کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10

موضوع: دیوان سهراب سپهری

  1. #1
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot

    دیوان سهراب سپهری

    تپش سایه دوست
    تا سود قريه راهي بود.
    چشم هاي ما پر ازتفسير ماه زنده بومي،
    شب درون آستين هامان.
    ***
    مي گذشتيم از ميانآبكندي خشك.
    از كلام سبزه زارانگوش ها سر شار،
    كوله بار از انعكاسشهر هاي دور.
    منطق زبر زمين درزير پا جاري.
    ***
    زير دندان هاي ماطعم فراغت جابجا مي شد.
    پاي پوش ما كه ازجنس نبوت بود ما را با نسيمي از زمين مي كند.
    چوبدست ما به دوشخود بهار جاودان مي برد.
    هر يك از ما آسمانيداشت در هر انحناي فكر.
    هر تكان دست ما باجنبش يك بال مجذوب سحر مي خواند.
    جيب هاي ما صداي جيكجيك صبح هاي كودكي مي داد.
    ما گروه عاشقانبوديم و راه ما
    از كنار قريه هايآشنا با فقر
    تا صفاي بيكران ميرفت.
    ***
    بر فراز آبگيري خودبخود سرها همه خم شد:
    روي صورت هاي ماتبخير مي شد شب
    و صداي دوست مي آمدبه گوش دوست.


  2. #2
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot
    سمت خیال دوست


    ماه
    رنگ تفسیر مس بود
    مثل اندوه تفهیم بالا می آمد
    سرو
    شیهه بارز خک بود
    کاج نزدیک
    مثل انبوه فهم
    صفحه ساده فصل را سیاه می زد
    کوفی خشک تیغال ها خوانده می شد
    از زمین های تاریک
    بوی تشکیل ادراک می آمد
    دوست
    توری هوش را روی اشیا
    لمس می کرد
    جمله جاری جوی را می شنید
    با خود انگار می گفت
    هیچ حرفی به این روشنی نیست
    من کنار زهاب
    فکر می کردم
    امشب
    راه معراج اشیا چه صاف است


  3. #3
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot
    نيايش

    دستي افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد
    هر قطره شود خورشيدي
    باشد كه به صد سوزننور
    شب ما را بكند روزن روزن

    ما بي تاب و نيايش بي رنگ
    از مهرت لبخنديكن
    بنشان بر لب ما
    باشد كه سرودي خيزد در خور نيوشيدن تو

    ما هستهپنهان تماشاييم
    ز تجلي ابري كن بفرست
    كه ببارد بر سر ما
    باشد كه به شوريبشكافيم
    باشد كه بباليم
    و به خورشيد تو پيونديم

    ما جنگل انبوهدگرگوني
    از آتش همرنگي صد اخگر برگير
    برهم تاب بر هم پيچ
    شلاقي كن و بزنبر تن ما
    باشد كه ز خاكستر ما
    در ما
    جنگل يكرنگي بدر آرد سر

    چشمانبسپرديم
    خوابي لانه گرفت
    نم زن بر چهره ما
    باشد كه شكوفا گردد زنبقچشم
    و شود سيراب از تابش تو
    و فرو افتد

    بينايي ره گم كرد
    ياري كن
    و گره زن نگه ما و خودت با هم
    باشد كه تراود در ما همه تو

    ما چنگيم : هر تار از ما دردي ... سودايي
    زخمه كن از آرامش ناميرا
    ما را بنواز
    باشدكه تهي گرديم
    آكنده شويم از والا نت خاموشي

    آيينه شديم
    ترسيديم از هرنقش
    خود را در ما بفكن
    باشد كه فراگيرد هستي ما را
    و دگر نقشي ننشيند درما

    هر سو مرز
    هر سو نام
    رشته كن از بي شكلي
    گذران از مرواريد زمانو مكان
    باشد كه به هم پيوندد همه چيز
    باشد كه نماند مرز
    كه نماندنام

    اي دور از دست !
    پرتنهايي خسته است
    گـه گاه شوري بوزان
    باشد كهشيارِ پريدن در تو شود خاموش


  4. #4
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot
    سوره تماشا

    به تماشا سوگند
    و به آغاز كلام
    و به پرواز كبوتر ازذهن
    واژه اي در قفس است

    حرفهايم مثل يك تكه چمن روشن بود
    من به آنان گفتم
    آفتابي لب درگاه شماست
    كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد

    وبه آنان گفتم
    سنگ آرايش كوهستان نيست
    همچناني كه فلز، زيوري نيست به اندام كلنگ
    در كفِ دست زمين گوهر ناپيدايي است
    كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند
    پي گوهر باشيد
    لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد

    و من آنان را به صداي قدم پيك بشارت دادم
    و به نزديكي روز
    و به افزايش رنگ
    به طنين گل سرخ،پشت پرچينِ سخن هاي درشت

    و به آنان گفتم
    هر كه در حافظه چوب ببنيد باغي
    صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهدماند

    هر كه با مرغ هوا دوست شود
    خوابش آرامترين خواب جهان خواهدبود

    آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
    مي گشايد گره پنجره ها را باآه
    زير بيدي بودي
    برگي از شاخه بالاي سرم چيدم گفتم
    چشم رابازكنيد. آيتي بهتر از اين مي خواهيد ؟
    مي شنيدم كه بهم مي گفتند
    سحر ميداندسحر

    سر هر كوه رسولي ديدند
    ابر انكار به دوش آوردند
    باد را نازل كرديم
    تا كلاه از سرشان بردارد
    خانه هاشان پر داوودي بود
    چشمشان رابستيم
    دستشان را نرسانديم به سرشاخه هوش
    جيبشان را پر عادت كرديم
    خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم


  5. #5
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot
    ورق روشن وقت
    از هجوم روشنايي شيشه هاي در تكان مي خورد.
    صبح شد،*آفتاب آمد.
    چاي را خورديم روي سبزه راز ميز.
    ***
    ساعت نه ابر آمد،نرده ها تر شد.
    لحظه هاي كوچك من زير لادن ها نهان بودند.
    يك عروسك پشت باران بود.
    ***
    ابرهارفتند.
    يك هواي صاف،*يك گنجشك، يك پرواز.
    دشمنان من كجاهستند؟
    فكر مي كردم:
    در حضور شمعداني هاشقاوت آب خواهد شد.
    ***
    در گشودم: قسمتي ازآسمان افتاد در ليوان آب من.
    آب را با آسمان خوردم.
    لحظه هاي كوچك من خواب هاي نقره مي ديدند.
    من كتابم را گشودم زير ناپديد وقت.
    ***
    نيم روزآمد.
    بوي نان از آفتاب سفره تا ادراك جسم گل سفر مي كرد.
    مرتع ادراك خرم بود.
    ***
    دست من در رنگ هاي فطري بودن شناور شد:
    پرتقالي پوست ميكندم.
    شهر در آيينه پيدابود.
    دوستان من كجاهستند؟
    روزهاشان پرتقالي باد!
    ***
    پشت شيشه تا بخواهي شب.
    در اتاق من طنيني بود از برخورد انگشتان من با اوج،
    در اتاق من صداي كاهش مقياس مي آمد.
    لحظه هاي كوچك من تاستاره فكر مي كردند.
    خواب روي چشم هايم چيزهايي را بنا مي كرد:
    يك فضاي باز،*شن هاي ترنم، جاي پاي دوست ...



  6. #6
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot
    ندای آغاز

    كفشهايم كو؟
    چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟
    آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .
    مادرم در خواب است .
    و منوچهر و پروانه،و شايد همه مردم شهر .
    شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد
    و نسيمي خنك ازحاشيه سبز خواب مرا مي روبد .
    بوي هجرت مي آيد :
    بالش من پر آواز پرچلچله هاست .
    صبح خواهد شد
    و به اين كاسه آب
    آسمان هجرت خواهدكرد .
    بايد امشب بروم .
    ***
    من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
    حرفي از جنس زمان نشنيدم .
    هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود .
    كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد .
    هيچكس زاغچه اي راسر يك مزرعه جدي نگرفت .
    من به اندازه يك ابردلم ميگيرد
    وقتي از پنجره مي بينم حوري
    - دختر بالغ همسايه
    پاي كمياب تريننارون روي زمين
    فقه مي خواند
    ***
    چيزهايي هم هست،لحظه هايي پر اوج
    ( مثلاً شاعره اي راديدم
    آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
    آسمان تخم گذاشت .
    و شبي از شبها
    مردي از من پرسيد
    تا طلوع انگور، چندساعت در راه است ؟
    بايد امشب بروم
    ***
    بايد امشب چمداني را
    كه اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
    و به سمتي بروم
    كه درختان حماسيپيداست،
    روبه آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند .
    يك نفر باز صدا زد : سهراب !
    كفش هايم كو؟



  7. #7
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot
    پیغام ماهی ها
    رفته بودم سرحوض
    تا ببينم شايد، عكستنهايي خود را در آب
    آب در حوضنبود.
    ماهيان ميگفتند:
    (( هيچ تقصير درختاننيست.
    ظهر دم كرده تابستانبود،
    پسر روشن آب، لبپاشويه نشست
    و عقاب خورشيد، آمداو را به هوام برد كه برد.
    ***
    به درك راه نبرديمبه اكسيژن آب.
    برق از پولك ما رفتكه رفت.
    ولي آن نوردرشت،
    عكس آن ميخك قرمز درآب
    كه اگر باد مي آمددل او، پشت چين هاي تغافل مي زد،
    چشم مابود.
    روزني بود به اقراربهشت.
    ***
    تو اگر در تپش باغخدا را ديدي، همت كن
    و بگو ماهي ها،حوضشان بي آب است.))
    ***
    باد مي رفت به سروقت چنار.
    من به سر وقت خدا مي رفتم



  8. #8
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot
    و شکستم و دویدم و افتادم

    درها به طنين هاي تو وا كردم
    هر تكّه نگاهم راجايي افكندم، پر كردم هستي ز نگاه
    بر لب مرداب، پارهلبخند تو بر روي لجن ديدم، رفتم
    به نماز.
    در بن خاري، ياد توپنهان بود، پاشيدم به
    جهان.
    بر سيم درختان زدمآهنگ ز خود روييدن، و به خود
    گستردن.
    و شياريدم شب يكدستنيايش، افاشندم دانه راز.
    و شكستم آويزفريب.
    و دويدم تا هيچ. ودويدم تا چهره مرگ، تا هسته هوش.
    و فتادم بر صخرهدرد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم،
    لرزيدم.
    وزشي مي رفت ازدامنه اي، گامي همراه او رفتم.
    ته تاريكي، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم.
    و رها بودم


  9. #9
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot
    بی روز های عروسک

    اين وجودي كه در نور ادراك
    مثل يك خواب رعنانشسته
    روي پلك تماشا
    واژه هاي تر و تازه مي پاشد.
    چشم هايش
    نفي تقويم سبز حيات است.
    صورتش مثل يك تكه تعطيل عهد دبستان سپيد است.
    ***
    سال ها اين سجودطراوت
    مثل خوشبختي ثابت
    روي زانوي آدينه ها مي نشست.
    صبح ها مادر من براي گل زرد
    يك سبد آب ميبرد،
    من براي دهان تماشا
    ميوه كالب الهام مي بردم.
    ***
    اين تن بي شب و روز
    پشت باغ سراشيب ارقام
    مثل اسطوره مي خفت.
    فكر من از شكاف تجردبه او دست مي زد.
    هوش من پشت چشمان اوآب مي شد.
    روي پيشاني مطلقاو
    وقت از دست ميرفت.
    پشت شمشادها كاغذجمعه ها را
    انس اندازه ها پاره مي كرد.
    اين حراج صداقت
    مثل يك شاخه تمرهندي
    در ميان من و تلخي شنبه ها سايه مي ريخت.
    يا شبيه هجومي لطيف
    قلعه ترس هاي مرا مي گرفت.
    دست او مثل يك امتداد فراغت
    در كنار « تكاليف » من محو مي شد.
    ***
    ( واقعيت كجا تازه تر بود؟
    من كه مجذوب يك حجم بي درد بودم
    گاه در سيني فقرخانه
    ميوه هاي فروزان الهام را ديده بودم
    در نزول زبان خوشه هاي تكلم صدا دارتر بود
    در فساد گل وگوشت
    نبض احساس من تند مي شد.
    از پريشاني اطلسي ها
    روي وجدان من جذبه مي ريخت.
    شبنم ابتكارحيات
    روي خاشاك
    برق ميزد.)
    ***
    يك نفر بايد از اين حضور شكيبا
    با سفر هاي تدريجي باغ چيزي بگويد.
    يك نفر بايد اين حجم كم را بفهمد،
    دست او را براي تپشهاي اطراف معني كند،
    قطره اي وقت
    روي اين صورت بي مخاطب بپاشد.
    يك نفر بايد اين نقطه عناطر بگرداند.
    يك نفر بايد از پشت درهاي روشن بيايد.
    ***
    گوش كن، يك نفر مي دود روي پلك حوادث:
    كودكي رو به اين سمت مي آيد.


  10. #10
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱ [ ۰۰:۱۰]
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    486
    سطح
    1
    Points: 486, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    250 Experience PointsOverdrive7 days registered
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 27 در 17 پست
    حالت من
    Bitafavot
    متن قدیم شب
    اي ميان سخن هاي سبزنجومي!
    برگ انجيرظلمت
    عفت سنگ را مي رساند.
    سينه آب در حسرت عكس يك باغ
    مي سوزد.
    سيب روزانه
    در دهان طعم يك وهم دارد.
    اي هراس قديم!
    در خطاب تو انگشت من از هوش رفتند.
    دست هايم نهايت ندارند:
    امشب از شاخه هاي اساطيري
    ميوه مي چينند.
    امشب
    هر درختي به اندازه ترس من برگ دارد.
    جرات حرف در هرم ديدار حل شد.
    اي سر آغاز هاي ملون !
    چشم هاي مرا در وزشهاي جادو حمايت كنيد.
    من هنوز موهبت هاي مجهول شب را
    خواب ميبينم.
    من هنوز
    تشنه آب هاي مشبك
    هستم.
    دگمه هاي لباسم
    رنگ اوراد اعصارجادوست.
    در علف زار پيش جسماني ما بپا بود.
    من در اين جشن موسيقي اختران را
    از درون سفالينه هامي شنيدم
    و نگاهم پر از كوچ جادوگران بود.
    اي قديمي ترين عكس نرگس در آيينه حزن!
    جذبه تو مرا همچنان برد.
    - تاهواي تكامل؟
    - شايد.
    ***
    در تب حرف، آب بصيرت بنوشيم.
    ***
    زير ارث پراكنده شب
    شرم پاك روايت روان است:
    در زمان هاي پيش ازطلوع هجاها
    محشري از همه زندگان بود.
    از ميان تمام حريفان
    فك من از غرور تكلم ترك خورد.
    بعد
    من كه تازانو
    در خلوص سكوت نباتي فرو رفته بودم
    دست و رو در تماشاي اشكال شستم.
    بعد، در فصل ديگر،
    كفش هاي من از « لفظ » شبنم
    تر شد.
    بعد، وقتي كه بالاي سنگي نشستم
    هجرت سنگ را از جواركف پاي خود مي شنيدم.
    بعد ديدم كه از موسم دست هايم
    ذات هر شاخه پرهيزمي كرد.
    ***
    اي شب ارتجالي!
    دستمال من از خوشه خام تدبير پر بود.
    پشت ديوار يك خواب سنگين
    يك پرنده كه از انس ظلمت مي آمد
    دستمال مرابرد.
    اولين ريگ الهام درزير پايم صدا كرد.
    خون من ميزبان رقيق فضا شد.
    نبض من در ميان عناصر شنا كرد.
    ***
    اي شب ...
    نه، چه مي گويم،
    آب شد چشم سرد مخاطب در اشراق گرم دريچه.
    سمت انگشت من با صفاشد.


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •