کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

صفحه 1 از 21 123456711 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 210

موضوع: کتاب مقتل الحسين (عليه السلام) از مدينه تا مدينه

  1. #1
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۲:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,583 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj

    Icon16 کتاب مقتل الحسين (عليه السلام) از مدينه تا مدينه

    بسم الله الرحمن الرحيم


    مقدمه

    نام کتاب: مقتل الحسين (عليه السلام) از مدينه تا مدينه‏
    نام نويسنده: مرحوم آيت الله سيد محمد جواد ذهنى تهرانى (ره)


    حمد بى قياس و ثناء بى حد خالقى را سزد كه ما را از كتم عدم به عالم هستى آورد و شكر مى‏كنيم او را كه قوه عقل و درك بما عطاء فرمود و نيروى انديشيدن را بما ارزانى نمود.
    و درود و تحيت نامتناهى بر سرور موجودات و تاج الانبياء حضرت محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) و سلم و وصى بلافصلش شاه اولياء اعليحضرت علوى سلام الله تعالى عليه و اولاد طيبين و طاهرينش سيدالشهداء حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام).
    كتابى كه از نظر خوانندگان مى‏گذرد، كتابى است مشتمل بر شرح احوال پر ملال حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) از ولادت تا شهادت.
    مولف از دير زمان در خاطر فاترش اين بود كه در اين زمينه كتابى تنظيم نموده و به علاقمندان از خامس آل عبا تقديم دارد ولى كثرت اشتغالات و تراكم شواغل اين داعى را از به ثمر رساندن آن خاطر باز مى‏داشت روزگار سپرى شد، آنات گذشت و از مان طى شد و در طول اين اوقات غير از تدريس كتب متنوّعه و علوم متشتته به تأليف اسفار مختلف كه اكثرا از قبيل ترجمه و شرح مولفات علماء ماضين كه در حوزه‏هاى علمى بعنوان كتب درسى رائج و دارج مى‏باشند اشتغال داشتم ناگهان بخود آمدم كه آفتاب عمر به افول مى‏گرايد ولى هنوز از آنچه بر آن مصمم بودم اثرى بروز نكرده و همچنان در بوته خيال و قوه مانده با خود حديث نفس مى‏نمودم كه گيرم در تمام علوم و فنون اثرى از خود بجا گذاشتى و از هر بوستانى گلهائى چيده و دسته‏بندى نمودى اگر در زمينه مصائب خامس آل عبا حضرت سيدالشهداء (سلام الله عليه) و ابتلائات و گرفتارى‏هاى اهل بيت گرامش اثرى از خويش به يادگارى نگذارى چه كار كردى و كجا دين خود را به صاحب شرع اداء نموده‏اى...
    بارى اين ستيز با نفس مدتها ادامه داشت تا بالاخره فضل و فيض الهى كه هميشه شامل حال اين بى بضاعت بوده و هست دامنه‏اش گسترده‏تر شد شبى از شبها جناب آقاى حاج سيد فخر الدين جواهريان مدير محترم انتشارات پيام حق كه از سادات محترم و معزز و موفق هستند در مجلسى با حقير مأنوس بوده و از هر درى سخن با ايشان به ميان آمد، در اثناء گفتگو ايشان پيشنهاد كردند اگر كتابى در زمينه مقتل حضرت سيدالشهداء (سلام الله عليه) حقير به رشته تأليف در آورم ايشان با معيت همكار و هميار محترمشان فاضل گرانمايه جناب آقاى حاج محمد جاسبى اقدام به طبع و نشر خواهند نمود و در اين راستا اصرار زياد نموده و داعى حقير را تشديد و تقويت نمودند ديگر درنگ را بر خود جايز ندانسته و با تمام موانع و شواغل به مقابله و مبارزه پرداخته و با كاهش دادن برخى از اشتغالات خويشتن را ملزم به تأليف كتاب مزبور نمودم و بحمدالله و المنة الطاف كريمانه سلطان سرير وفا حضرت خامس آل عبا شامل حال حقير شد و در زمانى بسيار كوتاه توانستم احوالات آن حضرت وقايع پر ملال خروج آن جناب از مدينه بطرف مكه و از مكه به جانب كربلاء حوادث ناگوارى كه در اين سرزمين پر بلاء اتفاق افتاد و دلهاى تمام دوستداران آن حضرت را به درد آورد و قلب‏ها را جريحه دار نمود و نيز اتفاقاتى كه بعد از شهادت آن سرور براى آل الله و اهل بيت محترم آن جناب در طول به اسير بردنشان از كربلاء به جانب كوفه خراب و از آنجا به شام تار و مراجعتشان از شام به مدينه طيبه روى داد كه هيچ جنبنده‏اى و جاندارى تاب تحمل ذره‏اى از آن خروارها را نداشت به رشته تحرير در آوردم و آن را موسوم به از مدينه تا مدينه نمودم.
    البته براى دستيابى به چنين تاليفى از بسيارى مولفات علماء و مكتوبات ارباب قلم استفاده‏هاى شايان و چشمگيرى بردم و در اين فيض عظمى و اجر جليل ايشان را سهيم بلكه پيش قدم مى‏دانم اميد است خداوند متعال اين خدمت ناچيز را از حقير و از كليه كسانى كه در آن بنحوى سهيم بوده و شركت داشته‏اند اعم از ناشر و حروفچين و مصحح و ديگران به شايستگى قبول فرموده و آنرا ذخيره‏ اى براى روز معادمان منظور فرمايد آمين رب العالمين.
    سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
    ویرایش توسط nasim.h : پنجشنبه ۱۶ آبان ۹۲ در ساعت ۱۵:۱۸


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  2. 3 کاربر از پست مفید nasim.h سپاس کرده اند .

    *mahdis masterpis* (چهارشنبه ۱۵ آذر ۹۱),makan64 (پنجشنبه ۰۲ آذر ۹۱),وکیل (یکشنبه ۱۲ آذر ۹۱)

  3. #2
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۲:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,583 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj
    فصل اول :
    تاريخ ولادت با سعادت حضرت امام حسين (عليه السلام) و وقايع مربوط به آن و احاديثى كه در اين باب وارد شده



    در تاريخ ولادت با سعادت حضرت امام حسين (عليه السلام) از نظر سال و ماه و روز بين ارباب تواريخ اختلاف است:
    اما اختلاف در سال ولادت آن حضرت:
    در سال ولادت آن جناب دو قول است:
    اول: برخى گفته‏اند ولادت آن حضرت سال سوم هجرت بوده.
    دوم: بعضى ديگر آن را سال چهارم هجرت نوشته‏اند
    و اما اختلاف در ماه ولادت آن جناب:
    در ماه ولادت آن حضرت سه قول است:
    اول: جماعتى ماه ولادت آن حضرت را ماه شعبان دانسته‏اند چنانچه مشهور به اين رأى معتقدند.
    دوم: گروهى فرموده‏اند: ولادت با سعادت آن حضرت در ماه جمادى الاولى اتفاق افتاده.
    سوم: دسته‏اى گفته‏اند: آن جناب در آخر ماه ربيع الاول متولد شده‏اند.
    و اما اختلاف در روز ولادت آن حضرت:
    بعضى روز ولادت آن حضرت را پنج شنبه سوم شعبان نوشته‏اند.
    برخى ديگر فرموده‏اند: روز ولادت آن جناب سه شنبه يا پنج شنبه سوم شعبان بوده.
    و پاره‏اى ديگر فرموده‏اند تولد با سعادت آن حضرت روز پنجم ماه شعبان اتفاق افتاده است و مشهور از علماء معتقدند كه ولادت با سعادت آن سرور در پنج شنبه سوم ماه شعبان سال چهارم مى‏باشد.

    در روايت معتبر از حضرت ثامن الحجج (عليه السلام) آمده است:
    چون حضرت امام حسين (عليه السلام) به دنيا آمد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به اسماء بنت عميس فرمودند: فرزند مرا بياور.
    اسماء آن حضرت را در جامه سفيدى پيچيده محضر رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) آورد، حضرت او را گرفته و در دامن خود گذارده، در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفتند در اين هنگام جبرئيل نازل شد و عرض كرد:
    حق تعالى تو را سلام مى‏رساند و مى‏فرمايد:
    چون على (عليه السلام) نسبت به شما به منزله هارون نسبت به موسى است پس اين طفل را به اسم پسر كوچك هارون كه شبير است نام بگذار و معادل اين نام به عربى لفظ حسين مى‏باشد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) او را بوسيد و گريست و فرمود:
    مصيبت عظيمى در پيش تو است، خدا لعنت كند كشنده او را، آنگاه رو به اسماء نموده و فرمودند:
    اى اسماء اين خبر را به فاطمه ترسان.
    و چون روز هفتم فرا رسيد حضرت به اسماء فرمودند:
    فرزندم را بياور.
    اسماء آن طفل را به نزد حضرتش برد، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) گوسفند سياه و سفيدى را براى او عقيقه نموده، يك رانش را به قابله داد و سر آن حضرت را تراشيد و به وزن موى سرش نقره تصدق نمود و گياه خلوق كه گياه خوشبوئى است را به سرش ماليد آنگاه او را در دامن خود گذارد و در حالى كه شديدا مى‏گريست فرمود:
    اى ابا عبدالله چقدر كشتن تو بر من گران و سخت است.
    اسماء گفت: پدر و مادرم به فدايت، اين چه خبرى است كه هم روز اول فرمودى و هم امروز آن را تكرار مى‏فرمائى؟!
    حضرت فرمودند: اى اسماء گروهى كافر و ستمكار از بنى اميه فرزندم را خواهند كشت، خدا ايشان را از شفاعت من محروم نمايد، او را مردى خواهد كشت كه در دين من رخنه نموده و به خداوند عظيم كافر خواهد شد، سپس فرمود:
    خداوندا، از تو سوال مى‏كنم در حق اين دو فرزندم آنچه را كه جناب ابراهيم (عليه السلام) در حق ذريه خود از تو درخواست نمود.
    خداوندا، ايشان را دوست بدار و هر كس ايشان را دوست دارد نيز دوست بدار و لعنت كن هر كه ايشان را دشمن دارد.
    ابن شهر آشوب روايت كرده كه هنگام ولادت حضرتش عليا مخدره حضرت فاطمه عليها السلام بيمار شده و شير در سينه مباركش خشك گرديد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مرضعه‏اى طلبيد ولى يافت نشد، پس خود آن جناب انگشت ابهام در دهان آن طفل نهاد و او انگشت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را مى‏مكيد.
    و برخى گفته‏اند حضرت زبان مباركشان را در دهان طفل مى‏نهاد و او مى‏مكيد و خداوند متعال تا چهل شبانه روز رزق و غذاى امام حسين (عليه السلام) را از زبان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به او مى‏رساند تا گوشت او از گوشت پيامبر روئيد.
    و به روايت مرحوم كلينى در كافى: امام صادق (عليه السلام) فرمودند:
    حضرت امام حسين (عليه السلام) نه از فاطمه عليها السلام شير خورده و نه از غير آن مخدره بلكه حضرتش را خدمت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) مى‏بردند و آن جناب انگشت ابهام مبارك خود را در دهان او مى‏گذارد و او آن را مى‏مكيد و اين مكيدن براى دو و يا سه روز كافى بود و بدين ترتيب گوشت و خون رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) روئيد و هيچ طفلى غير از حضرت عيسى بن مريم على نبينا و آله عليه و عليهم السلام و حضرت امام حسين (عليه السلام) شش ماهه از مادر متولد نشد كه بماند.
    بيت عربى
    لله مرتضع لم يرتضع ابدا من تدى انثى و من طه مراضعه
    امام حسين (عليه السلام) از خدا شير خورد و هرگز از سينه زنى و از سينه حضرت فاطمه شير تناول نفرمود.

    قصه فطرس ملك و شفاء يافتنش


    مرحوم ابن قولويه در كتاب كامل الزيارات كه از معتبرترين كتب شيعه محسوب مى‏شود حديثى را از حضرت امام صادق (عليه السلام) به اين شرح نقل نموده.(1)
    ابراهيم بن شعيب ميثمى مى‏گويد: شنيدم كه امام صادق (عليه السلام) فرمودند:
    هنگامى كه حسين بن على عليهما السلام متولد شدند حق تعالى به جبرئيل امر فرمود در ضمن هزار فرشته ديگر به زمين فرود آيد و از طرف خدا و خودش به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) تهنيت بگويد.
    حضرت فرمودند:
    محل فرود آمدن جبرئيل جزيره‏اى بود در ميان دريائى و در آن جزيره فرشته‏اى بود بنام فُطرُس كه از حَمَله عرش محسوب مى‏شد و حق تعالى او را بر انجام كارى مبعوث نمود و چون وى در بجا آوردن آن سستى نمود بالش شكسته شد و در آن جزيره افتاد و مدت ششصد سال خداوند را عبادت مى‏كرد تا حضرت حسين بن على عليهما السلام متولد شدند بهر صورت فطرس به جبرئيل عرضه داشت: اراده كجا دارى؟
    جبرئيل فرمود: خداوند متعال به حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) نعمتى عنايت فرموده و من را براى گفتن تهنيت از جانب خودش و خودم به نزد آن جناب فرستاده اكنون محضر مبارك آن حضرت مى‏روم.
    فطرس عرضه داشت: اى جبرئيل من را با خودت ببر شايد حضرت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) براى من دعاء فرمايد:
    امام صادق (عليه السلام) فرمودند:
    جبرئيل فطرس را با خود برد و هنگامى كه به مكان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) رسيد فطرس را بيرون گذارد و خودش محضر مبارك آن جناب مشرف گرديد و از ناحيه خدا و خود به حضرتش تهنيت گفت و سپس حال فطرس را گزارش داد.
    حضرت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند: اى جبرئيل او را داخل كن.
    پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) برايش دعاء نموده و فرمودند: بال شكسته خودت را به اين مولود بكش و به جاى خود برگرد.
    امام صادق (عليه السلام) فرمودند:
    فطرس بال شكسته‏اش را به حضرت امام حسين (عليه السلام) كشيد و سالم شد و به هوا پرواز نمود و گفت:
    اى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم): اين حتمى است كه امت شما عنقريب اين مولود را خواهند كشت و در مقابل حقى كه اين مولود بر من دارد ملتزم هستم هر زائرى كه او را زيارت كند، زيارتش را به آن حضرت رسانده و هر سلام كننده‏اى كه به حضرتش سلام كند، سلامش را به محضرش ابلاغ نموده و هر كسى كه به جنابش تهنيت گويد آن را به حضورش عرضه نمايم، اين بگفت و به آسمان پرواز كرد.


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  4. #3
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۲:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,583 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj

    فصل دوم : فهرست ترجمه حال حضرت امام حسين (عليه السلام)




    اسم مبارك آن حضرت: نام مبارك آن حضرت حسين است كه مصغر حسن مى‏باشد.
    و گفته‏اند كه ابتداء امام حسن (عليه السلام) را حمزه و امام حسين (عليه السلام) را جعفر نام گذاردند و سپس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اين دو نام را به حسن و حسين مبدل فرمودند.
    نام ديگر آن جناب شبير است بنام فرزند كوچك هارون.


    القاب آن حضرت
    در كتاب جنات الخلود القاب آن حضرت را شانزده تا شمرده به اين شرح:
    1. سيد، 2 - تقى، 3 - بَرّ (به فتح باء و تشديد راء)، 4 - رشيد، 5 - طيب، 6 - و فى (وفا كننده)، 7 - زكى، 8 - مبارك (با خير و بركت)، 9 - تابع (پيرو دين جد خود)، 10 - دليل (راهنما)، 11 - سبط (دختر زاده پيامبر)، 12 - شهيد، 13 - طور سينين، 14 - نور الخافقين (روشنى دهنده دو طرف دنيا)، 15 - ثانى سبطين، 16 - ثانى آل عبا و به قولى خامس آل عبا.


    كنيه آن حضرت
    سه كنيه براى آن جناب نقل شده كه يكى از آنها مورد اجماع و اتفاق است و دو تاى ديگر محل اختلاف مى‏باشد.
    اما اولى عبارت است از: ابو عبدالله‏
    و دومى و سومى عبارتند از: ابوالائمه و ابو المساكين چه آنكه در عصر آن حضرت مسكينى نبود مگر آنكه مورد لطف و عنايت آن حضرت واقع شده بود.


    مدت عمر آن حضرت
    مشهور و معروف آن است كه آن حضرت پنجاه و هفت سال در اين دنيا زندگانى كردند و برخى پنجاه و هشت سال نيز گفته‏اند


    همسران آن حضرت
    غير از كنيزان پنج همسر عقدى براى آن حضرت نوشته‏اند به اين ترتيب:
    1 - شهربانو دختر يزدگرد كه به گفته سبط بن جوزى در تذكرة الخواص نامش غزاله بود و بعضى ديگر نامش را سلافه و برخى ديگر ام سلمه گفته‏اند و به گفته مبرّد در كامل اين مخدره از بهترين زنان بوده. در كشف الغمه گفته: نام اين بانو خوله بوده و اميرالمومنين (عليه السلام) ايشان را به شاه زنان موسوم فرمودند.
    2 - ربابه دختر ابو مرة بن عروة بن مسعود
    3 - ربابه دختر طلحة بن عبيدالله تيميه‏
    4 - قضاعيه كه نام پدرش معلوم نيست‏


    فرزندان آن حضرت
    در تعداد فرزندان آن حضرت بين مورخين اختلاف است:
    بعضى گفته‏اند: آن حضرت چهار پسر و دو دختر داشته‏اند
    پاره‏اى نوشته‏اند: براى آن جناب شش پسر و دو دختر بوده‏
    و گروهى هم خاطر نشان كرده‏اند كه آن حضرت شش پسر و چهار دختر داشته‏اند و اصحّ اقوال همين قول است، فرزندان آن حضرت عبارتند از:
    1 - على اكبر كه در كربلاء با آن حضرت شهيد شد و مادر آن حضرت عليا مخدره ليلى بنت عروه مى‏باشد.
    2 - على اوسط ملقب به امام زين العابدين (عليه السلام) كه مادر ايشان شاه زنان بود.
    3 - على اصغر كه طفل شير خوار بود و در كربلاء شهيد شد.
    4 - محمد كه وى نيز در كربلاء با پدر بزرگوارش شهيد شد.
    5 - عبدالله كه آن طفل يكساعته بوده و در كربلاء شهيد شد.
    6 - جعفر كه مادرش قضاعيه مى‏باشد، وى در زمان حيات پدر از دنيا رفت.
    7 - فاطمه صغرى، وى خواهر عبدالله است كه در ظهر عاشوراء متولد شد و در دامن پدر كشته گرديد، اين بانو در مدينه گذاشته شد و به كربلاء نيامد.
    8 - سكينه كه مادرش ربابه دختر امرء القيس مى‏باشد، وى ابتداء با مصعب بن زبير و پس از فوت وى با عبدالله بن عثمان بن عبدالله بن حكيم بن حزام ازدواج كرد و پس از فوت او به عقد اصبغ بن عبدالعزيز بن مروان در آمد و قبل از تماس از وى جدا شد، اين مجلله همچنان حيات داشت تا ايام هشام بن عبدالملك و در عصر وى بدرود حيات گفت.
    9 - فاطمه كبرى وى ابتداء نزد حسن بن حسن بن على عليهما السلام بود و پس از وى با عبدالله بن عمر بن عثمان بن عفان ازدواج كرد و از او صاحب فرزندى شد معروف به ديباج، مادر اين بانو، ام اسحق‏ مى‏باشد.
    10 - رقيه كه مادرش اه زنان بوده و با پدر از مدينه خارج شد و به كربلاء آمد و در شام در سن پنج سالگى و به قولى هفت سالگى از دنيا رفت.


    روز و ماه شهادت آن حضرت
    در روز شهادت آن جناب نيز بين ارباب فن اختلاف است:
    برخى روز جمعه و بعضى آن را روز دوشنبه گفته‏اند ولى قول اول اصح است و اما ماه شهادت آن حضرت ماه محرم الحرام است و اختلافى در آن به نظر نرسيده.


    سال شهادت و محل آن
    آن حضرت در سال شصت و يكم از هجرت به شهادت رسيد و در همان سال گروههاى مختلفى به خون خواهى آن حضرت خروج كرده و تمام قاتلان و معاونين آنها را با جميع آنانى كه در معركه جنگ حاضر بودند كشتند به طورى كه يكنفر از ايشان را باقى نگذاردند و به نقل صاحب جنات الخلود يك نفر از ايشان كه از چنگ خون خواهان فرار كرد در آخر همان سال آتشى بر محاسن نحسش افتاد و آن را سوزاند، وى براى نجات خود به شط فرات پناه برد و خويش را در آن انداخت ولى اين فرار او را از مرگ نجات نداد و در ميان آب به جهنم واصل شد.
    و اما محل شهادت آن حضرت:
    مكانى است از زمين كربلاء نزديك قبر آن جناب، حضرت در هنگام جنگ پس از كوشش و برطرف شدن قدرت و قوت كه معلول كثرت جراحات و زخمها بود بى تاب گشته و از مركب پياده شده به روى خاك نشستند و آن گروه دشمن كه به ظاهر مسلمان و در واقع از هر كافر و مشركى بدتر بودند اطراف آن حضرت را احاطه كرده و با تير و نيزه و سلاحهاى ديگر آن وجود مبارك را از پاى در آوردند كه شرح و تفصيل آن انشاء الله بعدا ذكر خواهد شد.


    مدت امامت
    مدت امامت آن حضرت يازده يا دوازده سال بوده است.

    ویرایش توسط nasim.h : پنجشنبه ۲۵ آبان ۹۱ در ساعت ۲۰:۴۱


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  5. #4
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۲:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,583 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj
    فصل سوم :
    ذكر مناقب و فضائل و خصائص حضرت امام حسين (عليه السلام)



    چنانچه از روايات و اخبار استفاده مى‏شود آن حضرت جامع تمام صفات حسنه و فضائل اخلاقى بودند از جمله در تواضع آن جناب مرحوم مجلسى در بحار(2) از مسعده نقل كرده كه وى گفت: حضرت حسين بن على عليهما السلام به مساكينى عبور كردند كه عباء خود را پهن نموده و روى آن استخوان ريخته و مشغول خوردن بودند، به حضرت عرض كردند: اى پسر رسول خدا بفرمائيد.
    حضرت دو زانو در حلقه ايشان نشسته و با آنها به تناول غذا مشغول شده و سپس اين آيه را تلاوت فرمودند: ان الله لا يحب المستكبرين (خداوند متكبران را دوست ندارد) و پس از آن فرمودند: من دعوت شما را اجابت كردم، شما نيز دعوت مرا اجابت مى‏كنيد؟
    آنها گفتند: بلى اى پسر رسول خدا، پس برخاسته و همراه آن جناب به منزل آن حضرت رفتند.
    حضرت به كنيز خود فرمودند: آنچه ذخيره كرده ‏اى حاضر كن.
    و درباره سخاوت وجود آن بزرگوار احاديث بسيارى نقل شده كه از باب نمونه به ذكر سه حديث اكتفاء مى‏كنيم:

    1- مرحوم مجلسى در كتاب بحار از آن حضرت روايت كرده كه آن جناب فرمودند:
    اين كلام پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) صحيح است كه فرمودند:
    برترين و بهترين اعمال بعد از نماز مسرور نمودن مومن است به طورى كه گناهى در آن نباشد چه آنكه غلامى را ديدم كه به سگى غذا مى‏دهد، جهتش را از او پرسيدم؟
    گفت: اى پسر رسول خدا چون مبتلا به غم و اندوه هستم خواستم با مسرور نمودن اين حيوان شايد اندوهم برطرف شده و مسرور گردم، زيرا صاحب و آقاى من يهودى است و از اين جهت بسيار اندوهگين بوده و مشتاقم از او جدا شوم، حضرت پس از استماع اين سخنان دويست دينار به عنوان ثمن غلام براى يهودى فرستاده و خواستار خريدن غلام شدند.
    يهودى عرضه داشت: غلام فداى قدمهاى شما، تعلق به شما داشته باشد و اين بستان را نيز مال او قرار دادم و پول شما را به خودتان رد كردم.
    حضرت فرمودند: من مال را به تو بخشيدم.
    عرض كرد: مال را پذيرفتم ولى به غلام هديه دادم.
    حضرت فرمودند: غلام را آزاد كردم و تمام مال را به او بخشيدم.
    همسر يهودى گفت: من اسلام آورده و مهريه‏ام را به شوهرم بخشيدم.
    يهودى عرضه داشت: من نيز مسلمان شده و اين خانه را به همسرم بخشيدم.(3)

    2 - مرحوم مجلسى در كتاب بحار از مقتل آل الرسول اخطب خوارزمى حديثى را به اين شرح نقل فرموده:
    اَعرابى مشرف شد محضر مبارك حضرت حسين بن على عليهما السلام و عرضه داشت: اى پسر رسول خدا ديه كاملى را ضمانت كرده‏ام و اكنون از پرداخت آن ناتوان هستم، پيش خود گفتم از كريم‏ترين مردم آن را درخواست مى‏نمايم و از اهل بيت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كسى را كريم‏تر نديدم.
    حضرت فرمودند: اى برادر سه مسئله از تو مى‏پرسم اگر يكى را جواب گفتى يك سوم مال را به تو مى‏دهم و اگر دو تا را پاسخ دادى دو سوم آن را به تو داده و اگر هر سه را جواب دادى همه مال را به تو خواهم داد.
    اعرابى عرض كرد: اى پسر رسول خدا آيا مثل شما از مانند من سئوال مى‏كند؟! شما اهل علم و شرف هستيد چه طرف قياس با من مى‏باشيد؟
    حضرت فرمودند: بلى ولى از جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شنيدم كه مى‏فرمودند:
    به هر كسى به ميزان معرفتش احسان بايد نمود.
    اعرابى عرضه داشت: از آنچه رأى مباركتان هست سوال بفرمائيد، اگر جواب دادم كه هيچ والا از شما ياد خواهم گرفت.
    حضرت فرمودند: كدام يك از اعمال افضل و برتر است؟
    اعرابى عرض كرد: ايمان به خدا.
    حضرت فرمودند: چه چيز موجب نجات از هلاكت است؟
    اعرابى عرض كرد: اطمينان به خدا.
    حضرت فرمودند: زينت مرد به چيست؟
    اعرابى عرض كرد: به علمى كه همراهش حلم و بردبارى باشد.
    حضرت فرمودند: اگر علم نداشت چطور؟
    عرض كرد: به مالى كه با آن مروت و جوانمردى باشد.
    حضرت فرمودند: اگر آن را نداشت چطور؟
    عرضه داشت: به فقرى است كه همراهش صبر باشد.
    حضرت فرمودند: اگر آن را نيز نداشت چطور؟
    اعرابى عرض كرد: صاعقه‏اى از آسمان بيايد و او را بسوزاند زيرا چنين شخصى استحقاق آن را دارد.
    حضرت خنديدند و كيسه‏اى كه در آن هزار دينار طلا بود به اضافه انگشترى كه قيمتش دويست درهم بود به وى داده و فرمودند:
    اى اعرابى دينارها را صرف طلبكارانت كن و انگشترى را صرف مؤنه خود نما.
    اعرابى عنايت حضرت را گرفت و عرضه داشت: خداوند متعال مى‏داند رسالت خود را در كجا قرار دهد.(4)

    3 - عمرو بن دينار مى‏گويد: حضرت امام حسين (عليه السلام) به عيادت اسامة بن زيد كه بيمار بود رفتند و وى از غم و حسرت و اندوه مى‏ناليد.
    حضرت فرمودند: برادر غم تو از چيست؟
    عرض كرد: شصت هزار درهم بدهكارم.
    حضرت فرمودند: آن بر عهده من.
    عرض كرد: مى‏ترسم قبل از پرداخت آن از دنيا بروم.
    حضرت فرمودند: نخواهى مرد مگر بعد از آنكه من آن را پرداخته باشم.
    راوى مى‏گويد: پيش از آنكه اسامه از دنيا برود حضرت قرض او را پرداختند.(5)
    و درباره شجاعت و دلاورى آن وجود مبارك اخبار و احاديث بسيار است و تنها واقعه جانگداز كربلاء كافى است براى اثبات اين معنا زيرا كمترين عددى كه براى لشگر دشمن نقل شده سى هزار نفر بوده و بالاترين رقم سپاه آن جناب از دويست نفر بيشتر گفته نشده و مع ذلك كوچكترين هراسى در آن عزيز خدا به هم نرسيد بلكه با كمال قوت و قدرت در مقابل آن رو به صفتان ايستادگى فرمود و با اينكه تمام عزيزانش در مقابل آن جناب به شهادت رسيدند و در حالى كه گرسنگى و تشنگى به حد اعلا و فوق آنچه تصور شود حضرتش را در تعب و ضيق قرار داده بود خود را به آن درياى لشگر زده و چنان از ايشان مى‏كشت و با شمشير آتشبار خرمن عمر آن دون همتان را مى‏سوزاند كه طبق آنچه در مقاتل معتبر ثبت و ضبط شده هزار و نهصد نفر از آنها را غير از مجروحين به جهنم فرستاد و كشتن اين عدد ظرف چند ساعت بيشتر نبود و اين قضيه از عجايب روزگار بوده و تحقيقا نه در قبل نظير داشته و نه در بعد چنين اتفاقى ممكن است به وقوع بپيوندد.
    مولف گويد:
    چون غرض اصلى ما بيان حوادث و وقايعى است كه از ابتداء حركت امام از مدينه تا كربلا و از كربلاء تا مدينه اتفاق افتاده است از اينرو سخن را كوتاه كرده و به بيان مقصود مى‏پردازيم و پيش از بيان حركت حضرت و شروع نهضت خونين كربلاء مناسب ديدم شمه‏اى در اطراف چگونگى مسلط شدن يزيد بن معاويه لعنت الله عليهما بر اوضاع و بدست گرفتنش امر خلافت را سخن رانده و سپس به بيان مطلوب بپردازيم.
    ویرایش توسط nasim.h : پنجشنبه ۲۵ آبان ۹۱ در ساعت ۲۰:۴۹


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  6. #5
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۲:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,583 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj
    فصل چهارم :
    چگونگى بيعت گرفتن معاويه از مردم براى يزيد



    در سال پنجاه و ششم از هجرت معاويه تصميم گرفت كه از مردم براى يزيد بيعت بگيرد ولى چون قاطبه مردم از اين امر نفرت داشته و شديدا ولايت عهدى يزيد را انكار مى‏كردند معاويه به ناچار برخى را به سيم و زر فريفت و بعضى ديگر را با وعيد و تهديد رام نمود و بدينوسيله امارت يزيد و ولايت عهدى او را بر مردم تحميل نمود.
    البته منشأ پيدا شدن چنين تصميمى در معاويه مغيرة بن شعبه بود و شرح و تفصيل آن اين است كه: مغيره والى كوفه بود و از آنجا به شام آمد و با معاويه از پيرى و كهولت سن و ناتوانى سخن به ميان آورد و همين جهت را بهانه قرار داد و از امارت كوفه استعفاء نمود و معاويه نيز استعفايش را پذيرفت و بر آن شد كه سعيد بن العاص را بجاى وى قرار دهد، مغيره در خفاء با يزيد ملاقات كرده و به او گفت:
    امروز از صحابه رسول خدا و وجوه قريش كسى باقى نمانده و از جمله پسران آنها كه در قيد حيات هستند از حيث فضل و حسن سياست و استحكام عقل و آراسته بودن به كمالات تو برتر و والاتر مى‏باشى پس چرا معاويه براى تو از مردم بيعت نمى‏گيرد!؟
    يزيد كه خود را لايق اين معنا نمى‏دانست گفت: مگر اين كار بر من راست خواهد آمد!؟
    مغيره در جواب گفت: آرى، اين كارى بسيار سهل و آسانى است.
    يزيد نزد معاويه رفت و پيشنهاد مغيره را بازگو نمود، معاويه مغيره را خواست و با او در اين باره به گفتگو نشست، مغيره گفت:
    تو خود شاهد خونريزيهائى كه پس از قتل عثمان روى داده بود و اختلاف بين مسلمانان را به چشم ديده‏اى و اين را نيز مى‏دانى كه از مرگ گريزى نيست، يزيد فرزند صالح و خلف نيكوكارى براى تو است، چون روزگار تو سپرى شود و آفتاب عمرت به افول گرايد با وجود وى از سفك دماء و حدوث فتن هيچ بيمى نمى‏باشد.
    معاويه گفت: براى اين امر خطير مرد مدبر و عاقلى لازم است.
    مغيره گفت: اداره كوفه با من و مهم بصره را زياد بن ابيه عهده دار مى‏شود و وقتى اهل عراقين (كوفه و بصره) مطيع و فرمانبردار شدند در سراسر قلمرو حكومت كس ديگرى به مخالفت بر نخيزد.
    معاويه به سراى رفت و اين سخن با فاخته‏(6) در ميان نهاد، فاخته گفت:
    مغيره دشمنى خانگى بر تو برانگيخته، بهر صورت معاويه مصمم شد كه اين امر را عملى سازد لذا به مغيره فرمان داد كه بر سر عمل خود رفته و با محرمان اين حديث در ميان گذارد تا وقت اجراء آن فرا برسد. مغيره به نزد اصحاب خود رفت، ايشان جوياى حال شدند، وى گفت:
    معاويه را بر مركبى سركش نشانده و بر امت محمد وى را تازاندم و دوباره درى از فتنه به روى ايشان گشودم كه البته بسته نخواهد شد، اين بگفت و آهنگ كوفه نمود و وقتى به آنجا رسيد حكايت را با شيعيان و دوستان بنى اميه بازگو كرد و ده نفر از اشراف را برگزيد و سى هزار درهم داد و با پسر خود موسى و بقولى چهل تن را با پسرش عروه به شام گسيل داشت، ايشان به شام وارد و به مجلس معاويه داخل شده و هر يك خطبه‏اى ايراد كرده و گفتند:
    غرض از آمدن ما به اينجا آن است كه تو را هشدار دهيم كه آفتاب عمرت به زوال گرائيده به ناچار در كار اين امت فكرى بايد نمود تا پس از تو امرشان به تشتت و اختلاف منجر نشود از اين رو خواستاريم تا در قيد حياتى شخصى را براى ولايت عهدى نامزد نمائى.
    معاويه گفت: از ميان مردم يك نفر را خود برگزينيد.
    گفتند: شايسته‏تر از يزيد كسى سراغ نداريم.
    معاويه گفت: پس او را برگزيديد؟
    گفتند: آرى ما به اين امر راضى بوده و اهل كوفه نيز به آن خشنود مى‏باشند.
    معاويه گفت: من نيز آن را پذيرفته، اكنون باز گرديد تا هنگام اين كار فرا برسد، پس از آن در پنهانى پسر مغيره را خواست و به وى گفت:
    پدر تو دين اين قوم را به چند خريد؟
    گفت: به سى هزار درهم نقره و به قولى گفت به چهارصد دينار طلا.
    معاويه گفت: عجب ارزان فروختند.
    پس از آن معاويه براى تتميم بيعت نامه‏اى بن زياد بن ابيه نوشت و از او نظرخواهى كرد زياد كه بر مضمون نامه مطلع شد آن را كارى بس عظيم شمرد و عبيد بن كعب النميرى را خواند و گفت: هر كسى را مستشارى لازم است كه در امور مهم با او مشورت كرده و از وى صلاح انديشى نمايد و من را مهمى پيش آمده كه جهت مشورت در آن تو را برگزيدم و آن اين است كه:
    معاويه راجع به بيعت با يزيد مكتوبى فرستاده و در آن اظهار كرده كه هم از امتناع مردم بيم داشته و هم به اطاعت آنها اميدوار است و از من نيز در اين باره نظر خواهى كرده است و تو مى‏دانى كه يزيد مردى است در امر دين متهاون و حريص به شكار و عيش و خوشگذرانى لذا صلاح آن است كه به شام رفته و پيام من را به معاويه رسانده و از افعال يزيد شمه‏اى برايش برشمرى و بگوئى اندكى تامل كند و فعلا از اين قصد منصرف شود تا وقتش فرا برسد.
    عبيد گفت: اولى آن است كه رأى معاويه را تخطئه نكرده و يزيد را نزد وى مبغوض نكنى من خود به شام رفته و با يزيد صحبت كرده و به وى مى‏گويم كه معاويه در ولايت عهد تو به زياد نوشته و با او مشورت كرده و از آن روزى كه تو افعال ناشايسته و اعمال زشت را پيشه خود كرده‏اى زياد را بيم آن پيدا شده كه مردم بدين بيعت تن در ندهند بلكه به مخالفت بر خيزند لذا مصلحت آن است كه در كار خود تجديد نظر كرده و از افعال و اعمال قبيحه دست بكشى تا كارها به سامان آيد و از طرفى تو خود نيز به معاويه بنويس تا در اين كار شتاب نورزد و با تأنى و احتياط جلو رود و چون چنين كنى از هر خطر بركنار باشى چه آنكه با اين تدبير هم معاويه يزيد را نصيحت كرده و هم از بيم و هراسى كه دارى برحذر خواهى ماند.
    زياد گفت: تدبيرى نيك انديشيده‏اى، البته من چنين خواهم نمود و تو نيز چندان كه توانى از مناصحت فروگذارى منما.
    عبيد برفت و نامه زياد مشعر بر تأنى را به معاويه رساند و از طرفى به نصيحت و موعظه يزيد پرداخت.
    معاويه نصيحت زياد را نپذيرفت و تا وى در حيات بود اين معنا را اظهار نكرد و پس از مردن او مصمم شد كه قصدش را عملى سازد لذا نخست صدهزار درهم براى عبدالله بن عمر هديه فرستاد و او پولها را قبول كرد و سپس كه معاويه ولايت عهدى يزيد را بر او عرضه داشت وى از اين معنا سر باز زده و گفت:
    معاويه با اين پول مى‏خواهد دين من را بخرد واى بس ارزان فروخته‏ام اگر به اين معامله رضايت بدهم.
    پس از آن معاويه نامه‏اى به مروان بن الحكم كه والى مدينه بود نوشت و در آن از ضعف پيرى سخن به ميان آورد و بدنبال آن نوشت:
    مى‏ترسم اجلم فرا برسد و پس از من بين امت اختلاف و تفرقه افتد لذا تصميم گرفته‏ام تا حيات باقى است يك نفر را به عنوان ولايت عهدى براى خود برگزينم حال در انجام اين عزيمت با تو مشورت مى‏كنم و تو نيز اهل مدينه را از اين مكنون خاطر من آگاه ساز و جواب ايشان را برايم بنويس.
    مروان شرح نامه معاويه را براى ايشان خواند، جملگى اظهار خشنودى نموده و رأى وى را تصديق نمودند و گفتند: هر چه زودتر يك نفر را معاويه اختيار نمايد.
    مروان واقعه را براى معاويه نوشت و وى را مطلع نمود، معاويه بار ديگر انتخاب يزيد را براى مروان نوشت و آن را گوشزد نمود، مروان آن را با اهل مدينه در ميان نهاد و به آنها گفت ولايت عهدى براى يزيد در نظر گرفته شده است.
    ابتداء عبدالرحمن بن ابى بكر از ميان جمع برخاست و گفت:
    اى مروان البته شما خير اين امت را منظور نداريد بلكه مى‏خواهيد قانون قيصر و آئين كسرى را جارى نمائيد كه پادشاهى بميرد، ديگرى جاى او بنشيند.
    مروان گفت: اى مردم اين همان كس باشد كه خداى تعالى در حقش اين آيه فرستاده: والذى قال لوالديه اف لكما، اتعد اننى ان اخرج و قد خلت القرون من قبلى.(7)
    عبدالرحمن گفت: يابن الزرقاء آيات قرآنى را درباره ما تأويل مى‏كنى؟
    عايشه از پس پرده نيز شنيده گفت: اى مروان آن كس عبدالرحمن نباشد و تو دروغ گفتى اين آيه در حق فلان بن فلان نازل شده.
    حضرت امام حسين (عليه السلام) و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير نيز شديدا انكار كردند.
    مروان واقعه را به معاويه نوشت.
    در برخى از تواريخ‏(8) آمده كه معاويه در سال پنجاه و پنج به عمال خود نوشت كه در مدح و توصيف يزيد سعى نمايند و رؤساى هر شهر و ولايتى را به شام اعزام نمايند، از جمله: محمد بن عمر بن حزم را از مدينه و احنف بن قيس را از بصره و هانى بن عروه را از كوفه به شام فرستادند.
    محمد بن عمرو در مجلس گفتگوئى كه با معاويه داشت به وى گفت:
    يا معاوية ان كل راع مسئول عن رعيته، فانظر من تولى امر امة محمد
    اى معاويه هر رئيسى و حاكمى مسئول رعيت خويش مى‏باشد لذا توجه داشته باش چه كسى را بر امت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) والى قرار مى‏دهى.
    معاويه از سخن وى آزرده شد و سخت مضطرب گرديد و گفت:
    اى محمد تو شرط نصيحت به جاى آوردى و آنچه بر تو لازم بود اظهار كردى ولى در عين حال بدان مهاجرين و اصحاب رسول خدا همگى از اين جهان رخت بر بسته‏اند و جز پسران آنها كسى باقى نمانده و من اگر پسر خود را ولى عهد خويش نمايم بهتر است تا پسران ديگران سپس به او صله و انعامى داده و فرمان داد كه به مدينه باز گردد.
    و اما احنف بن قيس وقتى به حضور معاويه رسيد وى او را نزد يزيد فرستاد و دستورش داد كه از نزديك با يزيد ملاقات كرده و او را دقيقا بيازمايد.
    احنف پس از ملاقات يزيد و آزمودن وى نزد معاويه مراجعت كرد، معاويه گفت:
    او را چون ديدى؟
    احنف گفت: رأيته شبابا و نشاطا و جلدا و مزحا (او را جوانى با نشاط و چابك و شوخ طبعى يافتم.)
    و اما هانى بن عروه: به نقل ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه وى روزى در مسجد دمشق با ياران گرد هم آمده بودند، هانى شروع به سخن نمود و به ايشان گفت:
    معاويه ما را به بيعت پسر خويش يزيد اكراه مى‏كند و اين هرگز صورت نخواهد گرفت و ما ابدا با او بيعت نخواهيم نمود.
    جوانى شامى در آن مجلس بود، اين بشنيد و نزد معاويه رفت و مسموع خود را نزد وى اظهار كرد معاويه به او گفت: روزى ديگر به آنجا برو و آنقدر بنشين تا ياران هانى از اطرافش پراكنده شوند سپس به او بگو كه معاويه گفته تو را شنيده و تو خود مى‏دانى كه امروز زمان ابوبكر و عمر نيست بلكه زمان سلطنت امويان است كه به اقدام آنها و جرئتشان در ريختن خون مردم واقف و آگاهى و من از باب نصيحت به تو مى‏گويم كه بر جان خود رحم كن.به مسجد رفت آنچه ياد گرفته بود را با هانى بازگو نمود.
    هانى گفت: آنچه مى‏گوئى از خودت نيست و تلقين معاويه به تو است.
    جوان گفت: من را با معاويه چكار؟
    هانى گفت: بهر صورت پيامى نيز از من به او برسان و بگو:
    ما الى ذلك من سبيل (هيچ راهى به اين مقصدت وجود ندارد).
    جوان پيام هانى را به معاويه رساند و وى از آن متأثر شد و گفت: نستعين بالله!!
    خلاصه آنكه معاويه پس از سخن گفتن با اين رؤسا روزى ضحاك بن قيس الفهرى را خواند و به او گفت:
    مجلس تشكيل خواهم داد و در آن روساء قبايل نيز بايد حاضر باشند و من در آن مجلس آغاز سخن خواهم نمود و وقتى خاموش شدم تو تكلم نما و مردم را به بيعت يزيد دعوت كن و من را نيز به آن تحريك و تحريص كرده و بدين وسيله ولايت عهدى يزيد را به امضاء و تصديق حضار برسان.
    مجلس مزبور تشكيل شد و بابار عام دادن معاويه مردم در آن اجتماع كردند، نخست معاويه خطبه خواند و در آن از عظمت اسلام و پاس حقوق خلافت و فرمان خداى متعال به اطاعت واليان امر شرحى مستوفى ايراد نمود و سپس يزيد را به علم و فضل و اصابت تدبير و حسن سياست و آراسته بودنش به كمالات ستود و بيعت با او را بر مردم عرضه داشت در اثناء كلام ضحاك لب به سخن گشود و خطاب به‏ معاويه گفت:
    براى مردم چاره‏اى نيست از والى با فضيلت و عادل و متصف به حسن سيرت چه آنكه در سايه چنين كسى خون مسلمانان محفوظ و فتنه‏ها ساكن و جاده‏ها امن و پايان امور امت بوجودش خجسته مى‏باشد و چون يزيد داراى فضلى وافر و حلمى راجح و رأيى است صائب لذا كس ديگر را من شايسته ولايت عهدى براى تو نمى‏دانم.
    در اين هنگام عمرو بن سعيد الاشدق از جاى برخاست و سخنانى قريب به اين گفتار ايراد نمود.
    و بعد از او حصين بن نمير گفت: به خدا سوگند اگر تو از دنيا بروى و يزيد را وليعهد خويش نكرده باشى در تضييع امت كوشيده‏اى.
    و بدنبال وى يزيد بن مقنع العذرى به پاى خاست و اشاره به معاويه كرده و گفت:
    هذا اميرالمومنين و چون او بميرد اشاره به يزيد نموده و گفت: او امير ماست و آن كس كه از فرمانش امتناع كند سزاى او را با اين مى‏دهيم و سپس دست به شمشير زد و بدين وسيله به آن اشاره نمود.
    معاويه گفت: بنشين كه خواجه و سرور جمله خطيبان توئى و سپس وجوه روساى ولايات و بلاد كه به شام آمده بودند هر كدام به نوبه خود سخنرانى كردند، معاويه روى به احنف بن قيس كرده گفت: تو نيز چيزى بگوى.
    گفت: اگر راست گوئيم از شما هراس داريم و اگر دروغ بگوئيم از خدا مى‏ترسيم، بارى اى معاويه تو حالات پسر خويش در روز و شب، پنهان و آشكار بهتر مى‏دانى لذا اگر خشنودى خدا و صلاح امت را در امارت يزيد دانسته‏اى از كس مشورت مكن و قصد خويش به امضاء برسان و اگر خلاف آن دانى زينهار تا گناه و وبال آن با خود نبرى كه يزيد روزى چند در دنيا پادشاهى كند.
    مردى از شاميان گفت: نمى‏دانيم اين عراقى چه مى‏گويد تا شنيده و فرمان برده و در راه رضاى تو نبرد نموده و شمشير زنيم، چون سخن بدينجا رسيد مردمان برخواستند و در مجامع و محافل كلام احنف نقل مى‏شد و از آن ببعد معاويه با دشمنان مدارا مى‏نمود و دوستان را با اعطاء هدايا و عطايا مى‏فريفت تا غالب مردم به بيعت يزيد در آمدند.

    1) ترجمه كامل الزيارات طبع پيام حق ص 203 و 204.
    2) بحارالانوار، ج 44، ص 189.
    3) بحارالانوار، ج 44، ص 194.
    4) بحارالانوار ج 44، ص 196.
    5) بحارالانوار، ج 44، ص 189.
    6) فاخته دختر قرظة بن عبد بن عمرو بن نوفل بن عبد مناف است كه همسر معاويه و نامادرى يزيد است زيرا مادر يزيد ميسون دختر بحدل كلبى است و آن زنى بدوى و بيابانى بود.
    7) سوره احقاف آيه 17 يعنى:
    و چقدر ناخلف است فرزندى كه بپدر و مادرش گفت: اف بر شما باد، به من وعده مى‏دهيد كه پس از مرگ مرا زنده كرده و از قبر بيرون مى‏آورند در صورتى كه قبل از من گروه و طوائف بسيار رفته و يكى باز نيامده.
    8) مقصود روضة الصفاء است.


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  7. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    وکیل (سه شنبه ۳۰ آبان ۹۱)

  8. #6
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۲:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,583 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj
    رفتن معاویه به مدینه و ملاقاتش با خامس آل عبا (علیه السلام)

    چون اهل كوفه و بصره و شام به امارت يزيد گردن نهادند و معاويه خاطرش از اين بابت جمع شد آهنگ حجاز نمود، و وقتى به حوالى مدينه رسيد ابتداء با حضرت ابو عبدالله الحسين (عليه السلام) ملاقات نمود و بى ادبانه به محضر مبارك امام (عليه السلام) جسارت كرد و گفت:
    لا مرحبا و لا اهلا... به خدا سوگند مى‏بينم كه خون پاك تو ريخته شود.
    امام (عليه السلام) فرمود: ساكت باش اين طور سخن مگوى كه در خور من نباشد.
    گفت: آرى بيش از اين را نيز...
    و به روايت ديگر بعد از ورود به مدينه با حضرت امام حسين (عليه السلام) خصوصى ملاقات نمود و در خلوت به آن جناب عرض كرد: تو مى‏دانى كه مردمان همگى با يزيد بيعت كرده‏اند مگر چهار كس كه تو خواجه و سرور آنانى و آخر نگفتى كه تو را بدين خلاف چه نيازى مى‏باشد؟
    حضرت فرمودند: چه شد كه از ميان جمع به آغاز نمودى، اين سخن با ديگران بگوى سپس عبدالله بن زبير را خواست و گفت: تمام مردم ولايت عهدى يزيد را پذيرفته و به آن گردن نهاده‏اند مگر پنج نفر از قريش كه رهبر ايشان توئى و جهت خلاف شما چيست؟
    عبدالله گفت: من رهبر ايشان هستم!!؟
    معاويه گفت: بلى تو رهبر ايشان مى‏باشى.
    عبدالله گفت: بفرست آنها را بياورند پس اگر ايشان بيعت نمودند من نيز يكى از آنها خواهم بود.
    پس از آن عبدالله بن عمر را طلبيد و با رفق و نرمى با وى سخن گفت و شطرى از اباطيل و مزخرفات با وى بازگوى نمود.
    عبدالله بن عمر گفت: آيا چيزى را كه ملامت و سرزنش را برطرف كرده و خونها را حفظ نموده و با آن به مقصودت مى‏رسى را نمى‏خواهى؟
    معاويه گفت آن چيست؟
    گفت: آنكه بر سرير خود نشسته و از من بيعت ستانى مشروط به اينكه اگر مسلمانان همگى بر بنده سياه و غلام زنگى بيعت كنند من نيز متابعت نمايم، به خدا سوگند اگر مسلمانان بر آن اجتماع كنند البته من نيز سرباز نزنم.
    بعد عبدالرحمن بن ابى بكر را خواند و گفت: تو با كدام توانائى و نيرو بر معصيت و مخالفت من اقدام مى‏كنى.
    عبدالرحمن گفت: اميدوارم كه خير من در آن باشد.
    معاويه گفت: مى‏خواستم گردن تو بزنم.
    عبدالرحمن گفت: لاجرم خدا در اين جهان تو را لعنت نموده و در آخرت به آتش دوزخش گرفتارت مى‏نمايد.
    در كتاب الامامة و السياسة ملاقات با حضرت خامس آل عباء را اين طور بيان نوده:
    روزى معاويه بنشست و مجلس خويش آراست، خواص و اهل و خدمه خود را حاضر نمود و جامه‏هاى نفيس و گران بهاء پوشيده و دستور داد از ورود مردمان به آن مجلس ممانعت كنند، آنگاه حضرت خامس آل عباء (عليه السلام) و ابن عباس را دعوت نمود نخست ابن عباس به مجلس آمد، معاويه او را بر مسند خويش جاى داده و ساعتى با او به صحبت نشست و در اثناء سخن گفت:
    يابن عباس بارى تعالى شما را از مجاورت حرم رسول و انس داشتن با چنين مرقد مطهرى حظى وافر كرامت فرموده.
    ابن عباس گفت: آرى ولى در عين حال بهره ما از قناعت به بعض و حرمان از كل اكثر و اَوفر(9) است بهر صورت بين او و ابن عباس سخنان بسيارى رد و بدل شد تا حضرت امام حسين (عليه السلام) به مجلس تشريف آوردند و نزول اجلال فرمودند، معاويه با دست خويش بالش نهاد و امام (عليه السلام) بر جانب راست او نشستند، نخست معاويه از حال اولاد حضرت امام مجتبى و مقدار سال هر يك پرسيد و امام (عليه السلام) جواب فرمودند آنگاه معاويه خطبه خواند و خداى را حمد كرد و بعد در ستايش حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) و صفات خجسته آن جناب سخن بسيار گفت و پس از آن محضر امام (عليه السلام) عرضه داشت: حال يزيد از نظر شما معلوم است و خداوند عليم مى‏داند كه مقصود من از ولايت عهدى وى صرفا سد خلل و اجتماع تفرقه امت بوده و غرض ديگرى ندارم و من در او فضيلت علم و كمال مروت و زيور ورع را مشاهده مى‏كنم و نيز وى را به قرائت قرآن و سنت رسول عالم مى‏دانم و شما مى‏دانيد كه چون خاتم الانبياء (صلى الله عليه و آله و سلم) بدرود حيات گفت با وجود اهل بيت طاهره و كبار اصحاب از مهاجر و انصار ابوبكر متصدى امر خلافت شدى و فى رسول الله اسوة حسنة.
    اى بنى عبدالمطلب در اين اجتماعى كه فراهم آمده من از شما انتظار انصاف دارم بايد پاسخ مثبت دهيد و بدين وسيله ولايت عهدى يزيد را تثبيت نمائيد.
    ابن عباس قصد سخن نمود ولى امام (عليه السلام) به او اشاره فرمود كه خاموش باش كه مراد و مقصود او من بوده و بهره من از اين بيان افزونتر مى‏باشد، سپس حضرت خداوند عالم را سپاس گفت و درود بر رسول گرامى فرستاد و فرمود:
    هر چند خطباء فصيح در وصف رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) سخن برانند هنوز از صد هزار يكى را نگفته باشند و تو در اوصاف پسر خويش و تفصيل آن افراط كردى و از اندازه بيرون رفتى گوئى محجوبى را توصيف كرده يا غائبى را منقبت مى‏گوئى و با اين مزخرفات عقيده مسلمانان را دگرگون مى‏كنى، بارى يزيد دليل حاذقى است بر نفس خويش و اعمال او بر احوالش گواه صادقى مى‏باشند، بهر صورت چون از يزيد سخن گوئى از دختركان و سگان شكارى و كبوتران و چنگ و عود نيز سخن به ميان آورد، از كفالت امر امت بگذر با چندين گناه كه تو راست به دوستى فرزند زياده مجوى كه روز تو به پايان آمده و تا مرگ نيم نفس بيش نيست و سپس يوم مشهود در پيش و عمل محفوظ تو آشكار شود و لات حين مناص.
    و اينكه گفتى: خلافت را بالوراثة حق خود همى شمارم، آرى به خدا سوگند كه به ميراث از خاتم النبيين ما را بود و شما به ناحق آن را از مركز خود بگردانيديد و به غصب مالك شديد و وظيفه‏ات آن است كه بدين حجت واضحه اذعان كنى و حق با صاحبان آن گذارى و تو اكنون به اغواى تنى چند كه نه سابقه صحبت با نبى اكرم را داشته و نه قدم راسخ در دين دارند مى‏خواهى امر را بر مسلمانان مشتبه نمائى تا زندگان را در دنيا امارت و سلطنت باشد و خود به عذاب آخرت گرفتار آئى ان هذا لهو الخسران المبين.
    معاويه پس از شنيدن اين كلمات به ابن عباس گفت بيار تا چه دارى و من خود مى‏دانم كه سخنان تو بسى سخت‏تر و كلمات تو زهرآگين‏تر است.
    ابن عباس گفت: چه توانم گفت كه حسين فرزند سيد انبياء و خامس اصحاب كساء و از اهل بيت مطهر است، از اين قصد در گذر و به مردمان ديگر پرداز حتى يحكم الله بامره و هو خير الحاكمين و از آن مجلس به در آمدند.


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  9. کاربر روبرو از پست مفید nasim.h سپاس کرده است .

    وکیل (سه شنبه ۳۰ آبان ۹۱)

  10. #7
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۲:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,583 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj

    کلام نور الدین مالکی در فصول المهمه

    مالكى در فصول المهمه مى‏گويد:
    روزى معاويه آغاز سخن كرد و گفت: مسلمانان به بيعت يزيد سر در آورده با خشنودى خاطر گردن نهاده‏اند و تنى چند امتناع ورزيده‏اند كه اگر مساعدت مى‏كردند اولى و بهتر بود و من اگر از يزيد كسى را بهتر مى‏دانستم البته او را بر مى‏گزيدم.
    خامس آل عباء فرمود: نه، اين طور نيست تو ديگران را كه به شرف نسب و حسب و فضيلت علم و دين از او بهتر و برتر بودند بگذاشتى و او را بر امت رسول بگماشتى.
    معاويه گفت: مقصودت از اين سخن خودت مى‏باشى.
    امام (عليه السلام) فرمود: آرى و من سخن به گزاف نگويم.
    معاويه گفت: در شرافت دختر رسول و سيده نساء عالمين كسى را مجال حرف نيست و على را نيز سوابق در اسلام و فضائل و مناقب بى شمار است ولكن با او محاكمت كردم و غلبه مرا بود و يزيد در علم به‏ قوانين سلطنت و رسوم سياست از تو برتر است.
    امام (عليه السلام) فرمود: دروغ گفتى زيرا يزيد شرابخوار به ملاهى مشغول و مرتكب مناهى است.
    معاويه گفت: در حق عمو زاده خود چنين مگوى كه او درباره تو جز نكوئى نگويد.
    فرمود: من آن چه از او دانستم گفتم او نيز درشان من هر چه داند بگويد.
    چون معاويه خواست از مكه معظمه خارج گردد گفت تا اثقال او بيرون برند و منبرش به قرب خانه كعبه گذارند آنگاه امام (عليه السلام) و ياران را بخواند.
    ايشان با يكديگر گفتند: زينهار تا بدان نيكوئى‏ها كه از معاويه ديده‏ايد فريفته نشويد كه او را بنابر مكر و خديعت است و اكنون ما را بهر مهمى عظيم همى طلبد بايد جوابى آماده داريد چون به مجلس معاويه در آمدند گفت: تعجيل در صلات وصلت رحم و حسن سيرت من در حق خويش دانسته‏ايد و آن چه از شما سرزده ناديده انگاشته تحمل كردم، اينك يزيد با شما عم زاده و برادر است و همى خواهم تا او را مقدم شماريد و اسم خلافت بر او گذاريد، در عزل و نصب و امر و نهى و جبايت خراج و تقسيم عطا يا بدون معارض و ممانع اختيار شمار است، دوباره اين كلام اعادت نمود، البته از هيچ يك جواب نشنيد، معاويه روى به اين زبير كرده گفت: تو پاسخ گوى كه خطيب قوم توئى، ابن زبير گفت:
    تو را يكى از سه كار بايد كرد: نخست پيروى پيامبر خداى كنى كه از اين جهان رحلت نمود و هيچكس را تعيين نفرمود(10) تا مردمان خود ابوبكر را بر خلافت منصوب كردند.
    معاويه گفت: اكنون مانند ابوبكر كس نبينم.
    گفت: بر سنت ابوبكر باش كه فرزندان و اقارب بگذاشت و خلافت به عمر داد.
    معاويه گفت: سيمين بيار.
    گفت: پيروى عمر كن كه اولاد خود محروم ساخت و خلافت در ميان شش تن به شورى انداخت.
    معاويه گفت: اگر خصلتى ديگر دانى بگوى؟
    گفت: بر آن چه شنيدى مزيد ندانم.
    از امام (عليه السلام) و ياران رأى جست، هيچ نگفتند.
    معاويه گفت: قد اعذر من انذر، چند زنخ زنم‏(11) و بر رؤس اشهاد مقالات من دروغ داريد و گفته‏هاى من مردود شماريد و من اغماض كنم، هم اين بيان بر سر جمع نخواهم گفت اگر يك تن از شما اين چنين سخن گويد به خداى پيش از آنكه كلمتى ديگر اداء كند بگويم تا سرش بردارند، اولى‏تر آن كه بر تن خويش ببخشائيد و حفظ جان واجب دانيد، حرسيان‏(12) را فرا خواند گفت:
    هر دو تن با شمشير كشيده بر سر يك كس بايستيد چون من خطبه كنم هر يك تصديق و تكذيب من دهان گشايد خونش بريزيد، آنگاه بر منبر رفته و گفت:
    انا وجدنا احاديث الناس ذات عوار، قالوا ان حسينا و ابن ابى بكر و ابن عمر و ابن الزبير لم يبايعواليزيد و هؤلاء الرهط سادة المسلمين و خيارهم، لا نبرم امرا دونهم و لا نقضى امرا الاعن مشهورتهم و انى دعوتهم فوجدتهم سامعين مطيعين فبايعوا و سلموا و اطاعوا.
    مردمان مى‏گفتند: اين چهار كس به بيعت يزيد تن در ندهند و من خود بى صواب ديد و رضاى اينان كه خواجگان و نيكان مسلمانانند مهمى فيصل ندهم و اينك آن دعوت كه كردم اجابت و آن بيعت را اطاعت كردند.
    شاميان گفتند: اى بس عظيم كه امر اينان همى شمرى، اجازت ده تا هم اكنون گردن جمله بزنيم و ما خود بدين بيعت كه در پنهانى نموده‏اند خشنود نه‏ايم تا آشكارا مبايعت كنند.
    معاويه گفت: سبحان الله شاميان را تا چند خود قريشيان گوارا است و قصد بدى دارند و روى به آنها كرده گفت:
    زنهار كه ديگر اين چنين سخنها از شما مسموع نشود كه اينها پيوندان و قرابتان من هستند، مردمان كه اين بشنيدند يك باره برخواسته به امارت يزيد دست بيعت دادند، معاويه از منبر به زير آمده على الفور سوار شده جانب مدينه رفت و بيعت اهالى آنجا نيز ستده، آهنگ شام نمود، بعد از رفتن معاويه مردمان با ياران گفتند كه شما پيوسته همى گفتيد به بيعت يزيد سر در نياوريم، چون بود كه چون عطاياى خويش‏ بستديد در خفيه بيعت كرديد؟
    گفتند: نى، ما تن نداديم و در آن مجمع كه تكذيب او نكرديم ما را بر جان خويش بيم بود و حفظ آن واجب به دلالت شما با ما غدر كرد و به وسيلت ما با شما مكر نمود عبدالله بن عمر از آن پس به سراى خويش رفته در بر خود فراز نمود، معاويه عطّيات بنى اسد و بنى تيم و بنى مره موفور داشت و از بنى هاشم مقطوع نمود ابن عباس نزد او رفت و عتاب آغاز كرد كه صلات جمله به دادى و از بنى هاشم ممنوع داشتى؟
    گفت: زيرا كه امام حسين بيعت نكرد و شما نيز موافقت كرديد.
    ابن عباس گفت: ابن عمر و ابن ابى بكر و ابن زبير نيز امتناع ورزيدند و تو جوائز و عطيات فرستادى.
    گفت نى كه شما مانند آنها نباشيد، به خداى كه تا حسين بيعت نكند يك درهم به بنى هاشم ندهم.
    ابن عباس گفت: من نيز به خداى سوگند كه به ثغور اسلام و سواحل بحار روم و آن چه دانم با مردمان بگويم تا تمامت آنها بر تو بشورانم و خود تو نيكوتر دانى كه چون زبان بگشايم چه گويم.
    معاويه كه اين بشنيد بر عطاياى بنى هاشم افزود، امام (عليه السلام) را نيز صلات بزرگ فرستاد حضرت هيچ قبول نفرمود، باز پس داد.


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  11. #8
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۲:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,583 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj
    مردن معاویه و سلطنت یزید

    در ترجمه تاريخ اعثم كوفى چنين آمده:
    القصه معاويه در اثناى مراجعت (يعنى مراجعت به شام) در موضع ابوا نزول كرد و در ميان به قضاء حاجت بيرون آمد آن جا چاهى بود كه از آنجا آب مى‏كشيدند، معاويه به آن چاه نگاه كرد، بخارى از آن بر روى او زد كه سبب پيدايش لقوه در وى شد و او را سخت رنجور نمود به طورى كه به زحمت تمام خود را به خواب گاه خويش رساند و بر جامه خواب افتاد، ديگر روز مردم خبر يافتند فوج فوج به عيادتش آمدند.
    معاويه گفت: رنجها و علتها كه مردمان را افتد دو نوع باشد:
    يكى به سبب گناهى كه كرده باشند خداى تعالى ايشان را به عقوبت گيرد تا ديگران از آن عبرت گيرند و گرد آن نگردند.
    و ديگر نوع عنايتى باشد تا روزى چند رنج كشند و بدان ثواب يابند.
    اگر امروز مرا بر آن علت مبتلا كردند چه توان كرد و اگر يك عضو من بيمار شد لله الحمد ديگر اعضاء من به سلامت است، اگر روزى چند ناتوان باشم اگر مقابل روزهاى آرام كه تندرست باشم ايام مرض اندك نمايد و ايام صحت زيادت است باشد و مرا بر خداى تعالى هيچ باقى نمانده است چه در حق من نه چندان انعام ارزانى داشته است كه شرح توانم داد عمرى دراز در دولت و نعمت كرامت كرد، امروز كه اين رنج افتاد و سال عمر به هفتاد رسيده است خداى تعالى بر مسلمانان رحمت كند كه مرا دعائى كنند تا خداى تعالى مرا صحت و عافيت روزى كند، جماعتى كه حاضر بودند او را دعاء گفتند و از بارى سبحانه صحت و عافيت او خواستند و از پيش او بيرون آمدند.
    چون معاويه تنها ماند دلتنگ شد و بگريست، مروان در آمده و گفت:
    اى امير مى‏گرئى؟
    گفت: نمى‏گريم الا اين كه بسيار كارها بود كه مى‏توانست كرد، نكردم و از اين سبب دلتنگ مى‏شوم و بر آن تقصيرهائى كه كرده‏ام حسرت مى‏خورم.
    و ديگر آنكه اين علت بر عضوى از اعضاء من ظاهر شده كه پيوسته گشاده بايد داشت و از ديگر اعضاء نيكوتر باشد و مى‏ترسم كه بسبب على بن ابيطالب (عليه السلام) كه خلافت از او گرفتم و حجر بن عدى و اصحاب او را بكشتم خداى تعالى اين بلا نازل گردانيده باشد و من را به عقوبت اجل ملقى كرده و من اين همه از دوستى يزيد مى‏بينم اگر نه دوستى او بودى من راه راست مى‏ديدم و رشد خويش مى‏شناختم اما دوستى يزيد مرا بر آن حركات و سكنات و محاربات داشت تا امروز كه دشمن بر من خنديد و دوست گريست.
    از اين نوع كلماتى چند بگفت، پس فرمود كه از آن موضع كوچ كردند و مى‏رفتند تا به شام رسيدند و در سراى خويش فرود آمدند و آن علت قوت گرفت و مستولى گشت و هر شب خوابهاى شوريده مى‏ديد و از آن مى‏ترسيد و گاه گاه هذيان مى‏گفت و آب بسيار مى‏خورد و تشنگى او تسكين نمى‏يافت و هر دفعه او را بيهوشى مى‏آمد و چون بهوش آمدى به آواز بلند مى‏گفت مرا چه افتاده بود با تو اى حجر بن عدى، چه افتاده بود مرا با تو اى عمرو بن حمق چرا با تو خلاف كردم اى پسر ابو طالب، الهى و سيدى اگر مرا عقوبت كنى مستوجب عقوبتم و اگر عفو فرمائى و بيامرزى تو خداوند كريمى و رحيمى.
    پيوسته بر اين حالت مى‏بود و يزيد لحظه‏اى از بالين او غائب نمى‏شد در اثناى اين بى قرارى او را غشى گران افتاد زنى از زنان قريش حاضر بود گفت: معاويه بمرد.
    معاويه چشم باز كرد و گفت: و ان مات، مات الجود القطع الذى من الناس الامن قليل بنصره پس دست بزد و تعويذى كه در گردن داشت بگسست و بيانداخت و اين بيت خواند:
    و اذا المنية انشبت اظفارها القيت كل بمهمة الا ينفع
    در اثناى آن حالت يزيد گفت اى امير كلمه‏اى بگوى و با من بيعت كن تا مردمان بشنوند كه مصلحت در اين است كه اگر العياذ بالله حال نوعى ديگر شود و كار من محكم نكرده باشى من از آل ابو تراب رنجها بينم، معاويه سخن او مى‏شنيد و خاموش مى‏بود.
    روز ديگر كه چهارشنبه بود كس فرستاد و امراء و اعيان و مخلصان خويش را بخواند، چون حاضر شدند حاجب را فرمود كه هر كس آيد اجازت است كه در آيد و هيچكس را از در آمدن به اين سراى منع مكن، مردمان چون شنيدند كه منع نيست مى‏آمدند و بر معاويه سلام مى‏كردند و در او مى‏نگريستند چون او را به غايت رنجور مى‏ديدند باز مى‏گشتند و نزد ضحاك بن قيس كه نائب و شحنه‏(13) او بود مى‏آمدند و مى‏گريستند و مى‏گفتند: امير عظيم رنجور است نه همانا كه از اين بيمارى سلامت يابد بعد از او خليفه كدام كس خواهد بود مصلحت مى‏بينى كه خلافت از خاندان آل ابى سفيان بيرون رود و در دست و تصرف آل ابو تراب افتد، ما از اين معنا هرگز راضى نباشيم جمعى كثير نزد ضحاك بن قيس و مسلم بن عقبه جمع شدند و گفتند: شما هر دو مخلصان و محرمان امير هستيد و كار او به اين درجه رسيده كه مى‏بينيد مصلحت آن است كه شما هر دو نزديك او شويد و او را اگر حاجت افتد تلقين دهيد و از او درخواست كنيد تا خلافت به پسر خود يزيد ارزانى دارد كه ما همه او را مى‏خواهيم، ضحاك بن قيس و مسلم هر دو به نزد معاويه آمدند و سلام كردند و گفتند امير امروز چگونه است، هيچ آسوده‏تر هست؟
    معاويه گفت: از گناهان عظيم گرانبارم و از عقوبت خداى تعالى مى‏ترسم و به رحمت او اميدوارم.
    ضحاك گفت: كلمه‏اى بر روى امير عرضه مى‏دارم، مردمان چون امير را رنجور ديده‏اند دلتنگ شده‏اند و مشوش خاطر گشته و نزديك است كه اختلافى پديد آيد چون امير بحمدالله هنوز در حيات است از اين نوع ظاهر مى‏شود اگر حادثه باشد چگونه خواهد بود، پس مسلم بن عقبه گفت: يا امير مردمان را همه دل بر يزيد قرار گرفته است و همگان او را مى‏خواهند و امير را در كار يزيد دلتنگى تمام بود و امروز رنجور است نتوان دانست كه حال چون باشد مصلحت آن است كه پيش از آنكه رنجورى بيش گردد و آن وقت سخن نتوانى گفت با يزيد بيعت كنى و كار او را به اتمام برسانى.
    معاويه گفت: راست مى‏گوئى اى مسلم مرا هميشه آرزو در دل بود كه يزيد بعد از من خليفه باشد كاشكى خلافت تا روز قيامت در خاندان من باقى مى‏ماند و فرزندان ابو تراب را به فرزندان من زور دستى نبودى ولكن امروز چهارشنبه است اگر آن باشد و هر كارى كه روز چهارشنبه كنند عاقبت آن محمود نباشد تا فردا توقف كنيد شايد فردا قوتى يابم و اين كار تمام كنم.
    ضحاك و مسلم گفتند: مردمان جمع شده‏اند و بر در سراى امير ايستاده و باز نمى‏گردند تا با يزيد بيعت نكنى.
    معاويه گفت: جماعتى كه بر در سرايند ايشان را دستورى دهيد تا در آيند.
    ضحاك و مسلم بيرون آمدند و از معارف مهتران شام هفتاد مرد اختيار كردند و پيش معاويه آوردند، چون در آمدند سلام گفتند، معاويه به آواز ضعيف جواب ايشان بداد و گفت: اى اهل شام از من خوشنود هستيد؟
    جمله گفتند: راضى هستيم و زياده از رضا شكوها داريم و در حق ما بلكه در حق عموم مردم شام شفقتها فرمودى و احسانهاى كامل كردى و لطفها و انعام‏ها بجاى آوردى از اين نوع مدح‏ها گفتند و اميرالمومنين على (عليه السلام) را دشنام دادند و خاك خذلان بر فرق و دهان خود ريختند و نفس رسول خدا را ناسزا گفتند و به جهت خشنودى معاويه و يزيد دنياى دنى را بر بهشت باقى اختيار نمودند و گفتند: على بن ابيطالب از عراق لشگر به شام كشيد و مردان ما را بكشت و ولايات را خراب نمود نبايد كه فرزندان او ما را خلافت كنند مراد ما آن است كه يزيد خليفه باشد و بر اين اتفاق كرده‏ايم و همگان رضا داده، اگر جان‏هاى ما در اين كار بخواهد شد باك نخواهيم داشت.
    معاويه از سخن ايشان خوشدل شد و باز نشست و حاجب خويش را بگفت جمله مردمان را درآر، حاجب مردمان را بخواند، خلق بسيار در سراى معاويه در آمدند چنانچه سراى پر شد.
    معاويه گفت: اى مردمان شما دانسته‏ايد كه عاقبت كار دنيا زوال است و سرانجام عمر آدمى فناء است امروز مرا بر اين صفت مى‏بينيد و مرا نفسى چند بيش نمانده است و دل به حال شما نگران دارم كسى را كه مى‏خواهيد بگوئيد تا خليفه گردانم و عهده كار بر گردن او نهم.
    جمله مردمان به آواز بلند گفتند: ما را بر يزيد هيچ مزيدى نيست و جز او را نخواهيم چون معاويه سخن ايشان در شيوه مبالغه بشنيد ضحاك را گفت با يزيد بيعت كن ضحاك بيعت كرد و بر عقب او مسلم بن عقبه بيعت كرد، پس مردمان مى‏آمدند و با يزيد بيعت مى‏كردند تا جمله بيعت كردند و بيرون شدند، پس معاويه يزيد را فرمود كه جامه خلافت بپوش يزيد جامه خلافت پوشيد و دستار معاويه بر سر نهاد و دراعه او پوشيد و انگشترى او در انگشت كرد و پيراهن عثمان كه او را در آن كشته بودند و به خون آلوده بود بر روى دراعه پدر پوشيد و شمشير پدر حمايل كرد و بيرون آمد و به مسجد رفت و بر منبر شد و خطبه بگفت تا وقت زوال از منبر فرود نيامد، هر نوع سخنها مى‏گفت باقى مردمان شام كه حاضر بودند با او بيعت كردند، بوقت زوال از منبر فرود آمد و بر سر بالين پدر شد او را ديد در حالت مرگ بر خود مى‏پيچيد و هيچ عقل نداشت چون پاره‏اى از شب گذشت بهوش آمد چشم باز كرد يزيد بر بالين خود نشسته ديد، گفت اى پسر چه كردى؟
    گفت: به مسجد رفتم و بر منبر خطبه گفتم همه مردم با طوع و رغبت با من بيعت كردند و خوشدل و شادمان باز گشتند.
    معاويه ضحاك و مسلم را بخواند و گفت: كاغذى زير بالين است بيرون آريد، كاغذ برگرفتند، معاويه پيش از آن به نام يزيد چيزى نوشته بود بر اين منوال ضحاك كاغذ برگرفت و بر ايشان خواند.


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  12. #9
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۲:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,583 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj
    صورت وصیت نامه معاویه با یزید علیه العنه

    بسم الله الرحمن الرحيم

    اين عقد عهدى است كه معاوية بن ابى سفيان مى‏بندد و با پسر خويش يزيد و با او بيعت مى‏كند به خلافت و خلافت بدو مى‏دهد تا به شرائط آن بر جاده عدل و انصاف قيام نمايد خلافت بدو تسليم كرد و او را امير نام نهاد و او را فرمود كه سيرت اهل معدلت و رضا را ملازم باشد و مجرمان را به قدر جرم و جنايت عقوبت كند و اهل صلاح و علم را نيكو دارد و در حق ايشان احسان نمايد و جنايت عقوبت كند و اهل صلاح و علم را نيكو دارد و در حق ايشان احسان نمايد و جانب عمو و قبايل عرب على الخصوص جانب قبيله قريش را مرعى دارد و كشنده دوستان را از خود دور دارد و فرزندان مظلوم مقتول را يعنى عثمان به خويشتن نزديك گرداند و ايشان را بر آل ابو تراب مقدم دارد و بنى اميه و آل عبدالشمس را بر بنى هاشم و ديگر مردمان مقدم دارد و هر كس كه اين عهد نامه بر او خواند او امير خويشتن يزيد را اطاعت دارد و متابعت يزيد پيش گيرد فمرحبا به و اهلا و هر كس كه سرباز زند و انكار كند دستورى است كه شمشير را بر او كار فرمايد و ايشان را مى‏كشد تا آن وقت كه به امارت و خلافت او اقرار آرند و مطيع و فرمان بردار شوند والسلام.
    پس اين عهدنامه را پيچيد و مهر خويش بر نهاد و به ضحاك داد و گفت فردا بامداد مى‏بايد كه بر منبر شوى و اين نامه را گشائى و بر مردمان خوانى چنانكه خورد و بزرگ و ضيع و شريف جمله بشنوند. ضحاك گفت: چنين كنم.
    مولف گويد:
    در تاريخ اعثم كوفى مقالات و گفت و شنودهاى مفصلى را كه بين معاويه و يزيد رد و بدل شده نقل كرده كه حاجتى به ذكر آنها نمى‏بينم فقط برخى از فقرات آن را در اينجا مى‏آورم:
    معاويه به يزيد گفت:
    من بر تو در كار خلافت از چهار كس مى‏ترسم:
    از قريش از پسر ابى بكر عبدالرحمن‏(14) و از پسر عمر بن خطاب عبدالله و از پسر زبير عبدالله و از پسر على بن ابيطالب حسين.
    اما پسر ابوبكر: مردى است كه همت او بر مباشرت زنان مقصور است و در ياران و دوستداران خويش مى‏نگرد هر چيز كه ياران او كنند همان كار بدست گيرد و از ديدار زنان بشكيبد، دست از او بدار و هر چه كه او كند او را بدان مگير چه حال پدر او در فضل و بزرگوارى شنيده و از جهت دل پدر گوش به احوال پسر باز دارد و جانب او را رعايت كن.
    و اما پسر عمر عبدالله مردى سخت نيك است و ترك دنيا گفته و به سيرت پدر مى‏رود هرگاه او را ببينى سلام من بدو برسان و او را مراعات كن و عطاياى وافر فرست.
    و اما پسر زبير بر تو بسيار مى‏ترسم زيرا كه او مردى سخت محيل و مكار است، رأى ضعيف داشته و صبر و ثبات مردان را دارد، گاه همچنان در روى تو جهد كه شير گرسنه جهد و گاه چندان روباه بازى پيش آرد كه از او تعجب نمائى با او چنان زندگانى كن كه او با تو كند مگر در دوستى رغبت نمايد و با تو بيعت كند و آنگاه او را نيكو و برقرار بگذار.
    و اما حسين بن على آه آه اى يزيد چه گويم در حق او زينهار او را نرنجانى و بگذار هر كجا دل او مى‏خواهد برود و او را مرنجان ولكن گاه گاه تهديدى بكن زينهار در روى او شمشير نكشى و به طعن و ضرب با او ديدار نكنى چندان كه توانى او را حرمت دار و اگر كسى از اهل بيت او نزديك تو آيد مال بسيار بدو ده و او را راضى و خوشدل باز گردان و ايشان اهل بيتى‏اند كه جز در حرمت و منزلت رفيع زندگانى نتوانند كرد زينهار اى پسر چنان مباش كه به حضرت ربانى رسى و خون حسين در گردن داشته باشى كه هلاك از تو بر آيد، زينهار و الف زينهار كه حسين را نرنجانى و به هيچ نوع اعتراض او را اذيت نكنى كه او فرزند رسول الله است، حق رسول خدا را بدار، اى پسر والله كه تو ديده و شنيده‏اى كه من هر سخن كه حسين در روى من گفتى چگونه تحمل كردمى به حكم آنكه فرزند مصطفى است آنچه در اين معنا واجب بود گفتم و بر تو حجت گرفتم و تو را ترسانيدم و قد اعذر من انذر.
    پس معاويه روى به ضحاك و مسلم كرد و گفت شما هر دو بر سخنى كه من به يزيد گفتم گواه باشيد به خداى سوگند مى‏خورم كه اگر حسين هر چه در دنيا از آن بهتر نباشد از من بگيرد و هر چه از آن بدتر نباشد با من بكند از او تحمل كنم و من از آن كس نباشم كه خون او در گردن به حضرت ربانى روم، اى پسر وصيت من بشنيدى و فهم كردى و دانستى؟
    يزيد بلند گفت: نعم.
    سپس چند نصيحت ديگر او را نمود...
    پس آهى سرد بر كشيد و او را غشى روى داد چون به هوش آمد گفت: آه! جاء الحق و ذهق الباطل پس در ايستاد و اين مناجات بگفت و سپس در اهل بيت و پسران عم خويش نگريست و ايشان را گفت از خداى بترسيد چنان چه ببايد ترسيد كه ترسيدن از خداى تعالى عقيدتى محكم است، واى بر آن كس كه از خداى تعالى و از عقاب او نترسد، پس گفت:
    من روزى در خدمت مصطفى (عليه السلام) نشسته بودم آن حضرت ناخن مى‏چيد من پاره‏هاى ناخن مبارك آن سرور را برگرفتم و در شيشه تا امروز نگاه داشته‏ام و چون مرا وفات رسد مرا بشوئيد و كفن پوشيده آن پاره‏هاى ناخن مبارك حضرت را در چشم و گوش و دهان من نهيد و بر من نماز گذاريد و دفن كنيد و كار من به خداى غفور گذاريد پس ديگر سخن نگفت يزيد از نزديك او بيرون آمد و به شكار رفت به موضعى از شام كه آن را حواران ثنيه گويند و ضحاك را گفت من بدان موضع مى‏روم تو على التواتر از حال امير مرا خبر ميده، ديگر روز معاويه را وفات رسيد و يزيد نزديك او حاضر نبود و مدت خلافت و پادشاهى او نوزده سال و سه ماه بود و او را در دمشق وفات رسيد، روز يكشنبه از رجب سنه ستين (60 هجرت) و او هفتاد و هشت سال عمر داشت والله اعلم و احكم.





    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  13. #10
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۲:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,583 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj
    نشستن یزید به جای معاویه و سخنرانی او در مسجد دمشق

    در تاريخ اعثم كوفى چنين آمده:
    پس از آنكه معاويه از دنيا به سراى عقبى شتافت ضحاك بن قيس از سراى معاويه بيرون آمد و كفش‏هاى معاويه را در دست گرفت و با كسى سخن نمى‏گفت تا به مسجد اعظم آمده، مردمان را بخواند چون حاضر آمدند بر منبر شد و حمد و ثناى بارى تعالى بگفت و درود بر حضرت مصطفى فرستاد، پس گفت:
    اى مردمان معاويه را فرمان حق رسيد و شربت فناء چشيد و اين كفش‏هاى او است همين لحظه كار او ساخته خواهم كرد و وى را در خاك خواهم نهاد بايد كه نماز پيشين و نماز ديگر حاضر آئيد انشاء الله تعالى، پس از منبر فرود آمد و نامه‏اى نوشت به يزيد بر اين منوال:
    بسم الله الرحمن الرحيم
    حمد و ثناء آن خدائى را كه بقاى ابد صفت اوست و فناء صفت بندگان او در محكم تنزيل چنين مى‏فرمايد:
    كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذوالجلال و الاكرام‏(15)
    اين خدمت كه ضحاك بن قيس به يزيد مى‏نويسد هم به منظور تهنيت است بر خلافت رسول بر روى زمين كه سهل و آسان بدست آمد و هم تعزيب است به وفات معاويه انالله و انا اليه راجعون.
    چون يزيد بر مضمون نوشته قيس واقف شود بر سبيل تعجيل باز گردد تا ديگر نوبت از مردمان به خلافت بيعت بستاند والسلام.
    چون اين نامه به يزيد رسيد بر خواند و بر پاى جست و فرياد مى‏كرد و مى‏گريست چون ساعتى بگريست فرمود تا اسبان را لگام كنند و زين بر نهند بر نشست و به سوى دمشق روان شد بعد از سه روز از وفات پدر به دمشق رسيد، مردمان او را استقبال كردند هر كس كه سلاحى بر نتوانست گرفت بر گرفته و به استقبال آمد و چون بدو رسيدند بگريست و بر سر خاك پدر شد و آنجا بنشست و بسيار بگريست، مردمان در موافقت او بگريستند پس بر نشست و روى به قبه خضراء كه پدر او بنا كرده بود آورد و آن ساعت عمامه خز سياه بر سر بسته بود و شمشير پدر حمايل كرده مى‏آمد تا به در آن قبه رسيد فرود آمد و مردمان را كه از راست و چپ او مى‏آمدند و از جهت او سراپرده‏ها و قبه‏هاى ديبا زده بودند، چون يزيد در قبه خضراء شد جامه‏هاى بسيار ديد كه بر روى يكديگر گسترانيده بودند چنانكه پاى بر كرسى‏ها بايست نهاد تا بر آن جامه‏ها توانست نشست، يزيد برفت و بر آن فرشها بنشست و مردمان وضيع و شريف قوم قوم در مى‏آمدند و او را به خلافت تهنيت و به وفات پدر تعزيت مى‏گفتند. پس يزيد فصلى بگفت بر اين منوال بشارت باد شما را اى اهل شام كه ما حقيم و انصار دينيم و خير و سعادت هميشه در ميان شما يافته‏ايم، بدانيد كه هم در اين نزديكى ميان من و اهل عراق مقاتلتى خواهد بود چه در اين دو سه شب كه گذشت به خواب ديدم كه ميان من و اهل عراق جوئى تازه از خون بود و من مى‏خواستم از آن جوى گذرم نمى‏توانستم، عبيدالله زياد بيامد در پيش من و از جوى گذشتى و من در او نگريستم.
    اكابر شام گفتند: ما جمله در پيش تو كمر بسته داريم متمثل امر و اشاره و مطيع فرمان توايم هر كه فرمائى و به هر جانب كه فرمان دهى برويم و در خدمت تو اثرهاى خوب نمائيم اهل عراق ما را آزموده‏اند آن شمشيرها كه در صفين با ايشان جنگ مى‏كرديم هنوز در دست داريم.
    يزيد گفت به جان و سر من كه همچنين است من حساب امور خويش از شما بر گرفته‏ام، پدر من شما را همچو پدر مهربان بود و در عرب هيچ كس با پدر من به سخاوت و مروت و فتوت و بزرگوارى برابرى نتوانست كرد و در بلاغت او را عجز نبود و در سخن هرگز لكنتى بدو راه نيافتى تا آن وقت كه از دنيا بيرون شد بر اين منوال بود.
    از دورترين صف‏ها مردى آواز داد كه دروغ گفتى اى دشمن خدا هرگز معاويه بدين صفت موصوف نبود اين اوصاف مصطفى است و تو و اهل بيت تو از اين صفت‏ها بى بهره‏ايد.
    مردمان چون اين سخن از آن مرد بشنيدند به هم بر آمدند، آن مرد از بيم جان خود را از ميان آن ازدحام به كنارى كشيد هر قدر تفحص نمودند او را نيافتند، پس ساكت شدند.
    مردى از دوستان يزيد بنام عطاى بن ابى صفين بر پاى خاست و گفت:
    اى امير دل در سخن دشمنان مبند و خوشدل باش كه خداى تعالى بعد از پدر تو را خلافت روزى كرد تو امروز خليفه مائى و بعد از تو پسر تو معاويه خليفه تو باشد، ما را بر تو و بر او هيچ مزيدى نيست. يزيد را سخن او خوش آمد و او را عطائى نيكو فرمود، پس برخاست و حمد و ثناء بارى تعالى بر زبان راند و بر محمد مصطفى درود فرستاد، پس گفت:
    اى مردمان معاويه بنده‏اى بود از بندگان خداى تعالى و خدا او را عزيز گردانيده بود و زيادت بزرگتر بود از آن كس كه بعد از او است و آنانكه پس او خواهند بود اگر چه به درجه خلفائى كه پيش از او بودند نبود و من او را بر خداى تعالى نمى‏ستايم كه خدا او را بهتر از من داند و اگر گناهان او عفو كند از كمال رحمت او غريب نباشد و اگر او را عقوبت نمايد هم اميد باشد كه عاقبة الامر رحمت فرمايد و اين كار امروز به من تعلق گرفته است در طلب حق خود تقصير نخواهم كرد و آن چه امكان دارد در تمشيت كار خلافت تا بر جاده انصاف و معدلت مستمر باشد بخواهم كوشيد.
    و الحكم لله و اذا اراد الله شيئا والسلام.
    اين كلمات بگفت و بنشست، مردمان از اطراف و جوانب آواز بر آوردند كه سمعنا و اطعنا يا امير و جمله بتحديد با او بيعت كردند، پس يزيد بفرمود تا درهاى خزائن بگشادند و امراء و اعيان و اكابر و معارف و وضيع و شريف را مالهاى وافر بخشيدند، پس عزم كرد تا به اطراف نامه‏ها بنويسد و بيعت ستاند.





    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



صفحه 1 از 21 123456711 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •