اينجا ترك كنند تا در اين جزيره بميريم .آيا اين ياغي ها تفنگ دارند ؟ جواب داد،فقط دوتا وآنها تفنگهايشان را در قايق ترك كرده اند .گفتم .بسيار خوب ،با آنها جنگ مي كنيم ،اما اگر كشتي تان را بر گردانيم بايد مرا به پشت انگلستان ببريد .كاپيتان فوراً قبول كرد و با گرمي از من براي كمكم تشكر كرد .فرايدي براي برداشتن تفنگها به پشت بام خانه ام دويد و كاپيتان و من نقشه اي كشيديم .بخش اول آسان بود چون مردهاي دريايي براي جنگ آماده نبودند دو مرد داخل قايق را زديم وكاپيتان مرد ديگري را زد اين مرد تام اسميت بدتر از همه بود و به كشتي شورش كرد .سپس كاپيتان با پنج مرد ديگر صحبت كرد و آنها قبول كردند كه به او كمك كنند .آنها نمي خواستند ياغي بشوند اما از تام اسميت ترسيده بودند .به كاپيتان گفتم ،حالا بايد به كشتيتان برگرديم .چند مردآنجا هستند ؟ كاپيتان گفت : بيست و شش نفر و آنها سخت جنگ خواهند كرد چون نمي خواهند به خانه بروند .در انگلستان ياغي ها را مي كشتند .اما همه مردها بد نيستند .مطمئناً تعدادي از آنها به من كمك مي كنند در آن هنگام قايق ديگري ديدم مطمئناً تعدادي از آنها به من كمك مي كنند . در آن هنگام قايق ديگري ديدم كه در حال آمدن از كشتي به ساحل است .ده مرد بودند و همه تفنگ داشتند .به داخل درختها فرار كرديم و منتظر مانديم جنگي سخت و طولاني بود اما هوا تاريك بود و به ما خيلي كمك مي كرد .در داخل درختها اين جا و آنجا فرار كرديم صدا زديم و فرياد كشيدم .مردهاي دريايي ما را نتوانستند ببينند و ندانستند كه چند نفر در حال جنگ كردن هستيم .آخر ،،افسر اول فرياد زد : تفنگ هايتان را بگذاريد و از جنگ كردن بايستيد ! كاپيتان براي كمكش .... مي توانيم همه شما را بكشيم ! بنابراين مردهاي دريايي از جنگ كردن ايستادند و تفنگهايشان را گرفتيم .سه مرد قبول كردند كه گروه به كاپيتان بر گردند . ديگريها را در غارم گذاشتيم .وقتي كاپيتان به جنگ براي كشتي برگشت ،فرايدي و من براي مواظبت از زندانيها مانديم همه شب به صداي تفنگ ها و فرياد زدن گوش داديم .اما صبح وقتي كه آفتاب بالا آمد ،كاپيتان دوبا صاحب كشتي بود .براي ديدنش به ساحل رفتم .فرياد زدم ،دوست عزيزم .كشتي شما را به آخر جهان مي برم .دستانم را اطرافش گذاشتم و خنديدم و با ه فرياد زديم .از ترك كردن جزيره چقدر خوشحال بودم .البته دوست خوبم فرايدي با من آمد ،اما ياغي ها را در جزيره ترك كرديم .تصميم گرفتيم آنها را بكشيم .آنها مي توانستند زندگي جديدي شروع كنند .سه تا خانه ام ،زمين ،ذرتم وبزهايم و همهي ابزارهايم را به آنها نشان دادم .زندگي آنها راحت مي شد چون همه كارهاي سخت را طي سال هاي انجام داده بودند .بنابراين در نوزدهمين دسامبر 1686 بعد از بيست و هفت سال و دو ماه و نوزده روز با جزيره ام خداحافظي كردم و به خانه در انگلستان حركت كردم .

    خانه در انگلستان


    سپس به انگلستان برگشتم ،در كشور احساس غريبي داشتم .چيزهاي زيادي تفاوت كرده بودند ومردم زيادي مرا به ياد نداشتند .به خانه در يورك رفتم اما پدر و مادرم و همچنين دو برادرم مرده بودند .دو تا از فرزندان برادرم را پيدا كردم .از اينكه فهميدند زنده ام خوشحال بودند و از پيدا شدن تعدادي از خانواده ام خوشحال بودم .بعد از چند ماه تصميم گرفتم به ليسبون در پرتقال بروم آنجا دوستاني داشتم كه به من در فوختن زمينم در برزيل كمك مي كردند .پول نياز داشتم .فرايدي با من آمد .او هميشه براي دوستي درست و خوب بود .در ليسبون كاپيتان پرتقالي كه مرا با كشتي اشطي آن سال هاي پيش به برزيل برده بود را پيدا كردم از ديدن دوباره او خوشحال بودم او با كارش به من كمك كرد بزودي دوباره براي رفتن به خانه آماده شدم .از طريق زمين ديگر ماجراجويي دو خطرهاي دريا برايم بس است .سفري سخت و طولاني بود .بايد از كوههاي بين اسپانيا و فرانسه در زمستان عبور مي كرديم و برف عميق بو.د .فرايندي بيچاره خيلي از برف ترسيده بود .در كشورش هميشه هوا گرم بود و او آب و هواي سرد را دوست نداشت .در پشت انگلستان خانه اي پيدا كردم و زندگي آرامي شروع كردم رو به پسر برادرم براي زندگي كردن با من آمدند .جوان ترين مي خواست ملواني بشود ،بنابراين جايي براي او در كشتي پيدا كردم .بعد از مدتي ازدواج كردم و سه فرزند داشتم دو پسر و يك دختر .مدتي بعد همسرم مرد و برادرزاده ام كه حالا كاپيتان كشتي بود براي ديدنم آمد .او مي دانست كه من واقعاً زندگي راحت را دوست ندارم .

    گفت :عمو ،من كشتي خوبي دارم .در حال رفتن به هند شرقي –هند ،مالزي ،فيليپين هستم .چرا با من نمي آيي ؟بنابراين در سال 1694 دوباره به دريا رفتم و ماجرا جويي هاي زيادي داشتم .شايد روزي كتاب ديگري در مورد آنها بنويسم .
    ویرایش توسط دنیای خاموش من : چهارشنبه ۲۸ تیر ۹۱ در ساعت ۱۶:۵۷ دلیل: تنظیم فونت وتنظیم عنوان های داخل نوشته

  2. 5 کاربر از پست مفید DayaN سپاس کرده اند .

    mahdi (پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۱),nasim.h (چهارشنبه ۲۸ تیر ۹۱),Ramin (پنجشنبه ۲۹ تیر ۹۱),خطیره (جمعه ۰۶ مرداد ۹۱),دنیای خاموش من (چهارشنبه ۲۸ تیر ۹۱)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. چگونه از حلقه سياه زير چشم رهايي يابيد؟
    توسط وکیل در انجمن پرسش و پاسخ پزشكي
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۲۵ تیر ۹۱, ۲۱:۴۶

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •