کانال تلگرام فال و طالع بینی

در تمام بخش ها مدیر فعال ( با سابقه فعالیت در انجمن های دیگر ) می پذیریم ، با ما تماس بگیرید. انجمن پیچک

صفحه 1 از 8 1234567 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 80

موضوع: داستان های به وجود آمدن ضرب المثل ها

  1. #1
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۸:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,499 در 1,241 پست
    حالت من
    Khejalati

    Gadid داستان های به وجود آمدن ضرب المثل ها

    آش نخورده و دهن سوخته

    در زمان*هاي* دور، مردي در بازارچه شهر حجره اي داشت و پارچه مي فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبي بود وليكن كمي خجالتي بود.

    مرد تاجر همسري كدبانو داشت كه دستپخت خوبي داشت و آش هاي خوشمزه او دهان هر كسي را آب مي انداخت.

    روزي مرد بيمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوي آنرا آب و جاروب كرده بود ولي هر چه منتظر ماند از تاجر خبري نشد.

    قبل از ظهر به او خبر رسيد كه حال تاجر خوب نيست و بايد دنبال دكتر برود.

    . پسرك در دكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاينه كرد و برايش دارو نوشت

    پسر بيرون رفت و دارو را خريد وقتي به خانه برگشت ، ديگر ظهر شده بود. پسرك خواست دارو را بدهد و برود ، ولي همسر تاجر خيلي اصرار كرد و او را براي ناهار به خانه آورد

    همسر تاجر براي ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه هاي آش را گذاشتند . تاجر براي شستن دستهايش به حياط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بياورد

    پسرك خيلي خجالت مي كشيد و فكر كرد تا بهانه اي بياورد و ناهار را آنجا نخورد . فكر كرد بهتر است بگويد دندانش درد مي كند. دستش را روي دهانش گذاشتش.

    تاجر به اتاق برگشت و ديد پسرك دستش را جلوي دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اينقدر عجله كردي ، صبر مي كردي تا آش سرد شود آن وقت مي خوردي ؟

    زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسيده بود به تاجر گفت : اين چه حرفي است كه مي زني ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم.

    تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهي كرده است





    از آن* پس، وقتي* كسي* را متهم به گناهي كنند ولي آن فرد گناهي نكرده باشد ، گفته* مي*شود :* آش نخورده و دهان سوخته




    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  2. 2 کاربر از پست مفید دنیای خاموش من سپاس کرده اند .

    Maha92 (سه شنبه ۱۲ دی ۹۶),saman (پنجشنبه ۱۴ دی ۹۱)

  3. #2
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۸:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,499 در 1,241 پست
    حالت من
    Khejalati
    بشنو و باور نكن

    در زمان*هاي* دور، مرد خسيسي زندگي مي كرد. او تعدادي شيشه براي پنجره هاي خانه اش سفارش داده بود . شيشه بر ، شيشه ها را درون صندوقي گذاشت و به مرد گفت باربري را صداكن تا اين صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر براي نصب شيشه ها مي آيم .

    از آنجا كه مرد خسيس بود ، چند باربر را صدا كرد ولي سر قيمت با آنها به توافق نرسيد. چشمش به مرد جواني افتاد ، به او گفت اگر اين صندوق را برايم به خانه ببري ، سه نصيحت به تو خواهم كرد كه در زندگي بدردت خواهد خورد.



    باربر جوان كه تازه به شهر آمده بود ، سخنان مرد خسيس را قبول كرد. باربر صندوق را بر روي دوشش گذاشت و به طرف منزل مرد راه افتاد.

    كمي كه راه رفتند، باربر گفت : بهتر است در بين راه يكي يكي سخنانت را بگوئي.

    مرد خسيس كمي فكر كرد. نزديك ظهر بود و او خيلي گرسنه بود . به باربر گفت : اول آنكه سيري بهتر از گرسنگي است و اگر كسي به تو گفت گرسنگي بهتر از سيري است ، بشنو و باور مكن.

    باربر از شنيدن اين سخن ناراحت شد زيرا هر بچه اي اين مطلب را مي دانست . ولي فكر كرد شايد بقيه نصيحتها بهتر از اين باشد.



    همينطور به راه ادامه دادند تا اينكه بيشتر از نصف راه را سپري كردند . باربر پرسيد: خوب نصيحت دومت چه است؟

    مرد كه چيزي به ذهنش نمي رسيد پيش خود فكر كرد كاش چهارپايي داشتم و بدون دردسر بارم را به منزل مي بردم . يكباره چيزي به ذهنش رسيد و گفت : بله پسرم نصيحت دوم اين است ، اگر گفتند پياده رفتن از سواره رفتن بهتر است ، بشنو و باور مكن.

    باربر خيلي ناراحت شد و فكر كرد ، نكند اين مرد مرا سر كار گذاشته ولي باز هم چيزي نگفت.



    ديگر نزديك منزل رسيده بودند كه باربر گفت: خوب نصيحت سومت را بگو، اميدوارم اين يكي بهتر از بقيه باشد. مرد از اينكه بارهايش را مجاني به خانه رسانده بود خوشحال بود و به مرد گفت : اگر كسي گفت باربري بهتر از تو وجود دارد ، بشنو و باور مكن

    مرد باربر خيلي عصباني شد و فكر كرد بايد اين مرد را ادب كند بنابراين هنگامي كه مي خواست صندوق را روي زمين بگذارد آنرا ول كرد و صندوق با شدت به زمين خورد ، بعد رو كرد به مرد خسيس و گفت اگر كسي گفت كه شيشه هاي اين صندوق سالم است ، بشنو و باور مكن



    از آن* پس، وقتي* كسي* حرف بيهوده مي زند تا ديگران را فريب دهد يا سرشان را گرم كند ، گفته* مي*شود كه* بشنو و باور مكن.




    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  4. #3
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۸:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,499 در 1,241 پست
    حالت من
    Khejalati
    علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد

    در زمان*هاي* دور، كشتي* بزرگي* دچار توفان* شد و باعث* شد كه* كشتي* غرق* شود. مسافران* كشتي* توي* آب* افتادند. در ميان* مسافران، مردي* توانست* خودش* را به* تخته*پاره*اي* برساند و به* آن* بچسبد

    موج*ها تخته*پاره* و مسافرش* را با خود به* ساحل* بردند. وقتي* مرد چشمش* را باز كرد، خود را در ساحلي* ناشناخته* ديد بدون* هدف* راه* افتاد تا به* روستا يا شهري* برسد. راه* زيادي* نرفته* بود كه* از دور خانه*هايي* را ديد. قدم*هايش* را تندتر كرد و به* دروازه* شهر رسيد.



    در دروازه*ي* شهر گروه* زيادي* از مردم* ايستاده* بودند. همه* به* سوي* او رفتند. لباسي* گران*قيمت* به* تنش* پوشاندند. او را بر اسبي* سوار كردند و با احترام* به* شهر بردند

    مسافر از اين*كه* نجات* پيدا كرده* خوشحال* بود اما خيلي* دلش* مي*خواست* بفهمد كه* اهالي* شهر چرا آن*قدر به* او احترام* مي*گذارند. با خودش* گفت: .نكند مرا با كس* ديگري* عوضي* گرفته*اند..
    مردم* شهر او را يكراست* به* قصر باشكوهي* بردند و به*عنوان* شاه* بر تخت* نشاندند



    مرد مسافر كه* عاقل* بود، سعي* كرد به اين راز پي ببرد . عاقبت* به* پيرمردي* برخورد كه* آدم* خوبي* به* نظر مي*رسيد. محبت* زيادي* كرد تا اعتماد پيرمرد را به* خود جلب* كرد. در ضمن* گفتگوها فهميد كه* مردم* آن* شهر رسم* عجيبي* دارند.


    پيرمرد ، به* او گفت: . معمولاً شاهان* وقتي* چندسال* بر سر قدرت* مي*مانند، ظالم* مي*شوند. ما به* همين* دليل* هر سال* يك* شاه* براي* خودمان* انتخاب* مي*كنيم. هر سال* شاه* سال* پيش* خودمان* را به* دريا مي*اندازيم* و كنار دروازه*ي* شهر منتظر مي*مانيم* تا كسي* از راه* برسد. اولين* كسي* كه* وارد شهر بشود، او را بر تخت* شاهي* مي*نشانيم. تختي* كه* يكسال* بيشتر عمر نخواهد داشت



    مسافر فهميد كه چه سرنوشتي* در پيش روي اوست . دو ماه* بود كه* به* تخت* پادشاهي* رسيده* بود. حساب* كرد و ديد ده* ماه* بعد او را به* دريا مي*اندازند. او براي* نجات خود فكري* كرد:

    از فردا * بدون* اين*كه* اطرافيان* بفهمند توي* جزيره*اي* كه* در همان* نزديكي*ها بود كارهاي* ساختماني* يك* قصر آغاز شد .در مدت* باقي*مانده*، شاه* يكساله* هم* قصرش* را در جزيره* ساخت* و هم* مواد غذايي* و وسايل* مورد نياز زندگي*اش* را به* جزيره* انتقال* داد


    ده *ماه* بعد ، وقتي شاه* خوابيده* بود ، مردم* ريختند و بدون* حرف* و گفتگو شاهي* را كه* يكسال* پادشاهي*اش* به* سر آمده* بود از قصر بردند و به* دريا انداختند.
    او در تاريكي* شب* شنا كرد تا به* يكي* از قايق*هايي* كه* دستور داده* بود آن* دور و برها منتظرش* باشند رسيد. سوار قايق* شد و به*طرف* جزيره* راه* افتاد. به* جزيره* كه* رسيد، صبح* شده* بود. خدا را شكر كرد به* طرف* قصري* كه* ساخته* بود رفت اما ناگهان* با همان* پيرمردي* كه* دوستش* شده* بود روبه*رو شد. به* پيرمرد سلام* كرد و پرسيد: .تو اينجا چه* مي*كني؟.
    پيرمرد جواب* داد: .من* تمام* كارهاي* تو را زيرنظر داشتم. بگو ببينم* تو چه* شد كه* به* فكر ساختن* اين* قصر در اين* جزيره* افتادي؟.
    مسافر گفت: .من* مطمئن* بودم* كه* واقعه*ي* به* دريا افتادن* من* اتفاق* خواهد افتاد، به* همين* دليل* گفتم* كه* پيش* از وقوع* و به*وجود آمدن* اين* واقعه* بايد فكري* به* حال* خودم* بكنم..
    پيرمرد گفت: .تو مرد باهوشي* هستي. اگر اجازه* بدهي* من* هم* در كنار تو همين*جا بمانم





    از آن* پس، وقتي* كسي* دچار مشكلي* مي*شود كه* پيش* از آن* هم* مي*توانسته* جلو مشكلش* را بگيرد و يا هنگامي*كه* كسي* براي* آينده* برنامه*ريزي* مي*كند، گفته* مي*شود كه* علاج* واقعه* قبل* از وقوع* بايد كرد.




    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  5. #4
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۸:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,499 در 1,241 پست
    حالت من
    Khejalati
    بيلش را پارو كرده
    مي گويند، اگر كسي* چهل*روز پشت* سر هم* جلو در خانه*اش* را آب* و جارو كند، حضرت* خضر به* ديدنش* مي*آيد و آرزوهايش* را برآورده* مي*كند.

    سي* و نه* روز بود كه* مرد بيچاره* هر روز صبح* خيلي* زود از خواب* بيدار مي*شد و جلو در خانه*اش* را آب* مي*پاشيد و جارو مي*كرد. او* از فقر و تنگدستي* رنج* مي*كشيد. به* خودش* گفته* بود: .اگر خضر را ببينم، به* او مي*گويم* كه* دلم* مي*خواهد ثروتمند بشوم. مطمئن* هستم* كه* تمام* بدبختي*ها و گرفتاري*هايم* از فقر و بي*پولي* است.


    روز چهلم* فرارسيد. هنوز هوا تاريك* و روشن* بود كه* مشغول* جارو كردن* شد.
    كمي* بعد متوجه* شد مقداري* خاروخاشاك* آن*طرف*تر ريخته* شده* است. با خودش* گفت: .با اين*كه* آن* آشغال*ها جلو در خانه* من* نيست، بهتر آنجا را هم* تميز كنم. هرچه* باشد امروز روز ملاقات* من* با حضرت* خضر است، نبايد جاهاي* ديگر هم* كثيف* باشد..


    مرد بيچاره* با اين* فكر آب* و جارو كردن* را رها كرد و داخل* خانه* شد تا بيلي* بياورد و آشغال*ها را بردارد. وقتي* بيل* به*دست* برمي*گشت، همه*اش* به* فكر ملاقات* با خضر بود با اين* فكرها مشغول* جمع* كردن* آشغال*ها شد.


    ناگهان* صداي* پايي* شنيد. سربلند كرد و ديد پيرمردي* به* او نزديك* مي*شود. پيرمرد جلوتر كه* آمد سلام* كرد.

    مرد جواب* سلامش* را داد.
    پيرمرد پرسيد: .صبح* به* اين* زودي* اينجا چه* مي*كني؟.
    مرد جواب* داد: .دارم* جلو خانه*ام* را آب* و جارو مي*كنم. آخر شنيده*ام* كه* اگر كسي* چهل* روز تمام* جلو خانه*اش* را آب* و جارو كند، حضرت* خضر را مي*بيند..
    پيرمرد گفت: .حالا براي* چي* مي*خواهي* خضر را ببيني؟.
    مرد گفت: .آرزويي* دارم* كه* مي*خواهم* به* او بگويم..
    پيرمرد گفت: .چه* آرزويي* داري؟ فكر كن* من* خضر هستم، آرزويت* را به* من* بگو..
    مرد نگاهي* به* پيرمرد انداخت* و گفت: .برو پدرجان! برو مزاحم* كارم* نشو..

    پيرمرد اصرار گرد: .حالا فكر كن* كه* من* خضر باشم. هر آرزويي* داري* بگو..
    مرد گفت: .تو كه* خضر نيستي. خضر مي*تواند هر كاري* را كه* از او بخواهي* انجام* بدهد..

    پيرمرد گفت: .گفتم* كه، فكر كن* من* خضر باشم* هر كاري* را كه* مي*خواهي* به* من* بگو شايد بتوانم* برايت* انجام* بدهم..

    مرد كه* حال* و حوصله*ي* جروبحث* كردن* نداشت، رو به* پيرمرد كرد و گفت: .اگر تو راست* مي*گويي* و حضرت* خضر هستي، اين* بيلم* را پارو كن* ببينم..

    پيرمرد نگاهي* به* آسمان* كرد. چيزي* زيرلب* خواند و بعد نگاهي* به* بيل* مرد بيچاره* انداخت. در يك* چشم* به*هم* زدن* بيل* مرد بيچاره* پارو شد. مرد كه* به* بيل* پارو شده*اش* خيره* شده* بود، تازه* فهميد كه* پيرمرد رهگذر حضرت* خضر بوده* است. چند لحظه*اي* كه* گذشت* سر برداشت* تا با خضر سلام* و احوالپرسي* كند و آرزوي* اصلي*اش* را به* او بگويد، اما از او خبري* نبود.

    مرد بيچاره* فهميد كه* زحماتش* هدر رفته* است. به* پارو نگاه* كرد و ديد كه* جز در فصل* زمستان* به*درد نمي*خورد در حالي* كه* از بيلش* در تمام* فصل*ها مي*توانست* استفاده* كند.



    از آن* به*بعد به* آدم* ساده*لوحي* كه* براي* رسيدن* به* هدفي* تلاش* كند، اما در آخرين* لحظه* به* دليل* ناداني* و سادگي* موفقيت* و موقعيتش* را از دست* بدهد، مي*گويند بيلش* را پارو كرده* است.



    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  6. #5
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۸:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,499 در 1,241 پست
    حالت من
    Khejalati
    دعوا سر لحاف ملا بود

    در يك شب زمستاني سرد ، ملا در رختخواش خوابيده بود كه يكباره صداي غوغا از كوچه بلند شد .
    زن ملا به او گفت كه بيرون برود و ببيند كه چه خبر است .
    ملا گفت : به ما چه ، بگير بخواب. زنش گفت : يعني چه كه به ما چه ؟ پس همسايگي به چه درد مي خورد .
    سرو صدا ادامه يافت و ملا كه مي دانست بگو مگو كردن با زنش فايده اي ندارد . با بي ميلي لحاف را روي خودش انداخت و به كوچه رفت .
    گويا دزدي به خانه يكي از همسايه ها رفته بود ولي صاحبخانه متوجه شده بود و دزد موفق نشده بود كه چيزي بردارد. دزد در كوچه قايم شده بود همين كه ديد كم كم همسايه ها به خانه اشان برگشتند و كوچه خلوت شد ، چشمش به ملا و لحافش افتاد و پيش خود فكر كرد كه از هيچي بهتر است . بطرف ملا دويد ، لحافش را كشيد و به سرعت دويد و در تاريكي گم شد.
    وقتي ملا به خانه برگشت . زنش از او پرسيد : چه خبر بود ؟
    ملا جواب داد : هيچي ، دعوا سر لحاف من بود . و زنش متوجه شد كه لحافي كه ملا رويش انداخته بود ديگر نيست .

    اين ضرب المثل را هنگامي استفاده مي شود كه فردي در دعوائي كه به او مربوط نبوده ضرر ديده يا در يك دعواي ساختگي مالي را از دست داده است .



    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  7. #6
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۸:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,499 در 1,241 پست
    حالت من
    Khejalati
    شتر ديدي ، نديدي

    مردي در صحرا بدنبال شترش مي گشت تا اينكه به پسر با هوشي برخورد . سراغ شتر را از او گرفت . پسر گفت : شترت يك چشمش كور بود؟ مرد گفت: بله . پسر پرسيد : آيا يك طرف بار شيرين و طرف ديگرش ترش بود ؟ مرد گفت : بله . حالا بگو شتر كجاست ؟*پسر گفت من شتري نديدم .

    مرد ناراحت شد و فكر كرد كه شايد اين پسر بلائي سر شتر او آورده و پسرك را نزد قاضي برد و ماجرا را براي قاضي تعريف كرد .

    قاضي از پسر پرسيد . اگر تو شتر را نديدي چطور مشخصات او را درست داده اي ؟

    پسرك گفت : در راه ، روي خاك اثر پاي شتري ديدم كه فقط سبزه هاي يك طرف را خورده بود . فهميدم كه شايد شتر يك چشمش كور بود .

    بعد ديدم در يك طرف راه مگس بيشتر است و يك طرف ديگر پشه بيشتر است . و چون مگس شيريني دوست دارد و پشه ترشي را نتيجه گرفتم كه شايد يك لنگه بار شتر شيريني و يك لنگه ديگر ترشي بوده است .

    قاضي از هوش پسرك خوشش آمد و گفت : درست است كه تو بي گناهي ولي زبانت باعث دردسرت شد . پس از اين به بعد شتر ديدي ، نديدي !!



    اين مثل هنگامي كاربرد دارد كه پرحرفي باعث دردسر مي شود . آسودگي در كم گفتن است و چكار داري كه دخالت كني ، شتر ديدي نديدي و خلاص .




    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  8. #7
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۸:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,499 در 1,241 پست
    حالت من
    Khejalati

    باد آورده را باد مي بره

    در زمان سلطنت خسرو پرويز بين ايران و روم جنگ شد و در اين جنگ ايرانيها پيروز شدند و قسطنطنيه كه پايتخت روم بود بمحاصره ي ارتش ايران در آمد و سقوط آن نزديك شد .

    مردم رم فردي را به نام هرقل به پادشاهي برگزيدند . هرقل چون پايتخت را در خطر مي ديد ، دستور داد كه خزائن جواهرت روم را در چهار كشتي بزرگ نهادند تا از راه دريا به اسكنديه منتقل سازند تا چنانچه پايتخت سقوط كند ،*گنجينه ي روم بدست ايرانيان نيافتد .



    اينكار را هم كردند . ولي كشتيها هنوز مقداري در مديترانه نرفته بودند كه ناگهان باد مخالف وزيد و چون كشتيها در آن زمان با باد حركت مي كردند ، هرچه ملاحان تلاش كردند نتوانستند كشتيها را به سمت اسكندريه حركت دهند و كشتي ها به سمت ساحل شرقي مديترانه كه در تصرف ايرانيان بود در آمد .

    ايرانيان خوشحال شدند و خزائن را به تيسفون پايتخت ساساني فرستادند .



    خسرو پرويز خوشحال شد و چون اين گنج در اثر تغيير مسير باد بدست ايرانيان افتاده بود خسرو پرويز آنرا ( گنج باد آورده ) نام نهاد .



    از آنروز به بعد هرگاه ثروت و مالي بدون زحمت نصيب كسي شود ، آنرا بادآورده مي گويند .




    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  9. #8
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۸:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,499 در 1,241 پست
    حالت من
    Khejalati
    كفگير به ته ديگ خورده

    براي پختن پلو بمقدار زياد از قابلمه هاي بزرگي به نام ديگ استفاده مي كنند. و از قاشق هاي بزرگي بنام كفگير براي هم زدن و كشيدن پلو استفاده مي شود .

    در زمانهاي قديم كه مردم نذر مي كردند و غذا مي پختن ، مردم براي گرفتن غذاي نذري صف مي كشيدند . از آنجا كه جنس كفگيرها فلزي بود وقتي به ديك مي خورد صدا مي داد .

    هنگامي كه غذا در حال تمام شدند بود و پلو به انتها ميرسيد اين كفگير در اثر برخورد به ديك صدا مي داد و آشپزها وقتي كه غذا تمام ميشد كفگير را ته ديك مي چرخاندند و با اينكار به بقيه كساني كه در صف بودند خبر ميدادند كه غذا تمام شده است .

    كم كم اين كار بصورت ضرب المثل در آمد و وقتي كسي از آنها سوال مي كرد كه غذا چي شد . مي گفتند از بدشانسي وقتي به ما رسيد كفگير به ته ديك خورد(يعني غذا تمام شد ) .


    امروزه از اين ضرب المثل موقعي استفاده مي شود كه مي خواهند به فردي بگويند دير رسيده و ديگر مثل قبل توانائي يا ثروت قبلي را ندارد و قادر به كمك كردن به او نيستند .




    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  10. #9
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۸:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,499 در 1,241 پست
    حالت من
    Khejalati

    آستين نو ، بخور پلو

    روزي ملا نصرالدين به يك مهماني رفت و لباس كهنه اي به تن داشت . صاحبخانه با داد و فرياد او را از خانه بيرون كرد .

    او به منزل رفت و از همسايه خود ، لباسي گرانبها به امانت گرفت و آنرا به تن كرد و دوباره به همان ميهماني رفت .

    اينبار صاحبخانه با روي خوش جلو آمد و به او خوش آمد گفت و او را در محلي خوب نشاند و برايش سفره اي از غذاهاي رنگين پهن كرد .



    ملا از اين رفتار خنده اش گرفت و پيش خود فكرد كرد كه اين همه احترام بابت لباس نوي اوست .

    آستين لباسش را كشيد و گفت : آستين نو بخور پلو ، آستين نو بخور پلو .

    صاحبخانه كه از اين رفتار تعجب كرده بود از ملا پرسيد كه چكار مي كني .

    ملا گفت : من هماني هستم كه با لباسي كهنه به ميهماني تو آمدم و تو مرا راه ندادي و حال كه لباسي نو به تن كرده ام اينقدر احترام مي گذاري . پس اين احترام بابت لباس من است نه بخاطر من . پس آستين نو بخور پلو ، آستين نو بخور پلو ..




    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



  11. #10
    مدیر کل سایت

    آخرین بازدید
    شنبه ۰۸ اردیبهشت ۹۷ [ ۱۸:۱۶]
    محل سکونت
    من همان خاکم که هستم.
    نوشته ها
    2,502
    امتیاز
    106,558
    سطح
    1
    Points: 106,558, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 65.0%
    دستاوردها:
    Created Album picturesCreated Blog entryTagger First ClassThree FriendsOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    27
    سپاس ها
    2,982
    سپاس شده 2,499 در 1,241 پست
    حالت من
    Khejalati

    از اين ستون به آن ستون فرج است

    مردي به شهري مسافرت كرد و غريب بود . اتفاقا همان شب فردي به قتل ميرسد . نگهبانان مرد غريب را نزديك محل قتل دستگير مي كنند . و او را نزد قاضي مي برند . و چون مرد ناشناس نتوانست بي گناهي خود را ثابت كند ،* قاضي دستور اعدام صادر كرد

    فردا مرد مسافر را به يك ستون بستند تا اعدام كنند . مرد هرچه گفت كه بي گناه است و بعدا از اين كار پشيمان خواهند شد ، جلاد گفت من بايد دستور را اجرا كنم .

    جلاد به او گفت كه آخرين خواسته اش چيست .

    مرد كه ديد مرگ نزديك است گفت : مرا به آن يكي ستون ببنديد و اعدام كنيد .

    جلاد فكركرد كه مرد قصد فرار دارد و اين يك بهانه است و به او گفت اين چه خواهش مسخره اي است !

    مرد گفت : رسم اين است كه آخرين خواهش يك محكوم به اعدام اگر ضرري براي كسي نداشته باشد اجرا شود .

    جلاد با احتياط دست او را باز كرد و به ستون بعدي بست .

    در همين هنگام حاكم و سوارانش از آنجا گذشتند و ديدند عده اي از مردم دور ميدان جمع شدند ، علت را پرسيدند گفتند مردي را به دار مي زنند . حاكم پرسيد : چه كسي را ؟

    جلاد جلو آمد و حكم قاضي را نشان داد .

    حاكم گفت : مگر دستور جديد قاضي به شما نرسيده است ؟*

    جلاد گفت : آخرين دستور همين است .

    حاكم گفت : اين مرد بي گناه است ، او را آزاد كنيد . قاتل اصلي ديشب به كاخ من آمد و گفت وقتي خبر اعدام اين مرد را شنيده ،* ناراحت شده كه خون اين مرد هم به گردن او بيافتد و بااينكه ميترسيده خودش را معرفي كرد . من هم او را نزد قاصي فرستادم و سفارش كردم كه مجازاتش را تخفيف دهد .

    مرد مسافر را آزاد كردند و او گفت : اگر مرا از آن ستون به اين ستون نمي بستيد تا حالا *مرا اعدام كرده بوديد . اگر خدا بخواهد از اين ستون به آن ستون فرج است .


    اين ضرب المثل را هنگامي به كار مي برند كه فردي نااميد است و او را دلداري مي دهند كه در اندك فرصتي راه چاره پيدا مي شود . ( فرج به معناي گشايش در كار و رفع مشكل )*




    ..*
    روی لینک تاپیک های زیر کلیک و حتما مطالعه کنید *..


    "اطلاعيه و اخبار انجمنها"قوانین انجمن"

    Hidden Content



    برای جلوگیری از بی نظمی در تاپیک ها لطفا فقط از دکمه سپاس استفاده کنید

    هنگام زدن تاپیک دقت کنید تاپیک تکراری نباشد



صفحه 1 از 8 1234567 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •