کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 26

موضوع: زمستان از مهدی اخوان ثالث

  1. #1
    کاربر سایت

    آخرین بازدید
    سه شنبه ۰۳ بهمن ۹۱ [ ۱۶:۲۲]
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    26
    امتیاز
    356
    سطح
    1
    Points: 356, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 2.0%
    دستاوردها:
    Three Friends31 days registered250 Experience Points
    سپاس ها
    5
    سپاس شده 15 در 7 پست

    Gadid زمستان از مهدی اخوان ثالث

    سلامت را نمي*خواهند پاسخ گفت،
    سرها در گريبان است
    كسي سر بر نيارد كرد، پاسخ گفتن و ديدار ياران را

    نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
    كه ره تاريك و لغزان است.

    وگر دست محبت سوي كس يازي،
    به اكراه آورد دست از بغل بيرون ـ
    كه سرما سخت سوزان است.

    نفس كز گرمگاه سينه مي*آيد برون، ابري شود تاريك؛
    چو ديوار ايستد در پيش چشمانت!
    نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم
    ز چشم دوستان دور يا نزديك؟

    ـ« مسيحاي جوانمرد من!
    اي ترساي پير پيرهن چركين
    هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...؟
    دمت گرم و سرت خوش باد!
    سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي!
    منم، من، سنگ تيپا خورده رنجور
    منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور.
    نه از رومم، نه از زنگم، همان بي*رنگ بي*رنگم
    بيا، بگشاي در، بگشاي! دلتنگم
    حريفا، ميزبانا، ميهمان سال و ماهت، پشت در
    چون موجمي*لرزد
    تگرگي نيست، مرگي نيست
    صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است.

    من امشب آمدستم وام بگزارم
    حسابت را كنار جام بگذارم.

    چه مي*گويي كه بيگه شد، سحرشد، بامداد آمد!
    فريبت مي*دهد،
    بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگهنيست
    حريفا! گوش سرما برده است،
    اين يادگار سيلي سرد زمستاناست.
    و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
    به تابوت ستبر ظلمت نه*توي مرگ*اندود پنهان است!
    حريفا! رو چراغ باده را بفروز،
    شب با روز يكسان است

    سلامت را نمي*خواهند پاسخ گفت
    هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان.
    نفس*ها ابر، دلها خسته و غمگين،
    درختان اسكلت*هاي بلور آجين،
    زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه
    غبار آلوده مهر و ماه،
    زمستان است ....

  2. کاربر روبرو از پست مفید artin سپاس کرده است .

    zahra (دوشنبه ۱۱ دی ۹۱)

  3. #2
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست

    گزارش


    خدایا ! پر از کینه شد سینه ام
    چو شب رنگ درد و دریغا گرفت
    دل پکروتر ز ایینه ام
    دلم دیگر آن شعله ی شاد نیست
    همه خشم و خون است و درد و دریغ
    سرایی درین شهرک آباد نیست
    خدایا ! زمین سرد و بی نور شد
    بی آزرم شد ، عشق ازو دور شد
    کهن گور شد ، مسخ شد ، کور شد
    مگر پشت این پرده ی آبگون
    تو ننشسته ای بر سریر سپهر
    به دست اندرت رشته ی چند و چون ؟
    شبی جبه دیگر کن و پوستین
    فرود ای از آن بارگاه بلند
    رها کرده ی خویشتن را ببین
    زمین دیگر آن کودک پک نیست
    پر آلودگیهاست دامان وی
    که خکش به سر ، گرچه جز خک نیست
    گزارشگران تو گویا دگر
    زبانشان فسرده ست ، یا روز و شب
    دروغ و دروغ آورندت خبر
    کسی دیگر اینجا تو را بنده نیست
    درین کهنه محراب تاریک ، بس
    فریبنده هست و پرستنده نیست
    علی رفت ، زردشت فرمند خفت
    شبان تو گم گشت ، و بودای پک
    رخ اندر شب نی روانان نهفت
    نمانده ست جز من کسی بر زمین
    دگر نکسانند و نامردمان
    بلند آستان و پلید آستین
    همه باغها پیر و پژمرده اند
    همه راهها مانده بی رهگذر
    همه شمع و قندیلها مرده اند
    تو گر مرده ای ، جانشین تو کیست ؟
    که پرسد ؟ که جوید ؟ که فرمان دهد ؟
    وگر زنده ای ، کاین پسندیده نیست
    مگر صخره های سپهر بلند
    که بودند روزی به فرمان تو
    سر از امر و نهی تو پیچیده اند ؟
    مگر مهر و توفان و آب ، ای خدا
    دگر نیست در پنجه ی پیر تو ؟
    که گویی : بسوز ، و بروب ، و برای
    گذشت ، ای پیر پریشان ! بس است
    بمیران ، که دونند ، و کمتر ز دون
    بسوزان ، که پستند ، و ز آن سوی پست
    یکی بشنو این نعره ی خشم را
    برای که بر پا نگه داشتی
    زمینی چنین بی حیا چشم را ؟
    گر این بردباری برای من است
    نخواهم من این صبر و سنگ تو را
    نبینی که دیگر نه جای من است ؟
    ازین غرقه در ظلمت و گمرهی
    ازین گوی سرگشته ی ناسپاس
    چه ماده ست ؟ چه قرنهای تهی ؟
    گران است این بار بر دوش من
    گران است ، کز پس شرم و شرف
    بفرسود روح سیه پوش من
    خدایا ! غم آلوده شد خانه ام
    پر از خشم و خون است و درد و دریغ
    دل خسته ی پیر دیوانه ام

  4. #3
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست


    گرگ هار


    گرگ هاری شده ام
    هرزه پوی و دله دو
    شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز
    می دوم ، برده ز هر باد گرو
    چشمهایم چو دو کانون شرار
    صف تاریکی شب را شکند
    همه بی رحمی و فرمان فرار
    گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
    کرده چون شعله ی چشم تو سیاه
    تو چه آسوده و بی بک خزامی به برم
    آه ، می ترسم ، آه
    آه ، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق
    که تو خود را نگری
    مانده نومید ز هر گونه دفاع
    زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی
    پوپکم ! آهوکم
    چه نشستی غافل
    کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی
    پس ازین دره ی ژرف
    جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه
    پشت آن قله ی پوشیده ز برف
    نیست چیزی ، خبری
    ور تو را گفتم چیز دگری هست ، نبود
    جز فریب دگری
    من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله ی پک
    بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم
    منشین با من ، با من منشین
    تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
    تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
    چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟
    یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
    بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست
    دردم این نیست ولی
    دردم این است که من بی تو دگر
    از جهان دورم و بی خویشتنم
    پوپکم ! آهوکم
    تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
    مگرم سوی تو راهی باشد
    چون فروغ نگهت
    ورنه دیگر به چه کار ایم من
    بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت
    منشین اما با من ، منشین
    تکیه بر من مکن ، ای پرده ی طناز حریر
    که شراری شده ام
    پوپکم ! آهوکم
    گرگ هاری شده ام

  5. #4
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست


    فسانه





    گویا دگر فسانه به پایان رسدیه بود
    دیگر نمانده بود برایم بهانه ای
    جنبید مشت مرگ و در آن خک سرد گور
    می خواست پر کند
    روح مرا ، چو روزن تاریکخانه ای
    اما بسان باز پسین پرسشی که هیچ
    دیگر نه پرسشی ست از آن پس نه پاسخی
    چشمی که خوشترین خبر سرنوشت بود
    از آشیان ساده ی روحی فرشته وار
    کز روشنی چو پنجره ای از بهشت بود
    خندید با ملامت ، با مهر ، با غرور
    با حالتی که خوشتر از آن کس ندیده است
    کای تخته سنگ پیر
    ایا دگر فسانه به پایان رسیده است ؟
    چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوت
    خون در رگم دوید
    امشب صلیب رسم کنید ، ای ستاره ها
    برخاستم ز بستر تاریکی و سکوت
    گویی شنیدم از نفس گرم این پیام
    عطر نوازشی که دل از یاد برده بود
    اما دریغ ، کاین دل خوشباورم هنوز
    باور نکرده بود
    کآورده را به همره خود باد برده بود
    گویی خیال بود ، شبح بود، سایه بود
    یا آن ستاره بود که یک لمحع زاد و مرد
    چشمک زد و فسرد
    لشکر نداشت در پی ، تنها طلایه بود
    ای آخرین دریچه ی زندان عمر من
    ای واپسین خیال شبح وار سایه رنگ
    از پشت پرده های بلورین اشک خویش
    با یاد دلفریب تو بدرود می کنم
    روح تو را و هرزه درایان پست را
    با این وداع تلخ ملولانه ی نجیب
    خشنود می کنم
    من لولی ملامتی و پیر و مرده دل
    تو کولی جوان و بی آرام و تیز دو
    رنجور می کند نفس پیر من تو را
    حق داشتی ، برو
    احساس می کنم ملولی ز صحبتم
    آن پکی و زلالی لبخند در تو نیست
    و آن جلوه های قدسی دیگر نمی کنی
    می بینمت ز دور و دلم می تپد ز شوق
    می بینم برابر و سر بر نمی کنی
    این رنج کاهدم که تو نشناختی مرا
    در من ریا نبود صفا بود هر چه بود
    من روستاییم ، نفسم پک و راستین
    باور نمی کنم که تو باور نمی کنی
    این سرگذشت لیلی و مجنون نبود - آه
    شرم ایدم ز چهره ی معصوم دخترم
    حتی نبود قصه ی یعقوب دیگری
    این صحبت دو روح جوان ، از دو مرد بود
    یا الفت بهشتی کبک و کبوتری
    اما چه نادرست در آمد حساب من
    از ما دو تن یکی نه چنین بود ، ای دریغ
    غمز و فریبکاری مشتی حسود نیز
    ما را چو دشمنی به کمین بود ، ای دریغ
    مسموم کرد روح مرا بی صفاییت
    بدرود ، ای رفیق می و یار مستی ام
    من خردی تو دیدم و بخشایمت به مهر
    ور نیز دیده ای تو ، ببخشای پستی ام
    من ماندم و ملال و غمم ، رفته ای تو شاد
    با حالتی که بدتر از آن کس ندیده است
    ای چشمه ی جوان
    گویا دگر فسانه به پایان رسیده است



  6. #5
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست



    آب و آتش



    آب و آتش نسبتی دارند جاویدان
    مثل شب با روز ، اما از شگفتیها
    ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما
    آتشی با شعله های آبی زیبا
    آه
    سوزدم تا زنده ام یادش که ما بودیم
    آتشی سوزان و سوزاننده و زنده
    چشمه ی بس پکی روشن
    هم فروغ و فر دیرین را فروزنده
    هم چراغ شب زدای معبر فردا
    آب و آتش نسبتی دارند دیرینه
    آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
    ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
    آبهای شومی و تاریکی و بیداد
    خاست فریادی ، و درد آلود فریادی
    من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
    هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
    من نخواهم برد ، این از یاد
    کآتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
    گفتم و می گویم و پیوسته خواهم گفت
    ور رود بود و نبودم
    همچنان که رفته است و می رود
    بر باد

  7. #6
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست


    پاسخ


    چه می کنی ؟ چه می کنی ؟
    درین پلید دخمه ها
    سیاهها ، کبودها
    بخارها و دودها ؟
    ببین چه تیشه میزنی
    به ریشه ی جوانیت
    به عمر و زندگانیت
    به هستیت ، جوانیت
    تبه شدی و مردنی
    به گورکن سپردنی
    چه می کنی ؟ چه می کنی ؟
    چه می کنم ؟ بیا ببین
    که چون یلان تهمتن
    چه سان نبرد می کنم
    اجاق این شراره را
    که سوزد و گدازدم
    چو آتش وجود خود
    خموش و سرد می کنم
    که بود و کیست دشمنم ؟
    یگانه دشمن جهان
    هم آشکار ، هم نهان
    همان روان بی امان
    زمان ، زمان ، زمان ، زمان
    سپاه بیکران او
    دقیقه ها و لحظه ها
    غروب و بامدادها
    گذشته ها و یادها
    رفیقها و خویشها
    خراشها و ریشها
    سراب نوش و نیشها
    فریب شاید و اگر
    چو کاشهای کیشها
    بسا خسا به جای گل
    بسا پسا چو پیشها
    دروغهای دستها
    چو لافهای مستها
    به چشمها ، غبارها
    به کارها ، شکستها
    نویدها ، درودها
    نبودها و بودها
    سپاه پهلوان من
    به دخمه ها و دامها
    پیاله ها و جامها
    نگاهها ، سکوتها
    جویدن برو تها
    شرابها و دودها
    سیاهها ، کبودها
    بیا ببین ، بیا ببین
    چه سان نبرد می کنم
    شکفته های سبز را
    چگونه زرد می کنم

  8. #7
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست

    زمستان از مهدی اخوان ثالث



    سرود پناهنده





    نجوا کنان به زمزمه سرگرم
    مردی ست با سرودی غمنک
    خسته دلی ، شکسته دلی ، بیزار
    از سر فکنده تاج عرب بر خک
    این شرزه شیر بیشه ی دین ، ایت خدا
    بی هیچ بک و بیم و ادا
    سوی عجم کشیده دلش ، از عرب جدا
    امشب به جای تاج عرب شوق کوچ به سر دارد
    آهسته می سراید و با خویش
    امشب سرود و سر دگر دارد
    نجوا کنان به زمزمه ، نالان و بی قرار
    با درد و سوز گرید و گوید
    امشب چو شب به نیمه رسد خیزم
    وز این سیاه زاویه بگریزم
    پنهان رهی شناسم و با شوق می روم
    ور بایدم دویدن ، با شوق می دوم
    گر بسته بود در ؟
    به خدا داد می زنم
    سر می نهم به درگه و فریاد می کنم
    خسته دل شکسته دل غمنک
    افکنده تیره تاج عرب از سر
    فریاد می کند
    هیهای ! های ! های
    ای ساقیان سخوش میخانه ی الست
    راهم دهید ای ! پناهم دهید ای
    اینجا
    درمانده ای ز قافله ی بیدل شماست
    آواره ای، گریخته ای ، مانده بی پناه
    آه
    اینجا منم ، منم
    کز خویشتن نفورم و با دوست دشمنم
    امشب عجیب حال خوشی دارد
    پا می زند به تاج عرب ، گریان
    حال خوشی ، خیال خوشی دارد
    امشب من از سلاسل پنهان مدرسه
    سیر از اصول و میوه و شاخ درخت دین
    وز شک و از یقین
    وز رجس خلق و پکی دامان مدرسه
    بگریختم
    چگونه بگویم ؟
    حکایتی ست
    دیگر به تنگ آمده بودم
    از خنده های طعن
    وز گریه های بیم
    دیگر دلم گرفته ازین حرمت و حریم
    تا چند می توانم باشم به طعن و طنز
    حتی گهی به نعره ی نفرین تلخ و تند
    غیبت کنان و بدگو پشت سر خدا؟
    دیگر به تنگ آمده ام من
    تا چند می توانم باشم از او جدا ؟
    صاحبدلی ز مدرسه آمد به خانقاه
    با خاطری ملول ز ارکان مدرسه
    بگریخت از فریب و ریا ، از دروغ و جهل
    نابود باد - گوید - بنیان مدرسه
    حال خوش و خیال خوشی دارد
    با خویشتن جدال خوشی دارد
    و کنون که شب به نیمه رسیده ست
    او در خیال خود را بیند
    کاوراق شمس و حافظ و خیام
    این سرکشان سر خوش اعصار
    این سرخوشان سرکش ایام
    این تلخکام طایفه ی شنگ و شور بخت
    زیر عبا گرفته و بر پشت پوست تخت
    آهسته می گریزد
    و آب سبوی کهنه و چرکین خود به پای
    بر خک راه ریزد
    امشب شگفت حال خوشی دارد
    و کنون که شب ز نیمه گذشته ست
    او ، در خیال ، خود را بیند
    پنهان گریخته ست و رسیده به خانقاه ، ولی بسته است در
    و او سر به در گذاشته و از شکاف آن
    با اشتیاق قصه ی خود را
    می گوید و ز هول دلش جوش می زند
    گویی کسی به قصه ی او گوش می کند
    امشب بگاه خلوت غمنک نیمشب
    گردون بسان نطع مرصع بود
    هر گوهریش ایتی از ذات ایزدی
    آفاق خیره بود به من ، تا چه می کنم
    من در سپهر خیره به ایات سرمدی
    بگریختم
    به سوی شما می گریختم
    بگریختم ، به سوی شما آمدم
    شما
    ای ساقیان سرخوش میخانه ی الست
    ای لولیان مست به ایان کرده پشت ، به خیام کرده رو
    ایا اجازه هست ؟
    شب خلوت است و هیچ صدایی نمی رسد
    او در خیال خود را ، بی تاب ، بی قرار
    بیند که مشت کوبد پر کوب ، بر دری
    با لابه و خروش
    اما دری چو نیست ، خورد مشت بر سری
    راهم دهید ای! پناهم دهید ای!
    می ترسد این غریب پناهنده
    ای قوم ، پشت در مگذاریدش
    ای قوم ، از برای خدا
    گریه می کند
    نجوکنان ، به زمزمه سرگرم
    مردی ست دل شکسته و تنها
    امشب سرود و سر دگر دارد
    امشب هوای کوچ به سر دارد
    اما کسی ز دوست نشانش نمی دهد
    غمگین نشسته ، گریه امانش نمی دهد
    راهم ... دهید ، ای ! ... پناهم دهید ... ای
    هو ... هوی .... های ... های

  9. #8
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست


    پرنده ای در دوزخ



    نگفتندش چو بیرون می کشاند از زادگاهش سر
    که آنجا آتش و دود است
    نگفتندش : زبان شعله می لیسد پر پک جوانت را
    همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
    نگفتندش : نوازش نیست ، صحرا نیست ، دریا نیست
    همه رنج است و رنجی غربت آلود است
    پرید از جان پناهش مرغک معصوم
    درین مسموم شهر شوم
    پرید ، اما کجا باید فرود اید ؟
    نشست آنجا که برجی بود خورده بآسمان پیوند
    در آن مردی ، دو چشمش چون دو کاسه ی زهر
    به دست اندرش رودی بود ، و با رودش سرودی چند
    خوش آمد گفت درد آلود و با گرمی
    به چشمش قطره های اشک نیز از درد می گفتند
    ولی زود از لبش جوشید با لبخندها ، تزویر
    تفو بر آن لب و لبخند
    پرید ، اما دگر ایا کجا باید فرود اید ؟
    نشست آنجا که مرغی بود غمگین بر درختی لخت
    سری در زیر بال و جلوه ای شوریده رنگ ، اما
    چه داند تنگدل مرغک ؟
    عقابی پیر شاید بود و در خاطر خیال دیگری می پخت
    پرید آنجا ، نشست اینجا ، ولی هر جا که می گردد
    غبار و آتش و دود است
    نگفتندش کجا باید فرود اید
    همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
    دلش می ترکد از شکوای آن گوهر که دارد چون
    صدف با خویش
    دلش می ترکد از این تنگنای شوم پر تشویش
    چه گوید با که گوید ، آه
    کز آن پرواز بی حاصل درین ویرانه ی مسموم
    چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
    همه پرهای پکش سوخت
    کجا باید فرود اید ، پریشان مرغک معصوم ؟

  10. #9
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست



    پند





    بخز در لکت ای حیوان ! که سرما
    نهانی دستش اندر دست مرگ است
    مبادا پوزه ات بیرون بماند
    که بیرون برف و باران و تگرگ است
    نه قزاقی ، نه بابونه ، نه پونه
    چه خالی مانده سفره ی جو کناران
    هنوز ای دوست ، صد فرسنگ باقی ست
    ازین بیراهه تا شهر بهاران
    مبادا چشم خود برهم گذاری
    نه چشم اختر است این ، چشم گرگ است
    همه گرگند و بیمار و گرسنه
    بزرگ است این غم ، ای کودک ! بزرگ است
    ازین سقف سیه دانی چه بارد ؟
    خدنگ ظالم سیراب از زهر
    بیا تا زیر سقف می گریزیم
    چه در جنگل ، چه در صحرا ، چه در شهر
    ز بس باران و برف و باد و کولک
    زمان را با زمین گویی نبرد است
    مبادا پوزه ات بیرون بماند
    بخز در لکت ای حیوان ! که سرد است




  11. #10
    کاربرفعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵ [ ۰۰:۳۸]
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    8,107
    سطح
    1
    Points: 8,107, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 73.0%
    دستاوردها:
    Three FriendsCreated Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    6
    سپاس ها
    380
    سپاس شده 180 در 94 پست

    آواز کرک





    بده ... بدبد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟
    کرک جان ! خوب می خوانی
    من این آواز پکت را درین غمگین خراب آباد
    چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد
    گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش
    بخوان آواز تلخت را ، ولکن دل به غم مسپار
    کرک جان ! بنده ی دم باش
    بده ... بد بد راه هر پیک و پیغام خبر بسته ست
    ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
    قفس تنگ است و در بسته ست
    کرک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت
    من این آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
    دروغین است هر سوگند و هر لبخند
    و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند
    من این غمگین سرودت را
    هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
    به شهر آواز خواهم داد
    بده ... بدبد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟
    کرک جان ! خوب می خوانی
    خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن
    زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •