روزگار نامرد

موضوع: روزگار نامرد

برچسب ها: هیچ یک
  1. zeynba-ss گفت:

    روزگار نامرد

    [FONT=Tahoma][COLOR=#000080]
    [/COLOR][/FONT][FONT=Tahoma][COLOR=#000080]تو شهر بازی شیراز نشسته بودم واسه خودم با محمد و محمدرضا و محسن .یهو یه دختر کوچولو خوشگل اومد پیشم بهم گفت : آقا…آقا..تو رو خدا یه لواشک ازم بخر!!
    نگاش کردم …چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا..اگه ۴ تا بخری تخفیف هم بهت میدم…بهش گفتم اسمت چیه…؟
    -فاطمه…بخر دیگه…!
    کلاس چندمی فاطمه…؟
    -میرم چهارم…اگه نمی خری برم..
    می خرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم مامان و بابات کجان فاطمه؟؟
    -بابام مرده…مامانمم مریضه…من و داداشم لواشک می فروشیم
    (دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک خریدند خیلی خوشحال شده بود…می خندید…از یه طرف دلم سوخت که ما کجاییم و این کجا…از یه طرف هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستیم دلشو شاد کنیم)
    فاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم؟
    -باشه فقط ۳ تا !
    باشه…
    -اگه ۵۰۰ تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم
    - فاطمههههههههههههههههه…دیگه این حرف و نزن! خیلی ناراحت شدم ازت!
    سریع کوله پشتیشو برداشت و رفت…وقتی داشت می رفت.نگاش می کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش …
    به آینده ایی که در انتظار این دختره نگاه میکردم…و ما باید فقط نگاه کنیم…فقط نگاه…فقط نگاه
    [/COLOR][/FONT]
    ویرایش توسط zeynba-ss : پنجشنبه ۳۰ آذر ۹۱ در ساعت ۱۰:۴۵
    آدم خاصی نیستم
    مخاطب خاصی هم ندارم
    فقط حس خاصی دارم
    صبورم و عجول
    سنگین و مغرور
    بخاطر کسی هم خودمو تغییر نمیدم
    حوالی ما توقف
    ممنوع است.