کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: حسین

  1. #1
    کاربر سایت

    آخرین بازدید
    جمعه ۰۴ اسفند ۹۱ [ ۱۷:۱۸]
    محل سکونت
    سلماس
    نوشته ها
    3
    امتیاز
    338
    سطح
    1
    Points: 338, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered250 Experience Points
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 1 در 1 پست
    حالت من
    Ashegh

    Gadid حسین

    این حسین کیست همه عالم از او میگوید..
    زندگی که با مرگ تمام شود به هیچ هم نمی ارزد

  2. کاربر روبرو از پست مفید mastemast سپاس کرده است .

    nasim.h (سه شنبه ۳۰ آبان ۹۱)

  3. #2
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶ [ ۰۲:۲۳]
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    2,302
    امتیاز
    42,397
    سطح
    1
    Points: 42,397, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 57.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsYour first GroupCreated Album picturesCreated Blog entryTagger First Class
    نوشته های وبلاگ
    134
    سپاس ها
    1,362
    سپاس شده 1,583 در 1,016 پست
    حالت من
    Zodranj
    سرآغاز
    واژه درخشان و پرارج حسين عليه السلام، از مقدّسترين، والاترين، دلنشين ترين، محبوبترين، تفكّرانگيزترين و شورآفرين ترين واژه ها و مفاهيم، در قاموس * زندگى انسانهاست، به گونه اى كه از دورترين كرانه هاى تاريخ بشر تا جهان معاصر و تا هميشه تاريخ، جز چند واژه اللّه، محمّد و على به واژه، نام و يادى نورافشان تر، شورانگيزتر، حماسه سازتر و درس آموزتر در فرهنگ بشريّت، نمى توان برخورد نمود.
    كتاب پر اسرار
    اين نام جاودانه و تاريخساز، به ظاهر از چهار حرف ساخته شده است، امّا در حقيقت كتاب ارزشمند، پرمحتوا، سرنوشتساز و شكوهبارى را تشكيل مى دهد كه همسنگ كتاب دگرگونساز وحى و كتاب قطور و پر اسرار آفرينش است.
    كتاب زندگيساز و سعادت آفرينى است كه در واژه واژه، آيه آيه، سوره سوره، و كران تا كران آن، از سويى تمامى انديشه ها، خردها، بينشها، دانشها، فرزانگيها، درايتها، دورانديشيها، آينده نگريها، آگاهيها، ژرف انديشيها، هدفداريها، توحيدگراييها، اخلاصها، عشقها، حقجوييها، حق پرستيها، پرواپيشگيها، احساس مسئوليّتها، پاكيها، امانتها، صفاها، درستيها، راستيها، كرامتها، محبّتها، آزادگيها، آزادمنشيها، سرافرازيها، عدالتها، آزاد انديشيها، بشردوستيها، برابريها، فداكاريها، گذشتها، مردم خواهيها، ايثارها، روشنگريها، رخشندگيها، نورافشانيها، شعورها، شعارها، خروشها، قيامها، اصلاح طلبيها، زيبندگيها، برازندگيها، آراستگيها، زيباييها، طراوتها، حماسه ها، شگفتيها، شگرفيها، عزّتها، همّتها، والاييها، دليريها، شجاعتها، پارساييها، شهامتها، مجاهدتها، بلندنظريها، ... و ديگر ارزشهاى والاى انسانى و اخلاقى يكسره موج مى زند و از دگرسو در جاى جاى آن، خروش مقدّس و دادگرى برضد بدانديشيها، كج فهميها، كوردليها، كودنيها، كوته بينيها، كوته نظريها، خودپرستيها، خودخواهيها، نفس پرستيها، دنياطلبيها، شرارتها، شقاوتها، عوام فريبيها، شگردها، شيّاديها، رياكاريها، حماقتها، ناآگاهيها، ساده انديشيها، فرصت جوييها، وقاحتها، بى شرميها، سوءاستفاده ها، پليديها، دنباله رويها، تملّقها، چاپلوسيها، ذلّتها، رذالتها، ذليل پروريها، بلاهتها، تعصّبها، كينه توزيها، قساوتها، زورگوييها، استبدادگريها، سنگدليها، بيرحميها، بازيگريها، دين فروشيها، خيانتها، جنايتها، سفّاكيها، مقام پرستيها، دستكارى در مغزها، بازى با واژه ها و مفاهيم مقدّس،... و به يك كلام فريت عريان و نيمه عريان و زور آشكار و نهان، از آن طنين انداز است.
    از سويى آموزگار توحيدگرا و بشردوست و به راستى ژرف نگر و دلسوزى نشانگر است كه با بهترين اسلوب و شيوه ها مردم را به سوى يكتاپرستى، اخلاص، والايى، ارزشها، قداست، حيات و مرگ شرافتمندانه و شكوهبار، فرا مى خواند و عميقترين درسهاى رادى، مردانگى، پاكى و شايستگى را در گوش جان فرزندان آدم، زمزمه مى كند و از دگر سو، بسان نياى گرانقدرش، سمبل، نمونه، الگو، سرمشق، تجلّيگاه و فروزشگاه، تمامى آنهاست.
    لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّهَ وَالْيَوْمَ الاْخِرَ....(1)


    سيماى پرفروغ او
    متفكّران، در ترسيم سيماى پرفروغ حسين عليه السلام او را به خورشيد، ماه، ستارگان، درياهاى موّاج، اقيانوسهاى بيكرانه، كوهها، رعد و برق، سروهاى برافراشته و ديگر به پيامبران، قرآن و كعبه، تشبيه مى كنند؛ امّا من، همه اينها را به شخصيّت والا و پرفراز و شكوهبار حسين عليه السلام تشبيه مى كنم، بدين صورت:
    1 به عبارت روشنتر، متفكّران برآنند كه: آن فرزانه عصرها و نسلها، خورشيد جهان افروز است.
    بسان اين مشعل پرشكوه آسمانى،
    اين مبداء حرارت و گرمى،
    اين كره مشعشع و آتشين،
    اين كانون حيات و زندگى،
    اين عامل حركت و بركت،
    اين شاهد راستين قدرت خدا،
    و اين دليل حكمت آفريدگار است.
    بسان خورشيد جهان افروزى كه سرفراز و شكوهبار، سر از افق برآورده، كران تا كران گيتى را به انوار درخشان و وجود نورافشانش نورباران مى سازد.
    امّا، من بر اين انديشه ام كه: نه! نه! بلكه اين خورشيد آسمان است كه
    در شكوه و عظمت،
    پاكى و طهارت،
    قداست و شوكت،
    رخساره پرنور و اشعّه تابناك،
    طلوع زيبا و تماشايى،
    غروب تفكّرانگيز و غمبار، درجايگاه بلند و موقعيّت رفيع و در نقش سرنوشتساز و حيات آفرينش بر اقيانوسها و درياها،
    آبشارها و چشمه سارها،
    هديه حيات و حركت به موجودات،
    زدودن آفتها و ميكروبهاى مرگبار
    و راندن شياطين و پليديهاو...
    به حسين عليه السلام اقتدا كرده، مى خواهد بسان آن خورشيد جهان افروز آسمان امامت باشد؛ مگر نه اين است كه خورشيد به بركت وجود گرانمايه نياى گرانقدرش پديدار گشته است:
    لولاك لما خلقت الافلاك.(2)
    و مگر نه اينكه خود پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمود:
    حسين منّى و انا من حسين.(3)
    2 انديشمندان برآنند كه او بسان ماه،
    اين شمع شب افروز،
    اين سمبل زيبايى،
    اين چراغ اسرارآميز،
    اين آفريده فرمانبردار،
    اين راهپيماى گرم رفتار،
    و اين نشان اقتدار و عظمت آفريدگار هستى است.
    امّا، من بر اين انديشه ام كه:نه!نه! بلكه اين، ماه آسمان است كه،
    در زيبايى چهره،
    نور ملايم و تفكّرانگيز،
    منظره هاى گوناگون،
    جلوه هاى متنوّع،
    سير و سياحت جالب،
    نظم شگرف و تماشايى،
    موقعيت رفيع و نقش حسّاس و حياتيش بر پديده ها،
    به حسين عليه السلام تاءسّى جسته و مى كوشد تا بسان او باشد.
    3 دانشمندان برآنند كه آن وجود گرانمايه بسان زمين، اين خوان رنگين و آفريده پراسرار است.
    بسان اين زمين طيّب و طاهر،
    اين كره عظيم خاكى،
    اين عرصه پهناور،
    اين مخزن منابع،
    اين مركز معادن،
    اين دربردارنده عجايب،
    اين گاهواره تمدّن و تعالى،
    و اين مقرّ و مسكن و مهد آرامش انسان.
    امّا، من بر اين انديشه ام كه نه، نه، بلكه اين زمين است كه:
    با گستردگى و وسعتش،
    با كوههاى بلند و قلّه هاى سر به آسمان كشيده اش،
    با درّه هاى عميق و پرچينش،
    با منابع و معادن گوناگونش،
    با دشتها، صحراها، باغستانها، مزارع و جنگلهاى پرطراوتش،
    با هزاران نوع درختان زيبا، گلها و گل بوته ها، شكوفه ها و لاله هاى دل انگيز،
    با مناظر جالب و ميليونها پديده بهت آورش،
    با چشمه سارهاى جوشان، رودخانه هاى خروشان، جويبارهاى زيبا، درياهاى موّاج و اقيانوسهاى بيكرانه اش،
    با بهاران جانبخش، تابستان هدفدار و سازنده، پاييز لبريز از مواهب و زمستان پرنعمت و بركتش،
    با بارانهاى تند و نرم، بادهاى سريع، نسيمهاى دل انگيز سحرگاهى، نعمت هوا و ديگر منابع حياتيش،
    و سرانجام با طوفانهاى شديد و آتشفشانهاى عظيم و زلزله هاى درس آموزش،
    به حسين عليه السلام، آرى! به حسين عليه السلام تاءسّى جسته است، چرا كه آن گرامى به تعبير ظريف و زيبا و پرمعناى قرآن، بلد طيّب و سرزمين پاك و پاكيزه اى است كه جهان را به مزرعه، مزرعه و باغ، باغ و دشت، دشت، گلها و گل بوته ها و لاله هاى نيك بختى و آزادگى و ارزشهاى والاى انسانى تبديل ساخته و براى هميشه، همه جا را عطرآگين و تمامى حقجويان و شرافت خواهان و حرّيت طلبان را جذب مى كند.
    وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِاِذْنِ رَبِّه....(4)
    4 فرزانگان، آن فرزانه روزگاران را، در زيبايى درون و برون و عطرآگينى گفتار، عملكرد، اخلاق و رفتار به گلهاى زيبا و هميشه بهار و عطرآگينى تشبيه نموده اند كه از سويى ديدگان هر تماشاگر و هر دارنده ذوق و سليقه و حسّ زيباشناسى را ميهمان زيبايى، طراوت، شادابى، شكوه و جاذبه وصف ناپذير خود مى سازد و از دگر سو با عطرآگين ساختن زمين و زمان، جلوه و صفا و حال و هواى جانبخش و روح پرورى به فضاى زندگى زيبادوستان و كمال جويان مى بخشد.
    امّا، من بر اين انديشه ام كه: نه! اينگونه نيست بلكه همه گلها، گل بوته ها، لاله هاى زيبا و معطّر و پرطراوت هستى كه پرتويى از قدرت بى نظير آفريدگارند، همه و همه زيبايى و رايحه دل انگيز و جانبخش خويش را از آن گل سرسبد انسانيّت، آن ريحانه پيامبر صلى الله عليه و آله و آن گل بوستان فاطمه عليها السلام كسب نموده و به آن وجود گرانمايه اقتدا كرده اند؛ چرا كه او ريحانه زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله بود:
    انّ الحسن و الحسين هما ريحانتاى من الدّنيا....(5)
    5 آگاهان برآنند كه شخصيّت والاى حسين عليه السلام بسان درياهاى موّاج و اقيانوسهاى بى كرانه است.
    بسان اين گنجينه هاى اسرار،
    اين مخازن عجايب،
    اين كانونهاى عظيم ثروت،
    اين معمّاهاى شگفت انگيز خلقت،
    و اين سرچشمه هاى طراوت و نشاط و شادابى و خرّمى.
    امّا، من بر اين انديشه ام كه: نه! بلكه اين درياها و اقيانوسهاى بى كرانه و ژرفند كه با لؤ لؤ ها، مرجانها و مرواريدها، اين گوهرهاى زيبا و گرانبهايشان و با هزاران نوع پديده ها و نقش حياتى و سرنوشت سازشان براى زندگى و موجودات زنده، به آن وجود گرانمايه، آن لؤ لؤ و مرجان و مرواريد ارجدار و گرانبهاى معنوى، كه قرآن بدان اشاره دارد، اقتدا كرده اند.
    يخرج منهما اللؤ لؤ و المرجان.(6)
    6 اصلاح طلبان قرون و اعصار برآنند كه او بسان رعد و برقِ پرخروش و روشنگر است.
    خروش برخاسته از ياد و نام و زندگى شورانگيز و شعور آفرينش * در اين ظلمتكده جهالتها، تاريكيها، شقاوتها و بيدادگريها، تا ابديّت طنين افكن و روشنى برخاسته از آن وجود گرانمايه، فروغ اميدآفرين وروشنى بخش شبهاى تار ستمديدگان و محرومان بوده و خواهد بود.
    امّا، من بر اين انديشه ام كه: نه! بلكه دو پديده رعد و برق، غرّش * وروشنگرى خود رااز او آموخته اند، از فريادرساى او، كه اصالت انسانى و ارزشهاى والاى بشرى را به همه گوشها رساند و بسان صاعقه اى سوزان بر خرمن هستى شوم پليدان افتاد و نابودى و رسوايى را براى سيه دلان حق ستيز و خودكامه، به ارمغان آورد.
    با طنين جاودانه اش خواب آلودگان را بيدارى و غفلت زدگان را هوشيارى بخشيد و بيداران را دليل راه و روشنى مسير، مشعل فراراه، چراغ هدايت، الگو، سمبل و نمونه جاودانه گرديد.
    7 ژرف نگران برآنند كه او همواره بسان كوه سر به آسمان ساييده و قلّه برافراشته و تزلزل ناپذيرى در برابر طوفانها و گردبادهاى ويرانگر است.
    امّا، من بر اين انديشه ام كه: نه! بلكه كوههاى استوار و قلّه هاى سر به آسمان كشيده اند كه شكوه، استوارى، استحكام و شكيبايى در برابر تندبادها و طوفانها را از او آموخته اند.
    از او كه در سخت ترين لحظات قهرمانانه مى فرمود:
    صبرا بنى الكرام فما الموت الاّ قنطرة تعبر بكم عن البؤ س والضراء الى النعيم الدائمة والجنان الواسعه...(7)
    هان اى بزرگ زادگان!
    اى فرزندان كرامت و شرافت!
    شكيبايى پيشه سازيد، چرا كه مرگ در راه حق، چيزى جز يك پل نيست كه شما را از رنج و سختى عبور داده، به بهشت پهناور و پرطراوت و نعمتهاى جاودانه آن مى رساند.
    هان! كدام خردمندى است كه نخواهد از زندانى ويرانه به كاخى شكوهبار و پرنعمت و طراوت انتقال يابد...؟

    تبلور و تجسّم قرآن
    قرآن شناسان بر اين انديشه اند كه آن وجود گرانمايه بسان قرآن،
    اين منشور هدايت،
    اين منبع نور،
    اين راهنماى جاويد،
    اين پديده وحى،
    اين مرامنامه عدالت، آزادى، كرامت، امنيّت، آسايش، صلح، بهروزى و كتاب شكوه و تعالى و نيك بختى است.
    امّا، من بر اين انديشه ام كه: حسين عليه السلام خود قرآن گوياست و تجسّم و تبلور عينى آن است.
    او بسان سوره (حمد) است، همانگونه كه سوره (حمد) پايه و اساس كتاب خداست او نيز پدر امامان نهگانه است.
    همانگونه كه سوره (حمد) آغازش ستايش خدا، ميانه اش * اخلاص و فرجامش نيايش با خداست، حسين عليه السلام نيز زندگى را با ستايش خدا آغاز نمود، بااخلاص به بارگاه او در همه ميدانها زيست و با نيايش در قربانگاه عشق، به بارگاه دوست شتافت.
    او (آية الكرسى) است،
    (آل عمران) است،
    آيه مباهله است،
    آيه تطهير است،
    آيه ولايت و امامت است.(8)
    او سوره (مائده)،... (اعراف)، (انفال)، (يوسف)، (هود)، (يونس)، (رعد)، (ابراهيم)،...(اسرى)،...(كهف)، (طه)، (حجّ)، (انبياء)، (مؤ منون)، (نور)،...(حديد) و آيه ميزان است، چرا كه زندگى و حركت و خروش گفتار و عملكردش شاهين عدالت است و ميزان حقيقت و وسيله سنجش حق از باطل... درست بسان قرآن و فراتر از آن تجسّم و تبلور و ترجمان قرآن است.
    او پيام آور خدا نبود، امّا به بيان ظريف و عميق پيامبر، هم او از پيامبر بود و هم پيامبر خدا از او.
    او از غار حرا، پرچم رسالت را به دوش نكشيد و فرشته وحى بدو فرمان بعثت نياورد امّا پرچم امامت راستين را به فرمان خدا و اراده ازلى و تاريخساز او، به دوش گرفت.
    از سويى امّت محمّد صلى الله عليه و آله را از آفت ارتجاع اموى و رهروان راه ابليس و گرداب ظلمات آنان، رهايى بخشيد و از دگر سو به جهان و جهانيان، براى هميشه آموخت كه بايد چگونه زيست و چگونه انديشيد،
    چگونه بندگى خالصانه خدا كرد،
    چگونه براى نجات توده ها بپاخاست،
    چگونه احياى ارزشها نمود و بدعتها و ضدارزشها را نابود ساخت،
    چگونه با ستم، ارتجاع، دغلكارى و بازيگرى، زير هر ستارى كه رفته باشد و هر عنوانى را يدك كشد، درافتاد و سخن حق را در برابر امام باطل و پيشواى عوام فريب وبيدادگر و نظام دروغين طنين افكن ساخت.
    آنگونه كه او فرمود:
    ... الا ترون انّ الحقّ لايعمل به وانّ الباطل لايتناهى عنه ليرغب المؤ من فى لقاءاللّه فانّى لا ارى الموت الا سعادة والحياة مع الظالمين الاّ برما....(9)
    هان! پيشامدها و رويدادهاى روزگار ما، همينهاست كه مى نگريد، اوضاع روزگار دگرگونى منفى يافته، زشتيها و ضدارزشها آشكار و ارزشهاى انسانى و اخلاقى و فضيلتها از محيط زندگى جامعه رخت بربسته است.
    از فضيلتهاى انسانى جز اندكى بسان قطراتى كه ته مانده ظرف آب، باقى نمانده و جامعه در زندگى و شرايط ذلّت بار و ننگينى به سر مى برد.
    هان! آيا نمى نگريد كه نه، به حق و عدالت عمل مى شود و نه از بيداد و باطل روى مى گردانند؟ شايسته است كه در چنين محيط ننگبار و جامعه نگونسارى انسان با ايمان و فضيلت خواه و حق پو به فداكارى و جانبازى در راه حق و عدالت و احياى ارزشهاى والاى انسانى و الهى بپاخيزد و به ديدار پروردگارش، شور و شوق نشان دهد.
    من در چنين شرايطى، مرگ را جز نيك بختى و زندگى با خودكامگان و بيدادگران را چيزى جز رنج و نكبت نمى دانم.
    و مردانه و آگاهانه و شهامتمندانه خروشيد كه:
    ايّها النّاس ان رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال من راى سلطانا جائرا، مُستحّلا لحرام اللّه، ناكثا لعهداللّه، مخالفا لسنة رسول اللّه، يعمل فى عباد اللّه بالاثم والعدوان فلم يغيّر عليه بفعل ولا قول كان حقا على اللّه ان يدخله مدخله....(10)
    هان اى مردم! پيامبر خدا فرمود: هر انسانى عنصر خودكامه و زورگويى را بنگرد كه حرام خدا را حلال و پيمانهاى او را گسسته و با روش و سنّت پيامبرش مخالفت ورزيده و در ميان مردم، راه گناه و تجاوز و بيدادگرى را در پيش گرفته است، امّا باز هم در برابر چنين استبدادگر پليدى با گفتار و عملكرد مخالفت نورزد، بر خداست كه چنين كسى را از همان راهى كه ستمكاران را وارد دوزخ مى كند، او را نيز وارد آتش سازد....
    مردم! به هوش باشيد كه اينان فرمانبردارى از خدا را ترك و پيروى از شيطان را گردن نهاده اند، تباهيها را رواج داده و مقرّرات عادلانه خدا را وانهاده، ثروتهاى عمومى و ملّى را به انحصار خويش درآورده و ارزشها و ضدارزشها و درستيها و نادرستيها را تغيير داده اند و در اين شرايط مرگبار، من براى ناخدايى اين كشتى به گل نشسته جامعه و نجات آن از چنگال اين تبهكاران كه سيره و سنّت عادلانه و انسانساز و افتخارآفرين نياى گرانقدرم را تغيير داده اند، شايسته ترم.
    در برابر فريب و بيدادى كه امضاى او را زير كارنامه ننگين و سياه خود مى طلبيد شجاعانه فرياد برآورد كه:
    ... اما واللّه لا اجيبهم الى شى ءٍ ممّا يريدون حتّى القى اللّه وانا مخضّب بدمى.(11)
    هان نسلها! به هوش باشيد! بخداى سوگند من به ذرّه اى از خواسته هاى بيدادگرانه و استبدادى آنان پاسخ مثبت و راءى مورد نظرشان را نخواهم داد تا در حالى كه به خون خويش رنگين شده باشم به ديدار آفريدگار خويش بشتابم.
    و در اوج تنهايى و در حلقه محاصره فريب خوردگان اموى آزادمردانه ترين پيام را داد كه:
    الا وانّ الدّعىّ بن الدّعىّ قد ركز بين اثنتين، بين السّلّة والذّلة وهيهات منّا الذّلة يابى اللّه لنا ذلك و رسوله والمؤ منون وحجور طابت وطهرت... من ان تؤ ثر طاعة اللّئام على مصارع الكرام.(12)
    هان اى آزاديخواهان! اين فرومايه و فرزند فرومايه مرا ميان دو انتخاب، قرار داده است، يكى شمشير و ديگرى ذلّت و خفّت. و چه دور است كه ما زير بار ذلّت برويم، چرا كه خدا و پيامبر و ايمان آوردگان و مغزهاى غيرتمند و جانهاى باشرف و ظلم ستيز روا نمى دارند كه چون مايى، اطاعت فرومايگان را بر قتلگاه شرافتمندان و بلندهمّتان روزگار برگزينيم.
    و نيز، در تاريكترين روزهاى حيات انسان و اوج وقاحت و ميداندارى فريب و بيداد، يك تنه با شكوه و صلابتى وصف ناپذير در برابر ضدارزشها و پليديها ايستاد و پرمحتواترين، آزادمنشانه ترين وآزاده پرورترين درسها را به آزادى خواهان گيتى داد، كه فرمود:
    ليس شاءنى شاءن من يخاف الموت، ما اهون الموت على سبيل العزّ واحياء الحقّ ليس الموت فى سبيل العزّ الاّ حياة خالدة وليست الحياة مع الذّل الاّ الموت، الّذى لا حياة معه اءفَبالموت تخوفنى، هيهات، طاش سهمك و خاب ظنّك لست اخاف الموت انّ نفسى لا كبر و همتى لاعلى من ان احمل الضّيم خوفا من الموت و هل تقدرون على اكثر من قتلى؟ مرحبا بالقتل فى سبيل اللّه ولكنّكم لا تقدرون على هدم مجدى ومحو عزّى و شرفى فاذا لاابالى بالقتل.(13)
    موقعيت و منزلت من، بسان منزلت كسى نيست كه از مرگ در راه حق و عدالت مى هراسد. مرگ در راه عزّت و شرافت و احياى ارزشهاى والاى الهى بسى آسان است، مرگ در راه عزّت و آزادگى چيزى جز زندگى جاودانه و پرافتخار نيست و زندگى باذلّت و خفّت نيز جز مرگ خفّتبارى كه زندگى به دنبال ندارد، نمى باشد.
    شما تبهكاران خودكامه مرا با مرگ مى ترسانيد؟
    هيهات! كه تيرتان به خطا رفته و پندارتان به پوچى گراييده است.
    من از مرگ در راه حق نمى هراسم چرا كه شخصيّت و اراده پولادين من بسى بالاتر و والاتر از آن است كه به خاطر هراس از مرگ، خفّت و فرومايگى را تحمّل نمايد.
    شمايان آيا جز به كشتن من به كار ديگرى توانا هستيد؟
    هرگز!!!
    آفرين بر مرگ در راه حق و عدالت!
    آرى! شما سياهكاران خودكامه مى توانيد مرا بكشيد و خون مرا بر روى اين ريگهاى تفتيده بريزيد، امّا... امّا، هرگز نخواهيد توانست شكوه، مرا نابود سازيد، نمى توانيد مجد و عزّت و شرف مرا خدشه دار كنيد، بنابراين چه باك از شهادت پرافتخار.

    بر تارك قرون و اعصار
    او با آفرينش حماسه شورآفرين و آگاهى بخش و تفكّرانگيز عاشورا، براى هميشه بر تارك قرون و اعصار درخشيد و تا هميشه تاريخ، زنده، پويا، پرطراوت و جاودانه ماند و براى همه متفكّران اصلاح طلب و غيرتمندان و ستم ستيزان گيتى، برترين سرمشق، نمونه و الگوى نجات و رهايى شد.
    موج خون جوشان و سرشار از درس و پيام او، از سويى از مرزهاى فكرى، عقيدتى، اجتماعى، سياسى و جغرافيايى جهان گذشته و عالمگير شد و در سراسر گيتى به پرتوافكنى و تلا لؤ پرداخت و چراغ راه ره پويان راه آزادى شد و از دگر سو، مرزهاى زمان را درهم نورديد و با اينكه گذشت زمان و گردش چرخ روزگار، هر پديده جديد و جوانى را، رو به كهنگى، سيرى و فرسودگى مى راند و بر چهره هر رخداد تازه اى، گردو غبار مرگ و كهنگى مى افشاند، با اين وصف اين عامل نيرومند نيز، نتوانست ذرّه اى از تازگى، طراوت، زيبايى، جاذبه و كشش عاشورا و آموزگار بزرگ آن و درسهاى جاودانه اش بكاهد و بر چهره آن غبار خزان و پژمردگى و مرگ بيفشاند، بلكه با گذشت زمان، فروغ افكنى و جاذبه آن افزونتر و هر روز دلهاى شيفته و شيداى ديگرى را تسخير كرد.
    بى دليل نيست كه (گاندى) مصلح بزرگ و پيشواى رهايى هند، در برابر حسين عليه السلام و عاشوراى پرافتخارش، سر تعظيم فرود آورده و پرتوى از آن را به ملّت هندوستان ارمغان مى برد و مى گويد:
    (مردم هند! من براى شما چيز تازه اى نياورده ام، تنها نتيجه اى را كه از مطالعات و تحقيقاتم در مورد تاريخ زندگى قهرمانان كربلا دريافت داشتم آن را ارمغان ملّت هند نمودم.)(14)
    بى جهت نيست كه (جناح)، قائد اعظم و مؤ سس پاكستان در اين مورد مى گويد:
    (هيچ نمونه اى از شجاعت، بهتر از شجاعتى كه امام حسين عليه السلام از لحاظ فداكارى و شهامت نشان داد، در عالم پيدا نمى شود.
    به عقيده من، بر تمامى مسلمانان گيتى است كه از شهيد گرانقدرى كه خود را در سرزمين عراق، قربانى راه حقّ و عدالت كرد، سرمشق گرفته، از او پيروى نمايند.)(15)
    و تصادفى نيست كه (كارلايل) مورّخ و انديشمند انگليسى در اين مورد مى نويسد:
    (بهترين درسى را كه از تراژدى كربلا مى گيريم اين است كه حسين عليه السلام و يارانش، ايمانى بس استوار به خدا داشتند، آنان با عمل، روشن كردند كه فزونى عدد در جايى كه حق با باطل روبرو مى گردد، اهميّتى ندارد، پيروزى حسين عليه السلام با وجود اقليّتى كه داشت، باعث شگفتى من است.)(16)
    و اتّفاقى نيست كه (واشنگتن ايرونيگ) مورّخ و نويسنده شهير آمريكايى با خضوع در برابر آن حضرت او را (روح فناناپذير) مى خواند و مى گويد:
    (براى امام حسين عليه السلام ممكن بود كه زندگى خود را با تسليم شدن به اراده يزيد نجات بخشد، امّا مسئوليّت پيشوا و نهضت نجات بخش اسلام اجازه نمى داد كه او يزيد را به عنوان خلافت به رسميّت بشناسد، او به زودى خود را براى پذيرش هر ناراحتى و فشارى به منظور رها ساختن اسلام و مسلمانان از چنگال رژيم آماده ساخت.
    در زير آفتاب سوزان سرزمين خشك و در روى ريگهاى تفتيده عربستان، روح حسين عليه السلام فناناپذير برپاست.
    هان اى پهلوان و اى نمونه شجاعت و اى شهسوار من حسين.)(17)
    بر تو هزاران درود و سلام اى حسين عليه السلام.

    سلام بر او
    سلام بر او، همو كه:
    آدم را بهترين وارث،
    نوح را شايسته ترين فرزند،
    ابراهيم را وارسته ترين پسر،
    يحيى را پرشورترين همرزم...
    بر آن شكيباتر از ايّوب،
    دريادلتر از داود،
    پرشكوه تر از سليمان،
    مصمّمتر از شعيب،
    بردبارتر از صالح،
    دلاراتر و قهرمانتر از يوسف،
    تزلزل ناپذيرتر از يعقوب،
    پرشهامت تر از موسى،
    پرمهرتر از مسيح،
    برآن مظهر على عليه السلام،
    آن جمال دلا راى محمّد صلى الله عليه و آله،
    آن رايت آزادى بر دوش،
    آن شمشير عدالت بركف،
    آن پيشواى راستين شهيدان،
    آن سالار پاكبازان،
    آن سرور حريّت خواهان،
    آن پدر مجاهدان،
    آن شعله و شراره ايمان،
    و آن خون هميشه جارى بر كالبد زمان.
    سلام بر آن كاروان سالار توحيدگرايان و تقواپيشگان،
    بر آن مؤ ذّن معبد عشق،
    بر آن معمار مدينه قرآنى،
    بر آن بلندترين بيت قصيده آزادى،
    بر آن سند استوار حيات دين،
    بر آن قافله سالار شرافت،
    بر آن آموزگار بزرگ راديها و...
    بر آن مفسّر بزرگ آزادى،
    بر آن تجسّم راستين توحيدگرايى،
    بر آن تبلور جاودانه مردانگى،
    بر آن مقتداى عاشقان،
    بر آن والاترين نمونه رهبرى،
    بر آن برترين ارزشها،
    بر آن چراغ هدايت،
    بر آن مشعلدار حريّت و كرامت،
    بر آن درياسالار موج رهايى،
    بر آن گوهر شب چراغ هستى،
    بر آن ناخداى كشتى نجات.
    انّ الحسين مصباح الهدى وسفينة النجاة.(18)
    سلام بر آن گرامى مرد تاريخ كه عاشورايش درخشش نور بود.
    ياد، نام و شهادتگاه جاودانه او سينه دشمن را لبريز از ترس و دلهره مى سازد و دل دوست را مالامال از اميد و نويد.
    مردگان را زنده مى سازد و خواب ربودگان را بيدار.
    غفلت زدگان را به هوش مى آورد و شب پرستان را تا پشت دروازه و تا درون برج و بارو و دژهاى پرپيچ و خم ستم و بيداد مى تاراند و مى راند.
    سلام بر آن فرزانه عصرها و نسلها كه قيام پرشكوهش آذرخشى درظلمت اختناق و ستم و سانسور و تعصّب كور و فريب عريان بود و فرياد
    هل من ناصر او در آن پهن دشت پرخاطره و بر روى آن شنهاى روان و ريگهاى تفتيده ظهر سوزان عاشورا، سند رسوايى هميشه كسانى كه دم از قرآن و اسلام زنند، امّا به عدالت و آزادى و حقوق مردمان كه روح و جان دين خداست، در ميدان عمل پايبند نگردند.
    از حسين عليه السلام دم زنند، امّا هماهنگ با دشمنان او رفتار كنند، نام حسين عليه السلام بر لب داشته باشند، امّا با شمشير يزيد و شيوه ددمنشانه او، هم آغوش باشند.
    سلام بر او كه به ظاهر در ظهر گرم و سوزان عاشورا در اوج تنهايى و غربت بر بال آرامش، وقار، شهامت و اخلاص، در قربانگاه عشق پيشانى به سجده نهاد و چشم فروبست و لب بر لب نهاد و با نيايش شورانگيز و وصف ناپذير از همه پديده ها بريد و به آفريدگار آنها كه عشق همواره اش بود، پيوست؛ امّا طنين نداى توحيد گرايانه، حق طلبانه، غيرتمندانه، ستم سوز و ظلمت ستيزش، همواره الهام بخش عصرها و نسلهاست.
    سلام بر او كه نام بلندآوازه اش رايت در اهتزاز عدالتها و پرچم برافراشته آزادگيها و آزادمرديهايى است كه هرگز بر زمين نخواهد افتاد و درياى متلاطم خون او و ياران قهرمانش تا ظهور يار و برپايى عدالت جهانى به دست تواناى او، از جوشش آرام نخواهد گرفت، به دست همان وجود گرانمايه و نجات بخش * هستى كه خود حسين عليه السلام در نويد از او فرمود:
    فى التّاسع من ولدى سنّة من يوسف وسنّة من موسى بن عمران وهو قائمنا اهل البيت يصلح اللّه امره فى ليلة واحدة....(19)
    در نهمين فرزندم، مهدى، سنّت و نشانى از يوسف و شيوه اى از موسى عليه السلام است.
    او قائم خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله است و خداوند به اراده خويش كار بزرگ ظهور و قيام جهانى او را در يك شب، سامان مى دهد و او جهان را همانگونه كه به هنگام ظهورش لبريز از ناامنى و بيداد و فريب است، سرشار از عدل و داد و امن و امان خواهد ساخت.

    امّا اين كتاب:
    كتابى كه در دست شما خواننده گرامى است، ترجمه و برگردان كتاب گرانسنگ و ارزشمند
    الخصائص الحسينيّة از تاءليفات ارجدار فقيه بزرگ و عالم فرزانه، مرحوم آيت اللّه شوشترى رحمه الله مى باشد.
    نه كتاب نياز به معرّفى دارد و نه نويسنده گرانقدر آن، چرا كه با مطالعه دقيق كتاب به ارزش آن پى خواهيد برد و در جاى جاى آن مقام والاى علمى و عملى، شور و عشق نويسنده آن به خاندان وحى و رسالت، به ويژه سالار جوانان بهشت حضرت حسين عليه السلام متبلور است، به همين جهت تنها به زندگينامه مرحوم آيت اللّه شوشترى به طور فشرده اشاره مى شود.
    زندگينامه آيت اللّه شوشترى
    نام بلندآوازه اش جعفر، نام پدرش حسين و از شهر شوشتر، از خطّه زرخيز خوزستان قامت برافراشت....
    و آنگاه پس از پيمودن مدارج عالى علمى و خودسازى و تهذيب نفس و آراستگى به ارزشهاى اخلاقى و انسانى و پيراستگى جان و روان، سرانجام به فقيه گرانمايه سخنور بزرگ دانشمند سترك، علاّمه فرزانه، آيت اللّه حاج شيخ جعفر شوشترى شهرت يافت.
    علاّمه تهرانى كه يكى از بزرگان جهان علم و عمل بود، در مورد او مى نويسد:
    (مرحوم حاج شيخ جعفر شوشترى رحمه الله فرزند حسين شوشترى، از بزرگان علما و اجلاّ ء فقها و مشاهير دانشمندان و از فراخوانان به سوى خدا ودعاة الى اللّه در عصر خود بوده است.)(20)
    نگرشى بر ويژگيهاى او
    از ويژگيهاى او، علاوه بر دانش گسترده و آگاهى عميق، گوهر گرانبهاى اخلاص و عملكرد شايسته و بايسته بود. رفتارش در زندگى با گفتارش هماهنگ و هم آوا بود و به راستى بر اين باور بود كه:
    من نصب نفسه للنّاس اماما فليبدء بتعليم نفسه قبل تاءديب غيره.... (21)
    هر كس خويشتن را تدبيرگر امور و پيشواى جامعه قرار داد بر اوست كه پيش از آموزش و دعوت ديگران به ارزشها، از خود آغاز كند و بايد پيش از آنكه با زبان، ادب آموز مردم باشد، با كردار شايسته و عملكرد بايسته خويش راه و رسم زندگى را به ديگران بياموزد ... .
    او به هنگام تلاوت قرآن و تفسير آيات و تحليل روايات و وعظ وارشاد مردم، از دل سخن مى گفت و لاجرم بر دلها مى نشست، همه را دگرگون مى ساخت و مى گرياند و شور و شعور بسيار پديد مى آورد.
    بجاست دو نمونه از اثرگذارى عميق گفتارش به هنگام ارشاد مردم ترسيم گردد:
    آيت اللّه العظمى اراكى، از مرحوم آيت اللّه العظمى حائرى مؤ سس حوزه علميّه قم آورده اند كه: روزى پاى منبر مرحوم حاج شيخ جعفر شوشترى بودم كه در اوج سخن به ناگاه خطاب به انبوه مردم گفت:
    (هان اى مردم! مى خواهم شما را بيازمايم كه آيا اهل ايمان هستيد يا نه؟ چرا كه خدا در قرآن مى فرمايد:
    اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَاِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ ايمانا وَعَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ.(22)
    ايمان آوردگان تنها كسانى هستند كه چون نام خدا برده شود خوف بر دلهايشان چيره مى گردد و هنگامى كه آيات خدا بر آنان تلاوت شود ايمانشان افزون مى گردد و بر پروردگار خويش * اعتماد مى كنند.
    اينك، آياتى از قرآن را براى شما تلاوت مى كنم تا با ديدن اثرگذارى قرآن يا عدم اثرپذيرى شما معلوم گردد كه به راستى اهل ايمان هستيد يانه؟)
    آيت اللّه حائرى مى افزايند:
    با سخن مرحوم شوشترى، من سخت بر خود لرزيدم و به فكر فرو رفتم كه اگر آياتى تلاوت كرد و در من اثر و انعكاسى نداشت، چه خاكى بر سر كنم؟ در اين حال خويشتن را جمع و جور كردم و آماده نشستم، تا آيات را آنگونه كه شايسته گوش جان سپردن به قرآن است، بشنوم.
    آنگاه او به تلاوت قرآن پرداخت و آياتى چند با شور وصف ناپذيرى تلاوت كرد و خداى را سپاس كه آن آيات در من اثرى عميق نهاد.
    نمونه ديگر را، حضرت آيت اللّه العظمى آقاى شيرازى آورده اند كه بدينصورت است:
    در جريان سفر مرحوم شوشترى به ايران، هنگامى كه ايشان وارد تهران گرديد انبوه مردم از جمله سفير كشور روسيه به ملاقات ايشان رفتند.
    مردم تقاضاى موعظه كردند و مرحوم شوشترى بنا به اصرار مردم، سرش را بلند كرد و فرمود:
    (مردم! آگاه باشيد كه خدا در همه جا حاضر است و به نهفته سينه ها داناست.)
    اِنَّهُ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ.(23)
    اين فراز تكاندهنده و كوتاه، اثرى عميق در مردم نهاد؛ به گونه اى كه اشكها روان شد و قلبها تپيد و مردم دگرگون شدند.
    سفير روسيه در نامه اى به امپراطورى روس در اين مورد نوشت:
    (تا هنگامى كه اين قشر روحانيون راستين مذهبى، در ميان مردم باشند و مردم از آنان پيروى كنند، سياست ما كارى از پيش * نمى برد؛ چرا كه وقتى يك جمله شوشترى در يك مجلس عظيم، اينگونه دگرگونى ايجاد مى كند، روشن است كه دستورات و فتواهاى آنان چه خواهد كرد.)(24)
    عشق به حسين عليه السلام
    ويژگى ديگر او شيفتگى وصف ناپذيرش به سالار شايستگان حضرت حسين عليه السلام بود، به همين جهت هم با آن مقام علمى، فقهى و كهولت سن تا آخرين مراحل زندگى پربركت خويش منبر مى رفت و با شورى وصف ناپذير نام، ياد، كربلا، عاشورا و شهادت جانسوز حسين عليه السلام و راه و رسم افتخارآفرين و ستم سوز او را براى دوستداران ورهروانش ترسيم مى كرد.
    مردم را به ارزشهايى كه كربلا، دانشگاه آن و حسين عليه السلام آموزگار بزرگ و تبلور و تجسّم راستين آنها بود، فرامى خواند و از ضدارزشها هشدار مى داد.
    خودش به هنگام يادآورى رخداد جانسوز كربلا مى سوخت و سوز دلش به صورت قطرات اشك، از ديدگانش فرو مى باريد.
    او از گوهر گرانبهاى اخلاص و عرفان و عشقى بهره ور بود كه هم وعظ و ارشاد و منبرهايش مورد قبول افتاده بود و هم يادآورى مصائب جانسوز و هدفدار حسين عليه السلام كه بخشى از منبرهاى او را تشكيل مى داد، به همين جهت هم مورد عنايت امير كاروان قافله عشق بود و هم نياى گرانقدرش پيامبر گرامى، كه تنها به دو نمونه جالب و شنيدنى در اين مورد بسنده مى شود.
    ضيافت دوست
    از خود آن عالم ربّانى آورده اند كه مى فرمود:
    (زمانى كه از تحصيلات علمى خويش در حوزه نجف فارغ شدم و به وطن خود شوشتر، بازگشتم با تمام وجود دريافتم كه بايد در هرچه بيشتر و بهتر آشناساختن مردم با معارف قرآن و اسلام بكوشم، به همين جهت در گام نخست تصميم گرفتم كه روزهاى جمعه را منبر بروم و پس از آن با فرا رسيدن ماه رمضان، به خاطر انجام اين مسئوليّت به منبر خويش ادامه دادم، امّا شيوه كار اينگونه بود كه: تفسير صافى را به دست مى گرفتم و از روى آن مردم را وعظ و ارشاد مى نمودم و در آخرين بخش منبر هم، به بيان مشهور و معروف كه هر غذايى نياز به نمك دارد و نمك مجلس وعظ وارشاد نيز، روضه و يادآورى و بازگويى مصائب جانسوز عاشورا و حسين عليه السلام است، به ناچار از كتاب (روضة الشهداء) مقدارى مرثيه مى خواندم.
    ماه محرّم را نيز كه در پيش بود، به همين صورت گذراندم؛ امّا به هيچ عنوان توانايى جدايى از كتاب و منبر رفتن بدون كتاب را نداشتم و مردم نيز بدين صورت بهره كافى نمى بردند، امّا به هر حال حدود يك سال بدين صورت گذشت.
    سال بعد با فرا رسيدن محرّم با خود زمزمه كردم كه: تا چه زمانى بايد كتاب در دست گيرم و از روى كتاب مجلس و منبر را اداره كنم؟ و تا كى نتوانم از حفظ منبر بروم؟ بايد چاره اى بيانديشم و خويشتن را از اين وضعيّت ناگوار نجات بخشم. امّا، هر چه در اين مورد انديشيدم راه به جايى نبردم و بر اثر فكر زياد، خستگى سراسر وجودم را فراگرفت و از شدّت نگرانى به خواب خوشى رفتم.
    در عالم رؤ يا ديدم كه در سرزمين كربلا هستم، آن هم درست به هنگامى كه كاروان حسين عليه السلام در آنجا فرود آمده است.
    به همه جا نگريستم، چشمم به خيمه اى برافراشته افتاد، دريافتم كه سپاه دشمن در صفهاى فشرده بر گرد خيمه حسين عليه السلام گرد آمده اند، گام به پيش نهادم.
    ديدم خود حسين عليه السلام در درون آن خيمه نشسته است، وارد شدم. سلام گرمى نثار آن سيماى نورافشان نمودم كه حضرت مرا در نزديكى خويش جاى داد و به حبيب بن مظاهر فرمود: (حبيب! شيخ جعفر، ميهمان ماست بايد از ميهمان پذيرايى كرد. درست است كه آب در خيمه نيست، امّا آرد و روغن موجود است، بپاخيز و براى ميهمان غذايى آماده ساز.)
    حبيب بن مظاهر به دستور حسين عليه السلام برخاست و پس از لحظاتى چند به خيمه وارد شد و غذايى پيش روى من نهاد. فراموش نمى كنم كه قاشقى هم در ظرف غذا بود.
    چند قاشقى از آن غذاى بهشتى صفت، خورده بودم كه از خواب بيدار شدم و دريافتم كه از بركت زيارت آن حضرت و عنايت او، نكات ولطائف و كنايات و ظرافتهايى از آثار خاندان وحى و رسالت بر من الهام شده است كه تا آن ساعت، بر كسى الهام نگشته و فهم كسى بر آنها از من پيشى نگرفته بود.)(25)
    رؤ ياى عجيب و معنويّت او
    از مرحوم آيت اللّه شيخ عبدالنّبى عراقى آورده اند كه مى فرمود:
    زمانى كه مرحوم شوشترى در مدرسه سپه سالار سابق منبر مى رفت، انبوه مردم از همه قشرها از جمله علما و گويندگان در مجلس او شركت مى كردند.
    يكى از علماى عصر كه نژاد از شاهان قاجار داشت، جلسه درس * و بحث علمى براى دانشجويان مذهبى داشت، يكى از همان روزها از شوشترى سخن به ميان آمد و يكى از حضّار اظهار داشت: (شما نيز خوب است همانند ديگر بزرگان به منظور تعظيم شعائر دين در مجلس شيخ، شركت كنيد.)
    شاهزاده دانشمند كه هنوز به مقام علمى و قداست و پرواى شيخ آگاهى نيافته بود، پاسخ داد: (دوست عزيز! او نيز سخنورى همچون ديگر سخنوران و منبريها است، فكر نمى كنم لزومى داشته باشد كه ما درس و بحث خود را تعطيل نموده، پاى منبر او برويم.)
    شب هنگام شاهزاده دانشمند، در عالم رؤ يا ديد رستاخيز با همه هول و هراسش برپاگشته و پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله به پيروان راستين خاندان وحى و رسالت، جواز و برات بهشت اعطا مى كند و او نيز گام به پيش نهاد و سلام كرد و گفت: (اى پيامبر خدا! به من هم عنايتى بفرماييد، چرا كه افتخار خدمت به قرآن و دين و مذهب را دارم.)
    پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله او را مورد محبّت قرار مى دهد، امّا مى فرمايد: (براى تو هنگامى برات صادر مى شود كه جناب شيخ جعفر شوشترى از تو راضى شود، در غير اين صورت دريافت نخواهى كرد.)
    شاهزاده دانشمند، ناگهان از خواب بيدار مى گردد و درمى يابد كه شيخ مردى وارسته و زيبنده و داراى پارسايى و كمال و جمال معنوى است و از سست نهادى و فقدان سرمايه علمى و عملى به دور است.
    مردى است كه شايسته مقام رفيع ارشاد خلق است، عالمى عامل و وارسته است و زهدفروشى و رياكارى و بازيگرى و عوام فريبى و جلب رضايت مخلوق به قيمت ناخشنودى خالق، نخواهد نمود. دين را به دنيا نفروخته و نخواهد فروخت.
    بر اين اساس بود كه ديدگاه او در مورد شخصيّت شيخ دگرگون شد و روز بعد پس از گردآمدن شاگردان گفت: (اينك، همه با هم به محضر شيخ و پاى منبر او مى رويم.)
    شاگردان شگفت زده به همراه استاد خويش به محفل شيخ آمدند و پاى سخنان روح بخش او كه از آيات و روايات برمى خاست، نشستند.
    پس از پايان بحث و پراكنده شدن مردم، شاهزاده دانشمند نزد شيخ رفت و با او روبوسى كرد و پس از آن به شيخ ارادت بيشترى پيدا كرد، چرا كه به هنگام روبوسى، شيخ سر به گوش شاهزاده نهاد و فرمود: (بيان پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله را درست دريافتى اگر من از شما راضى و خشنود نگردم، برات بهشت به شما نخواهد رسيد.)(26)
    رحلت او
    مرحوم آيت اللّه شوشترى، پس از انجام رسالت دينى و ارشاد مردم در شهرهاى مختلف ايران و زيارت هشتمين امام نور حضرت رضا عليه السلام در شور و شوق زيارت اميرمؤ منان على عليه السلام، دگر باره راه عراق را درپيش گرفت، امّا متاءسّفانه در منطقه غرب كشور و مرز كنونى ايران و عراق بيمار شد و پس از چند روز، سرانجام در تاريخ 28صفر سال 1303 ه*. ق، روح بلندآوازه و ملكوتيش به جوار رحمت حق پركشيد. پيكر مطهّرش به وسيله ارادتمندان، به آستان سرور و سالارش، نخستين امام نور، حمل و در آنجا به خاك سپرده شد.

    ... امّا اين ترجمه:
    در مورد اين ترجمه، نكاتى چند در خور گفتن است:
    الف: به گواهى برخى دوستان عرب و ايرانى، متن
    الخصائص الحسينيّة دشوار و داراى پيچيدگيها و مشكلات و گاه به هم ريختگيها و اغلاط چاپى است، از اين رو به منظور برگرداندن صحيح آن به صورت رسا و روشن و به زبان روز، ترجمه به سبك جمله به جمله و محتوا به محتوا و گاه ترجمه آزاد را برگزيدم و جز يكى دو مورد كه تلخيص گرديد، بقيّه كتاب به يارى خدا و با استمداد از روح تابناك سالار شهيدان به فارسى ترجمه شد.
    ب: ما ضمن ترجمه كتاب سه كار ديگر انجام داده ايم كه عبارتند از:
    1 تنظيم و دسته بندى مطالب به سبك شايسته.
    2 انتخاب عناوين با الهام و اقتباس از متن.
    3 تلخيص عناوين طولانى و گاه افزودن عناوين جديدى در هر بخش كه در جمع مى توان كار بر روى كتاب را ترجمه و نگارش و تنظيم نام نهاد.
    ج: پيشنهاد اين ترجمه از سوى دوست گرامى،دانشمند بزرگوار ومحقّق توانا، جناب حجّت الاسلام والمسلمين آقاى سيّدمحمّد حسينى قزوينى دامت افاضاته بعمل آمد، به همين جهت، كاراستخراج منابع نيز به وسيله ايشان انجام شد كه بدين وسيله صميمانه سپاسگزارى مى شود.
    و نيز از دانشمند فرزانه، نويسنده، مترجم و محقّق بزرگوار حضرت حجّت الاسلام والمسلمين آقاى على اكبر مهدى پور دامت افاضاته كه اين ترجمه را از آغاز تا پايان مطالعه فرموده و مترجم و ناشر را از نظرات ارزشمند خود بهره ور و آگاه ساختند، صميمانه تشكر و قدردانى مى نمايم.
    اميد كه خداى پرمهر و بخشايشگر، پاداش اين گام لرزان را ذخيره سراى ديگر سازد، ذخيره روزى كه نه مال و ثروت سودى مى بخشد و نه فرزند و يار و ياور.
    يوم لاينفع مال و لابنون.(27)
    و در روز رستاخيز، نويسنده، مترجم، ناشر و ديگر عزيزانى كه در فراهم آمدن اين اثر، با جان و دل تلاش كرده است همه را در زمره رهروان و خدمتگزاران به آستان حسين عليه السلام برانگيزد، همچنانكه در اين سرا نيز بدان اميد هستيم كه ما را مشمول عنايت و كرامت كعبه مقصود وقبله موعود، آن فرزانه عصرها و نسلها، قرار دهد.
    آمين ربّ العالمين
    قم، حوزه علميّه عليرضا كرمى
    15 / 7 / 1372

    مقدّمه مؤلّف
    (الحمدللّه والسلام على عباده الّذين اصطفى، ولا سيّما محمّد المصطفى واهل بيته اعلام الهدى، صلواته عليهم مادامت السّماوات العُلى.)
    سرآغاز
    اين بنده ناچيز جعفر شوشترى، فرزند حسين است كه اينگونه زمزمه مى كند:
    هنگامى كه موهاى سر و صورت با فرا رسيدن پيرى، سپيد و شعله ور شد و كران تا كران وجودم از رنج و فرسودگى لبريز گرديد؛ نيك نگريستم كه شتابان به مرز شصت سالگى رسيده ام؛ امّا نه از دوران گرانبهاى حيات، محصولى درويده و نه در برابر عمر بر باد رفته، درجات والايى فراهم ساخته، دريافتم كه باقيمانده زندگى نيز بر شيوه گذشته اش خواهد گذشت.
    بر اين اساس نفس جنايتكار بازيگر و همدستانش را در مورد اين كارِخطير، مخاطب ساخته، چنين گفتم:
    (واى بر تو اى نفس سركش! بهاران پر طراوت دوران جوانى سپرى گشت، پس، بپاخيز و فصل خزان پيرى را چون جوانى بر باد رفته، ازدست مده، بهره ورى و برداشت چندبرابر از مزرعه پربار و حاصلخيز زندگى از دستت رفته، پس بيا و غروب زندگى را درياب تا شايد غروبى شايسته باشد.
    تو اى نفس سركش! تو كه در تلف نمودن زندگى و سرمايه ها و استعدادهاى خويشتن، همواره گزافه كارى و ولخرجى كردى؛ اينك، اندك باقى مانده از دانه هاى حيات و بذرهاى زندگى افتخار آفرين را با خيره سرى ضايع مساز.
    تو در گذشته عمر، در تجارتخانه دنيا، سرمايه نقد خويشتن را تباه ساختى؛ پس، اينك اندك جنس كساد و بى مشترى و بى فايده اى را كه باقى مانده است با خيره سرى نابود مساز!)
    هشدارها
    آنگاه نفس سركش را، دگر باره ندا دادم كه:
    اى نفس! هان اى سفركننده بى زاد و توشه!
    اى كوچ كننده بدون مركب!
    اى زراعت كننده به هنگام درويدن!
    اى پرنده اى كه به تير مرگ، شكار خواهد شد!
    اى دستفروش متاع بُنجل و وامانده!
    اى ستمكار به خود و بندگان خدا...!
    هان اى نفس! آيا پيام انسان ساز خدا را شنيده اى كه فرمود:
    اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ
    براستى كه پروردگارت در كمينگاه (ستمكاران) است.
    هشدار پذيرى
    آنگاه رفته رفته نوعى حالت هشدار پذيرى، اين نفسِ سركش را از خواب سنگين و مرگبار غفلت، بيدار كرد و در آستانه گردنه سخت و صعب العبورى قرار داد، در حالى كه پا برهنه و بدون مَركب و سخت فرسوده و وامانده بود و نيز هشدارهاى پياپى، نفس را وحشت زده و دچار بيم و هراس ساخت و به منزلگاههاى هراس انگيزى كه نزديكترين آنها منزلگاه مرگ بود، نزديك شد در حالى كه دستها (از زاد و توشه) تهى و راه، بسى پرخطربود.
    بانگ تكاندهنده
    آنگاه با بانگ تكاندهنده (بشتاب)! (بشتاب)! و فرياد رعدآساى (سريعتر)! (سريعتر)! نفس خمود و غفلت زده را برانگيختم كه:
    هان اى نفس! تا چه زمانى خويشتن را به كورى و كرى زدن؟
    انّ قدّامك يوماً لو به
    هدّدت شمس الضّحى عادت ظلاما
    فانتبه من رقدة اللّهو وقم
    وانف عن عين تماديك المناما
    براستى كه پيشاروى تو، روزى سهمگين خواهد بود كه اگر خورشيد فروزان بدان تهديد گردد، تيره و تار، خواهد شد.
    پس، از خواب سنگين غفلت، به هوشيارى و بيدارى گراى و بپاخيز واز ديدگانت آرزوهاى دور و دراز را دور ساز!
    آن گاه در پرتو گفتار جاودانه پيشواى تقواپيشگان، بر سرش فرياد زدم كه فرمود:
    (اى پير كهنسال كه پيرى و سالخوردگى در كران تا كران وجودت رخنه كرده است، چگونه خواهى بود آن گاه كه طوقها محكم بر گردنها بپيچند و غل و زنجيرها به دست و گردنها افكنده شوند، تا جايى كه گوشت و پوست بازوان را بسايند و بخورند.)(28)
    پس نفس غفلت زده را به مرگش خبر دادم و بر او گريستم و به هر زبان ممكن بر او نوحه سرايى كردم و باران سرزنش را بر او باراندم؛ پس تنهاى تنها آنچه بايد گفته مى شد، گفته شد.
    گاهى بر عمر از دست رفته نوحه سرايى و سرزنش كردم و گاه بر دوران طى شده جوانى و زمانى بر روزگار پيرى و با گريه بر او اين شعر را زمزمه كردم:
    در معاصى شد همه عمرت تباه
    قامتت خم گشت از بار گناه
    موى تو در رو سياهى شد سپيد
    يعنى از ره، قاصد مرگت رسيد
    خير خواهانه از او خواستم كه بر خود ترحّم كند و گفتم: آيا به گونه اى كه بر ديگران ترحّم مى كنى به خود ترحّم نمى نمايى؟ از او خواستم كه به خود پناه دهد و بدو گفتم: براى خود پناهى بجوى! پناه! براى كوچ به سوى آخرت مجهّز باش! مجهّز! خويشتن را درياب و از فرصتها بهره گير و پيش از فرا رسيدن مرگ و كيفر دردناك قهّارمقتدر، مهلت را، غنيمت شمار.
    جرقّه هاى هوشيارى
    با اين همه، باز هم نفس سركش را، به وسيله هر كتابى از كتابهاى آسمانى و به زبان هر پيامبر و پيشوايى مخاطب ساختم، به هر زبان و بيانى، حتّى به زبان كودكان و حيوانات، بلكه به زبان تمامى موجودات و پديده هاى هستى، او را پند و اندرز دادم؛ پس از اين همه بود كه گويا هوشيارى ناچيز و بيدارى اندك و تصميمى نه چندان محكم و جدّى، از افق پديدار شد و هنگامى كه در صدد پرداختن به عمل و تحقّق بخشيدن به تصميم خويش برآمدم، حالات گوناگون خوف و رجاء و اميد و يأ س، يكى پس از ديگرى در اقيانوس وجودم پديدار شد تا سرانجام حالت آرامش و اطمينان را به گونه اى كه خواهدآمد، بر جاى نهاد.
    در حضيض نوميدى
    پس از تصميم به عمل، نخست به ايمان كه ملاك پذيرفته شدن كارها و معيار نجات از هول و هراس است، نگريستم؛ امّا سوگمندانه در عمق جانم، نه نشانى از نشانه هاى آن را يافتم و نه اثرى از آثارش را، نه اثرى از ايمان كامل و خلل ناپذير و نه ناقص * و متزلزل، نه كمترين درجه آن را يافتم كه خيرخواهانه و شجاعانه در برابر هواها بپاخاسته و ضدّ ارزشهاى شخص را ناپسند اعلان مى كند و نه بالاترين و والاترين مراتب ايمان را كه در آستانه مرگ و كنار رفتن حجابهاى مادّيت و خودپسندى رخ مى گشايد.
    و نيز هر چه انديشيدم نه از اقسام ايمان قلبى در خود يافتم و نه ايمان عملى، تا آنجايى كه بر نبودن ذرّه اى از ايمان كه نجات دهنده از آتش جاودانه، پس از تحمّل كيفر دردناك دوزخ باشد، بر خود لرزيدم.
    آنگاه به جستجوى ارزشهاى اخلاقى خويش رفتم؛ امّا با نهايت تاءسّف، به جاى آنها، ضدّ ارزش را ديدم، به كارهاى شايسته و فرمانبردارى از خدا و تقرّب به او انديشيدم، امّا براى صحّت آنها شرايطى را يافتم كه يك بار هم توفيق دست يافتن بدان شرايط را به هنگام عمل، در خويشتن بياد نداشتم.
    اينجا بود كه وحشت سراپاى وجودم را فرا گرفت و چيزى نمانده بود كه نوميدى كامل بر من چيره شود كه جرقّه ديگرى پديد آمد.
    در اوج اميد
    با دقّت بسيار به وسائل تقرّب به خداانديشيدم و ديدم كه: من فردى هستم از امّت محمد صلى الله عليه و آله و از شيعيان اميرمؤ منان عليه السلام و از شيفتگان خاندان رسالت عليهم السلام و آنان همگى شاهراه هدايتند و صراط مستقيم و استوار به سوى حق، پناهگاه تسخير ناشدنى اند و تكيه گاه و دستگيره تزلزل ناپذير و كشتى نجاتى هستند كه هر فرد، جامعه و تمدّنى بر آن بنشيند، رهايى خواهد يافت.
    اينجا بود كه به فضل خدا در اعماق جانم، اميد به نجات، جوانه زد و رفته رفته به اوج اميد، نائل آمدم؛ امّا ديرى نپاييد كه شرايط ديگرى پديد آمد.
    دلهره و اضطراب
    مرحله سوّم حالت دلهره و اضطراب بود، چرا كه ديدم وارد شدن بر زمره شايستگان يا امّت محمّد صلى الله عليه و آله در گرو اقتدا و پيروى از آن گرامى است، امّا من در كجا به او اقتدا نموده ام؟ و نيز ديدم شيعه اميرمؤ منان عليه السلام محسوب شدن، در گرو پيروى از بزرگ قهرمان انسانيّت در اخلاق وعمل و زندگى و مرگ است و من در چه ميدانى از ميدانهاى زندگى، او را همراهى كرده ام؟
    انديشيدم كه شيفتگى به خاندان رسالت در گرو داشتن نشانه هاى محبت و ولايت آنان و تحقّق بخشيدن راه و رسم آنان است؛ امّا من يكى از آن نشانه ها را هم آن چنانكه مى بايد در خويشتن نيافتم، درست اينجا بود كه دلهره، سراپاى وجودم را فرا گرفت و اميدم به يأ س گراييد و ترس و وحشت بر من چيره شد وآن گاه وضعيّت جديدى پديدآمد....
    راه نجات
    مرحله چهارم از تحوّل درونى، حالت اميد و نگرش به وسايل نجات و راههاى رهايى بود. هنگامى كه در ميان وسايل نجات مربوط به پيشوايان نور به دقّت انديشيدم، دريافتم كه در ميان همه آنها، آنچه از نظر ثمره، برترين و از نظر پاداش، بزرگترين و از نظر اوج دادن انسان، اوج دهنده ترين و از نظر رسيدن به هدف، آسانترين و از نظرشرايط موفّقيّت، سهل و ساده ترين و از نظر هزينه و امكانات، سبكترين و از نظربازدهى و يارى رسانى، جامعترين وسايل نجات و كاميابى و پيروزى است، همان وسايل نجاتى است كه مربوط به سيّد و سالار جوانان اهل بهشت و پدر پيشوايان نُه گانه، حضرت امام حسين عليه السلام است.
    نگريستم كه در تقرّب به خداى بزرگ براى آن حضرت، عظمت و ويژگيهايى خاصّ است كه بدانها، بى نظير شده و در اين منزلت بزرگ حتّى از كسانى كه مقام والاتر از او دارند، ممتاز گشته است؛ چرا كه در شناخت فضيلت و عظمت آنان هم بايد تنوّع در موقعيّتها و نقشها را به خاطر داشت و هم وحدت و يگانگى ذاتى آنان را.
    آنان از نظر اصالت و سرشت و نورانيّت، همگى يك واقعيّت الهى دارند، امّا ويژگيها و تنوّع نقشها و موقعيّتهاى آنان، واقعيّت ديگرى است كه به هر كدام ويژگى مخصوص به خود را مى دهد و من با دقّت دريافتم كه در شخصيّت امام حسين عليه السلام و وسيله تقرّب ساختن او به بارگاه خداوند، خصوصيّتى است كه به خاطر آن، مقام خاصّ خود را دارد چرا كه او بويژه:
    درى است از درهاى بهشت،
    سفينه اى است براى نجات از غرقاب هلاكت،
    و چراغى است پر فروغ براى راهيابى به سوى حقيقت.
    درست است كه پيامبر و امامان نور، همگى دروازه هاى بهشت اند، امّا باب حسين عليه السلام براى عبور وسيعتر است.
    همگى آنان كشتيهاى نجات، براى بندگان خدايند، امّا كشتى نجات حسين عليه السلام حركتش بر امواج توفنده و گسترده دريا، سريعتر و لنگر انداختن و پهلو گرفتن آن بر ساحلهاى نجات آسانتر است.
    همگى آنان مشعلهاى هدايت اند، امّا دايره بهره ورى از نور مشعل وجود حسين عليه السلام وسيعتر است.
    همگى آنان پناهگاه تسخيرناپذيرند امّا پناهگاه حسين عليه السلام پرآوازه تر و آسانتر است.
    در اين مرحله بود كه نفس و همدستانش را در توجّه دادن به اهميّت كار، مخاطب ساختم و گفتم:
    اينك با همه وجود بايد آهنگ او نمود و براى تقرّب به خدا، به آستان او شتافت.
    آرى!
    اُدْخُلُوها بِسَلامٍ امِنينَ.
    پس، به سلامت و در كمال امنيّت به آن وارد شويد و با اعتماد و اطمينان، به لنگرگاه اين كشتى نجات بخش حسينى، درآييد.
    اِرْكَبوُا فيها بِسْمِ اللّهِ مَجْريها وَمُرْسيها
    و بر آن سوار شويد كه روان شدن و لنگر انداختن آن بنام خداست.
    و به انوار تابناك حسين عليه السلام بنگريد كه او نيز به شما خواهد نگريست و براى روشنگرى راه زندگى و نجات، از نور حسين عليه السلام شعله برگيريد.
    در اين مرحله بود كه عزم، آهنين شد و شور و شوق به سالار شايستگان عالم، افزون گشت؛ چرا كه با تدبّر و ظرافت در شخصيّت آن گرامى، ويژگيهايى يافتم كه پيش از دريافت آنها از خود، مأ يوس شده، چيزى از نشانه هاى ايمان را درخويشتن احساس نمى كردم و نيز به بركت وجود او به كارهاى گُم شده اى پى بردم كه بيشتر آنها را در خود نمى ديدم و اين دو تحوّل مهمّ، يعنى يافتن نشانه هاى ايمان و پى بردن به كارهاى گُم شده ام، به دلايلى چند پديد آمد:
    الف يافتن نشانه هاى ايمان:
    1 با نگرش به ويژگيهاى امام حسين عليه السلام ديدم خودش فرموده است كه:
    (من شهيد اشكهاى جارى هستم، ياد و نام من نزد هيچ انسان باايمانى برده نمى شود، جز اينكه طوفانى از حزن و اندوه در دلش * پديدار مى گردد و بر آنچه بر من، در راه حق و عدالت رسيد، مى گريد.)(29)
    و اين از سيره و صفات همه پيام آوران خداست. من نيز اين حالت را به هنگام ياد و نام او در خود يافتم و از اين راه بر ايمانى استدلال كردم كه مرا از ماندگار شدن در آتش، نجات بخشد.
    2 و نيز دريافتم كه با فرا رسيدن ماه خونبار محرّم و درخشش * خورشيد خونرنگ عاشورا، غم و اندوه، همه وجودم را فرا مى گيرد و از آنجايى كه اين حالت از سيره و صفات امامان نور بود، با داشتن چنين احساسى به داشتن ولايت اهل بيت، استدلال كردم، چرا كه آنان فرموده اند:
    (شيعيان ما، از زيادى سرشت و طينت ما خلق شده و با نور ولايت ما، آميخته گشته اند؛ به همين جهت آنچه به ما رسد و ما را اندوهگين يا شادمان سازد، چنان است كه گويى به آنان رسيده است.)(30)
    روايات در اين مورد صراحت دارند كه، پيشوايان معصوم عليهم السلام هركدام با فرا رسيدن ماه حسين عليه السلام حزن و اندوه در چهره پر فروغشان پديدار مى گشت، براى نمونه:
    وجود گرامى حضرت صادق عليه السلام در دهه عاشورا، هرگز شادمان ديده نشد.
    حضرت رضا عليه السلام در تمام اين روزهاى دهگانه، اندوهگين و دل شكسته با چهره اى گرفته، در محفلى كه خود برپا ساخته بود، همراه فرزندانش مى نشست و بانوان حرم نيز پشت پرده قرار مى گرفتند و هركس وارد مى شد اگر توانايى اداره مجلس و مرثيه سرايى داشت بدو امر مى فرمود تا در رثاى حسين عليه السلام وفاجعه دلخراش عاشورا بخواند؛ همانگونه كه در مورد دعبل خزايى شاعر با اخلاص و انديشمند شيعه آمده است.
    هرگاه كسى براى اداره مجلس و مرثيه سرائى و بيان فاجعه عاشورا، حاضر نبود خودآن حضرت، مصيبت حسين عليه السلام را ياد مى كرد و مى گريست؛ همانگونه كه در روايتى آمده است كه روز اول محرّم، ريّان، بر آن حضرت وارد شد، و حضرت بدو فرمود:
    (ريّان! اگر براى فاجعه اى گريان شدى براى حسين اشك بريز، چرا كه آن حضرت به دست شقاوت پيشگان اموى، بسان قوچى كه ذبحش مى كنند، سر بريده شد و به همراه حسين، هيجده نفر از والاترين خاندانش به شهادت نائل آمدند.)(31)
    و نيز همين گونه بود، سيره و روش ساير امامان معصوم عليهم السلام در مورد آن حضرت. و از آنجايى كه قلب من نيز با ظهور هلال حماسه ساز و غمبار محرّم وياد و نام حسين عليه السلام مى شكند، مى توان از اين راه، به داشتن نوعى پيوند معنوى و قلبى با ائمّه عليهم السلام استدلال كرد و با عمق و درجات تأ ثّر و اندوه، مى توان به درجات ايمان افراد پى برد. همانگونه كه بر نداشتن ايمان در دل كسانى كه اين ماه را، ماه شادمانى قرار مى دهند، مى توان يقين كرد و از اين حق گريزى و حق ستيزى، به خدا پناه برد.
    3 احساس اندوه عميق به هنگام ورود به كربلا، نشان ديگر، داشتن ايمان و پيوند معنوى با اهل بيت است. اين نيز از صفات پدر و خواهر گرامى او به هنگام ورود به آن سرزمين است.(32)
    ونيز احساس اندوه جانكاه، به هنگام نظاره بر قبر شريف آن حضرت و به قبر فرزند انديشمندش در پايين پاى او، همانگونه كه در روايت آمده است.(33)
    4 و ديگر جريان يافتن قطرات اشك از ديدگان به هنگام بوييدن تربت پاكش كه اين نيز از ويژگيهاى او و نياى بزرگش، پيامبر خداست و نشانى از نشانه هاى ايمان و داشتن پيوند معنوى با پيشوايان معصوم عليهم السلام و نيز نكات ظريفى از اينگونه كه خواهد آمد.
    ب پى بردن به كارهاى گم شده خويشتن:
    با نگرش به كارهاى شايسته و عبادى خويشتن، دريافتم كه به خاطر نبودن شرايط لازم نمى توان آنها را عبادت ناميد، حتّى مى توان نام عبادت را از آنها برداشت. براى نمونه:
    براستى نمى دانم نماز من در پيشگاه پروردگارم، نماز مورد سفارش قرآن و پيامبر است يا آنگونه نيست؟ همين گونه روزه و ديگر كارهايم. امّا هنگامى كه به گريه دردآلود و اشك زلال ديدگانم كه نثار حسين عليه السلام صاحب اشكهاى ريزان مى گردد، نيك مى انديشم و مى بينم، بر اينگونه گريه خالصانه نمى توان نام گريه بر حسين عليه السلام ننهاد، همانطورى كه به گريانيدن مردم در سوگ آن حضرت؛ چراكه هر دو همان است كه سفارش شده است.
    و اگر در اين دو بتوان ترديد كرد در مرحله سوّم عزادارى بر آن حضرت، يعنى به (شيوه شيفتگان او گريستن) و به هياءت سوگواران او درآمدن، واقعيّتى است كه نمى توان ترديد كرد و همينها منشاء اميد به نجات است، چرا كه در روايت آمده است كه:
    من بكى او ابكى او تباكى وجبت له الجنّة
    كسى كه بر فاجعه غمبار عاشورا بگريد، يا با گفتار سنجيده، ديگران را بگرياند، يا همرنگ و همگون با عزاداران حسينى گردد، بهشت خدا بر او زيبنده است.
    و خداى را سپاس كه وقتى اين نشانه هاى ايمان و نجات را در خود يافتم، اميدم، تزلزل ناپذير گشت و كشتى طوفان زده دل، در ساحل آرامش لنگر انداخت و اينجا بود كه حالت تازه اى در وجودم پديدار شد.
    ظهور طوفانى سهمگين
    مرحله پنجم، ظهور طوفانى سهمگين، پس از اميد و آرامش دل بود.
    من باز هم در كار خويش انديشيدم و با خويشتن اينگونه زمزمه كردم كه: دل خوش دار كه همين عشق به سيّد و سالار خوبان عالم، نشانگر وجود بخشى از ايمان نجات بخش در كانون جان توست، اميد به اندازه اى كارآيى داشته باشد كه بتواند تو را از ماندگار شدن در آتش، پس از ورود به دوزخ و تحمّل مراحل سخت عذاب روز رستاخيز و پس از تحمّل عالم طاقت فرسا و طولانى برزخ، نجات بخشد.
    و تو نيك مى دانى كه نه تنها در برابر بلا و كيفر ناچيز اين جهان و سختيها و بدآمدها و ناگواريهاى آن كه بر مردمش جريان مى يابد، سخت ناتوانى؛ بلكه توانايى تحمّل رنج و خستگى و سرمستى نعمتهاى آن را نيز، در صورتى كه بر تو ادامه يابد نخواهى داشت.(34)
    آرى! با تأ مل در كار خويش، اينگونه به آرامش دل دست يافتم؛ امّا اين انديشه پديدار شد كه به اين ايمان ناچيز كه با كمترين تزلزل و آفت و طوفان بنيان كن لحظات پيش از مرگ، ممكن است از دست برود، چگونه مى توان اطمينان كرد؟ و باز با اين ترديد شرايط جديدى پديدآمد.
    روايات اميد آفرين
    با ظهور حالت دلهره، به وسائل و راههاى نجات حسينى انديشيدم، راههايى كه انسان را به تكامل ايمان و تقويت و جاودانگى آن برمى انگيزد.
    رواياتى اينگونه اميدبخش كه:
    من زاره كمن زار الّله فى عرشه.
    هر توحيدگرايى، امام حسين را زيارت كند، بسان كسى است كه خداى را در عرشش زيارت كرده است.
    از آنجايى كه زيارت خدا در عرشش، كنايه از آخرين درجه قرب به اوست، طبيعى است كه چنين مقامى والا، درخور دارنده ايمان ناپايدار و قلبى كه پس از هدايت منحرف گردد، نخواهد بود.
    و نيز همانند اين روايت كه: آنگاه كه زائر عارف آن حضرت عليه السلام آهنگ بازگشت مى كند، فرشته اى به سوى او آمده و مى گويد: (خداوند درود و سلامت مى رساند و مى فرمايد گذشته ات به بركت اين زيارت خالصانه، مورد بخشايش است، اينك زندگى را از نو آغاز كن و مراقب عملكرد خود باش.)(35)
    با اين بيان، هنگامى كه فردى به بركت شناخت و ارادت و زيارت حسين عليه السلام به جايى مى رسد كه خدايش بدو سلام مى رساند. روشن است كه او و كمتر از او را در برابر بزرگترين فاجعه زندگى، يعنى سوء عاقبت و از دست دادن ايمان، حفظ نموده و به حال خود رها نخواهد كرد و من بدين روايات نويدبخش، اطمينان خويش را باز يافتم، امّا باز هم سؤ ال ديگرى پديد آمد.
    وحشت از تباه شدن كارها
    با دقّت دراين وسائل و راههاى نجات حسين عليه السلام براى كارهاى ناچيز خود، پاداش هنگفتى ديدم؛ امّا اين انديشه مرا به خود فرو برد كه مبادا در زندگى تو، كارى ناپسند صورت گرفته باشد كه آفت جان كارهاى شايسته ات گردد و آنها را حبط و تباه سازد، ديگر باره وحشت سراپاى وجودم را فرا گرفت و انديشه جديدى در ذهنم پديدارشد.
    نجات از آفت پذيرى عمل
    با مطالعه بسيار دريافتم كه آفت حبط و تباه شدن اعمال شايسته، دامنگير كارهاى فرد مى شود. كارهايى نظير نماز، روزه، صدقه، جهاد و حجّ؛ امّا در پرتو وسايل و راههاى نجات بخش حسينى، كارها و پاداشهاى بزرگى براى فرد نوشته مى شود كه اينها از كارهاى انجام شده او نيست كه آفت حبط به سوى آنها راه يابد.
    اين مطلب در روايات مختلف، از جمله روايات پاداش زيارت آن حضرت، آمده است كه:
    (براى زائر امام حسين عليه السلام پاداش يك حجّ از حجّهاى پيامبر صلى الله عليه و آله نوشته مى شود.)(36)
    و روشن است كه اوّلاً حجّ انجام شده بوسيله پيامبر، از كارهاى فردى عادى نيست كه دچار حبط گردد و ثانياً عمل پيامبر واقعيّتى است قطعى و جاودانه و آفت ناپذير.
    و از عجيبترين اين روايات در اين مورد، روايت امام صادق عليه السلام كه فرمود:
    (روزى حسين عليه السلام بر دامان پيامبر بود و آن حضرت او را به بازى سرگرم ساخته، مى خندانيد. عايشه كه اين منظره را تماشا مى كرد گفت: چقدر به اين كودك محبّت مى ورزى؟
    پيامبر فرمود: چگونه محبّت نثارش نسازم و به او نبالم، با اينكه او ميوه دل و نور ديده و گل خوشبوى زندگى است، امّا گروهى از مدّعيان مسلمانى او را شهيد خواهند ساخت و كسى كه او را پس * از شهادت زيارت كند، خداوند برايش پاداش يك حجّ از حجّهاى مرا خواهد نوشت.
    عايشه شگفت زده پرسيد: يك حجّ از حجّهاى شما را؟
    فرمود: آرى! بلكه دو حجّ از حجّهاى مرا.
    پرسيد: دو حجّ؟!
    فرمود: بلكه چهار حجّ و همينگونه چند برابر ساخت تا به نود حجّ كه در عمر پربارش انجام داده بود، رسانيد.)(37)
    در انديشه حقوق مردم
    يك بار ديگر وحشت گريبانم را گرفت كه مبادا حقوق بندگان خدا به دست من ضايع شده باشد و روز رستاخيز كارهاى شايسته من به حساب آنان واريز گردد و من بمانم با انبوه گناه؛ چرا كه در روايت آمده است كه:
    (روز قيامت برخى با چهره هاى نورانى برخاسته از اعمال شايسته محشور مى گردند، اما آن اعمال نورانى و شايسته را، ستمديدگان به جاى حقوق به تاراج رفته خويش، از آنان مى ستانند و به جاى آن، بارگناهان بر دوششان نهاده مى شود و بدان جهت به سوى آتش گسيل مى گردند.)(38)
    با اين مطلب شرايط ديگرى در انديشه ام پديدار شد.
    پاداش نهايت ناپذير
    آرى! انديشه حقّ النّاس بار ديگر مرا به دلهره انداخت، امّا با نگرش به رواياتى كه در مورد پاداش گريه مخلصانه و عارفانه بر حسين عليه السلام آمده است (39) و با نگرش بر اين واقعيّت كه نثار يك قطره اشك با اخلاص و عرفان بدان حضرت، پاداش * نهايت ناپذيرى خواهد داشت و آنچه نهايت ناپذير باشد، هر آنچه از آن برداشته شود، پايان نخواهد پذيرفت، اميد به نجات، جايگزين وحشت و اضطراب گرديد.
    نعمت عظيم الهى
    پس از اميد به پاداش نهايت ناپذير و نجات از آتش، انديشه ديگرى در اعماق جانم جوانه زد و بار ديگر دستخوش طوفان وحشت و هراس گشتم، چرا كه در روايات بسيارى ديده بودم كه: (از جمله شرايط پذيرفته شدن كارهاى انسان، پذيرفته شدن نمازش در بارگاه خداست.)(40) نمازهايم مورد قبول نباشد كه اگر آنها مردود شناخته شود، پس چگونه ديگر كارها كه از جمله وسايل نجات بخش حسينى است، از من پذيرفته خواهد شد؟)
    اينجا بود كه كار بر من مشكل شد، به گونه اى كه چيزى نمانده بود كه از اين دگرگون شدن لحظه به لحظه دل و بروز حالات مختلف و كشمكش درونى، يأس و نوميدى بر من چيره شود كه خداى با پديد آوردن اميدى در دل من، نعمتى عظيم ارزانى داشت و به بركت آن، كار كشمكش و بروز شرايط و حالات گوناگون و ناسازگارها، پايان گرفت و مرحله ديگرى پديد آمد....
    آرامش و اطمينان قلب
    پس از پايان يافتن كشمكش درونى، حالت دلنشين و وصف ناپذيرى پديد آمد.
    حالت اميد به نجات و كاميابى، اميد به فلاح و فوز و در پى آن اطمينان قلب در چهره هاى گوناگون و آرامش و امنيّت درونى به صورت پياپى وناگسستنى و اين دگرگونى مطلوب درونى و رسيدن به ساحل امن و اميد به خاطر دقّت در ويژگيهاى شگفت و شگرفى است كه از خصوصيّات وسايل نجات حسينى است كه برخى از آنها عبارتند از:
    1 مى دانم كه شرط پذيرفته شدن نماز كه همان شرط پذيرفته شدن ديگر كارهاى پسنديده نيز هست، توجّه به خدا و حضور دل است ومداومت بر نمازهاى نافله، جبران كننده تزلزل قلب و در پذيرفته شدن واجبات نقش حسّاسى دارد. پس هنگامى كه انجام مستحبّات و مداومت بدانها در پذيرفته شدن تكاليف اثر قطعى دارد، وسايل نجاتى كه در بارگاه قدس حسينى است و در مورد هر كدام از آنها پاداشى چند برابر مستحبّات وعده داده شده است، طبيعى است كه آنها در پذيرفته شدن اعمال در پيشگاه خدا، به مراتب مؤ ثّرتر است.
    2 نكته دوّم اينكه، شرايط قبول عمل و يا حبط و آفت زدگى، در كارهاى شايسته و عباداتى رخ مى دهد كه فرد، آنها را با اراده و اختيار و تلاش و كوشش و به نيّت تقرّب به خدا انجام دهد، در حالى كه در تمسّك به وسايل رهايى بخش حسين عليه السلام آثار و نتايج درخشانى كه وعده داده شده است، هميشه مشروط به نيّت و تلاش و توجّه به اراده و اختيار نيست، چرا كه گاه اصلاً نمى توان به آن عنوان كار اختيارى و ارادى داد تا به آفت حبط و تباهى، دچار گردد.
    براى نمونه: رقّت قلب و سوز دل به رنج و مصائب آن حضرت و نثار اشك بر او، گاهى با نيّت و قصد و توجّه به اين واقعيّت است كه آن گرامى پيشواى معصوم است و اطاعتش سعادت آفرين و بر همگان واجب است. با اين حال، اين بيدادگريهاى زشت و ظالمانه را در مورد او و راه و رسم الهى اش روا داشتند كه چنين سوز و اشكى عبادت است و عمل صالح؛ امّا گاه سوزدل و جريان اشك بر آن قهرمان حريّت و برازندگى بدون توجّه به مقام ولايت و امامت و عصمت آن حضرت است، بلكه تنها به خاطر آزادگى، عدالت خواهى، ظلم ستيزى، شجاعت و ديگر ارزشهاى والاى انسانى اوست.
    او به عنوان بنده اى از بندگان خدا يا مسلمانى از انبوه مسلمانان گيتى يا حتّى به عنوان فردى مخالف اسلام معرّفى مى گردد. امّا شما با دقّت در شيوه ناجوانمردانه و ضدّانسانى حكومت و انبوهى اوباش مدّعى اسلام و مسلمانى، با آن سمبل والايى و شايستگى، با نگرش به كشتن او در حالت تشنگى، نشستن بر روى سينه و جدا كردن سرش با شمشير، يا دقّت در شرايط جانسوزى كه آن حضرت، كودك شيرخوارش را بر روى دست گرفته و با منطقى آتشين و جانسوز، برايش آب مى جويد و يا با نگرش بر ديگر شقاوتهايى كه دشمنانش در برخورد با آن حضرت از خود نشان دادند.
    آرى! با نگرش بر اينها، طوفانى در دلت ايجاد مى گردد و اشكت جارى مى شود، چرا كه آخرين چيزى كه وجدان و منطق و عواطف انسانى در مورد كافر و يا دشمنى روامى شمارد و به آن انتقام مى گيرد: زدن، مجروح ساختن، كشتن يا رهاساختن بدن او بر روى خاك است؛ امّا پس از كشتن درنورديدن و پايمال ساختن بدن او، چوب زدن بر سر بريده، آويختن آن بر دروازه ها و گذرگاه ها، نبش قبر نمودنش پس از دويست سال و شقاوت و وحشى گريهايى از اين قبيل، چيزى است سخت زشت و ناروا كه قلبها را جريحه دار و عواطف پاك انسانى را به جوشش و غليان مى آورد؛ بدون اختيار اشك بر گونه ها جارى مى گردد و اندوهى جانكاه پديد مى آورد.
    اين گريه و سوز گرچه بدون قصد تقرّب و بدون توجّه به مقام عصمت و ولايت است، حالت خوش و سعادتمندانه اى است كه راه نجات است وبرانگيزاننده رحمت پروردگار؛ چرا كه رحمت واسعه او، هر كه را كه چنين حالت خوش قلبى از خود نشان دهد، اگرچه به ناسپاسى ونمك نشناسى قارون هم باشد، فرا مى گيرد.
    در روايت است كه: (حضرت يونس در شكم ماهى بر نقطه اى نزديك شد كه در همانجا زمين، قارون را فرو برده بود و او در چنگال عذاب دردناك، گرفتار بود، به گونه اى كه يونس فرياد دردآلود او را شنيد و خواستار گفتگوى با او شد.
    قارون از سرنوشت موسى و هارون و خاندان عمران پرسيد؛ امّا هنگامى كه يونس او را از مرگ آنان باخبر ساخت با اندوهى عميق براى آنان فرياد تاءسّف و تأ ثّر سر داد و گفت: اى دريغ برخاندان عمران! و خداوند اين احساسات انسانى او را پاداش داد و عذاب دردناك دنيا را از او برداشت.)(41)
    با اين وصف چگونه من با اين تأ سّف و اندوهم بر خاندان ابراهيم و عمران و محمّد صلى الله عليه و آله نوميد و سرافكنده خواهم شد؟
    د پديده هايى كه با نبودن موانع از خود اثر نيرومندى برجاى مى نهند اگر مانعى پديدار شد از اثرگذارى آنان مى كاهد امّا هرگز آنها را فاقد اثر نمى سازد:
    در توسّل به امام حسين عليه السلام نتايج و اثرات مهمّى است كه اگر صفات و اعمال ناپسند من از تأ ثير كامل آنها بكاهد، همان تأ ثير جزئى براى نجات من كافى است و مى توانم به آن قناعت كنم.
    براى نمونه:
    1 در مورد پاداش زيارت آن گرامى آمده است كه: (زائر او از كسانى است كه مى تواند در مورد ده، تا صد نفر شفاعت كند و گاه بدو گفته مى شود: دست هركسى را مى خواهى بگير و او را به بهشت وارد ساز.)(42)
    و من در روز رستاخيز هنگامى كه خويشتن را در شرايطى نگريستم كه درهاى هفتگانه آتش به رويم گشوده شد و خود را در بند زنجيرها و غلهاى آتشين نگريستم و نشانه هاى ماندگار شدن در دوزخ برايم آشكار شد.
    آرى! در آن وضعيّت هولناك بدان نمى انديشم كه به پاداش * زيارت او از شفاعت كنندگان روز رستاخيز باشم، بلكه به آن دل خوش مى دارم كه يكى دستم را بگيرد و مرا از هول و هراس * قيامت، رهايى بخشد و يا بدان قناعت مى ورزم كه پس از چندى از دوزخ و از عذاب جاودانه، نجات يابم.
    2 و نيز آمده است كه: (زائر او از كسانى است كه خدا از عرش * خويش با او سخنها مى گويد.)(43)
    من آن مقام رفيع را نمى جويم و از اين عظمت، بدان قناعت مى ورزم كه فرشته اى از فرشتگان رحمتش، با من سخن گويد.
    3 و نيز آمده است كه: (زيارت كننده او مردم را از آب كوثر سيراب مى كند.)(44)
    من خويش را شايسته اين عظمت نمى نگرم، بلكه خود را تنها از آن كسانى مى نگرم كه در درون آتش به اهل بهشت فرياد مى كشند كه از آن آب گوارا به ما هم بدهيد و از اين راه تنها به سيراب شدن خويش به وسيله يكى از شايستگان بهشت نشين، قناعت مى ورزم.
    4 و نيز آمده است كه: (زائر آن حضرت به مقامى مى رسد كه در بهشت با پيامبر صلى الله عليه و آله بر خوان نعمت خدا مى نشيند و همراه او از نعمتهاى الهى بهره مندمى گردد.)(45)
    من خويشتن را شايسته اين مقام نمى نگرم و به بركت زيارت او به اين قانع هستم كه از خوردن درخت شوم زقّوم، در آتش دوزخ نجات يابم.
    آرى! اين آثار و نتايج عظيم و توسّل به آن حضرت به هر مانعى برخورد نمايد، اثرات جزئى و مورد انتظار مرا، بر جاى مى نهد.
    ه* بى ترديد وسايل و راههايى كه خداوند در عشق و ارادت به حضرت براى نجات و رهايى انسانها مقرّر داشته، بسيار است:
    ممكن است همه آنها، چه آنهايى كه از نظر زمان مربوط به گذشته يا آينده است و چه آنهايى كه دست يافتن به آنها ممكن يا ناممكن است، در يك لحظه براى فردى فراهم شود و فردى از ساده ترين مرحله عشق به او كه همدردى با سوگواران اوست تا والاترين مرحله اش كه مفتخر شدن به شهادت در راه حقّ در كنار اوست، به همه آنها نائل آيد و با اين پيروزى بزرگ پاداش تمامى عبادتها در يك لحظه نصيب او گردد.
    براى نمونه: اگر محفلى در راه و ياد او و ترسيم هدفهاى بلند او، تشكيل گردد و در آن از ستمى كه بر او رفت، سخنى به ميان آيد و در آنجا هر سه مرحله سوگوارى بر حسين عليه السلام يعنى گريستن، همدردى با سوگواران او و حزن واندوه، پديد آيد و قلبها با درود و سلام بر او عظمت او را دريابند و به حقّش عارف گردند و به او روى آورند و شرايط طاقت فرساى روز عاشورا را مجسّم و بدان اشك نثار كنند و سوزو گداز گيرند و سرانجام پيروزى و شهادت با او را آرزو نمايند؛ بى ترديد به اوج فوز و فلاح پر كشيده و به ثواب همه وسايل نجات حسينى، نايل آمده اند و خداى را با همه عبادتها حتّى جهاد در راه خدا پرستيده اند كه روايت آن را خواهيم آورد.
    چنين محفلى، علاوه بر آنچه آمد، در بردارنده همه بركات مشاهد مشرّفه است و به طورى كه از روايات دريافت مى گردد، داراى امتيازات چهارده گانه زير است:
    1 جايگاه درود خدا بر شركت كنندگان و برپا كنندگان و خدمت گزاران آن محفل است.
    2 جايگاه حضور فرشتگان است.
    3 جايگاه نايل آمدن به دعاى پيامبر و على و فاطمه و حسن عليهم السلام است.
    4 جايگاه مورد عنايت امام حسين عليه السلام است.
    5 جايگاه نشر و بيان سخنان آن حضرت است.
    6 جايگاه مورد عشق و علاقه امام صادق عليه السلام است.
    7 جايگاه مقدّسى است، بسان صحراى عرفات.
    8 جايگاهى است به عظمت مشعرالحرام.
    9 جايگاهى است به قداست حطيم.(46)
    10 جايگاهى مقدّس است بسان طوافگاه بيت اللّه.
    11 جايگاهى است بسان حرم حسين عليه السلام.
    12 جايگاهى است كه خاموش كننده آتشهاى شعله ور جهنّم است.
    13 منبع و سرچشمه آب حيات بهشت خداست.
    14 محفلى است عظيم و پر بركت كه آغازش به پيش از آفرينش * هستى و فرجامش به روز رستاخيز پيوند مى خورد.
    اينك اگر به آنچه آمد، نيك انديشيدى، چگونه مى توان تصوّر كرد كه از اين جايگاه رفيع، نوميد و بى بهره خارج خواهى شد، حتّى اگر فردى به خاطر فقدان قابليّت و آلودگى به موانع، از آثار و بركات كامل آن بى بهره گردد، به بخشى از آن همه پاداش دست خواهديافت و پاداش اندك خدا نيز اندك نخواهد بود.
    قليلٌ منك يكفينى، ولكن قليلك لا يقال له قليلٌ.
    آرى! پس از يقين به اين واقعيّت، گفتگوى طولانى با نفس را، به پايان بردم و اميدخالص و تزلزل ناپذير به وسايل نجات آن حضرت، جايگزين نوميدى و دلهره شد.
    آنگاه به حضرت، روى دل آوردم و با او پيمان محكم بستم كه به نگارش كتابى جامع و كامل كه بيانگر ويژگيهايى باشد كه آن حضرت بدان ويژگيها از تمامى موجودات حتّى پيامبران و امامان عليهم السلام ممتاز شده است، دست يازم و كتاب را
    ويژگيها و امتيازات حسين علیه السلام نام نهم.
    اينك به لطف پروردگارم اميد مى بندم كه اين كتاب را در تاريكيهاى قبر، وسيله نورانيّت و روشنايى ام قرار دهد و در وحشت روز قيامت، مايه آرامش و شادمانى ام و به هنگامه دادن كارنامه هاى زندگى، كارنامه عمل شايسته ام و در مراحل سهمگين روزرستاخيز مايه كرامت وخوشحاليم و در گذشت قرون و اعصار وسيله ياد و نام نيكم، قراردهد.
    بحولٍ منه وقوّةٍ وما توفيقى الاّ باللّه عليه توكّلتُ واليه اُنيب.
    مطالب اين كتاب را يك مقدّمه و چندين بحث گستردهتشكيل مى دهد.
    امّا مقدّمه آن عبارت است از فهرست ويژگيهاى آن حضرت كه افزون بر 300 ويژگى است كه در 30 عنوان بدين ترتيب خواهد آمد:
    1 ويژگيها و امتيازات آن حضرت از آغاز تا فرجام آفرينش
    1 در آفرينش نور وجودش.
    2 نور وجودش از عالم ذر تا عالم رحم.
    3 از ولادت تا دوران كودكى.
    4 به هنگامه شهادت.
    5 پس از شهادت.
    6 منزلت او در قيامت.
    7 پس از روز رستاخيز.
    2 ويژگيها، صفات، ارزشهاى اخلاقى و عبادى آن حضرت در دوران كودكى
    3 ويژگى، صفات، ارزشهاى اخلاقى و عبادى آن حضرت در روزعاشورا.
    4 الطاف خاصّ خدا بر او.
    1 نمونه هاى بى نظير.
    2 سخن خدا با او.
    3 نشانه ها از برترين بندگان.
    4 نشانه ها از بزرگترين مخلوق.
    5 نشانه ها از بهترين موجودات.
    6 نشانه ها از شايسته ترين صفات ديگر پديده ها.
    7 احترام ويژه خدا به او پيش از شهادت.
    8 احترام ويژه خدا به او پس از شهادت.
    5 جلوه هاى بارز از الطاف خاصّ خدا به او.
    6 خشوع دل، محبّت عميق قلبى و گريه با ياد و نام او.
    7 ويژگيهاى زيارت آن حضرت.
    8 در رابطه با قرآن.
    9 در رابطه با كعبه.
    1 كعبه حقيقى.
    2 گرامى داشت كعبه.
    3 زيارت حسين يا حجّ و عمره.
    4 بيت اللّه.
    10 حسين و پيام آوران خدا.
    1 حسين و آدم.
    2 حسين و نوح.
    3 حسين و ادريس.
    4 حسين و ابراهيم.
    5 حسين و اسماعيل.
    6 حسين و يعقوب.
    7 حسين و يوسف.
    8 حسين و صالح.
    9 حسين و هود.
    10 حسين و شعيب.
    11 حسين و ايّوب.
    12 حسين و زكريّا.
    13 حسين و يحيى.
    14 حسين و اسماعيل....
    15 حسين و موسى.
    16 حسين و داوود.
    17 حسين و سليمان.
    18 حسين و عيسى.
    11 حسين و آخرين پيام آور خدا....

    -------------------------------------------
    آيت اللّه حاج شيخ جعفر شوشترى


    من این کتاب و خیلی دوست دارم .
    ویرایش توسط وکیل : سه شنبه ۳۰ آبان ۹۱ در ساعت ۱۵:۱۳ دلیل: حذف لینک سایت ها از متن های ارسال شده


    هر جمعه برایت نامه ای می نویسم و خود خوب میدانم که چرا نمی آیی!!!
    چون می دانم که خوب میدانی که خط همه نامه هایم کوفی است!



  4. 2 کاربر از پست مفید nasim.h سپاس کرده اند .

    mastemast (سه شنبه ۳۰ آبان ۹۱),وکیل (سه شنبه ۳۰ آبان ۹۱)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •