کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 30

موضوع: دیوان اشعار پروین اعتصامی

  1. #1
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot

    دیوان اشعار پروین اعتصامی

    آرزوی پرواز

    کبوتر بچهای با شوق پرواز
    بجرئت کرد روزی بال و پر باز
    پرید از شاخکی بر شاخساری
    گذشت از بامکی بر جو کناری
    نمودش بسکه دور آن راه نزدیک
    شدش گیتی به پیش چشم تاریک
    ز وحشت سست شد بر جای ناگاه
    ز رنج خستگی درماند در راه
    گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد
    گه از تشویش سر در زیر پر کرد
    نه فکرش با قضا دمساز گشتن
    نهاش نیروی زان ره بازگشتن
    نه گفتی کان حوادث را چه نامست
    نه راه لانه دانستی کدامست
    نه چون هر شب حدیث آب و دانی
    نه از خواب خوشی نام و نشانی
    فتاد از پای و کرد از عجز فریاد
    ز شاخی مادرش آواز در داد
    کزینسان است رسم خودپسندی
    چنین افتند مستان از بلندی
    بدن خردی نیاید از تو کاری
    به پشت عقل باید بردباری
    ترا پرواز بس زودست و دشوار
    ز نو کاران که خواهد کار بسیار
    بیاموزندت این جرئت مه و سال
    همت نیرو فزایند، هم پر و بال
    هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است
    هنوز از چرخ، بیم دستبرد است
    هنوزت نیست پای برزن و بام
    هنوزت نوبت خواب است و آرام
    هنوزت انده بند و قفس نیست
    بجز بازیچه، طفلان را هوس نیست
    نگردد پخته کس با فکر خامی
    نپوید راه هستی را به گامی
    ترا توش هنر میباید اندوخت
    حدیث زندگی میباید آموخت
    بباید هر دو پا محکم نهادن
    از آن پس، فکر بر پای ایستادن
    پریدن بی پر تدبیر، مستی است
    جهان را گه بلندی، گاه پستی است



  2. 3 کاربر از پست مفید sajjadstar سپاس کرده اند .

    وکیل (چهارشنبه ۰۸ آذر ۹۱),zahra (چهارشنبه ۰۸ آذر ۹۱),دنیای خاموش من (چهارشنبه ۰۸ آذر ۹۱)

  3. #2
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot
    امروز و فردا
    بلبل آهسته به گل گفت شبی
    که مرا از تو تمنائی هست
    من به پیوند تو یک رای شدم
    گر ترا نیز چنین رائی هست
    گفت فردا به گلستان باز آی
    تا ببینی چه تماشائی هست
    گر که منظور تو زیبائی ماست
    هر طرف چهرهی زیبائی هست
    پا بهرجا که نهی برگ گلی است
    همه جا شاهد رعنائی هست
    باغبانان همگی بیدارند
    چمن و جوی مصفائی هست
    قدح از لاله بگیرد نرگس
    همه جا ساغر و صهبائی هست
    نه ز مرغان چمن گمشدهایست
    نه ز زاغ و زغن آوائی هست
    نه ز گلچین حوادث خبری است
    نه به گلشن اثر پائی هست
    هیچکس را سر بدخوئی نیست
    همه را میل مدارائی هست
    گفت رازی که نهان است ببین
    اگرت دیدهی بینائی هست
    هم از امروز سخن باید گفت
    که خبر داشت که فردائی هست



  4. 2 کاربر از پست مفید sajjadstar سپاس کرده اند .

    وکیل (چهارشنبه ۰۸ آذر ۹۱),دنیای خاموش من (چهارشنبه ۰۸ آذر ۹۱)

  5. #3
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot
    شاهدي گفت به شمعي كه امشب
    ديشب از شوق، نخفتم يك دم
    دو سه گوهر ز گلوبندم ريخت
    كس ندانست چه سحر آميزي
    صفحه كارگه، از سوسن و گل
    تو بگرد هنر من نرسي
    شمع خنديد كه بس تيره شدم
    پي پيوند گهرهاي تو ، بس
    گريه ها كردم و چون ابر بهار
    خوشم از سوختن خويش از آنك
    گر چه يك روزن اميد نماند
    تا تو آسوده روي در ره خويش
    تا فروزنده شود زب و زرت
    خرمن عمر من ار سوخته شد
    در و ديوار، من مزين كردم
    دوختم جامه و بر تن كردم
    بستم و باز به گردن كردم
    به پرند، از نخ و سوزن كردم
    به خوشي چون صف گلشن كردم
    ز آن كه من بذل سر و تن كردم
    تا ز تاريكيت ايمن كردم
    گهر اشك به دامن كردم
    خدمت آن گل و سوسن كردم
    سوختم، بزم تو روشن كردم
    جلوه ها بر در و روزن كردم
    خوي با گيتي رهزن كردم
    جان ز روي و دل از آهن كردم
    حاصل شوق تو، خرمن كردم
    كارهايي كه شمردي بر من
    تو نكردي، همه را من كردم


  6. کاربر روبرو از پست مفید sajjadstar سپاس کرده است .

    دنیای خاموش من (چهارشنبه ۰۸ آذر ۹۱)

  7. #4
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot
    شعري كه پروين براي سنگ مزار خود سروده است
    اين که خاک سيهش بالين است
    اختر چرخ ادب پروين است
    گر چه جز تلخي از ايام نديد
    هر چه خواهي سخنش شيرين است
    صاحب آن همه گفتار امروز
    سائل فاتحه و ياسين است
    آدمي هر چه توانگر باشد
    چون بدين نقطه رسد مسکين است


  8. 2 کاربر از پست مفید sajjadstar سپاس کرده اند .

    وکیل (چهارشنبه ۰۸ آذر ۹۱),دنیای خاموش من (چهارشنبه ۰۸ آذر ۹۱)

  9. #5
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot
    ای دل عبث مخور غم دنیا را

    فکرت مکن نیامده فردا را کنج قفس چو نیک بیندیشی

    چون گلشن است مرغ شکیبا را بشکاف خاک را و ببین آنگه

    بی مهری زمانهی رسوا را این دشت، خوابگاه شهیدانست

    فرصت شمار وقت تماشا را از عمر رفته نیز شماری کن

    مشمار جدی و عقرب و جوزا را دور است کاروان سحر زینجا

    شمعی بباید این شب یلدا را در پرده صد هزار سیه کاریست

    این تند سیر گنبد خضرا را پیوند او مجوی که گم کرد است

    نوشیروان و هرمز و دارا را این جویبار خرد که میبینی

    از جای کنده صخرهی صما را آرامشی ببخش توانی گر

    این دردمند خاطر شیدا را افسون فسای افعی شهوت را

    افسار بند مرکب سودا را پیوند بایدت زدن ای عارف

    در باغ دهر حنظل و خرما را زاتش بغیر آب فرو ننشاند

    سوز و گداز و تندی و گرما را پنهان هرگز مینتوان کردن

    از چشم عقل قصهی پیدا را دیدار تیرهروزی نابینا

    عبرت بس است مردم بینا را ای دوست، تا که دسترسی داری

    حاجت بر آر اهل تمنا را زیراک جستن دل مسکینان

    شایان سعادتی است توانا را از بس بخفتی، این تن آلوده

    آلود این روان مصفا را از رفعت از چه با تو سخن گویند

    نشناختی تو پستی و بالا را مریم بسی بنام بود لکن

    رتبت یکی است مریم عذرا را



  10. کاربر روبرو از پست مفید sajjadstar سپاس کرده است .

    دنیای خاموش من (چهارشنبه ۰۸ آذر ۹۱)

  11. #6
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot
    رهائیت باید، رها کن جهانرا

    نگهدار ز آلودگی پاک جانرا بسر برشو این گنبد آبگون را

    بهم ب*** این طبل خالی میانرا گذشتنگه است این سرای سپنجی

    برو باز جو دولت جاودانرا زهر باد، چون گرد منما بلندی

    که پست است همت، بلند آسمانرا برود اندرون، خانه عاقل نسازد

    که ویران کند سیل آن خانمانرا چه آسان بدامت درافکند گیتی

    چه ارزان گرفت از تو عمر گرانرا ترا پاسبان است چشم تو و من

    همی خفته میبینم این پاسبانرا سمند تو زی پرتگاه از چه پوید

    ببین تا بدست که دادی عنانرا ره و رسم بازارگانی چه دانی

    تو کز سود نشناختستی زیانرا یکی کشتی از دانش و عزم باید

    چنین بحر پر وحشت بیکرانرا زمینت چو اژدر بناگه ببلعد

    تو باری غنیمت شمار این زمانرا فروغی ده این دیدهی کم ضیا را

    توانا کن این خاطر ناتوانرا تو ای سالیان خفته، بگشای چشمی

    تو ای گمشده، بازجو کاروانرا مفرسای با تیرهرائی درون را

    میالای با ژاژخائی دهانرا ز خوان جهان هر که را یک نواله

    بدادند و آنگه ربودند خوانرا به بستان جان تا گلی هست، پروین
    تو خود باغبانی کن این بوستانرا



  12. کاربر روبرو از پست مفید sajjadstar سپاس کرده است .

    دنیای خاموش من (چهارشنبه ۰۸ آذر ۹۱)

  13. #7
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot
    ای دل، بقا دوام و بقائی چنان نداشت


    ایام عمر، فرصت برق جهان نداشت
    روشن ضمیر آنکه ازین خوان گونه گون

    قسمت همای وار بجز استخوان نداشت
    سرمست پر گشود و سبکسار برپرید

    مرغی که آشیانه درین خاکدان نداش
    ت هشیار آنکه انده نیک و بدش نبود

    بیدار آنکه دیده بملک جهان نداشت
    کو عارفی کز آفت این چار دیو رست

    کو سالکی که زحمت این هفتخوان نداشت
    گشتیم بی شمار و ندیدیم عاقبت

    یک نیکروز کاو گله از آسمان نداشت
    آنکس که بود کام طلب، کام دل نیافت

    وانکس که کام یافت، دل کامران نداشت
    کس در جهان مقیم بجز یک نفس نبود

    کس بهره از زمانه بجز یک زمان نداشت
    زین کوچگاه، دولت جاوید هر که خواست

    الحق خبر ز زندگی جاودان نداشت
    دام فریب و کید درین دشت گر نبود

    این قصر کهنه، سقف جواهر نشان نداشت
    صاحب نظر کسیکه درین پست خاکدان

    دست از سر نیاز، سوی این و آن نداشت
    صیدی کزین شکسته قفس رخت برنبست

    یا بود بال بسته و یا آشیان نداشت
    روز جوانی آنکه به مستی تباه کرد

    پیرانه سر شناخت که بخت جوان نداشت
    آگه چگونه گشت ز سود و زیان خویش

    سوداگری که فکرت سود و زیان نداشت
    روگوهر هنر طلب از کان معرفت

    کاینسان جهانفروز گهر، هیچ کان نداشت
    غواص عقل، چون صدف عمر برگشود

    دری گرانبهاتر و خوشتر ز جان نداشت
    آنکو به کشتزار عمل گندمی نکشت

    اندر تنور روشن پرهیز نان نداشت
    گر ما نمیشدیم خریدار رنگ و بوی

    دیو هوی برهگذر ما دکان نداشت
    هر جا که گسترانده شد این سفرهی فساد

    جز گرگ و غول و دزد و دغل میهمان نداشت ک
    اش این شرار دامن هستی نمیگرفت

    کاش این سموم راه سوی بوستان نداشت



  14. کاربر روبرو از پست مفید sajjadstar سپاس کرده است .

    دنیای خاموش من (چهارشنبه ۰۸ آذر ۹۱)

  15. #8
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot
    به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
    بنفشه مژده نوروز مي دهد ما را
    بجز رخ تو كه زيب و فرش ز خون دل است
    جواب داد كه من نيز صاحب هنرم
    ميان آتشم و هيچ كه نمي سوزم
    علامت خطر است اين قباي خون آلود
    بريخت خون من و نوبت تو نيز رسد
    خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا
    از آن،زمانه به ما ايستادگي آموخت
    يكي نظر به گل افكند و ديگري بگياه
    نه هر نسيم كه اين جا است بر تو مي گذرد
    ميان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند
    تو غرق سيم و زر و من ز خون دل رنگين
    ز آب چشمه و باران نمي شود خاموش
    هنر نماي نبودم بدين هنرمندي
    گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت
    تو روي سخت قضا و قدر نديدستي
    از آن، دراز نكردم سخن در اين معني
    خوش آن كه نام نكويي بيادگار گذاشت
    كه هر كه در صف باغ است صاحب هنري است
    شكوفه را ز خزان و ز مهرگان خبري است
    بهر رخي كه در اين منظر است زيب و فري است
    در اين صحيفه ز من نيز نقشي و اثري است
    هماره بر سرم از جور آسمان شرري است
    هر آن كه در ره هستي است در ره خطري است
    به دست رهزن گيتي هماره نيشتري است
    ولي ميان ز شب تا سحرگهان اگري است
    كه تا ز پاي نيفتيم، تا كه پا و سري است
    ز خوب و زشت چه منظور، هر كه را نظري است
    صبا صباست، بهر سبزه و گلش گذري است
    كه گل به طرف چمن هر چه هست عشوه گري است
    بفقر خلق چه خندي، تو را كه سيم و زري است
    كه آتشي كه در اين جاست آتش جگري است
    سخن حديث دگر، كار قصه دگري است
    بدان دليل كه مهمان شامي و سحري است
    هنوز آن چه تو را مي نمايد آستري است
    كه كار زندگي لاله كار مختصري است
    كه عمر بي ثمر نيك، عمر بي ثمري است


    كسي كه در طلب نام نيك رنج كشيد

    اگر چه نام نشانيش نيست، ناموري است



  16. 2 کاربر از پست مفید sajjadstar سپاس کرده اند .

    وکیل (چهارشنبه ۰۸ آذر ۹۱),دنیای خاموش من (چهارشنبه ۰۸ آذر ۹۱)

  17. #9
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اي خوشا مستانه سر در پاي دلبر داشتن
    نزد شاهين محبت بي پر و بال آمدن
    سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن
    اشك را چون لعل پروردن به خوناب جگر
    هر كجا نور است چون پروانه خود را باختن
    آب حيوان يافتن بي رنج در ظلمات دل
    از براي سود،در درياي بي پايان علم
    گوشوار حكمت اندر گوش جان آويختن
    در گلستان هنر چون نخل بودن بارور
    از مس دل ساختن با دست دانش زرّ ناب
    دل تهي از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن
    پيش باز عشق آيين كبوتر داشتن
    تن بياد روي جانان اندر آذز داشتن
    ديده را سوداگر ياقوت احمر داشتن
    هر كجا ناراست خود را چون سمندر داشتن
    زان همي نوشيدن و ياد سكندر داشتن
    عقل را مانند غوّاصان، شناور داشتن
    چشم دل را با چراغ جان منوّر داشتن
    عار از ناچيزي سرو و صنوبر داشتن
    علم و جان را كيميا و كيمياگر داشتن


    همچو مور اندر ره همّت همي پاكوفتن

    چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن


  18. 2 کاربر از پست مفید sajjadstar سپاس کرده اند .

    وکیل (چهارشنبه ۰۸ آذر ۹۱),دنیای خاموش من (چهارشنبه ۰۸ آذر ۹۱)

  19. #10
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اینکه خاک سیهش بالین است
    اختر چرخ ادب پروین است
    گر چه جز تلخی از ایام ندید
    هر چه خواهی سخنش شیرین است
    صاحب آنهمه گفتار امروز
    سائل فاتحه و یاسین است
    دوستان به که ز وی یاد کنند
    دل بی دوست دلی غمگین است
    خاک در دیده بسی جان فرساست
    سنگ بر سینه بسی سنگین است
    بیند این بستر و عبرت گیرد
    هر که را چشم حقیقت بین است
    هر که باشی و زهر جا برسی
    آخرین منزل هستی این است
    آدمی هر چه توانگر باشد
    چو بدین نقطه رسد مسکین است
    اندر آنجا که قضا حمله کند
    چاره تسلیم و ادب تمکین است
    زادن و کشتن و پنهان کردن
    دهر را رسم و ره دیرین است
    خرم آن کس که در این محنتگاه
    خاطری را سبب تسکین است



  20. 2 کاربر از پست مفید sajjadstar سپاس کرده اند .

    وکیل (چهارشنبه ۰۸ آذر ۹۱),دنیای خاموش من (چهارشنبه ۰۸ آذر ۹۱)

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •